گریه کن عیبی ندارد، دل سبکتر میشود
در گلو بغضت بماند، چشمِ دل تَر میشود
زندگی بالا و پایین دارد اما چاره چیست؟!
گر بخواهی، گر نخواهی، زندگی سر میشود
حسرت شیرین و تلخ زندگانی را مخور
هرچه در پیشانیات باشد مقدر میشود
زندگی مانند یک آیینهی شفاف نیست
برخلاف آینه گاهی مکدر میشود
پر تلاطم مثل دریا، زندگی یعنی خطر!
گاهی آرام و گاهی موج ستمگر میشود
سطح دریا را رها کن، قعر دریا دیدنیست
سنگ هم در قعر دریا مثل گوهر میشود
زندگی دارد شباهتهای بسیاری به جنگ
هر نبردی گاه گاهی نابرابر میشود.....
در گلو بغضت بماند، چشمِ دل تَر میشود
زندگی بالا و پایین دارد اما چاره چیست؟!
گر بخواهی، گر نخواهی، زندگی سر میشود
حسرت شیرین و تلخ زندگانی را مخور
هرچه در پیشانیات باشد مقدر میشود
زندگی مانند یک آیینهی شفاف نیست
برخلاف آینه گاهی مکدر میشود
پر تلاطم مثل دریا، زندگی یعنی خطر!
گاهی آرام و گاهی موج ستمگر میشود
سطح دریا را رها کن، قعر دریا دیدنیست
سنگ هم در قعر دریا مثل گوهر میشود
زندگی دارد شباهتهای بسیاری به جنگ
هر نبردی گاه گاهی نابرابر میشود.....
عمری به تنهایی جهان را زیر و رو کردم
عمری خودم را هرکجا شد، جستوجو کردم
یک عمر، گور آرزوهای خودم بودم
یک عمر، بی تشویش؛ ترک آرزو کردم
گفتی: 《جهان آوازهای شاد میخواهد》
دلتنگ بودم، بیبهانه هایوهو کردم
ترکیب بیهمتایی از اندوه و از شادی
لبخند بر لب، گریه پنهان در گلو کردم
یک عمر رویارو شدم با آینه؛ اما
با یک منِ دیگر خودم را روبهرو کردم
در گرمیِ بازارِ ایمانهای پوشالی
در خلوتی خودخواسته، با خویش خو کردم
یک مرد بودم، مرد... یک تنهای بیهمدرد
یک عمر، با تنهاییِ خود گفتگو کردم.....
عمری خودم را هرکجا شد، جستوجو کردم
یک عمر، گور آرزوهای خودم بودم
یک عمر، بی تشویش؛ ترک آرزو کردم
گفتی: 《جهان آوازهای شاد میخواهد》
دلتنگ بودم، بیبهانه هایوهو کردم
ترکیب بیهمتایی از اندوه و از شادی
لبخند بر لب، گریه پنهان در گلو کردم
یک عمر رویارو شدم با آینه؛ اما
با یک منِ دیگر خودم را روبهرو کردم
در گرمیِ بازارِ ایمانهای پوشالی
در خلوتی خودخواسته، با خویش خو کردم
یک مرد بودم، مرد... یک تنهای بیهمدرد
یک عمر، با تنهاییِ خود گفتگو کردم.....
❤1
جان چه میدانست از دنیا چهها خواهد کشید؟
خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود.....
جان چه میدانست از دنیا چهها خواهد کشید؟
خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود.....
❤3
حاضر و آماده بودم هر زمان میخواستی
جان مهیا بود، کافی بود جان میخواستی
خوب میدانی که هرگز نه نمیگفتم اگر
خانهای حتی میان آسمان میخواستی
بهترین نوع خودم بودم، ولی بی نقص نه
واقعیت بودم اما داستان میخواستی
به خیالم قهرمان قصهات بودم ولی
احتمالا قصهای بیقهرمان میخواستی
تکیهگاهی مطمئن میشد بمانم تا ابد
خواستم دیوار باشم، نردبان میخواستی
من تو را از جان خود هم بیشتر میخواستم
تو ولی من را کنار دیگران میخواستی
خدمت از من باشد و لطف تو سهم دیگری
خر و خرما را همیشه همزمان میخواستی
دست و دلبازیم را بگذار پای عاشقی
من گران بودم، تو من را رایگان میخواستی...
