𝐘𝐀𝐍.𝐏𝐋𝐀𝐘𝐒 بازی و تست
روز سوم:
خب فکر کنم درباره اینم نخوام زیاد بنویسم چون من ترک نشدم، صرفا یک تصمیمی از هر دو طرف بود.
شاید از بیرون وقتی یک رابطه تموم میشه، راحت بشه گفت یکی رفت و یکی موند. ولی همیشه اینقدر ساده نیست. گاها دو نفر هنوز برای هم مهمن و حتی ممکنه هنوز همدیگه رو دوست داشته باشن، ولی به این نتیجه میرسن که ادامه دادن رابطه دیگه برای هیچکدومشون خوب نیست.
من هیچوقت دوست نداشتم پایان رابطهمون رو تبدیل کنم به داستانی که توش یکی مقصره و یکی قربانی. چون واقعیت این نبود، هر دومون توی اون تصمیم نقش داشتیم و فکر میکنم همین باعث میشه نتونم ازش با حسِ «منو ترک کرد» حرف بزنم.
البته این به این معنی نیست که راحت بود. تصمیمی که منطقی به نظر میرسه، لزوما تصمیم اسونی نیست. ممکنه خودت هم بدونی باید تمومش کنی، ولی باز هم وقتی واقعا تموم میشه، یه مدت ذهنت هنوز دنبال همون ادم بگرده.
اینکه یه نفر تا قبل از اون تصمیم، جزئی از روزمرهت بوده و بعد یهو دیگه نیست. اتفاق خاصی هم نیفتاده که بتونی ازش متنفر بشی و همهچیز رو راحتتر کنی. فقط یک رابطه تموم شده و تو باید کمکم به نبودنش عادت کنی.
من فکر نمیکنم هر رابطهای که تموم میشه، حتما شکست خورده باشه. بعضی رابطهها فقط به اخر خودشون میرسن. ممکنه چیزی واقعی بوده باشه، ممکنه خاطرات خوبی داشته باشی، ممکنه هنوز بعضی چیزها برات مهم باشن، ولی با این حال تصمیم بگیری ادامه ندی.
برای همین هم ترجیح میدم زیاد درباره «ترک شدن» حرف نزنم. چون داستان من این نبود که کسی منو گذاشت و رفت. ما هر دو تصمیم گرفتیم که نریم سمت ادامه دادن چیزی که دیگه قرار نبود مثل قبل باشه.
و شاید برای توضیح دادن کل ماجرا همین کافی باشه.
خب فکر کنم درباره اینم نخوام زیاد بنویسم چون من ترک نشدم، صرفا یک تصمیمی از هر دو طرف بود.
شاید از بیرون وقتی یک رابطه تموم میشه، راحت بشه گفت یکی رفت و یکی موند. ولی همیشه اینقدر ساده نیست. گاها دو نفر هنوز برای هم مهمن و حتی ممکنه هنوز همدیگه رو دوست داشته باشن، ولی به این نتیجه میرسن که ادامه دادن رابطه دیگه برای هیچکدومشون خوب نیست.
من هیچوقت دوست نداشتم پایان رابطهمون رو تبدیل کنم به داستانی که توش یکی مقصره و یکی قربانی. چون واقعیت این نبود، هر دومون توی اون تصمیم نقش داشتیم و فکر میکنم همین باعث میشه نتونم ازش با حسِ «منو ترک کرد» حرف بزنم.
البته این به این معنی نیست که راحت بود. تصمیمی که منطقی به نظر میرسه، لزوما تصمیم اسونی نیست. ممکنه خودت هم بدونی باید تمومش کنی، ولی باز هم وقتی واقعا تموم میشه، یه مدت ذهنت هنوز دنبال همون ادم بگرده.
اینکه یه نفر تا قبل از اون تصمیم، جزئی از روزمرهت بوده و بعد یهو دیگه نیست. اتفاق خاصی هم نیفتاده که بتونی ازش متنفر بشی و همهچیز رو راحتتر کنی. فقط یک رابطه تموم شده و تو باید کمکم به نبودنش عادت کنی.
