Forwarded from سید محمد بصام
#نکته: بهتر است، بهمنظورِ یکدستی، همواره «به»های قیدساز و صفتساز را نیمفاصله بنویسیم: بهخصوص، بهویژه، بهموقع، بهجا، بهسامان، بهخوبی، بهدرستی، بهدقت، بهسختی، بهشدت، بهقاعده، ... .
❤2
Forwarded from سید محمد بصام
#نکته: املا و رسمالخطِ نامها و عناوینِ خاص به همان صورتی نوشته میشود که در اَسنادِ هویتی و حقوقی آمده است.
Forwarded from Matnook | ﻣﺘﻨﻮک
#نکته: اگر حرفِ اضافه نقشِ دستوریِ مستقل داشته باشد، بافاصله نوشته میشود: با حوصله و دقت درس بخوان. از آنجا که آمدیم، خوابیدم. به چه میاندیشی؟ بی تو چه کنم؟ او به عنوانِ سرهنگی رسید. اما اگر حرفِ اضافه همراهِ اسمِ مابعدش صفت، قید، یا اسم بسازد، بیفاصله نوشته میشود: باشعور، بامرام، بااصلونسب، بیدلیل، بیسرپناه، بیکسوکار، بهعلاوه، بهجا، بهموقع، درجا، … .
@Matnook_com
@Matnook_com
👏3
فرهنگ جامع دانا
cafebazaar.ir/app/danadic.danadic
منابع موجود در این اپلیکیشن:
۱) واژههای مصوب فرهنگستان (دفتر ۱ تا ۱۵)
۲) فرهنگ جامع واژهها و اصطلاحات نظامی
۳) فرهنگ دفاعی ـ امنیتی
۴) فرهنگ توصیفی تحقیق و توسعۀ دفاعی
۵) اصطلاحات نظامی در فقه اسلامی
۶) فرهنگ لغات و اصطلاحات نظامی ـ سیاسی
@Matnook_com
cafebazaar.ir/app/danadic.danadic
منابع موجود در این اپلیکیشن:
۱) واژههای مصوب فرهنگستان (دفتر ۱ تا ۱۵)
۲) فرهنگ جامع واژهها و اصطلاحات نظامی
۳) فرهنگ دفاعی ـ امنیتی
۴) فرهنگ توصیفی تحقیق و توسعۀ دفاعی
۵) اصطلاحات نظامی در فقه اسلامی
۶) فرهنگ لغات و اصطلاحات نظامی ـ سیاسی
@Matnook_com
شکستهنویسی فعلهای فارسی (۱)
آمدن/ اومدن
- اومدم، اومدی، اومد، اومدیم، اومدین، اومدن.
- نیومدم، نیومدی، نیومد، نیومدیم، نیومدین، نیومدن.
- اومدهم، اومدی، اومده، اومدیم، اومدین، اومدهن.
- میآم، میآی، میآد، میآیْم، میآیْن، میآن.
- میاومدم، میاومدی، میاومد، میاومدیم، میاومدین، میاومدن.
- بیام، بیای، بیاد، بیایْم، بیایْن، بیان.
آوردن/ اُوُردن
- اُوُردم، اُوُردی، اُوُرد، اُوُردیم، اُوُردین، اُوُردن.
- نَیوردم، نَیوردی، نَیورد، نَیوردیم، نَیوردین، نَیوردن.
- اُوُردهم، اُوُردی، اُوُرده، اُوُردیم، اُوُردین، اُوُردهن.
- میآرم، میآری، میآره، میآریم، میآرین، میآرن.
- میاُوُردم، میاُوُردی، میاُوُرد، میاُوُردیم، میاُوُردین، میاُوُردن.
- بیارم، بیاری، بیاره، بیاریم، بیارین، بیارن.
سید محمد بصام
@Matnook_com
آمدن/ اومدن
- اومدم، اومدی، اومد، اومدیم، اومدین، اومدن.
- نیومدم، نیومدی، نیومد، نیومدیم، نیومدین، نیومدن.
- اومدهم، اومدی، اومده، اومدیم، اومدین، اومدهن.
- میآم، میآی، میآد، میآیْم، میآیْن، میآن.
- میاومدم، میاومدی، میاومد، میاومدیم، میاومدین، میاومدن.
- بیام، بیای، بیاد، بیایْم، بیایْن، بیان.
آوردن/ اُوُردن
- اُوُردم، اُوُردی، اُوُرد، اُوُردیم، اُوُردین، اُوُردن.
- نَیوردم، نَیوردی، نَیورد، نَیوردیم، نَیوردین، نَیوردن.
- اُوُردهم، اُوُردی، اُوُرده، اُوُردیم، اُوُردین، اُوُردهن.
- میآرم، میآری، میآره، میآریم، میآرین، میآرن.
- میاُوُردم، میاُوُردی، میاُوُرد، میاُوُردیم، میاُوُردین، میاُوُردن.
- بیارم، بیاری، بیاره، بیاریم، بیارین، بیارن.
سید محمد بصام
@Matnook_com
👍1
Matnook | ﻣﺘﻨﻮک
شکستهنویسی فعلهای فارسی (۱) آمدن/ اومدن - اومدم، اومدی، اومد، اومدیم، اومدین، اومدن. - نیومدم، نیومدی، نیومد، نیومدیم، نیومدین، نیومدن. - اومدهم، اومدی، اومده، اومدیم، اومدین، اومدهن. - میآم، میآی، میآد، میآیْم، میآیْن، میآن. - میاومدم، میاومدی،…
شکستهنویسی فعلهای فارسی (۲)
افتادن
- بیفتم، بیفتی، بیفته، بیفتیم، بیفتین، بیفتن.
- نیفتادم، نیفتادی، نیفتاد، نیفتادیم، نیفتادین، نیفتادن.
- میافتم، میافتی، میافته، میافتیم، میافتین، میافتن.
انداختن
- ننداختم، ننداختی، ننداخت، ننداختیم، ننداختین، ننداختن.
- بندازم، بندازی، بندازه، بندازیم، بندازین، بندازن.
- میندازم، میندازی، میندازه، میندازیم، میندازین، میندازن.
- مینداختم، مینداختی، مینداخت، مینداختیم، مینداختین، مینداختن.
سید محمد بصام
@Matnook_com
افتادن
- بیفتم، بیفتی، بیفته، بیفتیم، بیفتین، بیفتن.
- نیفتادم، نیفتادی، نیفتاد، نیفتادیم، نیفتادین، نیفتادن.
- میافتم، میافتی، میافته، میافتیم، میافتین، میافتن.
انداختن
- ننداختم، ننداختی، ننداخت، ننداختیم، ننداختین، ننداختن.
- بندازم، بندازی، بندازه، بندازیم، بندازین، بندازن.
- میندازم، میندازی، میندازه، میندازیم، میندازین، میندازن.
- مینداختم، مینداختی، مینداخت، مینداختیم، مینداختین، مینداختن.
