مرگ مرجان ساتراپی بیش از آنکه پایان زندگی یک نویسنده باشد، فرصتی است برای بازگشت به پرسشی قدیمی: روایت کردن یک کشور در روزگار بحران، چه بهایی دارد؟
ساتراپی در تمام این سالها هم ستایش شد و هم متهم. برای برخی، او راوی صادق رنجهای نسلی بود که انقلاب، جنگ و تبعید را تجربه کرد. برای برخی دیگر، صدایی بود که ایران را در قالبی قابلفهم برای بازار فرهنگی غرب ترجمه کرد؛ روایتی که پیچیدگیهای یک جامعه را به سود تصویری آشناتر و مصرفپذیرتر کنار گذاشت. شاید هر دو روایت بخشی از حقیقت را در خود داشته باشند.
پرسپولیس بیشک روایت همه ایران نیست. روایت یک دختر از طبقه متوسط سکولار تهران است که جهان را از پنجره خانه خود دیده است. در این روایت، بسیاری از صداها غایباند؛ طبقات فرودست، جهان مذهبی، حاشیههای جغرافیایی و تجربههای متفاوت از انقلاب. این محدودیت را نمیتوان انکار کرد. اما خطا از جایی آغاز میشود که از این محدودیت، به بیاعتباری کامل روایت برسیم.
ادامه دارد
MSF | خرده ریزه های آب آورده
ساتراپی در تمام این سالها هم ستایش شد و هم متهم. برای برخی، او راوی صادق رنجهای نسلی بود که انقلاب، جنگ و تبعید را تجربه کرد. برای برخی دیگر، صدایی بود که ایران را در قالبی قابلفهم برای بازار فرهنگی غرب ترجمه کرد؛ روایتی که پیچیدگیهای یک جامعه را به سود تصویری آشناتر و مصرفپذیرتر کنار گذاشت. شاید هر دو روایت بخشی از حقیقت را در خود داشته باشند.
پرسپولیس بیشک روایت همه ایران نیست. روایت یک دختر از طبقه متوسط سکولار تهران است که جهان را از پنجره خانه خود دیده است. در این روایت، بسیاری از صداها غایباند؛ طبقات فرودست، جهان مذهبی، حاشیههای جغرافیایی و تجربههای متفاوت از انقلاب. این محدودیت را نمیتوان انکار کرد. اما خطا از جایی آغاز میشود که از این محدودیت، به بیاعتباری کامل روایت برسیم.
ادامه دارد
MSF | خرده ریزه های آب آورده
❤1
۲.
ساتراپی هرگز مدعی سخن گفتن به جای همه ایرانیان نبود. او تنها از جای زخمهای خود سخن میگفت.
در سالهایی که نام ایران در حافظه غرب بیش از هر چیز با گروگانگیری، بنیادگرایی و تروریسم گره خورده بود، ساتراپی کار دیگری انجام داد. او کوشید پشت تصویرهای سیاسی، دوباره چهره انسان را نشان دهد. نه انسان قهرمان و نه انسان قدیس؛ بلکه انسان معمولی. دختری که موسیقی گوش میدهد، اشتباه میکند، میترسد، عاشق میشود، سرکشی میکند و زیر آوار تاریخ بزرگ میشود.
بخش مهمی از انتقادها به ساتراپی بر این فرض استوار است که او ایران را برای نگاه شرقشناسانه غرب آماده کرد. اما این نقد، گاه یک واقعیت مهم را نادیده میگیرد: پیش از آنکه پرسپولیس به جهان معرفی شود، تصویر غالب از ایرانیان در بسیاری از رسانههای غربی نه یک انسان پیچیده، بلکه یک تهدید سیاسی بود. ساتراپی شاید نتوانست همه حقیقت ایران را روایت کند، اما دستکم کوشید ایرانی را از جایگاه «مسئله» به جایگاه «انسان» بازگرداند.
اهمیت او برای زنان ایرانی نیز در همین نقطه نهفته است. زن ایرانی در بسیاری از روایتهای جهانی یا غایب بود یا صرفاً به عنوان قربانی دیده میشد. ساتراپی تلاش کرد از زنی سخن بگوید که علاوه بر رنج کشیدن، میاندیشد، انتخاب میکند، مقاومت میکند و روایت خود را مینویسد. شاید این زن نماینده همه زنان ایران نباشد، اما بیشک یکی از چهرههای خاموشمانده آنان را به جهان معرفی کرد.
میراث ساتراپی را باید در همین تناقض فهمید. او نه قدیسی است که از نقد مصون باشد و نه خائنی که بتوان آثارش را به پروپاگاندای سیاسی فروکاست. پرسپولیس روایتی ناقص، شخصی و طبقاتی است؛ اما بسیاری از روایتهای ماندگار تاریخ نیز چنین بودهاند. ارزش آنها نه در جامعیت، بلکه در تواناییشان برای آشکار کردن بخشی از حقیقت انسانی است.
شاید در نهایت، مهمترین دستاورد مرجان ساتراپی همین باشد: در روزگاری که ایدئولوژیها انسانها را به پرچم، آمار، تهدید یا هویتهای انتزاعی تقلیل میدادند، او کوشید دوباره چهره انسان را به ایرانیان بازگرداند؛ چهرهای که میتوانست اشتباه کند، رنج بکشد، آرزو داشته باشد و داستان خود را روایت کند. و گاهی تاریخ، بیش از هر چیز، به همین روایتها نیاز دارد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
ساتراپی هرگز مدعی سخن گفتن به جای همه ایرانیان نبود. او تنها از جای زخمهای خود سخن میگفت.
در سالهایی که نام ایران در حافظه غرب بیش از هر چیز با گروگانگیری، بنیادگرایی و تروریسم گره خورده بود، ساتراپی کار دیگری انجام داد. او کوشید پشت تصویرهای سیاسی، دوباره چهره انسان را نشان دهد. نه انسان قهرمان و نه انسان قدیس؛ بلکه انسان معمولی. دختری که موسیقی گوش میدهد، اشتباه میکند، میترسد، عاشق میشود، سرکشی میکند و زیر آوار تاریخ بزرگ میشود.
بخش مهمی از انتقادها به ساتراپی بر این فرض استوار است که او ایران را برای نگاه شرقشناسانه غرب آماده کرد. اما این نقد، گاه یک واقعیت مهم را نادیده میگیرد: پیش از آنکه پرسپولیس به جهان معرفی شود، تصویر غالب از ایرانیان در بسیاری از رسانههای غربی نه یک انسان پیچیده، بلکه یک تهدید سیاسی بود. ساتراپی شاید نتوانست همه حقیقت ایران را روایت کند، اما دستکم کوشید ایرانی را از جایگاه «مسئله» به جایگاه «انسان» بازگرداند.
اهمیت او برای زنان ایرانی نیز در همین نقطه نهفته است. زن ایرانی در بسیاری از روایتهای جهانی یا غایب بود یا صرفاً به عنوان قربانی دیده میشد. ساتراپی تلاش کرد از زنی سخن بگوید که علاوه بر رنج کشیدن، میاندیشد، انتخاب میکند، مقاومت میکند و روایت خود را مینویسد. شاید این زن نماینده همه زنان ایران نباشد، اما بیشک یکی از چهرههای خاموشمانده آنان را به جهان معرفی کرد.
میراث ساتراپی را باید در همین تناقض فهمید. او نه قدیسی است که از نقد مصون باشد و نه خائنی که بتوان آثارش را به پروپاگاندای سیاسی فروکاست. پرسپولیس روایتی ناقص، شخصی و طبقاتی است؛ اما بسیاری از روایتهای ماندگار تاریخ نیز چنین بودهاند. ارزش آنها نه در جامعیت، بلکه در تواناییشان برای آشکار کردن بخشی از حقیقت انسانی است.
شاید در نهایت، مهمترین دستاورد مرجان ساتراپی همین باشد: در روزگاری که ایدئولوژیها انسانها را به پرچم، آمار، تهدید یا هویتهای انتزاعی تقلیل میدادند، او کوشید دوباره چهره انسان را به ایرانیان بازگرداند؛ چهرهای که میتوانست اشتباه کند، رنج بکشد، آرزو داشته باشد و داستان خود را روایت کند. و گاهی تاریخ، بیش از هر چیز، به همین روایتها نیاز دارد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
❤2
به نظرم جذابترین دریچه برای نگاه به Drops of God اصلاً شراب نیست؛ بلکه «میراث» است. شراب فقط زبان روایت است. مسئله اصلی سریال این است که آیا میتوان میراث یک انسان را به ارث برد؟
پدر داستان ثروت، خانه یا شرکت به جا نگذاشته است؛ او نوعی نگاه به جهان را به جا گذاشته. رقابت میان کامیل و ایسهی در واقع رقابت دو وارث بر سر یک دارایی نامرئی است: حافظه، سلیقه، تجربه و جهانبینی. آنچه این دو نفر باید به دست آورند نه مجموعهای از بطریهای گرانقیمت، بلکه توانایی دیدن جهان از چشم مردی است که دیگر حضور ندارد.