من فکر نمیکنم هر رابطهای که تموم میشه، حتما شکست خورده باشه. بعضی رابطهها فقط به اخر خودشون میرسن. ممکنه چیزی واقعی بوده باشه، ممکنه خاطرات خوبی داشته باشی، ممکنه هنوز بعضی چیزها برات مهم باشن، ولی با این حال تصمیم بگیری ادامه ندی.
برای همین هم ترجیح میدم زیاد درباره «ترک شدن» حرف نزنم. چون داستان من این نبود که کسی منو گذاشت و رفت. ما هر دو تصمیم گرفتیم که نریم سمت ادامه دادن چیزی که دیگه قرار نبود مثل قبل باشه.
و شاید برای توضیح دادن کل ماجرا همین کافی باشه.
𝐘𝐀𝐍.𝐏𝐋𝐀𝐘𝐒 بازی و تست
روز چهارم:
من دربارهی اتفاقی که کامل برام نیفتاده، نمینویسم. فرقی هم نداره موضوع دوستی باشه یا یه رابطهی عاطفی. اگر یه چیزی رو فقط از دور دیدم، دربارهش شنیدم یا حتی یه بخشیش رو تجربه کردم، نمیتونم جوری بنویسم که انگار دقیقا میدونم چه حسی داره.
نه تجربهش کردم، نه میتونم خودمو بذارم جای کسی که ازش گذشته و بعد دربارهی احساساتش با قطعیت حرف بزنم. شاید بتونم حدس بزنم، شاید حتی دربارهش فکر کرده باشم، ولی حدس زدن با تجربه کردن فرق داره.
من ترجیح میدم دربارهی چیزهایی بنویسم که واقعا یه جایی از زندگی خودم کامل لمسشون کردم. حتی اگر تجربهم ناخوشایند باشه. حداقل میدونم دارم از چیزی حرف میزنم که برای خودم اتفاق افتاده، نه اینکه احساس یه ادم دیگه رو از روی چیزهایی که شنیدم یا خیلی کم تجربه کردم، بازسازی کنم.
من دربارهی اتفاقی که کامل برام نیفتاده، نمینویسم. فرقی هم نداره موضوع دوستی باشه یا یه رابطهی عاطفی. اگر یه چیزی رو فقط از دور دیدم، دربارهش شنیدم یا حتی یه بخشیش رو تجربه کردم، نمیتونم جوری بنویسم که انگار دقیقا میدونم چه حسی داره.
نه تجربهش کردم، نه میتونم خودمو بذارم جای کسی که ازش گذشته و بعد دربارهی احساساتش با قطعیت حرف بزنم. شاید بتونم حدس بزنم، شاید حتی دربارهش فکر کرده باشم، ولی حدس زدن با تجربه کردن فرق داره.
من ترجیح میدم دربارهی چیزهایی بنویسم که واقعا یه جایی از زندگی خودم کامل لمسشون کردم. حتی اگر تجربهم ناخوشایند باشه. حداقل میدونم دارم از چیزی حرف میزنم که برای خودم اتفاق افتاده، نه اینکه احساس یه ادم دیگه رو از روی چیزهایی که شنیدم یا خیلی کم تجربه کردم، بازسازی کنم.
Forwarded from Schips and yaps (Snips)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐘𝐀𝐍.𝐏𝐋𝐀𝐘𝐒 بازی و تست
روز پنجم:
من حتی در خانوادهی خودم هم ازاد نیستم، چه برسه به جایی بزرگتر از خانواده.
شاید بیشتر از هرجای دیگه این تناقض رو توی شنا میفهمم.
سالهاست که استخر برای من فقط یک مکان برای ورزش کردن نیست. وقتی داخل ابم، حداقل برای چند دقیقه کسی نمیتونه بهم بگه چطور شنا کنم، به چی فکر کنم یا قراره کجا برم ولی حتی همونجا هم ازادی کامل وجود نداره.