سید محمد بصام
@Matnook_com
👍1
دربارۀ «بیتفاوت»
در کتاب غلط ننویسیم (در مدخل «بیتفاوت»، ص ۸۵) آمدهاست: «بیتفاوت [...] که براثر گرتهبرداری [...] در نیم قرن اخیر در رسانهها و نوشتهها کموبیش متداول شده، غلط است و بهجای آن باید گفت بیاعتنا، بیعلاقه، بیتوجه، لاقید، و نظایر اینها.»
این سخن یکی از دهها تجویز نادرست و غیرعلمی این کتاب است که پس از تقریباً چهل سال همچنان در کتابها و کارگاههای ویرایش تکرار و از آن تقلید میشود. در ادامه، دلیل نادرستی این سخن و درستی «بیتفاوت» را میآموزیم.
۱) ساختِ صفتِ «بیتفاوت» «بی-» + اسم است. این صفتها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد.
دستۀ اول: صفتهایی که موصوف آنها فاقد چیزیاند: «بیادب» (آنکه ادب ندارد)؛ «بیخاصیت» (آنچه خاصیت ندارد).
دستۀ دوم: صفتهایی که ویژگی کسی یا چیزی را بیان میکنند: «بیناموس» (ویژگی آنکه از لاابالیگری یا کارهای نامشروع پرهیز نمیکند، نه آنکه ناموس ندارد).
همچنین: «بیامان»، «بیامانت»، «بیجا»، «بیفکر»، «بیکله»، «بینماز»، و ... . «بیتفاوت» نیز از همین دسته است.
۲) «بیتفاوت» معمولاً در سه معنای کمابیش مترادف بهکار میرود که از آنها معنای اول و دوم رایجتر است:
- ویژگی کسی است که در برابر هیچکس یا هیچ چیزی احساس مسئولیت نمیکند و واکنشی نشان نمیدهد.
- ویژگی کسی است که تحت تأثیر عوامل یا شرایطی همهچیز برایش یکسان است.
- ویژگی کسی است که نه اهل جانبداری است و نه مخالفت؛ خنثاست.
۳) «بیتفاوت» را میتوان با «بیطرف» (impartial) مقایسه کرد، زیرا «بیطرف» نیز ویژگی کسی است که از دو یا چند طرفِ دعوا از هیچیک جانبداری نمیکند، نه اینکه فاقد «طرف» است. بنابراین اگر «بیتفاوت» غلط باشد، «بیطرف» و دهها واژۀ مشابه آن نیز غلطاند و اگر واژههای مشابه آن درست باشند، «بیتفاوت» نیز درست است. هردو را بسنجید با «بیانضباط» (indiscipliné)، «بیقیدوشرط» (inconditionné)، «بیتناسب» (disproportionné)، و مانند اینها که همگی گردهبرداری (ترجمۀ قرضی) و درستاند.
۴) شواهد «بیتفاوت»
۴-۱) شواهد بینشان و پسندیده
- «دنيای هزار و يک شب، از همان آغازِ گيرودارِ مجادلاتِ معتزله، نسبتبه عشق [...] نمیتوانستهاست بیتفاوت مانده باشد.» (عبدالحسین زرینکوب، از کوچۀ رندان، ص ۱۷۷) (وی، در همین منبع، تعبیر «بیتفاوتی رندانه» را برای حافظ بهکار بردهاست.)
- «ميان كوچه زنی را میبيند كه مَشک به دوش گرفتهاست. علی عليهالسلام آدمی نيست كه بیتفاوت از كنار اين مناظر بگذرد.» (مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۲۳، ص ۱۴۳)
- «پدر [...] راضی و بیتفاوت است؛ هم برنده است هم بازنده؛ - حرف زدنِ نرگس آرام است و بیتفاوت؛ - بیتفاوت دَمِ بار ایستاده بود.» (از منابع گوناگون داستانی، از فرهنگ بزرگ سخن، ذیل سرواژۀ «بیتفاوت»)
۴-۲) شواهد نشاندار و ناپسند
- «فکر اینکه بعدها در حق کسی نیکوکاری بکنم یا [...] شیرۀ جانشان را بمکم، در آن دقیقه، بیشک برایم بیتفاوت بود.» (فئودور داستایِفسکی، جنایت و مکافات، ترجمۀ مهری آهی، ص ۶۱۱)
ترجمۀ پسندیده و طبیعی: ... برایم یکسان بود؛ برایم فرقی نداشت.
- «اگر من مهرههای چوبی [شطرنج] را با مهرههای عاج عوض کنم، این تغییر در نظام بازی بیتفاوت است.» (هرمز میلانیان، آزادی و بند در زبان و مقالات دیگر (گردآوردۀ احمد خندان)، ص ۴۱)
تعبیر پسندیده و طبیعی: ... در نظام بازی تأثیری ندارد؛ ... در نظام بازی تفاوتی ندارد.
یادآوری:
فرهنگستان، در حوزۀ روانشناسی و علوم سلامت، واژۀ «بیاحساسی» را برای apathy تصویب کرده، اما برای erotic apathy تعبیر «بیتفاوتی شهوانی» را تصویب کردهاست. این نشان میدهد که «بیتفاوت» نیز بهطور کلی در زبان پذیرفته و متداول شدهاست و کاربرد آن اشکالی ندارد. بر پایۀ جستوجوی گوگل نیز بسامد «بیتفاوت»، تا چهار برابر، بیشتر از سایر واژههای مترادف آن است.
۵) میدانیم که اهل زبان هر واژهای را برای نیازی یا بیان مقصودی بهکار میبرند و معمولاً دو واژهٔ عیناً مترادف در زبان وجود ندارد. برای مثال، واژههایی که در ادامه آمدهاند کمابیش متردافاند، ولی نمیتوان همیشه و همهجا از آنها بهجای هم استفاده کرد: بیاعتنا، بیتوجه، بیتفاوت، بیمسئولیت، بیرگ، بیعار، بیخیال، بیفکر، بیاحساس، بیانگیزه، بیقید. این واژهها، افزون بر تفاوت معنایی، ممکن است تفاوت کاربردی ـ سبکی نیز داشته باشند.
۶) در نتیجه، از آنجا که «بیتفاوت» مانند صدها واژۀ گردهبرداریشدۀ دیگر در گفتار و نوشتارِ امروز کاملاً رایج شدهاست، پذیرفتنی و درست است و کاربرد بجای آن اشکالی ندارد.
#ویرایش_زبانی #گردهبرداری #واژهشناسی
۱۳۹۹/۰۱/۱۱
سید محمد بصام
@Matnook_com
instagram.com/matnook_com
aparat.com/v/1EtiD
در کتاب غلط ننویسیم (در مدخل «بیتفاوت»، ص ۸۵) آمدهاست: «بیتفاوت [...] که براثر گرتهبرداری [...] در نیم قرن اخیر در رسانهها و نوشتهها کموبیش متداول شده، غلط است و بهجای آن باید گفت بیاعتنا، بیعلاقه، بیتوجه، لاقید، و نظایر اینها.»
