#MagicLove 🐚💫
#Part193 🎄🍸
#Billie 💎
#S5 🥀
( چند هفته بعد )
راوی: لارا
حال و هوای همگی اصلا بوی خوبی نمیداد
نمیدونم شاید بخاطر این بود که همه چی داشت برام دوباره تکرار میشد ، همون موقعی که برای کریسمس سال پنجم و شیشم اومده بودیم اینجا ، بعد از مستقر شدن توی کلبه ی جنگلی و حمله ای که بهمون شد ، دیگه نمیشد توی جنگل موند ، بعد از اینکه هری منو جزو یکی از بازپرس های وزارت خونه قبول کرد تا بتونم راحت رفت و آمد کنم ، استرس زیادی داشتم چون نمیتونستم به هیچکس اعتماد بکنم، پس تصمیم گرفتیم برگردیم خونه قدیمی و خانوادگی بلک ها ، درسته ، همون جایی که پر از خاطره بود ، هیچوقت فکرشو نمیکردم دوباره همون جنگ و همون چیزا تکرار بشه ، یه غم سنگینی توی نگاه همه بود ، همه ی این آدما میدونستن ممکنه تا چند هفته ی آینده زنده نباشن ، ولی بخاطر همینم که شده همه دورهم جمع شدیم تا آخرین کریسمسمون رو جشن بگیریم
راوی سوم شخص
ایزابل سمت درخت کریسمس رفت و شروع به آویزون کردن چراغا کرد ، پشت سر ایزی ، هوگو و لیلی وارد سالن شدن و گویچه هارو برداشتن و شروع کردن به خندیدن
جیمز با کلا و ریش مصنوعی که از بابا نوئل گذاشته بود شروع به مسخره بازی میکنه و همه ی بچه ها میخندن
جیمز : هی رزی... ام میدونم تازه داشتی با اون پسره صمیمی میشدی
رز : جیمز کامان ، بیخیالش شو ، ما فقط چندبار حرف زده بودیم
لیلی : اوه مثل اینکه اینجا یه خبراییه
آلبوس : هی هی من فقط دو دیقه نبودم چیشده
لیلی : مثل اینکه بالاخره این دوتا کارد و چنگال به آتش بس رسیدن
لارا که مشغول تماشای بچه ها بود دستای سرد دریکو رو روی شونه هاش حس کرد و چرخید
دریکو : چیکار میکنی
لارا لبخندی میزنه و میگه : دریکو من میترسم ، دوست ندارم امیدشون خراب بشه
دریکو : لارا ما تمام تلاشمونو میکنیم تا کسی آسیب نبینه ، بهت قول میدم
دریکو سر لارارو میبوسه و لارا دریکو رو بغل میکنه و سرشو روی شونه های دریکو میذاره
( چند ساعت بعد ، شب کریسمس🎄(
راوی سوم شخص
هری لیوانشو برمیداره و یه چنگال برمیداره و به لیوان میزنه تا توجه همرو داشته باشه
هری : اگه میشه چند دیقه توجه کنین
همه ی توجه ها سمت هری منعکس میشه
هری: ۱۸ سال پیش ، همه ی ما دچار جنگ وحشتناکی شدیم ، جنگی که خیلیارو از دست دادیم ، از درون شکستیم و دوباره امیدوار شدیم ، امشب اخرین شبیه که همه کنار همهستیم ، چون تنها فرصتی که باقی مونده برای شکست ولدمورت ، اینه اون جعبه ی سیاه رو پیدا کنیم ، زمانی برامون نمونده..