اگر بخواهیم از زاویهای فلسفیتر به سریال نگاه کنیم، Drops of God درباره بحران انتقال تجربه است. هر نسل چیزی را میداند که نمیتواند به طور کامل توضیح دهد. یک شرابشناس بزرگ میتواند ساعتها درباره عطر و طعم یک شراب حرف بزند، اما در نهایت آنچه احساس میکند در زبان نمیگنجد. سریال بارها این پرسش را مطرح میکند که چگونه میتوان امری کاملاً شخصی و حسی را به دیگری منتقل کرد. آیا دانش صرفاً مجموعهای از اطلاعات است یا نوعی زیستن؟
ادامه دارد ...
MSF | خرده ریزه های آب آورده
پدر داستان ثروت، خانه یا شرکت به جا نگذاشته است؛ او نوعی نگاه به جهان را به جا گذاشته. رقابت میان کامیل و ایسهی در واقع رقابت دو وارث بر سر یک دارایی نامرئی است: حافظه، سلیقه، تجربه و جهانبینی. آنچه این دو نفر باید به دست آورند نه مجموعهای از بطریهای گرانقیمت، بلکه توانایی دیدن جهان از چشم مردی است که دیگر حضور ندارد.
اگر بخواهیم از زاویهای فلسفیتر به سریال نگاه کنیم، Drops of God درباره بحران انتقال تجربه است. هر نسل چیزی را میداند که نمیتواند به طور کامل توضیح دهد. یک شرابشناس بزرگ میتواند ساعتها درباره عطر و طعم یک شراب حرف بزند، اما در نهایت آنچه احساس میکند در زبان نمیگنجد. سریال بارها این پرسش را مطرح میکند که چگونه میتوان امری کاملاً شخصی و حسی را به دیگری منتقل کرد. آیا دانش صرفاً مجموعهای از اطلاعات است یا نوعی زیستن؟
ادامه دارد ...
MSF | خرده ریزه های آب آورده
۲.
در این معنا، رقابت کامیل و ایسهی بیش از آنکه شبیه یک مسابقه باشد، به آیینی برای سوگواری شباهت دارد. هر دو در تمام طول داستان با غیاب پدر مواجهاند. مردی که دیگر وجود ندارد اما هنوز قواعد بازی را تعیین میکند. هر آزمون شراب در واقع نامهای است که از گذشته به حال رسیده است. انگار پدر از دل مرگ همچنان با فرزندان خود سخن میگوید و آنها را وادار میکند تا معنای رابطهشان با او را دوباره کشف کنند.
از این منظر، شراب نیز معنایی فراتر از یک نوشیدنی پیدا میکند. شراب در سریال به استعارهای از زمان تبدیل میشود. همانگونه که یک شراب بزرگ حاصل سالها انتظار، مراقبت و بلوغ است، شخصیتهای داستان نیز باید از مسیر زمان عبور کنند تا بتوانند حقیقت خود را بشناسند. هر بطری در واقع حافظهای مایع است؛ گذشتهای که در خود فشرده شده و تنها با گشوده شدن، روایتش آشکار میشود.
شاید به همین دلیل است که Drops of God برخلاف بسیاری از سریالهای معاصر، درباره سرعت نیست. در روزگاری که همه چیز به سمت مصرف سریع تجربهها حرکت میکند، این سریال از مکث دفاع میکند. از این ایده که برخی چیزها را نمیتوان شتابزده فهمید. نه شراب را، نه هنر را، نه رابطه با پدر را و نه خود زندگی را.
در نهایت، Drops of God را میتوان روایتی درباره حافظه دانست؛ حافظهای که نه در عکسها و اسناد، بلکه در حسها زندگی میکند. سریال میپرسد پس از مرگ یک انسان چه چیزی باقی میماند؟ پاسخ آن نه اموال و نه شهرت، بلکه ردپایی است که در ادراک دیگران از جهان بر جا میگذارد. و شاید همین است که این داستان را از یک درام درباره شراب به تأملی درباره میراث انسانی تبدیل میکند.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
در این معنا، رقابت کامیل و ایسهی بیش از آنکه شبیه یک مسابقه باشد، به آیینی برای سوگواری شباهت دارد. هر دو در تمام طول داستان با غیاب پدر مواجهاند. مردی که دیگر وجود ندارد اما هنوز قواعد بازی را تعیین میکند. هر آزمون شراب در واقع نامهای است که از گذشته به حال رسیده است. انگار پدر از دل مرگ همچنان با فرزندان خود سخن میگوید و آنها را وادار میکند تا معنای رابطهشان با او را دوباره کشف کنند.
از این منظر، شراب نیز معنایی فراتر از یک نوشیدنی پیدا میکند. شراب در سریال به استعارهای از زمان تبدیل میشود. همانگونه که یک شراب بزرگ حاصل سالها انتظار، مراقبت و بلوغ است، شخصیتهای داستان نیز باید از مسیر زمان عبور کنند تا بتوانند حقیقت خود را بشناسند. هر بطری در واقع حافظهای مایع است؛ گذشتهای که در خود فشرده شده و تنها با گشوده شدن، روایتش آشکار میشود.
شاید به همین دلیل است که Drops of God برخلاف بسیاری از سریالهای معاصر، درباره سرعت نیست. در روزگاری که همه چیز به سمت مصرف سریع تجربهها حرکت میکند، این سریال از مکث دفاع میکند. از این ایده که برخی چیزها را نمیتوان شتابزده فهمید. نه شراب را، نه هنر را، نه رابطه با پدر را و نه خود زندگی را.
در نهایت، Drops of God را میتوان روایتی درباره حافظه دانست؛ حافظهای که نه در عکسها و اسناد، بلکه در حسها زندگی میکند. سریال میپرسد پس از مرگ یک انسان چه چیزی باقی میماند؟ پاسخ آن نه اموال و نه شهرت، بلکه ردپایی است که در ادراک دیگران از جهان بر جا میگذارد. و شاید همین است که این داستان را از یک درام درباره شراب به تأملی درباره میراث انسانی تبدیل میکند.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
❤1
به نقل یک دوست:
یکی از دلایل مهم پر حاشیه بودن، پر سروصدا بودن ترامپ این هست که او عامل نهادینه کردن گلوبالیسم رو بخوبی شناخته.. کلیسای روم شرقی.
و بخوبی مشتقات و گروه های شکل یافته در امتداد اون رو میدونه..او ذاتا دشمن گلوبالیسم چه سنتی، چه کلاسیک چه مدرن...او ریشه، ماموریت، اهداف، ارزش ها ، برنامه ها و تاکتیک ها و ظواهر اونها رو بخوبی میشناسه.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یکی از دلایل مهم پر حاشیه بودن، پر سروصدا بودن ترامپ این هست که او عامل نهادینه کردن گلوبالیسم رو بخوبی شناخته.. کلیسای روم شرقی.
و بخوبی مشتقات و گروه های شکل یافته در امتداد اون رو میدونه..او ذاتا دشمن گلوبالیسم چه سنتی، چه کلاسیک چه مدرن...او ریشه، ماموریت، اهداف، ارزش ها ، برنامه ها و تاکتیک ها و ظواهر اونها رو بخوبی میشناسه.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
بحران کنونی فقط بحران سیاست نیست، بحران زمان است. گویی بخشی از حاکمیت هنوز در افق فردای موعود زندگی میکند، در حالی که جامعه ناگزیر در امروز زندگی میکند. دولت زبان امروز است، بودجه، تورم، اشتغال و رفاه. اما رسالت زبان فرداست؛ وعده، افق، انتظار و تاریخ. هرچه فاصله میان این دو زمان بیشتر شود، تصمیمگیری دشوارتر میشود. زیرا هر تصمیمی که برای نجات امروز گرفته شود، ممکن است به چشم خیانت به فردا دیده شود.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
https://letterboxd.com/saeedifard/film/michael-2026/
این فیلم مایکل جکسون را نمیفهمد؛ فقط از او محافظت میکند.
