گاهی چنان به ماه شبیهی که روز هم
در آسمانِ آمدنت میزند قدم
گیسوی تو بلندتر از عمر ما شده
گیسوی تو بلند، اگر عمر ماست کم
امشب تمام فلسفهها را بههم بریز
برگرد از شبِ نرسیدن، شب عدم
شاعر شدم که از تو بگویم، ولی چرا
هربار خواستم بنویسم نشد، قلم-
از دست رعشهدار من افتاد بر زمین
جوهر نریخت از قلمم، بلکه ریخت سم
وقتی که مرگ سر برسد، نیست چارهای
فرقی نمیکند که بنوشی زیاد، کم...🌙
در آسمانِ آمدنت میزند قدم
گیسوی تو بلندتر از عمر ما شده
گیسوی تو بلند، اگر عمر ماست کم
امشب تمام فلسفهها را بههم بریز
برگرد از شبِ نرسیدن، شب عدم
شاعر شدم که از تو بگویم، ولی چرا
هربار خواستم بنویسم نشد، قلم-
از دست رعشهدار من افتاد بر زمین
جوهر نریخت از قلمم، بلکه ریخت سم
وقتی که مرگ سر برسد، نیست چارهای
فرقی نمیکند که بنوشی زیاد، کم...🌙
میترسم آخر این دل، از چشمتان بیفتد
مثل خوره، غم آن، هر شب به جان بیفتد
میترسم از نبودت، با شعلههای دردم
آتش به جان شهرم -نصف جهان- بیفتد
میترسم از رقیبان، حتّی اگر که روزی
اسمی شبیه اسمت، روی زبان بیفتد
سخت است حال و روزم، مانند آن کسی که
در پلّههای آخر، از نردبان بیفتد
من تازهدم سرودم احساس آخرم را
نگذار مثل هر شب، شعر از دهان بیفتد
گل کرده گونههایم، بغضم! امان بده تا
اشکم شبیه قندی در استکان بیفتد..🖤✨
مثل خوره، غم آن، هر شب به جان بیفتد
میترسم از نبودت، با شعلههای دردم
آتش به جان شهرم -نصف جهان- بیفتد
میترسم از رقیبان، حتّی اگر که روزی
اسمی شبیه اسمت، روی زبان بیفتد
سخت است حال و روزم، مانند آن کسی که
در پلّههای آخر، از نردبان بیفتد
من تازهدم سرودم احساس آخرم را
نگذار مثل هر شب، شعر از دهان بیفتد
گل کرده گونههایم، بغضم! امان بده تا
اشکم شبیه قندی در استکان بیفتد..🖤✨
❤1
به غیر من که به آغوش میکشم غم را
کسی ندیده غمی اینچنین مجسّم را
کسی ندیده که از پا در آورَد اینسان
دقیقههای جدا بودن از تو، آدم را
جهانِ بعد تو دیگر جهان خوبی نیست
به چشم دیدهام این روزها جهنّم را
چه جای غم اگر از این خرابتر بشود؟
که بیم زلزلهای نیست بعد از این بم را
غمت مباد بلندآشیان من! هرچند
به روی شانهام آوار کردهای غم را...
کسی ندیده غمی اینچنین مجسّم را
کسی ندیده که از پا در آورَد اینسان
دقیقههای جدا بودن از تو، آدم را
جهانِ بعد تو دیگر جهان خوبی نیست
به چشم دیدهام این روزها جهنّم را
چه جای غم اگر از این خرابتر بشود؟
که بیم زلزلهای نیست بعد از این بم را
غمت مباد بلندآشیان من! هرچند
به روی شانهام آوار کردهای غم را...