این سخن یکی از دهها تجویز نادرست و غیرعلمی این کتاب است که پس از تقریباً چهل سال همچنان در کتابها و کارگاههای ویرایش تکرار و از آن تقلید میشود. در ادامه، دلیل نادرستی این سخن و درستی «بیتفاوت» را میآموزیم.
۱) ساختِ صفتِ «بیتفاوت» «بی-» + اسم است. این صفتها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد.
دستۀ اول: صفتهایی که موصوف آنها فاقد چیزیاند: «بیادب» (آنکه ادب ندارد)؛ «بیخاصیت» (آنچه خاصیت ندارد).
دستۀ دوم: صفتهایی که ویژگی کسی یا چیزی را بیان میکنند: «بیناموس» (ویژگی آنکه از لاابالیگری یا کارهای نامشروع پرهیز نمیکند، نه آنکه ناموس ندارد).
همچنین: «بیامان»، «بیامانت»، «بیجا»، «بیفکر»، «بیکله»، «بینماز»، و ... . «بیتفاوت» نیز از همین دسته است.
۲) «بیتفاوت» معمولاً در سه معنای کمابیش مترادف بهکار میرود که از آنها معنای اول و دوم رایجتر است:
- ویژگی کسی است که در برابر هیچکس یا هیچ چیزی احساس مسئولیت نمیکند و واکنشی نشان نمیدهد.
- ویژگی کسی است که تحت تأثیر عوامل یا شرایطی همهچیز برایش یکسان است.
- ویژگی کسی است که نه اهل جانبداری است و نه مخالفت؛ خنثاست.
۳) «بیتفاوت» را میتوان با «بیطرف» (impartial) مقایسه کرد، زیرا «بیطرف» نیز ویژگی کسی است که از دو یا چند طرفِ دعوا از هیچیک جانبداری نمیکند، نه اینکه فاقد «طرف» است. بنابراین اگر «بیتفاوت» غلط باشد، «بیطرف» و دهها واژۀ مشابه آن نیز غلطاند و اگر واژههای مشابه آن درست باشند، «بیتفاوت» نیز درست است. هردو را بسنجید با «بیانضباط» (indiscipliné)، «بیقیدوشرط» (inconditionné)، «بیتناسب» (disproportionné)، و مانند اینها که همگی گردهبرداری (ترجمۀ قرضی) و درستاند.
۴) شواهد «بیتفاوت»
۴-۱) شواهد بینشان و پسندیده
- «دنيای هزار و يک شب، از همان آغازِ گيرودارِ مجادلاتِ معتزله، نسبتبه عشق [...] نمیتوانستهاست بیتفاوت مانده باشد.» (عبدالحسین زرینکوب، از کوچۀ رندان، ص ۱۷۷) (وی، در همین منبع، تعبیر «بیتفاوتی رندانه» را برای حافظ بهکار بردهاست.)
- «ميان كوچه زنی را میبيند كه مَشک به دوش گرفتهاست. علی عليهالسلام آدمی نيست كه بیتفاوت از كنار اين مناظر بگذرد.» (مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۲۳، ص ۱۴۳)
- «پدر [...] راضی و بیتفاوت است؛ هم برنده است هم بازنده؛ - حرف زدنِ نرگس آرام است و بیتفاوت؛ - بیتفاوت دَمِ بار ایستاده بود.» (از منابع گوناگون داستانی، از فرهنگ بزرگ سخن، ذیل سرواژۀ «بیتفاوت»)
۴-۲) شواهد نشاندار و ناپسند
- «فکر اینکه بعدها در حق کسی نیکوکاری بکنم یا [...] شیرۀ جانشان را بمکم، در آن دقیقه، بیشک برایم بیتفاوت بود.» (فئودور داستایِفسکی، جنایت و مکافات، ترجمۀ مهری آهی، ص ۶۱۱)
ترجمۀ پسندیده و طبیعی: ... برایم یکسان بود؛ برایم فرقی نداشت.
- «اگر من مهرههای چوبی [شطرنج] را با مهرههای عاج عوض کنم، این تغییر در نظام بازی بیتفاوت است.» (هرمز میلانیان، آزادی و بند در زبان و مقالات دیگر (گردآوردۀ احمد خندان)، ص ۴۱)
تعبیر پسندیده و طبیعی: ... در نظام بازی تأثیری ندارد؛ ... در نظام بازی تفاوتی ندارد.
یادآوری:
فرهنگستان، در حوزۀ روانشناسی و علوم سلامت، واژۀ «بیاحساسی» را برای apathy تصویب کرده، اما برای erotic apathy تعبیر «بیتفاوتی شهوانی» را تصویب کردهاست. این نشان میدهد که «بیتفاوت» نیز بهطور کلی در زبان پذیرفته و متداول شدهاست و کاربرد آن اشکالی ندارد. بر پایۀ جستوجوی گوگل نیز بسامد «بیتفاوت»، تا چهار برابر، بیشتر از سایر واژههای مترادف آن است.
۵) میدانیم که اهل زبان هر واژهای را برای نیازی یا بیان مقصودی بهکار میبرند و معمولاً دو واژهٔ عیناً مترادف در زبان وجود ندارد. برای مثال، واژههایی که در ادامه آمدهاند کمابیش متردافاند، ولی نمیتوان همیشه و همهجا از آنها بهجای هم استفاده کرد: بیاعتنا، بیتوجه، بیتفاوت، بیمسئولیت، بیرگ، بیعار، بیخیال، بیفکر، بیاحساس، بیانگیزه، بیقید. این واژهها، افزون بر تفاوت معنایی، ممکن است تفاوت کاربردی ـ سبکی نیز داشته باشند.
۶) در نتیجه، از آنجا که «بیتفاوت» مانند صدها واژۀ گردهبرداریشدۀ دیگر در گفتار و نوشتارِ امروز کاملاً رایج شدهاست، پذیرفتنی و درست است و کاربرد بجای آن اشکالی ندارد.
#ویرایش_زبانی #گردهبرداری #واژهشناسی
۱۳۹۹/۰۱/۱۱
سید محمد بصام
@Matnook_com
instagram.com/matnook_com
aparat.com/v/1EtiD
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
مرد بیتفاوت
این انیمیشن کوتاه که در سطح انیمیشنهای روز دنیا است، داستان یک مرد بیتفاوت نسبت به مسائل اطرافش را روایت میکند.
👍2
Matnook | ﻣﺘﻨﻮک
شکستهنویسی فعلهای فارسی (۲) افتادن - بیفتم، بیفتی، بیفته، بیفتیم، بیفتین، بیفتن. - نیفتادم، نیفتادی، نیفتاد، نیفتادیم، نیفتادین، نیفتادن. - میافتم، میافتی، میافته، میافتیم، میافتین، میافتن. انداختن - ننداختم، ننداختی، ننداخت، ننداختیم، ننداختین،…
شکستهنویسی فعلهای فارسی (۳)
۱) واایستادن > وایسـ(تـ)ادن
vâ'istâdan > vâys(t)âdan
در فرایند بالا، y صورت تغییریافتۀ i در istâdan است و باید به «س» بچسبد. بنابراین:
- وایسادم، وایسادی، وایساد، وایسادیم، وایسادین، وایسادن.