جان مهیا بود، کافی بود جان میخواستی
خوب میدانی که هرگز نه نمیگفتم اگر
خانهای حتی میان آسمان میخواستی
بهترین نوع خودم بودم، ولی بی نقص نه
واقعیت بودم اما داستان میخواستی
به خیالم قهرمان قصهات بودم ولی
احتمالا قصهای بیقهرمان میخواستی
تکیهگاهی مطمئن میشد بمانم تا ابد
خواستم دیوار باشم، نردبان میخواستی
من تو را از جان خود هم بیشتر میخواستم
تو ولی من را کنار دیگران میخواستی
خدمت از من باشد و لطف تو سهم دیگری
خر و خرما را همیشه همزمان میخواستی
دست و دلبازیم را بگذار پای عاشقی
من گران بودم، تو من را رایگان میخواستی...
Линия
حاضر و آماده بودم هر زمان میخواستی جان مهیا بود، کافی بود جان میخواستی خوب میدانی که هرگز نه نمیگفتم اگر خانهای حتی میان آسمان میخواستی بهترین نوع خودم بودم، ولی بی نقص نه واقعیت بودم اما داستان میخواستی به خیالم قهرمان قصهات بودم ولی احتمالا قصهای…
به لطف صبر، گفتم با وفا خواهی شد، امّا نه...
دلم خوش بود روزی مبتلا خواهی شد، اما نه...
به خود امّید دادم بعد از آن شبزندهداریها
نصیبم روزگاری با دعا خواهی شد، اما نه.....
دلم خوش بود روزی مبتلا خواهی شد، اما نه...
به خود امّید دادم بعد از آن شبزندهداریها
نصیبم روزگاری با دعا خواهی شد، اما نه.....
دل برای رفتن و ماندن کمی تردید داشت
در نگاهت گیر کردن، حُکم یک تبعید داشت
چشمِ من جز تو کسی را در دلِ خود، جا نداد
روزِ من شب بود، اما چشمِ تو خورشید داشت.....
شاید از ترسی که دارم باخبر بودی ولی...
جنگِ دل با عقل، فرصت نه! فقط تهدید داشت
مثل یک نقاشی مانده به روی بوم شهر...
هرکسی بعد از تو اینجا حیلهی تقلید داشت
یک دقیقه دیدمت هر روز میلرزید دل...
دل زبانش میگرفت و واژهها تشدید داشت.....
در نگاهت گیر کردن، حُکم یک تبعید داشت
چشمِ من جز تو کسی را در دلِ خود، جا نداد
روزِ من شب بود، اما چشمِ تو خورشید داشت.....
شاید از ترسی که دارم باخبر بودی ولی...
جنگِ دل با عقل، فرصت نه! فقط تهدید داشت
مثل یک نقاشی مانده به روی بوم شهر...
هرکسی بعد از تو اینجا حیلهی تقلید داشت
یک دقیقه دیدمت هر روز میلرزید دل...
دل زبانش میگرفت و واژهها تشدید داشت.....
پیش از این دلخوش به این بودم که میخواهی مرا
آه میخواهی ولی تنها هر از گاهی مرا
تو همان عاقل بمان و من همان عاشق، بس است
عشق از ظنّ تو این اندیشهی واهی مرا
شاعری یک حُسن دارد آن هم اینکه از جهان
یک قلم کافیست با یک کاغذ کاهی مرا
کاش من هم یک برادر داشتم مثل شغاد
کاش میبلعید ناغافل شبی چاهی مرا
آنچه دنیا داده را بگذار تقسیمش کنیم
شادیِ مقصد تو را، اندوهِ گمراهی مرا
خسته و دلگیرم اما باز میگویی برو؛
بیش از اینها خسته و دلگیر میخواهی مرا...
