محبوب من! منصوره رضایی
1.25K subscribers
552 photos
194 videos
17 files
232 links
کلمات دلخوشی‌های محبوب من هستند و من منصوره رضایی هستم، دکتری ادبیات فارسی و شیفته‌ی کلمات...
Download Telegram
من تا چندسال پیش، چادری بودم و چادرم را خیلی دوست داشتم. حالا هم حجاب کامل دارم اما بی‌چادر. البته گه‌گاهی چادر عزیزم را سر می‌کنم و از بودن و داشتنش لذت می‌برم.

کنارگذاشتن چادر برای من که تقریباً تمام اطرافیانم چادری هستند، کار سختی بود اما برای انجامش دلایل متعددی داشتم. اصلی‌ترین دلیلم، استفاده‌ی ابزاری یا سوءاستفاده از پوشش چادر و تیپ‌سازی سیاسی با آن بود که قبلاً درباره‌اش نوشته‌ام و همچنان بحث مفصّلی می‌طلبد.

یک دلیل دیگرم همین نابخردی قوه‌ی قضاییه بود که زنان مجرم، از دزد و قاتل تا فلان‌کاره را با چادر می‌برد زندان و دادگاه و جلوی دوربین.

یعنی واقعاً در آن دستگاه عریض و طویل، یک آدم عاقل پیدا نمی‌شود که بفهمد این کار باعث وهن چادر و توهین به زنان محجبه است؟ آن هم در این اوضاع وانفسای حجاب!
لعلّکم تعقلون!

@MahboubeMan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوتار و آواز: حاج قربان سلیمانی

ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد

سعدی

@MohamadRezaKalhor
خادم یکی از چوب‌های عودطور معطر حرم را از گلدان نقره‌ای درآورد و یک تکه‌اش را به هرکداممان داد. عطرش هوش از سر می‌پراند. بعد، گلدان را نشانمان داد که دورتادورش نوشته‌بود: «یا علی‌بن‌موسی‌الرضا» همان گلدان‌هایی که روی ضریح می‌نشینند و یک روز در میان، گل‌هایشان عوض می‌شود. خادم گفت: «این گلدان‌ها را یک هنرمند عرب ساخته و به آستان قدس اهداء کرده. برای تمام ائمه و حضرت عباس(ع) هم ساخته و روی گلدان هر حرم، اسم آن امام درج شده.» بعد، بی‌که بداند دارد روضه می‌خواند گفت: «برای حضرت زهرا و ائمه‌ی بقیع هم ساخته و توی نجف امانت گذاشته تا ایشالا اون بزرگواران هم صاحب حرم و ضریح و بارگاه بشن و گلدان‌ها رو براشون ببره.»

@MahboubeMan
یعنی واقعاً یک آدم عاقل باسواد در دم‌ودستگاه عریض و طویل ایران‌ایر نبوده که بگوید جای حدیث امام حسین(ع) روی بسته‌های غذایی هواپیما که چند دقیقه بعد راهی سطل زباله می‌شوند نیست؟

@MahboubeMan
محبوب من! منصوره رضایی
Photo
چند روز پیش، یکی از دوستان این تصویر را برایم فرستادند و این‌گونه پاسخ دادم:
«دکتر اسلامی ندوشن مطالب متعددی در نقد جامعه‌ی معاصر و راهکارهای اصلاحش دارن. رویکردشون به تاریخ هم صرفاً اسطوره‌ای و تخیلی نیست و در زمانی است.»

اما بعد، یاد مقدمه‌ی کتاب فرهنگ و شبه فرهنگ استاد اسلامی ندوشن افتادم که در پاسخ به نقد یکی از دانشجویانشان‌ چنین نوشته‌اند:

«این یادداشتها با علاقه‌مندی و حسن‌نظر نوشته شده است ولی کار او از دو اشکال خالی نیست:
یکی نیم‌خواندگی و دیگری قضاوت شتابزده و یک‌جهتی ناشی از پیشداوری.
نیم‌خواندن و نیم‌شنیدن یکی از ابتلاهای امروز ماست و آن دادن جواب است بی‌آنکه مفهوم حرفی درست درک شده باشد. یک مطلب یک مجموع است. نمی‌شود جزئی از آن را گرفت و جزءهای دیگر را نگرفت و درصدد نقض آن برآمد.

