MSF | خرده ریزه های آب آورده
49 subscribers
42 photos
3 videos
3 files
55 links
یک جای شخصی برای دلمشغولی‌هام، ریویوهای سینمایی، اخبار و هرچیزی که ذهنم رو مشغول کرده.
Download Telegram
فیلم «چاره‌ای دیگر نیست» شبیه رسیدن به خانه‌ای‌ست که زمانی روشن بوده و اکنون در نیم‌سایهٔ عصر فرو رفته؛ خانه‌ای که دکورش را کسی دست نزده، اما نفس‌کشیدنش عوض شده است. این جهانِ پارک چان‌ووک است: جهانی که نورش، قبل از آن‌که بر اشیا بیفتد، بر زخم‌های آدم‌ها می‌ریزد.
مان‌سو، مردی که سال‌هاست بوی کاغذ و چوب گرفته، ناگهان می‌فهمد جهانی که به آن وابسته بوده، او را دیگر لازم ندارد. انگار درختی که عمری برای ساختن کاغذ قطع شده، تازه بفهمد که هیچ‌کس قصد نوشتن روی برگ‌هایش را ندارد.
او مردی نیست که قاتل شود؛ او مردی‌ست که از او کاسته شده. و این کاستن، این ته‌نشست نامرئیِ بی‌مصرف شدن، همان لحظه‌ای‌ست که فیلم، خشونت را نه در ضربه، بلکه در سکوت می‌جوید.
خانه‌ی مان‌سو، در آغاز، رنگی‌ست، پر از تپش‌های معمول زندگی؛ اما هرچه زمان می‌گذرد، خانه خاکستری می‌شود، مثل روحی که آرام‌آرام دست از مقاومت بردارد. زن و فرزندانش نه شاهد قتل‌اند، نه انکارکنندهٔ آن؛ آنها محصول همان سیستمی‌اند که به آدم‌ها یاد می‌دهد حقیقت را نبینند تا زندگی فرو نپاشد. این سکوتِ آشنای خانوادگی، سکوتی که نه از بی‌تفاوتی بلکه از فرسایش می‌آید، از زیباترین تلخی‌های فیلم است.
در یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظات، مان‌سو می‌کوشد جنازهٔ رقیبش را تکه‌تکه کند، و چون از پس آن برنمی‌آید، ناگزیر با سیمِ خم‌دهندهٔ درختان بونسای، بدن بی‌جان را مکعب‌وار می‌پیچد؛ انگار که یک بستهٔ کاغذ صنعتی است. این تصویر، برشی‌ست میان هول و هزل؛ همان طنز سیاهی که پارک چان‌ووک به‌جای خنداندن، در گلوی مخاطب گیر می‌اندازد. او نشان می‌دهد که انسان عصر جدید، دیگر قربانی ماشین نیست خودِ انسان است که به ماشین تبدیل شده، به ابزاری برای فشرده‌سازی، برای حذف، برای بقا.
دختر نوجوانش، که چلو می‌نوازد و نقاشی‌هایی می‌کشد شبیه الگوریتم‌های یادگیری ماشین، گویی تنها نشانهٔ یک آیندهٔ مبهم است؛ آینده‌ای که در آن، هنر نیز از مسیر تفکر انسانی به مسیر الگو و داده و یادگیری بی‌کلام تبدیل می‌شود. او نه سخن می‌گوید، نه می‌سنجد؛ فقط می‌آموزد. دختر، تصویری‌ست از نسلی که با سکوت رشد می‌کند و با سکوت معنا می‌گیرد، چون جهان بیرون شلوغ‌تر از آن است که صدای واقعی در آن شنیده شود.
و بعد آن سکانس آخرالزمانی در انتهای فیلم؛ جایی که ماشین‌ها با دندان‌های آهنی‌شان درخت‌ها را می‌بلعند. این پایان، یک شعار محیط‌زیستی ساده نیست؛ بلکه امتداد همان منطقی‌ست که در طول فیلم تنیده شده: اگر خانهٔ مان‌سو خاموش شد، اگر کارخانهٔ کاغذ خاموش شد، اگر بدن انسان بسته‌بندی شد، طبیعت نیز روزی به همان سرنوشت محکوم است.
خشونت، از انسان آغاز می‌شود اما در انسان پایان نمی‌یابد.پارک چان‌ووک قصهٔ یک قاتل را نمی‌گوید؛ قصهٔ جهانی را می‌گوید که انسان را وادار می‌کند از خودش عبور کند.
جهانی که در آن، قتل نه انحراف، بلکه سایهٔ منطقیِ بقای اقتصادی است. جهانی که در آن، وقتی شغل از دست می‌رود، گویی هویت تبخیر می‌شود.
جهانی که در آن، انسان‌ها کم‌کم فراموش می‌کنند که جدا از کار، جدا از نقش، جدا از کارکرد، موجودی زنده‌اند.
«چاره‌ای دیگر نیست» یک تریلر نیست؛ مرثیه‌ای‌ست برای لحظه‌ای که انسان می‌فهمد سیستمی که خود ساخته، آرام‌آرام دارد او را می‌بلعد.
و در نهایت، آنچه از مان‌سو به جا می‌ماند نه بدن و نه خاطره، بلکه همان سکوتی‌ست که کارخانهٔ خاموش آغاز کرده بود. سکوتی که تا انتهای جهان ادامه می‌یابد.
1
ریچارد لینکلیتر، هوشمندانه، به‌جای آن‌که سراغ بازسازی پرزرق‌وبرق زندگی لورِنز هارت برود، او را در یک شب نگه می‌دارد؛ شبی که گذشته و آینده روی هم می‌لغزند و شاعر درمی‌یابد که زبان، از او جلوتر رفته است.