آه میخواهی ولی تنها هر از گاهی مرا
تو همان عاقل بمان و من همان عاشق، بس است
عشق از ظنّ تو این اندیشهی واهی مرا
شاعری یک حُسن دارد آن هم اینکه از جهان
یک قلم کافیست با یک کاغذ کاهی مرا
کاش من هم یک برادر داشتم مثل شغاد
کاش میبلعید ناغافل شبی چاهی مرا
آنچه دنیا داده را بگذار تقسیمش کنیم
شادیِ مقصد تو را، اندوهِ گمراهی مرا
خسته و دلگیرم اما باز میگویی برو؛
بیش از اینها خسته و دلگیر میخواهی مرا...
تو ایمان منی در روزگار کفر، میدانی؟
و رسوا میکنی آخر مرا ای بغض پنهانی
تمام حرفهای من غزل شد پیش چشمانت
ولی صد حیف، یک خط هم از اشعارم نمیخوانی
تمام فکر و ذکرم را تو مشغول خودت کردی
از اینجا چشم من سوی تو مانده است و نمیدانی
نمیدانم چه دردی ریخته در جانت این دنیا
بیا من شانهام آماده است ای ابر بارانی
شنیدم اشک میریزی، شنیدم شعر میخوانی
تو هم عاشق شدی؟
حال مرا پس خوب میدانی...
و رسوا میکنی آخر مرا ای بغض پنهانی
تمام حرفهای من غزل شد پیش چشمانت
ولی صد حیف، یک خط هم از اشعارم نمیخوانی
تمام فکر و ذکرم را تو مشغول خودت کردی
از اینجا چشم من سوی تو مانده است و نمیدانی
نمیدانم چه دردی ریخته در جانت این دنیا
بیا من شانهام آماده است ای ابر بارانی
شنیدم اشک میریزی، شنیدم شعر میخوانی
تو هم عاشق شدی؟
حال مرا پس خوب میدانی...
❤4
مات چشمان توأم؛ اما دلم درگیر نیست
از تو اییوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیست
این شکاف پشت پیراهن شهادت میدهد
هیچکس در ماجرای عشق، بیتقصیر نیست
از تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی: رفیق!
آنچه در «تعریف» ما گفتی کم از تحقیر نیست
هر زمانی روبهروی آینه رفتی بدان
در پریشان بودنت این «آه» بیتاثیر نیست
قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است
آنقَدَرها هم که میگویند گاهی دیر نیست...
از تو اییوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیست
این شکاف پشت پیراهن شهادت میدهد
هیچکس در ماجرای عشق، بیتقصیر نیست
از تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی: رفیق!
آنچه در «تعریف» ما گفتی کم از تحقیر نیست
هر زمانی روبهروی آینه رفتی بدان
در پریشان بودنت این «آه» بیتاثیر نیست
قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است
آنقَدَرها هم که میگویند گاهی دیر نیست...
❤1
دست برمیدارم از تو، گرچه اصلا ساده نیست
عقل میگوید برو، قلبم هنوز آماده نیست
عاشقی از دور زیبا بود و آب و رنگ داشت
آه از آن جام عقیقی که درونش باده نیست
حسرت پروانگی بر بالهایم ماند، حیف
شعلهای، شمعی، چراغی، در تمام جاده نیست
دیدم این که روبهرویم ایستاده ذرهای،
مثل خورشیدی که روزی دل به دستم داده نیست
عشق اعجاز است و آزادی، امید و زندگی
هرچه هست این که میان ما دو تا رخ داده نیست
عشق، مثل سروها آزاده است و سربلند
این که مظلومانه زیر دست و پا افتاده نیست
دستهایت لانهی گنجشگکی دیگر شده
دست برمیدارم از تو؛
گرچه اصلا ساده نیست...
