Tu ne comprendras probablement jamais combien de nuits j’ai passées à pleurer en silence pour avoir cette filière dont toi, tu abandonnes l’idée si facilement. Tu ne sauras jamais à quel point je l’aime, à quel point elle compte pour moi, ni combien je suis prête à me battre pour elle.
Et pendant ce temps, toi, tu refuses même de reconnaître une relation amoureuse lorsqu’elle n’est pas un simple moyen d’arriver à quelque chose. Comme si les sentiments n’avaient de valeur que lorsqu’ils pouvaient servir un objectif.
Tu n’as jamais vraiment cherché à voir un sourire sur mon visage. Tu n’as jamais pris le temps de comprendre ce que je ressentais, ni de te demander ce que tes paroles et tes choix étaient en train de faire à ta propre fille.
Tu t’es tellement concentré sur toi même, sur ce que tu voulais et sur ce que tu pensais être juste, que tu n’as même pas vu ce qui était en train de se briser en moi.
Et le pire, c’est que tu ne comprendras peut être jamais la douleur que tu m’as laissée porter seule.
⁝⟡
Et pendant ce temps, toi, tu refuses même de reconnaître une relation amoureuse lorsqu’elle n’est pas un simple moyen d’arriver à quelque chose. Comme si les sentiments n’avaient de valeur que lorsqu’ils pouvaient servir un objectif.
Tu n’as jamais vraiment cherché à voir un sourire sur mon visage. Tu n’as jamais pris le temps de comprendre ce que je ressentais, ni de te demander ce que tes paroles et tes choix étaient en train de faire à ta propre fille.
Tu t’es tellement concentré sur toi même, sur ce que tu voulais et sur ce que tu pensais être juste, que tu n’as même pas vu ce qui était en train de se briser en moi.
Et le pire, c’est que tu ne comprendras peut être jamais la douleur que tu m’as laissée porter seule.
⁝⟡
Forwarded from Culé Corner
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🫳🏼💋.
- @BarcaCorner
- @BarcaCorner
liberté(💜)
قسمت بد ماجرا اینه که من دوتا خیابون با نورا فاصله دارم و نمیتونم ببینمش.
ایندفعه همون خیابون با خودِ نور.
کاش همچنان توی راهنمایی بودم و میتونستم یکم بیشتر از زندگیم و انیمیشن های بچگیم لذت ببرم☹️-
I'd rather hang myself than realize this.
Teddy.
I would rather be dead.
Teddy, don't say that.
Teddy، Listen, you'll find some lovely, accomplished girl who will love you and adore you.
She's gonna make a fine mistress for your fine house, but I wouldn't.
Yes, you would, Jo. Look at me.
I'm homely, I'm awkward, and I'm odd.
I love you, Jo.
And you'd be ashamed of me.
I love you, Jo.
And we would quarrel because we can't help it even now.
I'd hate elegant society, you'd hate my scribbling, and we would be unhappy.
And we'd wish we hadn't done it, and everything will be horrid.
Is there anything more?
No, nothing more.
All right.
Except that...
Teddy, I don't believe I will ever marry.
I'm happy as I am, and I love my liberty too well to be in any hurry to give it up.
I think you're wrong.
No.
I think you will marry.
You'll find someone and love them.
You will live and die for them.
That's your way, and you will.
And I'll watch.
Teddy.
I would rather be dead.
Teddy, don't say that.
Teddy، Listen, you'll find some lovely, accomplished girl who will love you and adore you.
She's gonna make a fine mistress for your fine house, but I wouldn't.
Yes, you would, Jo. Look at me.
I'm homely, I'm awkward, and I'm odd.
I love you, Jo.
And you'd be ashamed of me.
I love you, Jo.
And we would quarrel because we can't help it even now.
I'd hate elegant society, you'd hate my scribbling, and we would be unhappy.
And we'd wish we hadn't done it, and everything will be horrid.
Is there anything more?
No, nothing more.
All right.
Except that...
Teddy, I don't believe I will ever marry.