هری مکثی میکنه و آب دهنشو قورت میده
هری : وزارت خونه سقوط کرده
همه ی نگاه ها آشفته و پریشون میشه
هری : اما نگران نباشین ، ما موفق میشی
لبخند شیرینی روی صورت هری نمایان میشه و لیوانش رو بالا میگیره
هری : کریسمس مبارک
× کریسمس مبارک
#Part193 🎄🍸
#Billie 💎
#S5 🥀
( چند هفته بعد )
راوی: لارا
حال و هوای همگی اصلا بوی خوبی نمیداد
نمیدونم شاید بخاطر این بود که همه چی داشت برام دوباره تکرار میشد ، همون موقعی که برای کریسمس سال پنجم و شیشم اومده بودیم اینجا ، بعد از مستقر شدن توی کلبه ی جنگلی و حمله ای که بهمون شد ، دیگه نمیشد توی جنگل موند ، بعد از اینکه هری منو جزو یکی از بازپرس های وزارت خونه قبول کرد تا بتونم راحت رفت و آمد کنم ، استرس زیادی داشتم چون نمیتونستم به هیچکس اعتماد بکنم، پس تصمیم گرفتیم برگردیم خونه قدیمی و خانوادگی بلک ها ، درسته ، همون جایی که پر از خاطره بود ، هیچوقت فکرشو نمیکردم دوباره همون جنگ و همون چیزا تکرار بشه ، یه غم سنگینی توی نگاه همه بود ، همه ی این آدما میدونستن ممکنه تا چند هفته ی آینده زنده نباشن ، ولی بخاطر همینم که شده همه دورهم جمع شدیم تا آخرین کریسمسمون رو جشن بگیریم
راوی سوم شخص
ایزابل سمت درخت کریسمس رفت و شروع به آویزون کردن چراغا کرد ، پشت سر ایزی ، هوگو و لیلی وارد سالن شدن و گویچه هارو برداشتن و شروع کردن به خندیدن
جیمز با کلا و ریش مصنوعی که از بابا نوئل گذاشته بود شروع به مسخره بازی میکنه و همه ی بچه ها میخندن
جیمز : هی رزی... ام میدونم تازه داشتی با اون پسره صمیمی میشدی
رز : جیمز کامان ، بیخیالش شو ، ما فقط چندبار حرف زده بودیم
لیلی : اوه مثل اینکه اینجا یه خبراییه
آلبوس : هی هی من فقط دو دیقه نبودم چیشده
لیلی : مثل اینکه بالاخره این دوتا کارد و چنگال به آتش بس رسیدن
لارا که مشغول تماشای بچه ها بود دستای سرد دریکو رو روی شونه هاش حس کرد و چرخید
دریکو : چیکار میکنی
لارا لبخندی میزنه و میگه : دریکو من میترسم ، دوست ندارم امیدشون خراب بشه
دریکو : لارا ما تمام تلاشمونو میکنیم تا کسی آسیب نبینه ، بهت قول میدم
دریکو سر لارارو میبوسه و لارا دریکو رو بغل میکنه و سرشو روی شونه های دریکو میذاره
( چند ساعت بعد ، شب کریسمس🎄(
راوی سوم شخص
هری لیوانشو برمیداره و یه چنگال برمیداره و به لیوان میزنه تا توجه همرو داشته باشه
هری : اگه میشه چند دیقه توجه کنین
همه ی توجه ها سمت هری منعکس میشه
هری: ۱۸ سال پیش ، همه ی ما دچار جنگ وحشتناکی شدیم ، جنگی که خیلیارو از دست دادیم ، از درون شکستیم و دوباره امیدوار شدیم ، امشب اخرین شبیه که همه کنار همهستیم ، چون تنها فرصتی که باقی مونده برای شکست ولدمورت ، اینه اون جعبه ی سیاه رو پیدا کنیم ، زمانی برامون نمونده..
هری مکثی میکنه و آب دهنشو قورت میده
هری : وزارت خونه سقوط کرده
همه ی نگاه ها آشفته و پریشون میشه
هری : اما نگران نباشین ، ما موفق میشی
لبخند شیرینی روی صورت هری نمایان میشه و لیوانش رو بالا میگیره
هری : کریسمس مبارک
× کریسمس مبارک
خیلی وقت بود که ذهنم درگیر این شده بود که اصلا داستانو ادامه بدم یا ندم.....اینکه چنلو ول کنم یا نکنم ، اما بالاخره به نتیجه رسیدم ، من با این چنل بزرگ شدم ، دوستای جدید پیدا کردم و و خیلی چیزای دیگه و دلم نیومد که نصفه کاره بمونه هر پایانی یه شروع تازست پس داستانو ادامه میدیم تا به تایم پایانیش برسه:)❤
لاو یو عال💕
Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
لاو یو عال💕
Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
#MagicLove 🎄⚜
#Part194 🌨💧
#Billie ☃
#S5 ❄
راوی : لارا
نفس عمیقی کشیدم و بلندگفتم
- خیله خب وقت کادوهاست
همه تقریبا دورم جمع شدن و رو به هرماینی گفتم " امیدوارم خوششون بیاد "
هرماینی : کامان لارا عاشق اینا میشن
لبخندی زدم و کادوهارو بین بچه ها پخش کردم که شروع کردن به باز کردن کادوها
دستامو بهم زدم
دریکو به سمتم اومد و بغلش کردم و جفتی بچه هارو نگاه کردیم که خوشحالن و کادوهاشونو باز میکنن
( فردا ، صبح کریسمس🎄(
راوی سوم شخص
لارا از توی تخت خواب کنار دریکو از خواب بلند میشه و نگاهی به چهره ی دریکو میندازه و لبخند میزنه و سمت سالن پذیرایی حرکت میکنه
رز : خاله...
