•میم•
592 subscribers
15 photos
2 videos
7 links
كُن وحيداً ولا تَكُن بديلاً.
Download Telegram
می‌گویند:«فلانی هم مُرد، کشتنش، خدا باعثش را روسیاه کند.»
این جمله، به "جانِ گرفته شده" تأکید می‌کند.
با هر جان گرفته شده، یک روح رفت و چندین روح تَرَک خورد.
وقتی یکی می‌رود، کاریش نمی‌شود کرد، رفت، خدا بیامرزتش. اما وقتی یک جان گرفته می‌شود، فرق می‌کند. با هر جان، یک عشق می‌میرد. شاید می‌خواست عاشق شود! شاید هم عاشق بود، چه معلوم؟
عشق زیباست! عشق بوی زندگی می‌دهد. عشق از جنس امید است. عشق معنا می‌دهد. عشق رنج دنیا را تحمل‌پذیر می‌کند.
وقتی یک جان را می‌گیری، یک عشق را هم می‌گیری. یک عاطفه، و خروار ها احساسات دود شده به آسمان می‌روند.
وقتی یک عشق می‌رود، یک گل پژمرده می‌شود. یک قطره از قطره‌های باران کم می‌شود.
وقتی عشق می‌رود، مرگ می‌ماند. صدای فریادها بلند می‌شود. حنجره ها قطع می‌شوند. سکوت عمیق‌تر می‌شود و ما هر روز به تباهی و سیاهی نزدیک‌تر می‌شویم....
💔73🤝17🕊12👍841
اگر اساتیدِ کانال دل‌خور و آزرده نمی‌شوند، باید بگویم واقعیت این است که ما الان بیشتر از هر زمانی به افراد "ملّی" نیاز داریم. به اندازه کافی‌، از چپ‌ها دیدیم و خواندیم که چقدر بدبختی برای‌مان آوردند. چه کمونیست‌ش باشد چه سوسیال دموکرات‌ش.
به قول عزیزی، اولی بدون رأی سرت را می‌بُرَد، دومی رأی می‌گیرد و بعد می‌بُرَد.
جای زخم امت‌گرا ها هم حالا حالا ها خوب نمی‌شود. من ایرانی‌ام و برای من ایران مهم است نه فلسطین. وقتی اقتصاد و سیاست من داغون است، وقتی ایرانِ من فراموش شده، من ترجیح می‌دهم شاهنامه بخوانم. سیر و سفر های عرفانی مولوی به درد من نمی‌خورد.
80🫡12💔10🤝9👍54👌1
توصیف‌ش کمی سخت و عجیب است، این‌که بگویم:«آدم‌هایی هستند، که تنهایی را دوست دارند ولی نمی‌خواهند تنها بمانند.»
تجربه برای من ثابت کرده، بیشتر این آدم‌ها، دُچار رابطه‌های مجازی‌ای می‌شوند که اغلب چیزی جز شکست و تنفر و بدبینی، حاصلی ندارد.
رابطه‌هایی که فقط می‌شنوی، "دیدن مصنوعی" تجربه می‌کنی، احساساتی می‌چشی که با یک غبار غلیظی رویش پوشانده شده است.
این‌که به یکی "بنویسی" دوستت دارم، فاصله‌هاست تا به رویش "بگویی" دوستت دارم.
تعارف که نداریم با هم؛ با این جور دوستت دارم نوشتن‌ها، حالا حالا ها چیزی درست نمی‌شود، از یک جایی به بعد به بوسه و بغل نیاز می‌شود. این‌جا، همان سردی‌های اواسط رابطه هاست، چون روح و بدن، از دیدن‌های مصنوعی پر شده، زیادی شنیده ولی "لمس" نکرده.
من نمی‌توانم نسخه کلی بپیچم، اما تَه کلام این‌که این‌جور روابط که اغلب به زوال می‌رسند، نه تنها مارا پخته‌تر نمی‌کنند؛ بل‌که بدبین‌تر، عصبی‌تر و ناسازگار‌تر با دنیای واقعی می‌کنند.
79💔21👍14🤝131🕊1🫡1
سه چهار سال پیش، سر کلاس اقتصاد دهم یک مفهومی یاد گرفتیم به نامِ "هزینه در رفته".