هارت، در این فیلم، نه قربانیِ صرفِ الکل است و نه اسطوره‌ای رمانتیک؛ او شاعرِ زبانِ مردم است شاعری که واژه‌ها را از ادبیات نخبه‌گرا پایین کشید و به گفتار روزمره سپرد، بی‌آن‌که آن‌ها را تهی کند. ترانه‌های او، از بلومون تا مای فانی ولنتاین، چیزی بیش از موسیقی‌اند؛ آن‌ها دستور زبانِ عاطفی یک ملت‌اند. فیلم، با ظرافت، این جایگاه را می‌شناسد و به‌جای توضیح، اجازه می‌دهد هارت در دیالوگ‌ها، مکث‌ها و سکوت‌هایش فروبپاشد.
لینکلیتر، مثل همیشه، استاد بحران‌های آرام است. نه انفجار می‌سازد، نه داوری می‌کند. دوربینش به هارت نزدیک می‌ماند، اما هرگز او را قهرمان نمی‌کند. این خویشتن‌داری، بزرگ‌ترین فضیلت فیلم است. ماه محزون نمی‌خواهد بگوید هنر مرده است؛ می‌خواهد نشان دهد وقتی زبان از زیست شاعر جلو می‌زند، شاعر تنها می‌ماند. این تمهید، فیلم را از بیانیه‌نویسی نجات می‌دهد و به قلمرو اندیشه می‌برد.

بازی ایتن هاوک، درخشان و به‌طرزی دردناک دقیق است. او هارت را بازی نمی‌کند؛ در او حل می‌شود. لرزش صدا، خستگی بدن، هوشی که هنوز تیز است اما دیگر کاری از آن برنمی‌آید، همه به تصویری بدل می‌شوند از شاعری که زبان را فتح کرده، اما از زندگی جا مانده است.
اندرو اسکات، در نقش راجرز، با حداقل حضور، حداکثر معنا را منتقل می‌کند: نظم، بقا، و آینده‌ای که بی‌رحمانه جلو می‌رود. بابی کاناوله نیز، به‌عنوان شاهد خاموش، به فیلم وزن زمانی می‌دهد؛ حضوری که یادآور می‌شود سقوط‌ها همیشه دیده می‌شوند، حتی اگر کسی درباره‌شان حرف نزند.
اما فیلم هرجا که به شخصیت الیزابت (مارگارت کوالی) تکیه می‌کند، دچار لغزش می‌شود. نه به این دلیل که شخصیت منفی است، بلکه چون بیش از حد کارکردی و مفهومی نوشته شده. الیزابت قرار است نماینده‌ی آینده، قدرت و فرصت باشد، اما بازی کوالی این ایده را به سطحی از محاسبه‌گری سرد و تک‌بعدی تقلیل می‌دهد. جایی که فیلم به ابهام نیاز دارد، او قطعیت می‌آورد؛ جایی که سکوت باید کار کند، ادا وارد می‌شود. در جهانی که لینکلیتر با کمینه‌سازی احساس کار می‌کند، این بازی بیش‌ازحد «نقش‌دان» است و از درون نمی‌جوشد. نه زخم دارد، نه تردید؛ و همین، او را از منطق فیلم بیرون می‌اندازد.
ماه محزون در نهایت، فیلم مرگ نیست؛ فیلم ادراکِ حذف‌شدن است. فیلمی درباره‌ی شاعری که فهمید زبانش ماندگارتر از خودش بوده است. لورِنز هارت در ادبیات آمریکا جایگاهی دارد که با فیلم ساخته نشده؛ فیلم فقط لحظه‌ای را ثبت می‌کند که شاعر، برای نخستین‌بار، این حقیقت را می‌فهمد. و لینکلیتر، با نجابتی کمیاب، همان‌جا متوقف می‌شود، جایی پیش از مرثیه، پیش از قضاوت، درست در آستانه‌ی فهم.
در کنار میدان ونک، در ضلع غربی میدان، میان بنرها و پرده‌های عقیدتی و سیاسی، عروسکی از کاه و پارچه آویزان است؛ با گرمکنی که باد در آستین‌هایش رسوخ می‌کند و پارچه را چون پرچمی بی‌معنا تکان می‌دهد. از همان لحظه‌ای که ساخته شد، سرنوشتش روشن بود: شعله‌ای کوتاه، جرقه‌ای برای نمایش خشم، و بعد خاموشی.