رز مکثی میکنه
رز : ببخشید نمیدونمچیباید بگم
لارا : اوه خواهش میکنم منو لارا صدا کن
رز لبخندی میزنه و ادامه میده " ما نمیتونیم ریسک کنیم و دوست نداریم بقیه متوجه بشن چون اونوقت نمیزارن اینکارو بکنیم "
لارا نگاهی به رز ، لیلی و هوگو میندازه
لارا : جریان چیه؟
رز : ما میخوایم دنبال جعبه ی سیاه بریم
لارا : چی؟ صبر کن ببینم
ایزابل : مامان خواهش میکنم
لارا سرشو میچرخونه و ایزابلو پشت سرش میبینه
لارا : اوه نه نه نه ، همینطوری برادرت از دست رفته من نمیتونم من...
ایزابل سمت لارا میره و دستاشو میگیره
ایزابل : قول میدم سالم برگردیم
لارا سرشو تکون تکون میده و ایزابلو بغل میکنه و بعد با نگاه اشک آلود به بقیه نگاه میکنه
لارا : زود باشین برین ، اگه بقیه بیدار بشن اوضاع سخت میشه
همه سرشونو تکون تکون میدن و عجله طور سمت در خروجی امارت بلک حرکت میکنن ، لیلی ، هوگو ، رز ، جیمز ، آلبوس و ایزابل
هری و هرماینی سمت پذیرایی حرکت میکنن و تعجب وار اطرافو نگاه میکنن
هری : بچه ها کجان
لارا : من فرستادمشون که برن
هرماینی : چی؟؟
لارا از سرجاش بلند میشه و ادامه میده " ماعم ۱۸ سالمون بود ، ماعم بچه بودیم ، ولی اگه ما نبودیم از اون جنگ خیلی آدمای کمتری بیرون میومدن ، اونا خواستن کمک کنن و من جلوشونو نگرفتم "
دریکو که تمام مدت حرفای لارا رو میشنید از توی راهرو به سمت پذیرایی میاد
دریکو : لارا راست میگه
همه نگاه ها سمت دریکو میره
دریکو : اونا دیگه بچه نیستن ، جزوی از محفلن و حداقلش اینه مثل هری پاتر معروف ، سرشناس نیستن تا هرجا برن سریع شناخته بشن
هرماینی با نگاه بغض الود دستی روی صورتش میکشه
هرماینی : فقط امیدوارم سالم برگردن ، همین
هرماینی شونه هاشو بالا میندازه و سمت پله ها حرکت میکنه
هری سرجاش خشکش میزنه و آب دهنشو قورت میده و به لارا و دریکو نگاه میکنه
#Part194 🌨💧
#Billie ☃
#S5 ❄
راوی : لارا
نفس عمیقی کشیدم و بلندگفتم
- خیله خب وقت کادوهاست
همه تقریبا دورم جمع شدن و رو به هرماینی گفتم " امیدوارم خوششون بیاد "
هرماینی : کامان لارا عاشق اینا میشن
لبخندی زدم و کادوهارو بین بچه ها پخش کردم که شروع کردن به باز کردن کادوها
دستامو بهم زدم
دریکو به سمتم اومد و بغلش کردم و جفتی بچه هارو نگاه کردیم که خوشحالن و کادوهاشونو باز میکنن
( فردا ، صبح کریسمس🎄(
راوی سوم شخص
لارا از توی تخت خواب کنار دریکو از خواب بلند میشه و نگاهی به چهره ی دریکو میندازه و لبخند میزنه و سمت سالن پذیرایی حرکت میکنه
رز : خاله...
رز مکثی میکنه
رز : ببخشید نمیدونمچیباید بگم
لارا : اوه خواهش میکنم منو لارا صدا کن
رز لبخندی میزنه و ادامه میده " ما نمیتونیم ریسک کنیم و دوست نداریم بقیه متوجه بشن چون اونوقت نمیزارن اینکارو بکنیم "
لارا نگاهی به رز ، لیلی و هوگو میندازه
لارا : جریان چیه؟
رز : ما میخوایم دنبال جعبه ی سیاه بریم
لارا : چی؟ صبر کن ببینم
ایزابل : مامان خواهش میکنم
لارا سرشو میچرخونه و ایزابلو پشت سرش میبینه
لارا : اوه نه نه نه ، همینطوری برادرت از دست رفته من نمیتونم من...
