#مرالوتورال
#هفده
لبخند میزنم:
-ممنون جنابسرهنگ، شرمنده کردین!
کمی خودم را روی میز جلو میکشم و میگویم:
-به تهمینجونت بگو مأموریت با موفقیت انجام شد.
دستم را کنار شقیقهام میگذارم و آن را بهسمت بابا پرتاب میکنم.
بابا خودش را به نشنیدن میزند و از کنار کنایهام میگذرد. نمیرود، مینشیند و اغواگرانه میگوید:
-درسا دختر خوبیه تورالجان! آشناست، میشناسیمش، ننه باباش مشخصه... وضع باباشم که توپه... تک بچه هم که هست...
لبخند دنداننمایی میزند:
-خوشگلم که هست، چی میخوای دیگه؟ میدونی فخیم چقدر ثروت داره؟!
من هم لبخند دنداننمایی میزنم. سر جلو میبرم و وسوسهانگیز میپرسم:
-چقدر؟
بابا خودش را عقب میکشد و غر میزند:
-پدرسوخته!
میخندم. به بشقاب اشاره میکنم:
-نمیخوام بابا. دستت درد نکنه، سیرم. دیر صبحونه خوردم.
بابا اهمیت نمیدهد. با چنگال تکهای از گوشت سفید ماهی را جدا میکند و به سمت دهانم میآورد.
نمیتوانم دستش را رد کنم. مثل لقمههایی که صبح قبل از رفتن به مدرسه برایم میگرفت و دلم نمیآمد نخورم.
چنگال را میگیرم و بیربط میپرسم:
-بابا بخوای بری سفر کجا رو انتخاب میکنی؟
#هفده
لبخند میزنم:
-ممنون جنابسرهنگ، شرمنده کردین!
کمی خودم را روی میز جلو میکشم و میگویم:
-به تهمینجونت بگو مأموریت با موفقیت انجام شد.
دستم را کنار شقیقهام میگذارم و آن را بهسمت بابا پرتاب میکنم.
بابا خودش را به نشنیدن میزند و از کنار کنایهام میگذرد. نمیرود، مینشیند و اغواگرانه میگوید:
-درسا دختر خوبیه تورالجان! آشناست، میشناسیمش، ننه باباش مشخصه... وضع باباشم که توپه... تک بچه هم که هست...
لبخند دنداننمایی میزند:
-خوشگلم که هست، چی میخوای دیگه؟ میدونی فخیم چقدر ثروت داره؟!
من هم لبخند دنداننمایی میزنم. سر جلو میبرم و وسوسهانگیز میپرسم:
-چقدر؟
بابا خودش را عقب میکشد و غر میزند:
-پدرسوخته!
میخندم. به بشقاب اشاره میکنم:
-نمیخوام بابا. دستت درد نکنه، سیرم. دیر صبحونه خوردم.
بابا اهمیت نمیدهد. با چنگال تکهای از گوشت سفید ماهی را جدا میکند و به سمت دهانم میآورد.
نمیتوانم دستش را رد کنم. مثل لقمههایی که صبح قبل از رفتن به مدرسه برایم میگرفت و دلم نمیآمد نخورم.
چنگال را میگیرم و بیربط میپرسم:
-بابا بخوای بری سفر کجا رو انتخاب میکنی؟
Open this link to join my WhatsApp Group: https://chat.whatsapp.com/DfAjno0xfqr6MqYfms9nYf
WhatsApp.com
آژانس خدمات مسافرتی و گردشگری مارال تورز✈️
WhatsApp Group Invite
#مرالوتورال
#هجده
بابا بدون فکر کردن میگوید:
-الان جنوب! تو این فصل محشره... میرم...
ساکت میشود و اخم کمرنگی روی صورتش سایه میاندازد. مشکوک و کمی نگران میپرسد:
-خیلی سخت نمیگیری تورال؟!
تکیه میدهم و نگاهم روی پسر و دختر جوانی میافتد که وارد میشوند. دخترک دستش را دور ساعد پسرک حلقه کرده و با اخم حرف میزند. مخاطبش هم سر تکان میدهد.
صدای بابا را که انگار از جواب گرفتن ناامید شده میشنوم:
-این فصل از سال چابهار خوبه، بندرعباس، کیش، قشم، ابوموسی...
نگاهش که میکنم بشقاب غذا را بهسمتم هل میدهد و لب میزند:
-بخور بابا!
بعد ادامه میدهد:
-چابهار خواستی بری میرعثمان بلوچ هست... بندرعباسم ناخدا ابراهیم...
چنگال را کنار بشقاب می گذارم و میگویم:
-هر جا بخوام برم با تور میرم، مزاحم کسی نمیشم...
بابا تکیه میدهد:
-رستوران نبود دو تایی میزدیم به دل جاده کیف میکردیم.
لبخند میزنم. این آرزو برای بابا خیلیخیلی بلندپروازانه است. اصلاً یک جورهایی شجاعانه.
بابا نمیبیند اما زندگی با مامان شبیه یک ماز مخوف است که بابا گیر و گرفتار پیچوخمهایش شده است و قدرت رهایی ندارد.
به ماهی نگاه میکنم و میپرسم:
-زیتون پرورده نداریم؟
#هجده
بابا بدون فکر کردن میگوید:
-الان جنوب! تو این فصل محشره... میرم...
ساکت میشود و اخم کمرنگی روی صورتش سایه میاندازد. مشکوک و کمی نگران میپرسد:
-خیلی سخت نمیگیری تورال؟!
تکیه میدهم و نگاهم روی پسر و دختر جوانی میافتد که وارد میشوند. دخترک دستش را دور ساعد پسرک حلقه کرده و با اخم حرف میزند. مخاطبش هم سر تکان میدهد.
صدای بابا را که انگار از جواب گرفتن ناامید شده میشنوم:
-این فصل از سال چابهار خوبه، بندرعباس، کیش، قشم، ابوموسی...
نگاهش که میکنم بشقاب غذا را بهسمتم هل میدهد و لب میزند:
-بخور بابا!
بعد ادامه میدهد:
-چابهار خواستی بری میرعثمان بلوچ هست... بندرعباسم ناخدا ابراهیم...
چنگال را کنار بشقاب می گذارم و میگویم:
-هر جا بخوام برم با تور میرم، مزاحم کسی نمیشم...
بابا تکیه میدهد:
-رستوران نبود دو تایی میزدیم به دل جاده کیف میکردیم.
لبخند میزنم. این آرزو برای بابا خیلیخیلی بلندپروازانه است. اصلاً یک جورهایی شجاعانه.
بابا نمیبیند اما زندگی با مامان شبیه یک ماز مخوف است که بابا گیر و گرفتار پیچوخمهایش شده است و قدرت رهایی ندارد.
به ماهی نگاه میکنم و میپرسم:
-زیتون پرورده نداریم؟
#مرالوتورال
#نوزده
بابا سر تکان میدهد و بعد سرش را میچرخاند:
-مبین زیتون پرورده هم بیار...
نگاهم که میکند با خیال راحت تکیه میدهد و میپرسد:
-تو که ماهی دوست داری! چرا به ضرب و زور میخوای بفرستی پایین؟
به بابا نگاه میکنم. چقدر ساده بودم که فکر میکردم بابا در دنیای خودش است و حواسش به اطرفش نیست.
اینکه میخواهم لابهلای خوردن زیتون پرورده کمی هم سبزیپلو ماهی بخورم را میداند و خدا میداند چه چیزهای دیگری در مورد من، مامان و دخترها میداند.
مبین که با پیالهٔ زیتون میرسد بابا میگوید:
-یه سر بزن جعفرخان ببین چیزی لازم نداره؟ کمکم شلوغ میشه...
مبین سر تکان میدهد و چیزی مثل «بله» نشخوار میکند و میرود. جعفرخان سرآشپز شمالی رستوران است و برعکس اخلاقش دستپختش عالی است.
انگار در تقدیر بابا حک شده است سروکله زدن با آدمهای ازخودراضی و یکدنده!
بابا پیاله را مقابلم نمیگذارد و به بشقاب اشاره میکند:
-یه کم بخور اول بعد معدهتو با اینا پر کن...
