Forwarded from عکس نگار
🇮🇷 پایانِ باز همچنان آفت سینمای ایران!
«نقد اجمالی و عامیانه بر فیلم در حال اکرانِ سال دوم دانشکده من»
▪️کارگردانی صدرعاملی (از منظر ساختاری) یکدست و یکنواخت هست و با وجود استفاده از دو فیلمبردار متفاوت برای بخش های اصفهان و تهران، دستاورد کیفی کارش در کلیه بخش ها چیزی نزدیک به حد متوسط شده. بنابرین عامل تعیین کننده و موضوع قابل بحث در «سال دوم دانشکده من» نه کارگردان بلکه فیلمنامه نویس هست.
▫️پرویز شهبازی نامی که به گوش عموم سینمادوستان آشناست. شهبازی همیشه ثابت کرده که درک درستی از شخصیت های آثارش داره و این در سینمایی که فقر فیلمنامه ای درِش بیداد میکنه نکته حائز اهمیتیه اما عامل سقوط فیلمنامه سال دوم دانشکده من در پرده سوم «پردازش شخصیت» نیست. بلکه سه عامل ذیل سبب وقوع این امر میشه
1⃣ شتابزدگی در پایان دادن به حادثه محرک و پیرنگ های فرعی اما تعیین کننده
2⃣ عدم رعایت موتیف و بی توجهی به اتفاقات پرده اول
3⃣ ناآگاهی در رعایت سبک های سینمایی
▪️مورد سوم فیلمنامه شهبازی و متعاقبا فیلم صدرعاملی را از یک «درام ساختارشکن ماندگار» به یک «ملودرام شکست رایج» تخفیف میده. فیلمنامه ای که تا بیست دقیقه پایانی الگوی کلاسیک رو دستمایه قرار میده و بعد به طور ناگهانی و عجولانه، «مثلث نامتعارف عشقی»، «روحیه ی سادیستیک شخصیتی که ظاهرا پروتاگونیست قصه بود» و دست آخر «پایان باز با انبوه سوالات بی پاسخ و مطالبات به حق جامانده» ایستگاه های بعدی میشن.
▫️شهبازی اواخر راه (به خاطر حساسیت مضمون یا فشار وارده از بالا! یا خودسانسوری هنرمند و یا هر دلیل محتمل دیگه) به جاده خاکی میزنه و مصالح مدرن رو به قالب کلاسیک تحمیل میکنه. اینچنین ایده های دراماتیک و نگاه نوی او (شهبازی) به نسل جوان دانشگاهی ، بازی های خوب (به ویژه پدرام شریفی) و موسیقی خاص و دلنشین کریستف رضاعی و جوانب خوبِ گفته و ناگفته ی دیگه به هدر میره.
امتیاز: 1 از 5
*⃣ در پردیس سینمایی کوروش مشاهده شد / یادداشت مزبور، بیستم مهر ماه ٩٨ به صورت بداهه و بدون ویرایش در لترباکسد به تحریر در آمد.
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
«نقد اجمالی و عامیانه بر فیلم در حال اکرانِ سال دوم دانشکده من»
▪️کارگردانی صدرعاملی (از منظر ساختاری) یکدست و یکنواخت هست و با وجود استفاده از دو فیلمبردار متفاوت برای بخش های اصفهان و تهران، دستاورد کیفی کارش در کلیه بخش ها چیزی نزدیک به حد متوسط شده. بنابرین عامل تعیین کننده و موضوع قابل بحث در «سال دوم دانشکده من» نه کارگردان بلکه فیلمنامه نویس هست.
▫️پرویز شهبازی نامی که به گوش عموم سینمادوستان آشناست. شهبازی همیشه ثابت کرده که درک درستی از شخصیت های آثارش داره و این در سینمایی که فقر فیلمنامه ای درِش بیداد میکنه نکته حائز اهمیتیه اما عامل سقوط فیلمنامه سال دوم دانشکده من در پرده سوم «پردازش شخصیت» نیست. بلکه سه عامل ذیل سبب وقوع این امر میشه
1⃣ شتابزدگی در پایان دادن به حادثه محرک و پیرنگ های فرعی اما تعیین کننده
2⃣ عدم رعایت موتیف و بی توجهی به اتفاقات پرده اول
3⃣ ناآگاهی در رعایت سبک های سینمایی
▪️مورد سوم فیلمنامه شهبازی و متعاقبا فیلم صدرعاملی را از یک «درام ساختارشکن ماندگار» به یک «ملودرام شکست رایج» تخفیف میده. فیلمنامه ای که تا بیست دقیقه پایانی الگوی کلاسیک رو دستمایه قرار میده و بعد به طور ناگهانی و عجولانه، «مثلث نامتعارف عشقی»، «روحیه ی سادیستیک شخصیتی که ظاهرا پروتاگونیست قصه بود» و دست آخر «پایان باز با انبوه سوالات بی پاسخ و مطالبات به حق جامانده» ایستگاه های بعدی میشن.