I'm happy as I am, and I love my liberty too well to be in any hurry to give it up.
I think you're wrong.
No.
I think you will marry.
You'll find someone and love them.
You will live and die for them.
That's your way, and you will.
And I'll watch.
liberté(💜)
یکشنبه ها با استاد بدیع✋🏻
کلاس، تمرین، اسنورکل، باشگاه، بازاموزی مربیگری، تست و منی که به بازی بارسا نرسیدم☹️
Forwarded from 𝐘𝐀𝐍.𝐏𝐋𝐀𝐘𝐒 بازی و تست
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
𝐘𝐀𝐍.𝐏𝐋𝐀𝐘𝐒 بازی و تست
روز اول:
فکر کنم اولین چیزی که توجهم رو جلب میکرد، موهام بود. از اینکه دوباره منو با همون موهای کوتاه میدید، خوشحال میشد. بعد هم مثل همیشه شروع میکرد به سؤال پرسیدن. پشت سر هم، بدون اینکه حتی بذاره جواب سؤال قبلی رو کامل بدم.
«هنوز شنا میکنی؟» و وقتی میگفتم اره قطعا ذوق میکرد. شاید باورش نمیشد توی شنا به چه موفقیتهایی رسیدیم.
بعد میپرسید فوتبال چی شد؟ ژیمناستیک چی؟ و من باید براش توضیح میدادم که خیلی چیزها عوض شدن. بعضی علاقهها تموم شدن، بعضیا جاشونو به چیزهای جدید دادن.
از این یکی هم تعجب میکرد که بارسلونا هنوز توی زندگی منه. هنوز همون تیم رو دوست داریم و هنوز بعضی بازیها میتونن کل حال یه روزمون رو عوض کنن. شاید نمیفهمید چرا اسم ادمهایی مثل پدری یا گاهی شناگرها انقدر توی حرفهامون تکرار میشه، ولی خب لازم نیست همهچیز رو براش توضیح بدم.
بعد میرسیدیم به کتابها و داستانها. به اینکه هنوز هم با بعضی شخصیتها زندگی میکنیم، هنوز هم گاهی یه داستان میتونه چند ساعت ما رو از دنیای واقعی جدا کنه. خوشحال میشد که اون بخش خیالپردازمون کامل نمرده.
قسمت خانواده سختتر بود.
منِ بچگی خیلی چیزها رو میفهمید، حتی اگر نمیتونست براشون اسم بذاره. حالا منِ بزرگتر اسم خیلی از اون چیزها رو میدونم. اگه مینشستم و براش تعریف میکردم به چه نتیجههایی رسیدم، گریه میکرد. شاید بیشتر از چیزی که فکر میکنم، چون میدید بعضی از حسهایی که اون موقع فکر میکرد زیادی حساسه یا شاید اشتباه میکنه، انقدرها هم بیدلیل نبودن.
میپرسید: «خب، اخرش چی شد؟ چی میخوای بشی؟ ارایشگر؟»
و من میگفتم: «جامعهشناس.»
یه نگاه عجیب بهم میکرد.
چون بچگیِ من هیچوقت نمیخواست شبیه مادرش بشه. شاید بزرگ شدن همین باشه، اینکه بعضی چیزهایی که یه زمانی ازشون فرار میکردی، یه روز تبدیل بشن به چیزی که میخوای بیشتر از هر چیزی بشناسی.
درباره درس هم اصلاً نمیفهمید چی به سرمون اومده.
چون یه جاهایی خیلی جلو رفتیم و یه جاهایی واقعاً عقب کشیدیم. یه وقتهایی دوازده ساعت درس خوندیم و کلی تست زدیم و از نتیجهمون خوشحال شدیم، یه وقتهایی هم فقط به کتاب نگاه کردیم و گفتیم: «ولش کن، فردا.»😭
ولی از اینکه هنوز داریم تلاش میکنیم خوشحال میشد. از اینکه با وجود همه بالا و پایینها هنوز یه هدف داریم، هنوز میخوایم دانشگاهی که دوست داریم قبول بشیم، جامعهشناسی بخونیم و یه روزی زندگیای بسازیم که بیشتر شبیه خودمون باشه.