قاشقی را پر میکنم و به دهان میگذارم. بابا لبخند میزند. خیالش که راحت میشود از جا بلند میشود و به سمتم میآید. نگاهش که میکنم زیتونها را بهسمتم میگیرد و میگوید:
-وقتی میدونی با معدهٔ خالی چیز ترش بخوری معدهدرد میگیری مراعات کن پسرجان!
#نوزده
بابا سر تکان میدهد و بعد سرش را میچرخاند:
-مبین زیتون پرورده هم بیار...
نگاهم که میکند با خیال راحت تکیه میدهد و میپرسد:
-تو که ماهی دوست داری! چرا به ضرب و زور میخوای بفرستی پایین؟
به بابا نگاه میکنم. چقدر ساده بودم که فکر میکردم بابا در دنیای خودش است و حواسش به اطرفش نیست.
اینکه میخواهم لابهلای خوردن زیتون پرورده کمی هم سبزیپلو ماهی بخورم را میداند و خدا میداند چه چیزهای دیگری در مورد من، مامان و دخترها میداند.
مبین که با پیالهٔ زیتون میرسد بابا میگوید:
-یه سر بزن جعفرخان ببین چیزی لازم نداره؟ کمکم شلوغ میشه...
مبین سر تکان میدهد و چیزی مثل «بله» نشخوار میکند و میرود. جعفرخان سرآشپز شمالی رستوران است و برعکس اخلاقش دستپختش عالی است.
انگار در تقدیر بابا حک شده است سروکله زدن با آدمهای ازخودراضی و یکدنده!
بابا پیاله را مقابلم نمیگذارد و به بشقاب اشاره میکند:
-یه کم بخور اول بعد معدهتو با اینا پر کن...
قاشقی را پر میکنم و به دهان میگذارم. بابا لبخند میزند. خیالش که راحت میشود از جا بلند میشود و به سمتم میآید. نگاهش که میکنم زیتونها را بهسمتم میگیرد و میگوید:
-وقتی میدونی با معدهٔ خالی چیز ترش بخوری معدهدرد میگیری مراعات کن پسرجان!
#مرالوتورال
#بیست
بابا میگوید و میرود و مرا در بهت میگذارد. این همه حواس جمع و متوجه بودنش را چرا من تا حالا ندیده بودم؟
چرا فکر میکردم دنیای بابا یک دنیای بسته و محدود است و اگر مامان و حواس جمعش و آن همه زورگویی و خودمختاریاش نبود شیرازهٔ زندگی ما از هم پاشیده بود.
حالا بابا چیزی مقابلم گذاشته که همهٔ باورهایم را مخدوش کرده است.
بابا حواسش به همهٔ ما بوده و هست و انگار مامان را آگاهانه این همه آزاد گذاشته و پروبال داده است.
از دست خودم عصبانی هستم. اینکه فکر میکردم بابا وارد بازی مامان شده است... اینکه سربهسرش گذاشتم... اینکه...
قاشق را رها میکنم و سرم را بین دستانم میگیرم. سعید راست میگوید. باید یک فکر اساسی بکنم. اول از همه یک سفر...
با دیدن اسم درسا روی صفحهٔ موبایل اشتهایی که داشت باز میشد کور و کورتر میشود.
تماس قطع میشود و بلافاصله پیامکش میرسد «سلام بر پسرخاله عزیزم. میخواستم افتخار رسوندنم از فرودگاه به خونه رو بهت بدم که ظاهراً کائنات اینو نمیخواد. دلم میخواست به چشم بابام عزیز بشی و به چشم مامانم عزیزتر. امیدوارم بازم از این فرصتا پیش بیاد تا بتونی خودتو ثابت کنی.»
#بیست
بابا میگوید و میرود و مرا در بهت میگذارد. این همه حواس جمع و متوجه بودنش را چرا من تا حالا ندیده بودم؟
چرا فکر میکردم دنیای بابا یک دنیای بسته و محدود است و اگر مامان و حواس جمعش و آن همه زورگویی و خودمختاریاش نبود شیرازهٔ زندگی ما از هم پاشیده بود.
حالا بابا چیزی مقابلم گذاشته که همهٔ باورهایم را مخدوش کرده است.
بابا حواسش به همهٔ ما بوده و هست و انگار مامان را آگاهانه این همه آزاد گذاشته و پروبال داده است.
از دست خودم عصبانی هستم. اینکه فکر میکردم بابا وارد بازی مامان شده است... اینکه سربهسرش گذاشتم... اینکه...
قاشق را رها میکنم و سرم را بین دستانم میگیرم. سعید راست میگوید. باید یک فکر اساسی بکنم. اول از همه یک سفر...
با دیدن اسم درسا روی صفحهٔ موبایل اشتهایی که داشت باز میشد کور و کورتر میشود.
تماس قطع میشود و بلافاصله پیامکش میرسد «سلام بر پسرخاله عزیزم. میخواستم افتخار رسوندنم از فرودگاه به خونه رو بهت بدم که ظاهراً کائنات اینو نمیخواد. دلم میخواست به چشم بابام عزیز بشی و به چشم مامانم عزیزتر. امیدوارم بازم از این فرصتا پیش بیاد تا بتونی خودتو ثابت کنی.»
#مرالوتورال
#بیستویک
دلم میخواهد پوزخند بزنم اما نمیتوانم. وقاحت درسا از پشت تکتک کلماتش رخ نشان میدهد و من چه ساده بودم که فکر میکردم غرورش را برداشته و خودش را از دست مادرش نجات داده است. درسا یک شرمینهٔ دیگر است، یک تهمینهٔ دیگر و من دلم نمیخواهد در زندکی یکی بشوم مثل پدرم یا شوهرخالهام، فخیم.
بیاراده دنبال بابا میگردم. نیست، نمیبینمش. سرم را پایین میاندازم و دوباره پیام درسا را میخوانم. این بار پوزخند نمیزنم لبخند روی لبم مینشیند.
عقلم میگوید «بیخیال شو، چیزی نگو!» اما درسا آن رویم را بالا آورده است.
انگشتانم روی مانیتور حرکت میکند و مینویسم «فعلاً بذار رانندهٔ فرودگاه خودشو به مامان و بابات ثابت کنه شاید دفعهٔ دیگه کائنات دلش برای ما هم سوخت.»
پیام را میفرستم و با اشتها مشغول خوردن میشوم. حالا دلم میخواهد دست بابا را بگیرم و با هم ایران را بگردیم.
شمال و جنوب و شرق و غربش هم فرقی نمیکند، اصلاً دلم میخواهد دستدردست بابا یک صبح تا شب در همین شهر دودزده خیابان به خیابان را گز کنیم و یک دل سیر حرف بزنیم.
حرفهای پدرپسری و من یک قصه بنویسم به اسم ماجراهای تورال و پدرش.
تکهای از ماهی را در دهانم میگذارم و سرم را بلند میکنم. مامان را میبینم که دارد به سمتم میآید. بابا کنارش است و حرف میزند و با دست دعوت به آرامشش میکند.
قاشق و چنگال را رها میکنم و برمیخیزم.
***
#بیستویک
دلم میخواهد پوزخند بزنم اما نمیتوانم. وقاحت درسا از پشت تکتک کلماتش رخ نشان میدهد و من چه ساده بودم که فکر میکردم غرورش را برداشته و خودش را از دست مادرش نجات داده است. درسا یک شرمینهٔ دیگر است، یک تهمینهٔ دیگر و من دلم نمیخواهد در زندکی یکی بشوم مثل پدرم یا شوهرخالهام، فخیم.
بیاراده دنبال بابا میگردم. نیست، نمیبینمش. سرم را پایین میاندازم و دوباره پیام درسا را میخوانم. این بار پوزخند نمیزنم لبخند روی لبم مینشیند.
عقلم میگوید «بیخیال شو، چیزی نگو!» اما درسا آن رویم را بالا آورده است.
انگشتانم روی مانیتور حرکت میکند و مینویسم «فعلاً بذار رانندهٔ فرودگاه خودشو به مامان و بابات ثابت کنه شاید دفعهٔ دیگه کائنات دلش برای ما هم سوخت.»