▫️شهبازی اواخر راه (به خاطر حساسیت مضمون یا فشار وارده از بالا! یا خودسانسوری هنرمند و یا هر دلیل محتمل دیگه) به جاده خاکی میزنه و مصالح مدرن رو به قالب کلاسیک تحمیل میکنه. اینچنین ایده های دراماتیک و نگاه نوی او (شهبازی) به نسل جوان دانشگاهی ، بازی های خوب (به ویژه پدرام شریفی) و موسیقی خاص و دلنشین کریستف رضاعی و جوانب خوبِ گفته و ناگفته ی دیگه به هدر میره.
امتیاز: 1 از 5
*⃣ در پردیس سینمایی کوروش مشاهده شد / یادداشت مزبور، بیستم مهر ماه ٩٨ به صورت بداهه و بدون ویرایش در لترباکسد به تحریر در آمد.
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سینایی لسانی (مستندی ناتمام)
◽️نقد و تحلیل گزیده آثار مستند/اکسپریمنتال خسرو سینایی
◾️نویسنده، مونتاژ، نریشن: سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
◽️نقد و تحلیل گزیده آثار مستند/اکسپریمنتال خسرو سینایی
◾️نویسنده، مونتاژ، نریشن: سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
👍1
Forwarded from عکس نگار
🇫🇷 ژان پیر، آلن، کاترین و دیگران
«چرا Un Flic در زمره آثار شاخص سازندهاش قرار نمیگیرد»
♨️ با واکاوی آثار ملویل و مقایسه «یک پلیس» با سه فیلمی که پیش از آن ساخت به اهمیت فیلمنامه و نقش به سزای آن در ارزشیابی نهایی یک فیلم پی میبریم. در «یک پلیس» کارگردانی ملویل؛ میزانسن، تصویربرداری و مونتاژ در سطحی قرار دارد که میتوان آن را از جهت تسلط زبانیِ یک تکنکسین، برتر از سه فیلم قبل برشمرد اما نقصان فیلمنامه در ایدهی نخنما، قصهی کلیشه و پرداخت ناشیانه این پتانسیل را هدر داده است. حتی در فیلمنامه به رابطه عاشقانه مثلثی بین سه شخصیت اصلی که خود از نشانه های سطحی بودن روایت است هم به درستی توجه نشده است.
▪️ اگر در «سامورایی» فیلمنامه، حول شخصیت آلن دلون بنا شد تا با پرداخت این شخصیت، جهان پیرامون و اتمسفر فیلم شکل گیرد، در اینجا با وجود بازی خیره کننده دلون، با غرایز و درونیات او بیگانهایم و هرچه فیلم (کارگردانی) برای همذات پنداری با مخاطب تلاش میکند (حتی موسیقی آوای سمپاتی سر میدهد) کاراکتر ناملموس باقی میماند و حس ارتباط ایجاد نمیشود. «یک پلیس» در عین برجسته سازی دلون میخواهد شخصیت هایی دیگر را همپای او پیش آورد که این خود، نوعی نقض غرض است چرا که فیلم میان «شخصیت محور» (اول شخص) یا «قصه محور» (دانای کل) بودن با خود در تعارض است.
▪️ اگر در «دایره سرخ» مسئولیت پیشروی قصه بر دوش گروهی از شخصیتها قرار داشت و فیلم در متمایزسازی یکایکشان موفق عمل میکرد؛ به آن دلیل بود که قصه و سناریو در راستای سوبژه کردن هیچکدام قدم برنمیداشت، کشمکش ها تماما بیرونی بود و همه نیز در مسیریابی پیرنگ نقش داشت. اینگونه است که سکانس طولانی و صامت سرقت جواهرات در «دایره سرخ» چنین اثرگذار شده و در دل فیلم سینمایی به ماندگاری میرسد اما سکانس جذاب و فکر شده ی سرقت از قطار در «یک پلیس» خلاف انتظار به بار نمینشیند و تعلیق و هیجانی نمیدهد. این درباره صحنهی رمانتیک پیانو نوازی دلون و نگاه عاشقانه کاترین دونو بر او و سکانس رویارویی سه شخصیت که پایان فیلم را به رخدادی تلخ پیوند میدهد؛ صدق میکند. لحظاتی که جا داشت برانگیزاننده باشند اما ناپایداری و سستی زیربنا این اجازه را نداد.
💢 پانوشت: سه گانه ی غیر رسمی ملویل از این قرار است: «سامورایی»، «دایره سرخ» و «یک پلیس» البته عده ای «ارتش سایه ها» را به جای «یک پلیس» فیلم سوم تریلوژی می شمارند.