هزینه‌ای هست که به صورت واضح، یعنی از دست‌مان در رفته و دیگر کاری نمی‌شود کرد. این را هم یاد گرفتیم که "هزینه‌ی در رفته، نباید به تصمیمات آینده‌مان تأثیر بگذارد."
در واقع چیزی که گذشته، گذشته و نمی‌شود کاری‌ش کرد. باید آینده را بچسبی و هر هزینه‌ای که در گذشته دادی را فراموش کنی.
این حکایت خیلی‌هاست، که الان به پوچ بودن ایدئولوژی محبوب‌شان، جلّاد بودن صنم‌شان و خون آلوده بودن حکومت‌شان پی برده‌اند، اما چون قبلا برای‌ش هزینه داده‌اند، وقت گذاشته‌اند و "باور" کرده‌اند، دیگر راهی برای برگشت نمی‌بینند.
پول را می‌توان جبران کرد، زمان را می‌توان فراموش کرد، اما باورهای سقوط کرده، جان آدم را مور مور می‌کنند. این‌که سال‌ها سنگ فلان آدم را به سینه بزنی و خودت را جان فدا خطاب کنی، و امروز بفهمی همان آدم، وقت‌ش که برسد به تو که هیچ‌، به مادرت هم رحم نمی‌کند، دل آدم را خون می‌کند.
می‌خواهم بگویم هنوز هم دیر نیست؛ انّ الله لا یغیّر ما بقوم حتی یغیّروا ما بانفسهم.
چه زنده باشم و چه خفته در خاک، برای‌م فرقی نمی‌کند، امّا این‌جا چه من باشم و چه نباشم، "محکوم به آزادی است."
65🕊2118🤝17👍8💔3🫡1
باید یاد بگیریم که بزرگ‌ترین طلب ما از این دنیا، "آزادی" باشد. آزادی یعنی حق مالکیت فرد. آزادی مادر ارزش‌هاست. آزادی از عدالت و نان سر تر است. آزادی حق طبیعی هر انسانی هست. دادنی نیست، بل‌که گرفتنی‌ست. فرقی نمی‌کند کی هستی، اهل کجای این سرزمینی و به چه زبانی صحبت می‌کنی. مادامی که آزاد نیستی، زندگی ناقص، چرک و تهوع‌آور است. ما از این بند و حصار طلب رهایی داریم و دیر یا زود آزاد خواهیم شد. دانشجو، بازاری، مذهبی و هر شهروند ایران، آزادی حق همه ماست و باید بگیریم.
70🕊23🤝2019👍4💔2
پیام جالبی دریافت کردم. در ادامه‌اش متن زیر را بخوانید.
💔69
•میم•
پیام جالبی دریافت کردم. در ادامه‌اش متن زیر را بخوانید.
پنج شش سالم بود. پدر یک گوشی نوکیا داشت. یک بازی معروف در این گوشی‌ها بود که نمی‌دانم شما بهش چه می‌گفتید، ما می‌گفتیم بازی "توپ".
یک رمزی داشت، می‌زدی و از مردن مصون می‌شدی. در واقع یک خط مارپیچ را به یک خط راست تبدیل می‌کردی. راه ساده می‌شد.
مادر رمزش را بهم یاد نمی‌داد، می‌گفت باید خودت تلاش کنی و به آخر مرحله برسی، رمز زدن تقلّب هست. نامردی هست.
رمز را بعد چند مدت طولانی، یاد گرفتم اما این حرف مادر درسی شده بود به زندگیم، در واقع مغزم قدرت پردازش این جمله را در آن موقع نداشت، جمله حفظ کرده بودم. بزرگ شدم و کم کم معنای جمله برای‌م واضح و بی‌پرده شد. در واقع، فهمیدم برای رشد و بزرگی و موفقیت، باید تلاش کنم نه "دستمال‌کشی." و نه خا* مالی."
من تا الان به هر موفقیّتی رسیده‌ام، مدیون تلاش‌م، خدای‌م و خانواده‌م بوده‌ام.
