در کنار میدان ونک، در ضلع غربی میدان، میان بنرها و پردههای عقیدتی و سیاسی، عروسکی از کاه و پارچه آویزان است؛ با گرمکنی که باد در آستینهایش رسوخ میکند و پارچه را چون پرچمی بیمعنا تکان میدهد. از همان لحظهای که ساخته شد، سرنوشتش روشن بود: شعلهای کوتاه، جرقهای برای نمایش خشم، و بعد خاموشی.
اما دو هفته است که هیچکس آتش را روشن نکرده. دو هفته زمان کمی نیست برای عروسکی که باید خیلی زودتر از اینها به نیستی سپرده میشد.
انگار منتظر است تا به نظمی تازه اعتراض کند؛ نظمی که نه با صلح کامل شده و نه با جنگ. در پی پایان آتشبس، صلحی اتفاق نیفتاد، و هنوز درد آنچه باید آغاز میشد، آغاز
نشده است.
در پشت او، درست در میانه میدان، مجسمه آرش ایستاده است؛ کمان کشیده، تیر رو به آسمان نشانه رفته، گویی میخواهد آسمان را دوباره از آنِ ما کند. میان این دو تصویر، عروسکی که در انتظار سوختن تاب میخورد و قهرمانی که تیرش مرزها را ساخت، شهر هر روز از نو شکل میگیرد؛ میان امیدی که رو به بالاست و خشمی که آویزان است.
مردم از زیر عروسک رد میشوند. بعضی سر بالا میکنند، بعضی نه. رانندههای تاکسی بیشتر نگاه میکنند تا مطمئن شوند هنوز همانجاست، هنوز کسی کبریت را نکشیده.
باد و باران،که امسال به طرز عجیبی پربرکت بوده، کمکم لباسش را کهنه میکند. قطرههای ریز بهاری روی گونه پارچهایاش مینشینند و گردوغبار شهر در چینهای گرمکنش جمع میش
ود. گویی زمستانی که بوی بهار میدهد هم میتواند به آسانی به فراموشی سپرده شود.
پسر بچهای از کنار دست پدرش میگذرد و میپرسد: «بابا این چیه؟ برای چی آویزونش کردن؟»
پدر مکث میکند، نگاهی کوتاه به عروسک میاندازد و تنها میگوید: «هیچی… یه چیزی که باید میسوخت، ولی هنوز نسوخته.» بعد دست کودک را میکشد و دور میشوند.
شهر کار خودش را میکند. اتوبوسها میرسند و میروند، چراغقرمزها روشن و خاموش میشوند، صدای بوقها در هوا میپیچد. دستفروشی کنار پیادهرو جوراب میفروشد. و عروسک، در ارتفاعی کهنه، آرامآرام وزن باران و غبار را تحمل میکند؛ انگار که به جای سوختن، قرار است کمکم پاک شود از حافظه جمعی.
با گذر روزها، عروسک کمکم به شمشیرداموکلس شهر تبدیل میشود؛ نشانهای از خشمی معلق. خشم هست، اما جایی برای رهاشدنش پیدا نشده. شهر زندگی روزمرهاش را پیش میبرد، در حالی که نماد خاموش خشونتی نیمهتمام، بالای سرش تاب میخورد.
اگر عروسک میتوانست گوش بدهد، صدای شهر را میشنید: بوقها، مکالمههای کوتاه، فروشندههایی که همهمه میکنند. و اگر میتوانست فکر کند، شاید میگفت برای سوختن ساخته شده، اما حالا نمیداند چرا هنوز باقی مانده؛ شاید حتی احساس کند که فراموش شده است.
عروسک منتظر آتش است.
مردم منتظر صلحاند.
و هیچکدام نمیآیند.
پایانهای ممکن زیادند.
شاید هیچکس هرگز او را نسوزاند؛ طنابش س
الها همانجا بماند و پارچه و کاه زیر باران و آفتاب آرامآرام پوسیده شوند.
یا شاید شبی رهگذری سیگاری نیمسوخته بیندازد و عروسک بیهیچ مراسمی ناگهان شعله بگیرد.
شاید کسی گره طناب را باز کند و او را با خود ببرد.
اما عجیبترین سرنوشت این است که معنایش تغییر کند.
آنقدر بماند که مردم دیگر ندانند چرا نخستینبار آنجا آویزان شده بود؛ تبدیل شود به نشانی بیتاریخ، بخشی از منظرهای که در آن نه آتش میرسد، نه صلح.
MSF | خرده ریزه های آب آورده | http://ble.ir/msf405
اما دو هفته است که هیچکس آتش را روشن نکرده. دو هفته زمان کمی نیست برای عروسکی که باید خیلی زودتر از اینها به نیستی سپرده میشد.
انگار منتظر است تا به نظمی تازه اعتراض کند؛ نظمی که نه با صلح کامل شده و نه با جنگ. در پی پایان آتشبس، صلحی اتفاق نیفتاد، و هنوز درد آنچه باید آغاز میشد، آغاز
نشده است.
در پشت او، درست در میانه میدان، مجسمه آرش ایستاده است؛ کمان کشیده، تیر رو به آسمان نشانه رفته، گویی میخواهد آسمان را دوباره از آنِ ما کند. میان این دو تصویر، عروسکی که در انتظار سوختن تاب میخورد و قهرمانی که تیرش مرزها را ساخت، شهر هر روز از نو شکل میگیرد؛ میان امیدی که رو به بالاست و خشمی که آویزان است.
مردم از زیر عروسک رد میشوند. بعضی سر بالا میکنند، بعضی نه. رانندههای تاکسی بیشتر نگاه میکنند تا مطمئن شوند هنوز همانجاست، هنوز کسی کبریت را نکشیده.
باد و باران،که امسال به طرز عجیبی پربرکت بوده، کمکم لباسش را کهنه میکند. قطرههای ریز بهاری روی گونه پارچهایاش مینشینند و گردوغبار شهر در چینهای گرمکنش جمع میش
ود. گویی زمستانی که بوی بهار میدهد هم میتواند به آسانی به فراموشی سپرده شود.
