liberté(💜)
146 subscribers
406 photos
123 videos
1 file
52 links
she’s crazy but she’s mine💞.
@RHLibertebot
est réel 27🌟
🚺- @vibexraha
Download Telegram
liberté(💜)
یک‌شنبه ها با استاد بدیع✋🏻
کلاس، تمرین، اسنورکل، باشگاه، بازاموزی مربیگری، تست و منی که به بازی بارسا نرسیدم☹️
طوری که سه ساعت شنا کردم تا یه ادم رندوم بگه شنا اسونه و چیزی نداره😭😭-
📎   چالش 10 روزه با نویسندگی. با موضوعات زیر بنویسید.

🎁 روز اول : دیدار بچگی هات با بزرگی هات.
🎁 روز دوم : اختلافت با والدین/خانواده.
🎁 روز سوم : ترک شدن توسط عشق زندگیت.
🎁 روز چهارم : خیانت.
🎁 روز پنجم : آزادی.
🎁 روز ششم : پیدا کردن نیمه ی گمشدت.
🎁 روز هفتم : دیدار با فرد عزیزت که فوت شده.
🎁 روز هشتم : تجربه ی مرگ.
🎁 روز نهم : تولد.
🎁 روز دهم : حسرت.

💫🌨️🌨️🌨️🌨️🌨️🌨️
       🦋   @𝐘𝐚𝐧𝐏𝐥𝐚𝐲𝐬   🦋
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
𝐘𝐀𝐍.𝐏𝐋𝐀𝐘𝐒 🫟 بازی و تست
📎   چالش 10 روزه با نویسندگی. با موضوعات زیر بنویسید. 🎁 روز اول : دیدار بچگی هات با بزرگی هات. 🎁 روز دوم : اختلافت با والدین/خانواده. 🎁 روز سوم : ترک شدن توسط عشق زندگیت. 🎁 روز چهارم : خیانت. 🎁 روز پنجم : آزادی. 🎁 روز ششم : پیدا کردن نیمه ی گمشدت. 🎁 روز هفتم…
روز اول:
فکر کنم اولین چیزی که توجهم رو جلب میکرد، موهام بود. از اینکه دوباره منو با همون موهای کوتاه میدید، خوشحال میشد. بعد هم مثل همیشه شروع میکرد به سؤال پرسیدن. پشت سر هم، بدون اینکه حتی بذاره جواب سؤال قبلی رو کامل بدم.
«هنوز شنا میکنی؟» و وقتی میگفتم اره قطعا ذوق میکرد. شاید باورش نمیشد توی شنا به چه موفقیت‌هایی رسیدیم.
بعد میپرسید فوتبال چی شد؟ ژیمناستیک چی؟ و من باید براش توضیح میدادم که خیلی چیزها عوض شدن. بعضی علاقه‌ها تموم شدن، بعضیا جاشونو به چیزهای جدید دادن.
از این یکی هم تعجب میکرد که بارسلونا هنوز توی زندگی منه. هنوز همون تیم رو دوست داریم و هنوز بعضی بازی‌ها میتونن کل حال یه روزمون رو عوض کنن. شاید نمیفهمید چرا اسم ادم‌هایی مثل پدری یا گاهی شناگرها انقدر توی حرف‌هامون تکرار میشه، ولی خب لازم نیست همه‌چیز رو براش توضیح بدم.
بعد میرسیدیم به کتاب‌ها و داستان‌ها. به اینکه هنوز هم با بعضی شخصیت‌ها زندگی میکنیم، هنوز هم گاهی یه داستان میتونه چند ساعت ما رو از دنیای واقعی جدا کنه. خوشحال میشد که اون بخش خیال‌پردازمون کامل نمرده.
قسمت خانواده سخت‌تر بود.
منِ بچگی خیلی چیزها رو میفهمید، حتی اگر نمیتونست براشون اسم بذاره. حالا منِ بزرگ‌تر اسم خیلی از اون چیزها رو میدونم. اگه مینشستم و براش تعریف میکردم به چه نتیجه‌هایی رسیدم، گریه میکرد. شاید بیشتر از چیزی که فکر میکنم، چون میدید بعضی از حس‌هایی که اون موقع فکر میکرد زیادی حساسه یا شاید اشتباه میکنه، انقدرها هم بی‌دلیل نبودن.