❤2
میترسم آخر این دل، از چشمتان بیفتد
مثل خوره، غم آن، هر شب به جان بیفتد
میترسم از نبودت، با شعلههای دردم
آتش به جان شهرم -نصف جهان- بیفتد
میترسم از رقیبان، حتّی اگر که روزی
اسمی شبیه اسمت، روی زبان بیفتد
سخت است حال و روزم، مانند آن کسی که
در پلّههای آخر، از نردبان بیفتد
من تازهدم سرودم احساس آخرم را
نگذار مثل هر شب، شعر از دهان بیفتد
گل کرده گونههایم، بغضم! امان بده تا
اشکم شبیه قندی در استکان بیفتد..🖤✨
مثل خوره، غم آن، هر شب به جان بیفتد
میترسم از نبودت، با شعلههای دردم
آتش به جان شهرم -نصف جهان- بیفتد
میترسم از رقیبان، حتّی اگر که روزی
اسمی شبیه اسمت، روی زبان بیفتد
سخت است حال و روزم، مانند آن کسی که
در پلّههای آخر، از نردبان بیفتد
من تازهدم سرودم احساس آخرم را
نگذار مثل هر شب، شعر از دهان بیفتد
گل کرده گونههایم، بغضم! امان بده تا
اشکم شبیه قندی در استکان بیفتد..🖤✨
❤3
ای سنگدل ز پرسشِ روزِ جزا بترس
خونِ منِ غریب مریز، از خدا بترس!
هر دم به سینه راه مده کینهٔ مرا
وز آهِ سینهسوزِ من مبتلا بترس
بر بیدلان ز سخت دلیها مکش عنان
از سنگ° خود نهای تو، ز تیرِ دعا بترس
بیترس و باکِ من! به خطا ترکِ کس مکن
زان ناوکِ خطا که ندارد خطا بترس
دی با رقیب یافت مرا آشنا و گفت:
ای محتشم ازین سگِ ناآشنا بترس!🌼✨
خونِ منِ غریب مریز، از خدا بترس!
هر دم به سینه راه مده کینهٔ مرا
وز آهِ سینهسوزِ من مبتلا بترس
بر بیدلان ز سخت دلیها مکش عنان
از سنگ° خود نهای تو، ز تیرِ دعا بترس
بیترس و باکِ من! به خطا ترکِ کس مکن
زان ناوکِ خطا که ندارد خطا بترس
دی با رقیب یافت مرا آشنا و گفت:
ای محتشم ازین سگِ ناآشنا بترس!🌼✨
❤1
هستی ما و تو جز خواب و خیالی نبُود
زندگی در همه ره غیر ملالی نبُود
هرکه از گردش ایّام، وفا دارد چشم
به یقین جز به تمنّای محالی نبُود
حاصل عمر به بیهوده تلف خواهی کرد
اگرت نقد دَم از صحبت حالی نبُود
خصلت نیک میسّر نشود آنکس را
که پی صحبت فرخندهخصالی نبُود
در بر اهل نظر، از حیوان است بَتَر
آدمیزاده که جویای کمالی نبُود
رایگان فیضِ دَم از دست مده در همهحال
کآنچه در فیضِ دَمی هست، به سالی نبُود
گفت «طوسی» که دل خود به خیالی خوش کن
که خوشی در همه ره غیر خیالی نبُود...🦋
زندگی در همه ره غیر ملالی نبُود
هرکه از گردش ایّام، وفا دارد چشم
به یقین جز به تمنّای محالی نبُود
حاصل عمر به بیهوده تلف خواهی کرد
اگرت نقد دَم از صحبت حالی نبُود
خصلت نیک میسّر نشود آنکس را
که پی صحبت فرخندهخصالی نبُود
در بر اهل نظر، از حیوان است بَتَر
آدمیزاده که جویای کمالی نبُود
رایگان فیضِ دَم از دست مده در همهحال
کآنچه در فیضِ دَمی هست، به سالی نبُود
گفت «طوسی» که دل خود به خیالی خوش کن
که خوشی در همه ره غیر خیالی نبُود...🦋
بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد
حتی زلیخا بعد از این خودخواه باشد
مرداب خواهد شد در آخر سرنوشتِ
رودی که در فکرش خیال ماه باشد
قدر سکوت بغض هایش حرف دارد
مردی که بین خنده هایش آه باشد
ای کاش نفرینم کنی آهت بگیرد
بعد از تو باید زندگی کوتاه باشد
پایان راه "هفت شهر عشق" یعنی
زانوی عاشق با سرش همراه باشد
بعد از تو باید آنقدر بی کس بمانم
تنها خدا از درد من آگاه باشد
وقتی زلیخایی نباشد چاره ای نیست
بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد🌻