انگار سازندگان از همان ابتدا تصمیم گرفتهاند نه به دلِ این شمایلِ آتشزا نزدیک شوند و نه به تاریکیِ درخشانش. نتیجه، پرترهای است تمیز، نرم، بیخطر؛ فیلمی که بهجای آنکه بر تنِ اسطوره دست بکشد، روی او ملافه میاندازد. مایکلِ این فیلم نه آن موجود لغزانِ میان معصومیت و شهوت است، نه آن هیولای صحنه که با یک مکث، با یک چرخشِ سر، با یک «هوو»ی کوتاه جمعیت را از خود بیخود میکرد. اینجا با شمایلی رام طرفیم؛ کودکی رنجدیده که مدام باید فهمیده شود، بخشیده شود، دوست داشته شود.
فیلم از تبِ مایکل میترسد. از شر و شورش، از نیروی جنسیِ غریبش، از آن وجه تیره و اغواگر که او را از یک ستاره به یک اختلال فرهنگی بدل کرده بود. به جایش، نسخهای موزهای تحویلمان میدهد: براق، محترمانه، و مرگبار از فرط بیخطری. اجراها شاید تقلیدی قابلقبول از بدن جکسون باشند، اما روحِ سرکش و سمّیِ او غایب است؛ همان چیزی که نسلِ زیسته با مایکل، خوب به یاد دارد.
این فیلم زندگینامه نیست؛ عملیاتِ ترمیمِ وجهه است. و چه چیز غمانگیزتر از اینکه دربارهی مردی که برقِ حضورش جهان را به تشنج میانداخت، فیلمی ساخته شود که حتی جرئتِ لرزاندنِ خودش را هم ندارد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
این فیلم مایکل جکسون را نمیفهمد؛ فقط از او محافظت میکند.
انگار سازندگان از همان ابتدا تصمیم گرفتهاند نه به دلِ این شمایلِ آتشزا نزدیک شوند و نه به تاریکیِ درخشانش. نتیجه، پرترهای است تمیز، نرم، بیخطر؛ فیلمی که بهجای آنکه بر تنِ اسطوره دست بکشد، روی او ملافه میاندازد. مایکلِ این فیلم نه آن موجود لغزانِ میان معصومیت و شهوت است، نه آن هیولای صحنه که با یک مکث، با یک چرخشِ سر، با یک «هوو»ی کوتاه جمعیت را از خود بیخود میکرد. اینجا با شمایلی رام طرفیم؛ کودکی رنجدیده که مدام باید فهمیده شود، بخشیده شود، دوست داشته شود.
فیلم از تبِ مایکل میترسد. از شر و شورش، از نیروی جنسیِ غریبش، از آن وجه تیره و اغواگر که او را از یک ستاره به یک اختلال فرهنگی بدل کرده بود. به جایش، نسخهای موزهای تحویلمان میدهد: براق، محترمانه، و مرگبار از فرط بیخطری. اجراها شاید تقلیدی قابلقبول از بدن جکسون باشند، اما روحِ سرکش و سمّیِ او غایب است؛ همان چیزی که نسلِ زیسته با مایکل، خوب به یاد دارد.
این فیلم زندگینامه نیست؛ عملیاتِ ترمیمِ وجهه است. و چه چیز غمانگیزتر از اینکه دربارهی مردی که برقِ حضورش جهان را به تشنج میانداخت، فیلمی ساخته شود که حتی جرئتِ لرزاندنِ خودش را هم ندارد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Letterboxd
Review of ‘Michael’ (2026) ★★½
این فیلم مایکل جکسون را نمیفهمد؛ فقط از او محافظت میکند. انگار سازندگان از همان ابتدا تصمیم گرفتهاند نه به دلِ این شمایلِ آتشزا نزدیک شوند و نه به تاریکیِ درخشانش. نتیجه، پرترهای است تمیز، نرم،…
برخی آدمها تمام عمر را صرف توضیح دادن خود میکنند؛ نه به این دلیل که پیچیدهاند، بلکه چون دیگران زود قضاوت میکنند.
قسم می خورم روایت یکی از همین آدمهاست. مردی که بدنش گاهی پیش از ارادهاش سخن میگوید و جهانی که این بیاختیاری را به اشتباه، نشانهٔ شخصیت او میپندارد.
فیلم از بیماری نمیگوید؛ از تنهاییِ ناشی از سوءبرداشت میگوید. از رنجِ دیدهشدن از پشتِ یک برچسب. و از تلاش خستگیناپذیر انسان برای بازپسگرفتن هویتش از تعریفی که دیگران برایش ساختهاند.
در روزگاری که همه چیز با یک کلمه، یک تصویر یا یک قضاوت کوتاه خلاصه میشود، قسم می خورم یادآور حقیقتی قدیمی است: هیچ انسانی را نمیتوان به آشکارترین ویژگیاش فروکاست.
شاید سوگندِ پنهان فیلم نیز همین باشد؛ اینکه پیش از داوری، اندکی بیشتر ببینیم. اندکی بیشتر بفهمیم. و اندکی کمتر مطمئن باشیم که انسان روبهرویمان را میشناسیم.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
قسم می خورم روایت یکی از همین آدمهاست. مردی که بدنش گاهی پیش از ارادهاش سخن میگوید و جهانی که این بیاختیاری را به اشتباه، نشانهٔ شخصیت او میپندارد.
فیلم از بیماری نمیگوید؛ از تنهاییِ ناشی از سوءبرداشت میگوید. از رنجِ دیدهشدن از پشتِ یک برچسب. و از تلاش خستگیناپذیر انسان برای بازپسگرفتن هویتش از تعریفی که دیگران برایش ساختهاند.
در روزگاری که همه چیز با یک کلمه، یک تصویر یا یک قضاوت کوتاه خلاصه میشود، قسم می خورم یادآور حقیقتی قدیمی است: هیچ انسانی را نمیتوان به آشکارترین ویژگیاش فروکاست.
شاید سوگندِ پنهان فیلم نیز همین باشد؛ اینکه پیش از داوری، اندکی بیشتر ببینیم. اندکی بیشتر بفهمیم. و اندکی کمتر مطمئن باشیم که انسان روبهرویمان را میشناسیم.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
❤3
MSF | خرده ریزه های آب آورده
WEF_Global_Risks_Report_2026.pdf
پس از جنگ، خواندن گزارش «ریسکهای جهانی» تجربهای دوگانه است. از یک سو با انبوهی از دادهها، نمودارها و تحلیلهایی مواجه میشویم که میکوشند آینده را اندازه بگیرند؛ از سوی دیگر با سکوتی عظیم روبهرو هستیم. سکوتی درباره آنچه انسان در لحظه فروپاشی تجربه میکند.
در نقشه ریسکهای مجمع جهانی اقتصاد، جهان به شبکهای از گرهها و پیوندها تبدیل شده است: نابرابری، قطبیشدن اجتماعی، تغییرات اقلیمی، جنگ ژئواقتصادی، هوش مصنوعی. هر چیز جای خود را دارد. هر بحران وزن و رنگ خود را دارد. اما پس از جنگ، انسان به این نقشه نگاه میکند و از خود میپرسد: جای ترس کجاست؟ جای سوگواری کجاست؟ جای خانهای که دیگر وجود ندارد کجاست؟
مسئله گزارش آن نیست که اشتباه میکند؛ مسئله این است که از زاویهای خاص به جهان مینگرد. در این جهان، جنگ یک «ریسک» است؛ همانگونه که اختلال در زنجیره تأمین یک ریسک است. اما برای کسی که جنگ را زیسته، جنگ صرفاً یک متغیر در مدل نیست. جنگ لحظهای است که تاریخ به درون زندگی خصوصی هجوم میآورد؛ لحظهای که انسان درمییابد آنچه امنیت مینامید، شاید تنها نام دیگری برای تعویق فاجعه بوده است.
شاید مهمترین واژه گزارش «عصر رقابت» باشد. جهانی که دیگر خود را حول آرمانهای مشترک تعریف نمیکند، بلکه حول مدیریت تعارضها سازمان میدهد. اما همین تعبیر حامل نوعی تراژدی پنهان است. زیرا رقابت در اینجا نه صرفاً رقابت اقتصادی، بلکه تبدیل شدن جهان به میدان دائمی محاسبه قدرت است؛ جهانی که در آن همکاری به استثنا و بیاعتمادی به قاعده بدل میشود.
نمودار مشهور گزارش نشان میدهد که نابرابری در مرکز شبکه ریسکها قرار دارد. این یافته مهمی است، اما شاید بتوان یک گام جلوتر رفت. نابرابری صرفاً شکاف درآمدی نیست؛ شکاف در امکان تجربه آینده است. برخی ملتها آینده را برنامهریزی میکنند و برخی دیگر آینده را تاب میآورند. برخی درباره ریسکهای دهساله گفتوگو میکنند و برخی هنوز درگیر بازسازی دیروز هستند.