- وایسم، وایسی، وایسه، وایسیم، وایسین، وایسن.
- وایسا، وایسین.
۲) وانایستادن > وانَیسـ(تـ)ادن > واینَسـ(تـ)ادن
vâna'istâdan > vânays(t)âdan > vâynas(t)âdan
در نتیجۀ فرایند بالا:
یا: - واینَسادم، واینَسادی، واینَساد، واینَسادیم، واینَسادین، واینَسادن.
یا: - وانَیسادم، وانَیسادی، وانَیساد، وانَیسادیم، وانَیسادین، وانَیسادن.
و
یا: - واینَسَم، واینَسی، واینَسه، واینَسیم، واینَسین، واینَسَن.
یا: - وانَیسَم، وانَیسی، وانَیسه، وانَیسیم، وانَیسین، وانَیسَن.
۳) در صیغههایی که «می»، بهعنوان پیشوندی مستقل، در وسط فعل میآید، منطقیتر است که از دو طرف نیمفاصله شود. مضافاً اینکه خوشخوانتر هم میشود. بنابراین:
- وایمیسم، وایمیسی، وایمیسه، وایمیسیم، وایمیسین، وایمیسن.
- وایمیسادم، وایمیسادی، وایمیساد، وایمیسادیم، وایمیسادین، وایمیسادن.
یادآوری (۱): در گفتارِ مؤکد و کمتر شکسته، در بعضی از صیغههای این فعل، گاهی واج /ت/ نیز تلفظ میشود، مانند /وایمیستم/. اما /ت/ در حالت شکستهتر تلفظ نمیشود: /وایمیسم/.
یادآوری (۲): گاهی نیز واج /ت/ حذف و واج /س/ مشدد میشود، مانند /وایمیسته/ > /وایمیسّه/. بنابراین، در حالت غیرتأکیدی، برخی از صیغههای این فعل بدون /ت/ و بدون مشدد شدنِ /س/ تلفظ میشود: /وایمیسه/ (/vâymise/).
سید محمد بصام/ فرهاد قربانزاده
@Matnook_com
۱) واایستادن > وایسـ(تـ)ادن
vâ'istâdan > vâys(t)âdan
در فرایند بالا، y صورت تغییریافتۀ i در istâdan است و باید به «س» بچسبد. بنابراین:
- وایسادم، وایسادی، وایساد، وایسادیم، وایسادین، وایسادن.
- وایسم، وایسی، وایسه، وایسیم، وایسین، وایسن.
- وایسا، وایسین.
۲) وانایستادن > وانَیسـ(تـ)ادن > واینَسـ(تـ)ادن
vâna'istâdan > vânays(t)âdan > vâynas(t)âdan
در نتیجۀ فرایند بالا:
یا: - واینَسادم، واینَسادی، واینَساد، واینَسادیم، واینَسادین، واینَسادن.
یا: - وانَیسادم، وانَیسادی، وانَیساد، وانَیسادیم، وانَیسادین، وانَیسادن.
و
یا: - واینَسَم، واینَسی، واینَسه، واینَسیم، واینَسین، واینَسَن.
یا: - وانَیسَم، وانَیسی، وانَیسه، وانَیسیم، وانَیسین، وانَیسَن.
۳) در صیغههایی که «می»، بهعنوان پیشوندی مستقل، در وسط فعل میآید، منطقیتر است که از دو طرف نیمفاصله شود. مضافاً اینکه خوشخوانتر هم میشود. بنابراین:
- وایمیسم، وایمیسی، وایمیسه، وایمیسیم، وایمیسین، وایمیسن.
- وایمیسادم، وایمیسادی، وایمیساد، وایمیسادیم، وایمیسادین، وایمیسادن.
یادآوری (۱): در گفتارِ مؤکد و کمتر شکسته، در بعضی از صیغههای این فعل، گاهی واج /ت/ نیز تلفظ میشود، مانند /وایمیستم/. اما /ت/ در حالت شکستهتر تلفظ نمیشود: /وایمیسم/.
یادآوری (۲): گاهی نیز واج /ت/ حذف و واج /س/ مشدد میشود، مانند /وایمیسته/ > /وایمیسّه/. بنابراین، در حالت غیرتأکیدی، برخی از صیغههای این فعل بدون /ت/ و بدون مشدد شدنِ /س/ تلفظ میشود: /وایمیسه/ (/vâymise/).
سید محمد بصام/ فرهاد قربانزاده
@Matnook_com
👍3
واژهشناسی «واژه»
۱) «واژه» (فارسی میانه: wāžag) به معنای «سخن» بوده است. فعل «واژیدن» نیز، به معنی «گفتن؛ سخن گفتن»، بهندرت در فارسی بهکار میرفته:
«شیخ بُلحسن ... گفت: سخن بواژ، مرا نصیحتی بکن.» (فرهنگ بزرگ سخن، مدخل «واژیدن»، به نقل از اسرارالتوحید)
۲) فقط چند دهه است که «واژه» در معنای «لغت/ کلمه/ word» بهکار میرود. فرهنگستان «واژه» را اینگونه تعریف کرده است:
«لفظی با معنا و مفهومی مشخص متشکل از آواهایی بههمپیوسته با الگوهای زیروبمی و تکیه که در نوشتار با حروفی در کنار هم و با فاصله از یکدیگر مشخص میشود و در جمله صورتهای دستوری گوناگونی به خود میگیرد.»
۳) چند اصطلاحِ مصوّبِ فرهنگستان که در ویرایش نیز بهکار میروند و «واژ» یا «واژه» دارند:
- پرسشواژه
- تکواژ
- ساختواژه
- صورتواژه
- واژ
- واژگان
- واژگانی
- واژگانیشدگی
- واژه
- واژهبست
- واژهپرداز
- واژهسازی
- واژهنامه
- وامواژه
سید محمد بصام/ فرهاد قربانزاده
@Matnook_com
۱) «واژه» (فارسی میانه: wāžag) به معنای «سخن» بوده است. فعل «واژیدن» نیز، به معنی «گفتن؛ سخن گفتن»، بهندرت در فارسی بهکار میرفته:
«شیخ بُلحسن ... گفت: سخن بواژ، مرا نصیحتی بکن.» (فرهنگ بزرگ سخن، مدخل «واژیدن»، به نقل از اسرارالتوحید)
۲) فقط چند دهه است که «واژه» در معنای «لغت/ کلمه/ word» بهکار میرود. فرهنگستان «واژه» را اینگونه تعریف کرده است:
«لفظی با معنا و مفهومی مشخص متشکل از آواهایی بههمپیوسته با الگوهای زیروبمی و تکیه که در نوشتار با حروفی در کنار هم و با فاصله از یکدیگر مشخص میشود و در جمله صورتهای دستوری گوناگونی به خود میگیرد.»
