MᎪᏀᏆᏟ ᏞϴᏙᎬ🔮
42 subscribers
62 photos
13 videos
203 links
فن فیکی متفاوت از هری پاتر..○-○⚡️
ترکیبی از عشق و جادو..🔮♥️

{ რαgιс Łονе🔮 } Is Typing.....

برای اطلاعات بیشتر و ارتباط با ما👇
@Magiclove_info
Download Telegram
سلام به همگی*-*
خب اینم پارت جدیدمون! 😍
نظراتتون و واسم بفرستید منتظرما :))

🍓 #Saqari

https://t.me/BiChatBot?start=sc-161058-NmGMrSH
#MagicLove 🐳
#Part190 🧼
#Saqari 🫐
#S5 🕊

لارا آروم و بدون جلب توجه به اینکه همش داشت دنبال کسی می گشت که چهرش شبیه خودش و دریکو باشه وارد مخفی گاه بچها میشد.

- شما خیلی وقته اینجایید؟
ترسی ندارید از اینکه مورد حمله کسی قرار بگیرید؟

رز با ناراحتی از اینکه وضعیتشون اینجا خیلی بده سعی کرد حفظ ظاهر کنه:
+ هوم؟ خب اصولا نه... ما اینجا چندتا پسر داریم و اونا حواسشون هست و البته دانش آموزان دوتا مدرسه دیگه هم هستن.

- باز خوبه مراقب همدیگه هستید.

شخص سوم:

دریکو با پاهاش ضرب گرفته بود و اون طرف هری نشسته بود، به ظاهر آروم بود اما همه منتظر یه خبری بودن، هوگو کمی سرگیجه داشت و آروم نشسته بود تا بلخره شروع کنن و به سمت جنگل برن.

کسی نمیدونست لارا بعد از دعوا با مادرش و نتونستنِ ثابت کردن خودش به جنگل بره و اونجا تصادفی به همون محلی بره که دخترش و دوستاش مخفی شدن و کسی هویت اصلیشو نمیدونه.

- میشه واسه یک دقیقه سکوت کنید؟

+ دریکو با چهره ای اعصبانی به سمت هوگو برگشت: چی میگی بچه جون؟

اعصاب ندارم تو دیگه به من تذکر نده وگرنه که‌...

- آقای ملفوی آروم باشید.. رز داره بهم پیغام مغزی میفرسته که یه ناشناس وارد مخفی گاهشون شده و به ظاهر آدم خوبیه اما داره خیلی نزدیکی پیدا میکنه.

دریکو سکوت کرد، شاید الان واقعا بهترین راه همین بود که سکوت کنه و بزاره این شرایط زودتر تموم بشه و راحت بشن!

همون لحظه بود که هرماینی و رون وارد شدن!

- چیشده؟ اتفاقی افتاده؟

+ نه نه هری، من رفتم سمت خونه ی مادر لارا و دیدم لارا اونجا نیست، خوشبختانه قبلا زمان مدرسه بخاطر اینکه وسایلش رو گم میکرد.

طلسمی واسش اجرا کرده بودم که هروقت وسیله ای از اون پیش من میمونه بتونم موقعیت لارا رو تشخیص بدم و واسش بفرستم، خب الان اون سکه ی قدیمی پیش من مونده!

رون نفسش و فوت کرد: لارا سمت جنگل رفته!!

+هی وایسید ببینم! پدر منظورتون جنگلی که سمت خیابون اصلی هست؟

- آره هوگو منظورمون همونه!

+شت!! الان رز بهم طی ارتباط ذهنی گفت که شخص ناشناسی وارد مخفی گاه شده و به ظاهر آدم خوبی میاد...احتمالا ایشون...

اون لاراعه مطمئنم!! اون لاراعه جنگل و خیلی دوست داره!!

هری به سمت دریکو اومد:

آروم باش دریکو!!
همه میدونیم حالش خوبه فقط آروم باش!