پسر بچهای از کنار دست پدرش میگذرد و میپرسد: «بابا این چیه؟ برای چی آویزونش کردن؟»
پدر مکث میکند، نگاهی کوتاه به عروسک میاندازد و تنها میگوید: «هیچی… یه چیزی که باید میسوخت، ولی هنوز نسوخته.» بعد دست کودک را میکشد و دور میشوند.
شهر کار خودش را میکند. اتوبوسها میرسند و میروند، چراغقرمزها روشن و خاموش میشوند، صدای بوقها در هوا میپیچد. دستفروشی کنار پیادهرو جوراب میفروشد. و عروسک، در ارتفاعی کهنه، آرامآرام وزن باران و غبار را تحمل میکند؛ انگار که به جای سوختن، قرار است کمکم پاک شود از حافظه جمعی.
با گذر روزها، عروسک کمکم به شمشیرداموکلس شهر تبدیل میشود؛ نشانهای از خشمی معلق. خشم هست، اما جایی برای رهاشدنش پیدا نشده. شهر زندگی روزمرهاش را پیش میبرد، در حالی که نماد خاموش خشونتی نیمهتمام، بالای سرش تاب میخورد.
اگر عروسک میتوانست گوش بدهد، صدای شهر را میشنید: بوقها، مکالمههای کوتاه، فروشندههایی که همهمه میکنند. و اگر میتوانست فکر کند، شاید میگفت برای سوختن ساخته شده، اما حالا نمیداند چرا هنوز باقی مانده؛ شاید حتی احساس کند که فراموش شده است.
عروسک منتظر آتش است.
مردم منتظر صلحاند.
و هیچکدام نمیآیند.
پایانهای ممکن زیادند.
شاید هیچکس هرگز او را نسوزاند؛ طنابش س
الها همانجا بماند و پارچه و کاه زیر باران و آفتاب آرامآرام پوسیده شوند.
یا شاید شبی رهگذری سیگاری نیمسوخته بیندازد و عروسک بیهیچ مراسمی ناگهان شعله بگیرد.
شاید کسی گره طناب را باز کند و او را با خود ببرد.
اما عجیبترین سرنوشت این است که معنایش تغییر کند.
آنقدر بماند که مردم دیگر ندانند چرا نخستینبار آنجا آویزان شده بود؛ تبدیل شود به نشانی بیتاریخ، بخشی از منظرهای که در آن نه آتش میرسد، نه صلح.
MSF | خرده ریزه های آب آورده | http://ble.ir/msf405
ble.ir
بله | کانال MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
در هیروشیما، پس از آنکه آسمان برای چند ثانیه به خورشیدی مصنوعی تبدیل شد، انسانها سالها آرامآرام سوختند. بعضی نه در لحظهٔ انفجار، بلکه در روزها و ماهها و سالهای بعد؛ با تنهایی که تشعشع در سکوت میخورد. میان آن همه مرگ، دختری بود به نام ساداکو که آرزو داشت زنده بماند. نشست و درناهای کاغذی ساخت؛ یکی پس از دیگری. انگار میشد با تا کردن کاغذ، جهانِ پارهشده را دوباره سرهم کرد.
درناها از هیروشیما بیرون رفتند و آرامآرام به نماد صلح بدل شدند؛ پرندههای کوچکی از کاغذ که حافظهٔ سوختگان را با خود حمل میکردند.
سالها بعد، شاعری از داغستان، رسول گامزاتوف، به هیروشیما رفت. یادمانها را دید، قصهٔ قربانیان را شنید و با اندوهی که مرز نمیشناخت بازگشت. بعد نوشت:
شاید سربازانی که از میدانهای خونین برنگشتند، نمرده باشند؛ شاید به درناهای سپیدی تبدیل شدهاند که هنوز در آسمان پرواز میکنند.
شعر او با صدای مارک برنس در سراسر شوروی پیچید. «درناها» فقط یک ترانه نبود؛ مرثیهای بود برای همهٔ جنگها، برای همهٔ جوانهایی که هرگز به خانه برنگشتند. روسها دههها با این ترانه گریستند، آن را در مراسم یادبود خواندند و به آن افتخار کردند؛ گویی حافظهٔ جنگ، انسان را برای همیشه از تکرار آن دور خواهد کرد.
اما تاریخ حافظهٔ ضعیفی دارد.
سالها بعد، روسیه به اوکراین حمله کرد. شهرها ویران شدند، مردم کوچ کردند و دوباره صدای آژیر و موشک به بخشی از زندگی روزمره بدل شد. در یکی از همین شهرها، مجسمهای بود از یک گوزن اوریگامی؛ حیوانی بتنی با ظاهری شبیه کاغذ تاخورده. نه اسلحه بود و نه قهرمان نظامی؛ فقط نشانی آرام از زندگی.
وقتی جنگ به آن شهر رسید، مردم گوزن را نجات دادند؛ همانطور که آدمها در جنگ، عکسها، کتابها و خاطراتشان را نجات میدهند. گوزن سفرش را در اروپا آغاز کرد و برای آوارگان شهر، تبدیل شد به آخرین تکهٔ باقیمانده از خانه.
و چه تناقض تلخی در این زنجیره پنهان است:
از خاکستر هیروشیما، درناهای کاغذی برخاستند.
از درناها، یکی از مشهورترین ترانههای ضدجنگ روسیه زاده شد.
و حالا، در جنگی دیگر، مردمانی دیگر دوباره به اوریگامی پناه بردهاند تا خاطرهٔ شهرهایشان را زنده نگه دارند.
انگار انسان، هر بار پس از ویرانی، کاغذی برمیدارد و سعی میکند با چند تا ساده، معنایی برای رنج پیدا کند.
[MSF | خرده ریزه های آب آورده](http://ble.ir/msf405)
درناها از هیروشیما بیرون رفتند و آرامآرام به نماد صلح بدل شدند؛ پرندههای کوچکی از کاغذ که حافظهٔ سوختگان را با خود حمل میکردند.
سالها بعد، شاعری از داغستان، رسول گامزاتوف، به هیروشیما رفت. یادمانها را دید، قصهٔ قربانیان را شنید و با اندوهی که مرز نمیشناخت بازگشت. بعد نوشت:
شاید سربازانی که از میدانهای خونین برنگشتند، نمرده باشند؛ شاید به درناهای سپیدی تبدیل شدهاند که هنوز در آسمان پرواز میکنند.