۳) چند اصطلاحِ مصوّبِ فرهنگستان که در ویرایش نیز بهکار میروند و «واژ» یا «واژه» دارند:
- پرسشواژه
- تکواژ
- ساختواژه
- صورتواژه
- واژ
- واژگان
- واژگانی
- واژگانیشدگی
- واژه
- واژهبست
- واژهپرداز
- واژهسازی
- واژهنامه
- وامواژه
سید محمد بصام/ فرهاد قربانزاده
@Matnook_com
👍4
۳ نکتۀ ویرایش از متنوک
در خبرنامۀ فرهنگستان
(گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی، خبرنامه، شمارهٔ ۶۸، ص ۲۱)
@Matnook_com
در خبرنامۀ فرهنگستان
(گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی، خبرنامه، شمارهٔ ۶۸، ص ۲۱)
@Matnook_com
سه نکته
دربارهٔ فاصلهگذاری و املای منابع
۱) رسمالخط و املا و نشانهگذاری و حرکتگذاریِ نام کتابها و مقالهها به همان صورت چاپیشان میآیند و ویرایش نمیشوند:
- بزرگ علوی، چشمهایش (نه چشمهایش)؛
- مجتبی مینُوی، «الاهه (إلٰهة) هم اصیل است و هم درستست» (نه «درست است»).
یادآوری:
نامهای دواملایی را باید مطابق با چاپی که از آن نقل میکنیم بنویسیم، هرچند نادرست باشند: *ناتور دشت/ ناطور دشت (اثر جِی. دی. سالینجر، از ناشران و مترجمان گوناگون).
۲) نامهای عربیِ دوتایی را با نیمفاصله یا بیفاصله مینویسیم: نهجالبلاغه، نصیحةالملوک، بحارالأنوار، مرصادالعباد.
۳) نامهای عربیِ سهتایی و بیشتر را بافاصله مینویسیم: المعجم فی معاییر أشعار العجم، من لا یحضره الفقیه.
#فاصلهگذاری #املا_رسمالخط
۱۳۹۹/۰۳/۱۴
سید محمد بصام
@Matnook_com
instagram.com/matnook_com
دربارهٔ فاصلهگذاری و املای منابع
۱) رسمالخط و املا و نشانهگذاری و حرکتگذاریِ نام کتابها و مقالهها به همان صورت چاپیشان میآیند و ویرایش نمیشوند:
- بزرگ علوی، چشمهایش (نه چشمهایش)؛
- مجتبی مینُوی، «الاهه (إلٰهة) هم اصیل است و هم درستست» (نه «درست است»).
یادآوری:
نامهای دواملایی را باید مطابق با چاپی که از آن نقل میکنیم بنویسیم، هرچند نادرست باشند: *ناتور دشت/ ناطور دشت (اثر جِی. دی. سالینجر، از ناشران و مترجمان گوناگون).
۲) نامهای عربیِ دوتایی را با نیمفاصله یا بیفاصله مینویسیم: نهجالبلاغه، نصیحةالملوک، بحارالأنوار، مرصادالعباد.
۳) نامهای عربیِ سهتایی و بیشتر را بافاصله مینویسیم: المعجم فی معاییر أشعار العجم، من لا یحضره الفقیه.
#فاصلهگذاری #املا_رسمالخط
۱۳۹۹/۰۳/۱۴
سید محمد بصام
@Matnook_com
instagram.com/matnook_com
👍2
Audio
برنامۀ «در مکتب استاد»
رادیو ملی ایران، دهۀ ۴۰
نُقل مجالس یا نَقل مجالس؟
استاد ضیاءالدین سجادی
سید محمد بصام
@Matnook_com
رادیو ملی ایران، دهۀ ۴۰
نُقل مجالس یا نَقل مجالس؟
استاد ضیاءالدین سجادی
سید محمد بصام
@Matnook_com
۱) «زیباییشناسی» معادلِ aesthetics/ esthetics و مصوّب فرهنگستان است. این اصطلاح بهمعنای «شناخت مفاهیم و مبانی فلسفی زیبایی؛ دانش ضوابط و ارزشهای هنری» است.
۲) ساختِ صرفیِ این واژه اسم (نه صفت) + -شناسی است، مانند سایر واژههای مشابه: پویاییشناسی، نسخهشناسی، باستانشناسی، انسانشناسی، آسیبشناسی، آیندهشناسی، ... . بنابراین *زیباشناسی ترجمۀ دقیقی برای aesthetics/ esthetics بهنظر نمیرسد و بهتر است، مطابق با برابرنهادِ مصوّبِ فرهنگستان، «زیباییشناسی» بنویسیم، نه *زیباشناسی.
۳) صفتِ «زیباییشناسی» نیز «زیباییشناختی» یا «زیباییشناسانه» است. مثال:
- مطالعات زیباییشناختی (نه *زیباییشناسی)؛
- تحلیل زیباییشناسانه.
سید محمد بصام
@Matnook_com
۲) ساختِ صرفیِ این واژه اسم (نه صفت) + -شناسی است، مانند سایر واژههای مشابه: پویاییشناسی، نسخهشناسی، باستانشناسی، انسانشناسی، آسیبشناسی، آیندهشناسی، ... . بنابراین *زیباشناسی ترجمۀ دقیقی برای aesthetics/ esthetics بهنظر نمیرسد و بهتر است، مطابق با برابرنهادِ مصوّبِ فرهنگستان، «زیباییشناسی» بنویسیم، نه *زیباشناسی.
۳) صفتِ «زیباییشناسی» نیز «زیباییشناختی» یا «زیباییشناسانه» است. مثال:
- مطالعات زیباییشناختی (نه *زیباییشناسی)؛
- تحلیل زیباییشناسانه.
سید محمد بصام
@Matnook_com
۵ ویرگولِ نادرست و نابجا
در کتاب فارسی پنجم دبستان
توضیح:
- ویرگولِ اول بین جملۀ پایه و پیرو آمده است و نادرست است.
- ویرگولِ دوم و چهارم و پنجم بعد از نهاد آمده است و نابجاست.
- ویرگولِ سوم بعد از قیدی آمده است که پس از آن فعل است و نیازی به درج آن نیست.
یادآوری: «دانایی» و «هوشیاری» دو چیزند و نه یک چیز. پس واژۀ «یکی» در عبارت «دانایی و هوشیاری "یکی" از ...» زائد است.
صورتِ ویراستۀ متن:
امروزه همهٔ ما تلاش میکنیم کارهای خوبی انجام دهیم. یکی از شرطهای موفقیت در کارها بهرهگیری از دانایی و هوشیاری است. از خدای بزرگ میخواهیم به ما یاری رساند تا در این راه موفق شویم. پروردگارِ مهربان به ما نعمتهای فراوانی داده است. دانایی و هوشیاری از این نعمتهاست.
دوستان عزیز، اکنون من و شما برای موفقیت خود و سربلندی میهن عزیزمان، ایران، چه کارهایی باید انجام دهیم؟
سید محمد بصام
@Matnook_com
در کتاب فارسی پنجم دبستان
توضیح:
- ویرگولِ اول بین جملۀ پایه و پیرو آمده است و نادرست است.