ایزابل سمت لارا میره و دستاشو میگیره
ایزابل : قول میدم سالم برگردیم
لارا سرشو تکون تکون میده و ایزابلو بغل میکنه و بعد با نگاه اشک آلود به بقیه نگاه میکنه
لارا : زود باشین برین ، اگه بقیه بیدار بشن اوضاع سخت میشه
همه سرشونو تکون تکون میدن و عجله طور سمت در خروجی امارت بلک حرکت میکنن ، لیلی ، هوگو ، رز ، جیمز ، آلبوس و ایزابل
هری و هرماینی سمت پذیرایی حرکت میکنن و تعجب وار اطرافو نگاه میکنن
هری : بچه ها کجان
لارا : من فرستادمشون که برن
هرماینی : چی؟؟
لارا از سرجاش بلند میشه و ادامه میده " ماعم ۱۸ سالمون بود ، ماعم بچه بودیم ، ولی اگه ما نبودیم از اون جنگ خیلی آدمای کمتری بیرون میومدن ، اونا خواستن کمک کنن و من جلوشونو نگرفتم "
دریکو که تمام مدت حرفای لارا رو میشنید از توی راهرو به سمت پذیرایی میاد
دریکو : لارا راست میگه
همه نگاه ها سمت دریکو میره
دریکو : اونا دیگه بچه نیستن ، جزوی از محفلن و حداقلش اینه مثل هری پاتر معروف ، سرشناس نیستن تا هرجا برن سریع شناخته بشن
هرماینی با نگاه بغض الود دستی روی صورتش میکشه
هرماینی : فقط امیدوارم سالم برگردن ، همین
هرماینی شونه هاشو بالا میندازه و سمت پله ها حرکت میکنه
هری سرجاش خشکش میزنه و آب دهنشو قورت میده و به لارا و دریکو نگاه میکنه
پارت جدید:)❄🎄
مرسی از حمایت هاتون لاو یو عال پرتقالای من❤🍊
Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
مرسی از حمایت هاتون لاو یو عال پرتقالای من❤🍊
Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
#tweet 😌💗
*با سس کچاپ روی دیوار مینویسد تالار اسرار باز شده*
دوستم : باز چه گوهی میخوری؟:|
من : یکی همبرگر منو خورده🔪
#Tartari 🍭
@MagicLoveFan 🔮🧬
*با سس کچاپ روی دیوار مینویسد تالار اسرار باز شده*
دوستم : باز چه گوهی میخوری؟:|
من : یکی همبرگر منو خورده🔪
#Tartari 🍭
@MagicLoveFan 🔮🧬
#MagicLove ⚔⛓
#Part195 🔮🕯
#Billie 💎
#S5 🌙
راوی : لیلی
بعد از برگشتن هوگو نمیتونستم بگم دلم براش تنگ نشده بود ، خیلی شده بود انگار از وقتی برگشته بود یه آدم دیگه شده بود ، بیشتر مواظبم بود و مهربون تر
از عمارت بلک خارج شده بودیم و توی کوچه ی ناکتورن قدم برمیداشتیم ، مرگ خوارا همه جا بودن و توی سایه ها حرکت میکردیم ، بیشتر مغازه ها بسته یا غارت شده بودن ، سمت آدرس کهنه و قدیمی که توی دست رز بود حرکت میکردیم و امیدوار بودیم بتونیم اون چیزی که دنبالش اومدیم رو پیدا کنیم ، هاگوارتز دیگه جای قبل نبود و تبدیل به مرکز حکومت مرگخوارا شده بود
رز : بارون داره شدید تر میشه
آلبوس: کی اهمیت میده؟ انجام ماموریت مهم تره
یکم خودمو جمعو جور میکنم
هوگو : سردته؟
لیلی : نه من خوبم
هوگو : مطمئنی؟ میخوای ژاکتمو بهت بدم؟
لیلی : هوگو جدی میگم من خوبم
رز : پساین مغازه ی کوفتی کجاست ، تا الان باید بهش میرسیدیم
جیمز : شاید یه ورودی مخفیه
همه ی نگاها سمت جیمز میچرخه
جیمز : معمولا همچین جاهایی مثل نقل و نبات جلوی دید بقیه نیست
رز باخنده به جیمز نگاه میکنه
رز : آفرین جی، باهوش شدی
رز جلوتر از همه حرکت میکنه و روی دیوار اجری چوبدستیش رو حرکت میده و اجر ها کنار میده
البوس : احساس میکنم داریم وارد کوچه ی دیاگون میشیم
ایزی : خنگ ما الانشم اینجاییم
لیلی : از لحاظ تکنینیاز کوچه ی دیاگونم فاصله داریم ولی باشه بحث کافیه
باکنار رفتن آجرا لبخند گشادی روی صورت رز ظاهر میشه
رز : گایز
همهنگاها سمت دیوار میچرخه
رز : خودشه، رسیدیم!