شعر او با صدای مارک برنس در سراسر شوروی پیچید. «درناها» فقط یک ترانه نبود؛ مرثیهای بود برای همهٔ جنگها، برای همهٔ جوانهایی که هرگز به خانه برنگشتند. روسها دههها با این ترانه گریستند، آن را در مراسم یادبود خواندند و به آن افتخار کردند؛ گویی حافظهٔ جنگ، انسان را برای همیشه از تکرار آن دور خواهد کرد.
اما تاریخ حافظهٔ ضعیفی دارد.
سالها بعد، روسیه به اوکراین حمله کرد. شهرها ویران شدند، مردم کوچ کردند و دوباره صدای آژیر و موشک به بخشی از زندگی روزمره بدل شد. در یکی از همین شهرها، مجسمهای بود از یک گوزن اوریگامی؛ حیوانی بتنی با ظاهری شبیه کاغذ تاخورده. نه اسلحه بود و نه قهرمان نظامی؛ فقط نشانی آرام از زندگی.
وقتی جنگ به آن شهر رسید، مردم گوزن را نجات دادند؛ همانطور که آدمها در جنگ، عکسها، کتابها و خاطراتشان را نجات میدهند. گوزن سفرش را در اروپا آغاز کرد و برای آوارگان شهر، تبدیل شد به آخرین تکهٔ باقیمانده از خانه.
و چه تناقض تلخی در این زنجیره پنهان است:
از خاکستر هیروشیما، درناهای کاغذی برخاستند.
از درناها، یکی از مشهورترین ترانههای ضدجنگ روسیه زاده شد.
و حالا، در جنگی دیگر، مردمانی دیگر دوباره به اوریگامی پناه بردهاند تا خاطرهٔ شهرهایشان را زنده نگه دارند.
انگار انسان، هر بار پس از ویرانی، کاغذی برمیدارد و سعی میکند با چند تا ساده، معنایی برای رنج پیدا کند.
[MSF | خرده ریزه های آب آورده](http://ble.ir/msf405)
ble.ir
بله | کانال MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
🔥1
«۱.۲ میلیون ایرانی وارد تجرد قطعی شدهاند».
جمله، در نگاه اول، شبیه یکی دیگر از آن تیترهای خشکِ آماری است که هر روز از کنارشان عبور میکنیم؛ اعدادی که میآیند، چند ساعت در شبکههای اجتماعی میچرخند و بعد زیر آوار خبرهای بزرگتر دفن میشوند. اما بعضی اعداد، صرفاً عدد نیستند؛ نشانهاند. ردِ یک لرزش عمیق در زیرِ پوستِ جامعه. چیزی شبیه صدای ترک برداشتن یخ در نیمهشب.
سالهاست که دربارهی بحران خانواده حرف میزنیم، دربارهی کاهش ازدواج، کاهش فرزندآوری، تنهاییِ نسل جدید. اما شاید مسئله، آنطور که مدام تکرار میشود، صرفاً «بحران اخلاقی» یا «ضعف فرهنگی» نباشد. آنچه در این آمار خود را نشان میدهد، بیش از هر چیز، بحرانِ نسبتِ ما با آینده است.
ازدواج، در معنای تاریخیاش، همیشه نوعی ایمان بود؛ ایمان به اینکه فردایی وجود دارد که میتوان در آن خانه ساخت، رنج را تقسیم کرد، و زمان را به نسل بعد سپرد. حتی فقیرترین طبقات، در دهههایی نهچندان دور، چیزی از این ایمان را با خود حمل میکردند. زندگی سخت بود، اما هنوز افقی وجود داشت. هنوز میشد آینده را تصور کرد.
ادامه دارد
[MSF | خرده ریزه های آب آورده](http://ble.ir/msf405)
جمله، در نگاه اول، شبیه یکی دیگر از آن تیترهای خشکِ آماری است که هر روز از کنارشان عبور میکنیم؛ اعدادی که میآیند، چند ساعت در شبکههای اجتماعی میچرخند و بعد زیر آوار خبرهای بزرگتر دفن میشوند. اما بعضی اعداد، صرفاً عدد نیستند؛ نشانهاند. ردِ یک لرزش عمیق در زیرِ پوستِ جامعه. چیزی شبیه صدای ترک برداشتن یخ در نیمهشب.
سالهاست که دربارهی بحران خانواده حرف میزنیم، دربارهی کاهش ازدواج، کاهش فرزندآوری، تنهاییِ نسل جدید. اما شاید مسئله، آنطور که مدام تکرار میشود، صرفاً «بحران اخلاقی» یا «ضعف فرهنگی» نباشد. آنچه در این آمار خود را نشان میدهد، بیش از هر چیز، بحرانِ نسبتِ ما با آینده است.
ازدواج، در معنای تاریخیاش، همیشه نوعی ایمان بود؛ ایمان به اینکه فردایی وجود دارد که میتوان در آن خانه ساخت، رنج را تقسیم کرد، و زمان را به نسل بعد سپرد. حتی فقیرترین طبقات، در دهههایی نهچندان دور، چیزی از این ایمان را با خود حمل میکردند. زندگی سخت بود، اما هنوز افقی وجود داشت. هنوز میشد آینده را تصور کرد.
ادامه دارد
[MSF | خرده ریزه های آب آورده](http://ble.ir/msf405)
…
امروز اما، جامعهی ایرانی در وضعیتی معلق زندگی میکند؛ تعلیقی میان فروپاشیِ الگوهای قدیم و ناتوانی در ساختن نظمی تازه. نسل جدید نه دیگر میتواند به قراردادهای سنتی تن بدهد، نه امکان زیستنِ کامل در مختصات یک مدرنیتهی باثبات را دارد. نتیجه، شکل غریبی از تعویق دائمی است: تعویقِ ازدواج، تعویقِ فرزندآوری، تعویقِ ماندن، حتی تعویقِ رؤیا دیدن.
