Answers
4 subscribers
10 photos
72 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلمات مضحک بودند. حروفی بی سر و ته که هر یک آوایی داشتند به خیال آنکه پیام و ارتباط را شکل دهند.
چه سودی در کلمات بود اگر فهمی برایشان در را باز نمی‌کرد تا میزبان باشد؟
کلام تو تبدیل به نوای موزون در طبیعت شد.
به نوت های روی برگه های قدیمی.
و رفته رفته؟ تو با موسیقی سخن می‌گفتی. با زبانی جهانی فارغ از مورد خطاب قرار دادن قومی خاص. فارغ از محدودیت و قابِ تنگنای کمبود ها.
آیا در آن گناه وجود داشت؟ آیا به زبان آوردن احساسات با چیزی جز کلمات، ناپسند بود؟
بله؛ برای کسانی که نمی‌توانستند آن را کنترل کنند، گناهی نابخشودنی یود! برای کسانی که دیدند زبانِ قلب نمی‌تواند تحت سلطه ی آنان باشد، چه چیزی آسان تر از آنکه کار تورا "گناه" بنامند؟
چه چیزی آسان تر از آنکه جانت را بگیرند؟
اما برای کسی که پیچ و تاب طناب را خطوط و خود را نوت های موسیقی می‌داند، مرگ ناشناخته ترین آشنایی بود که می‌توانست آن را بنوازد.


تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Lullaby Writer
از طرف لوتوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می‌گویند عشق آخرش خوش است. عشق ریه هایت را از هوایِ امید پر می‌کند. عشق زیباست.
اما آیا چنین است؟ آیا آنچه تو تجربه کردی عشق نبود؟ آیا آنچه از عشق گفته اند دروغ بود؟
دل در گرو کسی می‌گذاری که موج دریا برایت در برابر گیسوانش هیچ است و هیچ شبنمی روی گلبرگ های صبحگاهی به لطافت لبخند او نیست.
شاید اندوه و عشق، دو دشمن دیرینه بودند تا با قدرت‌نمایی نشان دهند کدام يک غالب بر زندگی‌ انسان می‌شود.
آزار و اذیت مردم هرروز بیشتر و بیشتر می‌شود چون به گلبرگ لطیف زندگی ات، تهمت "بدکاره" بودن می‌زدند و تو نیز به هردری میزدی تا از آنجا بروید.
دست آخر، با خبری خوش از ترک آن شهر به خانه می‌روی غافل از آنکه میزبان تو اینبار جسم بی جان امید زندگی ات بود.
خنجرت از سر خشم و قدرت اندوه، رودِ باریک خونِ گردن مسبب آن اتفاق را پاره می‌کند. اما زمانی که میخواستی به زندگی خودت پایان دهی، دستگیر میشوی و صبح روز بعد، طناب دار تورا به زندگی ابدی ای می‌فرستد که امید داشتی آن را با همان یک نفر شریک شوی.

تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Der idiot
از طرف لوتوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی تکه های کوچکی از کاغذ های بریده شده و گاهی نوشته هایی حک شده با زغال بر روی دیوار های قدیمی شهر.
جملاتی کوتاه که مردم را به فکر فرو می‌برد و حکومت را هرلحظه بیشتر به سمت و سوی تشویش.
کسی نمی‌دانست این کلمات از جانب کیست. چه کسی چنین سخنانی را از خودش به جای می‌گذاشت؟
فردی ناشناس که کلماتش مردم را بیدارتر از قبل میکرد و درنهایت سربازان را به حرکت واداشت تا سرمنشأ را پیدا و ریشه اش را نابود کنند.
در نهایت، جسم بی جانت به "درس عبرت" در میدان شهر مبدل شد. اما هیچ اعدامی نمی‌توانست نبض حیاتِ آنچه تو در ذهن ها کاشته بودی را به مرگ بکشاند.


تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به خطای دید
از طرف لوتوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کورکورانه دنبال کردن؟ نه!
کلیسا برچسب "گناه" و "برای رضایت پروردگار" را روی اعمالی که خود میخواست میزد و تو از طرفی نیز، نمیتوانستی مردم را مواخذه کنی.
تغییر عاداتی که انسان با آن بزرگ میشود سخت بود اما تلاش برای بهبود آنها، آسان ترین کار برای تو.
چرا گناه است؟ چرا می‌گویند برای خشنودی خداست؟ آیا واقعا خطا است؟ آیا به طور حقیقی آن اعمال موجب رضایت پروردگار میشد؟
یا برای خوشحالیِ خدای دروغینی بود که کلیسا بذرش را در خاکِ کوته فکری و ضعفِ مردم می‌پروراند؟
ماه پشت ابر نمی‌ماند اما پنهان کنندگان آن نیز، از فاش کننده‌ای که تو باشی نیز راضی نبودند!
علت حکمی برایت صادر شد؟ تو داشتی "سخنان پروردگار" را زیر سوال می‌بردی!

تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به memento mori
از طرف لوتوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی برایت بر روی ریتمی کند و تهی از امید می‌رقصید. البته درست قبل از آنکه نوازنده ای از جهانِ زیبایی ها، ارکستر زندگی‌ات را به دست بگیرد.
مردی جوان، نویسنده و انگلیسی زبان.
نخست برای ثبت نوشتار درباره ی شهر ات آمده بود. اینکه جریان زندگی در آنجا چطور است.
آمده بود تا بوی نان تازه را بنویسد. تا زمزمه ی نسیم میان علفزار هارا ثبت کند. تا هاله ی امید در روز های دعایِ یکشنبه هارا به نوشتار در آورد.
اولین بار او را بعد از مراسم دیدی. دومین بار در صف نانوایی و سومین بار؟ بر روی تپه به هنگام غروبِ مرواریدِ طلایی.
قرار نبود آن کشش از ناکجا آباد پیدایش شود. قرار بر این نبود که نگاه های گاه و بیگاه میان‌تان رد و بدل گردد.
اما هردو زمانی به خود آمدید که شهد عشق از کلماتِ میان نامه هایتان می‌چکید و راه گریزی از آن نبود. دیگر نبود.
یک برنامه ریزی اشتباه و یک بی دقتی، نامه‌ای را به دست کشیشی سپرد که برخلاف آنچه که باید، نامه را خواند.
این عشق گناه بود. مثل هرچیز دیگری که وقتی توان تحمل زیبایی آن نبود، آن را "گناه" می‌نامیدند.

تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به لئون نیکولایویچ.
از طرف لوتوس
🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آغوش طبیعت همیشه برای همگان باز بوده و هست و خواهد بود. چه خائنان به این اعتماد و چه آنان که بی‌پروا به آن عشق می‌ورزند.
قلمت افکارت را بر هرچه که می‌توانست می‌کشید. اشعاری که گواه از طوفانِ گاهی آرام و گاهی سهمگین ذهنت بود. اما هنوز طوفان.
نه طوفانی از جنس ندانستن که چطور خلق کنی. بلکه طوفانی از خشم از آنچه تو می‌دیدی و تنها می‌توانستی با اشعارت آنها را فاش کنی.
دروغ های پیچیده در برگ "مقربِ درگاه خداوند" و فریب هایی در لباس کمک. همه در اشعار تو پیدا میشد و مردم را آگاه و آگاه تر میکرد.
اما سود مردان زمانه در "ناآگاهی" مردم بود و بهترین کار؟ از بین بردن این منبعِ روشنی بخشِ حقیقت.
تو.

تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Celestial lust
از طرف لوتوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو منتخب پروردگار برای اجرای عدالت در زمین بودی.
لااقل، این آن چیزی بود که درباره‌ات می‌گفتند.
قاضی‌ای عادل که شهره اش برای همگان آشنا و انکارناپذیر بود.
اما هر ترازویی دو کفه دارد و کفه ی زندگی تو بر مردم پنهان بود.
کلبه‌ای پنهان در قلبِ پاک و سبز جنگل، میزبان تو و آنچه بود که در آنجا نگهداری میکردی.
قفسه هایی سنگین از قدمت و زحمتِ پشت تک تک شیشه هایش که آکنده از انواع گوناگون سموم بودند.
سمومی از مار هایی که آنجا مهمان و نگهبان راز مخفی تو بودند.
بسیار طول کشید تا جامعه متوجه شود، مردنِ گناهکارانی که تو حکمشان را میدادی، نه از خشم پروردگار بلکه از یأس قاضی‌ای بود که اشرف مخلوقات را در پی کار هایی خارج از آنچه که برایش آفریده شده بودند می‌دید.
و این یأس، سمی بود که مخفیانه وارد بدن متهم میشد و او را از پا در می‌آورد.
در نهایت، تو "قاتل" و "سواستفاده کننده از اعتماد مردم" شناخته شدی اما هیچکس هیچوقت آغوشِ مار سیاهِ محبوبت به دور شیشه‌ی سفید رنگ را ندید.

تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به nowhere
از طرف لوتوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داشتنِ نگاهی متفاوت به جزئیات زندگی، از خصوصیات تو بود.
اینکه آشپزی را صرف پختن غذایی برای خوردن و زنده ماندن نبینی و آن را با هرچه از زمان و عشق داری لبریزش کنی.
کسی نمی‌پرسید آشپز کیست یا چه دستوری دارد. مردم تنها از عطر دل‌انگیز و طعم دلنشین هنر دستانت لذت می‌بردند.
... تا قبل از آن غروبی که پرده از رازِ کلبه ی کوچکت برداشته شد.
در پس رایحه ی ادویه ها، اتاقکی بود مخصوص هنرمندان آن عصر. جایی که زبان اعتراض، هنر بود و بیداری در پس رنگ و کلمات.
چه کسی به آشپزخانه ی کوچکت شک میکرد؟ هیچکس!
پس دل و خانه ات پناهگاهی شد برای کسانی که فریادِ خاموش اعتراض را به دستِ نسیمِ هنر می‌دادند. حامی اشخاصی بودی که مردم را مخفیانه بیدار می‌کردند.
دست بی رحم روزگار، همه چیز را لو داد.
به هنگام بامداد، تو و تمام هنرمندان به دار آویخته شدید. اما همچنان گرمایِ مهربانی و حمایتت، بر روی قلموی کنار بشقاب خالی غذا احساس میشد.

تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به خواب‌گرد
از طرف لوتوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"تا چشم کار میکنه، همش حماقته!"
روزی نبود که به درگاه همان خدایی که مردم هر یکشنبه برای بخشیده شدن توسطش—همانطوری که کلیسا معتقد بود—التماس می‌کردند، بروی و تبعیت کورکورانه را نبینی! عقایدی پوسیده که هیچ یک نه برای رضایت خدا بلکه برای خدای ساختگی افراد کلیسا بود.
کاش میشد مردم را از غفلت بیدار کرد اما کسی که میخواست خواب باشد را درمانی نبوده و نیست.
طاقتت تمام میشود و دست آخر، به میدان شهر می‌روی تا از مردم بخواهی به خود بیایند.
پدر برایت طلب بخشش از خداوند را میکند و معتقد است جوانی و خام.
اما نه هنگامی که با فحاشی به رویش تف کردی و او را مسبب تمام بدبختی ها دانستی!
عجب بی احترامی‌ای.
شاید روزها، ماه ها، حتی سال ها و قرن ها طول بکشد تا مردم بفهمند، گاهی افرادی که همه فکر می‌کنند او منجی عالم است، درواقع حتی لایق یک تف روی صورت هم نیستند!

تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به 𝐻𝑜𝑢𝑠𝑒 𝑜𝑓 𝑀𝑎𝑝𝑙𝑒 𝐿𝑒𝑎𝑣𝑒𝑠
از طرف لوتوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"امید" تورا زنده نگه نداشت.
بلکه آن "انتقام" بود.
انتقام از آنان که به ناحق در پس اعتراضات از اشراف کشته شدند. انتقام برای دیدن سواستفاده گری های حاکمان دوران. انتقام از برده داری. انتقام از آنان که خانه ات را سوزاندند فقط چون در طبقه ای که تعیین کرده بودند نبودی: اشرافی.
باید زنده می‌ماندی و مسببش را پیدا میکردی. باید سایه ی مرگ را روی جسم پوشیده از لباس ابریشمی "ارباب" می‌دیدی. باید سوختن زمین هایش را تماشا میکردی. باید شاهد نابود شدن اموالش در آتش سوزان خشمت می‌بودی.
صبوری و انتقام، دو بُعد جدا نشدنی، دست آخر تورا به آنچه میخواستی رساند.
برایت مهم نبود به چه جرمی طناب به دور گردنت می‌رفت. قتل؟ آتش زدن زمین ها و خانه های یک اشراف زاده؟ مهم نبود.
تمام آنچه که اهمیت داشت، آن برق تشکر و امید بر چشم مردمان مقابلت بود. همان که خاکستری روی خشمی بود که شعله‌اش، با اعدام تو برافروخته تر شد.

تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Detective souls
از طرف لوتوس