حتی زلیخا بعد از این خودخواه باشد
مرداب خواهد شد در آخر سرنوشتِ
رودی که در فکرش خیال ماه باشد
قدر سکوت بغض هایش حرف دارد
مردی که بین خنده هایش آه باشد
ای کاش نفرینم کنی آهت بگیرد
بعد از تو باید زندگی کوتاه باشد
پایان راه "هفت شهر عشق" یعنی
زانوی عاشق با سرش همراه باشد
بعد از تو باید آنقدر بی کس بمانم
تنها خدا از درد من آگاه باشد
وقتی زلیخایی نباشد چاره ای نیست
بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد🌻
❤3
ای در خم زلف تو پریشان دل عاشق
وی پیش گلِ روی تو حیران دل عاشق
آبی که به صد خون جگر یافت لب خضر
دیدهست در آن چاهِ زَنَخدان دل عاشق
تا زلف تو سررشتهی زُنّارِ بتان است
هرگز نشود مایلِ ایمان دل عاشق
تا گشت لب لعل تو همرازِ تکلّم
خون دل خود کرد به دامان دل عاشق
خواهی به سر دار بر و خواه بیاویز
از کردهی خود نیست پشیمان دل عاشق..❤️🔥
وی پیش گلِ روی تو حیران دل عاشق
آبی که به صد خون جگر یافت لب خضر
دیدهست در آن چاهِ زَنَخدان دل عاشق
تا زلف تو سررشتهی زُنّارِ بتان است
هرگز نشود مایلِ ایمان دل عاشق
تا گشت لب لعل تو همرازِ تکلّم
خون دل خود کرد به دامان دل عاشق
خواهی به سر دار بر و خواه بیاویز
از کردهی خود نیست پشیمان دل عاشق..❤️🔥
❤2
آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست🌻
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست🌻
برگیر مهر از آنکه به کامِ دلِ تو نیست
برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست
تا چند گوئیَم که به خوبان مبند دل؟
ناصح! تو را چه کار؟ دل من دل تو نیست!
ره در دلش که سختتر از سنگ خاره است
ای دیده غیرِ گریهی بیحاصل تو نیست
گفتی که نیست جای، کسی را، به محفلم
غیر از طبیب، جایِ که در محفلِ تو نیست؟
برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست
تا چند گوئیَم که به خوبان مبند دل؟
ناصح! تو را چه کار؟ دل من دل تو نیست!
ره در دلش که سختتر از سنگ خاره است
ای دیده غیرِ گریهی بیحاصل تو نیست
گفتی که نیست جای، کسی را، به محفلم
غیر از طبیب، جایِ که در محفلِ تو نیست؟
صبح بهار میشوم تا به تو فکر میکنم
باغ انار میشوم تا به تو فکر میکنم
عقل تِلوتِلوخوران یکسره چرخ میزند
دایرهوار میشوم تا به تو فکر میکنم
ای شفقِ شفیق تو، رِفق تو و رفیق تو
مِهرمَدار میشوم تا به تو فکر میکنم
دل به حضور میرسد، نور به طور میرسد
آینهوار میشوم تا به تو فکر میکنم
شور و حریق و وَلوَله، زلزله پشت زلزله
روزِ شمار میشوم تا به تو فکر میکنم
ژرفترین! به کُنه تو جز تو کسی نمیرسد
غرقِ کنار میشوم تا به تو فکر میکنم
در شُرفِ تلاشیام، آه! اگر نباشیام-
گرد و غبار میشوم تا به تو فکر میکنم
ای یکِ بیشمار تو، ساحتِ بیحصار تو
چندهزار میشوم تا به تو فکر میکنم
مست -اگرچه گفتهام- لب به غزل نمیزنم
باز دچار میشوم تا به تو فکر میکنم...🍃
باغ انار میشوم تا به تو فکر میکنم
عقل تِلوتِلوخوران یکسره چرخ میزند
دایرهوار میشوم تا به تو فکر میکنم
ای شفقِ شفیق تو، رِفق تو و رفیق تو
مِهرمَدار میشوم تا به تو فکر میکنم
دل به حضور میرسد، نور به طور میرسد
آینهوار میشوم تا به تو فکر میکنم
شور و حریق و وَلوَله، زلزله پشت زلزله
روزِ شمار میشوم تا به تو فکر میکنم
ژرفترین! به کُنه تو جز تو کسی نمیرسد