پیام را میفرستم و با اشتها مشغول خوردن میشوم. حالا دلم میخواهد دست بابا را بگیرم و با هم ایران را بگردیم.
شمال و جنوب و شرق و غربش هم فرقی نمیکند، اصلاً دلم میخواهد دستدردست بابا یک صبح تا شب در همین شهر دودزده خیابان به خیابان را گز کنیم و یک دل سیر حرف بزنیم.
حرفهای پدرپسری و من یک قصه بنویسم به اسم ماجراهای تورال و پدرش.
تکهای از ماهی را در دهانم میگذارم و سرم را بلند میکنم. مامان را میبینم که دارد به سمتم میآید. بابا کنارش است و حرف میزند و با دست دعوت به آرامشش میکند.
قاشق و چنگال را رها میکنم و برمیخیزم.
***
#مرالوتورال
#بیستودو
لبخند روی لبم غمگین است. فکر میکردم وقتی کاملیا بیاید و پریسلطان جیغجیغویش را ببرد بهترین لحظهٔ عمرم خواهد بود اما هیچ چیز آنطور که فکر میکردم نیست. کاملیا کمی خم شده و از پشتمیلههای قفس میگوید:
-قربونت برم؛ من که مردم از دوریت!
نگاهم میکند:
-نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم مرال. خیلی زحمت دادیم بهت ما دو تا...
لبخند میزند:
-ایشالا جبران کنم.
کمی تعارف تکه و پاره میکنیم و او قفس را روی صندلی عقب ماشینش میگذارد وقتی در ماشین را میبندد خطاب به دوستش که روی صندلی جلو نشسته و اخمآلود است میگوید:
-تو که هنوز اخم داری درسا؟! ولش کن بیلیاقتو...
به طرف من میچرخد و دستی به بازویم میزند:
-بازم ممنون مرالجونم.
سرش را جلو میآورد و گونهام را میبوسد. وقتی میروند چشم میبندم و زمزمه میکنم:
-مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرمِ فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن...
-مرال!
#بیستودو
لبخند روی لبم غمگین است. فکر میکردم وقتی کاملیا بیاید و پریسلطان جیغجیغویش را ببرد بهترین لحظهٔ عمرم خواهد بود اما هیچ چیز آنطور که فکر میکردم نیست. کاملیا کمی خم شده و از پشتمیلههای قفس میگوید:
-قربونت برم؛ من که مردم از دوریت!
نگاهم میکند:
-نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم مرال. خیلی زحمت دادیم بهت ما دو تا...
لبخند میزند:
-ایشالا جبران کنم.
کمی تعارف تکه و پاره میکنیم و او قفس را روی صندلی عقب ماشینش میگذارد وقتی در ماشین را میبندد خطاب به دوستش که روی صندلی جلو نشسته و اخمآلود است میگوید:
-تو که هنوز اخم داری درسا؟! ولش کن بیلیاقتو...
به طرف من میچرخد و دستی به بازویم میزند:
-بازم ممنون مرالجونم.
سرش را جلو میآورد و گونهام را میبوسد. وقتی میروند چشم میبندم و زمزمه میکنم:
-مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرمِ فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن...
-مرال!
#مرالوتورال
#بیستوسه
چشم که باز میکنم بابا مقابلم است. نگران نگاهم میکند و میپرسد:
-خوبی بابا؟
سر تکان میدهم و با لبخندی غم آلود میگویم:
-کاملیا اومد دخترشو برد.
بابا بازویم را میگیرد و وادارم میکند بچرخم:
-امانت بود عزیزم، بهتره که از دغدغههات کم بشه. تا اون باشه که نمیشه برنامه بریزی برای سفر...
حرف بابا تلنگری می شود برای فکر کردن به سفر. انگار بابا این ماجرا را از خودم جدیتر گرفته است.
دیشب مامان پشت تلفن به خالهمینا گفت «خدا کنه از خر شیطون بیاد پایین.» میدانم منظورش سفر رفتن من بود. موقعی که میخواستم انتخاب رشته کنم مامان چنان شیون و زاری کرد که اگر بروم رشتهٔ طراحی آبرویش را میبرم و جواب بقیه را چه بدهد که میخواستم برخلاف میلم رشتهٔ ریاضی را انتخاب کنم اما بابا که خودش فوقلیسانس ریاضی دارد دستم را گرفت و بدون اینکه به مامان بگوییم مرا برد و در یک هنرستان ثبتنام کرد.
وقتی هم که با جعبهٔ شیرینی برگشتیم و مامان فهمید تا یک ساعت مبهوت بود. بابا خودش چای دم کرد و برایمان ریخت، شیرینی گذاشت و کلی از رشتهام تعریف کرد و ازم قول گرفت روسفیدش کنم.
#بیستوسه
چشم که باز میکنم بابا مقابلم است. نگران نگاهم میکند و میپرسد:
-خوبی بابا؟
سر تکان میدهم و با لبخندی غم آلود میگویم:
-کاملیا اومد دخترشو برد.
بابا بازویم را میگیرد و وادارم میکند بچرخم:
-امانت بود عزیزم، بهتره که از دغدغههات کم بشه. تا اون باشه که نمیشه برنامه بریزی برای سفر...
حرف بابا تلنگری می شود برای فکر کردن به سفر. انگار بابا این ماجرا را از خودم جدیتر گرفته است.
دیشب مامان پشت تلفن به خالهمینا گفت «خدا کنه از خر شیطون بیاد پایین.» میدانم منظورش سفر رفتن من بود. موقعی که میخواستم انتخاب رشته کنم مامان چنان شیون و زاری کرد که اگر بروم رشتهٔ طراحی آبرویش را میبرم و جواب بقیه را چه بدهد که میخواستم برخلاف میلم رشتهٔ ریاضی را انتخاب کنم اما بابا که خودش فوقلیسانس ریاضی دارد دستم را گرفت و بدون اینکه به مامان بگوییم مرا برد و در یک هنرستان ثبتنام کرد.
وقتی هم که با جعبهٔ شیرینی برگشتیم و مامان فهمید تا یک ساعت مبهوت بود. بابا خودش چای دم کرد و برایمان ریخت، شیرینی گذاشت و کلی از رشتهام تعریف کرد و ازم قول گرفت روسفیدش کنم.
❤1
#مرالوتورال
#بیستوچهار
بعد از شام که در سکوتی صرف میشود که نه دلچسب است و نه دلپذیر و حتی کمی غربت و دلتنگی دارد وارد سایت آژانس مارال میشوم و قیمتها را چک میکنم.
هنوز سردرگمم. مامان که فهمید قصدم برای سفر جدی است اخمهایش درهم رفت اما بابا گفت «شام تموم بشه برات پول میریزم.»
***
از ایستگاه متروی میدان صنعت که خارج میشوم اول بلوار پاکنژاد کنار خیابان منتظر تاکسی میایستم. کمی اضطراب دارم اما مقدار زیادتری هیجان.
بودنم در این نقطه از شهر یک موفقیت بزرگ است البته با وجود حامی مهربان و مقتدری مثل بابا وگرنه نمیتوانستم این حجم از شادی و هیجان را تجربه کنم.
برای تاکسی زردرنگی که با سرعتی کم بهسمتم میآید دست تکان میدهم. امیدی ندارم بایستد اما مقابل پایم ترمز میزند.
امروز همه چیز جهان در بهترین شکل ممکنش است. کمی خم میشوم و میگویم:
-آژانس مارال می...
ابروهای مرد که بالا میرود تازه متوجه آدرس دادنم میشوم. همهٔ ذهنم پر از سفر و آژانس مارال است. به روی خودم نمیآورم و صدایم را صاف میکنم و دوباره میگویم:
-مجتمع دیدار میرم... مسیرتون هست؟
سر تکان میدهد:
-سوار شو دخترم. مستقیمه!
#بیستوچهار
بعد از شام که در سکوتی صرف میشود که نه دلچسب است و نه دلپذیر و حتی کمی غربت و دلتنگی دارد وارد سایت آژانس مارال میشوم و قیمتها را چک میکنم.
