زندگی برایت بر روی ریتمی کند و تهی از امید میرقصید. البته درست قبل از آنکه نوازنده ای از جهانِ زیبایی ها، ارکستر زندگیات را به دست بگیرد.
مردی جوان، نویسنده و انگلیسی زبان.
نخست برای ثبت نوشتار درباره ی شهر ات آمده بود. اینکه جریان زندگی در آنجا چطور است.
آمده بود تا بوی نان تازه را بنویسد. تا زمزمه ی نسیم میان علفزار هارا ثبت کند. تا هاله ی امید در روز های دعایِ یکشنبه هارا به نوشتار در آورد.
اولین بار او را بعد از مراسم دیدی. دومین بار در صف نانوایی و سومین بار؟ بر روی تپه به هنگام غروبِ مرواریدِ طلایی.
قرار نبود آن کشش از ناکجا آباد پیدایش شود. قرار بر این نبود که نگاه های گاه و بیگاه میانتان رد و بدل گردد.
اما هردو زمانی به خود آمدید که شهد عشق از کلماتِ میان نامه هایتان میچکید و راه گریزی از آن نبود. دیگر نبود.
یک برنامه ریزی اشتباه و یک بی دقتی، نامهای را به دست کشیشی سپرد که برخلاف آنچه که باید، نامه را خواند.
این عشق گناه بود. مثل هرچیز دیگری که وقتی توان تحمل زیبایی آن نبود، آن را "گناه" مینامیدند.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به لئون نیکولایویچ.
از طرف لوتوس
🕊1
آغوش طبیعت همیشه برای همگان باز بوده و هست و خواهد بود. چه خائنان به این اعتماد و چه آنان که بیپروا به آن عشق میورزند.
قلمت افکارت را بر هرچه که میتوانست میکشید. اشعاری که گواه از طوفانِ گاهی آرام و گاهی سهمگین ذهنت بود. اما هنوز طوفان.
نه طوفانی از جنس ندانستن که چطور خلق کنی. بلکه طوفانی از خشم از آنچه تو میدیدی و تنها میتوانستی با اشعارت آنها را فاش کنی.
دروغ های پیچیده در برگ "مقربِ درگاه خداوند" و فریب هایی در لباس کمک. همه در اشعار تو پیدا میشد و مردم را آگاه و آگاه تر میکرد.
اما سود مردان زمانه در "ناآگاهی" مردم بود و بهترین کار؟ از بین بردن این منبعِ روشنی بخشِ حقیقت.
تو.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Celestial lust
از طرف لوتوس
تو منتخب پروردگار برای اجرای عدالت در زمین بودی.
لااقل، این آن چیزی بود که دربارهات میگفتند.
قاضیای عادل که شهره اش برای همگان آشنا و انکارناپذیر بود.
اما هر ترازویی دو کفه دارد و کفه ی زندگی تو بر مردم پنهان بود.
کلبهای پنهان در قلبِ پاک و سبز جنگل، میزبان تو و آنچه بود که در آنجا نگهداری میکردی.
قفسه هایی سنگین از قدمت و زحمتِ پشت تک تک شیشه هایش که آکنده از انواع گوناگون سموم بودند.
سمومی از مار هایی که آنجا مهمان و نگهبان راز مخفی تو بودند.
بسیار طول کشید تا جامعه متوجه شود، مردنِ گناهکارانی که تو حکمشان را میدادی، نه از خشم پروردگار بلکه از یأس قاضیای بود که اشرف مخلوقات را در پی کار هایی خارج از آنچه که برایش آفریده شده بودند میدید.
و این یأس، سمی بود که مخفیانه وارد بدن متهم میشد و او را از پا در میآورد.
در نهایت، تو "قاتل" و "سواستفاده کننده از اعتماد مردم" شناخته شدی اما هیچکس هیچوقت آغوشِ مار سیاهِ محبوبت به دور شیشهی سفید رنگ را ندید.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به nowhere
از طرف لوتوس
داشتنِ نگاهی متفاوت به جزئیات زندگی، از خصوصیات تو بود.