غرقِ کنار میشوم تا به تو فکر میکنم
در شُرفِ تلاشیام، آه! اگر نباشیام-
گرد و غبار میشوم تا به تو فکر میکنم
ای یکِ بیشمار تو، ساحتِ بیحصار تو
چندهزار میشوم تا به تو فکر میکنم
مست -اگرچه گفتهام- لب به غزل نمیزنم
باز دچار میشوم تا به تو فکر میکنم...🍃
❤4
سینه ام این روزها بوی شقایق میدهد
داغ از نوعی که من دیدم تو را دق میدهد
او که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد
آه را می گیرد از من جاش هق هق میدهد
برگهایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت
خود به مرگ خویشتن رای موافق میدهد
چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی
چشمهایم پاسخت را مثل سابق میدهد
زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس
دومی چون اولی دارد مرا دق میدهد
داغ از نوعی که من دیدم تو را دق میدهد
او که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد
آه را می گیرد از من جاش هق هق میدهد
برگهایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت
خود به مرگ خویشتن رای موافق میدهد
چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی
چشمهایم پاسخت را مثل سابق میدهد
زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس
دومی چون اولی دارد مرا دق میدهد
❤2
چون سایه، رفیق باوفا نیست که نیست
از سایه رفیقتر بگویید که کیست؟
هر وقت که خنده کردم، او هم خندید
هرگاه که گریه کردم، او نیز گریست..🍃
از سایه رفیقتر بگویید که کیست؟
هر وقت که خنده کردم، او هم خندید
هرگاه که گریه کردم، او نیز گریست..🍃
❤2❤🔥1
کجا شد عهد و پیمانی که کردی
کجا شد قول و سوگندی که خوردی
نگفتی چرخ تا گردان بود گرد
از این سرگشته هرگز برنگردی
نگفتی تا بود خورشید دلگرم
نکاهد گرم ما را هیچ سردی
نگفتی یک دل و مردانه باشیم
به جان جمله مردان و بمردی
کجا شد قول و سوگندی که خوردی
نگفتی چرخ تا گردان بود گرد
از این سرگشته هرگز برنگردی
نگفتی تا بود خورشید دلگرم
نکاهد گرم ما را هیچ سردی
نگفتی یک دل و مردانه باشیم
به جان جمله مردان و بمردی
هر طرفی قیامتی کرده بهپا ز قامتش
شور فکنده در جهان، قامتِ چون قیامتش
شِکوه ز دستِ جور او پیش کسی نمیکنم
تا به من آنچه میکند، کس نکند ملامتش
از سر رسمِ مهر و کین هستم و هست روز و شب
او ز پی هلاک من، من ز پی سلامتش
دل که شد از غم تو خون، گفتم و باورت نشد
سرخی اشک من نگر، خواهی اگر علامتش
از نگهیم دل بَرد، وز سخنیم جان دهد
هست به چشم و لب مگر شعبده و کرامتش؟
روز وصال «زرگرت» گر نفشانْد جان به ره
تا به قیامت -ای صنم- بس بُود این ندامتش...
شور فکنده در جهان، قامتِ چون قیامتش
شِکوه ز دستِ جور او پیش کسی نمیکنم
تا به من آنچه میکند، کس نکند ملامتش
از سر رسمِ مهر و کین هستم و هست روز و شب
او ز پی هلاک من، من ز پی سلامتش
دل که شد از غم تو خون، گفتم و باورت نشد
سرخی اشک من نگر، خواهی اگر علامتش
از نگهیم دل بَرد، وز سخنیم جان دهد
هست به چشم و لب مگر شعبده و کرامتش؟
روز وصال «زرگرت» گر نفشانْد جان به ره
تا به قیامت -ای صنم- بس بُود این ندامتش...
❤5
ای خَلسهی عشق، مستیِ مانا تو
دور از منی و نفس نفس من با تو
هرچند هزار سال نوری تا تو...
من ماندهام و دو راه؛ یا تو، یا تو🌱
دور از منی و نفس نفس من با تو
هرچند هزار سال نوری تا تو...
