MSF | خرده ریزه های آب آورده
49 subscribers
42 photos
3 videos
3 files
55 links
یک جای شخصی برای دلمشغولی‌هام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
Download Telegram
در تقویم رسمی، این روزها نامش «وداع» است؛ تشییع، تدفین، بدرقه. اما برای من، این خداحافظی از سال ۱۳۷۸ آغاز شد؛ از همان‌جا که دیگر نتوانستم میان نام او و زخم‌های این سرزمین فاصله بگذارم.

هر قدرتی برای پایان خود موسیقی می‌خواهد. بعضی ملت‌ها با ترانه خداحافظی می‌کنند، بعضی با مارش، بعضی با سکوت.

در گوش من اما دو صدا با هم می‌پیچد:
یکی می‌خواند: Don’t Cry for Me, Argentina؛ وداعی نمایشی، پرشکوه، پر از تمنای دوست‌داشته‌شدن.
دیگری زمزمه می‌کند: Hasta Siempre؛ بدرود فرمانده، بدرود به اسطوره‌ای که می‌خواهد پس از مرگ هم در صفوف پیروانش راه برود.

و من فکر می‌کنم همه خداحافظی‌ها شبیه هم نیستند.

گاهی خداحافظی، آخرین تلاش قدرت است برای اینکه از مرگ هم صحنه بسازد؛ برای اینکه بدنِ خاموش را به پرچم، تابوت را به بیانیه، و اندوه را به نظم سیاسی بدل کند.

اما آنچه در خاک دفن می‌شود، فقط یک پیکر نیست. بخشی از ترس، بخشی از اجبار، بخشی از صدایی که سال‌ها بر فراز زندگی ما ایستاد و نگذاشت این کشور بی‌واسطه با خودش حرف بزند، به پایان صحنه نزدیک می‌شود.

من نه برای او می‌گریم، نه برای فرمانده بدرود می‌خوانم.

اگر چیزی در من می‌لرزد، برای مردمی است که سال‌ها زیر سایه این صدا زیستند؛ برای جوانی‌هایی که مصادره شد، برای خیابان‌هایی که به جای موسیقی، صدای سرکوب شنیدند، و برای کشوری که هنوز باید یاد بگیرد چگونه بدون فرمانده، بدون منجی، و بدون ترس، با خودش روبه‌رو شود.

بعضی خداحافظی‌ها سوگواری نیستند؛
فقط لحظه‌ای‌اند که تاریخ، آرام و بی‌رحم، پرده را پایین می‌آورد.

MSF | خرده ریزه های آب آورده
👌2
تفاوت قیمت مرغ کامل و مرغ قطعه‌بندی‌شده این روزها به اندازه‌ای هست که خرید مرغ قطعه‌بندی دیگر چندان توجیه اقتصادی ندارد. به عنوان پسر یک مرغ‌فروش، باید اعتراف کنم ضعیف‌ترین عضو ذکور خانواده در قطعه‌بندی مرغ بوده‌ام؛ مهارتی که پدر و برادرم با چند حرکت ساده انجام می‌داد و من هنوز هم بعد از چند سال تمرین، با احتیاط و تردید سراغش می‌روم.

فقط یک بخش هست که هر بار داستان خودش را دارد؛ همان قسمت انتهایی مرغ. بخشی که من با دقت جدا می‌کند وهمسرم بی‌هیچ تردیدی راهی سطل زباله اش می کند. من اما هر بار، بی‌دلیل، احساس عذاب وجدان می‌کنم؛ انگار چیزی را دور می‌اندازم که هنوز داستانش را نشنیده‌ام.

این بار تصمیم گرفتم داستانش را پیدا کنم.

