وقتی پیامتو زود سین میکنم نه بیکارم نه دائم سرم حوصله ندارم سین کنم ولی جوابِ تورو زود میدم چون تنها کسی هستی که دوس دارم باهاش صحبت کنم، همین! ))
سلام به همه رمان دوستا❤
اگه عاشق رمانی و دنبال یه رمان خوب میگردی مسیر رو درست اومدی 🙂
شروع یه رمان جدید پر از هیجان بزن بریم رفیق😘
@Loveroman3
اگه عاشق رمانی و دنبال یه رمان خوب میگردی مسیر رو درست اومدی 🙂
شروع یه رمان جدید پر از هیجان بزن بریم رفیق😘
@Loveroman3
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_1
چند روزی بود حالم خیلی بد بود و از زندگی خسته شده بودم و از کلا ناامید شده بودم خب این حس واسه هیجده سالگی یکم زود بود دیگه دوست نداشتم با کسی معاشرت کنم
کلا چند ماه بود حالم گرفته بود همش تو اتاقم بودم بجز تایم غذا که میرفتم پایین سر میز خب خانوادم خیلی نگرانم بودن و این طبیعی بود تو این چند ماه خانوادم منو پیش انواع دکترا و روانشناس ها بردن ولی فایده نداشت یک روز همینطور که تو اتاق با گوشی بازی میکردم چشمم به یک پست تو اینستا خورد توجهم خیلی جلب کرد پست راجب یه روانشناسی بود که خیلی موفق بود کل زندگی نامش رو هم تو پیجش گذاشته بود شروع کردم به خوندن زندگیش خیلی جالب بود و پر از فراز و نشیب هایی بود که با موفقیت پشت سر گذاشته بود تو فکر زندگی این دختر بودم که با این همه سختی مقاومت کرده بود و الان به اون موفقیت که میخواست رسیده بود ک دستای گرم کسی رو تو دستام احساس کردم
مامان اینجا چیکار داری
_یعنی من نمیتونم اتاق دخترم بیام
کی اومدی متوجه نشدم
_پنج دقیقه ای میشه ولی تو فکر بودی.
مامان من خسته شدم از این حالم دیگه نمیتونم این زندگی تحمل کنم یک لحظه هم از دست این افکار منفی تو مغزم ارامش ندارم (با بغض)
_باشه دخترم حالا گریه نکن
مامان من میخوام برم پیش این مشاور پیج اینستاش دارم به اسم فاطمه
_باشه عزیزم
مرسی مامان
_من میرم پایین نفس
باشه مامان درم ببند لطفا بعد از رفتن مامان حسابی دلم گرفت هندزفری رو تو گوشم گزاشتم و یه اهنگ پلی کردم بعد از تموم شدن اهنگ سعی کردم بخوابم
#رمان
#کانال
#هیجانی
«رمان مقابله با مرگ»
#part_1
چند روزی بود حالم خیلی بد بود و از زندگی خسته شده بودم و از کلا ناامید شده بودم خب این حس واسه هیجده سالگی یکم زود بود دیگه دوست نداشتم با کسی معاشرت کنم
کلا چند ماه بود حالم گرفته بود همش تو اتاقم بودم بجز تایم غذا که میرفتم پایین سر میز خب خانوادم خیلی نگرانم بودن و این طبیعی بود تو این چند ماه خانوادم منو پیش انواع دکترا و روانشناس ها بردن ولی فایده نداشت یک روز همینطور که تو اتاق با گوشی بازی میکردم چشمم به یک پست تو اینستا خورد توجهم خیلی جلب کرد پست راجب یه روانشناسی بود که خیلی موفق بود کل زندگی نامش رو هم تو پیجش گذاشته بود شروع کردم به خوندن زندگیش خیلی جالب بود و پر از فراز و نشیب هایی بود که با موفقیت پشت سر گذاشته بود تو فکر زندگی این دختر بودم که با این همه سختی مقاومت کرده بود و الان به اون موفقیت که میخواست رسیده بود ک دستای گرم کسی رو تو دستام احساس کردم
مامان اینجا چیکار داری
_یعنی من نمیتونم اتاق دخترم بیام
کی اومدی متوجه نشدم
_پنج دقیقه ای میشه ولی تو فکر بودی.