و اما پیشداوری و قضاوت یک‌جهتی عبارت است از اظهار نظر مبتنی بر مقداری معلومات پراکنده که بعضی از آنها صورت جزمی پیدا کرده‌اند و بعضی دیگر به هم ربطی ندارند. ولی این تو‌هم را برای خواننده ایجاد می‌کنند که شاه‌کلید هستند و آنها را همه‌جا می‌شود به کار برد.»

مطمئنم نویسنده‌ی محترم کتاب فوق نیز دچار نیم‌خواندگی آثار و نظرات دکتر اسلامی ندوشن است و با همین چند سطر نشان داده که تمام یا بخش قابل توجهی از آثار ایشان را نخوانده و شتابزده قلم رانده!

@MahboubeMan
به مناسبت فرارسیدن ماه ربیع‌الاوّل، یه کانال خوشمزه‌ی ادبیاتی بهتون معرفی می‌کنم.
از اسمش هم معلومه توش چه خبره:
ارسال المیم فی تعارض عقل السلیم

https://t.me/adabi_meme
دیروز داشتم یکی از متن‌هایم را می‌خواندم که قرار است همین روزها چاپ شود. متن آرام و نسبتاً شادی‌ است. خوشحال بودم که نویسنده‌اش هستم. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که ناگهان یک گلّه اسب، توی سینه‌ام سُم کوفتند. شاید با هم مسابقه داشتند که این‌قدر تند می‌دویدند و خودشان را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبیدند. سرعت و صدای اسب‌ها آن‌قدر زیاد بود که دست و پاهایم شُل شدند و انگار تمام ارگان‌های بدنم داشتند از کار می‌افتادند. می‌فهمیدم دارم حالتی شبیه پنیک را تجربه می‌کنم اما دلیلش را نمی‌دانستم و همین نادانستن، بیشتر مضطربم می‌کرد.

با سختی و بدبختی، روی زمین خزیدم و خودم را به مامان رساندم. مامان هم مضطرب شد و گفت: «چرا اینقدر رنگت پریده؟» و پرید و یک لیوان آب‌قند خنک برایم آورد. کم‌کم آرام شدم اما همچنان نمی‌دانستم چرا چنین شده‌ام؟ فقط می‌دانستم متنی که داشتم می‌خواندم منشأ پریشان‌حالی‌ام شد، یعنی کلمات خودم! دوباره خواندمشان و یادم آمد چند دقیقه قبل، چه چیزی یادم آمده بود و حالم را به هم ریخته بود.

یادم آمد که با حق‌التحریر این مطلب رفتم یک جفت کتونی فلان برند خریدم. اواسط ماه رمضان بود و هوا نسبتاً خنک. از سر کار رفتم مغازه‌ای که مشتری ثابتش هستم.‌ اگرچه فروشنده‌اش روی مخم رژه می‌رود اما عوضش خیالم راحت است که جنس‌هایش اصل یا اورجینال است. خیلی در بند برند و مارک نیستم اما چون از پاهایم زیاد کار می‌کشم و زیاد مجروح و معیوب می‌شوند، مارک کتونی برایم مهم است. به خاطر همین، کلّ حق‌التحریر آن متن را دادم و کتونی خریدم. البته فکر کنم مقداری هم اضافه آمد و سر راه یک گالون عسل خریدم! حقیقتاً در دنیای موازی یا باید خرس باشم یا بز کوهی!

تا این‌جا که چیز پنیک‌زایی وجود نداشت.‌ داشت؟ ناگهان یاد مکالمه‌ام با فروشنده‌ی کذا افتادم. گفتم: «یه دوری هم توی سایت این شرکت می‌زنم. اگه چیزی پیدا نکردم فردا میام همینو می‌خرم.» مردِ بیش‌ازحد صمیمی‌شونده، با لحن شوخی و خنده گفت: «اختیار دارید ولی اختیار ما دست ترامپه. ممکنه امشب یه موشک یا بمب بفرسته هوا و دلار بکشه بالا و فردا قیمت‌های ما چندبرابر شده باشه.»