تصور می‌کردم با عضوی کم‌اهمیت روبه‌رو هستم؛ چیزی شبیه باقی‌مانده‌ای که هیچ‌کس برایش اسمی ندارد. اما هرچه بیشتر جست‌وجو کردم، بیشتر فهمیدم که این تکه کوچک، زندگی فرهنگی عجیبی دارد؛ گویی هر ملت، پیش از آنکه آن را بخورد، برایش روایتی ساخته است.

انگلیسی‌ها آن را دماغ کشیش و گاهی دماغ پاپ نامیده‌اند. (ماحصل دوران ضد کاتولیکی پادشاهان انگلستان) حتی افسانه‌ای دارند که نجاری، برای انتقام از کشیشی که از او دلخور بوده، این بخش از یک پرنده را شبیه بینی او تراشیده و نامش همان مانده است. شاید افسانه باشد، اما افسانه‌ها معمولاً چیزی درباره تخیل یک ملت می‌گویند، نه الزاماً درباره تاریخ.

فرانسوی‌ها نگاه دیگری دارند. آن‌ها می‌گویند: «فقط احمق این قسمت را جا می‌گذارد.» جمله‌ای که بیش از آنکه درباره مرغ باشد، درباره قضاوت انسان است؛ اینکه ارزش بعضی چیزها درست در همان جایی پنهان شده که اغلب ما بی‌تفاوت از کنارش می‌گذریم.

ژاپنی‌ها حتی یک قدم جلوتر رفته‌اند. برای این بخش نام مستقلی ساخته‌اند؛ بونجیری. در رستوران‌های یاکیتوری، نه تنها آن را دور نمی‌اندازند، بلکه بسیاری فقط برای خوردن همین یک سیخ به رستوران می‌روند.

و بعد به ایران رسیدم.

در فارسی، دست‌کم در بخشی از ایران، نامش شاه‌پسند است.

چه نام عجیبی.

نه دماغ پاپ است، نه دماغ کشیش، نه باسن مرغ و نه دم کوچک. انگار کسی، سال‌ها پیش، هنگام نام‌گذاری آن، به جای آنکه به شکلش نگاه کند، به ارزشش نگاه کرده است. گویی گفته باشد این لقمه، اگر قرار باشد به سفره‌ای ویژه برسد، سهم شاه است.

هرچه بیشتر به این نام‌ها فکر کردم، کمتر احساس کردم درباره مرغ حرف می‌زنند.

انگار هر فرهنگ، جهان‌بینی خودش را روی همین تکه کوچک تصویر کرده است. یک فرهنگ، آن را دستمایه طنز با روحانیان می‌کند. فرهنگی دیگر، آن را نشانه مهارت آشپز می‌داند. یکی برایش نام علمی می‌گذارد و دیگری آن را به غذایی محبوب تبدیل می‌کند. و ما، بی‌آنکه بدانیم چرا، به آن می‌گوییم شاه‌پسند.

این اولین بار نبود که فهمیدم انسان‌ها پیش از آنکه غذا بخورند، آن را معنا می‌کنند.

اصلاً شاید آشپزی، بیش از آنکه هنر پختن باشد، هنر معنا دادن است. گوجه‌فرنگی فقط گوجه‌فرنگی نیست، نان فقط نان نیست و حتی کوچک‌ترین بخش یک مرغ هم صرفاً توده‌ای از گوشت و چربی نیست؛ هر کدام حامل داستانی هستند که نسل‌ها روی آن نشسته‌اند.

جالب اینجاست که همین قسمت، امروز در آشپزخانه ما مستقیم راهی سطل زباله می‌شود؛ بی‌آنکه بدانیم روزگاری در جایی، شاه آن را می‌پسندیده، در جایی دیگر احمق‌ها از کنارش می‌گذشته‌اند و در کشوری دیگر مردم برای خوردنش صف می‌کشند.

شاید ارزش اشیا، کمتر از آنکه در خودشان باشد، در روایتی است که درباره‌شان ساخته‌ایم.