من یاد گرفته‌ام خدا، خانواده، میهن و آزادی برای‌م مقدس باشند. در واقع، من هم می‌توانستم پلّه‌های ترقی را با چند شعار و عضویت در چند مکان که خودتان بهتر از من می‌دانید چیست و کجاست، خیلی سریع طی کنم اما الله را شاکریم که "شرف" داریم و دست‌مان به خون آلوده نیست. زندان و گونی که سهل است؛ به قول جناب سعدی:
گر من فدایٍ جانِ تو گردم دریغ نیست
بسیار سر که در سرِ مهر و وفا رود.
ای ایرانِ من.
122🤝28🫡27🕊18💔169👍4👌2
امروز این ویدیو را دیدم، قلبم تیر کشید.
افلاطون، خدا را به «مثال خیر» تشبیه می‌کرد. یعنی همه چیز در پرتوی خدا عصاره حقیقت را می‌چشند. خدا مثل خورشید است؛ روشنایی هم شبیه خورشید است اما خود خورشید نیست. وقتی خوب هست(روشنایی)، خوب‌تر هم هست.(خورشید)
حالا اگر بد هست، بدتری نیز وجود دارد؟
گوشه کنار رمان‌ها، داستان‌ها و کتاب‌های تاریخی که خوانده‌ایم، خیلی‌هامان به این نتیجه رسیده‌ایم که "فلان شخصیت داستان یا فلان فرد در تاریخ، چرا ان‌قدر بی‌اخلاق و تنفّر آور است؟"
کم‌تر کسی پیدا می‌شود که از هیتلر و استالین به نیکی یاد کند. وقتی هیتلر میلیون‌ها انسان را سوزاند، نه دین توانست جلویش را بگیرد، نه ایمان، نه عقل و نه حتی وجدان! وقتی استالین به گوشه مبلش تکیه داده بود سیگار برگ می‌کشید، دستور شکنجه میلیون‌ها آدم را می‌داد و ککش هم نمی‌گزید.
قدرت کور می‌کند. قدرت اخلاق را تکه تکه می‌کند و به جوب می‌ریزد. قدرت که دست نااهلش باشد، حتی خدا هم جلودارش نیست.
اخلاق سقوط می‌کند؛ جانِ انسان‌ها در مقابل دیکتاتور‌ها، مثل یک تکه پخته از سینه مرغ است، می‌برند و می‌خورند.
این‌ها بد هستند و بدتر‌ها بی‌غیرت‌هایی هستند که سکوت می‌کنند.
💔49🤝191817👍4🕊3
بدبختانه تعریف آزادی در بین ما نوجوان و جوان‌ها بد به رواج افتاده است. وقتی می‌گوییم آزادی و احترام به حق مالکیت فرد، تجزیه‌طلب صدایش را کلفت می‌کند و آزادی می‌طلبد. تمامیت ارضی ایران برای ما حکم ناموس را دارد. از تبریز و زنجان و اردبیل بگیر تا ارومیه و کردستان و کرمانشاه، همه جان‌مان فدای مرز‌ها و مردم ایران است.
قضیه جایی خنده‌دار می‌شود، که چپ‌ها و ارزشی ها به کسی که وسط خیابان برای ایران فریاد زد و گلوله خورد، می‌گویند فاشیست!
ما داریم در دو جبهه می‌جنگیم. جوانی‌مان به تاراج رفته و دست هر دو گروه کثیف را از ایران کوتاه می‌کنیم؛ چون نه تنها خودشان، بل‌که ایدئولوژی‌هاشان هم به نفع ایران و مردم ایران نیست. برای ما خدا، خانواده، میهن و آزادی مقدس است و هر کسی که این‌هارا زیر پا گذاشت، به تخم‌راست‌مان هم نیست و برود به درک.
101🫡26🤝2517😁15👍12🕊1
دریا دریا غصه دارم. عاجزم از قصه‌گویی احوالاتم برای هر کسی. مثل غریبی هستم که مادرم رفته و احساس می‌کنم هنوز هست. انگار درون یک برزخ بی‌انتها، بلاتکلیف نشسته‌ام و زار زار می‌گریم...
💔48🕊1821🤝1
روز‌ها می‌گذرد. آدم‌ها عوض می‌شوند. هر چند با خون دل، ایران را می‌سازیم؛ اما پان‌ترک هیچ‌وقت آدم نبوده و نخواهد شد.