اما دو هفته است که هیچ‌کس آتش را روشن نکرده. دو هفته زمان کمی نیست برای عروسکی که باید خیلی زودتر از این‌ها به نیستی سپرده می‌شد.

انگار منتظر است تا به نظمی تازه اعتراض کند؛ نظمی که نه با صلح کامل شده و نه با جنگ. در پی پایان آتش‌بس، صلحی اتفاق نیفتاد، و هنوز درد آنچه باید آغاز می‌شد، آغاز
نشده است.

در پشت او، درست در میانه میدان، مجسمه آرش ایستاده است؛ کمان کشیده، تیر رو به آسمان نشانه رفته، گویی می‌خواهد آسمان را دوباره از آنِ ما کند. میان این دو تصویر، عروسکی که در انتظار سوختن تاب می‌خورد و قهرمانی که تیرش مرزها را ساخت، شهر هر روز از نو شکل می‌گیرد؛ میان امیدی که رو به بالاست و خشمی که آویزان است.

مردم از زیر عروسک رد می‌شوند. بعضی سر بالا می‌کنند، بعضی نه. راننده‌های تاکسی بیشتر نگاه می‌کنند تا مطمئن شوند هنوز همان‌جاست، هنوز کسی کبریت را نکشیده.

باد و باران،که امسال به طرز عجیبی پربرکت بوده، کم‌کم لباسش را کهنه می‌کند. قطره‌های ریز بهاری روی گونه پارچه‌ای‌اش می‌نشینند و گردوغبار شهر در چین‌های گرمکنش جمع می‌ش
ود. گویی زمستانی که بوی بهار می‌دهد هم می‌تواند به آسانی به فراموشی سپرده شود.

پسر بچه‌ای از کنار دست پدرش می‌گذرد و می‌پرسد: «بابا این چیه؟ برای چی آویزونش کردن؟»

پدر مکث می‌کند، نگاهی کوتاه به عروسک می‌اندازد و تنها می‌گوید: «هیچی… یه چیزی که باید می‌سوخت، ولی هنوز نسوخته.» بعد دست کودک را می‌کشد و دور می‌شوند.

شهر کار خودش را می‌کند. اتوبوس‌ها می‌رسند و می‌روند، چراغ‌قرمزها روشن و خاموش می‌شوند، صدای بوق‌ها در هوا می‌پیچد. دستفروشی کنار پیاده‌رو جوراب می‌فروشد. و عروسک، در ارتفاعی کهنه، آرام‌آرام وزن باران و غبار را تحمل می‌کند؛ انگار که به جای سوختن، قرار است کم‌کم پاک شود از حافظه جمعی.

با گذر روزها، عروسک کم‌کم به شمشیرداموکلس شهر تبدیل می‌شود؛ نشانه‌ای از خشمی معلق. خشم هست، اما جایی برای رهاشدنش پیدا نشده. شهر زندگی روزمره‌اش را پیش می‌برد، در حالی که نماد خاموش خشونتی نیمه‌تمام، بالای سرش تاب می‌خورد.

اگر عروسک می‌توانست گوش بدهد، صدای شهر را می‌شنید: بوق‌ها، مکالمه‌های کوتاه، فروشنده‌هایی که همهمه می‌کنند. و اگر می‌توانست فکر کند، شاید می‌گفت برای سوختن ساخته شده، اما حالا نمی‌داند چرا هنوز باقی مانده؛ شاید حتی احساس کند که فراموش شده است.

عروسک منتظر آتش است.

مردم منتظر صلح‌اند.