خب مگه قرار نبود بریم سراغ بچهامون؟

الان هم اونا در خطرن هم لارا در خطره نمیخواید یه حرکتی بزنید؟

اینجارو مثل منطقه ممنوعیت جادو کردی پاتر... من باید برم و مهم نیست که با من همراه میشید یا نه.

هرماینی اومد جلو:

اوکیه! آروم باش دریکو الان هممون راه میوفتیم که بریم هم لارا رو نجات بدیم و هم به بچها برسیم.

همشون به همراه هوگو به سمت جنگل رفتن!

ترجیحا جینی و بقیه موندن و فقط اون پنج نفر به سمت جنگل رفتن!

دریکو دستاش می لرزید و استرس داشت! گویا واقعا داره میره لارا رو ببینه...

هی چیکار میکنی؟ دستم و له کردی!!

واقعا متاسفم ببخشید! رفته بودیم تمشک بچینیم و من واقعا گشنم بود واسه شماهم آوردیم میخواید؟

- نه ایزی من گرسنه نیستم، ایشون جِین هارمون هستن مثل اینکه در جنگل گم شده بودن و الان اومدن به مخفیگاه ما.

+ بله واضحه... خوشبختم!

ایزی به لارا دست داد... چشماشون بهمدیگه قفل شد و شباهتی که بین مردمکای چشماشون بود.

آشکار شد وقتی لارا دستش و لمس کرد فهمید که بخشی از وجود خودش بوده... دخترش بوده!

بازی دستش و تکون داد و گفت:

- هلو...شما خوبید؟

+ چی؟ ب...بله خوبم.
سلام به همگی🙂
ببخشید بابت چندوقتی که نبودیم:))

🍓 #Saqari

https://t.me/BiChatBot?start=sc-425364-BYdW6D4
#MagicLove 🔮
#Part191 💕
#Billie 🫐
#S5 🕊
(راوی سوم شخص)

لحظه ای نگذشت که‌لارا هنوز توی شوک بود
که صدایی از پشت سرش اومد‌ و چرخید، هوگو پسر هرماینی و رون قدم برداشت و نگاهشو بین همه چرخوند
رز که توی راه پله بود با سرعت به سمت هوگو دوید و اونو بغل کرد
رز : هوگو...معلومه کجا بودی، فکر کردیم اتفاقی برات افتاده
و رز بغضش گرفت

لیلی که توی چارچوب در یکی از اتاقا واستاده بود خشکش زده بود و اب دهنشو قورت داد و با تردید قدم برداشت و لبخندی زد
لیلی : خوشحالم که برگشتی

همه نگران و سردرگم بودن و توجه ها دیگه روی لارا نبود
لارا که توی شوک بود از توی مخفیگاه خارج شد و از درخت بید فاصله گرفت
نگاهی به اسمون انداخت ، هوا طوفانی و بارونی شده بود ، حضور مرگخوارهارو حس میکرد و با ترس و نگرانی به اطراف نگاهی کرد ، صدای رعد و برق بلندی اومد و نم نم بارون شروع شد
مردی با فاصله۳۰ متر اونور تر با کت بارونی بلندی که پشتش به لارا بود ایستاده بود
لارا: هی تو کی هستی
دریکو به محض چرخوندن سرش نگاهش روی لارا قفل شد ، لارا چقد بزرگ شده بود و اون باورش نمیشد که انقد خانوم شده باشه
لارا نگاهی به دریکو انداخت ، چقد جا افتاده تر شده بود ، دیگه خبری از شیطنت توی چشمای دریکو نبود ، خبری از پسر لجباز اسلایترینی نبود
نبود لارا اونو از پا‌ در اورده بود
اشک توی چشمای لارا جمع شد و کلمه ای کافی بود تا بغضش بشکنه
لارا : دریکو!
دریکو زیر لب تکرار کرد
دریکو : لارای من
سلام به همگی*-*
یه معذرت خواهی بدهکاریم ، تو این مدت هم من و هم بقیه ادمینا درگیر امتحانات بودیم یا نمیتونستیم هماهنگ بکنیم
با قدرت برگشتیم و کنارتون قراره بترکونیم 💪
امیدواریم مارو همایت کنین و کنارمون باشین💕لاو یو عال
بازم کلی ببخشید بابت این مدت
#Billie ( Mahdieh )
https://t.me/Harfmanrobot?start=1044375550
#MagicLove 🔮
#Part192 🦇
#Saqari 🫐
#S5 🕊