مامان من خسته شدم از این حالم دیگه نمیتونم این زندگی تحمل کنم یک لحظه هم از دست این افکار منفی تو مغزم ارامش ندارم (با بغض)
_باشه دخترم حالا گریه نکن
مامان من میخوام برم پیش این مشاور پیج اینستاش دارم به اسم فاطمه
_باشه عزیزم
مرسی مامان
_من میرم پایین نفس
باشه مامان درم ببند لطفا بعد از رفتن مامان حسابی دلم گرفت هندزفری رو تو گوشم گزاشتم و یه اهنگ پلی کردم بعد از تموم شدن اهنگ سعی کردم بخوابم
#رمان
#کانال
#هیجانی
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_2
وقتی چشمام و باز کردم ساعت توجهم رو بخودش جلب کرد عقربه کوچیک داشت ساعت چهار عصر رو نشون میداد بلند شدم نشستم رو تخت گوشیم رو برداشتم چک کردم کسی زنگ نزده باشه بعد هم گوشی رو کنارم گذاشتم از سر کلافه گی آهی کشیدم و از جام بلند شدم از اتاق بیرون زدم به سمت اتاق آرسام حرکت در اتاق رو به صدا درآوردم
_بیا تو
وارد اتاق شدم سخت مشغول کار کردن با گوشی بود به سمتش رفتم و رو تخت کنارش نشستم اروم گوشی رو از دستش گرفتم و خاموش کردم
_چیشده نفس کاری باهام داشتی؟
نه داداش فقط میخواستم باهم بریم پایین
_باشه راستی واسه ناهار هم نیومدی
اره خوابم برده بود نفهمیدم الان بیدار شدم
_باشه بریم
بلند شد و باهم از پله ها پایین رفتیم مامان و بابا هم کنار هم نشسته بودن و مشغول فیلم دیدن بودن با آرسام به سمت مامان اینا رفتیم و هرکس جایی نشست
_دخترم ناهار میخوری؟
اره مامان واسم یکم غذا میکشی خواب موندم و نتونستم واسه ناهار بیام ببخشید
_اشکالی نداره خودم بیدارت نکردم خیلی راحت خوابیده بودی
بهترین مامان دنیایی
مامان به سمت اشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه منو صدا کرد رفتم روی یکی از صندلی های میز غذاخوری نشستم مامان بشقاب پر از برنج و یک پیاله قرمه سبزی یعنی غذای مورد علاقم رو برام اورد ازش تشکری کردم و شروع به خوردن غذا کردم مامان خیلی خوشحال بود چون بلخره بعد از چند وقت یکم بهتر شده بودم بعد از خوردن غذا از مامان تشکری کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم
#رمان
#کانال
#هیجان
«رمان مقابله با مرگ»
#part_2
وقتی چشمام و باز کردم ساعت توجهم رو بخودش جلب کرد عقربه کوچیک داشت ساعت چهار عصر رو نشون میداد بلند شدم نشستم رو تخت گوشیم رو برداشتم چک کردم کسی زنگ نزده باشه بعد هم گوشی رو کنارم گذاشتم از سر کلافه گی آهی کشیدم و از جام بلند شدم از اتاق بیرون زدم به سمت اتاق آرسام حرکت در اتاق رو به صدا درآوردم
_بیا تو
وارد اتاق شدم سخت مشغول کار کردن با گوشی بود به سمتش رفتم و رو تخت کنارش نشستم اروم گوشی رو از دستش گرفتم و خاموش کردم
_چیشده نفس کاری باهام داشتی؟
نه داداش فقط میخواستم باهم بریم پایین
_باشه راستی واسه ناهار هم نیومدی
اره خوابم برده بود نفهمیدم الان بیدار شدم
_باشه بریم
بلند شد و باهم از پله ها پایین رفتیم مامان و بابا هم کنار هم نشسته بودن و مشغول فیلم دیدن بودن با آرسام به سمت مامان اینا رفتیم و هرکس جایی نشست
_دخترم ناهار میخوری؟
اره مامان واسم یکم غذا میکشی خواب موندم و نتونستم واسه ناهار بیام ببخشید
_اشکالی نداره خودم بیدارت نکردم خیلی راحت خوابیده بودی
بهترین مامان دنیایی
مامان به سمت اشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه منو صدا کرد رفتم روی یکی از صندلی های میز غذاخوری نشستم مامان بشقاب پر از برنج و یک پیاله قرمه سبزی یعنی غذای مورد علاقم رو برام اورد ازش تشکری کردم و شروع به خوردن غذا کردم مامان خیلی خوشحال بود چون بلخره بعد از چند وقت یکم بهتر شده بودم بعد از خوردن غذا از مامان تشکری کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم
#رمان
#کانال
#هیجان
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_3
وارد اتاق شدم رویه مبل نشستم نمیدونم از چی بود ولی یه بغض شدید راه نفس کشیدنمم بسته بود رفتم یه دوش اب گرم گرفتم و بیرون اومدم رو تخت دراز کشیده بودم فکرای پوچ مغزم رو پر کرده بود چشمام و بستم و بعد از چند دقیقه خوابم برد کل زندگی من تو یه لحظه از جلوی چشمام مثل یه رویا رد شد دوران بچگیم ک با دوستام بازی میکردم دوران مدرسه و دانشگاه بعد از این رویا خوابیدم صدای زن و مردی رو شنیدم ک اشنا به نظر نمیومد فشار سنگینی روم بود و انگار هیچ اختیاری از خودم نداشتم و فقط صداهای اطراف رو میشنیدم بعد از چند دقیقه صدای مامان اومد ک انگار داشت گریه میکرد
_دخترم چشه اقای دکتر تروخدا بگین
_خانم متاسفانه بیمار به کما رفته
سکوت چند لحظه ای حکمران شده بود ولی باصدای افتادن چیزی این سکوت شکست
_مامان مامان لطفا بلند شو نفس خوب میشه
این صدای آرسام بود برای اولین بار صدای آرسام انقدر غمگین میشنیدم ناراحت بودم ولی نه برای خودم برای وضعیت خوانوادم دلم میخواست هرچی زود تر این وضعیت تموم بشه ولی حتی دلیلی نداشتم که برای زندگیم بجنگم خانمی که به نظرم پرستار بود به مامان گفت
_خانم لطفا با من بیایید
_مامان بلند شو برو من پیش نفس میمونم
_باشه پسرم چشم ازش برندار
_پسرم بیمار چه نسبتی با شما داره
_برادرش هستم
_امیدوارم هرچه زود بهتر بشه
_ممنون اقای دکتر
_نفس ابجی گلم دلم برات خیلی تنگ شده زودتر برگرد پیش ما لطفا من توان تحمل دوریت رو ندارم نفس دورت بگردم من چرا به این روز افتادی تروخدا ولمون نکنیا من طاقت دوریت ندارم میدونم صدام و میشنوی حداقل به خاطر داداشت برای زندگیت بجنگ..