و هیچ‌کدام نمی‌آیند.

پایان‌های ممکن زیادند.

شاید هیچ‌کس هرگز او را نسوزاند؛ طنابش س
ال‌ها همان‌جا بماند و پارچه و کاه زیر باران و آفتاب آرام‌آرام پوسیده شوند.

یا شاید شبی رهگذری سیگاری نیم‌سوخته بیندازد و عروسک بی‌هیچ مراسمی ناگهان شعله بگیرد.

شاید کسی گره طناب را باز کند و او را با خود ببرد.

اما عجیب‌ترین سرنوشت این است که معنایش تغییر کند.

آن‌قدر بماند که مردم دیگر ندانند چرا نخستین‌بار آن‌جا آویزان شده بود؛ تبدیل شود به نشانی بی‌تاریخ، بخشی از منظره‌ای که در آن نه آتش می‌رسد، نه صلح.

MSF | خرده ریزه های آب آورده | http://ble.ir/msf405
Channel name was changed to «MSF | خرده ریزه های آب»
Channel name was changed to «MSF | خرده ریزه های آب آورده»
در هیروشیما، پس از آن‌که آسمان برای چند ثانیه به خورشیدی مصنوعی تبدیل شد، انسان‌ها سال‌ها آرام‌آرام سوختند. بعضی نه در لحظهٔ انفجار، بلکه در روزها و ماه‌ها و سال‌های بعد؛ با تن‌هایی که تشعشع در سکوت می‌خورد. میان آن همه مرگ، دختری بود به نام ساداکو که آرزو داشت زنده بماند. نشست و درناهای کاغذی ساخت؛ یکی پس از دیگری. انگار می‌شد با تا کردن کاغذ، جهانِ پاره‌شده را دوباره سرهم کرد.

درناها از هیروشیما بیرون رفتند و آرام‌آرام به نماد صلح بدل شدند؛ پرنده‌های کوچکی از کاغذ که حافظهٔ سوختگان را با خود حمل می‌کردند.

سال‌ها بعد، شاعری از داغستان، رسول گامزاتوف، به هیروشیما رفت. یادمان‌ها را دید، قصهٔ قربانیان را شنید و با اندوهی که مرز نمی‌شناخت بازگشت. بعد نوشت:
شاید سربازانی که از میدان‌های خونین برنگشتند، نمرده باشند؛ شاید به درناهای سپیدی تبدیل شده‌اند که هنوز در آسمان پرواز می‌کنند.

شعر او با صدای مارک برنس در سراسر شوروی پیچید. «درناها» فقط یک ترانه نبود؛ مرثیه‌ای بود برای همهٔ جنگ‌ها، برای همهٔ جوان‌هایی که هرگز به خانه برنگشتند. روس‌ها دهه‌ها با این ترانه گریستند، آن را در مراسم یادبود خواندند و به آن افتخار کردند؛ گویی حافظهٔ جنگ، انسان را برای همیشه از تکرار آن دور خواهد کرد.

اما تاریخ حافظهٔ ضعیفی دارد.

سال‌ها بعد، روسیه به اوکراین حمله کرد. شهرها ویران شدند، مردم کوچ کردند و دوباره صدای آژیر و موشک به بخشی از زندگی روزمره بدل شد. در یکی از همین شهرها، مجسمه‌ای بود از یک گوزن اوریگامی؛ حیوانی بتنی با ظاهری شبیه کاغذ تاخورده. نه اسلحه بود و نه قهرمان نظامی؛ فقط نشانی آرام از زندگی.

وقتی جنگ به آن شهر رسید، مردم گوزن را نجات دادند؛ همان‌طور که آدم‌ها در جنگ، عکس‌ها، کتاب‌ها و خاطراتشان را نجات می‌دهند. گوزن سفرش را در اروپا آغاز کرد و برای آوارگان شهر، تبدیل شد به آخرین تکهٔ باقی‌مانده از خانه.

و چه تناقض تلخی در این زنجیره پنهان است:
از خاکستر هیروشیما، درناهای کاغذی برخاستند.
از درناها، یکی از مشهورترین ترانه‌های ضدجنگ روسیه زاده شد.
و حالا، در جنگی دیگر، مردمانی دیگر دوباره به اوریگامی پناه برده‌اند تا خاطرهٔ شهرهایشان را زنده نگه دارند.

انگار انسان، هر بار پس از ویرانی، کاغذی برمی‌دارد و سعی می‌کند با چند تا ساده، معنایی برای رنج پیدا کند.

[MSF | خرده ریزه های آب آورده](http://ble.ir/msf405)
🔥1