عقل میگوید برو، قلبم هنوز آماده نیست
عاشقی از دور زیبا بود و آب و رنگ داشت
آه از آن جام عقیقی که درونش باده نیست
حسرت پروانگی بر بالهایم ماند، حیف
شعلهای، شمعی، چراغی، در تمام جاده نیست
دیدم این که روبهرویم ایستاده ذرهای،
مثل خورشیدی که روزی دل به دستم داده نیست
عشق اعجاز است و آزادی، امید و زندگی
هرچه هست این که میان ما دو تا رخ داده نیست
عشق، مثل سروها آزاده است و سربلند
این که مظلومانه زیر دست و پا افتاده نیست
دستهایت لانهی گنجشگکی دیگر شده
دست برمیدارم از تو؛
گرچه اصلا ساده نیست...
آمدم دنیا کسی اما نظر از من نخواست
او رقم زد سرنوشتم را... نظر از من نخواست
آمدم بر روی دستان زمین ماندم غریب
چون کسی دربارهی دریا نظر از من نخواست
بین ما میماند اینها تا قیامت... ماندهام-
لحظهی خلقت خدا، آیا نظر از من نخواست؟!
بحث قسمت... بحث روزی... بحث تنهایی رسید
در میان اینهمه... تنها نظر از من نخواست
پای عشق آمد به میدان باختم داور ولی
بابت هرگز نبردنها! نظر از من نخواست
گوشهای افتادم و تسلیم بیمهری شدم
روز و شب تکرار شد... دنیا نظر از من نخواست
در جوانی پیر بودم مرگ آمد هر نفس
نابهنگام آمد و هرجا نظر از من نخواست
نامهی برگشتن من دست عزرائیل بود
در چه ساعت...؟! حضرت آقا نظر از من نخواست
و چقدر از خانه دور افتادهام مقصود چیست...؟
او که دورم کرد بیپروا نظر از من نخواست.....
او رقم زد سرنوشتم را... نظر از من نخواست
آمدم بر روی دستان زمین ماندم غریب
چون کسی دربارهی دریا نظر از من نخواست
بین ما میماند اینها تا قیامت... ماندهام-
لحظهی خلقت خدا، آیا نظر از من نخواست؟!
بحث قسمت... بحث روزی... بحث تنهایی رسید
در میان اینهمه... تنها نظر از من نخواست
پای عشق آمد به میدان باختم داور ولی
بابت هرگز نبردنها! نظر از من نخواست
گوشهای افتادم و تسلیم بیمهری شدم
روز و شب تکرار شد... دنیا نظر از من نخواست
در جوانی پیر بودم مرگ آمد هر نفس
نابهنگام آمد و هرجا نظر از من نخواست
نامهی برگشتن من دست عزرائیل بود
در چه ساعت...؟! حضرت آقا نظر از من نخواست
و چقدر از خانه دور افتادهام مقصود چیست...؟
او که دورم کرد بیپروا نظر از من نخواست.....
کسی دیگر محبتهای کوچک را نمیفهمد
همیشه هیچکس، دَهتای کودک را نمیفهمد
پر از درد است و میخندد، پر از درد است و میخندد
نمیفهمد کسی، اندوه دلقک را نمیفهمد
تمام سکهها سنگین و بیارزش ولی کودک
فریب ادعای پوچ قلّک را نمیفهمد
نخش هرقدر طولانی همان اندازه تنهاتر
کسی دلتنگی یک بادبادک را نمیفهمد
تمام کودکیها را برایش مادری کرده
عروسک، مهربانیهای کودک را نمیفهمد...
همیشه هیچکس، دَهتای کودک را نمیفهمد
پر از درد است و میخندد، پر از درد است و میخندد
نمیفهمد کسی، اندوه دلقک را نمیفهمد
تمام سکهها سنگین و بیارزش ولی کودک
فریب ادعای پوچ قلّک را نمیفهمد
نخش هرقدر طولانی همان اندازه تنهاتر
کسی دلتنگی یک بادبادک را نمیفهمد
تمام کودکیها را برایش مادری کرده
عروسک، مهربانیهای کودک را نمیفهمد...