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
«چرا Un Flic در زمره آثار شاخص سازندهاش قرار نمیگیرد»
♨️ با واکاوی آثار ملویل و مقایسه «یک پلیس» با سه فیلمی که پیش از آن ساخت به اهمیت فیلمنامه و نقش به سزای آن در ارزشیابی نهایی یک فیلم پی میبریم. در «یک پلیس» کارگردانی ملویل؛ میزانسن، تصویربرداری و مونتاژ در سطحی قرار دارد که میتوان آن را از جهت تسلط زبانیِ یک تکنکسین، برتر از سه فیلم قبل برشمرد اما نقصان فیلمنامه در ایدهی نخنما، قصهی کلیشه و پرداخت ناشیانه این پتانسیل را هدر داده است. حتی در فیلمنامه به رابطه عاشقانه مثلثی بین سه شخصیت اصلی که خود از نشانه های سطحی بودن روایت است هم به درستی توجه نشده است.
▪️ اگر در «سامورایی» فیلمنامه، حول شخصیت آلن دلون بنا شد تا با پرداخت این شخصیت، جهان پیرامون و اتمسفر فیلم شکل گیرد، در اینجا با وجود بازی خیره کننده دلون، با غرایز و درونیات او بیگانهایم و هرچه فیلم (کارگردانی) برای همذات پنداری با مخاطب تلاش میکند (حتی موسیقی آوای سمپاتی سر میدهد) کاراکتر ناملموس باقی میماند و حس ارتباط ایجاد نمیشود. «یک پلیس» در عین برجسته سازی دلون میخواهد شخصیت هایی دیگر را همپای او پیش آورد که این خود، نوعی نقض غرض است چرا که فیلم میان «شخصیت محور» (اول شخص) یا «قصه محور» (دانای کل) بودن با خود در تعارض است.
▪️ اگر در «دایره سرخ» مسئولیت پیشروی قصه بر دوش گروهی از شخصیتها قرار داشت و فیلم در متمایزسازی یکایکشان موفق عمل میکرد؛ به آن دلیل بود که قصه و سناریو در راستای سوبژه کردن هیچکدام قدم برنمیداشت، کشمکش ها تماما بیرونی بود و همه نیز در مسیریابی پیرنگ نقش داشت. اینگونه است که سکانس طولانی و صامت سرقت جواهرات در «دایره سرخ» چنین اثرگذار شده و در دل فیلم سینمایی به ماندگاری میرسد اما سکانس جذاب و فکر شده ی سرقت از قطار در «یک پلیس» خلاف انتظار به بار نمینشیند و تعلیق و هیجانی نمیدهد. این درباره صحنهی رمانتیک پیانو نوازی دلون و نگاه عاشقانه کاترین دونو بر او و سکانس رویارویی سه شخصیت که پایان فیلم را به رخدادی تلخ پیوند میدهد؛ صدق میکند. لحظاتی که جا داشت برانگیزاننده باشند اما ناپایداری و سستی زیربنا این اجازه را نداد.
💢 پانوشت: سه گانه ی غیر رسمی ملویل از این قرار است: «سامورایی»، «دایره سرخ» و «یک پلیس» البته عده ای «ارتش سایه ها» را به جای «یک پلیس» فیلم سوم تریلوژی می شمارند.
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صحنهی رمانتیک پیانونوازی آلن دلون زیر نگاه عاشقانه کاترین دونو
▪️فیلم Un Flic اثر ژان-پیر ملویل
💡 @Lesani_Ch
▪️فیلم Un Flic اثر ژان-پیر ملویل
💡 @Lesani_Ch
Forwarded from عکس نگار
🇫🇷 سندروم پاریس؛ اختلالی شایع در ژاپن است!
«مختصر از حقیقت، تازهترین اثر کورئیدا»
⁉️ آیا بیرحمانه است، مدعی شویم تنها دلمشغولی کورئیدا پس از نخل طلای کن، ساخت یک فیلم متعارف هنری و همکاری با بازیگران مورد علاقهاش بوده است؟
تا زمانی که «ایده» تابعی از شناخت ابزار و زیست دراماتیک نباشد، پرداخت منتهی به شکست است. چه بسا بهترین خیالات و نابترین سوژه ها در دست باشد. فیلم کورئیدا، کممایه است. نگاهی روشنفکرانه که قالب نیافته تا تثلیث کاترین دونو، ژولیت بینوش و ایتان هاوک ثمر بخشد. استایل فیلمسازی او در ژاپن رویکردی بیپیرایه بود که در اینجا تغییر شکل یافته است او تا به حال با صنعت سینما و ستاره هایش همزیستی نداشته که به هماندیشی انجامد. اینگونه است که ساخت فیلمی پیرامون ستاره سالخورده سینمای فرانسه و فرایند مطالعه و واکاوی روانشناسانه شخصیت از دوربین ابژکتیویته کورئیدا امری دور و محال مینماید (شاید تماشای این قبیل فیلم های اروپایی برایش هیجان انگیز باشد اما خوانش جزئینگرانهی تماتیک از طرف او تصمیمی نابجا بود) نتیجتاً جز تیپیکالها و آنتیپاتهایی بدون کشمکشهای درونی، چشماندازی از شخصیت عینیت نیافته است.