#رمان
#کانال
#هیجان
«رمان مقابله با مرگ»
#part_3
وارد اتاق شدم رویه مبل نشستم نمیدونم از چی بود ولی یه بغض شدید راه نفس کشیدنمم بسته بود رفتم یه دوش اب گرم گرفتم و بیرون اومدم رو تخت دراز کشیده بودم فکرای پوچ مغزم رو پر کرده بود چشمام و بستم و بعد از چند دقیقه خوابم برد کل زندگی من تو یه لحظه از جلوی چشمام مثل یه رویا رد شد دوران بچگیم ک با دوستام بازی میکردم دوران مدرسه و دانشگاه بعد از این رویا خوابیدم صدای زن و مردی رو شنیدم ک اشنا به نظر نمیومد فشار سنگینی روم بود و انگار هیچ اختیاری از خودم نداشتم و فقط صداهای اطراف رو میشنیدم بعد از چند دقیقه صدای مامان اومد ک انگار داشت گریه میکرد
_دخترم چشه اقای دکتر تروخدا بگین
_خانم متاسفانه بیمار به کما رفته
سکوت چند لحظه ای حکمران شده بود ولی باصدای افتادن چیزی این سکوت شکست
_مامان مامان لطفا بلند شو نفس خوب میشه
این صدای آرسام بود برای اولین بار صدای آرسام انقدر غمگین میشنیدم ناراحت بودم ولی نه برای خودم برای وضعیت خوانوادم دلم میخواست هرچی زود تر این وضعیت تموم بشه ولی حتی دلیلی نداشتم که برای زندگیم بجنگم خانمی که به نظرم پرستار بود به مامان گفت
_خانم لطفا با من بیایید
_مامان بلند شو برو من پیش نفس میمونم
_باشه پسرم چشم ازش برندار
_پسرم بیمار چه نسبتی با شما داره
_برادرش هستم
_امیدوارم هرچه زود بهتر بشه
_ممنون اقای دکتر
_نفس ابجی گلم دلم برات خیلی تنگ شده زودتر برگرد پیش ما لطفا من توان تحمل دوریت رو ندارم نفس دورت بگردم من چرا به این روز افتادی تروخدا ولمون نکنیا من طاقت دوریت ندارم میدونم صدام و میشنوی حداقل به خاطر داداشت برای زندگیت بجنگ..
#رمان
#کانال
#هیجان
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_4
بعد از صحبت های آرسام بابام وارد اتاق شد صداش میلرزید از صدای قدم هاش متوجه شدم که داره به سمت ما میاد اومد یک لحظه دستای گرمش رو سرم احساس کردم این نوازش بهم امید زندگی میداد اینکه میدیدم خوانوادم چقدر نگرانم هستن حس خوبی بهم میداد و میدونستم تو زندگی تنها نیستم تصمیم گرفتم که برای زندگیم بجنگم و زود تسلیم نشم چند هفته تو کما بودم آرسام تو کل این چند روز کنارم بود کسی وارد اتاق شد از صدای آرومش متوجه شدم که مامانه
_ارسام پسرم امروز برو خونه چند روزه اینجایی یه آبی به دست و صورتت بزن اگه خواستی دوباره برگرد
_باشه مامان
آرسام میخواست بره و از این موضوع خیلی ناراحت بودم چون بدجوری وابسته آرسام بودم آرسام قبل از اینکه بره از پیشونیم بوسید دست آرسام تو دستام بود برای اینکه نره سعی به گرفتن دستش کردم که بلخره جواب داد و مانع رفتن آرسام شدم مامان از اتاق خارج شد و چند لحظه بعد صدای دکتر تو اتاق پخش شد که به پرستار دستور داد تا دارویی بهم تزریق کنه و بعد شروع به صحبت با مامان کرد
_خانم خیلی بهتون تبریک میگم دخترون نجات پیدا کرد
_ممنون اقای دکتر
دکتر از اتاق خارج شد مامان به سمت من اومد و دستم رو گرفت
_افرین دخترم بهمون ثابت کردی خیلی قوی هستی
آرسام از شادی زیاد من رو به آغوش کشید که پرستار گفت
_ببخشید ولی بیمار رو باید به بخش مراقبت های ویژه ببریم تا چند روزی تحت کنترل باشن
_باشه
صدای آرسام بود که حرف پرستار تایید کرد
#رمان
#کانال
#هیجان
«رمان مقابله با مرگ»
#part_4
بعد از صحبت های آرسام بابام وارد اتاق شد صداش میلرزید از صدای قدم هاش متوجه شدم که داره به سمت ما میاد اومد یک لحظه دستای گرمش رو سرم احساس کردم این نوازش بهم امید زندگی میداد اینکه میدیدم خوانوادم چقدر نگرانم هستن حس خوبی بهم میداد و میدونستم تو زندگی تنها نیستم تصمیم گرفتم که برای زندگیم بجنگم و زود تسلیم نشم چند هفته تو کما بودم آرسام تو کل این چند روز کنارم بود کسی وارد اتاق شد از صدای آرومش متوجه شدم که مامانه
_ارسام پسرم امروز برو خونه چند روزه اینجایی یه آبی به دست و صورتت بزن اگه خواستی دوباره برگرد
_باشه مامان
آرسام میخواست بره و از این موضوع خیلی ناراحت بودم چون بدجوری وابسته آرسام بودم آرسام قبل از اینکه بره از پیشونیم بوسید دست آرسام تو دستام بود برای اینکه نره سعی به گرفتن دستش کردم که بلخره جواب داد و مانع رفتن آرسام شدم مامان از اتاق خارج شد و چند لحظه بعد صدای دکتر تو اتاق پخش شد که به پرستار دستور داد تا دارویی بهم تزریق کنه و بعد شروع به صحبت با مامان کرد
_خانم خیلی بهتون تبریک میگم دخترون نجات پیدا کرد
_ممنون اقای دکتر
دکتر از اتاق خارج شد مامان به سمت من اومد و دستم رو گرفت
_افرین دخترم بهمون ثابت کردی خیلی قوی هستی
آرسام از شادی زیاد من رو به آغوش کشید که پرستار گفت