برای همین است که این «تجرد قطعی» را نباید صرفاً در سطح اقتصاد خواند، هرچند اقتصاد نقش بیرحمانهای دارد. مسئله فقط قیمت خانه و ناامنی شغلی نیست. مسئله این است که انسان ایرانی، بهتدریج، در حال بازتعریف نسبت خود با دیگری است. خانواده، که روزگاری واحد بنیادین بقا بود، اکنون دیگر تنها افق ممکنِ زیستن نیست. فرد، آرامآرام، از دلِ ساختارهای سنتی جدا شده؛ اما این فردیتِ تازه، برخلاف تجربهی کلاسیکِ مدرنیته در غرب، بر بستری از رفاه و امنیت شکل نگرفته است. ما مدرن شدهایم، اما بدون آنکه از حمایتِ جهان مدرن برخوردار باشیم.
و شاید تراژدی دقیقاً همینجاست: جامعهای که ارزشهایش مدرن شده، اما زیرساختهایش نه. انسانهایی که دیگر نمیتوانند مثل گذشته زندگی کنند، اما هنوز امکانِ زندگیِ تازه را هم پیدا نکردهاند.
در این وضعیت، تجرد فقط یک وضعیت تأهل نیست؛ نوعی وضعیت وجودی است. نوعی زیستن در آستانه. نسلی که در اتاقهای کوچکِ اجارهای، در میان قراردادهای موقتِ کاری، در صفحههای بیپایان شبکههای اجتماعی، آرامآرام به این ایده عادت میکند که شاید زندگی، دیگر آن روایت کلاسیکِ آشنا را تکرار نکند: عشق، خانه، فرزند، تداوم.
و با این حال، شاید این پایانِ جامعه نباشد؛ بلکه آغازِ شکل دیگری از آن باشد. هر مدرنیزاسیونی، پیش از آنکه به نظم برسد، دورهای از آشوب را تجربه میکند. آنچه امروز در ایران میبینیم، شاید نه صرفاً فروپاشی خانواده، که گذار دردناک از یک نظم تاریخی به نظمی دیگر باشد؛ گذاری که در آن، انسان ایرانی هنوز زبانِ بیانِ وضعیت تازهی خود را پیدا نکرده است.
این آمار، بیش از آنکه خبرِ «تنهایی» باشد، خبرِ تغییر است؛ تغییرِ آرام و بیصدایی سالها بعد، وقتی به عقب نگاه کنیم، شاید بفهمیم جامعه از همانجا دیگر شبیه گذشته نبود.
[MSF | خرده ریزه های آب آورده](http://ble.ir/msf405)
امروز اما، جامعهی ایرانی در وضعیتی معلق زندگی میکند؛ تعلیقی میان فروپاشیِ الگوهای قدیم و ناتوانی در ساختن نظمی تازه. نسل جدید نه دیگر میتواند به قراردادهای سنتی تن بدهد، نه امکان زیستنِ کامل در مختصات یک مدرنیتهی باثبات را دارد. نتیجه، شکل غریبی از تعویق دائمی است: تعویقِ ازدواج، تعویقِ فرزندآوری، تعویقِ ماندن، حتی تعویقِ رؤیا دیدن.
برای همین است که این «تجرد قطعی» را نباید صرفاً در سطح اقتصاد خواند، هرچند اقتصاد نقش بیرحمانهای دارد. مسئله فقط قیمت خانه و ناامنی شغلی نیست. مسئله این است که انسان ایرانی، بهتدریج، در حال بازتعریف نسبت خود با دیگری است. خانواده، که روزگاری واحد بنیادین بقا بود، اکنون دیگر تنها افق ممکنِ زیستن نیست. فرد، آرامآرام، از دلِ ساختارهای سنتی جدا شده؛ اما این فردیتِ تازه، برخلاف تجربهی کلاسیکِ مدرنیته در غرب، بر بستری از رفاه و امنیت شکل نگرفته است. ما مدرن شدهایم، اما بدون آنکه از حمایتِ جهان مدرن برخوردار باشیم.
و شاید تراژدی دقیقاً همینجاست: جامعهای که ارزشهایش مدرن شده، اما زیرساختهایش نه. انسانهایی که دیگر نمیتوانند مثل گذشته زندگی کنند، اما هنوز امکانِ زندگیِ تازه را هم پیدا نکردهاند.
در این وضعیت، تجرد فقط یک وضعیت تأهل نیست؛ نوعی وضعیت وجودی است. نوعی زیستن در آستانه. نسلی که در اتاقهای کوچکِ اجارهای، در میان قراردادهای موقتِ کاری، در صفحههای بیپایان شبکههای اجتماعی، آرامآرام به این ایده عادت میکند که شاید زندگی، دیگر آن روایت کلاسیکِ آشنا را تکرار نکند: عشق، خانه، فرزند، تداوم.
و با این حال، شاید این پایانِ جامعه نباشد؛ بلکه آغازِ شکل دیگری از آن باشد. هر مدرنیزاسیونی، پیش از آنکه به نظم برسد، دورهای از آشوب را تجربه میکند. آنچه امروز در ایران میبینیم، شاید نه صرفاً فروپاشی خانواده، که گذار دردناک از یک نظم تاریخی به نظمی دیگر باشد؛ گذاری که در آن، انسان ایرانی هنوز زبانِ بیانِ وضعیت تازهی خود را پیدا نکرده است.
این آمار، بیش از آنکه خبرِ «تنهایی» باشد، خبرِ تغییر است؛ تغییرِ آرام و بیصدایی سالها بعد، وقتی به عقب نگاه کنیم، شاید بفهمیم جامعه از همانجا دیگر شبیه گذشته نبود.
[MSF | خرده ریزه های آب آورده](http://ble.ir/msf405)
ble.ir
بله | کانال MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
یک گاومیش آلبینوی نادر در بنگلادش که به خاطر کاکل بلوندش «دونالد ترامپ» لقب گرفته بود، پس از وایرال شدن و جلب توجه گستردهٔ مردم، با دستور وزیر کشور از قربانی شدن در عید قربان نجات یافت. دولت با اشاره به نگرانیهای امنیتی، معامله را لغو کرد، پول خریدار را برگرداند و حیوان را به باغوحش ملی داکا منتقل کرد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
MSF | خرده ریزه های آب آورده
بحران اقلیمی، مقاومت آنتیبیوتیکی را تشدید میکند
یک مطالعه بینالمللی تازه نشان میدهد که بحران اقلیمی در حال بدتر کردن یکی از جدیترین تهدیدهای سلامت جهانی است: مقاومت آنتیبیوتیکی. پژوهشگران میگویند تغییرات آبوهوایی با افزایش ژنهای مقاومت دارویی در باکتری سالمونلا، یکی از شایعترین عوامل بیماریهای باکتریایی، ارتباط دارد.