رز کاغذ ادرس رو توی جیبش میزاره و حرکت میکنه و ماهم پشت سرش حرکت میکنیم
ایزی : اینجا شبیه آشغال دونیه
رز : خیله خب پخش بشین ، یه جعبه ی کوچیک سیاه که روش علامت مرگخوارارو داره
آلبوس : واقعا کمک زیادی کردی
رز قیافشو کج میکنه
رز : همینه که هست ، کسی مجبورت نکرد بیای
لیلی : باشه باشه دعوا نکنین ، زودتر بگردین
راوی : سوم شخص
نزدیک دوساعت بود که بچه ها کل اون خرابرو میگشتن
لیلی : چیزی نمیبینی؟
هوگو : هیچی
امیدها همه از بین رفته و همه خسته بودن ، هیچکس امیدی بر اینکه بزودی اون جعبرو پیدا بکنن نداشتکه ناگهان
جیمز : پیداش کردم.....پیدااش کردمممم
همه ی بچه ها به سرعت از گوشه و کناره خودشون رو به جیمز رسوندن و به جعبه ی توی دست جیمز نگاه کردن
البوس : کارت حرف نداشت برادر
رز با خنده ادامه داد
رز : خوبه بالاخره به درد خوردی
همه خوشحال بودن که ناگهان با صدای جیغ ایزی همه از توی حال و هوای شادی در اومدن
ایزی : مرگخوارااا ، اونا اینجاااان!
تمام بچه ها تا میخواستن تلپورت بکنن به سمت پناهگاه خورده های شیشه و تجمع مرگخوارا باعث شد همشون پخش زمین بشن
جعبه از دست جیمز روی زمین و دورتر افتاد
جیمز : جعبه ، پرت شده اونورر
هوگو سینه خیز سمت جعبه رفت و اونو برداشت
هوگو : گرفتمششش
همونلحظه صدای پرتاب طلسم ها خوابید و بچه ها از روی زمین بلند شدن که با دیدن صحنه ای سرجاشون خشکشون زد
خودش بود ، یکی از مرگخوارا ایزی رو گرفته بود و رو به بقیشون گفت
" اگهمیخواین زنده بمونه اون جعبرو به من بدین "
ایزی کهنمیتونست تکون بخوره بلند داد زد
ایزی : از اینجا برین...این تنها شانسمونه...بریننن
آلبوس با عصبانیت و نگرانی به ایزی و اون مرگخوار نگاه کرد
البوس : نه نه ، اون جعبرو بده بمن البوس ، ایزی مهم تره
هوگو سرشو به نشونه ی منفی تکون داد
هوگو : متاسفم ایزی
و همون لحظه دست لیلی رو گرفت و سمت پناهگاه تلپورت شد
صدای فریاد آلبوس با کلمه " نه " کل اونجارو پر کرد
مرگخوار: حیف شد ، ولی بجاش یکی از خواسته های لرد به سرانجام رسید
و همونلحظه ایزی رو برداشت و به حالت دود سیاهی توی هوا رفت
اشک توی چشمای رز جمع شد
رز : اون رفته.....اونو گرفتن
جیمز رز رو توی آغوش کشید
جیمز : قبل از اینکه بلایی سرش بیارن پیداش میکنیم
جیمز دست رز و آلبوس رو گرفت و سمت پناهگاه تلپورت کرد
#Part195 🔮🕯
#Billie 💎
#S5 🌙
راوی : لیلی
بعد از برگشتن هوگو نمیتونستم بگم دلم براش تنگ نشده بود ، خیلی شده بود انگار از وقتی برگشته بود یه آدم دیگه شده بود ، بیشتر مواظبم بود و مهربون تر
از عمارت بلک خارج شده بودیم و توی کوچه ی ناکتورن قدم برمیداشتیم ، مرگ خوارا همه جا بودن و توی سایه ها حرکت میکردیم ، بیشتر مغازه ها بسته یا غارت شده بودن ، سمت آدرس کهنه و قدیمی که توی دست رز بود حرکت میکردیم و امیدوار بودیم بتونیم اون چیزی که دنبالش اومدیم رو پیدا کنیم ، هاگوارتز دیگه جای قبل نبود و تبدیل به مرکز حکومت مرگخوارا شده بود
رز : بارون داره شدید تر میشه
آلبوس: کی اهمیت میده؟ انجام ماموریت مهم تره
یکم خودمو جمعو جور میکنم
هوگو : سردته؟
لیلی : نه من خوبم
هوگو : مطمئنی؟ میخوای ژاکتمو بهت بدم؟
لیلی : هوگو جدی میگم من خوبم
رز : پساین مغازه ی کوفتی کجاست ، تا الان باید بهش میرسیدیم
جیمز : شاید یه ورودی مخفیه
همه ی نگاها سمت جیمز میچرخه
جیمز : معمولا همچین جاهایی مثل نقل و نبات جلوی دید بقیه نیست
رز باخنده به جیمز نگاه میکنه
رز : آفرین جی، باهوش شدی
رز جلوتر از همه حرکت میکنه و روی دیوار اجری چوبدستیش رو حرکت میده و اجر ها کنار میده
البوس : احساس میکنم داریم وارد کوچه ی دیاگون میشیم
ایزی : خنگ ما الانشم اینجاییم
لیلی : از لحاظ تکنینیاز کوچه ی دیاگونم فاصله داریم ولی باشه بحث کافیه
باکنار رفتن آجرا لبخند گشادی روی صورت رز ظاهر میشه
رز : گایز
همهنگاها سمت دیوار میچرخه
رز : خودشه، رسیدیم!