_ببخشید ولی بیمار رو باید به بخش مراقبت های ویژه ببریم تا چند روزی تحت کنترل باشن
_باشه
صدای آرسام بود که حرف پرستار تایید کرد
#رمان
#کانال
#هیجان
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_5
چند ساعتی که فکر کنم تو بخش مراقبت های ویژه بودم بلخره تونستم چشم هام رو باز کنم وقتی چشم هام رو بعد از مدتی باز کردم نور زیاد باعث شد تا چند لحظه جایی رو نبینم بعد از چند لحظه اولین کسی که دیدم کنارم آرسام بود با دیدنش لبخندی رو لبام سبز شد که چشم های آرسام از این لبخند دور نموند آرسام دست هام رو گرفت و گفت
_آبجی یکی یدونم خوشحالم دوباره کنارمونی بهمون ثابت کردی خیلی قوی هستی و هیچی جلو دارت نیست
با صدای آرومی زمزمه کردم
آرسام تنها امید زندگی من شما ها بودین تو بابا و مامان وگرنه
_نفس ادامه نده علاقه به شنیدن ادامه این حرفت ندارم
آرسام مامان کجاست؟
_رفته خونه تا برات وسایل بیاره
باشه گوشیم دست توعه
_آره دست منه گوشیت رو لازم داری
نه میخواستم ببینم کسی زنگ نزده بود
_چرا دوستات چند سری زنگ زدن و حالت رو پرسیدن
آرسام به خدا عاشقتم بهترین داداش دنیایی
_فداتشم تو هم بهترین ابجی دنیایی
بعد از صحبت های ما اتاق غرق از سکوت شد که با صدای باز شدن در این سکوت شکست بابا بود از دیدنش انقدر خوشحال شدم که چشمام پر شده بود از اشک شوق بابا کنارم اومد و از پیشونیم بوسید من هم از دلتنگی زیادم نسبت به بابا سریع به اغوش کشیدمش بعد از صحبت کردن باهم دیگه اقای دکتر وارد اتاق شد
_سلام دخترم حالت بهتره
آره فقط یکم سر درد دارم
_اشکالی نداره این سر درد طبیعیه
فقط یکم سر درد داشتم همین مشکل دیگه نیست
_خوشبختانه این دوران سخت رو با موفقیت پشت سر گذاشتی و ثابت کردی دختر قوی هستی
#کانال
#رمان
#هیجان
«رمان مقابله با مرگ»
#part_5
چند ساعتی که فکر کنم تو بخش مراقبت های ویژه بودم بلخره تونستم چشم هام رو باز کنم وقتی چشم هام رو بعد از مدتی باز کردم نور زیاد باعث شد تا چند لحظه جایی رو نبینم بعد از چند لحظه اولین کسی که دیدم کنارم آرسام بود با دیدنش لبخندی رو لبام سبز شد که چشم های آرسام از این لبخند دور نموند آرسام دست هام رو گرفت و گفت
_آبجی یکی یدونم خوشحالم دوباره کنارمونی بهمون ثابت کردی خیلی قوی هستی و هیچی جلو دارت نیست
با صدای آرومی زمزمه کردم
آرسام تنها امید زندگی من شما ها بودین تو بابا و مامان وگرنه
_نفس ادامه نده علاقه به شنیدن ادامه این حرفت ندارم
آرسام مامان کجاست؟
_رفته خونه تا برات وسایل بیاره
باشه گوشیم دست توعه
_آره دست منه گوشیت رو لازم داری
نه میخواستم ببینم کسی زنگ نزده بود
_چرا دوستات چند سری زنگ زدن و حالت رو پرسیدن
آرسام به خدا عاشقتم بهترین داداش دنیایی
_فداتشم تو هم بهترین ابجی دنیایی
بعد از صحبت های ما اتاق غرق از سکوت شد که با صدای باز شدن در این سکوت شکست بابا بود از دیدنش انقدر خوشحال شدم که چشمام پر شده بود از اشک شوق بابا کنارم اومد و از پیشونیم بوسید من هم از دلتنگی زیادم نسبت به بابا سریع به اغوش کشیدمش بعد از صحبت کردن باهم دیگه اقای دکتر وارد اتاق شد
_سلام دخترم حالت بهتره
آره فقط یکم سر درد دارم
_اشکالی نداره این سر درد طبیعیه
فقط یکم سر درد داشتم همین مشکل دیگه نیست
_خوشبختانه این دوران سخت رو با موفقیت پشت سر گذاشتی و ثابت کردی دختر قوی هستی
#کانال
#رمان
#هیجان
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_6
ممنون اقای دکتر
_امیدوارم که هرچه زودتر مرخص بشی عزیزم
دکتر بعد از صحبتش با من از اتاق خارج شد و قبل از رفتن نسخه دست آرسام داد آرسام برای خرید نسخه به داروخونه رفت و مامان کنارم موند
_راستی نفس برات یه خبر دارم
چه خبریه که انقدر خوشحالی برای گفتنش
_یادته پیج یه مشاور رو به اسم فاطمه بهم دادی
آره یادمه خوب
_هیچی دیگه آخر هفته قراره بیاد تهران برای کاری منم ازش وقت گرفتم برات
مرسی مامان
_خواهش میکنم عزیزم بلخره تنها دختر منی
مامان انقدر لوسم نکن
_باشه دختره قشنگم (با خنده)
بعد از کلی صحبت آرسام وارد اتاق شد
_چیشده مادر و دختری انقدر خلوت کردین
نه بابا داداش این چه حرفیه بیا پیش ما
آرسام اومد و کنار صندلی مامان نشست
_سیما وای ببخشید مامان
همه از با اسم صدا زن مامان تعجب کردیم که این حرکت باعث شده بود خودش هم تعجب کنه من خنده ریزی کردم که این خنده از چشم مامان و آرسام دور نموند
_وای آبجی این صوتی من ارزش دیدن خنده های تو رو بعد از چند وقت داشت
باشه حالا خوتو لوس نکن
_باشه بابا
الان مثلا قهر کردی
_نمیدونم شاید
آرسام نکن دیگه حالا ببخشید
_میبخشمت به یه شرط
چه شرطی
#کانال
#رمان
#هیجان
«رمان مقابله با مرگ»
#part_6