هنوز سردرگمم. مامان که فهمید قصدم برای سفر جدی است اخمهایش درهم رفت اما بابا گفت «شام تموم بشه برات پول میریزم.»
***
از ایستگاه متروی میدان صنعت که خارج میشوم اول بلوار پاکنژاد کنار خیابان منتظر تاکسی میایستم. کمی اضطراب دارم اما مقدار زیادتری هیجان.
بودنم در این نقطه از شهر یک موفقیت بزرگ است البته با وجود حامی مهربان و مقتدری مثل بابا وگرنه نمیتوانستم این حجم از شادی و هیجان را تجربه کنم.
برای تاکسی زردرنگی که با سرعتی کم بهسمتم میآید دست تکان میدهم. امیدی ندارم بایستد اما مقابل پایم ترمز میزند.
امروز همه چیز جهان در بهترین شکل ممکنش است. کمی خم میشوم و میگویم:
-آژانس مارال می...
ابروهای مرد که بالا میرود تازه متوجه آدرس دادنم میشوم. همهٔ ذهنم پر از سفر و آژانس مارال است. به روی خودم نمیآورم و صدایم را صاف میکنم و دوباره میگویم:
-مجتمع دیدار میرم... مسیرتون هست؟
سر تکان میدهد:
-سوار شو دخترم. مستقیمه!
#مرالوتورال
#بیستوپنج
داخل تاکسی که مینشینم نو و خوشبو است و حسابی گرم و نرم. به سمت بالا حرکت میکنیم.
عطر خوشایند دستهگل نرگسی که داخل جیب صندلی جلو است همه جا را پر کرده. راننده به این باسلیقگی نوبر است. انگار متوجه نگاهم به گلها میشود که میگوید:
-اگه شکلات کاکائویی دوست داری کنار دستهگله یه دونه بردار...
با تعجب نگاهش میکنم و او ادامه میدهد:
-اگه اهل میوهایش هستی تو جیب اینوریه!
با کنجکاوی یک شکلات از کنار نایلونی که کنار دستهگل است برمیدارم. نمیدانم چرا اما از دهانم میپرد:
-میشه یه میوهای هم بردارم؟
گفتن همان و پشیمان شدن همان! جای مامان خالی که اگر بود یکی پشت دستم میزد و میگفت «فقط بلدی آبروریزی کنی بچه!»
راننده که نگاهش به مقابل است میگوید:
-بردار باباجان!
میخواهم برندارم اما دیگر فایده ندارد. آب رفته به جوی برنمیگردد، حتی اگر یک طومار طویل از پشیمانی بنویسم.
یک شکلات دیگر برمیدارم و تا سرم را بلند میکنم که صاف بنشینم و شبیه خانمها باشم موبایل مرد راننده صدایش درمیآید.
#بیستوپنج
داخل تاکسی که مینشینم نو و خوشبو است و حسابی گرم و نرم. به سمت بالا حرکت میکنیم.
عطر خوشایند دستهگل نرگسی که داخل جیب صندلی جلو است همه جا را پر کرده. راننده به این باسلیقگی نوبر است. انگار متوجه نگاهم به گلها میشود که میگوید:
-اگه شکلات کاکائویی دوست داری کنار دستهگله یه دونه بردار...
با تعجب نگاهش میکنم و او ادامه میدهد:
-اگه اهل میوهایش هستی تو جیب اینوریه!
با کنجکاوی یک شکلات از کنار نایلونی که کنار دستهگل است برمیدارم. نمیدانم چرا اما از دهانم میپرد:
-میشه یه میوهای هم بردارم؟
گفتن همان و پشیمان شدن همان! جای مامان خالی که اگر بود یکی پشت دستم میزد و میگفت «فقط بلدی آبروریزی کنی بچه!»
راننده که نگاهش به مقابل است میگوید:
-بردار باباجان!
میخواهم برندارم اما دیگر فایده ندارد. آب رفته به جوی برنمیگردد، حتی اگر یک طومار طویل از پشیمانی بنویسم.
یک شکلات دیگر برمیدارم و تا سرم را بلند میکنم که صاف بنشینم و شبیه خانمها باشم موبایل مرد راننده صدایش درمیآید.
#مرالوتورال
#بیستوشش
انگار هندزفری دارد چون بدون اینکه موبایلش را بردارد میگوید:
-سلام دختر بابا! خوبی؟
نگاهم را به بیرون میدوزم. به آدمها، ماشینها، موتورها و همهٔ چیزهایی که با هم این شهر را ساختهاند.
تمام تلاشم را میکنم به حرفهای آقای رانندهٔ باسلیقه گوش ندهم. اما فقط تلاش کردن من کافی نیست، راننده در ژست یک پدر دلتنگ فرورفته که میگوید:
-خوش بگذرون بابا نگران ما هم نباش. از این اردوها دیگه معلوم نیست کی گیرت بیاد تهتغاری. رفتی زیارت سلام ما رو به آقا برسون...
راننده میخندد:
-جواب خواهرات با خودم. حالا چون به اونا اجازه ندادم برن اردو باید این اشتباهو در حق تو هم میکردم. تو غصه نخور بابا. نهایت برای اونا هم بلیط قطار میگیرم بیان زیارت.
حس خوبی دارم. حس دختر آقای راننده را درک میکنم. مشکلی که من با مامانم دارم انگار دخترک با خواهرهایش دارد.
نمیفهمم کی به میدان بهرود رسیدهایم. از شیشهٔ جلو چشمم به هتل اسپیناسپالاس میافتد و لبهایم کش میآید.
اگر حضور نامرئی مامان نبود دو سه تا شکلات دیگر هم با اجازهٔ صاحب ماشین برمیداشتم بس که ذوق دارم.
اینکه دارم به آژانس نزدیک میشوم هیجان زیادی دارد. البته کمی هم دلم درد میگیرد. شبیه وقتهایی که میخواستم به اردو بروم و از ذوقم دلم درد میگرفت. من هنوز همان مرال نوجوانی هستم که قصد بزرگ شدن ندارد.
#بیستوشش
انگار هندزفری دارد چون بدون اینکه موبایلش را بردارد میگوید:
-سلام دختر بابا! خوبی؟
نگاهم را به بیرون میدوزم. به آدمها، ماشینها، موتورها و همهٔ چیزهایی که با هم این شهر را ساختهاند.
تمام تلاشم را میکنم به حرفهای آقای رانندهٔ باسلیقه گوش ندهم. اما فقط تلاش کردن من کافی نیست، راننده در ژست یک پدر دلتنگ فرورفته که میگوید:
-خوش بگذرون بابا نگران ما هم نباش. از این اردوها دیگه معلوم نیست کی گیرت بیاد تهتغاری. رفتی زیارت سلام ما رو به آقا برسون...
راننده میخندد:
-جواب خواهرات با خودم. حالا چون به اونا اجازه ندادم برن اردو باید این اشتباهو در حق تو هم میکردم. تو غصه نخور بابا. نهایت برای اونا هم بلیط قطار میگیرم بیان زیارت.
حس خوبی دارم. حس دختر آقای راننده را درک میکنم. مشکلی که من با مامانم دارم انگار دخترک با خواهرهایش دارد.
نمیفهمم کی به میدان بهرود رسیدهایم. از شیشهٔ جلو چشمم به هتل اسپیناسپالاس میافتد و لبهایم کش میآید.
اگر حضور نامرئی مامان نبود دو سه تا شکلات دیگر هم با اجازهٔ صاحب ماشین برمیداشتم بس که ذوق دارم.
اینکه دارم به آژانس نزدیک میشوم هیجان زیادی دارد. البته کمی هم دلم درد میگیرد. شبیه وقتهایی که میخواستم به اردو بروم و از ذوقم دلم درد میگرفت. من هنوز همان مرال نوجوانی هستم که قصد بزرگ شدن ندارد.
#مرالوتورال
#بیستوهفت
ماشین بهسمت راست میپیچد و وارد خیابان عابدی میشود. به موبایلم نگاه میکنم و از روی نشان آدرس میدهم:
-لطفاً برید داخل خیابون سی و سوم.