از این منظر، گزارش بیش از آنکه آینده را توصیف کند، وضعیت ذهنی جهان معاصر را آشکار میکند. جهانی که احساس میکند کنترل امور را از دست داده و میکوشد با تولید نقشهها، شاخصها و مدلها بر اضطراب خود غلبه کند. این تلاش ارزشمند است، اما کافی نیست. زیرا همه بحرانها در نهایت به پرسشی انسانی بازمیگردند: وقتی اعتماد فرومیریزد، وقتی حافظه جمعی زخمی میشود و وقتی انسانها دیگر خود را در سرنوشت مشترکی سهیم نمیبینند، چه چیزی جامعه را کنار هم نگه میدارد؟
شاید بزرگترین ریسک دهه آینده نه هوش مصنوعی باشد، نه جنگ تجاری و نه حتی تغییرات اقلیمی. شاید بزرگترین ریسک، فرسایش تدریجی آن احساسی باشد که ما را به یکدیگر و به آینده پیوند میدهد؛ احساسی که نامهای مختلفی دارد: اعتماد، همبستگی، امید.
چنین چیزی را نمیتوان بهسادگی در یک نمودار شبکهای نشان داد. اما تاریخ بارها ثابت کرده است که فروپاشیها معمولاً از همانجایی آغاز میشوند که مدلها قادر به دیدنش نیستند.
https://t.me/MSFWorld
در نقشه ریسکهای مجمع جهانی اقتصاد، جهان به شبکهای از گرهها و پیوندها تبدیل شده است: نابرابری، قطبیشدن اجتماعی، تغییرات اقلیمی، جنگ ژئواقتصادی، هوش مصنوعی. هر چیز جای خود را دارد. هر بحران وزن و رنگ خود را دارد. اما پس از جنگ، انسان به این نقشه نگاه میکند و از خود میپرسد: جای ترس کجاست؟ جای سوگواری کجاست؟ جای خانهای که دیگر وجود ندارد کجاست؟
مسئله گزارش آن نیست که اشتباه میکند؛ مسئله این است که از زاویهای خاص به جهان مینگرد. در این جهان، جنگ یک «ریسک» است؛ همانگونه که اختلال در زنجیره تأمین یک ریسک است. اما برای کسی که جنگ را زیسته، جنگ صرفاً یک متغیر در مدل نیست. جنگ لحظهای است که تاریخ به درون زندگی خصوصی هجوم میآورد؛ لحظهای که انسان درمییابد آنچه امنیت مینامید، شاید تنها نام دیگری برای تعویق فاجعه بوده است.
شاید مهمترین واژه گزارش «عصر رقابت» باشد. جهانی که دیگر خود را حول آرمانهای مشترک تعریف نمیکند، بلکه حول مدیریت تعارضها سازمان میدهد. اما همین تعبیر حامل نوعی تراژدی پنهان است. زیرا رقابت در اینجا نه صرفاً رقابت اقتصادی، بلکه تبدیل شدن جهان به میدان دائمی محاسبه قدرت است؛ جهانی که در آن همکاری به استثنا و بیاعتمادی به قاعده بدل میشود.
نمودار مشهور گزارش نشان میدهد که نابرابری در مرکز شبکه ریسکها قرار دارد. این یافته مهمی است، اما شاید بتوان یک گام جلوتر رفت. نابرابری صرفاً شکاف درآمدی نیست؛ شکاف در امکان تجربه آینده است. برخی ملتها آینده را برنامهریزی میکنند و برخی دیگر آینده را تاب میآورند. برخی درباره ریسکهای دهساله گفتوگو میکنند و برخی هنوز درگیر بازسازی دیروز هستند.
از این منظر، گزارش بیش از آنکه آینده را توصیف کند، وضعیت ذهنی جهان معاصر را آشکار میکند. جهانی که احساس میکند کنترل امور را از دست داده و میکوشد با تولید نقشهها، شاخصها و مدلها بر اضطراب خود غلبه کند. این تلاش ارزشمند است، اما کافی نیست. زیرا همه بحرانها در نهایت به پرسشی انسانی بازمیگردند: وقتی اعتماد فرومیریزد، وقتی حافظه جمعی زخمی میشود و وقتی انسانها دیگر خود را در سرنوشت مشترکی سهیم نمیبینند، چه چیزی جامعه را کنار هم نگه میدارد؟
شاید بزرگترین ریسک دهه آینده نه هوش مصنوعی باشد، نه جنگ تجاری و نه حتی تغییرات اقلیمی. شاید بزرگترین ریسک، فرسایش تدریجی آن احساسی باشد که ما را به یکدیگر و به آینده پیوند میدهد؛ احساسی که نامهای مختلفی دارد: اعتماد، همبستگی، امید.
چنین چیزی را نمیتوان بهسادگی در یک نمودار شبکهای نشان داد. اما تاریخ بارها ثابت کرده است که فروپاشیها معمولاً از همانجایی آغاز میشوند که مدلها قادر به دیدنش نیستند.
https://t.me/MSFWorld
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
❤1
https://www.linkedin.com/posts/morteza-saeedifard-a774b411a_aezaecaex-aepaezaesaeqaep-afyaezaewagyaevahyabraepaeuaeqaepaecaesafeabraesaexaezahyaeuahy-activity-7471774439664422912-WVyk?utm_source=share&utm_medium=member_desktop&rcm=ACoAAB2eK_sBD2NScFJ8frmE14yFOmbIQuccysY
MSF | خرده ریزه های آب آورده
MSF | خرده ریزه های آب آورده
LinkedIn
#رشد #ارتقا #پروژهی_انباشتِ_تدریجی | Morteza Saeedifard | 11 comments
پیادهروهای موازی، دویدنهای بیصدا
دوستان من که دغدغه #رشد و #ارتقا دارید. به این دو خط نگاه کنید؛ یکی با شتابی عیان و بیتکلف بالا میرود و آن دیگری، خموده و چسبیده به کفِ واقعیت، گویی به تقدیرِ خاک تن داده است. در نگاهِ اول، در آن ماهها یا سالهای ابتدایی،…
دوستان من که دغدغه #رشد و #ارتقا دارید. به این دو خط نگاه کنید؛ یکی با شتابی عیان و بیتکلف بالا میرود و آن دیگری، خموده و چسبیده به کفِ واقعیت، گویی به تقدیرِ خاک تن داده است. در نگاهِ اول، در آن ماهها یا سالهای ابتدایی،…
Forwarded from فاز
چقدر این سایت خوب و کاربردیه! بعد از فوت آقای علیرضا افزودی (که بخش بزرگی از زندگی خود را به گردآوری و حفظ آثار کانون اختصاص داده بود) بیم این میرفت که محتوای اصلی بزودی از دسترس خارج بشه، که با کار قشنگ و مسئولیتپذیری به موقع مهران نزدیک به ۴۰ گیگ از آرشیو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو در این سایت میتونید به شکلی کارامد و دستهبندی شده ببینید.
kanoonarchive.org
آرشیو کانون
آرشیو دیجیتال آثار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (۱۳۴۴–۱۳۵۷): کتاب، شعر، فیلم، نمایش رادیویی و موسیقی.
«Hamed»
𝕏 👉 @Xlinguistics
kanoonarchive.org
آرشیو کانون
آرشیو دیجیتال آثار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (۱۳۴۴–۱۳۵۷): کتاب، شعر، فیلم، نمایش رادیویی و موسیقی.
«Hamed»
𝕏 👉 @Xlinguistics
آرشیو کانون
آرشیو دیجیتال آثار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (۱۳۴۴–۱۳۵۷): کتاب، شعر، فیلم، نمایش رادیویی و موسیقی.