- ویرگولِ دوم و چهارم و پنجم بعد از نهاد آمده است و نابجاست.
- ویرگولِ سوم بعد از قیدی آمده است که پس از آن فعل است و نیازی به درج آن نیست.
یادآوری: «دانایی» و «هوشیاری» دو چیزند و نه یک چیز. پس واژۀ «یکی» در عبارت «دانایی و هوشیاری "یکی" از ...» زائد است.
صورتِ ویراستۀ متن:
امروزه همهٔ ما تلاش میکنیم کارهای خوبی انجام دهیم. یکی از شرطهای موفقیت در کارها بهرهگیری از دانایی و هوشیاری است. از خدای بزرگ میخواهیم به ما یاری رساند تا در این راه موفق شویم. پروردگارِ مهربان به ما نعمتهای فراوانی داده است. دانایی و هوشیاری از این نعمتهاست.
دوستان عزیز، اکنون من و شما برای موفقیت خود و سربلندی میهن عزیزمان، ایران، چه کارهایی باید انجام دهیم؟
سید محمد بصام
@Matnook_com
👍2❤1
خموده
«خموده» در فارسی به معنای «پژمرده و افسرده و کسل و سست» بهکار میرود. این واژه از «خمود» (واژهای عربی) + «-ه» (پسوندی فارسی) ساخته شدهاست، دقیقاً مانند «ساقه»، «جداره»، «جزوه»، «اصله»، و مانند اینها که همگی از واژهای عربی و پسوندی فارسی ساخته شدهاند. پس ساختِ صرفیشان یکی است و از آنجا که هر واژهای میتواند به هر وندی بپیوندد و یک واژۀ مشتق بسازد (مشروط بر اینکه عمومِ اهل زبان آن را بهکار ببرند و معنای مشخصی از آن اراده کنند)، پس اگر «خموده» نادرست باشد، باید ساختهای مشابهش نیز نادرست باشند و اگر آنها درست باشند، «خموده» نیز درست است. گویا واژۀ «خَم» و «خمیده» نیز در تلفظِ «خموده» و معنایی که از آن اراده میشود بیتأثیر نبودهاند. درهرحال «خموده» تقریباً یک قرن است که در فارسی بهکار میرود:
- «بهمحض آنکه در مدرسهای داخل میشدم [...] قوای خمودهام برانگیخته میشد.» (محمد حجازی، زیبا، ص ۲۲)
- «ای حس فره! فسرده شو در پی/ وی عقل قوی! خموده شو در سر» (ملکالشعرا بهار، دیوان اشعار، ج ۱، ص ۳۴۸)
- «چهرهاش خموده و آرام بهنظر میرسید.» (محمود دولتآبادی، از خم چمبر، ص ۳۱)
- «مادر گفت: [...] اورهان [...] از تو شادابتر و خندانتر است. تو خموده شدهای.» (عباس معروفی، سمفونی مردگان، ص ۱۲۴)
بنابراین، برخلاف آنچه در کتاب غلط ننویسیم آمده و این واژه را نادرست شمرده، «خموده» درست است و همیشه نیز نمیتوان (و نباید) آن را با «افسرده» یا «سست» (به تجویز او) جایگزین کرد، زیرا این واژه در پیِ برآوردنِ نیازی ساخته شده و رواج یافتهاست.
یادآوری:
اسمِ «خمودگی» نیز، بهقاعده و بهدرستی، از «خموده» ساخته شدهاست و کاربردش بیاشکال است:
- «مردم را اندکاندک از خمودگیِ دیرین بیرون میآورد.» (محمدعلی اسلامی نُدوشن، روزها، ج ۲، ص ۱۲۹)
- «میکوشند [...] او را [...] از خمودگیِ فصل سرما بیرون آرند.» (عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ص ۴۴۱)
سید محمد بصام
@Matnook_com
instagram.com/matnook_com
«خموده» در فارسی به معنای «پژمرده و افسرده و کسل و سست» بهکار میرود. این واژه از «خمود» (واژهای عربی) + «-ه» (پسوندی فارسی) ساخته شدهاست، دقیقاً مانند «ساقه»، «جداره»، «جزوه»، «اصله»، و مانند اینها که همگی از واژهای عربی و پسوندی فارسی ساخته شدهاند. پس ساختِ صرفیشان یکی است و از آنجا که هر واژهای میتواند به هر وندی بپیوندد و یک واژۀ مشتق بسازد (مشروط بر اینکه عمومِ اهل زبان آن را بهکار ببرند و معنای مشخصی از آن اراده کنند)، پس اگر «خموده» نادرست باشد، باید ساختهای مشابهش نیز نادرست باشند و اگر آنها درست باشند، «خموده» نیز درست است. گویا واژۀ «خَم» و «خمیده» نیز در تلفظِ «خموده» و معنایی که از آن اراده میشود بیتأثیر نبودهاند. درهرحال «خموده» تقریباً یک قرن است که در فارسی بهکار میرود:
- «بهمحض آنکه در مدرسهای داخل میشدم [...] قوای خمودهام برانگیخته میشد.» (محمد حجازی، زیبا، ص ۲۲)
- «ای حس فره! فسرده شو در پی/ وی عقل قوی! خموده شو در سر» (ملکالشعرا بهار، دیوان اشعار، ج ۱، ص ۳۴۸)
- «چهرهاش خموده و آرام بهنظر میرسید.» (محمود دولتآبادی، از خم چمبر، ص ۳۱)
- «مادر گفت: [...] اورهان [...] از تو شادابتر و خندانتر است. تو خموده شدهای.» (عباس معروفی، سمفونی مردگان، ص ۱۲۴)
بنابراین، برخلاف آنچه در کتاب غلط ننویسیم آمده و این واژه را نادرست شمرده، «خموده» درست است و همیشه نیز نمیتوان (و نباید) آن را با «افسرده» یا «سست» (به تجویز او) جایگزین کرد، زیرا این واژه در پیِ برآوردنِ نیازی ساخته شده و رواج یافتهاست.