میپرسید: «خب، اخرش چی شد؟ چی می‌خوای بشی؟ ارایشگر؟»
و من میگفتم: «جامعه‌شناس.»
یه نگاه عجیب بهم می‌کرد.
چون بچگیِ من هیچ‌وقت نمیخواست شبیه مادرش بشه. شاید بزرگ شدن همین باشه، اینکه بعضی چیزهایی که یه زمانی ازشون فرار میکردی، یه روز تبدیل بشن به چیزی که میخوای بیشتر از هر چیزی بشناسی.
درباره درس هم اصلاً نمی‌فهمید چی به سرمون اومده.
چون یه جاهایی خیلی جلو رفتیم و یه جاهایی واقعاً عقب کشیدیم. یه وقت‌هایی دوازده ساعت درس خوندیم و کلی تست زدیم و از نتیجه‌مون خوشحال شدیم، یه وقت‌هایی هم فقط به کتاب نگاه کردیم و گفتیم: «ولش کن، فردا.»😭
ولی از اینکه هنوز داریم تلاش میکنیم خوشحال میشد. از اینکه با وجود همه بالا و پایین‌ها هنوز یه هدف داریم، هنوز میخوایم دانشگاهی که دوست داریم قبول بشیم، جامعه‌شناسی بخونیم و یه روزی زندگی‌ای بسازیم که بیشتر شبیه خودمون باشه.
راستش؟ هنوزم خیلی چیزاشو نفهمیدیم. فقط الان بهتر بلدیم وانمود کنیم که میدونیم داریم چی کار میکنیم.
Forwarded from ༄ Ripples
And just like that… Nagoya is almost here.
liberté(💜)
Yes we can girls.
We will free ourselves from the constraints they created for us to keep us held back.
𝐘𝐀𝐍.𝐏𝐋𝐀𝐘𝐒 🫟 بازی و تست
📎   چالش 10 روزه با نویسندگی. با موضوعات زیر بنویسید. 🎁 روز اول : دیدار بچگی هات با بزرگی هات. 🎁 روز دوم : اختلافت با والدین/خانواده. 🎁 روز سوم : ترک شدن توسط عشق زندگیت. 🎁 روز چهارم : خیانت. 🎁 روز پنجم : آزادی. 🎁 روز ششم : پیدا کردن نیمه ی گمشدت. 🎁 روز هفتم…
روز دوم:
من کلا از ترحم خوشم نمیاد. از «وای بیچاره» گفتن، از اشک تمساح ریختن و از اینکه یکی بعد از فهمیدن یه قسمت از زندگی ادم، یه‌دفعه با نگاه متفاوتی بهش نگاه کنه بدم میاد. برای همین این یکی رو خیلی سربسته مینویسم. نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم، اتفاقا دارم. فقط قرار نیست همه بدونن.
کاش واقعا فقط اختلاف نظر بود. کاش داستان سر این بود که من یه چیزی میخواستم و خانواده‌ام یه چیز دیگه. کاش میشد نشست، بحث کرد، اخرش هم هرکس رفت سر زندگی خودش.
ولی همیشه این‌طوری نبوده.
یه چیزهایی هست که هنوز یادمه. نه فقط خود اتفاق، حتی بعضی حرف‌ها، بعضی نگاه‌ها، بعضی لحظه‌هایی که دلم میخواست فقط تموم بشن. چیزهایی که شاید الان اگر تعریفشون کنم، خیلی‌ها بگن «چطور تونستی تحمل کنی؟» و من واقعا جوابش رو نمیدونم.
شاید چون وقتی یه چیزی زیاد تکرار میشه، ادم دیگه به جای اینکه هر بار شوکه بشه، فقط منتظر تموم شدنش میمونه.
من و خانواده‌ام الان رابطه‌ی خوبی نداریم. خیلی جاها حتی نمیتونم اسمش رو اختلاف بذارم. بعضی وقت‌ها واقعا از هم متنفریم و فکر نمیکنم لازم باشه برای اینکه متن قشنگ‌تر بشه، اینو عوض کنم.