راننده خیلی زود توقف میکند، بعد گرم و پدرانه میگوید:
-اینم مجتمع دیدار... خیر پیش!
ضربان قلبم تندتر میشود. از بابا خواستم همراهم بیاید اما قبول نکرد.
مامان را هم که اصلاً نمیتوانستم دنبال خودم راه بیندازم. شک ندارم نرسیده به ایستگاه مترو نظرم را عوض میکرد، دستم را میگرفت و برمیگشتیم و این شانس را برای همیشه از دست میدادم.
کرایه را میدهم و پیاده میشوم. هوا کمی سرد است اما هیجان بالایم نمیگذارد سردیاش آزارم بدهد.
صاف میایستم و با دیدن مجتمع دیدار خوشحالی کوچکی زیر پوستم میخزد.
نفس عمیقی میکشم و قدمهایم را تند میکنم.
نمیدانم اینجا بودنم یک اتفاق است، یا ارادهام یا حمایت بابا، اما هر چه که بود و هست از بودن در اینجا حس خوبی دارم.
مقابل در مجتمع که میرسم تصویر محو و مات خودم را در شیشهاش میبینم. حالا درک میکنم اینکه اینجا هستم در نوع خودش یک موفقیت بزرگ به حساب میآید.
#بیستوهفت
ماشین بهسمت راست میپیچد و وارد خیابان عابدی میشود. به موبایلم نگاه میکنم و از روی نشان آدرس میدهم:
-لطفاً برید داخل خیابون سی و سوم.
راننده خیلی زود توقف میکند، بعد گرم و پدرانه میگوید:
-اینم مجتمع دیدار... خیر پیش!
ضربان قلبم تندتر میشود. از بابا خواستم همراهم بیاید اما قبول نکرد.
مامان را هم که اصلاً نمیتوانستم دنبال خودم راه بیندازم. شک ندارم نرسیده به ایستگاه مترو نظرم را عوض میکرد، دستم را میگرفت و برمیگشتیم و این شانس را برای همیشه از دست میدادم.
کرایه را میدهم و پیاده میشوم. هوا کمی سرد است اما هیجان بالایم نمیگذارد سردیاش آزارم بدهد.
صاف میایستم و با دیدن مجتمع دیدار خوشحالی کوچکی زیر پوستم میخزد.
نفس عمیقی میکشم و قدمهایم را تند میکنم.
نمیدانم اینجا بودنم یک اتفاق است، یا ارادهام یا حمایت بابا، اما هر چه که بود و هست از بودن در اینجا حس خوبی دارم.
مقابل در مجتمع که میرسم تصویر محو و مات خودم را در شیشهاش میبینم. حالا درک میکنم اینکه اینجا هستم در نوع خودش یک موفقیت بزرگ به حساب میآید.
#مرالوتورال
#بیستوهشت
فرصت نمیکنم خودم را درست و حسابی ببینم. در الکترونیکی باز میشود و ناچار پیش میروم.
بدم نمیآید قد و قامتم را در شیشه ببینم و کیف کنم. اگر ترلان بود بلند میخندید و میگفت «به این نمیگن خودشیفتگی آججی؟!»
نیازی به گشتن و دید زدن نیست. آژانس مارال مقابلم است.
خرامانخرامان بهسمتش میروم و مقابلش که میایستم منتظرم درش باز شود، درست شبیه یک خوشآمدگویی جانانه.
خبری نمیشود و با اخم کمی عقب میروم و سرم را بلند میکنم.
نخیر! باز نمیشود. راستش توی ذوقم میخورد.
انگار نه انگار.
خبری از باز شدن نیست. یک آن میترسم. نکند نامرئی شدهام که در باز نمیشود. مامان که چیزی داخل چایم نریخته که نامرئی شوم پس لابد شکلاتها مشکل داشتند. اما آنها را هم که نخوردم. مورد دیگری به ذهنم نمیرسد.
کمی از در فاصله میگیرم و دوباره جلو میآیم. باز هم خبری نیست. سرم را به شیشه میچسبانم و نگاهم را داخل آژانس میاندازم.
کسی که پشت سیستم نشسته حسابی مشغول است. امیدوارم سرش را بالا بگیرد تا اشاره کنم اگر آیفونی، کلیدی چیزی دارد بفشارد و در را باز کند.
به سرم میزند با کلیدی که در دست دارم تقتق به شیشه بکوبم. جای ترلان خالی که اگر بود میگفت «خیلی بیکلاسی آجیجون!»
نخیر! خبری نیست که نیست!
غر میزنم:
-پس خودشون چهجوری رفتن تو اگه در خرابه؟ چرا مسئولین رسیدگی نمیکنن؟
#بیستوهشت
فرصت نمیکنم خودم را درست و حسابی ببینم. در الکترونیکی باز میشود و ناچار پیش میروم.
بدم نمیآید قد و قامتم را در شیشه ببینم و کیف کنم. اگر ترلان بود بلند میخندید و میگفت «به این نمیگن خودشیفتگی آججی؟!»
نیازی به گشتن و دید زدن نیست. آژانس مارال مقابلم است.
خرامانخرامان بهسمتش میروم و مقابلش که میایستم منتظرم درش باز شود، درست شبیه یک خوشآمدگویی جانانه.
خبری نمیشود و با اخم کمی عقب میروم و سرم را بلند میکنم.
نخیر! باز نمیشود. راستش توی ذوقم میخورد.
انگار نه انگار.
خبری از باز شدن نیست. یک آن میترسم. نکند نامرئی شدهام که در باز نمیشود. مامان که چیزی داخل چایم نریخته که نامرئی شوم پس لابد شکلاتها مشکل داشتند. اما آنها را هم که نخوردم. مورد دیگری به ذهنم نمیرسد.
کمی از در فاصله میگیرم و دوباره جلو میآیم. باز هم خبری نیست. سرم را به شیشه میچسبانم و نگاهم را داخل آژانس میاندازم.
کسی که پشت سیستم نشسته حسابی مشغول است. امیدوارم سرش را بالا بگیرد تا اشاره کنم اگر آیفونی، کلیدی چیزی دارد بفشارد و در را باز کند.
به سرم میزند با کلیدی که در دست دارم تقتق به شیشه بکوبم. جای ترلان خالی که اگر بود میگفت «خیلی بیکلاسی آجیجون!»
نخیر! خبری نیست که نیست!
غر میزنم:
-پس خودشون چهجوری رفتن تو اگه در خرابه؟ چرا مسئولین رسیدگی نمیکنن؟
#مرالوتورال
#بیستونه
دلم میخواهد در بزنم اما نمیتوانم اینقدر چیپ و بیکلاس باشم. حالا باید کمی صبر کنم نهایتش نتوانستم وارد شوم لگد بهتر جواب میدهد.
نیشم باز میشود. زیرچشمی به اطراف نگاه میکنم ملت فکر نکنند با یک دختر خل و چل طرف هستند که الکی میخندد آن هم وقتی این پشت ولمعطل مانده. جلوتر میروم و غر میزنم:
-جون مادرت باز شو! یعنی چی ضدحال میزنی؟
همان موقع کارمند آژانس کلهٔ مبارکش را از سیستم مقابلش بیرون میکشد. با دیدنم اشاره میکند که بیا جلو و لابد وارد شو. محل نمیدهم. صد بار جلو رفتهام دیگر. با حرص به در اشاره میکنم:
-خرابه! بیاین بازش کنین!
کف دستش را نشانم میدهد. نمیفهمم چه چیزی میگوید. شاید هم میگوید خاکبرسرت! البته در خواندن زبان اشاره شاگرد ضعیفی هستم وگرنه که میدانم یک کارمند آژانس مبادی آداب است و مشتریمداری حرف اول را میزند.
کارمند که بلند میشود نفس راحتی میکشم.
دستم را روی جایی که درها از هم فاصله میگیرند میگذارم تا آخرین تلاشم را هم بکنم. همان موقع دست بزرگ و مردانهای جلو میآید و در مقابل چشمان متحیر و تن منقبض من روی نشان دست مینشیند. درها مثل آب خوردن از هم فاصله میگیرند و باز میشوند.