خسته شد در راه اگر از عشق آیا ممکن است
کج کند راه خودش را ناگهان؟ معلوم نیست
یا اگر شیرینتری بر سفرهاش مهمان شود
برمیآید از پس این امتحان؟ معلوم نیست
من به این زودی نخواهم گفت از احساس خود
وقتی از اول مسیر عشقمان معلوم نیست
تا اگر رفت از غرور من بماند چیزکی
تا بگویم من که گفتم آن زمان معلوم نیست :)
هیچکس هم پی نخواهد برد عاشق بودهام
چیزی از این خاطرات بینشان معلوم نیست
در دلم حتی اگر باشد کسی پنهان شده است
از نگاهم هرچه میخواهی بخوان... معلوم نیست.....
کج کند راه خودش را ناگهان؟ معلوم نیست
یا اگر شیرینتری بر سفرهاش مهمان شود
برمیآید از پس این امتحان؟ معلوم نیست
من به این زودی نخواهم گفت از احساس خود
وقتی از اول مسیر عشقمان معلوم نیست
تا اگر رفت از غرور من بماند چیزکی
تا بگویم من که گفتم آن زمان معلوم نیست :)
هیچکس هم پی نخواهد برد عاشق بودهام
چیزی از این خاطرات بینشان معلوم نیست
در دلم حتی اگر باشد کسی پنهان شده است
از نگاهم هرچه میخواهی بخوان... معلوم نیست.....
یا کنج قفس یا مرگ، این بختِ کبوترهاست
دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست
اِی بر پدرت دنیا،آن باغ جوانم کو؟
دریاچهی آرامم، کوه هیجانم کو؟
بر آینهی خانه جای کف دستم نیست
آن پنجرهای را که با توپ شکستم نیست
پشتم به پدر گرم و دنیا خودِ مادر بود
تنها خطرِ ممکن، اطرافِ سماور بود
از معرکهها دور و در مهلکهها ایمن
یک ذهنِ هزار آیا، از چیستی آبستن
یک هستیِ سردستی در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا، مشغول خودم بودم
هرطور دلم میخواست آینده جلو میرفت
هر شعبدهای دستش رو میشد و لو میرفت
صد مرتبه میکشتند، یکبار نمیمردم
حالم که به هم میریخت جز حرص نمیخوردم
آیندهی خیلی دور، ماضیِ بعیدی بود
پشت درِ آرامش طوفانِ شدیدی بود
آن خاطرههای خشک در متنِ عطش مانده
آن نیمهی پُررنگم در کودکیاش مانده
اما منِ امروزی،کابوسِ پُر از خواب است
تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است
نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟
با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟
من مرد شدم وقتی، زن از بدنش سر رفت
وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت
اندازهی اندوهم اندازهی دفتر نیست
شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست
یک چشم پُر از اشک و چشمِ دگرم خون است
وضعیتِ امروزم آیندهی مجنون است
سر باز نکن اِی اشک، از جاذبه دوری کن
اِی بغضِ پُر از عصیان اینبار صبوری کن
من اشک نخواهم ریخت، این بغض خدادادیست
عادت به خودم دارم، افسردگیام عادیست
پس عشق به حرف آمد، ساعت دهنش را بست
تقویم به دستِ خویش بندِ کفنش را بست
او مُردهی کشتن بود، ابزار فراهم کرد
حوای هزاران سیب قصدِ منِ آدم کرد
لبخند مرا بس بود، آغوش لِهم میکرد
آن بوسه مرا میکشت، لب منهدمم میکرد
آن بوسه و آن آغوش، قتاله و مقتل بود
در سیرِ مرا کشتن این پردهی اول بود
تنها سرِ من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینند تا طالع من این است
در پیچ و خمِ گله یکبار تو را دیدم
بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم
محضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود، تا جیبِ پدر رفتم
این خاصیت عشق است، باید بلدت باشم
سخت است ولی باید در جزر و مَدت باشم
هرچند که بیلنگر، هرچند که بیفانوس
حکم آنچه تو فرمایی اِی خانم اقیانوس
کُشتی و گذر کردی، دستانِ دعا پشتت
بر گودِ گلویم ماند جا پای هر انگشتت
از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم
تا در طَبقِ تقسیم راضی به کمت باشم
آفت که به جانم زد کِشتم همه گندم شد
سهمِ کمِ من از سیب نانِ شبِ مردم شد
اِی بر پدرت دنیا، آهسته چهها کردی
بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی
حالا پدرم غمگین، مادر که خودآزار است
تنهاییِ بیرحمم زیر سرِ خودکار است
هر شعر که چاقیدم از وزنِ خودم کم شد
از خانه به ویرانی، تکرارِ سلوکم شد
زیر قدمت بانو دل ریختهام برگرد
از طاق هزاران ماه آویختهام برگرد
هر چیز به جز اسمت از حافظهام تُف شد
تا حالِ مرا دیدند سیگار تعارف شد
گیجیِ نخِ اول، خون سرفهی آخر شد
خودکار غزل رو کرد، لب زهرِ مکرر شد
گیجیِ نخِ دوم، بستر به زبان آمد
هر بالشِ هرجایی یک دسته کبوتر شد
گیجیِ نخِ سوم، دل شور برش میداشت
کوتاهیِ هر سیگار با عمر برابر شد
گیجیِ نخِ بعدی، در آینه چین افتاد
روحی که کنارم بود هذیانِ مصور شد
در ثانیهای مجبور نبض از تک و تا افتاد
اینگونه مقدر بود، اینگونه مقرر شد
ما حاصلِ من با توست، قانونِ ضمیر این است
دنیای شکستنهاست، ما؛ جمعِ مکسر شد
سیگار پس از سیگار، کبریت پس از کبریت
روح از ریهام دل کند، در متن شناور شد
فرقی که نخواهد کرد در مردنِ من
تنها با آن گره ابرو مردن علنیتر شد
یک گامِ دگر مانده، در معرض تابوتم
کبریت بکِش بانو، من بشکهی باروتم
هر کس غمِ خود را داشت، هر کس سرِ کارش ماند
من نشئهی زخمی که یک شهر خمارش ماند
چیزی که شکستم داد خمیازهی مردم بود
اِی اطلسِ خوابآلود، این پردهی دوم بود
هرچند تو تا بودی خون ریختنیتر بود
از خواهرِ مغمومم سیگار تنیتر بود
هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود
این جنگِ ملالآور بر عشق مقدم بود
هرچند تو تا بودی ساعت خفقان بود و
حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و
چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد
روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد
هرچند تو تا بودی دل در قدَحش غم داشت
خوب است که برگشتی، این شعر جنون کم داشت
اِی پیکرِ آتشزن بر پیکرهی مردان
اِی سقفِ مخدرها، جادوی روانگردان
اِی منظرهی دوزخ در آینهای مخدوش
آغاز تباهیها در عاقبتِ آغوش
اِی گافِ گناه، اِی عشق، بانوی بنی عصیان
اِی گندمِ قبل از کشت، اِی کودکیِ شیطان
اِی دردسرِ کِشدار، اِی حادثهی ممتد
دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست
اِی بر پدرت دنیا،آن باغ جوانم کو؟
دریاچهی آرامم، کوه هیجانم کو؟
بر آینهی خانه جای کف دستم نیست
آن پنجرهای را که با توپ شکستم نیست
پشتم به پدر گرم و دنیا خودِ مادر بود
تنها خطرِ ممکن، اطرافِ سماور بود
از معرکهها دور و در مهلکهها ایمن
یک ذهنِ هزار آیا، از چیستی آبستن