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
«مختصر از حقیقت، تازهترین اثر کورئیدا»
⁉️ آیا بیرحمانه است، مدعی شویم تنها دلمشغولی کورئیدا پس از نخل طلای کن، ساخت یک فیلم متعارف هنری و همکاری با بازیگران مورد علاقهاش بوده است؟
تا زمانی که «ایده» تابعی از شناخت ابزار و زیست دراماتیک نباشد، پرداخت منتهی به شکست است. چه بسا بهترین خیالات و نابترین سوژه ها در دست باشد. فیلم کورئیدا، کممایه است. نگاهی روشنفکرانه که قالب نیافته تا تثلیث کاترین دونو، ژولیت بینوش و ایتان هاوک ثمر بخشد. استایل فیلمسازی او در ژاپن رویکردی بیپیرایه بود که در اینجا تغییر شکل یافته است او تا به حال با صنعت سینما و ستاره هایش همزیستی نداشته که به هماندیشی انجامد. اینگونه است که ساخت فیلمی پیرامون ستاره سالخورده سینمای فرانسه و فرایند مطالعه و واکاوی روانشناسانه شخصیت از دوربین ابژکتیویته کورئیدا امری دور و محال مینماید (شاید تماشای این قبیل فیلم های اروپایی برایش هیجان انگیز باشد اما خوانش جزئینگرانهی تماتیک از طرف او تصمیمی نابجا بود) نتیجتاً جز تیپیکالها و آنتیپاتهایی بدون کشمکشهای درونی، چشماندازی از شخصیت عینیت نیافته است.
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
👍1
Sina Lesani - 1917.pdf
328.2 KB
◾️کاوشی در کارگردانی ۱۹۱۷ با دیدگاه انتقادی به فرایند تولید
پروژه نهایی واحد اصول کارگردانی با استاد عزیز «امیررضا نوری پرتو»
💡 @Lesani_Ch
پروژه نهایی واحد اصول کارگردانی با استاد عزیز «امیررضا نوری پرتو»
💡 @Lesani_Ch
🇫🇷 دریچهی پنجره، عدسی دوربین
«یادداشتی کوتاه بر روز برای شب، به بهانه بازبینی مسترپیسِ فرانسوا تروفو»
💢 روز به جای شب روایتی هیچانگارانه از زندگیست، آنچه از غالبِ سینمای دهه شصت/هفتاد اروپا مجزایش میکند و امتیازی بر دیگر فیلمهای اینچنین میشود؛ وجوه سینماتیکش است که اندیشهی اگزیستانسیالیسم را با زبان سینما و از دریچه فیلم نمودار میکند. از این حیث با «هشت و نیم» همسنگی میکند. در ظاهر میان فیلم تروفو و فیلم فلینی شباهتی نیست. اما لایههای زیرین یا به بیانی «درونمایه» مشترکی دارند. هر دو عشق غایی خود «سینما» را سازه بنای اتوبیوگرافیشان کردهاند. مسیر آنجا مجزا میشود که پیکرتراشی فلینی از خیالات و مکنونات درونی، سویههای سورئالیستی میگیرد اما تروفو در امتداد نگرش پدر معنویاش «آندره بازن» هرگز از رئالیسم رویگردان نیست و جز رویا/کابوسهای شبانه فران (با هنرنمایی خود تروفو) برای کلیهی الهامات فردی و جوششهای درونی، سرچشمهای بیرونی نهاده است.
▪️ هرچه فلینی میکوشد به مغاک وجودی گوییدو راهیابد و افکار و امیال کارگردانِ سراسیمه را از ناخودآگاهاش بیرون بکشد؛ تروفو از نزدیکی به «فران» برحذر است و موتیف رویاهای شبانه (سرقتِ مقدس پوستر همشهری کین در کودکی) پلاتی جداگانه آفریده است که همین مختصر پلات به فیلم معنایی دگر بخشیده و آن را در زمره آثاری که حدیث نفس مولفشان هستند قرار دادهاست.