من ماندهام و دو راه؛ یا تو، یا تو🌱
عالم از نالهی من بیتو چنان تنگفضاست
که سپند از سر آتش نتواند برخاست
به کدامین گلِ رخسار تو نَظّاره کنم؟
که ز هر حلقهی زلفت، گل دیگر پیداست
مهر و مَه را نبُود بیمددِ رأی تو نور
به نگاه دگری، دیدهی عینک پیداست..
که سپند از سر آتش نتواند برخاست
به کدامین گلِ رخسار تو نَظّاره کنم؟
که ز هر حلقهی زلفت، گل دیگر پیداست
مهر و مَه را نبُود بیمددِ رأی تو نور
به نگاه دگری، دیدهی عینک پیداست..
❤1
دست ما کوتاه و دستان شما در دست دوست
خاطراتی که شما دارید، ما را آرزوست!
دشمنان از روبهرو خنجر زدند و دوستان
کاش برمیگشتم و میایستادم رو به دوست
آنچه از تو بردهایم، این زخمهای کهنه است
آنچه از ما بردهای -ای عشق!- عمری آبروست
حاصل یکعمر، پیش چشممان بر باد رفت
چون کسی که رکعت آخر بفهمد بیوضوست...🥀
خاطراتی که شما دارید، ما را آرزوست!
دشمنان از روبهرو خنجر زدند و دوستان
کاش برمیگشتم و میایستادم رو به دوست
آنچه از تو بردهایم، این زخمهای کهنه است
آنچه از ما بردهای -ای عشق!- عمری آبروست
حاصل یکعمر، پیش چشممان بر باد رفت
چون کسی که رکعت آخر بفهمد بیوضوست...🥀
❤6
ای که به جُرمی دروغ، بر دل من تاختی
راست بگو! بعد من، دل به که پرداختی؟
سوختن و ساختن، سهم من از عشق بود
جان مرا سوختی، کار مرا ساختی
رفتی و آخر تو را دوش به دوش رقیب
دیدم و ویران شدم، دیدی و نشناختی
گفتم اگر عاشقی، شرط محبّت وفاست
عاقبت -ای بیوفا!- شرط مرا باختی
وصل خداداد را خواستی از روزگار
ای دل بیآبرو! رو به که انداختی؟🥀
راست بگو! بعد من، دل به که پرداختی؟
سوختن و ساختن، سهم من از عشق بود
جان مرا سوختی، کار مرا ساختی
رفتی و آخر تو را دوش به دوش رقیب
دیدم و ویران شدم، دیدی و نشناختی
گفتم اگر عاشقی، شرط محبّت وفاست
عاقبت -ای بیوفا!- شرط مرا باختی
وصل خداداد را خواستی از روزگار
ای دل بیآبرو! رو به که انداختی؟🥀
❤4
نی مهر دوست دارم, نی کین دشمنان را
یک طور دوست دارم بی مهر و مهربان را
غم می کشد عنانم من هم شتاب دارم
از هم دعا بگویند یاران شادمان را
مستانه گر بتازم، عیبم مکن که شوقش
گرمی دهد به مرکب، نرمی دهد عنان را
گفتم به گوش توفیق، ای دشمن مروت
تا کی فراق خرمن این مور ناتوان را
گفتا مروت این است، کز پا در افکنیمش
تا آن که جوید از غیر، وز خود نیابد آن را
آوارگیست رهبر در وادی محبت
توفان بود معلم دریای بی کران را
عرفی به گیتی از خلد آمد که باز گردد
غافل که تازه پرواز گم سازد آشیان را
یک طور دوست دارم بی مهر و مهربان را
غم می کشد عنانم من هم شتاب دارم
از هم دعا بگویند یاران شادمان را
مستانه گر بتازم، عیبم مکن که شوقش
گرمی دهد به مرکب، نرمی دهد عنان را
گفتم به گوش توفیق، ای دشمن مروت
تا کی فراق خرمن این مور ناتوان را
گفتا مروت این است، کز پا در افکنیمش
تا آن که جوید از غیر، وز خود نیابد آن را
آوارگیست رهبر در وادی محبت
توفان بود معلم دریای بی کران را
عرفی به گیتی از خلد آمد که باز گردد
غافل که تازه پرواز گم سازد آشیان را
❤9