ممنون اقای دکتر
_امیدوارم که هرچه زودتر مرخص بشی عزیزم
دکتر بعد از صحبتش با من از اتاق خارج شد و قبل از رفتن نسخه دست آرسام داد آرسام برای خرید نسخه به داروخونه رفت و مامان کنارم موند
_راستی نفس برات یه خبر دارم
چه خبریه که انقدر خوشحالی برای گفتنش
_یادته پیج یه مشاور رو به اسم فاطمه بهم دادی
آره یادمه خوب
_هیچی دیگه آخر هفته قراره بیاد تهران برای کاری منم ازش وقت گرفتم برات
مرسی مامان
_خواهش میکنم عزیزم بلخره تنها دختر منی
مامان انقدر لوسم نکن
_باشه دختره قشنگم (با خنده)
بعد از کلی صحبت آرسام وارد اتاق شد
_چیشده مادر و دختری انقدر خلوت کردین
نه بابا داداش این چه حرفیه بیا پیش ما
آرسام اومد و کنار صندلی مامان نشست
_سیما وای ببخشید مامان
همه از با اسم صدا زن مامان تعجب کردیم که این حرکت باعث شده بود خودش هم تعجب کنه من خنده ریزی کردم که این خنده از چشم مامان و آرسام دور نموند
_وای آبجی این صوتی من ارزش دیدن خنده های تو رو بعد از چند وقت داشت
باشه حالا خوتو لوس نکن
_باشه بابا
الان مثلا قهر کردی
_نمیدونم شاید
آرسام نکن دیگه حالا ببخشید
_میبخشمت به یه شرط
چه شرطی
#کانال
#رمان
#هیجان
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_7
_اینکه هرچیزی گفتم تا یک هفته قبول کنی
باشه حالا ناز نکن قبوله
_راستی یه خبر خوبم برات دارم
چیه این خبر خوب
_دکتر گفت فردا میتونی مرخص بشی و مشکلی نداره
خداروشکر راحت میشم بخدا
_ولی نفس از وقتی بهوش اومدی احساس میکنم حالت بهتره
اره حالم بهتره چون یه انگیزه واسه زندگیم پیدا کردم
_حالا این انگیزه چی هست؟
آرسام بیست سئوالیه
_نفس حرف و نپیچون شیطون
نه نترس آقا آرسام اونجوری که فکر میکنی نیست
_میدونم هیچکس طاقت تحمل کردن تو رو نداره
پس که کسی طاقت تحمل کردن منو نداره
_بله دقیقا منظورم همین بود
باشه آرسام اگه به غلط کردن ننداختمت نفس نیستم
_منو تهدید نکن مثلاً میخوای چیکار کنی
میفهمی آقا آرسام میفهمی
_ببینیم چه میشود
آرسام خیلی رو مخی دلم بره زنه آیندت میسوزه
_حالا ببین اصلا به من دختر میدن
غلط میکنن ندن از خداشونم باشه پسر به این خوبی
_انگار نه انگار الان خودت منو تهدید میکردی
اشکالی نداره من اذیتت کنم ولی بجز من کسی حق ندارد اذیتت کنه خودم میکشمش
_باشه حالا انقدر به خودت فشار نیار
به تو ربطی نداره
_بیا منو بزن
نمیتونم متاسفانه وگرنه این کارو میکردم حتما
_خداروشکر که نمیتونی
آرسام منو آنقدر حرص نده
_خوشم میاد (با خنده)
گریه میکنم ها
_باشه بابا طاقت دیدن اشک چشمات و ندارم
#رمان
#کانال
#عشق
«رمان مقابله با مرگ»
#part_7
_اینکه هرچیزی گفتم تا یک هفته قبول کنی
باشه حالا ناز نکن قبوله
_راستی یه خبر خوبم برات دارم
چیه این خبر خوب
_دکتر گفت فردا میتونی مرخص بشی و مشکلی نداره
خداروشکر راحت میشم بخدا
_ولی نفس از وقتی بهوش اومدی احساس میکنم حالت بهتره
اره حالم بهتره چون یه انگیزه واسه زندگیم پیدا کردم
_حالا این انگیزه چی هست؟
آرسام بیست سئوالیه
_نفس حرف و نپیچون شیطون
نه نترس آقا آرسام اونجوری که فکر میکنی نیست
_میدونم هیچکس طاقت تحمل کردن تو رو نداره
پس که کسی طاقت تحمل کردن منو نداره
_بله دقیقا منظورم همین بود
باشه آرسام اگه به غلط کردن ننداختمت نفس نیستم
_منو تهدید نکن مثلاً میخوای چیکار کنی
میفهمی آقا آرسام میفهمی
_ببینیم چه میشود
آرسام خیلی رو مخی دلم بره زنه آیندت میسوزه
_حالا ببین اصلا به من دختر میدن
غلط میکنن ندن از خداشونم باشه پسر به این خوبی
_انگار نه انگار الان خودت منو تهدید میکردی
اشکالی نداره من اذیتت کنم ولی بجز من کسی حق ندارد اذیتت کنه خودم میکشمش
_باشه حالا انقدر به خودت فشار نیار
به تو ربطی نداره
_بیا منو بزن
نمیتونم متاسفانه وگرنه این کارو میکردم حتما
_خداروشکر که نمیتونی
آرسام منو آنقدر حرص نده
_خوشم میاد (با خنده)
گریه میکنم ها
_باشه بابا طاقت دیدن اشک چشمات و ندارم
#رمان
#کانال
#عشق
#رمان @Loveroman3
«رمان مقاله با مرگ»
#part_8
داداش پس دیگه اذیتم نکن افرین
_باشه
ولی خدایی خیلی حرف گوش کن شدی
_ناراحتی اینجوری شدم
نه من که خوشحالم هستم اینجوری بهتره
_از دست تو نفس
اوف داداش ازت تعریفم نمیشه کرد
_خدایی نفس خیلی لجبازی
میدونم داداش مثل خودت دقیقا
_پس که من لجبازم
اره دقیقا منظورم همین بود
_من میرم بوفه چیزی لازم نداری
نه برو چیزی نمیخوام