از آن روز به بعد، هر بار که مرغی را قطعه‌بندی می‌کنم، هنوز هم آن قسمت معمولاً سرنوشت قبلی‌اش را پیدا می‌کند و همسرم با همان قاطعیت همیشگی آن را کنار می‌گذارد. اما برای من، دیگر فقط یک تکه گوشت نیست.

تکه‌ای است که به من یادآوری می‌کند تمدن، همیشه در کتاب‌های قطور تاریخ پنهان نشده است. گاهی می‌توان آن را در نامی که مردم برای کوچک‌ترین بخش یک مرغ انتخاب کرده‌اند پیدا کرد.

و شاید به همین دلیل است که هر بار به «شاه‌پسند» نگاه می‌کنم، بیش از آنکه به مرغ فکر کنم، به انسان فکر می‌کنم؛ موجودی که حتی برای دورریختنی‌ترین چیزهای زندگی‌اش نیز افسانه می‌سازد، نام انتخاب می‌کند و در نهایت، بی‌آنکه خودش بداند، بخشی از فرهنگش را در همان نام‌ها به یادگار می‌گذارد.

MSF | خرده ریزه های آب آورده
2
بعضی فیلم‌ها درباره جنگ‌اند؛ بعضی دیگر درباره لحظه‌ای که جنگ هنوز اتفاق نیفتاده است. «فشار» از دسته دوم است. فیلمی که میدان نبردش نه ساحل نرماندی، که اتاقی کم‌نور است؛ اتاقی که در آن، چند مرد به نقشه‌ها خیره شده‌اند و جهان، بی‌آنکه بداند، در انتظار تصمیم آنها نفسش را حبس کرده است.آنتونی ماراس از همان ابتدا نشان می‌دهد که علاقه‌ای به شکوه جنگ ندارد. دوربینش به‌جای تانک و انفجار، روی مکث‌ها می‌ایستد؛ روی سکوتی که پیش از هر فرمان، سنگین‌تر از صدای هر گلوله است. ریتم فیلم نیز از همین جنس است؛ آرام، اما فشرده. گویی هر دقیقه، وزنی بیش از یک ساعت دارد و هر جمله، پیش از آنکه بر زبان بیاید، هزار بار در ذهن گوینده شکست خورده است.اندرو اسکات در نقش جیمز استگ، یکی از دقیق‌ترین بازی‌های سال‌های اخیرش را ارائه می‌دهد. او دانشمند را نه به‌عنوان مردی مطمئن، بلکه به‌عنوان انسانی گرفتار در مرز باریک یقین و تردید بازی می‌کند. حقیقت در بازی او نه یک پاسخ، که یک احتمال است. اضطرابش از آن نیست که چیزی را نمی‌داند؛ از آن است که می‌داند دانسته‌هایش برای ساختن آینده کافی نیست.در سوی دیگر، برندن فریزر آیزنهاور را از ارتفاع اسطوره پایین می‌آورد و به قامت یک انسان بازمی‌گرداند. نه ژنرالی که فرمان می‌دهد، بلکه مردی که باید مسئولیت فرمان را تا پایان عمر بر دوش بکشد. این شاید مهم‌ترین دستاورد بازی او باشد؛ اینکه قدرت را نه در اقتدار، بلکه در تنهایی نشان می‌دهد.سال‌هاست از آیزنهاور بیشتر یک جدول به خاطر سپرده‌ایم تا یک انسان؛ جدولی که جهان را میان «مهم» و «فوری» تقسیم می‌کند. اما «فشار» یادآوری می‌کند که تاریخ، هرگز با چنین جدول‌هایی اداره نشده است. در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، همه‌چیز هم مهم است، هم فوری. هیچ کاری را نمی‌توان واگذار کرد و هیچ تصمیمی را نمی‌توان حذف کرد. آنچه باقی می‌ماند، نه مدیریت زمان، که تحملِ بارِ نادانی است.شاید به همین دلیل، فیلم بیش از آنکه درباره گذشته باشد، درباره اکنون است. درباره جهانی که هر روز بیش از دیروز، در اتاق‌های بسته تصمیم گرفته می‌شود. جهانی که سرنوشتش گاه نه در میدان‌های نبرد، که در اتاق‌های وضعیت، پشت درهای بسته، میان گزارش‌های اطلاعاتی، پیش‌بینی‌های کارشناسان و نقشه‌هایی رقم می‌خورد که هنوز بوی جوهر می‌دهند.در سال‌های اخیر، بار دیگر دیدیم که چگونه یک آبراه، یک گزارش اطلاعاتی، یک تصویر ماهواره‌ای یا حتی پیش‌بینی یک واکنش، می‌تواند مسیر اقتصاد، سیاست و زندگی میلیون‌ها انسان را تغییر دهد. انگار تاریخ، بازیگرانش را عوض کرده، اما نمایشنامه همان است؛ فقط جای ابرهای کانال مانش را آب‌های گرم جنوب گرفته و جای نقشه‌های کاغذی را صفحه‌های درخشان نمایشگرها.«فشار» از این منظر، فیلمی درباره جنگ نیست؛ فیلمی درباره مسئولیت است. درباره لحظه‌ای که انسان ناچار است پیش از روشن‌شدن آینده، به نام آینده تصمیم بگیرد. درباره اینکه بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ، همیشه از نفرت آغاز نمی‌شود؛ گاهی از تردید آغاز می‌شود.و شاید راز ماندگاری فیلم نیز همین باشد. اینکه پس از پایان تیتراژ، دیگر به هواشناسی، جنگ یا حتی آیزنهاور فکر نمی‌کنیم. به این فکر می‌کنیم که تاریخ، بیش از آنکه محصول یقین باشد، حاصل تصمیم‌هایی است که در تاریکی گرفته شده‌اند. شاید فشار واقعی نیز همین باشد؛ نه فشار هوا، بلکه فشار آینده، وقتی هنوز هیچ‌کس آینده را ندیده است.