یادآوری:
اسمِ «خمودگی» نیز، بهقاعده و بهدرستی، از «خموده» ساخته شدهاست و کاربردش بیاشکال است:
- «مردم را اندکاندک از خمودگیِ دیرین بیرون میآورد.» (محمدعلی اسلامی نُدوشن، روزها، ج ۲، ص ۱۲۹)
- «میکوشند [...] او را [...] از خمودگیِ فصل سرما بیرون آرند.» (عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ص ۴۴۱)
سید محمد بصام
@Matnook_com
instagram.com/matnook_com
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«پیرامونِ» بنویسیم یا «دربارۀ»؟
بخشی از کارگاه آنلاین ویرایش متنوک
مدرس: سید محمد بصام
نظرات شرکتکنندگان قبلی: 👇👇👇
https://t.me/Matnook_01
کانال مؤسسهٔ متنوک: 👇👇👇
@Matnook_com
بخشی از کارگاه آنلاین ویرایش متنوک
مدرس: سید محمد بصام
نظرات شرکتکنندگان قبلی: 👇👇👇
https://t.me/Matnook_01
کانال مؤسسهٔ متنوک: 👇👇👇
@Matnook_com
پیش غازی و معلّقبازی؟
واژهٔ «غازی» به معنای «بندباز و معرکهگیر» است. در گذشته، به کسی که در حضور دیگران بندبازی و حرکات خارقالعاده میکرد، ازجمله معلّق زدن، غازی میگفتند. بنابراین مَثَلِ «پیش غازی و معلّقبازی» در جایی بهکار میرود که کسی بخواهد نزد شخصِ همهفنحریف و باتجربه ادعای زرنگی و زیرکی کند و او را بفریبد. پس «غازی» درست است، نه *قاضی. اما چون واژۀ «غازی» در فارسیِ امروز کاربردی ندارد و قاضیان نیز معمولاً با افراد رند و کلاش و کلاهبردار سروکار دارند و چون تلفظِ هر دو واژه یکی است، این گمان قوت گرفته که لابد «قاضی» املای درستِ این واژه است.
یادآوری:
«غازی» (در عربی، اسم فاعل از «غزو») به معنای «جنگجو و مجاهد» هم هست: «دانا چو طبلۀ عطار است خاموش و هنرنمای و نادان خود طبل غازی بلندآواز و میانتهی.» (گلستان)
سید محمد بصام
@Matnook_com
واژهٔ «غازی» به معنای «بندباز و معرکهگیر» است. در گذشته، به کسی که در حضور دیگران بندبازی و حرکات خارقالعاده میکرد، ازجمله معلّق زدن، غازی میگفتند. بنابراین مَثَلِ «پیش غازی و معلّقبازی» در جایی بهکار میرود که کسی بخواهد نزد شخصِ همهفنحریف و باتجربه ادعای زرنگی و زیرکی کند و او را بفریبد. پس «غازی» درست است، نه *قاضی. اما چون واژۀ «غازی» در فارسیِ امروز کاربردی ندارد و قاضیان نیز معمولاً با افراد رند و کلاش و کلاهبردار سروکار دارند و چون تلفظِ هر دو واژه یکی است، این گمان قوت گرفته که لابد «قاضی» املای درستِ این واژه است.
یادآوری:
«غازی» (در عربی، اسم فاعل از «غزو») به معنای «جنگجو و مجاهد» هم هست: «دانا چو طبلۀ عطار است خاموش و هنرنمای و نادان خود طبل غازی بلندآواز و میانتهی.» (گلستان)
سید محمد بصام
@Matnook_com
👍1
۱) «ضربالاجل» مرکب است از «ضرب» + «ال» + «اجل».
۲) «ضرب» در عربی به معنای «تعیین کردن و قرار دادن» نیز بهکار میرود، چنانکه «ضَرَبَ لَهُ أَجَلاً» یعنی «برای او مهلتی تعیین کرد».
۳) «اجل»، علاوهبر «پایان زمان زندگی و مرگ»، به معنای «مهلت و مدت هر چیز» نیز هست.
۴) درنتیجه، املای «ضربالاجل»، به معنای «مهلت و پایان مهلت و مدت معیّن»، به همین صورت با «ا» درست است، نه با «ع».
اکنون چند واژۀ «ضرب»دار که نیمفاصله یا پیوسته (سرهم) نوشته میشوند:
- پسضرب
- پیشضرب
- تکضرب
- جدولضرب
- چهارضرب
- حاصلضرب
- دوضرب
- سرضرب
- ششضرب
- ضرباًزورا (= «بهزور»)
- ضربالمثل
- ضرباهنگ/ ضربآهنگ
- ضربخور/ ضربخور
- ضربخورده
- ضربدار/ ضربدار
- ضربدر
- ضربِدست
- ضربدیده
- ضربِشست
- ضربگیر/ ضربگیر
- ضربوجرح
- ضربوزور
- ضربوشتم
- طاقضربی
- نیمضربی (نوعی جلد)
- یکضرب
سید محمد بصام
@Matnook_com
۲) «ضرب» در عربی به معنای «تعیین کردن و قرار دادن» نیز بهکار میرود، چنانکه «ضَرَبَ لَهُ أَجَلاً» یعنی «برای او مهلتی تعیین کرد».
۳) «اجل»، علاوهبر «پایان زمان زندگی و مرگ»، به معنای «مهلت و مدت هر چیز» نیز هست.
۴) درنتیجه، املای «ضربالاجل»، به معنای «مهلت و پایان مهلت و مدت معیّن»، به همین صورت با «ا» درست است، نه با «ع».
اکنون چند واژۀ «ضرب»دار که نیمفاصله یا پیوسته (سرهم) نوشته میشوند:
- پسضرب
- پیشضرب
- تکضرب
- جدولضرب
- چهارضرب
- حاصلضرب
- دوضرب
- سرضرب
- ششضرب
- ضرباًزورا (= «بهزور»)
- ضربالمثل
- ضرباهنگ/ ضربآهنگ
- ضربخور/ ضربخور
- ضربخورده
- ضربدار/ ضربدار
- ضربدر
- ضربِدست
- ضربدیده
- ضربِشست
- ضربگیر/ ضربگیر
- ضربوجرح
- ضربوزور
- ضربوشتم
- طاقضربی
- نیمضربی (نوعی جلد)
- یکضرب
سید محمد بصام
@Matnook_com
👍1
یک دونقطۀ غلط!
پس از واژههایی که نقش فرد را نشان میدهند (مانند مؤلف، مترجم، مصحح، یا ویراستار) باید دونقطه گذاشت. مثال: نویسنده: سید محمد بصام.
اما پس از واژه یا عبارتهایی که کاری را نشان میدهند (مانند تألیف، ترجمه، تصحیح، زیر نظر، یا به سرپرستی) نباید دونقطه گذاشت. مثال: ترجمۀ سید محمد بصام.
بنابراین، دونقطههای زیر، که در تصویر بالا آمدهاند، اضافی و نادرستاند:
- زیر نظر: غلامعلی حدّاد عادل؛
- به سرپرستی: احمد سمیعی (گیلانی).
همچنین، عباراتی مانند «به کوششِ»، «به همتِ»، «به اهتمامِ»، «به قلمِ»، «به مدیریتِ»، «به کارگردانیِ» همیشه بافاصله و بدون دونقطه نوشته میشوند.
#نشانهگذاری
سید محمد بصام
@Matnook_com
پس از واژههایی که نقش فرد را نشان میدهند (مانند مؤلف، مترجم، مصحح، یا ویراستار) باید دونقطه گذاشت. مثال: نویسنده: سید محمد بصام.
اما پس از واژه یا عبارتهایی که کاری را نشان میدهند (مانند تألیف، ترجمه، تصحیح، زیر نظر، یا به سرپرستی) نباید دونقطه گذاشت. مثال: ترجمۀ سید محمد بصام.
بنابراین، دونقطههای زیر، که در تصویر بالا آمدهاند، اضافی و نادرستاند:
- زیر نظر: غلامعلی حدّاد عادل؛
- به سرپرستی: احمد سمیعی (گیلانی).