بعد از رفتم آرسام به این قمر میکردم که وقتی مرخص شدم میخوام چیکار کنم هدفم از این زندگی چیه از این افکار دست کشیدم و گوشیم رو از کنارم برداشتم چون گوشیم چند وقت خاموش بود پیام های زیاد برام اومده بودن ولی بی جواب مونده بودن بیخیال پیام ها شدم و به سراغ اینستا رفتم پست های انگیزشی رو باز کردم بعد از دیدن چند پست گوشیم رو خاموش کردم و غرق رویا هام بودم بره خودم هدف های بزرگی انتخاب کردم درسم خیلی خوب بود برای همین یکی از بزرگترین هدف هام آوردن رتبه خوب تو کنکور بود ولی تو این چند وقت که تو بیمارستان بودم از درس ها عقب افتاده بودم مامان بهم گفته بود که برام معلم خصوصی میگیره و از این بابت خیالم راحت بود میخواستم به کلاس های تفریحی برم تا تو خونه نمونم غرق افکارم بودم که بابا وارد اتاق شد
_سلام دخترم
سلام بابا
_یه خبر خوب برات دارم که مطمعا حالت رو خوب میکنه
بابا این خبر خوب چیه؟
#کانال
#عشق
#رمان
«رمان مقاله با مرگ»
#part_8
داداش پس دیگه اذیتم نکن افرین
_باشه
ولی خدایی خیلی حرف گوش کن شدی
_ناراحتی اینجوری شدم
نه من که خوشحالم هستم اینجوری بهتره
_از دست تو نفس
اوف داداش ازت تعریفم نمیشه کرد
_خدایی نفس خیلی لجبازی
میدونم داداش مثل خودت دقیقا
_پس که من لجبازم
اره دقیقا منظورم همین بود
_من میرم بوفه چیزی لازم نداری
نه برو چیزی نمیخوام
بعد از رفتم آرسام به این قمر میکردم که وقتی مرخص شدم میخوام چیکار کنم هدفم از این زندگی چیه از این افکار دست کشیدم و گوشیم رو از کنارم برداشتم چون گوشیم چند وقت خاموش بود پیام های زیاد برام اومده بودن ولی بی جواب مونده بودن بیخیال پیام ها شدم و به سراغ اینستا رفتم پست های انگیزشی رو باز کردم بعد از دیدن چند پست گوشیم رو خاموش کردم و غرق رویا هام بودم بره خودم هدف های بزرگی انتخاب کردم درسم خیلی خوب بود برای همین یکی از بزرگترین هدف هام آوردن رتبه خوب تو کنکور بود ولی تو این چند وقت که تو بیمارستان بودم از درس ها عقب افتاده بودم مامان بهم گفته بود که برام معلم خصوصی میگیره و از این بابت خیالم راحت بود میخواستم به کلاس های تفریحی برم تا تو خونه نمونم غرق افکارم بودم که بابا وارد اتاق شد
_سلام دخترم
سلام بابا
_یه خبر خوب برات دارم که مطمعا حالت رو خوب میکنه
بابا این خبر خوب چیه؟
#کانال
#عشق
#رمان
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_9
_هیچی دخترم بلخره تونستم دکتر رو راضی کنم تا امروز مرخص بشی
وای بابا این بهترین خبر امروز بود که شنیدم
_خوبه پس خوشحال شدی
اره بابا خیلی خوشحال شدم (با ذوق)
_خداروشکر دختر قشنگم
بابا عاشقتم
_منم دخترم تو و آرسام با ارزشترین دارایی من هستین
بعد از صحبت کوتاه با بابا گوشی بابا زنگ خورد بابا از اتاق خارج شد تو افکار خودم غرق شده بودم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم
سلام
_سلام
شما
_فاطمه هستم شناختی؟
بله فاطمه خانم ببخشید اول نشناختمتون
_ایرادی نداره خودتو ناراحت نکن
کاری داشتین تماس گرفتین
_اره میخواستم بهت تبریک بگم قراره مرخص بشی بعدشم ما دیگه مثل دوتا رفیق هستم میتونی باهام راحت باشی
ببخشید میپرسم فاطمه ولی چند سالته؟
_نه مشکلی نیست راحت باش بیست و سه
اها خوبه پس راحت تر باهم رفیق میشیم
_اوکی پس نفس خانم از همه چی راضی هستن
چند وقت ایرانی
_تا وقتی که حالت خوبه خوب بشه اینجام
خداروشکر
_باشه نفس جان من برم پس کار دارم فعلا
باشه عزیزم فعلا خداحافظ
فاطمه دختر خیلی خوبی بود و زندگیش به سختی گذشته بود ولی الان زندگی خیلی خوبی داشت با موفقیت و پشتکار خودش و همین بهم انگیزه میداد تا بهش اعتماد کنم.......
#کانال
#رمان
#غمگین
«رمان مقابله با مرگ»
#part_9
_هیچی دخترم بلخره تونستم دکتر رو راضی کنم تا امروز مرخص بشی
وای بابا این بهترین خبر امروز بود که شنیدم
_خوبه پس خوشحال شدی
اره بابا خیلی خوشحال شدم (با ذوق)
_خداروشکر دختر قشنگم
بابا عاشقتم
_منم دخترم تو و آرسام با ارزشترین دارایی من هستین
بعد از صحبت کوتاه با بابا گوشی بابا زنگ خورد بابا از اتاق خارج شد تو افکار خودم غرق شده بودم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم
سلام
_سلام
شما
_فاطمه هستم شناختی؟
بله فاطمه خانم ببخشید اول نشناختمتون
_ایرادی نداره خودتو ناراحت نکن
کاری داشتین تماس گرفتین
_اره میخواستم بهت تبریک بگم قراره مرخص بشی بعدشم ما دیگه مثل دوتا رفیق هستم میتونی باهام راحت باشی
ببخشید میپرسم فاطمه ولی چند سالته؟
_نه مشکلی نیست راحت باش بیست و سه
اها خوبه پس راحت تر باهم رفیق میشیم
_اوکی پس نفس خانم از همه چی راضی هستن
چند وقت ایرانی
_تا وقتی که حالت خوبه خوب بشه اینجام
خداروشکر
_باشه نفس جان من برم پس کار دارم فعلا
باشه عزیزم فعلا خداحافظ
فاطمه دختر خیلی خوبی بود و زندگیش به سختی گذشته بود ولی الان زندگی خیلی خوبی داشت با موفقیت و پشتکار خودش و همین بهم انگیزه میداد تا بهش اعتماد کنم.......