من خیلی وقت‌ها سعی کردم بفهمم چرا این‌طوری شد. کی شروع شد؟ کدوم اتفاق باعث شد این‌همه چیز عوض بشه؟ تقصیر کی بود؟
ولی یه جایی دیگه خسته شدم از پیدا کردن جواب.
فقط میدونم بعضی چیزها هنوز باهامن. حتی وقتی وانمود میکنم نیستن.
و شاید غمگین‌ترین قسمت ماجرا این نباشه که بینمون چی گذشته، اینه که بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر همه‌چیز از اول یه جور دیگه بود، من الان چه ادمی بودم.
در هر حال، نه دنبال دلسوزی‌ام، نه دنبال اینکه کسی طرف منو بگیره.
فقط یه بخش از زندگی منه که ترجیح میدم خیلی درباره‌ش حرف نزنم.
همین.
Forwarded from 𝖤𝗌𝗍𝗋𝖾𝗅𝗅𝖺 (Armina)
Forward this message to your channel and tell me the names of two celebrities you’d like to travel with + the name of your favorite country, and I’ll make a summer board like this for you🪷.
Limit: 10
Down we will dive
😭😭😭😭.
𝐘𝐀𝐍.𝐏𝐋𝐀𝐘𝐒 🫟 بازی و تست
📎   چالش 10 روزه با نویسندگی. با موضوعات زیر بنویسید. 🎁 روز اول : دیدار بچگی هات با بزرگی هات. 🎁 روز دوم : اختلافت با والدین/خانواده. 🎁 روز سوم : ترک شدن توسط عشق زندگیت. 🎁 روز چهارم : خیانت. 🎁 روز پنجم : آزادی. 🎁 روز ششم : پیدا کردن نیمه ی گمشدت. 🎁 روز هفتم…
روز سوم:
خب فکر کنم درباره اینم نخوام زیاد بنویسم چون من ترک نشدم، صرفا یک تصمیمی از هر دو طرف بود.
شاید از بیرون وقتی یک رابطه تموم میشه، راحت بشه گفت یکی رفت و یکی موند. ولی همیشه این‌قدر ساده نیست. گاها دو نفر هنوز برای هم مهمن و حتی ممکنه هنوز همدیگه رو دوست داشته باشن، ولی به این نتیجه میرسن که ادامه دادن رابطه دیگه برای هیچ‌کدومشون خوب نیست.
من هیچ‌وقت دوست نداشتم پایان رابطه‌مون رو تبدیل کنم به داستانی که توش یکی مقصره و یکی قربانی. چون واقعیت این نبود، هر دومون توی اون تصمیم نقش داشتیم و فکر میکنم همین باعث میشه نتونم ازش با حسِ «منو ترک کرد» حرف بزنم.
البته این به این معنی نیست که راحت بود. تصمیمی که منطقی به نظر میرسه، لزوما تصمیم اسونی نیست. ممکنه خودت هم بدونی باید تمومش کنی، ولی باز هم وقتی واقعا تموم میشه، یه مدت ذهنت هنوز دنبال همون ادم بگرده.
اینکه یه نفر تا قبل از اون تصمیم، جزئی از روزمره‌ت بوده و بعد یهو دیگه نیست. اتفاق خاصی هم نیفتاده که بتونی ازش متنفر بشی و همه‌چیز رو راحت‌تر کنی. فقط یک رابطه تموم شده و تو باید کم‌کم به نبودنش عادت کنی.
من فکر نمیکنم هر رابطه‌ای که تموم میشه، حتما شکست خورده باشه. بعضی رابطه‌ها فقط به اخر خودشون می‌رسن. ممکنه چیزی واقعی بوده باشه، ممکنه خاطرات خوبی داشته باشی، ممکنه هنوز بعضی چیزها برات مهم باشن، ولی با این حال تصمیم بگیری ادامه ندی.
برای همین هم ترجیح میدم زیاد درباره «ترک شدن» حرف نزنم. چون داستان من این نبود که کسی منو گذاشت و رفت. ما هر دو تصمیم گرفتیم که نریم سمت ادامه دادن چیزی که دیگه قرار نبود مثل قبل باشه.
و شاید برای توضیح دادن کل ماجرا همین کافی باشه.
liberté(💜)
Photo
Thank God for Barcelona.
رفت تهِ ته خاطراتم.
چی؟
برای چی؟..