رز کاغذ ادرس رو توی جیبش میزاره و حرکت میکنه و ماهم پشت سرش حرکت میکنیم
ایزی : اینجا شبیه آشغال دونیه
رز : خیله خب پخش بشین ، یه جعبه ی کوچیک سیاه که روش علامت مرگخوارارو داره
آلبوس : واقعا کمک زیادی کردی
رز قیافشو کج میکنه
رز : همینه که هست ، کسی مجبورت نکرد بیای
لیلی : باشه باشه دعوا نکنین ، زودتر بگردین
راوی : سوم شخص
نزدیک دوساعت بود که بچه ها کل اون خرابرو میگشتن
لیلی : چیزی نمیبینی؟
هوگو : هیچی
امیدها همه از بین رفته و همه خسته بودن ، هیچکس امیدی بر اینکه بزودی اون جعبرو پیدا بکنن نداشتکه ناگهان
جیمز : پیداش کردم.....پیدااش کردمممم
همه ی بچه ها به سرعت از گوشه و کناره خودشون رو به جیمز رسوندن و به جعبه ی توی دست جیمز نگاه کردن
البوس : کارت حرف نداشت برادر
رز با خنده ادامه داد
رز : خوبه بالاخره به درد خوردی
همه خوشحال بودن که ناگهان با صدای جیغ ایزی همه از توی حال و هوای شادی در اومدن
ایزی : مرگخوارااا ، اونا اینجاااان!
تمام بچه ها تا میخواستن تلپورت بکنن به سمت پناهگاه خورده های شیشه و تجمع مرگخوارا باعث شد همشون پخش زمین بشن
جعبه از دست جیمز روی زمین و دورتر افتاد
جیمز : جعبه ، پرت شده اونورر
هوگو سینه خیز سمت جعبه رفت و اونو برداشت
هوگو : گرفتمششش
همونلحظه صدای پرتاب طلسم ها خوابید و بچه ها از روی زمین بلند شدن که با دیدن صحنه ای سرجاشون خشکشون زد
خودش بود ، یکی از مرگخوارا ایزی رو گرفته بود و رو به بقیشون گفت
" اگهمیخواین زنده بمونه اون جعبرو به من بدین "
ایزی کهنمیتونست تکون بخوره بلند داد زد
ایزی : از اینجا برین...این تنها شانسمونه...بریننن
آلبوس با عصبانیت و نگرانی به ایزی و اون مرگخوار نگاه کرد
البوس : نه نه ، اون جعبرو بده بمن البوس ، ایزی مهم تره
هوگو سرشو به نشونه ی منفی تکون داد
هوگو : متاسفم ایزی
و همون لحظه دست لیلی رو گرفت و سمت پناهگاه تلپورت شد
صدای فریاد آلبوس با کلمه " نه " کل اونجارو پر کرد
مرگخوار: حیف شد ، ولی بجاش یکی از خواسته های لرد به سرانجام رسید
و همونلحظه ایزی رو برداشت و به حالت دود سیاهی توی هوا رفت
اشک توی چشمای رز جمع شد
رز : اون رفته.....اونو گرفتن
جیمز رز رو توی آغوش کشید
جیمز : قبل از اینکه بلایی سرش بیارن پیداش میکنیم
جیمز دست رز و آلبوس رو گرفت و سمت پناهگاه تلپورت کرد
پارت جدیددمونن🕯
مرسی از حمایت هاتون که انقد انرژی مثبت میدین:)❤✨
Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
مرسی از حمایت هاتون که انقد انرژی مثبت میدین:)❤✨
Mahdieh🌻
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
#MagicLove |~💕☕️
#part196 =)❣️
#Tartari :”>💚🧚🏻♀️
#Billie =}😌🫂
#S5 🤟🏻📌
“راوی-سوم شخص*
بعد از تلپورت، ثانیه ای بعد بچه ها در پناهگاه بودن.