بر اساس این پژوهش که در مجله Lancet Planetary Health منتشر شده، بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۲۰۲۳ میزان ژنهای مقاومت آنتیبیوتیکی سالمونلا در جهان حدود ۱۰ درصد افزایش یافته است. این تحقیق که با بررسی بیش از ۴۸۰ هزار نمونه سالمونلا از ۱۳۹ کشور انجام شده، نشان میدهد افزایش دما و تغییر الگوهای بارش میتواند بر بقا، جهش، گسترش باکتریها و انتقال ژنهای مقاومت اثر بگذارد.
هرچند مهمترین عامل مقاومت آنتیبیوتیکی همچنان مصرف نادرست و بیشازحد آنتیبیوتیکها است، اما محققان هشدار میدهند که تغییرات اقلیمی این روند را پیچیدهتر و سریعتر میکند. نتایج همچنین نشان میدهد که در ۸۲ درصد کشورها ژنهای مقاومت در سالمونلا افزایش یافته و شدیدترین موارد در خاورمیانه و شمال آفریقا، سپس جنوب آسیا و آفریقای زیر صحرا دیده شده است.
پژوهشگران تأکید میکنند این مطالعه فقط رابطه میان تغییرات اقلیمی و مقاومت آنتیبیوتیکی را نشان میدهد و هنوز بهطور قطعی ثابت نمیکند که اقلیم مستقیماً علت این افزایش است. با این حال، آنها میگویند برای مهار این تهدید، باید کاهش تغییرات اقلیمی، مصرف مسئولانه آنتیبیوتیکها و پایش بهتر بیماریها بهطور همزمان در اولویت قرار گیرد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک مطالعه بینالمللی تازه نشان میدهد که بحران اقلیمی در حال بدتر کردن یکی از جدیترین تهدیدهای سلامت جهانی است: مقاومت آنتیبیوتیکی. پژوهشگران میگویند تغییرات آبوهوایی با افزایش ژنهای مقاومت دارویی در باکتری سالمونلا، یکی از شایعترین عوامل بیماریهای باکتریایی، ارتباط دارد.
بر اساس این پژوهش که در مجله Lancet Planetary Health منتشر شده، بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۲۰۲۳ میزان ژنهای مقاومت آنتیبیوتیکی سالمونلا در جهان حدود ۱۰ درصد افزایش یافته است. این تحقیق که با بررسی بیش از ۴۸۰ هزار نمونه سالمونلا از ۱۳۹ کشور انجام شده، نشان میدهد افزایش دما و تغییر الگوهای بارش میتواند بر بقا، جهش، گسترش باکتریها و انتقال ژنهای مقاومت اثر بگذارد.
هرچند مهمترین عامل مقاومت آنتیبیوتیکی همچنان مصرف نادرست و بیشازحد آنتیبیوتیکها است، اما محققان هشدار میدهند که تغییرات اقلیمی این روند را پیچیدهتر و سریعتر میکند. نتایج همچنین نشان میدهد که در ۸۲ درصد کشورها ژنهای مقاومت در سالمونلا افزایش یافته و شدیدترین موارد در خاورمیانه و شمال آفریقا، سپس جنوب آسیا و آفریقای زیر صحرا دیده شده است.
پژوهشگران تأکید میکنند این مطالعه فقط رابطه میان تغییرات اقلیمی و مقاومت آنتیبیوتیکی را نشان میدهد و هنوز بهطور قطعی ثابت نمیکند که اقلیم مستقیماً علت این افزایش است. با این حال، آنها میگویند برای مهار این تهدید، باید کاهش تغییرات اقلیمی، مصرف مسئولانه آنتیبیوتیکها و پایش بهتر بیماریها بهطور همزمان در اولویت قرار گیرد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
ble.ir
بله | کانال MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
گروه برای گفتگو به شناسه
msf405d@
👍1
مرگ مرجان ساتراپی بیش از آنکه پایان زندگی یک نویسنده باشد، فرصتی است برای بازگشت به پرسشی قدیمی: روایت کردن یک کشور در روزگار بحران، چه بهایی دارد؟
ساتراپی در تمام این سالها هم ستایش شد و هم متهم. برای برخی، او راوی صادق رنجهای نسلی بود که انقلاب، جنگ و تبعید را تجربه کرد. برای برخی دیگر، صدایی بود که ایران را در قالبی قابلفهم برای بازار فرهنگی غرب ترجمه کرد؛ روایتی که پیچیدگیهای یک جامعه را به سود تصویری آشناتر و مصرفپذیرتر کنار گذاشت. شاید هر دو روایت بخشی از حقیقت را در خود داشته باشند.
پرسپولیس بیشک روایت همه ایران نیست. روایت یک دختر از طبقه متوسط سکولار تهران است که جهان را از پنجره خانه خود دیده است. در این روایت، بسیاری از صداها غایباند؛ طبقات فرودست، جهان مذهبی، حاشیههای جغرافیایی و تجربههای متفاوت از انقلاب. این محدودیت را نمیتوان انکار کرد. اما خطا از جایی آغاز میشود که از این محدودیت، به بیاعتباری کامل روایت برسیم.
ادامه دارد
MSF | خرده ریزه های آب آورده
ساتراپی در تمام این سالها هم ستایش شد و هم متهم. برای برخی، او راوی صادق رنجهای نسلی بود که انقلاب، جنگ و تبعید را تجربه کرد. برای برخی دیگر، صدایی بود که ایران را در قالبی قابلفهم برای بازار فرهنگی غرب ترجمه کرد؛ روایتی که پیچیدگیهای یک جامعه را به سود تصویری آشناتر و مصرفپذیرتر کنار گذاشت. شاید هر دو روایت بخشی از حقیقت را در خود داشته باشند.
پرسپولیس بیشک روایت همه ایران نیست. روایت یک دختر از طبقه متوسط سکولار تهران است که جهان را از پنجره خانه خود دیده است. در این روایت، بسیاری از صداها غایباند؛ طبقات فرودست، جهان مذهبی، حاشیههای جغرافیایی و تجربههای متفاوت از انقلاب. این محدودیت را نمیتوان انکار کرد. اما خطا از جایی آغاز میشود که از این محدودیت، به بیاعتباری کامل روایت برسیم.
