اکنون که زندگی آرزویم را برمیآورد، احمقانه بود که نادم باشم.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
آن کس که کل جهان را زادگاه خویش میپندارد چه اندازه شادکامتر از کسی است که میخواهد از مرزهای مقدر سرشت خود فراتر رود.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
میتوان گفت غرضم این بود که پرداختن به تمام موضوعات مرتبط با عواطفم را به تعویق بیندازم، تا آنگاه که مقصودم حاصل آید، هدفی که توش و توانم را یکسره در میربود.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
حتی خود زندگی نیز با تمام فراز و فرودهایش آن اندازه دگرگونشونده نیست که احساسات طبع آدمی.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
رفتارها و برخوردهایی دیدم که هیچ مناسب ذهنِ زخمدیدهام نبود.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
چه میتوانستم بکنم؟ قصدش خیر بود و با این حال شکنجهام میکرد. حس میکردم ابزارهایی را که قرار است با آنها مرا زجرکش کنند با دقت و یک به یک در برابر چشم من مینهد. از حرفهایش به خود میپیچیدم و جرئت نداشتم دردی را که میکشیدم عیان سازم.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
چه مایه غافلگیر خواهی شد، اگر آنجا که انتظار خوشامدی شاد و طربناک را میکشی، شاهد بیچارگی و زاری باشی؟
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
هنری با دیدن گریستن من به تلخی بانگ برآورد:«فرانکنشتاین عزیزم، یعنی تو همیشه باید ناشاد باشی؟ آخر گه شده است، دوست عزیزم؟»
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
دوستانش سوگوارند و میگریند، امّا او آرام است و دیگر چنگال قاتل را حس نمیکند. او دیگر درد را نمیشناسد و در نتیجه نباید بر وی دل سوازند. این بازماندگانند که بیش از همه رنج خواهند کشید و جز زمان تسلایی نخواهند یافت.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
در نظرم همچون گسترهی تیره و تار شر نمود و دلم به ابهام گواهی داد که مقدر است من بیچارهترین عضو نوع بشر باشم.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
برای همیشه در جهل میماندم و به این همه بدکرداری و ناسپاسی در کسی پی نمیبردم که همواره چنین به او ارج مینهادم.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
حتی زجر خود متهم نیز با شکنجهی من برابر نبود. او دست کم به بیگناهی خود تکیه داشت، امّا نیش ندامت سینهی مرا پیوسته میدرید و لحظهای آن را نمیهلید.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
دریغا! از این پس دیگر چطور میتوانم به نیکخواهی طبع آدمی باور داشته باشم؟
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
از این دنیایی که اینگونه از آن بیزارم گریخته بودم، نیز از روی این مردمانی که چنین مشمئزم میکنند.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3
امّا تیرهروزی او هم از جنس تیرهروزی معصومان بود، همچون ابری که از برابر ماه میگذرد، ابری که شاید دمی هم بپاید، امّا هرگز رخشندگی ماه را مکدر نخواهد ساخت.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3💘1
امّا رنج و نومیدی به کنه وجود من نفوذ کرده بود. دوزخی را در خویشتن حمل میکردم که هیچ چیز آتشش را فرو نمینشاند.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3💘1
جیغ میزد و میگفت:«کاش من هم با تو میمردم. دیگر نمیتوانم در این دنیای پر نکبت زندگی کنم.»
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳3💘1
چنین بود افکار تو، افکاری نرم و لطیف همچون صدا و نگاهت. امّا من… من سیه روزی بودم که هیچکس گمان نمیبرد چه اندازه از تیرهبختی خویش در رنجم.
•فرانکنشتاین، مری شلی.
🐳2