رز سردرد وحشتناکی داشت
دستش رو روی سرش گذاشت و گوشه ای نشست.
هری و هرماینی اولین کسانی بودند که متوجه حضور بچه ها شدن
با عجله به سمت بچه ها اومدن
هری: چه اتفاقی افتاد؟ چرا انقدر اشفته بنظر میایید ؟! ایزی کجاست؟
جیمز وقتی دید رز حرفی نمیزنه گفت
-اونا.. ینی مرگخوارا.. ایریو بردن ..
هرماینی هین بلندی کشید و درست همون لحظه هوگو از پشت به هرماینی نزدیک شد و خواست مادرشو اروم کنه که رز از جاش پاشد
+با چه رویی میتونی بیای تو جشممون نگاه کنی؟ تو خجالت نمبکشی؟ ایزی رو دو دستی تقدیم به اونا کردی؟
با دستاش ضربه ای به سینهی هوگو زد و بلند تر فریاد زد
+ با توعمم!! چرا هیچب نمیگی؟
هری: ساکت ببینم! خوب گوش کنید! ما وقت برای این بچه بازیا نداریم. درست و دقیق تعریف کنید از چی حرف میزنید!
البوس: ما اون جعبه رو پیدا کرده بودیم.. اما نمیدونیم از کجاعو چجوری اون لعنتیا پیدامون کردن! ایزی رو گرفته بودن تو دستاشون! باید بین ایزابل و اون جعبهی فاکینگ یکیو انتخاب میکردیم
صدای اروم گرفتهی لارا از پشت سرشون شنبده شد
لارا: و شما.. ایزابلو انتخاب نکردید؟:)
رز: من گفتم! گفتم اینکارو نکنبم هوگوی احمق..
هوگو میپره وسط حرف رز
*با من درست حرف بزن رز وگرنه تضمین نمیکنم اتفاق خوبی برات بیوفته! من بهترین و عاقلانه ترین کارو کزدم! میدونی پای جون چند نفر این وسطه؟ نباید اینهمه ادم رو قربانی ایزی میکردیم!
رز برات متاسفم..
هری فرصت صحبت بیشتری به بچه ها نمیده
هری: هیس. صحبت کافیه! باید عاقلانه عمل کنیم.
بعد از مدت کوتاهی مکث ادامه میده : لارا پیشنهاد میکنم بری و یه لیوان اب خنک بنوشی تا بتونیم با ارامش بیشتری به کارامون سرو سامون بدیم
لارا
توی دلم عاشوب بود..
ای مرلین بزرگ و بخشنده ؛
حق من بعد از اینهمه سال یه زندگی اروم با خانوادم نبست؟
خانوادمو ازم نگیر
حفظشون کن.
نفس عمیقی کشیدم.
+خب من خوبم میتونیم صحبت کنیم.
هری : عالیه، همونطور که میدونید وزارتخونه هم متاسفانه توسط مرگخوار ها تصرف شده
هوگو: میدونیم! سوال دقیقا همینجاست، باید چیکار کنیم الان؟
هری: خانواده ملفوی تحت تعقیبن
هرماینی: منطورت چیه هری؟ چرا باید تحت تعقیب باش
هری: وزارت خونه زیر دست اونا رفته ، اونا با اینکار میخوان وانمود کنن که محفلی هستن و همه ی علامت سوالارو سمت ملفویا بگیرن تا خودشون قسر در برن ، شرایط خطرناک تر شده، جون ایزی هم توی خطره!
#part196 =)❣️
#Tartari :”>💚🧚🏻♀️
#Billie =}😌🫂
#S5 🤟🏻📌
“راوی-سوم شخص*
بعد از تلپورت، ثانیه ای بعد بچه ها در پناهگاه بودن.
رز سردرد وحشتناکی داشت
دستش رو روی سرش گذاشت و گوشه ای نشست.