هوای سرد و قطرات بارون که روی کت چرمی و بلند دریکو می ریخت سکوت بینشون و شکست.
دیگه کسی نبود، هیچکس نبود که بخواد لارا رو از دریکو بگیره...

+ هی هرماینی میگم چقدر قشنگن!

- هرماینی از دور نگاهی به دریکو و لارا انداخت:

هوم...اما نمیدونم آمادگی این دیدار خیلی یهویی و غیرمنتظره رو داشتن یا نه هری!

+ اونا واسه همدیگه دلشون پر میکشیده نگران نباش.

لارا طاقت نیاورد و فقط به چشمای آبی دریکو که زیر نور ماه می درخشید نگاه کرد و لباشو بی اختیار روی لبان دریکو قرار داد:

بوسه ی آرومی بود و لباشون به آرومی روی همدیگه حرکت میکرد، دریکو به اندازه تمام این مدت که از لارا دور بود و میخواستش و نمیتونست داشته باشتش عمیق اونو میبوسید و میزاشت طعم لباشو کاملا حس کنه‌..

وقتی نفس کم آوردن از همدیگه جدا شدن، دریکو دستشو زیر چونه ی لارا گذاشت و به صورتش خیره شد:

- چقدر خواستنی تر شدی لارا... نگاهت هنوزم همونه.

+ لارا که بغض کرده بود و بی اختیار اشکاش می ریخت گفت:

چ..چرا نیومدی دنبالم؟ چرا تنهام گذاشتی چرا...

- لارا من تا مدتی توی شوک بودم، بچه هامونو قبول نمیکردم و توی خونه نیاوردم چون با اومدن اونا تو از پیشم رفتی...

+ من هیچوقت نمیخواستم ترکت کنم...

لارا دستشو روی صورت دریکو گذاشت و به اطراف نگاه کرد:

+ اوه راستی.. اون کسی که بهش میگن ایزی دختر ماست؟ آخه خیلی شبیه به من توعه...

- دریکو لبخند محوی زد: آره اون دخترِ ناز باباشه، راستش بهترین کسی که میتونه منو آروم کنه اونه...

+ لارا خندش گرفت و گفت: آم...راستش الان که همو بوسیدیم خیلی داره بهمون عجیب نگاه میکنه!

- فاک سالازار خودت رحم کن... نه هرماینی واسش توضیح میده نگران نباش.

لارا سرشو تکون داد و دریکو اونو در آغوشش کشید، موهاشو بو کرد و تمام ریه هاشو با عطر موهاش پر کرد:

هوم... تو واقعا لارای خودمی!!

رون سراسیمه اومد سراغشون و به تنه درخت تکیه داد و نفسشو فوت کرد:

+ لعنتیا چقدر ازمون دور شدین تا بیام بالا نفسم گرفت...

- اوه سلام رون! *لارا مکث کرد و چشماش پر اشک شده بود، نمیدونست باید چیکار کنه...

رون نگاهی بهش انداخت و تازه یادش اومده بود که لارا رو بغل نکرده پس به سرعت سمتش اومد و لارا رو به آغوش کشید:

وای لارا... چقدر دلتنگت بودم، خوبی؟

لارا نگاهی به دریکو که داشت سیگارشو دود میکرد انداخت: با وجودش آره خوبم:')

دریکو یه پک از سیگارش کشید و اومد جلو:

خب ویزلی،،، چیشده؟ خبریه؟

رون دستاشو داخل جیب پالتوش گذاشت:

+ راستش الان که لارا هست و بچهارو پیدا کردیم باید بریم یه مقر دیگه پیدا کنیم تا حداقل بچهامون کنارمون باشن.