فردا نه، اما چند روز بعدش ترامپ چنان غلطی کرد و زندگی ما به قبل و بعد از غلط‌کردنش تقسیم شد. ناگهان تمام درد و رنج‌های این چندماه به ذهنم هجوم آورد و حالم را به هم ریخت. انگار کتونی‌هایم شده بودند معیار تاریخ! فکر می‌کردم آن روز، آقای توسلی شهید نشده بود. حتی با همین کتونی‌ها رفتم سعدی‌خوانی افطاری که آقای توسلی نانش را خریده بود و برای آخرین‌بار دیدمش و نمی‌دانستم آخرین‌بار است!
فکر کردم آن روز، هنوز همکلاسی ابتدایی‌ام‌ زنده بود و با شوهر و بچه‌هایش پودر نشده بودند.
فکر کردم آن روز، کودکان میناب کتونی‌هایشان را پوشیده و رفته بودند مدرسه.
فکر کردم آن روز، منتظر عید نوروز بودیم و نمی‌دانستیم زمستان با جنگ تمام می‌شود. بهار با جنگ می‌آید و می‌رود. تابستان با جنگ می‌آید و می‌رود و پاییز هم احتمالاً... حالا هم که دارم این‌ها را می‌نویسم سر و کلّه‌ی اسب‌ها پیدا شده. تا وحشی‌تر نشده‌اند باید نقطه‌ی پایان را بگذارم.

@MahboubeMan
Maleka
mohsen chavoshi
امروز کلاس‌های دوازدهمی‌ها شروع شد. وای که چقدر خوشحال شدم از گپ‌وگفت با بچه‌ها و چقدرررر لذت بردم از تدریس ادبیات عزیزم.
توی دو زنگ فقط وقت کردیم چند بیت از قصیده‌ی ملکا ذکر تو گویمِ سنایی رو بخونیم و دل و روده‌ش رو بریزیم بیرون. :)
قبلش هم شعر مذکور رو با صدای محسن چاوشی شنیدیم و کِیف کردیم. شما هم بشنوید، امیدوارم کِیف کنید.
@MahboubeMan
دارم یه کتاب تاریخی‌طور می‌خونم به‌جای همکلاسی نوشته: شریک‌درس 🥹🥲

@MahboubeMan
حالا اگه من اینو بکشم، استاد بداخلاق نقاشیم می‌گه: «پاره‌‌ش کن باباجان! بزرگترین هنر هنرمند، پاره‌کردنه. از پاره‌کردن نترس و یکی دیگه بکش.»

@MahboubeMan
به خدا نصف ترم کلاس نقاشی‌مون گذشته، فقط پاره کردیم. هیبت استادمون هم در حدیه که نمی‌تونیم بهش بگیم: «مرد حسابی! ما خودمون در این زمینه استادیم. دوتا درخت یادمون بده اقلاً.»
«من فلان هستم.» به‌جای فلان، هر صفت یا شغل یا نقشی می‌توانید بگذارید. مثلاً من ورزشکار هستم. من معلم هستم. من خوشحال هستم. من قوی هستم. من ضعیف هستم. من باجنبه هستم. من زودرنج هستم. من مؤمن هستم. من لائیک هستم. من اهل مطالعه هستم. من روشنفکر هستم. من اهل معاشرت هستم. من درونگرا هستم. من برونگرا هستم. من چاقم. من لاغرم. من تماس‌گریزم و....

خیلی از این فلان بودن‌ها توسط دیگران و جامعه به ما چسبانده شده و خودمان هم باور کرده‌ و پذیرفته‌ایم که فلانیم.

بعضی از فلان‌‌بودن‌ها را هم خودمان انتخاب کرده‌ایم و تلاش کردیم آن‌طور باشیم.

اما آیا واقعاً فلان هستیم؟

دیشب که بنابر درخواست دکتر تغذیه، داشتم یک روزم را برایش شرح می‌دادم و می‌گفتم: «من ورزشکارم. من سالم‌خوارم. من مراقب جسم و روحم هستم. من آدم بانشاطی‌ام. من پرانرژی هستم و...»
یک آن به خودم آمدم و توی دلم گفتم: «تو واقعاً این‌ها هستی یا خیال می‌کنی هستی؟ بیش از یک هفته از آخرین تمرین ورزشی‌ات گذشته. آخرین وعده‌ی غذایی سالمی که خوردی کِی بوده؟ آخرین‌بار کِی، وضعیت سلامتی‌ات را چک کرده‌ای؟ چرا غم‌های انباشته‌شده‌ات را نمی‌بینی؟ چرا بیش از ظرفیتت انرژی خرج می‌کنی؟ می‌بینی تو در تمام این فلان‌ها که فکر می‌کنی هویتت هستند ناتمامی و زیر برچسب‌های دلخواهت پنهان شده‌ای. حالا دو راه داری: یا آن برچسب‌ها را رها کن و بپذیر که این‌ها نیستی؛ یا بچسب به برچسب‌ها و فلان و بهمان و بیسار بشو. سخت است؟ می‌دانم.»