هری و هرماینی اولین کسانی بودند که متوجه حضور بچه ها شدن
با عجله به سمت بچه ها اومدن
هری: چه اتفاقی افتاد؟ چرا انقدر اشفته بنظر میایید ؟! ایزی کجاست؟
جیمز وقتی دید رز حرفی نمیزنه گفت
-اونا.. ینی مرگخوارا.. ایریو بردن ..
هرماینی هین بلندی کشید و درست همون لحظه هوگو از پشت به هرماینی نزدیک شد و خواست مادرشو اروم کنه که رز از جاش پاشد
+با چه رویی میتونی بیای تو جشممون نگاه کنی؟ تو خجالت نمبکشی؟ ایزی رو دو دستی تقدیم به اونا کردی؟
با دستاش ضربه ای به سینهی هوگو زد و بلند تر فریاد زد
+ با توعمم!! چرا هیچب نمیگی؟
هری: ساکت ببینم! خوب گوش کنید! ما وقت برای این بچه بازیا نداریم. درست و دقیق تعریف کنید از چی حرف میزنید!
البوس: ما اون جعبه رو پیدا کرده بودیم.. اما نمیدونیم از کجاعو چجوری اون لعنتیا پیدامون کردن! ایزی رو گرفته بودن تو دستاشون! باید بین ایزابل و اون جعبهی فاکینگ یکیو انتخاب میکردیم
صدای اروم گرفتهی لارا از پشت سرشون شنبده شد
لارا: و شما.. ایزابلو انتخاب نکردید؟:)
رز: من گفتم! گفتم اینکارو نکنبم هوگوی احمق..
هوگو میپره وسط حرف رز
*با من درست حرف بزن رز وگرنه تضمین نمیکنم اتفاق خوبی برات بیوفته! من بهترین و عاقلانه ترین کارو کزدم! میدونی پای جون چند نفر این وسطه؟ نباید اینهمه ادم رو قربانی ایزی میکردیم!
رز برات متاسفم..
هری فرصت صحبت بیشتری به بچه ها نمیده
هری: هیس. صحبت کافیه! باید عاقلانه عمل کنیم.
بعد از مدت کوتاهی مکث ادامه میده : لارا پیشنهاد میکنم بری و یه لیوان اب خنک بنوشی تا بتونیم با ارامش بیشتری به کارامون سرو سامون بدیم
لارا
توی دلم عاشوب بود..
ای مرلین بزرگ و بخشنده ؛
حق من بعد از اینهمه سال یه زندگی اروم با خانوادم نبست؟
خانوادمو ازم نگیر
حفظشون کن.
نفس عمیقی کشیدم.
+خب من خوبم میتونیم صحبت کنیم.
هری : عالیه، همونطور که میدونید وزارتخونه هم متاسفانه توسط مرگخوار ها تصرف شده
هوگو: میدونیم! سوال دقیقا همینجاست، باید چیکار کنیم الان؟
هری: خانواده ملفوی تحت تعقیبن
هرماینی: منطورت چیه هری؟ چرا باید تحت تعقیب باش
هری: وزارت خونه زیر دست اونا رفته ، اونا با اینکار میخوان وانمود کنن که محفلی هستن و همه ی علامت سوالارو سمت ملفویا بگیرن تا خودشون قسر در برن ، شرایط خطرناک تر شده، جون ایزی هم توی خطره!
اینم از پارت 196 =>🤟🏻🤓
امیدوارم دوست داشته باشید🥲❣️
نظری انتقادی چیزی داشتید برام بفرستید🥺💚
Tartari 🧚🏻♀️
https://t.me/Harfmanrobot?start=626350687
Billi
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
چنل ناشناسمون:
@MagicLove_info 🫂
امیدوارم دوست داشته باشید🥲❣️
نظری انتقادی چیزی داشتید برام بفرستید🥺💚
Tartari 🧚🏻♀️
https://t.me/Harfmanrobot?start=626350687
Billi
https://t.me/BiChatBot?start=sc-513269-Py740z9
چنل ناشناسمون:
@MagicLove_info 🫂
Telegram
حرفتو ناشناس بزن
ربات اصلی و پیشرفته و امن حرفتو ناشناس بزن
سرور دو: @Harfmanbot
سرور سه: @harfmybot
سرور دو: @Harfmanbot
سرور سه: @harfmybot
MᎪᏀᏆᏟ ᏞϴᏙᎬ🔮
منم😭و عذاب وجدان😂😂
ته داستانو اسپویل کنیم براشون(بعد ۴ سال!)
MᎪᏀᏆᏟ ᏞϴᏙᎬ🔮
ته داستانو اسپویل کنیم براشون(بعد ۴ سال!)
اصلا یادته چه برنامه ای داشتیم؟