- هوم درسته! ببین من یه خونه دارم که توی همین جنگله، از وقتی که نوجوان بودم اون خونه رو یادمه که با دوستامم می رفتیم.

+ خب پس خیالم راحت شد، به بقیه خبر میدم که فردا صبح حرکت کنیم سمت اونجا!!
و راستی کریسمس نزدیکه و اونجا جشن میگیریم چون همین پسفرداس.

- آریو فاکینگ کیدینگ می؟ ویزلی وضعیت الکس پسرم معلوم نیست اونوقت توقع داری جشن کریسمس بگیرم و وایسم بابا نوئل واسم جایزه بیاره؟

لارا که تا حدودی قضیه رو میدونست اومد و دست دریکو رو گرفت و گفت: آروم باش.
سلام به همگی🙂
منتظر نظراتتون هستم :'))

🍓 #Saqari

https://t.me/BiChatBot?start=sc-425364-BYdW6D4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ادیت از دریکو و لارا ساخت خودمون ^^ 🤍
وقتی که لارا میفهمه کیه و شوکه شده 🙃
امیدوارم لذت ببرید ازش :))

|• 𝐌𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐋𝐨𝐯𝐞 •|
#MagicLove 🐚💫
#Part193 🎄🍸
#Billie 💎
#S5 🥀

( چند هفته بعد )
راوی: لارا

حال و هوای همگی اصلا بوی خوبی نمیداد
نمیدونم شاید بخاطر این بود که همه چی داشت برام دوباره تکرار میشد ، همون موقعی که برای کریسمس سال پنجم و شیشم اومده بودیم اینجا ، بعد از مستقر شدن توی کلبه ی جنگلی و حمله ای که بهمون شد ، دیگه نمیشد توی جنگل موند ، بعد از اینکه هری منو جزو یکی از بازپرس های وزارت خونه قبول کرد تا بتونم راحت رفت و آمد کنم ، استرس زیادی داشتم چون نمیتونستم به هیچکس اعتماد بکنم، پس تصمیم گرفتیم برگردیم خونه قدیمی و خانوادگی بلک ها ، درسته ، همون جایی که پر از خاطره بود ، هیچوقت فکرشو نمیکردم دوباره همون جنگ و همون چیزا تکرار بشه ، یه غم سنگینی توی نگاه همه بود ، همه ی این آدما میدونستن ممکنه تا چند هفته ی آینده زنده نباشن ، ولی بخاطر همینم که شده همه دورهم جمع شدیم تا آخرین کریسمسمون رو جشن بگیریم

راوی سوم شخص

ایزابل سمت درخت کریسمس رفت و شروع به آویزون کردن چراغا کرد ، پشت سر ایزی ، هوگو و لیلی وارد سالن شدن و گویچه هارو برداشتن و شروع کردن به خندیدن
جیمز با کلا و ریش مصنوعی که از بابا نوئل گذاشته بود شروع به مسخره بازی میکنه و همه ی بچه ها میخندن
جیمز : هی رزی... ام میدونم تازه داشتی با اون پسره صمیمی میشدی
رز : جیمز کامان ، بیخیالش شو ، ما فقط چندبار حرف زده بودیم
لیلی : اوه مثل اینکه اینجا یه خبراییه
آلبوس : هی هی من فقط دو دیقه نبودم چیشده
لیلی : مثل اینکه بالاخره این دوتا کارد و چنگال به آتش بس رسیدن

لارا که مشغول تماشای بچه ها بود دستای سرد دریکو رو روی شونه هاش حس کرد و چرخید
دریکو : چیکار میکنی
لارا لبخندی میزنه و میگه : دریکو من میترسم ، دوست ندارم امیدشون خراب بشه
دریکو : لارا ما تمام تلاشمونو میکنیم تا کسی آسیب نبینه ، بهت قول میدم
دریکو سر لارارو میبوسه و لارا دریکو رو بغل میکنه و سرشو روی شونه های دریکو میذاره