من میتونم تمرین کنم، رکورد بزنم، مسابقه بدم و برای بهتر شدن تلاش کنم، اما وقتی بخوام از مرزهای همین کشور بیرون برم و توی مسابقهی خارجی شرکت کنم، داستان فرق میکنه. به عنوان یک دختر شناگر ایرانی، بعضی چیزهایی که برای یک شناگر دختر در خیلی از کشورهای دیگه عادیه، برای من عادی نیست. حتی تماشاگر داشتن مسابقات زنان هم میتونه یک مسئله خیلی بزرگ باشه.
چقدر مسخرهست که من میتونم برای صدم ثانیهها بجنگم، تکنیکم رو عوض کنم، هر روز بدنم رو بیشتر از دیروز تحت فشار بذارم، ولی نمیتونم دربارهی همهی جاهایی که میخوام شنا کنم تصمیم بگیرم.
صد البته این فقط دربارهی شنا نیست. کشورم هم برای خیلی از انتخابها مرزهایی گذاشته که انتخاب ما نبوده. برای همین سخت میتونم دربارهی «ازادی» طوری بنویسم که انگار چیزیه که همین الان دارم.
من ندارمش، هیچکس توی این کشور ندارش.
من نمیدونم ازادی دقیقا از چه لحظهای شروع میشه، یا اصلا یک روز میرسه که بشه گفت ازادی داریم یا نه ولی میدونم وقتی در کشوری زندگی میکنی که انسانها برای خواستن ازادی که حق طبیعی هر فردیعه جونشون رو از دست دادن، دیگه نمیتونی این کلمه رو ساده ببینی. دبگه ازادی فقط چیزی نیست که نداشته باشمش، چیزی که خیلیها برای داشتنش هزینه دادن.
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شستم از برای ازادی
من حتی در خانوادهی خودم هم ازاد نیستم، چه برسه به جایی بزرگتر از خانواده.
شاید بیشتر از هرجای دیگه این تناقض رو توی شنا میفهمم.
سالهاست که استخر برای من فقط یک مکان برای ورزش کردن نیست. وقتی داخل ابم، حداقل برای چند دقیقه کسی نمیتونه بهم بگه چطور شنا کنم، به چی فکر کنم یا قراره کجا برم ولی حتی همونجا هم ازادی کامل وجود نداره.
من میتونم تمرین کنم، رکورد بزنم، مسابقه بدم و برای بهتر شدن تلاش کنم، اما وقتی بخوام از مرزهای همین کشور بیرون برم و توی مسابقهی خارجی شرکت کنم، داستان فرق میکنه. به عنوان یک دختر شناگر ایرانی، بعضی چیزهایی که برای یک شناگر دختر در خیلی از کشورهای دیگه عادیه، برای من عادی نیست. حتی تماشاگر داشتن مسابقات زنان هم میتونه یک مسئله خیلی بزرگ باشه.
چقدر مسخرهست که من میتونم برای صدم ثانیهها بجنگم، تکنیکم رو عوض کنم، هر روز بدنم رو بیشتر از دیروز تحت فشار بذارم، ولی نمیتونم دربارهی همهی جاهایی که میخوام شنا کنم تصمیم بگیرم.
صد البته این فقط دربارهی شنا نیست. کشورم هم برای خیلی از انتخابها مرزهایی گذاشته که انتخاب ما نبوده. برای همین سخت میتونم دربارهی «ازادی» طوری بنویسم که انگار چیزیه که همین الان دارم.
من ندارمش، هیچکس توی این کشور ندارش.
من نمیدونم ازادی دقیقا از چه لحظهای شروع میشه، یا اصلا یک روز میرسه که بشه گفت ازادی داریم یا نه ولی میدونم وقتی در کشوری زندگی میکنی که انسانها برای خواستن ازادی که حق طبیعی هر فردیعه جونشون رو از دست دادن، دیگه نمیتونی این کلمه رو ساده ببینی. دبگه ازادی فقط چیزی نیست که نداشته باشمش، چیزی که خیلیها برای داشتنش هزینه دادن.
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شستم از برای ازادی
liberté(💜)
I’m so excited for Nagoya!!!!
Only nerdy girls know about Nagoya😜.