راستش؟ هنوزم خیلی چیزاشو نفهمیدیم. فقط الان بهتر بلدیم وانمود کنیم که میدونیم داریم چی کار میکنیم.
فکر کنم اولین چیزی که توجهم رو جلب میکرد، موهام بود. از اینکه دوباره منو با همون موهای کوتاه میدید، خوشحال میشد. بعد هم مثل همیشه شروع میکرد به سؤال پرسیدن. پشت سر هم، بدون اینکه حتی بذاره جواب سؤال قبلی رو کامل بدم.
«هنوز شنا میکنی؟» و وقتی میگفتم اره قطعا ذوق میکرد. شاید باورش نمیشد توی شنا به چه موفقیتهایی رسیدیم.
بعد میپرسید فوتبال چی شد؟ ژیمناستیک چی؟ و من باید براش توضیح میدادم که خیلی چیزها عوض شدن. بعضی علاقهها تموم شدن، بعضیا جاشونو به چیزهای جدید دادن.
از این یکی هم تعجب میکرد که بارسلونا هنوز توی زندگی منه. هنوز همون تیم رو دوست داریم و هنوز بعضی بازیها میتونن کل حال یه روزمون رو عوض کنن. شاید نمیفهمید چرا اسم ادمهایی مثل پدری یا گاهی شناگرها انقدر توی حرفهامون تکرار میشه، ولی خب لازم نیست همهچیز رو براش توضیح بدم.
بعد میرسیدیم به کتابها و داستانها. به اینکه هنوز هم با بعضی شخصیتها زندگی میکنیم، هنوز هم گاهی یه داستان میتونه چند ساعت ما رو از دنیای واقعی جدا کنه. خوشحال میشد که اون بخش خیالپردازمون کامل نمرده.
قسمت خانواده سختتر بود.
منِ بچگی خیلی چیزها رو میفهمید، حتی اگر نمیتونست براشون اسم بذاره. حالا منِ بزرگتر اسم خیلی از اون چیزها رو میدونم. اگه مینشستم و براش تعریف میکردم به چه نتیجههایی رسیدم، گریه میکرد. شاید بیشتر از چیزی که فکر میکنم، چون میدید بعضی از حسهایی که اون موقع فکر میکرد زیادی حساسه یا شاید اشتباه میکنه، انقدرها هم بیدلیل نبودن.
میپرسید: «خب، اخرش چی شد؟ چی میخوای بشی؟ ارایشگر؟»
و من میگفتم: «جامعهشناس.»
یه نگاه عجیب بهم میکرد.
چون بچگیِ من هیچوقت نمیخواست شبیه مادرش بشه. شاید بزرگ شدن همین باشه، اینکه بعضی چیزهایی که یه زمانی ازشون فرار میکردی، یه روز تبدیل بشن به چیزی که میخوای بیشتر از هر چیزی بشناسی.
درباره درس هم اصلاً نمیفهمید چی به سرمون اومده.
چون یه جاهایی خیلی جلو رفتیم و یه جاهایی واقعاً عقب کشیدیم. یه وقتهایی دوازده ساعت درس خوندیم و کلی تست زدیم و از نتیجهمون خوشحال شدیم، یه وقتهایی هم فقط به کتاب نگاه کردیم و گفتیم: «ولش کن، فردا.»😭
ولی از اینکه هنوز داریم تلاش میکنیم خوشحال میشد. از اینکه با وجود همه بالا و پایینها هنوز یه هدف داریم، هنوز میخوایم دانشگاهی که دوست داریم قبول بشیم، جامعهشناسی بخونیم و یه روزی زندگیای بسازیم که بیشتر شبیه خودمون باشه.
راستش؟ هنوزم خیلی چیزاشو نفهمیدیم. فقط الان بهتر بلدیم وانمود کنیم که میدونیم داریم چی کار میکنیم.