Forwarded from شرکت شکستناپذیر: تراوشات ذهنی یک راهبر کسبوکار
پیامبران عصر هوش مصنوعی
هر یک از متفکران برجسته فناوری از زاویهای متفاوت به آینده بشر در سایه هوش مصنوعی و زیستفناوری مینگرند. در این نوشته دیدگاه چهار نفر از آنها را مرور کردهام:
۱. مکس تگمارک: حیات ۳.۰ و آگاهی دیجیتال
تگمارک هوش مصنوعی عمومی را آغازگر گونه جدیدی از حیات میداند که در آن نهتنها بدن، بلکه دانش و جهانبینی نیز بازطراحی میشوند. این حیات لزوما انسانی نیست و میتواند یک آگاهی جمعی، یک ابرهوش یا ترکیبی از انسان و ماشین باشد. او سه سناریو پیشروی ما میگذارد:
- آرمانشهر: گسترش رفاه انسان
- همزیستی خلاق: محو مرز انسان و ماشین در یک آگاهی جمعی
- ویرانشهر: از کنترل خارج شدن هوش مصنوعی و انقراض انسان
۲. ری کرزویل: تکینگی و جاودانگی
کرزویل از «تکینگی فناوری» میگوید. او پیشبینی میکند که هوش مصنوعی تا سال ۲۰۲۹ به سطح انسان میرسد و تا ۲۰۴۵، با ادغام هوش انسان و ماشین، خودآگاه میشود. در نگاه خوشبینانه او، زیستفناوری پلی به سوی جاودانگی است. اما پرسش اینجاست: در آن جهان آیا مجالی برای هنر، عشق، دلتنگی و رنجهای انسانی باقی میماند؟ و اگر مرگ تعلیق شود، زندگی همچنان معنایی خواهد داشت؟
۳. مصطفی سلیمان: چالش بزرگ مهار
سلیمان روی موج همگرایی هوش مصنوعی و زیستفناوری دست میگذارد؛ فناوریهایی که بهسرعت در حال ارزان، همهگیر و خودمختار شدن هستند. چالش اصلی او «مهار» است: اگر این ابزارها در دست تروریستها یا دولتهای خودکامه بیفتد، فاجعهبار است و اگر مهار کامل آنها به دست قدرتها سپرده شود، به توتالیتاریسم (انحصارطلبی مطلق) فناوری منجر خواهد شد.
۴. یووال نوح هراری: نکسوس و اراده آزاد
هراری بر همگرایی اطلاعات و زیستفناوری تمرکز دارد. او هر نظام انسانی (از ادیان تا اینترنت) را یک «نکسوس» یا شبکه اتصال اطلاعاتی میداند که تمدن را شکل میدهند. او هشدار میدهد که اگر نکسوسهای آینده در انحصار شرکتهای فناوری غیردموکراتیک باشد، اراده آزاد انسان به خطر میافتد. همچنین اگر ثروتمندان بتوانند با ارتقای بیولوژیکی به موجوداتی خداگونه تبدیل شوند، چگونه میتوان شکاف عمیق میان آنها و تودههای جا مانده را پر کرد؟
پینوشت: واژه «هوشواره» بجای هوش مصنوعی جالبتر نیست؟
🌱 رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت
سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت
تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی
هست در سینهی من آنچه بهکس نتوان گفت
شوق اگر زندهی جاوید نباشد عجب است
که حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت
#اقبال_لاهوری
@invinciblecompany
هر یک از متفکران برجسته فناوری از زاویهای متفاوت به آینده بشر در سایه هوش مصنوعی و زیستفناوری مینگرند. در این نوشته دیدگاه چهار نفر از آنها را مرور کردهام:
۱. مکس تگمارک: حیات ۳.۰ و آگاهی دیجیتال
تگمارک هوش مصنوعی عمومی را آغازگر گونه جدیدی از حیات میداند که در آن نهتنها بدن، بلکه دانش و جهانبینی نیز بازطراحی میشوند. این حیات لزوما انسانی نیست و میتواند یک آگاهی جمعی، یک ابرهوش یا ترکیبی از انسان و ماشین باشد. او سه سناریو پیشروی ما میگذارد:
- آرمانشهر: گسترش رفاه انسان
- همزیستی خلاق: محو مرز انسان و ماشین در یک آگاهی جمعی
- ویرانشهر: از کنترل خارج شدن هوش مصنوعی و انقراض انسان
۲. ری کرزویل: تکینگی و جاودانگی
کرزویل از «تکینگی فناوری» میگوید. او پیشبینی میکند که هوش مصنوعی تا سال ۲۰۲۹ به سطح انسان میرسد و تا ۲۰۴۵، با ادغام هوش انسان و ماشین، خودآگاه میشود. در نگاه خوشبینانه او، زیستفناوری پلی به سوی جاودانگی است. اما پرسش اینجاست: در آن جهان آیا مجالی برای هنر، عشق، دلتنگی و رنجهای انسانی باقی میماند؟ و اگر مرگ تعلیق شود، زندگی همچنان معنایی خواهد داشت؟
۳. مصطفی سلیمان: چالش بزرگ مهار
سلیمان روی موج همگرایی هوش مصنوعی و زیستفناوری دست میگذارد؛ فناوریهایی که بهسرعت در حال ارزان، همهگیر و خودمختار شدن هستند. چالش اصلی او «مهار» است: اگر این ابزارها در دست تروریستها یا دولتهای خودکامه بیفتد، فاجعهبار است و اگر مهار کامل آنها به دست قدرتها سپرده شود، به توتالیتاریسم (انحصارطلبی مطلق) فناوری منجر خواهد شد.
۴. یووال نوح هراری: نکسوس و اراده آزاد
هراری بر همگرایی اطلاعات و زیستفناوری تمرکز دارد. او هر نظام انسانی (از ادیان تا اینترنت) را یک «نکسوس» یا شبکه اتصال اطلاعاتی میداند که تمدن را شکل میدهند. او هشدار میدهد که اگر نکسوسهای آینده در انحصار شرکتهای فناوری غیردموکراتیک باشد، اراده آزاد انسان به خطر میافتد. همچنین اگر ثروتمندان بتوانند با ارتقای بیولوژیکی به موجوداتی خداگونه تبدیل شوند، چگونه میتوان شکاف عمیق میان آنها و تودههای جا مانده را پر کرد؟
پینوشت: واژه «هوشواره» بجای هوش مصنوعی جالبتر نیست؟
🌱 رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت
سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت
تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی
هست در سینهی من آنچه بهکس نتوان گفت
شوق اگر زندهی جاوید نباشد عجب است
که حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت
#اقبال_لاهوری
@invinciblecompany
شرکت شکستناپذیر: تراوشات ذهنی یک راهبر کسبوکار
پیامبران عصر هوش مصنوعی هر یک از متفکران برجسته فناوری از زاویهای متفاوت به آینده بشر در سایه هوش مصنوعی و زیستفناوری مینگرند. در این نوشته دیدگاه چهار نفر از آنها را مرور کردهام: ۱. مکس تگمارک: حیات ۳.۰ و آگاهی دیجیتال تگمارک هوش مصنوعی عمومی را آغازگر…
پست بسیار خواندنی و تأملبرانگیزی بود. شاید جذابیت عصر هوش مصنوعی همین باشد که دوباره ما را به قدیمیترین پرسش فلسفه بازگردانده است؛ نه اینکه «ماشین چه خواهد شد؟» بلکه اینکه «انسان چیست؟»
شاید این چهار متفکر را کمتر بتوان پیامبران آینده دانست و بیشتر باید آنان را روایتگران چهار اضطراب بزرگ بشر دید.
ری کرزویل ادامهدهنده رؤیای کهن کیمیاگران است؛ همان آرزوی دیرینه عبور از محدودیت، شکست پیری و شاید حتی غلبه بر مرگ. اما پرسش باقی است: اگر همه زخمهای انسان درمان شود، آیا چیزی از شعر زخمها باقی خواهد ماند؟
مکس تگمارک ما را روبهروی مخلوقی میگذارد که شاید روزی از خالق خود فراتر رود. هراس او از شرارت ماشین نیست؛ از بیتفاوتی هوشی است که شاید آنقدر بزرگ شود که دیگر انسان را مسئله مهمی نداند.
مصطفی سلیمان مسئله قدرت را پیش میکشد؛ اینکه هر فناوری بزرگ، پیش از آنکه مسئله مهندسی باشد، مسئله حکمرانی است. تاریخ بارها نشان داده ابزارهایی که برای رهایی ساخته شدند، گاهی معماری تازهای برای سلطه شدند.
و هراری دوباره همان سؤال قدیمی را میپرسد: چه کسی داستان ما را مینویسد؟ زمانی پادشاهان، ادیان و دولتها روایت انسان را شکل میدادند؛ شاید فردا الگوریتمهایی که ما را بهتر از خودمان میشناسند.
اما شاید در کنار این چهار صدا، جای چند صدای دیگر هم خالی باشد.
نیک بوستروم که میپرسد آیا انسان توان کنترل چیزی را دارد که هوشمندتر از خودش است؟
لوچیانو فلوریدی که میگوید هوش مصنوعی چهارمین فروتنی بزرگ بشر است: پس از آنکه فهمیدیم مرکز جهان نیستیم، جدا از طبیعت نیستیم و حتی فرمانروای مطلق ذهن خود نیستیم؛ اکنون باید بپذیریم شاید تنها صاحب «هوش» هم نیستیم.
و شاید بیونگچول هان، که آرامتر اما تلختر زمزمه میکند: خطر اصلی شاید این نباشد که ماشینها شبیه انسان شوند؛ شاید این باشد که انسانها پیشتر شبیه ماشین شدهاند؛ موجوداتی گرفتار چرخه بیپایان کارایی، سرعت و بهینهسازی.