پیشنهاد می‌کنم شما هم جمله‌ی «من ..... هستم.» را با پنج ویژگی خودتان تکمیل کنید و هربار فکر کنید آیا واقعاً آن‌طور هستید؟

@MahboubeMan
کاش آقای علم‌الهدی از خواب بیدار می‌شد و می‌فهمید بخش عمده‌ی وضعیت کنونی کشور، حاصل نگاه دگم و بسته‌ی او و امثالهم است.

حقیقتاً انسان سالم نمی‌تواند این‌قدر با شادی مشکل داشته باشد و حتی از شادبودن دیگران بترسد!
@MahbiubeMan
Audio
ادامه‌ی مسیر :)
Audio
💃🏻💃🏻💃🏻
یهو یادم اومد یکی از اساتیدمون می‌گفت: «یه خانم کارگر از پایین شهر می‌کوبید می‌اومد خونه‌ی ما برای نظافت و اینا. یه روز به خانومم گفته: چرا شما این‌قدر غمگینید؟ خانومم جواب داده: ما غمگین نیستیم خدا رو شکر. خانوم کارگر گفته: من در این سال‌ها هیچ‌وقت صدای خنده و شادی‌تون رو نشنیدم. شاید بلد نیستید شاد باشید. خانومم پرسیده: مگه شما برای شادبودن چه‌کار می‌کنید؟ خانم کارگر که داشته قابلمه‌ها رو می‌شسته، یه قابلمه رو برعکس کرده و شروع کرده به قابلمه‌زدن و گفته: ما معمولاً شب‌ها غذای حاضری مثل سیب‌زمینی تخم‌مرغ می‌خوریم و همون سرِ سفره، قابلمه رو برعکس می‌کنم و شروع می‌کنم به تمبک‌زدن و شوهرم و بچه‌هام به ترتیب می‌رقصن و با شادی و خنده، شب رو می‌گذرونیم.»

با اجازه از آقای علم‌الهدی البته.

@MahboubeMan
ادبِ مرد بِه زِ دولت اوست

وقتی از هزینه‌سازی جریان افراطی حرف می‌زنیم یعنی دقیقاً همین نماینده‌ی بی‌خرد دهان‌دریده که با چفیه‌ای که بوی تظاهر می‌دهد در قاب برنامه‌ی اینترنتی وابسته به شهرداری تهران، ظاهر شده و می‌گوید: «وقتی مهسا امینی به درک واصل شد، رییس‌جمهور فعلی که اون‌موقع نماینده‌ی مجلس بود گفت مگه می‌شه کسی الکی بیفته بمیره؟» می‌بینید؟ در یک جمله، هم به رییس‌جمهور می‌تازد و تفرقه ایجاد می‌کند؛ هم گزلک می‌دهد به دست تجزیه‌طلبان. به طوری‌که والدین مهسا امینی برآشفته می‌شوند و این حرف نماینده‌ی سبک‌مغز را توهین به قوم کرد اعلام می‌کنند. معلوم است که اگر والدین مهسا اعتراض نمی‌کردند نماینده‌ی کذا هم مجبوووور به عذرخواهی نمی‌شد.

به خدا پناه می‌برم از خودحق‌پنداری برخی افراد که مطمئنند شش‌دانگ بهشت مال خودشان است و افرادی‌که در چارچوب‌های تنگ و کوتاه آن‌ها جا نمی‌گیرند جهنمی هستند و به درک واصل می‌شوند!

یادمان نرفته که طرح نسنجیده‌ی گشت ارشاد، چه هزینه‌هایی را به کشور متحمل کرد و جوانان را چقدر از دین و میهن و حجاب و متعلقات دین‌داری بیزار کرد. چقدر جوانان را گرفتند و زدند و بردند برای هدایت اجباری، در حالی‌که الآن آرزوی همان حدود حجاب را دارند؛ آرزوی محال!

@MahboubeMan
فراموش نکنیم که ما ایرانی هستیم و در سنّتِ ایرانی، مقداری شرم، ادب، نزاکت و پوشش بوده که حتّی دشمن در برابر دشمن رعایت می‌کرده.

در شاهنامه که بیش از پنجاه هزار بیت است حتّی یک کلمه پیدا نمی‌کنید که خارج از قاعده‌ی لطف و ادب باشد؛ و حال آن که در سراسرِ آن، دشمن با دشمن روبروست.

@dr_eslaminodoushan