( چند ساعت بعد ، شب کریسمس🎄(
راوی سوم شخص

هری لیوانشو برمیداره و یه چنگال برمیداره و به لیوان میزنه تا توجه همرو داشته باشه
هری : اگه میشه چند دیقه توجه کنین
همه ی توجه ها سمت هری منعکس میشه
هری: ۱۸ سال پیش ، همه ی ما دچار جنگ وحشتناکی شدیم ، جنگی که خیلیارو از دست دادیم ، از درون شکستیم و دوباره امیدوار شدیم ، امشب اخرین شبیه که همه کنار هم‌هستیم ، چون تنها فرصتی که باقی مونده برای شکست ولدمورت ، اینه اون جعبه ی سیاه رو پیدا کنیم ، زمانی برامون نمونده..
هری مکثی میکنه و آب دهنشو قورت میده
هری : وزارت خونه سقوط کرده
همه ی نگاه ها آشفته و پریشون میشه
هری : اما نگران نباشین ، ما موفق میشی
لبخند شیرینی روی صورت هری نمایان میشه و لیوانش رو بالا میگیره

هری : کریسمس مبارک
× کریسمس مبارک
خیلی وقت بود که ذهنم درگیر این شده بود که اصلا داستانو ادامه بدم یا ندم.....اینکه چنلو ول کنم یا نکنم ، اما بالاخره به نتیجه رسیدم ، من با این چنل بزرگ شدم ،‌ دوستای جدید پیدا کردم و و خیلی چیزای دیگه و دلم نیومد که نصفه کاره بمونه هر پایانی یه شروع تازست پس داستانو ادامه میدیم تا به تایم پایانیش برسه:)
لاو یو عال💕

Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
#MagicLove 🎄
#Part194 🌨💧
#Billie
#S5

راوی : لارا

نفس عمیقی کشیدم و بلند‌گفتم
- خیله خب وقت کادوهاست
همه‌ تقریبا دورم جمع شدن و رو به هرماینی گفتم " امیدوارم خوششون بیاد "
هرماینی : کامان لارا عاشق اینا میشن
لبخندی زدم و کادوهارو بین بچه ها پخش کردم که شروع کردن به باز کردن کادوها
دستامو بهم زدم
دریکو به سمتم اومد و بغلش کردم و جفتی بچه هارو نگاه کردیم که خوشحالن و کادوهاشونو باز میکنن

( فردا ، صبح کریسمس🎄(
راوی سوم شخص

لارا از توی تخت خواب کنار دریکو از خواب بلند میشه و نگاهی به چهره ی دریکو میندازه و لبخند میزنه و سمت سالن پذیرایی حرکت میکنه
رز : خاله...
رز مکثی میکنه
رز : ببخشید نمیدونم‌چی‌باید بگم
لارا : اوه خواهش میکنم منو لارا صدا کن
رز لبخندی میزنه و ادامه میده " ما نمیتونیم ریسک کنیم و دوست نداریم بقیه متوجه بشن چون اونوقت نمیزارن اینکارو بکنیم "
لارا نگاهی به رز ، لیلی و هوگو میندازه
لارا : جریان چیه؟
رز : ما میخوایم دنبال جعبه ی سیاه بریم
لارا : چی؟ صبر کن ببینم
ایزابل : مامان خواهش میکنم
لارا سرشو میچرخونه و ایزابلو پشت سرش میبینه
لارا : اوه نه نه نه ، همینطوری برادرت از دست رفته من نمیتونم من...
ایزابل سمت لارا میره و دستاشو میگیره
ایزابل : قول میدم سالم برگردیم
لارا سرشو تکون تکون میده و ایزابلو بغل میکنه و بعد با نگاه اشک آلود به بقیه نگاه میکنه
لارا : زود باشین برین ، اگه بقیه بیدار بشن اوضاع سخت میشه
همه سرشونو تکون تکون میدن و عجله طور سمت در خروجی امارت بلک حرکت میکنن ، لیلی ، هوگو ، رز ، جیمز ، آلبوس و ایزابل
هری و هرماینی سمت پذیرایی حرکت میکنن و تعجب وار اطرافو نگاه میکنن
هری : بچه ها کجان
لارا : من فرستادمشون که برن
هرماینی : چی؟؟
لارا از سرجاش بلند میشه و ادامه میده " ماعم ۱۸ سالمون بود ، ماعم بچه بودیم ، ولی اگه ما نبودیم از اون جنگ خیلی آدمای کمتری بیرون میومدن ، اونا خواستن کمک کنن و من جلوشونو نگرفتم "