MSF | خرده ریزه های آب آورده
2👍1
ران‌وی در روزهایی که هنوز نامش با غرور بر دیوارهای شیشه‌ای نیویورک می‌درخشید، شبیه یک کلیسای مدرن بود؛ جایی که سلیقه حکم ایمان را داشت و میراندا پریستلی نه مدیر، که کاهنی بود که جهان را با نگاهش تنظیم می‌کرد. اما آنچه در آغاز افول رخ داد، نه فروپاشی ناگهانی که تغییر آرام زبان جهان بود؛ زبانی که دیگر از کاغذ عبور نمی‌کرد، از صفحه می‌گذشت.

مرگ سهام‌دار اصلی، مثل ترک برداشتن یک ستون نامرئی بود؛ ستونی که کسی تا پیش از آن نمی‌دانست چقدر سقف را نگه داشته است. از همان لحظه، ران‌وی دیگر یک میراث نبود، یک مسئله بود. مسئله‌ای برای مردانی با کت‌های بی‌احساس و واژگان دقیق؛ مشاورانی که جهان را نه با زیبایی، که با نمودار می‌فهمیدند. ورودشان شبیه ورود یک فصل جدید نبود؛ شبیه ورود حساب و کتاب به جایی بود که سال‌ها با شهود اداره شده بود.

میراندا در برابرشان همان‌قدر واقعی بود که جهان جدید بی‌رحم. او هنوز ایستاده بود، اما ایستادن دیگر به معنای فرمان دادن نبود. قدرتی که زمانی بی‌نیاز از توضیح بود، حالا باید توضیح داده می‌شد، توجیه می‌شد، و در نهایت در جدول‌ها حل می‌شد. و در همین حل شدن تدریجی بود که چیزی در او تغییر کرد؛ نه سقوط، نه شکست، بلکه فرسایش اقتدار.