#بیستونه
دلم میخواهد در بزنم اما نمیتوانم اینقدر چیپ و بیکلاس باشم. حالا باید کمی صبر کنم نهایتش نتوانستم وارد شوم لگد بهتر جواب میدهد.
نیشم باز میشود. زیرچشمی به اطراف نگاه میکنم ملت فکر نکنند با یک دختر خل و چل طرف هستند که الکی میخندد آن هم وقتی این پشت ولمعطل مانده. جلوتر میروم و غر میزنم:
-جون مادرت باز شو! یعنی چی ضدحال میزنی؟
همان موقع کارمند آژانس کلهٔ مبارکش را از سیستم مقابلش بیرون میکشد. با دیدنم اشاره میکند که بیا جلو و لابد وارد شو. محل نمیدهم. صد بار جلو رفتهام دیگر. با حرص به در اشاره میکنم:
-خرابه! بیاین بازش کنین!
کف دستش را نشانم میدهد. نمیفهمم چه چیزی میگوید. شاید هم میگوید خاکبرسرت! البته در خواندن زبان اشاره شاگرد ضعیفی هستم وگرنه که میدانم یک کارمند آژانس مبادی آداب است و مشتریمداری حرف اول را میزند.
کارمند که بلند میشود نفس راحتی میکشم.
دستم را روی جایی که درها از هم فاصله میگیرند میگذارم تا آخرین تلاشم را هم بکنم. همان موقع دست بزرگ و مردانهای جلو میآید و در مقابل چشمان متحیر و تن منقبض من روی نشان دست مینشیند. درها مثل آب خوردن از هم فاصله میگیرند و باز میشوند.
#مرالوتورال
#سی
-برای اینکه با هر حرکت و رفتوآمدی در مدام باز و بسته نشه چشم الکترونیک اینجاست.
صدایم را صاف میکنم تا بگویم «میدونم!» اما نمیتوانم اینقدر احمق باشم بهجایش میگویم:
-ممنون!
او که با دست اشاره میکند جلو بیفتم بدون تعارف وارد آژانس مارال میشوم. بوی خوش انبه مرا در آخرین روزهای پاییز به یک تابستان معتدل و بهاری میبرد وقتی مامان شیرانبه درست میکند و با کیک خانگی برایمان میآورد.
یکباره عقبنشینی عجیب و غریب مامان در مقابل بابا همهٔ ذهنم را پر میکند. با قلبی که ذوق کرده و چشمانی که از خوشحالی دودو میزند زیرلب میگویم «خداجونم هوامو داشته باش!»
ید طولایی دارم در خرابکاری و از خودم میترسم که نکند به حس و حال خوبم لطمه بزنم. نمونهاش همین باز نشدن در.
فضای شیک و دلباز آژانس گرم و امن است و یک دنیا حس خوب به دلم سرریز میکند. اگر مامان کنارم بود دستش را میفشردم و ذوق میزدم. اصلاً کاش بابا دوشادوشم وارد میشد...
به خودم نهیب میزنم «مرال احمق نباش! بابا میخواد مستقل بشی و این همه وابسته نباشی.»
دلم میخواهد تورهایشان هم مثل اینجا سرشار از حس خوب و امنیت باشد تا مامان دغدغهای نداشته باشد و خیالش راحت باشد.
دلم میخواهد وقتی دارم خوش میگذرانم و با تجربههای جدید روبهرو میشوم مامان هم حالش خوب باشد. میدانم بابا نمیگذارد حال مامان ناخوش باشد.
#سی
-برای اینکه با هر حرکت و رفتوآمدی در مدام باز و بسته نشه چشم الکترونیک اینجاست.
صدایم را صاف میکنم تا بگویم «میدونم!» اما نمیتوانم اینقدر احمق باشم بهجایش میگویم:
-ممنون!
او که با دست اشاره میکند جلو بیفتم بدون تعارف وارد آژانس مارال میشوم. بوی خوش انبه مرا در آخرین روزهای پاییز به یک تابستان معتدل و بهاری میبرد وقتی مامان شیرانبه درست میکند و با کیک خانگی برایمان میآورد.
یکباره عقبنشینی عجیب و غریب مامان در مقابل بابا همهٔ ذهنم را پر میکند. با قلبی که ذوق کرده و چشمانی که از خوشحالی دودو میزند زیرلب میگویم «خداجونم هوامو داشته باش!»
ید طولایی دارم در خرابکاری و از خودم میترسم که نکند به حس و حال خوبم لطمه بزنم. نمونهاش همین باز نشدن در.
فضای شیک و دلباز آژانس گرم و امن است و یک دنیا حس خوب به دلم سرریز میکند. اگر مامان کنارم بود دستش را میفشردم و ذوق میزدم. اصلاً کاش بابا دوشادوشم وارد میشد...
به خودم نهیب میزنم «مرال احمق نباش! بابا میخواد مستقل بشی و این همه وابسته نباشی.»
دلم میخواهد تورهایشان هم مثل اینجا سرشار از حس خوب و امنیت باشد تا مامان دغدغهای نداشته باشد و خیالش راحت باشد.
دلم میخواهد وقتی دارم خوش میگذرانم و با تجربههای جدید روبهرو میشوم مامان هم حالش خوب باشد. میدانم بابا نمیگذارد حال مامان ناخوش باشد.
#مرالوتورال
#سیویک
همانطور که نگاهم به همه جا میچرخد مانتوی زیبای تنم نگاه خانمی که به سمتم میآید را به طرف خودش میکشد.
این طرح را که زدم در بیحوصلهترین حالت ممکن بودم و بعدش چنان به وجد آمدم که برای ترلان، خواهرکم، کیک پختم.
بعد از آن هم هر بار کسی با نگاه یا حرفهایش روحم را به پرواز درآورد. ترلان یک بار گفت «از این مانتو برای هیچکی ندوز آجیجونم. فقط خودت داشته باش.»
البته منظورش این بود طراحی نکن وگرنه که این مانتو را من ندوخته بودم. دخترک سرتق همیشه کلاس کارم پایین میآورد.
قدمهایم را تندتر و محکمتر برمیدارم و به سمت کارمندی که سرش خلوت است میروم.
تا دهانم باز میکنم برای گفتن سلام صدای مردانهای را درست کنارم گوشم میشنوم:
-سلام خانم!
اینکه کسی همین اول کاری کنارم قرار بگیرد و بیخ گوشم سلام کند از عجایب روزگار است. اصلاً چه کسی با من آشنا درآمده است؟ چرا باید اینجا و این لحظه که اینقدر خوشحالم کسی پیدا بشود و خوشیام را به یغما ببرد؟ فامیل و آشنایی که سال تا سال نمیبینم عدل همینجا باید پیدایش بشود.
دلم میخواهد محلش ندهم اما میدانم خودم همه چیز را کف دست مامان و بابا میگذارم و درنهایت باید سرزنشها و آموزههای اخلاقیشان را به جان بخرم.
کمی کنار میکشم و برمیگردم تا با سردی و سنگینی جواب سلامش را بدهم و اگر سؤالی پرسید با بیمحلی از کنارش بگذرم.
اما برگشتن همان و شنیدن «سلام خیلی خوش آمدید.» همان!
انگار یکی با توپ میکوبد توی صورتم. گیج و منگ زل میزنم به صورت مرد جوانی که با آن قد بلندش به زور تا سرشانهاش میرسم.
چطور این مرد را که مثل یک قهرمان اسطورهای مرا از بلاتکلیفی نجات داد فراموش کردم؟
#سیویک
همانطور که نگاهم به همه جا میچرخد مانتوی زیبای تنم نگاه خانمی که به سمتم میآید را به طرف خودش میکشد.
این طرح را که زدم در بیحوصلهترین حالت ممکن بودم و بعدش چنان به وجد آمدم که برای ترلان، خواهرکم، کیک پختم.
بعد از آن هم هر بار کسی با نگاه یا حرفهایش روحم را به پرواز درآورد. ترلان یک بار گفت «از این مانتو برای هیچکی ندوز آجیجونم. فقط خودت داشته باش.»