ادامه دارد
MSF | خرده ریزه های آب آورده
❤1
۲.
ساتراپی هرگز مدعی سخن گفتن به جای همه ایرانیان نبود. او تنها از جای زخمهای خود سخن میگفت.
در سالهایی که نام ایران در حافظه غرب بیش از هر چیز با گروگانگیری، بنیادگرایی و تروریسم گره خورده بود، ساتراپی کار دیگری انجام داد. او کوشید پشت تصویرهای سیاسی، دوباره چهره انسان را نشان دهد. نه انسان قهرمان و نه انسان قدیس؛ بلکه انسان معمولی. دختری که موسیقی گوش میدهد، اشتباه میکند، میترسد، عاشق میشود، سرکشی میکند و زیر آوار تاریخ بزرگ میشود.
بخش مهمی از انتقادها به ساتراپی بر این فرض استوار است که او ایران را برای نگاه شرقشناسانه غرب آماده کرد. اما این نقد، گاه یک واقعیت مهم را نادیده میگیرد: پیش از آنکه پرسپولیس به جهان معرفی شود، تصویر غالب از ایرانیان در بسیاری از رسانههای غربی نه یک انسان پیچیده، بلکه یک تهدید سیاسی بود. ساتراپی شاید نتوانست همه حقیقت ایران را روایت کند، اما دستکم کوشید ایرانی را از جایگاه «مسئله» به جایگاه «انسان» بازگرداند.
اهمیت او برای زنان ایرانی نیز در همین نقطه نهفته است. زن ایرانی در بسیاری از روایتهای جهانی یا غایب بود یا صرفاً به عنوان قربانی دیده میشد. ساتراپی تلاش کرد از زنی سخن بگوید که علاوه بر رنج کشیدن، میاندیشد، انتخاب میکند، مقاومت میکند و روایت خود را مینویسد. شاید این زن نماینده همه زنان ایران نباشد، اما بیشک یکی از چهرههای خاموشمانده آنان را به جهان معرفی کرد.
میراث ساتراپی را باید در همین تناقض فهمید. او نه قدیسی است که از نقد مصون باشد و نه خائنی که بتوان آثارش را به پروپاگاندای سیاسی فروکاست. پرسپولیس روایتی ناقص، شخصی و طبقاتی است؛ اما بسیاری از روایتهای ماندگار تاریخ نیز چنین بودهاند. ارزش آنها نه در جامعیت، بلکه در تواناییشان برای آشکار کردن بخشی از حقیقت انسانی است.
شاید در نهایت، مهمترین دستاورد مرجان ساتراپی همین باشد: در روزگاری که ایدئولوژیها انسانها را به پرچم، آمار، تهدید یا هویتهای انتزاعی تقلیل میدادند، او کوشید دوباره چهره انسان را به ایرانیان بازگرداند؛ چهرهای که میتوانست اشتباه کند، رنج بکشد، آرزو داشته باشد و داستان خود را روایت کند. و گاهی تاریخ، بیش از هر چیز، به همین روایتها نیاز دارد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
ساتراپی هرگز مدعی سخن گفتن به جای همه ایرانیان نبود. او تنها از جای زخمهای خود سخن میگفت.
در سالهایی که نام ایران در حافظه غرب بیش از هر چیز با گروگانگیری، بنیادگرایی و تروریسم گره خورده بود، ساتراپی کار دیگری انجام داد. او کوشید پشت تصویرهای سیاسی، دوباره چهره انسان را نشان دهد. نه انسان قهرمان و نه انسان قدیس؛ بلکه انسان معمولی. دختری که موسیقی گوش میدهد، اشتباه میکند، میترسد، عاشق میشود، سرکشی میکند و زیر آوار تاریخ بزرگ میشود.
بخش مهمی از انتقادها به ساتراپی بر این فرض استوار است که او ایران را برای نگاه شرقشناسانه غرب آماده کرد. اما این نقد، گاه یک واقعیت مهم را نادیده میگیرد: پیش از آنکه پرسپولیس به جهان معرفی شود، تصویر غالب از ایرانیان در بسیاری از رسانههای غربی نه یک انسان پیچیده، بلکه یک تهدید سیاسی بود. ساتراپی شاید نتوانست همه حقیقت ایران را روایت کند، اما دستکم کوشید ایرانی را از جایگاه «مسئله» به جایگاه «انسان» بازگرداند.
اهمیت او برای زنان ایرانی نیز در همین نقطه نهفته است. زن ایرانی در بسیاری از روایتهای جهانی یا غایب بود یا صرفاً به عنوان قربانی دیده میشد. ساتراپی تلاش کرد از زنی سخن بگوید که علاوه بر رنج کشیدن، میاندیشد، انتخاب میکند، مقاومت میکند و روایت خود را مینویسد. شاید این زن نماینده همه زنان ایران نباشد، اما بیشک یکی از چهرههای خاموشمانده آنان را به جهان معرفی کرد.
میراث ساتراپی را باید در همین تناقض فهمید. او نه قدیسی است که از نقد مصون باشد و نه خائنی که بتوان آثارش را به پروپاگاندای سیاسی فروکاست. پرسپولیس روایتی ناقص، شخصی و طبقاتی است؛ اما بسیاری از روایتهای ماندگار تاریخ نیز چنین بودهاند. ارزش آنها نه در جامعیت، بلکه در تواناییشان برای آشکار کردن بخشی از حقیقت انسانی است.
شاید در نهایت، مهمترین دستاورد مرجان ساتراپی همین باشد: در روزگاری که ایدئولوژیها انسانها را به پرچم، آمار، تهدید یا هویتهای انتزاعی تقلیل میدادند، او کوشید دوباره چهره انسان را به ایرانیان بازگرداند؛ چهرهای که میتوانست اشتباه کند، رنج بکشد، آرزو داشته باشد و داستان خود را روایت کند. و گاهی تاریخ، بیش از هر چیز، به همین روایتها نیاز دارد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
❤2
به نظرم جذابترین دریچه برای نگاه به Drops of God اصلاً شراب نیست؛ بلکه «میراث» است. شراب فقط زبان روایت است. مسئله اصلی سریال این است که آیا میتوان میراث یک انسان را به ارث برد؟
پدر داستان ثروت، خانه یا شرکت به جا نگذاشته است؛ او نوعی نگاه به جهان را به جا گذاشته. رقابت میان کامیل و ایسهی در واقع رقابت دو وارث بر سر یک دارایی نامرئی است: حافظه، سلیقه، تجربه و جهانبینی. آنچه این دو نفر باید به دست آورند نه مجموعهای از بطریهای گرانقیمت، بلکه توانایی دیدن جهان از چشم مردی است که دیگر حضور ندارد.