در پایان شاید پرسش عصر هوش مصنوعی این نباشد که آیا ماشینها روزی انسان میشوند؛
پرسش عمیقتر این است:
وقتی دیگر مجبور نباشیم انسان بمانیم، آیا هنوز انسان بودن را انتخاب خواهیم کرد؟
MSF | خرده ریزه های آب آورده
https://t.me/MSFWorld
شاید این چهار متفکر را کمتر بتوان پیامبران آینده دانست و بیشتر باید آنان را روایتگران چهار اضطراب بزرگ بشر دید.
ری کرزویل ادامهدهنده رؤیای کهن کیمیاگران است؛ همان آرزوی دیرینه عبور از محدودیت، شکست پیری و شاید حتی غلبه بر مرگ. اما پرسش باقی است: اگر همه زخمهای انسان درمان شود، آیا چیزی از شعر زخمها باقی خواهد ماند؟
مکس تگمارک ما را روبهروی مخلوقی میگذارد که شاید روزی از خالق خود فراتر رود. هراس او از شرارت ماشین نیست؛ از بیتفاوتی هوشی است که شاید آنقدر بزرگ شود که دیگر انسان را مسئله مهمی نداند.
مصطفی سلیمان مسئله قدرت را پیش میکشد؛ اینکه هر فناوری بزرگ، پیش از آنکه مسئله مهندسی باشد، مسئله حکمرانی است. تاریخ بارها نشان داده ابزارهایی که برای رهایی ساخته شدند، گاهی معماری تازهای برای سلطه شدند.
و هراری دوباره همان سؤال قدیمی را میپرسد: چه کسی داستان ما را مینویسد؟ زمانی پادشاهان، ادیان و دولتها روایت انسان را شکل میدادند؛ شاید فردا الگوریتمهایی که ما را بهتر از خودمان میشناسند.
اما شاید در کنار این چهار صدا، جای چند صدای دیگر هم خالی باشد.
نیک بوستروم که میپرسد آیا انسان توان کنترل چیزی را دارد که هوشمندتر از خودش است؟
لوچیانو فلوریدی که میگوید هوش مصنوعی چهارمین فروتنی بزرگ بشر است: پس از آنکه فهمیدیم مرکز جهان نیستیم، جدا از طبیعت نیستیم و حتی فرمانروای مطلق ذهن خود نیستیم؛ اکنون باید بپذیریم شاید تنها صاحب «هوش» هم نیستیم.
و شاید بیونگچول هان، که آرامتر اما تلختر زمزمه میکند: خطر اصلی شاید این نباشد که ماشینها شبیه انسان شوند؛ شاید این باشد که انسانها پیشتر شبیه ماشین شدهاند؛ موجوداتی گرفتار چرخه بیپایان کارایی، سرعت و بهینهسازی.
در پایان شاید پرسش عصر هوش مصنوعی این نباشد که آیا ماشینها روزی انسان میشوند؛
پرسش عمیقتر این است:
وقتی دیگر مجبور نباشیم انسان بمانیم، آیا هنوز انسان بودن را انتخاب خواهیم کرد؟
MSF | خرده ریزه های آب آورده
https://t.me/MSFWorld
ble.ir
بله | کانال MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
❤1
افسانهی سرباز آشپزخانه؛ افسانهای که در آشپزخانه متولد شد
کره جنوبی استاد روایت کردن تناقضهای خویش است.
همان سرزمینی که برجهای شیشهای، موبایلهای هوشمند و موسیقیهای جهانیاش تصویری از آینده میسازند، هنوز سایهی جنگی پایاننیافته را بر شانه دارد. پشت نورهای سئول، پشت نظم کارخانهها و پشت لبخند ستارگان موسیقی پاپ کره، کشوری ایستاده که هنوز از جوانانش میخواهد چند سال از زندگی خود را به یونیفرم بسپارند.
و شاید راز *افسانهی سرباز آشپزخانه* همینجاست.
سریال دربارهی سربازی است که قهرمان نمیشود چون بهتر میجنگد؛ قهرمان میشود چون بهتر مراقبت میکند.
در جهانی که سینمای نظامی اغلب قدرت را با اسلحه، فرماندهی و پیروزی تعریف کرده، این سریال آرام میپرسد:
اگر مهمترین فرد میدان نبرد کسی باشد که هیچگاه وارد میدان نمیشود چه؟
آشپزخانهی کوچک پادگان کمکم تبدیل به استعارهای از یک سازمان بزرگ میشود؛ جایی که پشت هر پیروزی، هزاران کار نامرئی پنهان است. کسی غذا آماده میکند، کسی سیستم را سرپا نگه میدارد، کسی مراقب است که ماشین عظیم فرو نریزد.
همهی قهرمانان مدال نمیگیرند.
برخی فقط مطمئن میشوند دیگران توان ادامه دادن دارند.
در این معنا *سرباز آشپزخانه* وارث دوردست *یانگوم* است، اما فرزند زمانهای دیگر.
یانگوم روایت جهانی بود که در آن دانش از استاد به شاگرد منتقل میشد؛ صبر، اخلاق و فضیلت مسیر کمال بودند.
اما اینجا با انسان عصر دیجیتال روبهرو هستیم؛ انسانی که رشدش شبیه یک بازی طراحی شده است: مأموریت، بازخورد، ارتقا.
از حکمت به الگوریتم رسیدهایم.
اما کره مثل همیشه اجازه نمیدهد تصویر کامل شود. پشت نظم پادگان، رد فساد، رابطه، جاهطلبی و پنهانکاری دیده میشود. همان زخمی که بارها در سینمای کره دیدهایم: جامعهای که توانست با سرمایهداری معجزهی اقتصادی بسازد، اما هنوز با سایههای همان ساختار درگیر است.
شاید قدرت فرهنگ کره همین باشد؛ موفقیتش را جشن میگیرد، اما اجازه نمیدهد آینه از برابر صورتش کنار برود.
افسانهی سرباز آشپزخانه در نهایت نه ستایش ارتش است و نه نقد آن.
بیشتر تلاشی است برای پاسخ به پرسشی دشوار در جهان امروز:
وقتی خطرها دوباره بازمیگردند و امنیت دوباره مهم میشود، چگونه میتوان از ضرورت نهادهای سخت دفاع کرد، بیآنکه انسانیت را قربانی کرد؟
پاسخ سریال ساده و زیباست:
گاهی کسی که کشور را حفظ میکند، ماشه نمیکشد؛
برای کسانی که باید بایستند، غذا میپزد.
https://t.me/MSFWorld
کره جنوبی استاد روایت کردن تناقضهای خویش است.
همان سرزمینی که برجهای شیشهای، موبایلهای هوشمند و موسیقیهای جهانیاش تصویری از آینده میسازند، هنوز سایهی جنگی پایاننیافته را بر شانه دارد. پشت نورهای سئول، پشت نظم کارخانهها و پشت لبخند ستارگان موسیقی پاپ کره، کشوری ایستاده که هنوز از جوانانش میخواهد چند سال از زندگی خود را به یونیفرم بسپارند.
و شاید راز *افسانهی سرباز آشپزخانه* همینجاست.
سریال دربارهی سربازی است که قهرمان نمیشود چون بهتر میجنگد؛ قهرمان میشود چون بهتر مراقبت میکند.
در جهانی که سینمای نظامی اغلب قدرت را با اسلحه، فرماندهی و پیروزی تعریف کرده، این سریال آرام میپرسد:
اگر مهمترین فرد میدان نبرد کسی باشد که هیچگاه وارد میدان نمیشود چه؟
آشپزخانهی کوچک پادگان کمکم تبدیل به استعارهای از یک سازمان بزرگ میشود؛ جایی که پشت هر پیروزی، هزاران کار نامرئی پنهان است. کسی غذا آماده میکند، کسی سیستم را سرپا نگه میدارد، کسی مراقب است که ماشین عظیم فرو نریزد.
همهی قهرمانان مدال نمیگیرند.
برخی فقط مطمئن میشوند دیگران توان ادامه دادن دارند.
در این معنا *سرباز آشپزخانه* وارث دوردست *یانگوم* است، اما فرزند زمانهای دیگر.
یانگوم روایت جهانی بود که در آن دانش از استاد به شاگرد منتقل میشد؛ صبر، اخلاق و فضیلت مسیر کمال بودند.
اما اینجا با انسان عصر دیجیتال روبهرو هستیم؛ انسانی که رشدش شبیه یک بازی طراحی شده است: مأموریت، بازخورد، ارتقا.
از حکمت به الگوریتم رسیدهایم.