#کانال
#رمان
#غمگین
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_10
تقریبا ساعت هفت بعد از ظهر بود ک کار های ترخیصم انجام شد و از اون بیمارستان کوفتی زدم بیرون و از این بابت خیلی خوشحال بودم گوشیم رو برداشتم و به نازنین زنگ زدم بعد از دو سه بوق جوال داد
_سلام خوبی؟
سلام مرسی عشقم
_خداروشکر
نازنین چرا صدات میلرزه با گفتن این حرفم بغضش ترکید
_لعنتی این چه کاری بود با ما کردی تو این چند هفته دیوونه شدم از ترس اینکه خدایی نکرده بلایی سرت بیاد
باشه بابا دختر یه نفس بگیر الان که میبینی حالم خوبه
_نفس بخدا یبار دیگه بخوای همچین کاری کنی خودم میکشمت
نازنین مگه دست خودم بود اونجوری شد(با خنده)
_اگه دست از سر اون افکار مزخرف بر میداشتی اونجوری نمیشد
نازنین بیخیال حالا که چیزی نشده
_خداروشکر وگرنه من دیوونه میشدم بخدا
باشه حالا ناراحت نباش دیگه هم گریه نکن
_اوکی دیگه گریه نمیکنم ولی کی بیام ببینمت
خودم فردا میام دنبالت میریم بیرون امروز اصلا حوصله ندارم
_باشه مشکلی نداره
من برم فعلا
_باشه فعلا خدافظ
بعد از تموم شدن حرفم با نازنین گوشی رو قطع کردم تقریبا یک ساعتی بود تو راه بودیم که رسیدیم خونه آرسام ماشین رو برد تو حیاط بعد از پارک کردن ماشین به سمت موتورم رفتم که روش رو کشیده بودن روی موتور رو باز کردم خاک گرفته بود رفتم از انباری یه سطل و دستمال برداشتم سطل رو پر آب کردم و شروع به تمیز کردن موتور کردم بعد از اینکه موتور تمیز شد...
#کانال
#رمان
#غمگین
«رمان مقابله با مرگ»
#part_10
تقریبا ساعت هفت بعد از ظهر بود ک کار های ترخیصم انجام شد و از اون بیمارستان کوفتی زدم بیرون و از این بابت خیلی خوشحال بودم گوشیم رو برداشتم و به نازنین زنگ زدم بعد از دو سه بوق جوال داد
_سلام خوبی؟
سلام مرسی عشقم
_خداروشکر
نازنین چرا صدات میلرزه با گفتن این حرفم بغضش ترکید
_لعنتی این چه کاری بود با ما کردی تو این چند هفته دیوونه شدم از ترس اینکه خدایی نکرده بلایی سرت بیاد
باشه بابا دختر یه نفس بگیر الان که میبینی حالم خوبه
_نفس بخدا یبار دیگه بخوای همچین کاری کنی خودم میکشمت
نازنین مگه دست خودم بود اونجوری شد(با خنده)
_اگه دست از سر اون افکار مزخرف بر میداشتی اونجوری نمیشد
نازنین بیخیال حالا که چیزی نشده
_خداروشکر وگرنه من دیوونه میشدم بخدا
باشه حالا ناراحت نباش دیگه هم گریه نکن
_اوکی دیگه گریه نمیکنم ولی کی بیام ببینمت
خودم فردا میام دنبالت میریم بیرون امروز اصلا حوصله ندارم
_باشه مشکلی نداره
من برم فعلا
_باشه فعلا خدافظ
بعد از تموم شدن حرفم با نازنین گوشی رو قطع کردم تقریبا یک ساعتی بود تو راه بودیم که رسیدیم خونه آرسام ماشین رو برد تو حیاط بعد از پارک کردن ماشین به سمت موتورم رفتم که روش رو کشیده بودن روی موتور رو باز کردم خاک گرفته بود رفتم از انباری یه سطل و دستمال برداشتم سطل رو پر آب کردم و شروع به تمیز کردن موتور کردم بعد از اینکه موتور تمیز شد...
#کانال
#رمان
#غمگین
#رمان @Love_roman
«رمان مقابله با مرگ»
#part_11
به سمت خونه راه افتادم بعد از اینکه در خونه رو باز کردم رفتم و کنار بابا نشستم
_چی میخوای دخترم دوباره اینجوری خودتو لوس میکنی
چیزی نمیخوام بابا فقط میخوام از تشکر کنم
_بابت چی؟!
به خاطر اینکه گذاشتی موتور بخرم، سوار بشم خیلی خوبی
_میدونی چرا این اجازه رو بهت دادم
چرا
_به خاطر اینکه به دخترم خیلی اعتماد دارم میدونم کاری نمیکنی که از کارم پشیمون بشم
واقعا مرسی بابا حالا من بعد از چند وقت میرم با موتور یه دوری بزنم میشه
_اره دخترم برو ولی دیدی حالت بده زود برگرد
باشه مرسی
به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشم لباسی پوشیدم تا موقع موتور سواری تو دست و پام نباشه و بعد به نازنین پیام دادم
حاضر شو دارم میام دنبالت
_باشه
کلید موتور رو برداشتم و وارد حیاط شدم موتور رو روشن کردم و از خونه بیرون زدم بعد از یک ربع رسیدم جلو در خونه نازنین اومده بود پایین منتظر من بود اومد و سوار موتور شد
_نفس مدل موتور چیه
کدوم دوتا دارم
_اینکه الان سوار شدیم
اپاچی
_اونی که خونه داری چی؟
بیکینگ
_اوکی ولی نفس درست رانندگی کن ها
میترسی هنوز (باخنده)
_اره خودت میدونی دیگه کاش با ماشین میومدی.....