اینکه آشپزی را صرف پختن غذایی برای خوردن و زنده ماندن نبینی و آن را با هرچه از زمان و عشق داری لبریزش کنی.
کسی نمیپرسید آشپز کیست یا چه دستوری دارد. مردم تنها از عطر دلانگیز و طعم دلنشین هنر دستانت لذت میبردند.
... تا قبل از آن غروبی که پرده از رازِ کلبه ی کوچکت برداشته شد.
در پس رایحه ی ادویه ها، اتاقکی بود مخصوص هنرمندان آن عصر. جایی که زبان اعتراض، هنر بود و بیداری در پس رنگ و کلمات.
چه کسی به آشپزخانه ی کوچکت شک میکرد؟ هیچکس!
پس دل و خانه ات پناهگاهی شد برای کسانی که فریادِ خاموش اعتراض را به دستِ نسیمِ هنر میدادند. حامی اشخاصی بودی که مردم را مخفیانه بیدار میکردند.
دست بی رحم روزگار، همه چیز را لو داد.
به هنگام بامداد، تو و تمام هنرمندان به دار آویخته شدید. اما همچنان گرمایِ مهربانی و حمایتت، بر روی قلموی کنار بشقاب خالی غذا احساس میشد.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به خوابگرد
از طرف لوتوس
"تا چشم کار میکنه، همش حماقته!"
روزی نبود که به درگاه همان خدایی که مردم هر یکشنبه برای بخشیده شدن توسطش—همانطوری که کلیسا معتقد بود—التماس میکردند، بروی و تبعیت کورکورانه را نبینی! عقایدی پوسیده که هیچ یک نه برای رضایت خدا بلکه برای خدای ساختگی افراد کلیسا بود.
کاش میشد مردم را از غفلت بیدار کرد اما کسی که میخواست خواب باشد را درمانی نبوده و نیست.
طاقتت تمام میشود و دست آخر، به میدان شهر میروی تا از مردم بخواهی به خود بیایند.
پدر برایت طلب بخشش از خداوند را میکند و معتقد است جوانی و خام.
اما نه هنگامی که با فحاشی به رویش تف کردی و او را مسبب تمام بدبختی ها دانستی!
عجب بی احترامیای.
شاید روزها، ماه ها، حتی سال ها و قرن ها طول بکشد تا مردم بفهمند، گاهی افرادی که همه فکر میکنند او منجی عالم است، درواقع حتی لایق یک تف روی صورت هم نیستند!
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به 𝐻𝑜𝑢𝑠𝑒 𝑜𝑓 𝑀𝑎𝑝𝑙𝑒 𝐿𝑒𝑎𝑣𝑒𝑠
از طرف لوتوس
"امید" تورا زنده نگه نداشت.
بلکه آن "انتقام" بود.
انتقام از آنان که به ناحق در پس اعتراضات از اشراف کشته شدند. انتقام برای دیدن سواستفاده گری های حاکمان دوران. انتقام از برده داری. انتقام از آنان که خانه ات را سوزاندند فقط چون در طبقه ای که تعیین کرده بودند نبودی: اشرافی.
باید زنده میماندی و مسببش را پیدا میکردی. باید سایه ی مرگ را روی جسم پوشیده از لباس ابریشمی "ارباب" میدیدی. باید سوختن زمین هایش را تماشا میکردی. باید شاهد نابود شدن اموالش در آتش سوزان خشمت میبودی.
صبوری و انتقام، دو بُعد جدا نشدنی، دست آخر تورا به آنچه میخواستی رساند.
برایت مهم نبود به چه جرمی طناب به دور گردنت میرفت. قتل؟ آتش زدن زمین ها و خانه های یک اشراف زاده؟ مهم نبود.
تمام آنچه که اهمیت داشت، آن برق تشکر و امید بر چشم مردمان مقابلت بود. همان که خاکستری روی خشمی بود که شعلهاش، با اعدام تو برافروخته تر شد.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Detective souls
از طرف لوتوس