اما کره مثل همیشه اجازه نمیدهد تصویر کامل شود. پشت نظم پادگان، رد فساد، رابطه، جاهطلبی و پنهانکاری دیده میشود. همان زخمی که بارها در سینمای کره دیدهایم: جامعهای که توانست با سرمایهداری معجزهی اقتصادی بسازد، اما هنوز با سایههای همان ساختار درگیر است.
شاید قدرت فرهنگ کره همین باشد؛ موفقیتش را جشن میگیرد، اما اجازه نمیدهد آینه از برابر صورتش کنار برود.
افسانهی سرباز آشپزخانه در نهایت نه ستایش ارتش است و نه نقد آن.
بیشتر تلاشی است برای پاسخ به پرسشی دشوار در جهان امروز:
وقتی خطرها دوباره بازمیگردند و امنیت دوباره مهم میشود، چگونه میتوان از ضرورت نهادهای سخت دفاع کرد، بیآنکه انسانیت را قربانی کرد؟
پاسخ سریال ساده و زیباست:
گاهی کسی که کشور را حفظ میکند، ماشه نمیکشد؛
برای کسانی که باید بایستند، غذا میپزد.
https://t.me/MSFWorld
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
افسانهی سرباز آشپزخانه؛ افسانهای که در آشپزخانه متولد شد
...
یانگوم روایت جهانی بود که در آن دانش از استاد به شاگرد منتقل میشد؛ صبر، اخلاق و فضیلت مسیر کمال بودند.
اما اینجا با انسان عصر دیجیتال روبهرو هستیم؛ انسانی که رشدش شبیه یک بازی طراحی شده است: مأموریت، بازخورد، ارتقا.
از حکمت به الگوریتم رسیدهایم.
متن کامل پست در کانال تلگرام
MSF | خرده ریزه های آب آورده
...
یانگوم روایت جهانی بود که در آن دانش از استاد به شاگرد منتقل میشد؛ صبر، اخلاق و فضیلت مسیر کمال بودند.
اما اینجا با انسان عصر دیجیتال روبهرو هستیم؛ انسانی که رشدش شبیه یک بازی طراحی شده است: مأموریت، بازخورد، ارتقا.
از حکمت به الگوریتم رسیدهایم.
متن کامل پست در کانال تلگرام
MSF | خرده ریزه های آب آورده
❤1
Forwarded from شارنامه| صلاح الدین خدیو (شاهۆ نەکەڕۆزیی)
🔺۳۹ سال پس از بمباران شیمیایی سردشت
۳۹ سال از بمباران شیمیایی شهر سردشت گذشت. در هفتم تیر ۱۳۶۶، نیروی هوایی عراق در یکی از گستردهترین حملات شیمیایی علیه مناطق غیرنظامی، این شهر را با گاز خردل هدف قرار داد. در این حمله دهها نفر در همان ساعات نخست جان باختند و صدها نفر مصدوم شدند؛ هزاران نفر نیز در سالهای بعد با عوارض مزمن تنفسی، پوستی و چشمی دستوپنجه نرم کردند.
نخستین کاربرد گزارششده سلاحهای شیمیایی در مقیاس جنگی به سنگرهای جنگ جهانی اول بازمیگردد. اما سردشت از نخستین موارد ثبتشدهای است که در آن، یک شهر غیرنظامی بهطور مستقیم هدف حمله شیمیایی قرار گرفت؛ رخدادی که جایگاه آن را در تاریخ جنگهای مدرن برجسته میکند.
با وجود ابعاد انسانی و حقوقی این فاجعه، بازتاب بینالمللی آن در زمان وقوع محدود بود. هم ضعف پوشش رسانهای و هم شرایط ژئوپلیتیک جنگ ایران و عراق موجب شد واکنش جهانی کمتر از انتظار باشد؛ وضعیتی که در فضای آن زمان، نوعی تحمل ضمنی در برابر استفاده عراق از سلاحهای شیمیایی ایجاد کرد—فضایی که تنها چند ماه بعد در فاجعه حلبچه به اوج رسید.
پیش از سردشت، عراق بارها از سلاح شیمیایی علیه نیروهای نظامی ایران استفاده کرده بود؛ اما سردشت یکی از نخستین موارد استفاده از این سلاح علیه جمعیت غیرنظامی بود. هنوز نیز درباره اینکه چرا این شهر هدف قرار گرفت، اجماع روشنی وجود ندارد. برخی آن را به موقعیت مرزی و نقش لجستیکی منطقه در جنگ نسبت میدهند و برخی دیگر زمینههای قومی و امنیتی را نیز در تحلیلهای خود وارد میکنند.
در سال پایانی جنگ، موازنه نظامی در جبهه جنوب به بنبست رسیده بود. ایران پس از عملیاتهای ناموفق کربلای ۴ و ۵، بخشی از تمرکز خود را به جبهه غرب و مناطق کردنشین عراق منتقل کرده بود تا با فشار در این محور، توازن جنگ را تغییر دهد. در مقابل، عراق نیز برای مهار فشار نظامی ایران و جلوگیری از گسترش جنگ در جبهه شمالی، به ابزارهای سختتری از جمله سلاح شیمیایی متوسل شد.
در همین دوره، جبهه کردستان به یکی از فعالترین صحنههای جنگ تبدیل شده بود. ایران در این منطقه از مزیتهای جغرافیایی و همکاری برخی احزاب کرد مخالف حکومت عراق برخوردار بود، در حالی که عراق با چالشهای امنیتی جدی در این مناطق مواجه بود. در چنین فضایی، سلاح شیمیایی برای بغداد نهفقط ابزار نظامی، بلکه ابزار بازدارندگی و کنترل صحنه جنگ محسوب میشد.
در کنار این عوامل، انگیزههای تنبیهی و پیامرسانی نیز در تحلیل این حملات مطرح است؛ از جمله ارسال پیام به تهران برای تغییر محاسبات جنگ. سردشت در چنین زمینهای هدف قرار گرفت و به نقطه آغاز روندی تبدیل شد که چند ماه بعد به فاجعه گستردهتر حلبچه انجامید.
در طول جنگ ایران و عراق، مناطق کردنشین در دو سوی مرز از آسیبپذیرترین نقاط در برابر حملات هوایی و شیمیایی بودند. شهرهایی مانند پیرانشهر و بانه نیز بارها هدف بمبارانهای گسترده قرار گرفتند و بخشی از حافظه جمعی منطقه را تجربههای مکرر خشونت شکل داد.
سردشت امروز نهفقط یک شهر، بلکه بخشی از حافظه تاریخی جنگهای مدرن و نمادی از آسیبپذیری غیرنظامیان در برابر سلاحهای شیمیایی است؛ حافظهای که همچنان با پرسشهای بیپاسخ درباره مسئولیت، واکنش جهانی و پیامدهای سیاسی آن همراه است.
اگر امروز گردشگری به سردشت برود، در وهلهی اول مسحور جنگلهای انبوه و پوشش گیاهی سرسبز و ثروت فناناپذیر آبی آن و بارش باران سالانه هزار میلیمتری میشود. از این رو به سختی میتواند تصور کند که این شهر زیبا زمانی بر اثر قرار گرفتن ناخواسته روی یک گسل ژئوپولتیک، بخشی از زیبایی خدادادی و معصومیت پاستورالش را از دست داد.
#صلاح_الدین_خدیو
@sharname1
۳۹ سال از بمباران شیمیایی شهر سردشت گذشت. در هفتم تیر ۱۳۶۶، نیروی هوایی عراق در یکی از گستردهترین حملات شیمیایی علیه مناطق غیرنظامی، این شهر را با گاز خردل هدف قرار داد. در این حمله دهها نفر در همان ساعات نخست جان باختند و صدها نفر مصدوم شدند؛ هزاران نفر نیز در سالهای بعد با عوارض مزمن تنفسی، پوستی و چشمی دستوپنجه نرم کردند.
نخستین کاربرد گزارششده سلاحهای شیمیایی در مقیاس جنگی به سنگرهای جنگ جهانی اول بازمیگردد. اما سردشت از نخستین موارد ثبتشدهای است که در آن، یک شهر غیرنظامی بهطور مستقیم هدف حمله شیمیایی قرار گرفت؛ رخدادی که جایگاه آن را در تاریخ جنگهای مدرن برجسته میکند.
با وجود ابعاد انسانی و حقوقی این فاجعه، بازتاب بینالمللی آن در زمان وقوع محدود بود. هم ضعف پوشش رسانهای و هم شرایط ژئوپلیتیک جنگ ایران و عراق موجب شد واکنش جهانی کمتر از انتظار باشد؛ وضعیتی که در فضای آن زمان، نوعی تحمل ضمنی در برابر استفاده عراق از سلاحهای شیمیایی ایجاد کرد—فضایی که تنها چند ماه بعد در فاجعه حلبچه به اوج رسید.