اگر بخواهیم از زاویهای فلسفیتر به سریال نگاه کنیم، Drops of God درباره بحران انتقال تجربه است. هر نسل چیزی را میداند که نمیتواند به طور کامل توضیح دهد. یک شرابشناس بزرگ میتواند ساعتها درباره عطر و طعم یک شراب حرف بزند، اما در نهایت آنچه احساس میکند در زبان نمیگنجد. سریال بارها این پرسش را مطرح میکند که چگونه میتوان امری کاملاً شخصی و حسی را به دیگری منتقل کرد. آیا دانش صرفاً مجموعهای از اطلاعات است یا نوعی زیستن؟
ادامه دارد ...
MSF | خرده ریزه های آب آورده
پدر داستان ثروت، خانه یا شرکت به جا نگذاشته است؛ او نوعی نگاه به جهان را به جا گذاشته. رقابت میان کامیل و ایسهی در واقع رقابت دو وارث بر سر یک دارایی نامرئی است: حافظه، سلیقه، تجربه و جهانبینی. آنچه این دو نفر باید به دست آورند نه مجموعهای از بطریهای گرانقیمت، بلکه توانایی دیدن جهان از چشم مردی است که دیگر حضور ندارد.
اگر بخواهیم از زاویهای فلسفیتر به سریال نگاه کنیم، Drops of God درباره بحران انتقال تجربه است. هر نسل چیزی را میداند که نمیتواند به طور کامل توضیح دهد. یک شرابشناس بزرگ میتواند ساعتها درباره عطر و طعم یک شراب حرف بزند، اما در نهایت آنچه احساس میکند در زبان نمیگنجد. سریال بارها این پرسش را مطرح میکند که چگونه میتوان امری کاملاً شخصی و حسی را به دیگری منتقل کرد. آیا دانش صرفاً مجموعهای از اطلاعات است یا نوعی زیستن؟
ادامه دارد ...
MSF | خرده ریزه های آب آورده
۲.
در این معنا، رقابت کامیل و ایسهی بیش از آنکه شبیه یک مسابقه باشد، به آیینی برای سوگواری شباهت دارد. هر دو در تمام طول داستان با غیاب پدر مواجهاند. مردی که دیگر وجود ندارد اما هنوز قواعد بازی را تعیین میکند. هر آزمون شراب در واقع نامهای است که از گذشته به حال رسیده است. انگار پدر از دل مرگ همچنان با فرزندان خود سخن میگوید و آنها را وادار میکند تا معنای رابطهشان با او را دوباره کشف کنند.
از این منظر، شراب نیز معنایی فراتر از یک نوشیدنی پیدا میکند. شراب در سریال به استعارهای از زمان تبدیل میشود. همانگونه که یک شراب بزرگ حاصل سالها انتظار، مراقبت و بلوغ است، شخصیتهای داستان نیز باید از مسیر زمان عبور کنند تا بتوانند حقیقت خود را بشناسند. هر بطری در واقع حافظهای مایع است؛ گذشتهای که در خود فشرده شده و تنها با گشوده شدن، روایتش آشکار میشود.
شاید به همین دلیل است که Drops of God برخلاف بسیاری از سریالهای معاصر، درباره سرعت نیست. در روزگاری که همه چیز به سمت مصرف سریع تجربهها حرکت میکند، این سریال از مکث دفاع میکند. از این ایده که برخی چیزها را نمیتوان شتابزده فهمید. نه شراب را، نه هنر را، نه رابطه با پدر را و نه خود زندگی را.
در نهایت، Drops of God را میتوان روایتی درباره حافظه دانست؛ حافظهای که نه در عکسها و اسناد، بلکه در حسها زندگی میکند. سریال میپرسد پس از مرگ یک انسان چه چیزی باقی میماند؟ پاسخ آن نه اموال و نه شهرت، بلکه ردپایی است که در ادراک دیگران از جهان بر جا میگذارد. و شاید همین است که این داستان را از یک درام درباره شراب به تأملی درباره میراث انسانی تبدیل میکند.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
در این معنا، رقابت کامیل و ایسهی بیش از آنکه شبیه یک مسابقه باشد، به آیینی برای سوگواری شباهت دارد. هر دو در تمام طول داستان با غیاب پدر مواجهاند. مردی که دیگر وجود ندارد اما هنوز قواعد بازی را تعیین میکند. هر آزمون شراب در واقع نامهای است که از گذشته به حال رسیده است. انگار پدر از دل مرگ همچنان با فرزندان خود سخن میگوید و آنها را وادار میکند تا معنای رابطهشان با او را دوباره کشف کنند.
از این منظر، شراب نیز معنایی فراتر از یک نوشیدنی پیدا میکند. شراب در سریال به استعارهای از زمان تبدیل میشود. همانگونه که یک شراب بزرگ حاصل سالها انتظار، مراقبت و بلوغ است، شخصیتهای داستان نیز باید از مسیر زمان عبور کنند تا بتوانند حقیقت خود را بشناسند. هر بطری در واقع حافظهای مایع است؛ گذشتهای که در خود فشرده شده و تنها با گشوده شدن، روایتش آشکار میشود.
شاید به همین دلیل است که Drops of God برخلاف بسیاری از سریالهای معاصر، درباره سرعت نیست. در روزگاری که همه چیز به سمت مصرف سریع تجربهها حرکت میکند، این سریال از مکث دفاع میکند. از این ایده که برخی چیزها را نمیتوان شتابزده فهمید. نه شراب را، نه هنر را، نه رابطه با پدر را و نه خود زندگی را.