البته منظورش این بود طراحی نکن وگرنه که این مانتو را من ندوخته بودم. دخترک سرتق همیشه کلاس کارم پایین میآورد.
قدمهایم را تندتر و محکمتر برمیدارم و به سمت کارمندی که سرش خلوت است میروم.
تا دهانم باز میکنم برای گفتن سلام صدای مردانهای را درست کنارم گوشم میشنوم:
-سلام خانم!
اینکه کسی همین اول کاری کنارم قرار بگیرد و بیخ گوشم سلام کند از عجایب روزگار است. اصلاً چه کسی با من آشنا درآمده است؟ چرا باید اینجا و این لحظه که اینقدر خوشحالم کسی پیدا بشود و خوشیام را به یغما ببرد؟ فامیل و آشنایی که سال تا سال نمیبینم عدل همینجا باید پیدایش بشود.
دلم میخواهد محلش ندهم اما میدانم خودم همه چیز را کف دست مامان و بابا میگذارم و درنهایت باید سرزنشها و آموزههای اخلاقیشان را به جان بخرم.
کمی کنار میکشم و برمیگردم تا با سردی و سنگینی جواب سلامش را بدهم و اگر سؤالی پرسید با بیمحلی از کنارش بگذرم.
اما برگشتن همان و شنیدن «سلام خیلی خوش آمدید.» همان!
انگار یکی با توپ میکوبد توی صورتم. گیج و منگ زل میزنم به صورت مرد جوانی که با آن قد بلندش به زور تا سرشانهاش میرسم.
چطور این مرد را که مثل یک قهرمان اسطورهای مرا از بلاتکلیفی نجات داد فراموش کردم؟
#مرالوتورال
#سیودو
دخترکی که جلو در ورودی با خودش، در و کارمند آژانس درگیر بود یکباره به طرفم برمیگردد و چنان عجیب نگاهم میکند که به خودم شک میکنم.
بیاراده قدمی پس میروم. انگار اختیاری روی رفتارم ندارم. شبیه کسی هستم که هیپنوتیزم شده باشد.
دستانم خارج از اختیارم به پایین پلیورم میچسبد و آن را پایین میکشم. تلاشی مذبوحانه و احمقانه برای عادی نشان دادن شرایط.
نگاهش از بهت درمیآید و برق میزند. شبیه ستارهها توی سیاهی آسمان. لبخند که روی لبهایش پهن میشود اخم میکنم. دخترک یک تختهاش کم است انگار. شاید هم مشکل دیگری دارد.
تا میخواهم قدمی به جلو بگذارم و فارغ از رفتار عجیب او، با کارمند پشت میز صحبت کنم کمی عقب میکشد و با نگاهی که بین من و کارمند گریز میزند، میگوید:
-اول کار ایشونو انجام بدین. زحمت کشیدن درو باز کردن، هم مشکل من حل شد هم دیگه نیازی نبود شما تا اونجا بیاین.
گیج میشوم. تصمیمم برای جلو رفتن، بیمحلی کردن و پیش افتادن معلق میماند.
هر چه فکر میکنم کاری نکردهام که مستحق تشکر و قدردانی باشد و نیاز به جبران داشته باشد.
بدتر از همه صدایش است که انگار لعنتیترین و جذابترین صدایی است که در همهٔ عمرم شنیدهام. شبیه کسی هستم که غافلگیر شده؛ حسابی و ناگهانی.
من با خودم درگیرم که دخترک بدون حرفی یا اداواصولی چند قدم فاصله میگیرد و در همان حین کارتی از روی میز برمیدارد.
#سیودو
دخترکی که جلو در ورودی با خودش، در و کارمند آژانس درگیر بود یکباره به طرفم برمیگردد و چنان عجیب نگاهم میکند که به خودم شک میکنم.
بیاراده قدمی پس میروم. انگار اختیاری روی رفتارم ندارم. شبیه کسی هستم که هیپنوتیزم شده باشد.
دستانم خارج از اختیارم به پایین پلیورم میچسبد و آن را پایین میکشم. تلاشی مذبوحانه و احمقانه برای عادی نشان دادن شرایط.
نگاهش از بهت درمیآید و برق میزند. شبیه ستارهها توی سیاهی آسمان. لبخند که روی لبهایش پهن میشود اخم میکنم. دخترک یک تختهاش کم است انگار. شاید هم مشکل دیگری دارد.
تا میخواهم قدمی به جلو بگذارم و فارغ از رفتار عجیب او، با کارمند پشت میز صحبت کنم کمی عقب میکشد و با نگاهی که بین من و کارمند گریز میزند، میگوید:
-اول کار ایشونو انجام بدین. زحمت کشیدن درو باز کردن، هم مشکل من حل شد هم دیگه نیازی نبود شما تا اونجا بیاین.
گیج میشوم. تصمیمم برای جلو رفتن، بیمحلی کردن و پیش افتادن معلق میماند.
هر چه فکر میکنم کاری نکردهام که مستحق تشکر و قدردانی باشد و نیاز به جبران داشته باشد.
بدتر از همه صدایش است که انگار لعنتیترین و جذابترین صدایی است که در همهٔ عمرم شنیدهام. شبیه کسی هستم که غافلگیر شده؛ حسابی و ناگهانی.
من با خودم درگیرم که دخترک بدون حرفی یا اداواصولی چند قدم فاصله میگیرد و در همان حین کارتی از روی میز برمیدارد.
#مرالوتورال
#سیوسه
نگاهم حرکت دستش را دنبال میکند و روی کارت میافتد. پسزمینهٔ آبی دارد و هواپیمای رویش میگوید متعلق به آژانس است.
همان لحظه موبایلش به صدا درمیآید و او با ناز جواب میدهد:
-سلام بابا!
دوباره به صورت دخترک نگاه میکنم. زیبا و جذاب است مثل صدایش، رفتارش و حالاتش و البته مهربان و قدردان هم است.
یکی باید پیدا بشود یکیدو تا پسکلهام بکوبد تا بس کنم از تحلیل دخترکی که تنها چند دقیقه است دیدم.
خشونت و بیمهری مامان و وقاحت درسا و طلبکاریهای خالهشرمینه مرا به اینجا رسانده که از یک رفتار کوچک که ارزشمند هم هست اینطور تعجب کنم و منفعل بشوم و توی ذهنم صغری و کبری بچینم.
دخترها که به سودای تغییر و پیشرفت مهاجرت کردند دورم از جنس لطیف زن و دختر خالی شد و من ماندم و زنهایی که برایشان فقط یک وسیله بودم برای رسیدن به اهدافشان.
مامان که همیشه چشمش پی ثروت بیحدوحصر خاله بود هیچوقت از شرایط خوب خودمان راضی نبود و درسا میتوانست گزینهٔ مناسبی باشد برای نزدیک شدن مامان به چیزی که همیشه آرزویش را داشت.
خالهشرمینه هم یک داماد رام و آرام میخواست و احتمالاً بابا را در وجود من دیده بود.
برای درسا هم بهتر بود کسی مثل من وارد زندگیاش بشود که شکست زندگی اولش را در هجده سالگی جبران کند و زندگی دومش را هم تضمین.
-در خدمتم جناب!
به کارمند نگاهی میاندازم و دوباره به دختر عجیب و غریب نگاه میکنم.
#سیوسه
نگاهم حرکت دستش را دنبال میکند و روی کارت میافتد. پسزمینهٔ آبی دارد و هواپیمای رویش میگوید متعلق به آژانس است.
همان لحظه موبایلش به صدا درمیآید و او با ناز جواب میدهد:
-سلام بابا!
دوباره به صورت دخترک نگاه میکنم. زیبا و جذاب است مثل صدایش، رفتارش و حالاتش و البته مهربان و قدردان هم است.
یکی باید پیدا بشود یکیدو تا پسکلهام بکوبد تا بس کنم از تحلیل دخترکی که تنها چند دقیقه است دیدم.