💢 شب امریکایی (نام دیگر اثر)، فیلم شلوغیست، میزانسن پرازدحامی دارد و به همان میزان که شخصیتها متعدداند خُرده قصهها و کنشهایشان هسته مرکزی را مستتر ساختهاست و هسته مرکزی که محمول مناسبات میان شخصیتی و برآمده از رویکرد فیلم در فیلم یا در اینجا طرحوارهی آینهایِ فیلم/زندگیست؛ خود ریشه در خُرده قصهها و کنشها دارد. پس میتوان نتیجه گرفت همانطور که هیاهوی فیلم مضمون اصلی را پنهان داشته، این مضمون نیز سایهای بر درام و همهی محتویاتش گسترانده است. این رابطهی معکوس فرم را نیز دستخوش قاعدهی ابزورد کرده است. توجه به جزئیات و جزئینگری تروفو تنها یک شگرد برای دلالتهای دراماتیک و سازوکارِ ملاتِ فیلمنامه نیست. همهی این جزئیات در مرزگشاییهای فرم و محتوا و ایجاد نظم و اعتدال ساختاری نقش دارند.
▪️ برای نمونه یکی از شخصیتهای فیلم که بانوی خانهدار و همسر یکی از عوامل فیلم است هر روز به محل فیلمبرداری میآید و درحالی که مشغول قلاب دوزیست، در جایگاه مشاهدهگر حوادث پشت صحنه را زیرنظر میگیرد او نمایندهی ما مخاطبان در فیلم است و همانطور که ما از روابط ظاهرا پنهان و فسادگریهای افراد به شگفت آمدهایم او نیز عنان از کف میدهد و پرخاشگرانه دیالوگهایی کلیدی را خطاب به گروه بازگو میکند. زن، آنها را دروغگو و گناهکار میخواند و لحن و فضا را متاثر از رفتارش میکند اما بعد از لحظاتی که از آنجا برده میشود. همه چیز به روال سابق برمیگردد گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است. گویی همه گروه از چنبره بیاخلاقی بر حرفهشان آگاهند و فرانِ کارگردان به مثابه خدا تغییری برای این نابسامانی نمیاندیشد و تنها دلمشغولی توالی این مسیر تا به پایان رساندن پروژه را دارد.
💢 «فران» در دیالوگی به آلفونس (با بازی ژان پیر لئو) میگوید: «فیلم ها مانند قطارهای شبانه بیوقفه میروند...» شرط توقف این قطار پس از همهی وقایع ننگین، فروپاشی روابط، پیامدها و تلفات (مرگ الکساندر) رسیدن به نقطه پایانیست؛ جایی که گروه با احوال معمول و چهرههای گشاده از یکدیگر خداحافظی میکنند. چه بیاندازه مضحک! آیا این همان تراژدیست که هنرپیشههای چهار نقش اصلی در ابتدا به خبرنگاران وعده دادهاند؟ پس اگر تراژدیست -همچون زندگی به تعبیر اگزیستانسالیستها- عجب تراژدی ابزوردی!؟
•| روز به جای شب، تقدیمی فرانسوا تروفو به همهی کارگردانهای واقعی سینماست... و ممکن است روحِ آشناییزدایانه از هر موج نویی باشد... و مشاهدات حاکی از آنند که محبوب جاویدان سینهفیلها و هوموسینماتیکوسهای جهان است جامعهای عزلتنشین که تروفو پیامآورش بود. |•
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
https://t.me/C_E_Photos/270
«یادداشتی کوتاه بر روز برای شب، به بهانه بازبینی مسترپیسِ فرانسوا تروفو»
💢 روز به جای شب روایتی هیچانگارانه از زندگیست، آنچه از غالبِ سینمای دهه شصت/هفتاد اروپا مجزایش میکند و امتیازی بر دیگر فیلمهای اینچنین میشود؛ وجوه سینماتیکش است که اندیشهی اگزیستانسیالیسم را با زبان سینما و از دریچه فیلم نمودار میکند. از این حیث با «هشت و نیم» همسنگی میکند. در ظاهر میان فیلم تروفو و فیلم فلینی شباهتی نیست. اما لایههای زیرین یا به بیانی «درونمایه» مشترکی دارند. هر دو عشق غایی خود «سینما» را سازه بنای اتوبیوگرافیشان کردهاند. مسیر آنجا مجزا میشود که پیکرتراشی فلینی از خیالات و مکنونات درونی، سویههای سورئالیستی میگیرد اما تروفو در امتداد نگرش پدر معنویاش «آندره بازن» هرگز از رئالیسم رویگردان نیست و جز رویا/کابوسهای شبانه فران (با هنرنمایی خود تروفو) برای کلیهی الهامات فردی و جوششهای درونی، سرچشمهای بیرونی نهاده است.
▪️ هرچه فلینی میکوشد به مغاک وجودی گوییدو راهیابد و افکار و امیال کارگردانِ سراسیمه را از ناخودآگاهاش بیرون بکشد؛ تروفو از نزدیکی به «فران» برحذر است و موتیف رویاهای شبانه (سرقتِ مقدس پوستر همشهری کین در کودکی) پلاتی جداگانه آفریده است که همین مختصر پلات به فیلم معنایی دگر بخشیده و آن را در زمره آثاری که حدیث نفس مولفشان هستند قرار دادهاست.