#رمان
#کانال
#غمگین
«رمان مقابله با مرگ»
#part_11
به سمت خونه راه افتادم بعد از اینکه در خونه رو باز کردم رفتم و کنار بابا نشستم
_چی میخوای دخترم دوباره اینجوری خودتو لوس میکنی
چیزی نمیخوام بابا فقط میخوام از تشکر کنم
_بابت چی؟!
به خاطر اینکه گذاشتی موتور بخرم، سوار بشم خیلی خوبی
_میدونی چرا این اجازه رو بهت دادم
چرا
_به خاطر اینکه به دخترم خیلی اعتماد دارم میدونم کاری نمیکنی که از کارم پشیمون بشم
واقعا مرسی بابا حالا من بعد از چند وقت میرم با موتور یه دوری بزنم میشه
_اره دخترم برو ولی دیدی حالت بده زود برگرد
باشه مرسی
به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشم لباسی پوشیدم تا موقع موتور سواری تو دست و پام نباشه و بعد به نازنین پیام دادم
حاضر شو دارم میام دنبالت
_باشه
کلید موتور رو برداشتم و وارد حیاط شدم موتور رو روشن کردم و از خونه بیرون زدم بعد از یک ربع رسیدم جلو در خونه نازنین اومده بود پایین منتظر من بود اومد و سوار موتور شد
_نفس مدل موتور چیه
کدوم دوتا دارم
_اینکه الان سوار شدیم
اپاچی
_اونی که خونه داری چی؟
بیکینگ
_اوکی ولی نفس درست رانندگی کن ها
میترسی هنوز (باخنده)
_اره خودت میدونی دیگه کاش با ماشین میومدی.....
#رمان
#کانال
#غمگین
#رمان @Loveroman3
«رمان مقابله با مرگ»
#part_12
نازنین خب دلم بره اذیت کردنت تنگ شده بود(باخنده)
_نفس تو اصلا مگه کاره دیگه بلدی انجام بدی
بلدم میخوای ببینی(با خنده)
_مثلا چی؟
خودت خواستی ها نازنین خانم
سرعت موتور رو زیاد کردم که به غلط کردن افتاد ولی خنده های من قطع نمیشد
_نفس بخند تو به من فقط کاری نکن ها
دلم براش سوخت از خونه دور نشده بودیم که دور زدم و برگشتم در خونه رو زدم که مامان آیفون رو برداشت
_بفرمایید
منم مامان باز کن
در باز شد وارد حیاط شدم که صدای آرسام بلند شد
_چه زود برگشتی آبجی
اومدم با ماشین بریم نازنین از موتور میترسه(با خنده)
موتور رو تو پارکینگ گذاشتم و به همراه نازنین سوار ماشین شدیم صدای نازنین بلند شد
_آخیش راحت شدم ماشین چقدر خوبه
ای ترسو
_نفس تا نکشتمت ساکت شو
صدای خنده های من کل ماشین رو برداشته بود
_نفس ولی دلم بره خنده تات تنگ شده بود
منم دلم بره تو تنگ شده بود ولی اگه بخوای بحث رو احساسی کنی من میدونم و تو(به شوخی)
_باشه خانم بی احساس (با خنده)
چیزی نگفتم و صدای آهنگ رو زیاد کردم با ماشین نیم ساعتی تو راه بودیم تا باهم به یه رستوران خوب رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران راه افتادیم بعد از اینکه به وارد رستوران شدیم روی صندلی جا گرفتیم درحال صحبت بودیم که صدای پسری که مخاطبش من بودم بلند شد به سمت صدا چرخیدم ولی متوجه کسی نشدم مشغول صحبت با نازنین بودم که حضور کسی رو کنارم احساس کردم....
#رمان
#غمگین
#کانال
«رمان مقابله با مرگ»
#part_12
نازنین خب دلم بره اذیت کردنت تنگ شده بود(باخنده)
_نفس تو اصلا مگه کاره دیگه بلدی انجام بدی
بلدم میخوای ببینی(با خنده)
_مثلا چی؟
خودت خواستی ها نازنین خانم
سرعت موتور رو زیاد کردم که به غلط کردن افتاد ولی خنده های من قطع نمیشد
_نفس بخند تو به من فقط کاری نکن ها
دلم براش سوخت از خونه دور نشده بودیم که دور زدم و برگشتم در خونه رو زدم که مامان آیفون رو برداشت
_بفرمایید
منم مامان باز کن
در باز شد وارد حیاط شدم که صدای آرسام بلند شد
_چه زود برگشتی آبجی
اومدم با ماشین بریم نازنین از موتور میترسه(با خنده)
موتور رو تو پارکینگ گذاشتم و به همراه نازنین سوار ماشین شدیم صدای نازنین بلند شد
_آخیش راحت شدم ماشین چقدر خوبه
ای ترسو
_نفس تا نکشتمت ساکت شو
صدای خنده های من کل ماشین رو برداشته بود
_نفس ولی دلم بره خنده تات تنگ شده بود
منم دلم بره تو تنگ شده بود ولی اگه بخوای بحث رو احساسی کنی من میدونم و تو(به شوخی)
_باشه خانم بی احساس (با خنده)
چیزی نگفتم و صدای آهنگ رو زیاد کردم با ماشین نیم ساعتی تو راه بودیم تا باهم به یه رستوران خوب رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران راه افتادیم بعد از اینکه به وارد رستوران شدیم روی صندلی جا گرفتیم درحال صحبت بودیم که صدای پسری که مخاطبش من بودم بلند شد به سمت صدا چرخیدم ولی متوجه کسی نشدم مشغول صحبت با نازنین بودم که حضور کسی رو کنارم احساس کردم....
#رمان
#غمگین
#کانال