یک هستیِ سردستی در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا، مشغول خودم بودم
هرطور دلم میخواست آینده جلو میرفت
هر شعبدهای دستش رو میشد و لو میرفت
صد مرتبه میکشتند، یکبار نمیمردم
حالم که به هم میریخت جز حرص نمیخوردم
آیندهی خیلی دور، ماضیِ بعیدی بود
پشت درِ آرامش طوفانِ شدیدی بود
آن خاطرههای خشک در متنِ عطش مانده
آن نیمهی پُررنگم در کودکیاش مانده
اما منِ امروزی،کابوسِ پُر از خواب است
تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است
نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟
با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟
من مرد شدم وقتی، زن از بدنش سر رفت
وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت
اندازهی اندوهم اندازهی دفتر نیست
شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست
یک چشم پُر از اشک و چشمِ دگرم خون است
وضعیتِ امروزم آیندهی مجنون است
سر باز نکن اِی اشک، از جاذبه دوری کن
اِی بغضِ پُر از عصیان اینبار صبوری کن
من اشک نخواهم ریخت، این بغض خدادادیست
عادت به خودم دارم، افسردگیام عادیست
پس عشق به حرف آمد، ساعت دهنش را بست
تقویم به دستِ خویش بندِ کفنش را بست
او مُردهی کشتن بود، ابزار فراهم کرد
حوای هزاران سیب قصدِ منِ آدم کرد
لبخند مرا بس بود، آغوش لِهم میکرد
آن بوسه مرا میکشت، لب منهدمم میکرد
آن بوسه و آن آغوش، قتاله و مقتل بود
در سیرِ مرا کشتن این پردهی اول بود
تنها سرِ من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینند تا طالع من این است
در پیچ و خمِ گله یکبار تو را دیدم
بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم
محضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود، تا جیبِ پدر رفتم
این خاصیت عشق است، باید بلدت باشم
سخت است ولی باید در جزر و مَدت باشم
هرچند که بیلنگر، هرچند که بیفانوس
حکم آنچه تو فرمایی اِی خانم اقیانوس
کُشتی و گذر کردی، دستانِ دعا پشتت
بر گودِ گلویم ماند جا پای هر انگشتت
از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم
تا در طَبقِ تقسیم راضی به کمت باشم
آفت که به جانم زد کِشتم همه گندم شد
سهمِ کمِ من از سیب نانِ شبِ مردم شد
اِی بر پدرت دنیا، آهسته چهها کردی
بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی
حالا پدرم غمگین، مادر که خودآزار است
تنهاییِ بیرحمم زیر سرِ خودکار است
هر شعر که چاقیدم از وزنِ خودم کم شد
از خانه به ویرانی، تکرارِ سلوکم شد
زیر قدمت بانو دل ریختهام برگرد
از طاق هزاران ماه آویختهام برگرد
هر چیز به جز اسمت از حافظهام تُف شد
تا حالِ مرا دیدند سیگار تعارف شد
گیجیِ نخِ اول، خون سرفهی آخر شد
خودکار غزل رو کرد، لب زهرِ مکرر شد
گیجیِ نخِ دوم، بستر به زبان آمد
هر بالشِ هرجایی یک دسته کبوتر شد
گیجیِ نخِ سوم، دل شور برش میداشت
کوتاهیِ هر سیگار با عمر برابر شد
گیجیِ نخِ بعدی، در آینه چین افتاد
روحی که کنارم بود هذیانِ مصور شد
در ثانیهای مجبور نبض از تک و تا افتاد
اینگونه مقدر بود، اینگونه مقرر شد
ما حاصلِ من با توست، قانونِ ضمیر این است