💢 شب امریکایی (نام دیگر اثر)، فیلم شلوغیست، میزانسن پرازدحامی دارد و به همان میزان که شخصیتها متعدداند خُرده قصهها و کنشهایشان هسته مرکزی را مستتر ساختهاست و هسته مرکزی که محمول مناسبات میان شخصیتی و برآمده از رویکرد فیلم در فیلم یا در اینجا طرحوارهی آینهایِ فیلم/زندگیست؛ خود ریشه در خُرده قصهها و کنشها دارد. پس میتوان نتیجه گرفت همانطور که هیاهوی فیلم مضمون اصلی را پنهان داشته، این مضمون نیز سایهای بر درام و همهی محتویاتش گسترانده است. این رابطهی معکوس فرم را نیز دستخوش قاعدهی ابزورد کرده است. توجه به جزئیات و جزئینگری تروفو تنها یک شگرد برای دلالتهای دراماتیک و سازوکارِ ملاتِ فیلمنامه نیست. همهی این جزئیات در مرزگشاییهای فرم و محتوا و ایجاد نظم و اعتدال ساختاری نقش دارند.
▪️ برای نمونه یکی از شخصیتهای فیلم که بانوی خانهدار و همسر یکی از عوامل فیلم است هر روز به محل فیلمبرداری میآید و درحالی که مشغول قلاب دوزیست، در جایگاه مشاهدهگر حوادث پشت صحنه را زیرنظر میگیرد او نمایندهی ما مخاطبان در فیلم است و همانطور که ما از روابط ظاهرا پنهان و فسادگریهای افراد به شگفت آمدهایم او نیز عنان از کف میدهد و پرخاشگرانه دیالوگهایی کلیدی را خطاب به گروه بازگو میکند. زن، آنها را دروغگو و گناهکار میخواند و لحن و فضا را متاثر از رفتارش میکند اما بعد از لحظاتی که از آنجا برده میشود. همه چیز به روال سابق برمیگردد گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است. گویی همه گروه از چنبره بیاخلاقی بر حرفهشان آگاهند و فرانِ کارگردان به مثابه خدا تغییری برای این نابسامانی نمیاندیشد و تنها دلمشغولی توالی این مسیر تا به پایان رساندن پروژه را دارد.
💢 «فران» در دیالوگی به آلفونس (با بازی ژان پیر لئو) میگوید: «فیلم ها مانند قطارهای شبانه بیوقفه میروند...» شرط توقف این قطار پس از همهی وقایع ننگین، فروپاشی روابط، پیامدها و تلفات (مرگ الکساندر) رسیدن به نقطه پایانیست؛ جایی که گروه با احوال معمول و چهرههای گشاده از یکدیگر خداحافظی میکنند. چه بیاندازه مضحک! آیا این همان تراژدیست که هنرپیشههای چهار نقش اصلی در ابتدا به خبرنگاران وعده دادهاند؟ پس اگر تراژدیست -همچون زندگی به تعبیر اگزیستانسالیستها- عجب تراژدی ابزوردی!؟
•| روز به جای شب، تقدیمی فرانسوا تروفو به همهی کارگردانهای واقعی سینماست... و ممکن است روحِ آشناییزدایانه از هر موج نویی باشد... و مشاهدات حاکی از آنند که محبوب جاویدان سینهفیلها و هوموسینماتیکوسهای جهان است جامعهای عزلتنشین که تروفو پیامآورش بود. |•
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
https://t.me/C_E_Photos/270
Telegram
Cinema Expert Photos
👍1
Forwarded from Cinema Expert
Dazed and Confused (1993)
Richard Linklater
آنچه درام نوجوانانهی «گیج و منگ» (مات و مبهوت) را به جایگاهی رسانده است که کماکان معجونی سحر انگیز برای حس و حالی استثناییست؛ نه آشناییزدایی در کلیشهی سابژانر «بلوغ» است که رنگ و بویی تازه به این ساحت بخشید و نه ظهور بازیگرانی همچون «متیو مککاناهی» که اولین حضورشان را در سینما آزمودند. نه استفادهی خوشطبعانه از ساوندترکهای محبوب دهه هفتاد که سلیقهی فیلمساز را بازتاب میداد و نه سرکشی سبکبالانهای که واقعیت دستنیافتنی را به روحِ سینمای نوجوانان پیوند زد. علت شگفتی فیلم نه هیچکدام بلکه همهی آنهاست! همهی موارد فوق به علاوهی بیشمار مولفهی دیگر که از سرچشمهای مشترک جوشیدند. «ریچارد لینکلیتر» مردی تگزاسی و دیوانهی بیسبال که فرازهایی از گذرانِ شخصیاش را بر نگاتیو بازنگاشت.