👍2012🕊2🤝1
چطور به بعضی "ایرانی" زاده در مناطق ترک‌نشین کشور از جمله تبریز توضیح بدهم که هیچ الزامی ندارد ترک باشی و طرفدار تراکتور تبریز باشی؟!
وقتی سر چنین مسائل آزادی انتخاب هنوز داریم با هم بحث و جدل می‌کنیم، یعنی "هنوز آزاد نیستیم."
در واقع، خیلی سخت هست قانع کردن کسی که هویت قومی خود را بالاتر از هویت ملی تعریف می‌کند.
من اوّل ایرانی‌ام و برای من ایران و ایرانی مهم است.
برای آزاد بودن باید آزاد اندیشید. کسی که فریاد آزادی سر می‌دهد، باید ابتدا خودش را از بند تفکر محصور و دیکتاتوری ذهن برهاند.
سوال "ترک باشی و طرفدار تراکتور نباشی؟" یعنی نقض آزادی.
من ترک هستم. طرفدار استقلال هستم و از باختن تراکتور به عنوان رقیب‌م خیلی هم خوشحال می‌شوم.
31👍11🕊4👌2🫡21🤝1
"دیدی آن قهقههٔ کبکِ خرامان حافظ؟
که ز سرپنجه‌ی شاهینِ قضا غافل بود"
8
این‌جا پناه‌گاه امنِ من شده.
بی‌زارم از ارتباط با این احمق‌های واقعی.
این‌جا من، منم. با هر احدی دو کلام سخن می‌پرانی، یا از لای پای فلان دختر حرف می‌زند، که چقدر برای‌ش می‌چسبد، یا با سواد سیاسی نداشته‌اش قلبمه سلبمه حکم می‌دهد حق و باطل کیست.
دلخوشی‌م شده یک لیوان چای و اندکی سکوت، ورقی کتاب و شکوفه‌ی درخت‌های آلبالو.
بهار زایش سفیدی‌ست. بهار صدای گنجشک‌های روی درخت‌هاست. بهار صدای خوردن باران روی سنگ‌هاست. اما به قول او:«این بهارِ ما از پاییز هم خزان‌تر بود...»
🕊5
رفته بودم کتاب‌فروشی.
یعنی همیشه می‌‌روم.
دلم تنگ شود، خشم‌آلود باشم و در هر احوالاتی، حتی نگاه کردن به قفسه‌ها می‌چسبد.
گفت:«چه خوب شد اومدی، یه رمان جدید آوردم برو بشین و بخون، خوراک خودته. ولی یکمی صبر کن مشتری‌هارو راه بندازم بعدش حرف بزنیم.»
نشستم و از بس غیرِ معمول شلوغ بود که گمانم نیم‌ساعت طول کشید.
گفت:«خدا کنه نت‌ها همیشه قطع باشه، بازارمون خوبه. "از وقتی نتا قطعه ملت هجوم بردن به کتاب خوندن. کتاب‌های درست و درمونی هم نمی‌خونن ولی خب من که هدفم فروختنه. کاش همیشه می‌خوندن. باور می‌کنی اگه همه‌شون بخونن همه چی درست می‌شه؟ راز یه ملت نادونی مثل ما اینه که بخونیم و یاد بگیریم و عمل کنیم.»
ناروا هم نمی‌گفت. ملتی که کتاب را جایگزین موقت اینستاگرام می‌کند تا حوصله‌ش سر نرود، هر چقدر بدبختی سرش بیاورند هم نه می‌فهمد و نه حرف می‌زند.
می‌شود ملتی که درود بر احمدی‌نژاد می‌فرستد، چون یارانه داد و این حماقت سر و ته‌ش معلوم نیست. می‌گویند:«انشالله درست می‌شود.» و همین‌جور سواری می‌دهیم و خواهیم داد.
گفت:«بیا، سفر به انتهای شب سِلین، چاپ اول با ترجمه غبرایی، بدون سانسور.»
گفتم:«خدانگهدار.»
7
نشستم و به دخترک چشم دوختم. از روی گُل‌ها پرید و روی چمن افتاد. و این سکانسی از زندگی ما بود. علف‌هایی که جان دارند و جان‌شان مثل گُل قیمتی ندارد.
علف‌هایی که زیر‌ِ پایِ همه جان می‌دهند و فراموش می‌شوند.