دریکو که تمام مدت حرفای لارا رو میشنید از توی راهرو به سمت پذیرایی میاد
دریکو : لارا راست میگه
همه نگاه ها سمت دریکو میره
دریکو : اونا دیگه بچه نیستن ، جزوی از محفلن و حداقلش اینه مثل هری پاتر معروف ، سرشناس نیستن تا هرجا برن سریع شناخته بشن
هرماینی با نگاه بغض الود دستی روی صورتش میکشه
هرماینی : فقط امیدوارم سالم برگردن ، همین
هرماینی شونه هاشو بالا میندازه و سمت پله ها حرکت میکنه
هری سرجاش خشکش میزنه و آب دهنشو قورت میده و به لارا و دریکو نگاه میکنه
پارت جدید:)🎄
مرسی از حمایت هاتون لاو یو عال پرتقالای من🍊

Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
#tweet 😌💗
*با سس کچاپ روی دیوار مینویسد تالار اسرار باز شده*
دوستم : باز چه گوهی میخوری؟:|
من : یکی همبرگر منو خورده🔪
#Tartari‌ 🍭
@MagicLoveFan 🔮🧬
#MagicLove
#Part195 🔮🕯
#Billie 💎
#S5 🌙

راوی : لیلی

بعد از برگشتن هوگو نمیتونستم بگم دلم براش تنگ نشده بود ، خیلی شده بود انگار از وقتی برگشته بود یه آدم دیگه شده بود ، بیشتر مواظبم بود و مهربون تر
از عمارت بلک خارج شده بودیم و توی کوچه ی ناکتورن قدم برمیداشتیم ، مرگ خوارا همه جا بودن و توی سایه ها حرکت میکردیم ، بیشتر مغازه ها بسته یا غارت شده بودن ، سمت آدرس کهنه و قدیمی که توی دست رز بود حرکت میکردیم و امیدوار بودیم بتونیم اون چیزی که دنبالش اومدیم رو پیدا کنیم ، هاگوارتز دیگه جای قبل نبود و تبدیل به مرکز حکومت مرگخوارا شده بود
رز : بارون داره شدید تر میشه
آلبوس: کی اهمیت میده؟ انجام ماموریت مهم‌ تره
یکم خودمو جمع‌و جور میکنم
هوگو : سردته؟
لیلی : نه من خوبم
هوگو : مطمئنی؟ میخوای ژاکتمو بهت بدم؟
لیلی : هوگو‌ جدی میگم‌‌ من‌‌ خوبم
رز : پس‌این مغازه ی کوفتی کجاست ، تا الان باید بهش میرسیدیم
جیمز : شاید یه ورودی مخفیه
همه ی نگاها سمت جیمز میچرخه
جیمز : معمولا همچین جاهایی مثل نقل و نبات جلوی دید بقیه نیست
رز با‌خنده به جیمز‌ نگاه میکنه
رز : آفرین جی، باهوش شدی
رز جلوتر‌ از همه حرکت میکنه و روی دیوار اجری چوبدستیش رو حرکت میده و اجر ها کنار میده
البوس : احساس میکنم داریم وارد کوچه ی دیاگون میشیم
ایزی : خنگ ما الانشم اینجاییم
لیلی : از لحاظ تکنینی‌از کوچه ی دیاگونم فاصله داریم ولی باشه بحث کافیه
با‌کنار رفتن آجرا لبخند گشادی روی صورت رز ظاهر میشه
رز : گایز
همه‌نگاها سمت دیوار میچرخه
رز : خودشه، رسیدیم!
رز کاغذ ادرس رو توی جیبش میزاره و حرکت میکنه و ماهم پشت سرش حرکت میکنیم
ایزی : اینجا شبیه آشغال دونیه
رز : خیله خب پخش بشین ، یه جعبه ی کوچیک سیاه که روش علامت مرگخوارارو داره
آلبوس : واقعا کمک زیادی کردی
رز قیافشو کج میکنه
رز : همینه که هست ، کسی مجبورت نکرد بیای
لیلی : باشه باشه دعوا نکنین ، زودتر بگردین