چگونه میتوان تعداد پرشماری شخصیت را در بستری همپوش و مسیر مشترک قرار داد و از مقوایی شدنشان جلوگیری کرد؟ فیلمنامهی «مات و مبهوت» پیروزمندانه این سوال را پاسخ میگوید. بیجهت نیست که همه را مجذوب خود ساخت هم مخاطبانی که بودجهای ناچیز را به فروشی چشمگیر رساندند هم منتقدانی که با شکستن روزهی سکوت لب به تحسین فیلمی گشودند که آمیختهای از دو موضوع نامحبوبشان «مستقل و بلوغ» بود.
آنچه درام نوجوانانهی «گیج و منگ» را به جایگاهی رسانده است که کماکان معجونی سحر انگیز برای حس و حالی استثناییست، خالق پشت دوربینش است. تجربهگرایی که آموختههایش از برسون، اوزو، فاسبیندر، اشترنبرگ و درایر را به بافتار پرشور و جنجالی فیلم آورد. یحتمل همین ماهیت پارادوکسیکال دل از کوئنتین تارانتینو برد. تا در نظرسنجی۲۰۰۲ سایت اند ساوند فیلمی از فیلمساز معاصرش را دهمین برگزیده زندگیاش عنوان کند.
@Lesani_ch
@CinemaExpert
https://t.me/C_E_Photos/273
Richard Linklater
آنچه درام نوجوانانهی «گیج و منگ» (مات و مبهوت) را به جایگاهی رسانده است که کماکان معجونی سحر انگیز برای حس و حالی استثناییست؛ نه آشناییزدایی در کلیشهی سابژانر «بلوغ» است که رنگ و بویی تازه به این ساحت بخشید و نه ظهور بازیگرانی همچون «متیو مککاناهی» که اولین حضورشان را در سینما آزمودند. نه استفادهی خوشطبعانه از ساوندترکهای محبوب دهه هفتاد که سلیقهی فیلمساز را بازتاب میداد و نه سرکشی سبکبالانهای که واقعیت دستنیافتنی را به روحِ سینمای نوجوانان پیوند زد. علت شگفتی فیلم نه هیچکدام بلکه همهی آنهاست! همهی موارد فوق به علاوهی بیشمار مولفهی دیگر که از سرچشمهای مشترک جوشیدند. «ریچارد لینکلیتر» مردی تگزاسی و دیوانهی بیسبال که فرازهایی از گذرانِ شخصیاش را بر نگاتیو بازنگاشت.
چگونه میتوان تعداد پرشماری شخصیت را در بستری همپوش و مسیر مشترک قرار داد و از مقوایی شدنشان جلوگیری کرد؟ فیلمنامهی «مات و مبهوت» پیروزمندانه این سوال را پاسخ میگوید. بیجهت نیست که همه را مجذوب خود ساخت هم مخاطبانی که بودجهای ناچیز را به فروشی چشمگیر رساندند هم منتقدانی که با شکستن روزهی سکوت لب به تحسین فیلمی گشودند که آمیختهای از دو موضوع نامحبوبشان «مستقل و بلوغ» بود.
آنچه درام نوجوانانهی «گیج و منگ» را به جایگاهی رسانده است که کماکان معجونی سحر انگیز برای حس و حالی استثناییست، خالق پشت دوربینش است. تجربهگرایی که آموختههایش از برسون، اوزو، فاسبیندر، اشترنبرگ و درایر را به بافتار پرشور و جنجالی فیلم آورد. یحتمل همین ماهیت پارادوکسیکال دل از کوئنتین تارانتینو برد. تا در نظرسنجی۲۰۰۲ سایت اند ساوند فیلمی از فیلمساز معاصرش را دهمین برگزیده زندگیاش عنوان کند.
@Lesani_ch
@CinemaExpert
https://t.me/C_E_Photos/273
Telegram
Cinema Expert Photos
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
If.... (1969)
Contraction Editing of Motorcycle Theft
Director: Lindsay Anderson
Editor: Sina Lesani
@Lesani_ch
Contraction Editing of Motorcycle Theft
Director: Lindsay Anderson
Editor: Sina Lesani
@Lesani_ch
فلسفه مؤلف
If.... (1969) Contraction Editing of Motorcycle Theft Director: Lindsay Anderson Editor: Sina Lesani @Lesani_ch
«شلاقهایی که اندرسون و برگمان متحمل شدند»
🇬🇧 نگاهی به «اگر...» به بهانهی چالش #نخل_طلا در گروه سینما اکسپرت
مردی که به دست «میک» (با بازی مالکوم مکداول) وحشیانه به قتل رسید؛ در سکانس بعد درازکش در کشو با قاتلش دستِ مصالحه داد. او بدون توضیح زنده بود! نه اشتباه نکنید «اگر...» فیلمی گروتسک با مایههای ابزورد نیست، آن را لوییس بونوئل کارگردانی نکرده. بستر روایی در «اگر...» بر اصل واقعگرایی متکیست. رئالیسمی ساختاریافته که صحنههایی سورئال و نامتناجس به آن الصاق شدهاند میبایست معادل این داستانکهای عجیب -که تکثرشان با پیشرفت فیلم رابطه مستقیم دارد- را در رنگ بصری فیلم جستجو کرد، سیاه و سفید شدن بیدلیل و نابههنگام تصویر، که آن هم به تدریج تا انتها فزونی مییابد.