دنیای شکستنهاست، ما؛ جمعِ مکسر شد
سیگار پس از سیگار، کبریت پس از کبریت
روح از ریهام دل کند، در متن شناور شد
فرقی که نخواهد کرد در مردنِ من
تنها با آن گره ابرو مردن علنیتر شد
یک گامِ دگر مانده، در معرض تابوتم
کبریت بکِش بانو، من بشکهی باروتم
هر کس غمِ خود را داشت، هر کس سرِ کارش ماند
من نشئهی زخمی که یک شهر خمارش ماند
چیزی که شکستم داد خمیازهی مردم بود
اِی اطلسِ خوابآلود، این پردهی دوم بود
هرچند تو تا بودی خون ریختنیتر بود
از خواهرِ مغمومم سیگار تنیتر بود
هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود
این جنگِ ملالآور بر عشق مقدم بود
هرچند تو تا بودی ساعت خفقان بود و
حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و
چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد
روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد
هرچند تو تا بودی دل در قدَحش غم داشت
خوب است که برگشتی، این شعر جنون کم داشت
اِی پیکرِ آتشزن بر پیکرهی مردان
اِی سقفِ مخدرها، جادوی روانگردان
اِی منظرهی دوزخ در آینهای مخدوش
آغاز تباهیها در عاقبتِ آغوش
اِی گافِ گناه، اِی عشق، بانوی بنی عصیان
اِی گندمِ قبل از کشت، اِی کودکیِ شیطان
اِی دردسرِ کِشدار، اِی حادثهی ممتد
❤1
اِی فاجعهی حتمی، قطعیتِ صد در صد
اِی پیچ و خمِ مایوس، دالانِ دو سر بسته
بیچارگیِ سیگار در مسلخِ هر بسته
اِی آیهی تنهایی، اِی سورهی مایوسم
هر قدر خدا باشی من دست نمیبوسم
اِی عشقِ پدر نامرد، سر سلسلهی اوباش
این دَم دَمِ آخر را اینبار به حرفم باش
دندان به جگر بگذار، یک گامِ دگر باقیست
این ظرفِ هلاهل را یک جامِ دگر باقیست...
اِی پیچ و خمِ مایوس، دالانِ دو سر بسته
بیچارگیِ سیگار در مسلخِ هر بسته
اِی آیهی تنهایی، اِی سورهی مایوسم
هر قدر خدا باشی من دست نمیبوسم
اِی عشقِ پدر نامرد، سر سلسلهی اوباش
این دَم دَمِ آخر را اینبار به حرفم باش
دندان به جگر بگذار، یک گامِ دگر باقیست
این ظرفِ هلاهل را یک جامِ دگر باقیست...
❤1
آمدم از پیشت، اما روحم آنجا مانده است!
قلب من دور از تو انگار از زمان جا مانده است!
من رعیتزادهای بودم که یاغی شد، ولی-
یادش آمد عشق او در قصر خان جا مانده است!
«شیخ» ما هم حرفی از «آداب بوسیدن» نزد!
فصلهایی از مفاتیحالجنان جا مانده است!
غالباً آنکس که میگوید «خداحافظ» تویی!
باز هم حرفی نگفته در دهان جا مانده است!
عابر هر روزهی پسکوچهی دلتنگیام!
رفتی، اما سایهات در کوچهمان جا مانده است!
دفعهی اول کجا دیدم تو را؟! یادم که نیست...
روح سرگردانم اما، در همان جا مانده است!
قلب من دور از تو انگار از زمان جا مانده است!
من رعیتزادهای بودم که یاغی شد، ولی-
یادش آمد عشق او در قصر خان جا مانده است!
«شیخ» ما هم حرفی از «آداب بوسیدن» نزد!
فصلهایی از مفاتیحالجنان جا مانده است!
غالباً آنکس که میگوید «خداحافظ» تویی!
باز هم حرفی نگفته در دهان جا مانده است!
عابر هر روزهی پسکوچهی دلتنگیام!
رفتی، اما سایهات در کوچهمان جا مانده است!
دفعهی اول کجا دیدم تو را؟! یادم که نیست...
روح سرگردانم اما، در همان جا مانده است!
❤1