این‌جا کجاست مادر؟
یک با یک مساوی نیست.
ایران یعنی سرزمین غصه‌ها.
💔6
به گفته یکی از این مسئولین نمی‌دانم چه کاره، قطعی اینترنت روزانه حدأقل پنجاه میلیون دلار به کسب و کارهای اینترنتی آسیب می‌زند. (اگر اشتباه نکرده باشم.)
دولت در اعتراضات دی‌ماه به دلیل قطعی اینترنت، متعهد شد خسارت کسب و کارها را جبران می‌کند(و نمی‌دانم، کرد؟)
این دفعه هم متعهد به جبران خسارات شده.
اما سوال این‌جاست، با چه پولی؟!
می‌شود رو راست به ما بگویید این پول از کجا می‌آید وقتی شما در تنظیم بودجه سازمان ها سر هر هزار تومان چانه می‌زدید؟
سر هر جا بهانه می‌آورید که کسری بودجه داریم، رفاهیات و افزایش حقوق تورم می‌آورد اما الان با چه پشتوانه‌ای می‌خواهید خسارت جبران کنید؟
پول چاپ می‌کنید تا دوباره تورم چند صد درصدی با خورد مردم بدهید و برینید به زندگی نداشته‌مان؟ یا همان کون‌سفید‌های سیم‌کارتِ سفید دارِ سرمایه‌دار قرار است برای‌تان سرمایه بدهند؟
اینترنت لعنتی رو باز کنید.
7
•میم•
رفته بودم کتاب‌فروشی. یعنی همیشه می‌‌روم. دلم تنگ شود، خشم‌آلود باشم و در هر احوالاتی، حتی نگاه کردن به قفسه‌ها می‌چسبد. گفت:«چه خوب شد اومدی، یه رمان جدید آوردم برو بشین و بخون، خوراک خودته. ولی یکمی صبر کن مشتری‌هارو راه بندازم بعدش حرف بزنیم.» نشستم و…
آدم باید خیلی ذلیل باشد که حسرت سالهای به خصوصی از عمرش را بخورد. ماها می‌توانیم با رضایت خاطر پیر شویم. مگر دیروز آش دهن سوزی بود؟ یا مثلا پارسال؟ عقیده ات غیر از این است؟ افسوس چه را بخوریم؟ ها؟ جوانی؟ ما هرگز جوان نبودیم!

سفر به انتهایِ شب، لویی فردینان سلین
💔3
بچه که بودم، یه گنجشک رو با سنگ کشتم.
روی سیم برق وایساده بود، سنگ رو نشونه گرفتم تا بزنمش و فکرشم نمی‌کردم بهش بخوره، اما خورد. هدفمم این بود که بخوره.
افتاد، جون داد و مُرد.
بردمش خاکش کردم که روی زمین سگ و گربه نیفتن به جونش. کلی هم گریه کردم که چقدر احمق و نادانم. هیچ‌وقت اون صحنه یادم نمی‌ره و نرفته.
فکر کنم این همه غم و غصه، مکافاتِ جنایتیه که اون موقع کردم.
💔42
هایده می‌گوید:«کی می‌آد به حرف‌های من گوش بده؟! آخه من غریبه هستم با همه.»
تَه‌توی زندگی من و انبوهِ من‌ها را همین جمله خلاصه کرده. صبحِ بی‌خدا از خواب بی‌دار شو. حرف بزن و لب‌خند. لعنتی. این زندگی لب‌خند خور نیست. همه‌ش تظاهر برای ارتباط و گذراندن این نکبت. تظاهر و تظاهر و تظاهر. شنیدن مزخرفات و چرندیات یک مشت معلوم‌الحال. حرف زدن در عین تنفر. نگاه کردن در عین بی‌نیازی. اجبار و اجبار. احمق‌های واقعی.
انگار این دنیا هفت تا پوسته دارد و هر چه به پایین‌تر می‌روی، عِینِ دریا، تاریک و تاریک، ساکت و ساکت‌تر می‌شود.
من متعلق به همین پوسته هفتمم.
من زاده افکارمم. من به این واقعی‌های لعنتی تعلق ندارم.
ک. خوار ارتباطات و شنیدن صدای‌‌ خیلی‌ها. من یعنی غم و غم یعنی شب و سکوت و خیال.
2