پیش از سردشت، عراق بارها از سلاح شیمیایی علیه نیروهای نظامی ایران استفاده کرده بود؛ اما سردشت یکی از نخستین موارد استفاده از این سلاح علیه جمعیت غیرنظامی بود. هنوز نیز درباره اینکه چرا این شهر هدف قرار گرفت، اجماع روشنی وجود ندارد. برخی آن را به موقعیت مرزی و نقش لجستیکی منطقه در جنگ نسبت میدهند و برخی دیگر زمینههای قومی و امنیتی را نیز در تحلیلهای خود وارد میکنند.
در سال پایانی جنگ، موازنه نظامی در جبهه جنوب به بنبست رسیده بود. ایران پس از عملیاتهای ناموفق کربلای ۴ و ۵، بخشی از تمرکز خود را به جبهه غرب و مناطق کردنشین عراق منتقل کرده بود تا با فشار در این محور، توازن جنگ را تغییر دهد. در مقابل، عراق نیز برای مهار فشار نظامی ایران و جلوگیری از گسترش جنگ در جبهه شمالی، به ابزارهای سختتری از جمله سلاح شیمیایی متوسل شد.
در همین دوره، جبهه کردستان به یکی از فعالترین صحنههای جنگ تبدیل شده بود. ایران در این منطقه از مزیتهای جغرافیایی و همکاری برخی احزاب کرد مخالف حکومت عراق برخوردار بود، در حالی که عراق با چالشهای امنیتی جدی در این مناطق مواجه بود. در چنین فضایی، سلاح شیمیایی برای بغداد نهفقط ابزار نظامی، بلکه ابزار بازدارندگی و کنترل صحنه جنگ محسوب میشد.
در کنار این عوامل، انگیزههای تنبیهی و پیامرسانی نیز در تحلیل این حملات مطرح است؛ از جمله ارسال پیام به تهران برای تغییر محاسبات جنگ. سردشت در چنین زمینهای هدف قرار گرفت و به نقطه آغاز روندی تبدیل شد که چند ماه بعد به فاجعه گستردهتر حلبچه انجامید.
در طول جنگ ایران و عراق، مناطق کردنشین در دو سوی مرز از آسیبپذیرترین نقاط در برابر حملات هوایی و شیمیایی بودند. شهرهایی مانند پیرانشهر و بانه نیز بارها هدف بمبارانهای گسترده قرار گرفتند و بخشی از حافظه جمعی منطقه را تجربههای مکرر خشونت شکل داد.
سردشت امروز نهفقط یک شهر، بلکه بخشی از حافظه تاریخی جنگهای مدرن و نمادی از آسیبپذیری غیرنظامیان در برابر سلاحهای شیمیایی است؛ حافظهای که همچنان با پرسشهای بیپاسخ درباره مسئولیت، واکنش جهانی و پیامدهای سیاسی آن همراه است.
اگر امروز گردشگری به سردشت برود، در وهلهی اول مسحور جنگلهای انبوه و پوشش گیاهی سرسبز و ثروت فناناپذیر آبی آن و بارش باران سالانه هزار میلیمتری میشود. از این رو به سختی میتواند تصور کند که این شهر زیبا زمانی بر اثر قرار گرفتن ناخواسته روی یک گسل ژئوپولتیک، بخشی از زیبایی خدادادی و معصومیت پاستورالش را از دست داد.
#صلاح_الدین_خدیو
@sharname1
❤2
شارنامه| صلاح الدین خدیو
🔺۳۹ سال پس از بمباران شیمیایی سردشت ۳۹ سال از بمباران شیمیایی شهر سردشت گذشت. در هفتم تیر ۱۳۶۶، نیروی هوایی عراق در یکی از گستردهترین حملات شیمیایی علیه مناطق غیرنظامی، این شهر را با گاز خردل هدف قرار داد. در این حمله دهها نفر در همان ساعات نخست جان باختند…
سردشت، فقط شهری نبود که در آن گاز خردل بر خانهها بارید.
گاهی یک فاجعه، همان لحظه تمام نمیشود؛ وارد حافظه تاریخ میشود و سالها بعد، در اتاقهای تصمیمگیری جهان، دوباره ظاهر میشود.
شاید یکی از تلخترین میراثهای سردشت و پس از آن حلبچه، نه فقط زخمهای تنِ بازماندگان، که زخمِ اعتماد به نظم بینالملل بود. جهان دید که یک حکومت میتواند علیه شهروندان و همسایگانش از سلاح شیمیایی استفاده کند و هزینهای متناسب با آن نپردازد.
سالها بعد، هنگامی که بحث حمله به عراق مطرح شد، بسیاری از استدلالها بر محور «زرادخانههای سلاحهای کشتار جمعی» میچرخید؛ زرادخانهای که بعدها روشن شد بخش مهمی از آن دیگر وجود نداشت. اما آنچه همچنان وجود داشت، حافظه سردشت و حلبچه بود.
در سیاست، گاهی واقعیت امروز، زیر سایه خاطره دیروز قرار میگیرد.
شاید اگر صدام هرگز از سلاح شیمیایی استفاده نکرده بود، جهان با تردید بیشتری به ادعاهای سال ۲۰۰۳ مینگریست. اما تاریخ، پیش از آنکه قاضی باشد، حافظه است؛ و حافظه، هم میتواند مانع تکرار فاجعه شود و هم گاه به ابزاری برای مشروعیتبخشیدن به جنگی دیگر تبدیل گردد.
سردشت، از این منظر، فقط یادآور جنایت نیست؛ یادآور مسئولیت سنگین جامعه جهانی نیز هست. زیرا هر جنایتی که در زمان خود بیپاسخ بماند، ممکن است سالها بعد، در قالب روایتی تازه، بهانهای برای خشونتی دیگر شود.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
گاهی یک فاجعه، همان لحظه تمام نمیشود؛ وارد حافظه تاریخ میشود و سالها بعد، در اتاقهای تصمیمگیری جهان، دوباره ظاهر میشود.
شاید یکی از تلخترین میراثهای سردشت و پس از آن حلبچه، نه فقط زخمهای تنِ بازماندگان، که زخمِ اعتماد به نظم بینالملل بود. جهان دید که یک حکومت میتواند علیه شهروندان و همسایگانش از سلاح شیمیایی استفاده کند و هزینهای متناسب با آن نپردازد.
سالها بعد، هنگامی که بحث حمله به عراق مطرح شد، بسیاری از استدلالها بر محور «زرادخانههای سلاحهای کشتار جمعی» میچرخید؛ زرادخانهای که بعدها روشن شد بخش مهمی از آن دیگر وجود نداشت. اما آنچه همچنان وجود داشت، حافظه سردشت و حلبچه بود.
در سیاست، گاهی واقعیت امروز، زیر سایه خاطره دیروز قرار میگیرد.
شاید اگر صدام هرگز از سلاح شیمیایی استفاده نکرده بود، جهان با تردید بیشتری به ادعاهای سال ۲۰۰۳ مینگریست. اما تاریخ، پیش از آنکه قاضی باشد، حافظه است؛ و حافظه، هم میتواند مانع تکرار فاجعه شود و هم گاه به ابزاری برای مشروعیتبخشیدن به جنگی دیگر تبدیل گردد.
سردشت، از این منظر، فقط یادآور جنایت نیست؛ یادآور مسئولیت سنگین جامعه جهانی نیز هست. زیرا هر جنایتی که در زمان خود بیپاسخ بماند، ممکن است سالها بعد، در قالب روایتی تازه، بهانهای برای خشونتی دیگر شود.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
سردشت، فقط شهری نبود که در آن گاز خردل بر خانهها بارید. گاهی یک فاجعه، همان لحظه تمام نمیشود؛ وارد حافظه تاریخ میشود و سالها بعد، در اتاقهای تصمیمگیری جهان، دوباره ظاهر میشود. شاید یکی از تلخترین میراثهای سردشت و پس از آن حلبچه، نه فقط زخمهای تنِ…
نظر یک دوست:
سردشت و حلبچه برای کردستان قلب شکستهایه که هیچ وقت از حافظه تاریخی ما پاک نمیشه، همونطور که تو متن اشاره کردید که بعث تاوان نداد، از اون سمت هم مظلومیت کردستان هیچ وقت اون طور که باید دیده نشد.
سردشت و حلبچه برای کردستان قلب شکستهایه که هیچ وقت از حافظه تاریخی ما پاک نمیشه، همونطور که تو متن اشاره کردید که بعث تاوان نداد، از اون سمت هم مظلومیت کردستان هیچ وقت اون طور که باید دیده نشد.
❤1