در نهایت، Drops of God را میتوان روایتی درباره حافظه دانست؛ حافظهای که نه در عکسها و اسناد، بلکه در حسها زندگی میکند. سریال میپرسد پس از مرگ یک انسان چه چیزی باقی میماند؟ پاسخ آن نه اموال و نه شهرت، بلکه ردپایی است که در ادراک دیگران از جهان بر جا میگذارد. و شاید همین است که این داستان را از یک درام درباره شراب به تأملی درباره میراث انسانی تبدیل میکند.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
❤1
به نقل یک دوست:
یکی از دلایل مهم پر حاشیه بودن، پر سروصدا بودن ترامپ این هست که او عامل نهادینه کردن گلوبالیسم رو بخوبی شناخته.. کلیسای روم شرقی.
و بخوبی مشتقات و گروه های شکل یافته در امتداد اون رو میدونه..او ذاتا دشمن گلوبالیسم چه سنتی، چه کلاسیک چه مدرن...او ریشه، ماموریت، اهداف، ارزش ها ، برنامه ها و تاکتیک ها و ظواهر اونها رو بخوبی میشناسه.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یکی از دلایل مهم پر حاشیه بودن، پر سروصدا بودن ترامپ این هست که او عامل نهادینه کردن گلوبالیسم رو بخوبی شناخته.. کلیسای روم شرقی.
و بخوبی مشتقات و گروه های شکل یافته در امتداد اون رو میدونه..او ذاتا دشمن گلوبالیسم چه سنتی، چه کلاسیک چه مدرن...او ریشه، ماموریت، اهداف، ارزش ها ، برنامه ها و تاکتیک ها و ظواهر اونها رو بخوبی میشناسه.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
بحران کنونی فقط بحران سیاست نیست، بحران زمان است. گویی بخشی از حاکمیت هنوز در افق فردای موعود زندگی میکند، در حالی که جامعه ناگزیر در امروز زندگی میکند. دولت زبان امروز است، بودجه، تورم، اشتغال و رفاه. اما رسالت زبان فرداست؛ وعده، افق، انتظار و تاریخ. هرچه فاصله میان این دو زمان بیشتر شود، تصمیمگیری دشوارتر میشود. زیرا هر تصمیمی که برای نجات امروز گرفته شود، ممکن است به چشم خیانت به فردا دیده شود.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Telegram
MSF | خرده ریزه های آب آورده
یک جای شخصی برای دلمشغولیهام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
https://letterboxd.com/saeedifard/film/michael-2026/
این فیلم مایکل جکسون را نمیفهمد؛ فقط از او محافظت میکند.
انگار سازندگان از همان ابتدا تصمیم گرفتهاند نه به دلِ این شمایلِ آتشزا نزدیک شوند و نه به تاریکیِ درخشانش. نتیجه، پرترهای است تمیز، نرم، بیخطر؛ فیلمی که بهجای آنکه بر تنِ اسطوره دست بکشد، روی او ملافه میاندازد. مایکلِ این فیلم نه آن موجود لغزانِ میان معصومیت و شهوت است، نه آن هیولای صحنه که با یک مکث، با یک چرخشِ سر، با یک «هوو»ی کوتاه جمعیت را از خود بیخود میکرد. اینجا با شمایلی رام طرفیم؛ کودکی رنجدیده که مدام باید فهمیده شود، بخشیده شود، دوست داشته شود.
فیلم از تبِ مایکل میترسد. از شر و شورش، از نیروی جنسیِ غریبش، از آن وجه تیره و اغواگر که او را از یک ستاره به یک اختلال فرهنگی بدل کرده بود. به جایش، نسخهای موزهای تحویلمان میدهد: براق، محترمانه، و مرگبار از فرط بیخطری. اجراها شاید تقلیدی قابلقبول از بدن جکسون باشند، اما روحِ سرکش و سمّیِ او غایب است؛ همان چیزی که نسلِ زیسته با مایکل، خوب به یاد دارد.
این فیلم زندگینامه نیست؛ عملیاتِ ترمیمِ وجهه است. و چه چیز غمانگیزتر از اینکه دربارهی مردی که برقِ حضورش جهان را به تشنج میانداخت، فیلمی ساخته شود که حتی جرئتِ لرزاندنِ خودش را هم ندارد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
این فیلم مایکل جکسون را نمیفهمد؛ فقط از او محافظت میکند.
انگار سازندگان از همان ابتدا تصمیم گرفتهاند نه به دلِ این شمایلِ آتشزا نزدیک شوند و نه به تاریکیِ درخشانش. نتیجه، پرترهای است تمیز، نرم، بیخطر؛ فیلمی که بهجای آنکه بر تنِ اسطوره دست بکشد، روی او ملافه میاندازد. مایکلِ این فیلم نه آن موجود لغزانِ میان معصومیت و شهوت است، نه آن هیولای صحنه که با یک مکث، با یک چرخشِ سر، با یک «هوو»ی کوتاه جمعیت را از خود بیخود میکرد. اینجا با شمایلی رام طرفیم؛ کودکی رنجدیده که مدام باید فهمیده شود، بخشیده شود، دوست داشته شود.
فیلم از تبِ مایکل میترسد. از شر و شورش، از نیروی جنسیِ غریبش، از آن وجه تیره و اغواگر که او را از یک ستاره به یک اختلال فرهنگی بدل کرده بود. به جایش، نسخهای موزهای تحویلمان میدهد: براق، محترمانه، و مرگبار از فرط بیخطری. اجراها شاید تقلیدی قابلقبول از بدن جکسون باشند، اما روحِ سرکش و سمّیِ او غایب است؛ همان چیزی که نسلِ زیسته با مایکل، خوب به یاد دارد.
این فیلم زندگینامه نیست؛ عملیاتِ ترمیمِ وجهه است. و چه چیز غمانگیزتر از اینکه دربارهی مردی که برقِ حضورش جهان را به تشنج میانداخت، فیلمی ساخته شود که حتی جرئتِ لرزاندنِ خودش را هم ندارد.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
Letterboxd
Review of ‘Michael’ (2026) ★★½
این فیلم مایکل جکسون را نمیفهمد؛ فقط از او محافظت میکند. انگار سازندگان از همان ابتدا تصمیم گرفتهاند نه به دلِ این شمایلِ آتشزا نزدیک شوند و نه به تاریکیِ درخشانش. نتیجه، پرترهای است تمیز، نرم،…