خشونت و بیمهری مامان و وقاحت درسا و طلبکاریهای خالهشرمینه مرا به اینجا رسانده که از یک رفتار کوچک که ارزشمند هم هست اینطور تعجب کنم و منفعل بشوم و توی ذهنم صغری و کبری بچینم.
دخترها که به سودای تغییر و پیشرفت مهاجرت کردند دورم از جنس لطیف زن و دختر خالی شد و من ماندم و زنهایی که برایشان فقط یک وسیله بودم برای رسیدن به اهدافشان.
مامان که همیشه چشمش پی ثروت بیحدوحصر خاله بود هیچوقت از شرایط خوب خودمان راضی نبود و درسا میتوانست گزینهٔ مناسبی باشد برای نزدیک شدن مامان به چیزی که همیشه آرزویش را داشت.
خالهشرمینه هم یک داماد رام و آرام میخواست و احتمالاً بابا را در وجود من دیده بود.
برای درسا هم بهتر بود کسی مثل من وارد زندگیاش بشود که شکست زندگی اولش را در هجده سالگی جبران کند و زندگی دومش را هم تضمین.
-در خدمتم جناب!
به کارمند نگاهی میاندازم و دوباره به دختر عجیب و غریب نگاه میکنم.
❤1
#مرالوتورال
#سیوچهار
دلم میخواهد بگویم خودش اول کارش را انجام بدهد و من میتوانم منتظر بمانم اما نمیتوانم این کلمات را به زبان بیاورم.
من هم در لعنتیترین حالت ممکن قرار دارم. منفعل، بیملاحظه و حتی بیدستوپا.
با پایی که سنگین شده جلوتر میروم. بر وسوسهام غلبه میکنم تا دوباره به دخترک نگاه نکنم.
وسوسهای شدید و خانهخرابکن.
تکتک سلولهایم با تمنا از من میخواهند این موجود عجیب و جذاب را رصد کنم.
شبیه یک تابلوی نقاشی که مقابلش بایستی و یکیک زیباییها و شگفتیهایش را رصد کنی.
آبدهانم را میبلعم و به سختی و با تشری نامرئی به خودم، رو به کارمند میگویم:
-میخوام برم جنوب!... یه جای گرمسیری... یه تور خوب میخوام...
یکباره چراغ که نه، یک نورافکن توی ذهنم روشن میشود. صدای دخترک را قبلاً هم شنیدهام.
کجایش را نمیدانم!
دور و نزدیکش را هم.
اصلاً شاید در دوران جنینیام تهمینه لطف کرده و جایی رفته و این صدا اینطور در حافظهام ردپایش را گذاشه.
ذهنم دربهدر دنبال این میگردد که این صدا را کجا شنیده است؟
صدایش آشنا است. بینهایت آشنا و هر چه تلاش میکنم یادم بیاید کجا شنیدهام راه به جایی نمیبرم. نه زمان دارم نه تمرکز.
حواسم معطوف حرفهای کارمند آژانس میشود:
-تور ابوموسی یه تور طبیعتگردی و بکره.
اگه میخواین هیجان رو تجربه کنید انتخاب محشر و فوقالعادهایه... در هر حال من درخدمتم...
https://t.me/MaralTural
#سیوچهار
دلم میخواهد بگویم خودش اول کارش را انجام بدهد و من میتوانم منتظر بمانم اما نمیتوانم این کلمات را به زبان بیاورم.
من هم در لعنتیترین حالت ممکن قرار دارم. منفعل، بیملاحظه و حتی بیدستوپا.
با پایی که سنگین شده جلوتر میروم. بر وسوسهام غلبه میکنم تا دوباره به دخترک نگاه نکنم.
وسوسهای شدید و خانهخرابکن.
تکتک سلولهایم با تمنا از من میخواهند این موجود عجیب و جذاب را رصد کنم.
شبیه یک تابلوی نقاشی که مقابلش بایستی و یکیک زیباییها و شگفتیهایش را رصد کنی.
آبدهانم را میبلعم و به سختی و با تشری نامرئی به خودم، رو به کارمند میگویم:
-میخوام برم جنوب!... یه جای گرمسیری... یه تور خوب میخوام...
یکباره چراغ که نه، یک نورافکن توی ذهنم روشن میشود. صدای دخترک را قبلاً هم شنیدهام.
کجایش را نمیدانم!
دور و نزدیکش را هم.
اصلاً شاید در دوران جنینیام تهمینه لطف کرده و جایی رفته و این صدا اینطور در حافظهام ردپایش را گذاشه.
ذهنم دربهدر دنبال این میگردد که این صدا را کجا شنیده است؟
صدایش آشنا است. بینهایت آشنا و هر چه تلاش میکنم یادم بیاید کجا شنیدهام راه به جایی نمیبرم. نه زمان دارم نه تمرکز.
حواسم معطوف حرفهای کارمند آژانس میشود:
-تور ابوموسی یه تور طبیعتگردی و بکره.
اگه میخواین هیجان رو تجربه کنید انتخاب محشر و فوقالعادهایه... در هر حال من درخدمتم...
https://t.me/MaralTural
#مرالوتورال
#سیوپنج
هنوز حرفی نزدهام که دخترک وسط حرفمان میآید و میگوید:
-نشنیده بودم این اسمو! ابوموسی کجاست؟
کارمند لبخند میزند. من تعجب میکنم از حرفش اما او انگار زیاد با این موارد سروکار دارد که خیلی عادی و با خوشرویی جواب میدهد:
-جنوبیترین قسمت ایرانه، کنار تنگهٔ هرمز!
-اوه!
بیاراده به دخترک نگاه میکنم اما کارمند اجازه نمیدهد چشمانم روی برق چشمانش جاگیر شود.
به من نگاه میکند و میگوید:
-البته پکیج رو میتونید با قطار و کشتی برید یا اینکه هوایی... البته که انتخاب شما در قیمت موثره.
مکث کوتاهی میکند و ادامه میدهد:
-این تور یه تضاد عجیبی هم داره...
دخترک میپرسد:
-چه تضادی؟
نگاهش میکنم. چشمانش شبیه ستارها در سیاهی آسمان کویر هستند. اگر دلم گرما نمیخواست همین حالا شال و کلاه میکردم و به کویر میرفتم.
کارمند لبخند میزند. دخترک مشوق خوبی است برای صحبت کردن و حتی پر و بال دادن به یک موضوع عادی و معمولی.
- تضادش اینه که ماجراجویی و آرامش داره برای کسانی که از شلوغی شهر خستهن و دنبال آرامشن و از طرفی هم بدشون نمیآد توی دریا ماجراجویی داشته باشن.
https://t.me/MaralTural
#سیوپنج
هنوز حرفی نزدهام که دخترک وسط حرفمان میآید و میگوید:
-نشنیده بودم این اسمو! ابوموسی کجاست؟
کارمند لبخند میزند. من تعجب میکنم از حرفش اما او انگار زیاد با این موارد سروکار دارد که خیلی عادی و با خوشرویی جواب میدهد:
-جنوبیترین قسمت ایرانه، کنار تنگهٔ هرمز!
-اوه!
بیاراده به دخترک نگاه میکنم اما کارمند اجازه نمیدهد چشمانم روی برق چشمانش جاگیر شود.
به من نگاه میکند و میگوید:
-البته پکیج رو میتونید با قطار و کشتی برید یا اینکه هوایی... البته که انتخاب شما در قیمت موثره.
مکث کوتاهی میکند و ادامه میدهد:
-این تور یه تضاد عجیبی هم داره...
دخترک میپرسد:
-چه تضادی؟
نگاهش میکنم. چشمانش شبیه ستارها در سیاهی آسمان کویر هستند. اگر دلم گرما نمیخواست همین حالا شال و کلاه میکردم و به کویر میرفتم.
کارمند لبخند میزند. دخترک مشوق خوبی است برای صحبت کردن و حتی پر و بال دادن به یک موضوع عادی و معمولی.
- تضادش اینه که ماجراجویی و آرامش داره برای کسانی که از شلوغی شهر خستهن و دنبال آرامشن و از طرفی هم بدشون نمیآد توی دریا ماجراجویی داشته باشن.
https://t.me/MaralTural