راوی : سوم شخص

نزدیک دوساعت بود که بچه ها کل‌ اون خرابرو میگشتن
لیلی : چیزی نمیبینی؟
هوگو : هیچی
امیدها همه از بین رفته و همه خسته بودن ، هیچکس امیدی بر اینکه بزودی اون جعبرو پیدا بکنن نداشت‌که ناگهان
جیمز : پیداش کردم.....پیدااش کردمممم
همه ی بچه ها به سرعت از گوشه و کناره خودشون رو به جیمز رسوندن و به جعبه ی توی دست جیمز نگاه کردن
البوس : کارت حرف نداشت برادر
رز با خنده ادامه داد
رز : خوبه بالاخره به درد خوردی
همه خوشحال بودن که ناگهان با صدای جیغ ایزی همه از توی حال و هوای شادی در اومدن
ایزی : مرگخوارااا ، اونا اینجاااان!
تمام بچه ها تا میخواستن تلپورت بکنن به سمت پناهگاه خورده های شیشه و تجمع مرگخوارا باعث شد همشون پخش زمین بشن
جعبه از دست جیمز روی زمین و دورتر افتاد
جیمز : جعبه ، پرت شده اونورر
هوگو سینه خیز سمت جعبه رفت و اونو برداشت
هوگو : گرفتمششش
همون‌لحظه صدای پرتاب طلسم ها خوابید و بچه ها از روی زمین بلند شدن که با دیدن صحنه ای سرجاشون خشکشون زد
خودش بود ، یکی‌ از مرگخوارا ایزی رو گرفته بود و رو به بقیشون گفت
" اگه‌میخواین زنده بمونه‌ اون‌ جعبرو به من بدین "
ایزی که‌نمیتونست تکون بخوره بلند داد زد
ایزی : از اینجا برین...این تنها شانسمونه...بریننن
آلبوس با عصبانیت و نگرانی به ایزی و اون مرگخوار نگاه کرد
البوس : نه نه ، اون جعبرو بده بمن البوس ، ایزی مهم تره
هوگو سرشو به نشونه ی منفی تکون داد
هوگو : متاسفم ایزی
و همون لحظه دست لیلی رو گرفت و سمت پناهگاه تلپورت شد
صدای فریاد آلبوس با کلمه " نه " کل اونجارو پر کرد
مرگخوار: حیف شد ، ولی بجاش یکی از خواسته های لرد به سرانجام رسید
و همون‌لحظه ایزی رو برداشت و به حالت دود سیاهی توی هوا رفت
اشک توی چشمای رز جمع شد
رز : اون رفته.....اونو گرفتن
جیمز رز رو توی آغوش کشید
جیمز : قبل از اینکه بلایی سرش بیارن پیداش میکنیم
جیمز دست رز و آلبوس رو گرفت و سمت پناهگاه تلپورت کرد
پارت جدیددمونن🕯
مرسی از حمایت هاتون که انقد انرژی مثبت میدین:)

Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
#MagicLove |~💕☕️
#part196 =)❣️
#Tartari :”>💚🧚🏻‍♀️
#Billie =}😌🫂
#S5 🤟🏻📌
“راوی-سوم شخص*

بعد از تلپورت، ثانیه ای بعد بچه ها در پناهگاه بودن.
رز سردرد وحشتناکی داشت
دستش رو روی سرش گذاشت و گوشه ای نشست.