در پس این تغییرات، اندی ساکس دوباره بازگشت؛ نه به‌عنوان شاگرد، که به‌عنوان شاهد. کسی که می‌توانست هم گذشته را بفهمد و هم حال را تحمل کند. میان او و میراندا، دیگر آن تقابل ساده‌ی قدرت و آرزو وجود نداشت؛ چیزی میانشان نشسته بود که بیشتر شبیه درکِ دیرهنگام بود. درک اینکه هیچ امپراتوری‌ای به دست دشمنانش سقوط نمی‌کند، بلکه از درون، در مواجهه با زمان، آرام آرام شکل دیگری به خود می‌گیرد.

ران‌وی هنوز وجود داشت، هنوز دفتر داشت، هنوز چراغ‌هایش روشن بود، اما چیزی در آن تغییر کرده بود؛ مثل شهری که زلزله را پشت سر گذاشته و هنوز ایستاده، اما دیگر هیچ‌کس با اطمینان نمی‌داند کدام دیوارها صرفاً ایستاده‌اند و کدام هنوز معنا دارند.

و شاید دقیق‌ترین لحظه، همان گفت‌وگوی پایانی بود؛ جایی که دیگر سخن از پیروزی یا شکست نبود. تنها تصویری مانده بود از کشتی‌ای که نامی افسانه‌ای داشت، اما حالا بیشتر شبیه بقایای یک سفر طولانی بود. تایتانیک دیگر نه استعاره‌ی عظمت، که یادآور این حقیقت بود که حتی بزرگ‌ترین ساختارها نیز در برابر تغییر مسیر جهان مصون نیستند.

ران‌وی در نهایت غرق نشد. اما نجات هم پیدا نکرد. فقط از مرکز جهان کنار رفت؛ آرام، بی‌صدا، و چنان تدریجی که شاید نسل بعد، دیگر حتی مطمئن نباشد دقیقاً چه زمانی از یاد رفت.


MSF | خرده ریزه های آب آورده
🤨1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داروخانه‌ای که نسخه‌ها را بدون حضور فیزیکی داروساز، آماده و تایید می‌کند. این «کیو» (Queue) است.
سال گذشته در ایالات متحده بیش از ۴۰۰۰ داروخانه تعطیل شدند، از هر چهار موقعیت شغلی داروسازی یکی خالی است و حتی زنجیره‌های بزرگ دارویی نیز با پر کردن نسخه‌ها متحمل ضرر مالی می‌شوند.
«کیو» در حال ساخت اولین داروخانه رباتیک کاملاً خودکار است تا تمام این مشکلات را برطرف کند.
این سیستم در حال حاضر از ۲۵۰ مورد از پرمصرف‌ترین داروهای تجویزی در ایالات متحده پشتیبانی می‌کند، یک قرارداد بزرگ با یکی از زنجیره‌های ملی داروخانه‌ای منعقد کرده و فرایند آماده‌سازی نسخه را با هزینه‌ای تا ۹۶ درصد کمتر از داروخانه‌های سنتی انجام می‌دهد.

مؤسسان این شرکت: «نیک دسای»، بنیان‌گذار باتجربه در حوزه سلامت که برای شرکت قبلی‌اش (Heal) بیش از ۱۶۵ میلیون دلار سرمایه جذب کرده بود؛ و «جاشوا لیو»، مدیر ارشد فناوری که در تسلا و زیپ‌لاین پروژه‌های دشوار مهندسی را پیش برده است. آن‌ها به خوبی از بار سنگین مقررات پشت هر نسخه و دانش مهندسی لازم برای خودکارسازی ایمن آن آگاه هستند.

MSF | خرده ریزه های آب آورده
1👌1
Forwarded from Morteza Saeedifard
بانی تایلر، خواننده گروه «کسوف کامل قلب» در سن ۷۵ سالگی درگذشت.

MSF | خرده ریزه های آب آورده