ماهنی؛
270 subscribers
53 photos
10 videos
9 links
إِنَّ مَعِيَ رَبّي|اومیآید🌻
هر ستاره یه نشان از غم دلتنگیِ من؛
آسمان را بفرستم که بدانی همه جا یادِ توام ؟!
-
روایتِ‌میانِ‌رنج‌‌رویا...
شاید ادامه دهنده‌ی راهِ سید مرتضی.
مقصد ؟ اوست نه بهشت🤍
https://abzarek.ir/service-p/msg/2457858
Download Telegram
https://t.me/+-gm8rQkHhyM0ZTE0
پرایوت🙌🏻
اونجا خودمونی تره همچی.
Forwarded from سيد تقى سيدى
تو بودی اوج مفهوم رسیدن در درون من…
حقیقاا خیلی به دلم نشستن:)
SEDHESAM | سِدحسام
Photo
مرا اگر به خاک سپردند، غم مدار ای دوست؛
دل از کربلا نبریده، چگونه روح ببرد؟
هر شب نسیم صحن تو را خواب می‌بینم،
انگار قبر من، گذرِ زائران توست.
تمام دنیا سهم تنم؛ اما سهم روحم، تا ابد کربلاست.
از هِفدَهمُ‌آبانِ‌چهارصدو‌چهار..
ماهنی؛
از هِفدَهمُ‌آبانِ‌چهارصدو‌چهار..
خستگی راه هنوز در جانمان نفس می‌کشید، اما شوق دیدن سرزمینی که سال‌ها فقط نامش را شنیده بودم، مجال ماندن به آن نمی‌داد. گویی دل، پیش از جسم، بار سفر بسته بود. آماده شدیم تا قدم در خاکی بگذاریم که تاریخ، شرف و غیرت را در سینه خود به امانت گرفته است.
اولین مقصد، علقمه بود.
علقمه... نامی که تا آن روز تنها در فیلم‌ها و روایت‌های دفاع مقدس شنیده بودم؛ اما بعضی نام‌ها را باید زندگی کرد، نه فقط شنید. بعضی مکان‌ها را باید با چشم دل دید، نه با چشم سر.
از پل خرمشهر گذشتیم. اروند آرام زیر پایمان جاری بود، اما آرامشش شبیه سکوت مردی بود که سال‌ها درد کشیده و دیگر چیزی برای گفتن ندارد. کشتی‌های عظیم بر پهنه آب ایستاده بودند و شکوهشان در برابر عظمت این خاک رنگ می‌باخت.
کمی آن‌سوتر، تانک‌های زخمی و فرسوده، خاموش اما استوار، کنار جاده جا خوش کرده بودند. هیچ نمی‌گفتند، اما سکوتشان از هزار روایت بلندتر بود. انگار هنوز صدای انفجار، فریاد رزمندگان و عطر باروت در وجودشان زنده بود.
هرچه بیشتر در کوچه‌های خرمشهر قدم می‌گذاشتیم، زمان رنگ می‌باخت.
احساس می‌کردم جنگ هنوز تمام نشده است؛ انگار همین دیشب آتش‌بس را اعلام کرده‌اند. رد گلوله‌ها هنوز بر دیوارها نفس می‌کشید. و هر ترک دیوار، سند مظلومیتی بود، که تاریخ هرگز از یاد نخواهد برد.نخل‌ها... چه غریب ایستاده بودند.قامت‌های خمیده‌شان،روایت سال‌های تشنگی و غربت بود.شاخه‌های خشکیده‌شان، دست‌هایی بود، که هنوز رو به آسمان بلند مانده‌اند. هیچ سخنی نمی‌گفتند،
اما تمام وجودشان فریاد می‌زد
که این خاک، روزی بهای آزادیش
را با خون بهترین فرزندانش پرداخته است.
کوچه‌ها بوی دلتنگی می‌دادند؛ خیابان‌ها بوی انتظار؛ و باد، هر بار که می‌وزید،
انگار سلام شهدا را در گوش شهر زمزمه می‌کرد.به علقمه رسیدیم.بهت‌زده اطراف را نگاه می‌کردم. صدای مسئول کاروان در گوشم بود، اما دل، جای دیگری پرسه می‌زد. از میان نیزارها عبور می‌کردیم؛ نیزارهایی که گویی هنوز خاطره قدم‌های مردانی را در خود نگه داشته بودند که بی‌ادعا آمدند،جنگیدند و آسمانی شدند.در میانه راه، چشمم به تابلویی افتاد که روی آن نوشته بود:«ای که مرا خوانده‌ای، راه نشانم بده...»
زمان برای لحظه‌ای ایستاد.این جمله را نخواندم؛ زندگی‌اش کردم. آرام زیر لب تکرارش کردم و حس کردم سال‌ها بود که دلم منتظر شنیدن، همین یک جمله بود. گویی خدا، از میان آن همه نیزار، پاسخی به تمام گم‌گشتگی‌های دلم داده بود.بعد از آن، به اروندرود رسیدیم.
اروند...
چه می‌توان درباره اروند نوشت؟اروند را باید نگاه کرد، باید سکوت کرد و باید گریست.در همان نگاه اول، دل را با خود می‌برد.موج‌هایش آرام بودند، اما هر موج، گویی هزاران خاطره از مردانی را با خود حمل می‌کرد. که بی‌هیچ چشمداشتی، از همین آب گذشتند تا ما امروز با امنیت نفس بکشیم.برای من، اروند فقط یک رود نبود؛ اروند، معجزه‌ای بود که با غم معنا پیدا کرده بود.
#زهرا‌نوشت🖊️
روز دوم سفر / خرمشهر ، علقمه .
Forwarded from مُحـٰـاق؛
تا ابد بر پهلوی و پهلوی چی لعنت !
دل‌از‌غم‌مالامال‌است ...
https://t.me/+-gm8rQkHhyM0ZTE0
پرایوت🙌🏻
اونجا خودمونی تره همچی.
Forwarded from -حُـسـنـٰا ؛
اين پیامو ریپ/فور بزنید ؛
یکی از پستاتونو فور کنم
اینجا🌬
جوین اجباری نیست