هری و هرماینی اولین کسانی بودند که متوجه حضور بچه ها شدن

با عجله به سمت بچه ها اومدن
هری: چه اتفاقی افتاد؟ چرا انقدر اشفته بنظر میایید ؟! ایزی کجاست؟
جیمز وقتی دید رز حرفی نمیزنه گفت

-اونا.. ینی مرگخوارا.. ایریو بردن ..
هرماینی هین بلندی کشید و درست همون لحظه هوگو از پشت به هرماینی نزدیک شد و خواست مادرشو اروم کنه که رز از جاش پاشد

+با چه رویی میتونی بیای تو جشممون نگاه کنی؟ تو خجالت نمبکشی؟ ایزی رو دو دستی تقدیم به اونا کردی؟

با دستاش ضربه ای به سینه‌ی هوگو زد و بلند تر فریاد زد
+ با توعمم!! چرا هیچب نمیگی؟

هری: ساکت ببینم! خوب گوش کنید! ما وقت برای این بچه بازیا نداریم. درست و دقیق تعریف کنید از چی حرف میزنید!

البوس: ما اون جعبه رو پیدا کرده بودیم.. اما نمیدونیم از کجاعو چجوری اون لعنتیا پیدامون کردن! ایزی رو گرفته بودن تو دستاشون! باید بین ایزابل و اون جعبه‌ی فاکینگ یکیو انتخاب میکردیم

صدای اروم گرفته‌ی لارا از پشت سرشون شنبده شد

لارا: و شما.. ایزابلو انتخاب نکردید؟:)

رز: من گفتم! گفتم اینکارو نکنبم هوگوی احمق..

هوگو میپره وسط حرف رز

*با من درست حرف بزن رز وگرنه تضمین نمیکنم اتفاق خوبی برات بیوفته! من بهترین و عاقلانه ترین کارو کزدم! میدونی پای جون چند نفر این وسطه؟ نباید اینهمه ادم رو قربانی ایزی میکردیم!

رز برات متاسفم..
هری فرصت صحبت بیشتری به بچه ها نمیده

هری: هیس. صحبت کافیه! باید عاقلانه عمل کنیم.
بعد از مدت کوتاهی مکث ادامه میده : لارا پیشنهاد میکنم بری و یه لیوان اب خنک بنوشی تا بتونیم با ارامش بیشتری به کارامون سرو سامون بدیم


لارا

توی دلم عاشوب بود..
ای مرلین بزرگ و بخشنده ؛
حق من بعد از اینهمه سال یه زندگی اروم با خانوادم نبست؟
خانوادمو ازم نگیر
حفظشون کن.

نفس عمیقی کشیدم.
+خب من خوبم میتونیم صحبت کنیم.
هری : عالیه، همونطور که میدونید وزارتخونه هم متاسفانه توسط مرگخوار ها تصرف شده

هوگو: میدونیم! سوال دقیقا همینجاست، باید چیکار کنیم الان؟
هری: خانواده ملفوی‌ تحت تعقیبن
هرماینی: منطورت چیه هری؟ چرا باید تحت تعقیب باش
هری: وزارت خونه زیر دست اونا رفته ، اونا با اینکار‌ میخوان وانمود کنن که محفلی هستن و همه ی علامت سوالارو سمت ملفویا بگیرن تا خودشون قسر در برن ، شرایط خطرناک تر شده، جون ایزی هم توی خطره!
اینم از پارت 196 =>🤟🏻🤓
امیدوارم دوست داشته باشید🥲❣️
نظری انتقادی چیزی داشتید برام بفرستید🥺💚

Tartari 🧚🏻‍♀️
https://t.me/Harfmanrobot?start=626350687


Billi
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9


چنل ناشناسمون:
@MagicLove_info 🫂
خدای‌من اینجا هنوز وجود داره🥲🥹😂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
MᎪᏀᏆᏟ ᏞϴᏙᎬ🔮
جیغ
ویو هم میخوره پشمام😂😂