بازنده این اپیزود.
508 subscribers
523 photos
22 videos
379 links
یه روز مثل لیندا میرم برزیل.
🗺️
Download Telegram
هالویین مبارک.🎃
بازنده این اپیزود.
هالویین مبارک.🎃
جشن هالویین به ۲۰۰۰ سال پیش، در سرزمین‌های سلتیک برمی‌گرده به‌خصوص ایرلند، اسکاتلند و بخش‌هایی از بریتانیا. اسم جشن باستانی‌ای که ریشه هالووین به اون برمی‌گرده، سامهین بود. این جشن در شب ۳۱ اکتبر برگزار می‌شد و آغاز زمستان و پایان فصل برداشت محصول رو مشخص می‌کرد. مردم سلتیک باور داشتن که در این شب مرز میان دنیای زندگان و مردگان کم‌رنگ می‌شه و ارواح می‌تونن به دنیای انسان‌ها برگردن.
بازنده این اپیزود.
جشن هالویین به ۲۰۰۰ سال پیش، در سرزمین‌های سلتیک برمی‌گرده به‌خصوص ایرلند، اسکاتلند و بخش‌هایی از بریتانیا. اسم جشن باستانی‌ای که ریشه هالووین به اون برمی‌گرده، سامهین بود. این جشن در شب ۳۱ اکتبر برگزار می‌شد و آغاز زمستان و پایان فصل برداشت محصول رو مشخص…
چرا کدوحلوایی نماد هالووینه؟
در افسانه‌های ایرلندی شخصیتی به نام Stingy Jack وجود داره. طبق افسانه، جک بعد از مرگ نه در بهشت پذیرفته شد و نه در جهنم؛ بنابراین مجبور شد با یک زغال روشن درون شلغم کنده‌کاری‌شده در تاریکی سرگردان بمونه.مردم ایرلند برای ساخت فانوس از شلغم استفاده می‌کردن. وقتی مهاجران ایرلندی به آمریکا رفتن، متوجه شدن کدوحلوایی برای این کار مناسب‌تره؛ و این‌طوری Jack-o’-lantern معروف به وجود اومد.
قبل تو از همه چیز های دنیا خوشم میاد.
1
من و کوله پشتیم در برابر تمام دنیا.
اگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.
چیزی برای ارائه ندارم. متاسفم.
با همدیگر مهربان باشید.
و با تمام شدن این چند خط، انگار جوهر خودکار روی کاغذ یخ زد. کتابخانه میان قفسه‌های بی‌کران کتاب‌های خوانده‌نشده و زندگی‌های نزیسته، در سکوتی ژرف فرو رفت. ساعت روی دیوار روی دقیقه‌ی صفر متوقف مانده بود؛ همان دقیقه‌ای که نه به دیروز تعلق داشت و نه فردایی را نوید می‌داد. کتابدار، با جلد چرمی کهنه و عینک دست‌دومش، نگاهی به برگه‌ی روی میز انداخت و آهی کشید که بوی کاغذهای کاهی و باران روی چوب‌های قدیمی می‌داد. هیچ‌کس در این کتابخانه قرار نبود قضاوتت کند؛ اینجا فقط وزن تمام حسرت‌هاست که روی ترازو می‌رود تا شاید بفهمیم کدام نسخه‌ی دیگر از ما، در جهانی موازی، نفس راحت‌تری می‌کشد. اما تا آن زمان، روی این نیمکت چوبی، فقط تو ماندی و صدای ورق خوردن برگ‌هایی که هنوز نوشته نشده‌اند...
بازنده این اپیزود.
اگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم. چیزی برای ارائه ندارم. متاسفم. با همدیگر مهربان باشید. و با تمام شدن این چند خط، انگار جوهر خودکار روی کاغذ یخ زد. کتابخانه…
اینجا همه با همین وزن روی شانه‌ها می‌آیند. فکر می‌کنی اگر این نامه را می‌فرستادی، وزن دنیای پشت سرت کمتر می‌شد؟ماری فکر می‌کردم کمتر می‌شود... فکر می‌کردم اگر نباشم، همه‌چیز برای بقیه ساده‌تر می‌شود. جای خالی من کمتر شبیه یک بار اضافه است.آدم‌ها فکر می‌کنند زندگی‌های موازی، یعنی فرار از خطاهایی که کردیم. اما اینطور نیست. کتابخانه به ما نشان نمی‌دهد که چقدر بی‌نقص می‌توانستیم باشیم؛ نشان می‌دهد که حتی در تاریک‌ترین نسخه‌های وجودمان هم، یک نقطه‌ی نور کوچک برای ادامه‌ دادن هست. تو گفتی چیزی برای ارائه نداری... اما تا حالا فکر کرده‌ای که خودِ وجودت، میان تمام این آشفتگی‌ها، چقدر برای این دنیا کمیاب است؟
اما ماری چطور می‌شود سنگینی این‌همه حسرت را تحمل کرد وقتی حس می‌کنی دیگر هیچ راهی نمانده؟
با یک ورق زدنِ دیگر... تو مجبور نیستی همه‌ی کتاب‌های دنیا را یک‌جا بخوانی. فقط کافی است داستانِ همین صفحه‌ای را که تویش ایستاده‌ای، با همه‌ی تلخی‌اش روایت کنی. هیچ‌کس قرار نیست جای تو را پر کند، چون هیچ نسخه‌ی دیگری از تو در هیچ جهان موازی‌ای وجود ندارد که دقیقاً این تجربه‌ها، این نگاه و این هنرِ نوشتنِ تو را داشته باشد.
ممنون ماری.
Morrie: What is the most important thing in life?
Mitch: Love?
Morrie: Learn how to give love, and to let it come in.