همچنین، عباراتی مانند «به کوششِ»، «به همتِ»، «به اهتمامِ»، «به قلمِ»، «به مدیریتِ»، «به کارگردانیِ» همیشه بافاصله و بدون دونقطه نوشته میشوند.
#نشانهگذاری
سید محمد بصام
@Matnook_com
👍7❤3
هکسره چیست؟
هکسره یعنی بهجای کسرۀ اضافه «ه/ ـه» بنویسیم یا بهجای «ه/ ـه» کسره بگذاریم.
در حالت اول، «ه/ ـه» جزو واژه نیست و اضافی است. مثال:
- «ظ مثل ظهره، *ظهره تابستون» (از کتابکار املای اول دبستان گاج، درس ۲۲)
درست: ظ مثل ظهره، ظهرِ تابستون
- *جانه من *فدایه *خاکه *پاکه میهنم.
درست: جانِ من فدایِ خاکِ پاکِ میهنم
در حالت دوم، «ه/ ـه» جزو واژه است. پس نباید حذف شود و گذاشتنِ کسره بهجای آن نادرست است. مثال:
- «قلعهنویی: خادمین *آدمبدِ شدهاند، خائنین *آدمخوبِ!» (روزنامۀ شوت، ش ۱۲۱۷، ص ۱)
درست: آدمبده، آدمخوبه.
- «آقای سرمربی! *مردِ و قولش!» (روزنامۀ استقلال جوان، ش ۱۶۸۹، ص ۱)
درست: مَرده (= مرد است) و قولش.
نکته:
در گفتار، مصوّت /e/ بهجای شناسه و بهعنوان فعل ربطی و نشانۀ معرفه نیز بهکار میرود و در خط بهصورت «ه/ ـه» نوشته میشود.
۱) بهجای «ـَد» (شناسۀ سومشخص مفرد)
- میتواند > میتونه، میکند > میکنه؛ بتواند > بتونه، بکند > بکنه
غلط (هکسره): *میتونِ، *میکنِ؛ *بتونِ، *بکنِ
۲) «ه/ ـه» بهجای «است»
- زمونه رنگارنگه. = زمانه رنگارنگ است.
- این کتاب مال توئه؟ = این کتاب مال تو است؟
۳) نشانۀ معرفه
- خونۀ "مادربزرگه" هزار تا قصه داره.
غلط (هکسره): خونۀ *مادربزرگِ هزار تا قصه داره.
- آقاهه، گربهه/ گربههه، آهوئه، خالهسوسکه، قوطیه، دختره، پسره، ... .
نکته: «ه/ ـه» برای تحقیر نیز بهکار میرود: دخترۀ چشمسفید! پسرۀ جُعَلّق!
یادآوری:
شکستهنویسیهای افراطی و گفتارینویسیهای بیضابطه در فضای مجازی و نیز بیدقتی و کمسوادیِ برخی از نویسندگان را میتوان دو دلیلِ عمدۀ بُروز هکسره دانست. البته شواهدی از هکسره در متون قدیم فارسی نیز وجود دارد (ر.ک: اکرم حاجیسیدآقایی، «دربارۀ لغتی از تفسیر ابوالفتوح رازی»، مجلۀ فرهنگنویسی، شمارۀ ۸، ص ۱۱٤)، ولی آنها نیز به احتمال قوی و در اکثر موارد از بیدقتی و کمسوادیِ کاتبان بوده است، نه مؤلفان. درهرحال، هکسره، در هر دو حالتش، نادرست است و تشخیص آن نیز مستلزم یک شناخت نسبی از ساختار واژهها (صرف) و املای صحیح کلمات است.
سید محمد بصام
@Matnook_com
هکسره یعنی بهجای کسرۀ اضافه «ه/ ـه» بنویسیم یا بهجای «ه/ ـه» کسره بگذاریم.
در حالت اول، «ه/ ـه» جزو واژه نیست و اضافی است. مثال:
- «ظ مثل ظهره، *ظهره تابستون» (از کتابکار املای اول دبستان گاج، درس ۲۲)
درست: ظ مثل ظهره، ظهرِ تابستون
- *جانه من *فدایه *خاکه *پاکه میهنم.
درست: جانِ من فدایِ خاکِ پاکِ میهنم
در حالت دوم، «ه/ ـه» جزو واژه است. پس نباید حذف شود و گذاشتنِ کسره بهجای آن نادرست است. مثال:
- «قلعهنویی: خادمین *آدمبدِ شدهاند، خائنین *آدمخوبِ!» (روزنامۀ شوت، ش ۱۲۱۷، ص ۱)
درست: آدمبده، آدمخوبه.
- «آقای سرمربی! *مردِ و قولش!» (روزنامۀ استقلال جوان، ش ۱۶۸۹، ص ۱)
درست: مَرده (= مرد است) و قولش.
نکته:
در گفتار، مصوّت /e/ بهجای شناسه و بهعنوان فعل ربطی و نشانۀ معرفه نیز بهکار میرود و در خط بهصورت «ه/ ـه» نوشته میشود.
۱) بهجای «ـَد» (شناسۀ سومشخص مفرد)
- میتواند > میتونه، میکند > میکنه؛ بتواند > بتونه، بکند > بکنه
غلط (هکسره): *میتونِ، *میکنِ؛ *بتونِ، *بکنِ
۲) «ه/ ـه» بهجای «است»
- زمونه رنگارنگه. = زمانه رنگارنگ است.
- این کتاب مال توئه؟ = این کتاب مال تو است؟
۳) نشانۀ معرفه
- خونۀ "مادربزرگه" هزار تا قصه داره.
غلط (هکسره): خونۀ *مادربزرگِ هزار تا قصه داره.
- آقاهه، گربهه/ گربههه، آهوئه، خالهسوسکه، قوطیه، دختره، پسره، ... .
نکته: «ه/ ـه» برای تحقیر نیز بهکار میرود: دخترۀ چشمسفید! پسرۀ جُعَلّق!
یادآوری:
شکستهنویسیهای افراطی و گفتارینویسیهای بیضابطه در فضای مجازی و نیز بیدقتی و کمسوادیِ برخی از نویسندگان را میتوان دو دلیلِ عمدۀ بُروز هکسره دانست. البته شواهدی از هکسره در متون قدیم فارسی نیز وجود دارد (ر.ک: اکرم حاجیسیدآقایی، «دربارۀ لغتی از تفسیر ابوالفتوح رازی»، مجلۀ فرهنگنویسی، شمارۀ ۸، ص ۱۱٤)، ولی آنها نیز به احتمال قوی و در اکثر موارد از بیدقتی و کمسوادیِ کاتبان بوده است، نه مؤلفان. درهرحال، هکسره، در هر دو حالتش، نادرست است و تشخیص آن نیز مستلزم یک شناخت نسبی از ساختار واژهها (صرف) و املای صحیح کلمات است.
سید محمد بصام
@Matnook_com
👍4❤1