سینمای آزاد انگلستان، بیش از نزدیکی به موج نوی فرانسه، با موج نوی امریکا موسوم به «هالیوود نو» خویشاوند است. صحنهی سرکشانه موتورسواری در جاده به همراه دختر یادآور لحظاتی از «ایزی رایدر»، «بانی و کلاید»، «زمین های لمیزرع» و دیگر بیانیههای هنری/شورشی آن سالهای امریکاست. جالب است بدانید که نخل طلای این فیلم، خود محصول موج عظیم اعتراض در می ۱۹۶۸ است که تعطیلی یک سالهی جشنواره کن را به دنبال داشت. معماران پاریسی سال بعد با تقدیر از «لیندسی اندرسون» در مرمت حیثیت مخدوش شدهشان قدم برداشتند.
آن دختر چه کسی بود و از کجا میآمد؟ پسرها واقعا موتورسیکلت را سرقت کردند؟ آن جنین در کمد چه کارکردی داشت؟ پایانبندی فیلم حقیقت داشت؟ و ... این دست سوالات ما را به بنمایهی اثر رهنمون میسازد «عدم آمیزش رئالیسم و سورئالیسم و جریان یافتن دو لحن موازی در فیلم» چرا لیندسی اندرسون میان واقعگرایی و نقض آن یک مسیر را انتخاب نکرده است؟ شاید پاسخ این پرسش در تاملی دوباره بر «فانی و الکساندر» باشد. به اعتقاد نگارنده، برگمان دو دهه بعد هنر اندرسون را دستمایهی کار خود قرار داده است.
اگر مردی که میک به قتل رساند در سکانس بعد پیدایش شد؛ برگمان هم الکساندر و فانیاش را بر کف اتاقِ طبقهی بالا نمایش میدهد درحالی که در گنجهی مرد یهودی بودند. در توجیه این دو تخطی، خوب است به نطق دلانگیزی از این اندیشمند سوئدی بسنده کنیم: «سینما همان رویاست، فانوس خیال، جایی که مرز رویا و واقعیت از بین میرود...» حرف از برگمان و فانی و الکساندر شد؛ شما هم صحنهی متنبه شدن میک را تداعیگر شلاق خوریهای الکساندر از ناپدریاش دریافتید؟ آیا حقیقتا برگمان فیلمش را بر اساس خاطرات کودکی ساخته است؟! هرچه باشد واقعیت ادراکیاش عجیب بر جان آدمی رخنه میکند.
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
🇬🇧 نگاهی به «اگر...» به بهانهی چالش #نخل_طلا در گروه سینما اکسپرت
مردی که به دست «میک» (با بازی مالکوم مکداول) وحشیانه به قتل رسید؛ در سکانس بعد درازکش در کشو با قاتلش دستِ مصالحه داد. او بدون توضیح زنده بود! نه اشتباه نکنید «اگر...» فیلمی گروتسک با مایههای ابزورد نیست، آن را لوییس بونوئل کارگردانی نکرده. بستر روایی در «اگر...» بر اصل واقعگرایی متکیست. رئالیسمی ساختاریافته که صحنههایی سورئال و نامتناجس به آن الصاق شدهاند میبایست معادل این داستانکهای عجیب -که تکثرشان با پیشرفت فیلم رابطه مستقیم دارد- را در رنگ بصری فیلم جستجو کرد، سیاه و سفید شدن بیدلیل و نابههنگام تصویر، که آن هم به تدریج تا انتها فزونی مییابد.
سینمای آزاد انگلستان، بیش از نزدیکی به موج نوی فرانسه، با موج نوی امریکا موسوم به «هالیوود نو» خویشاوند است. صحنهی سرکشانه موتورسواری در جاده به همراه دختر یادآور لحظاتی از «ایزی رایدر»، «بانی و کلاید»، «زمین های لمیزرع» و دیگر بیانیههای هنری/شورشی آن سالهای امریکاست. جالب است بدانید که نخل طلای این فیلم، خود محصول موج عظیم اعتراض در می ۱۹۶۸ است که تعطیلی یک سالهی جشنواره کن را به دنبال داشت. معماران پاریسی سال بعد با تقدیر از «لیندسی اندرسون» در مرمت حیثیت مخدوش شدهشان قدم برداشتند.
آن دختر چه کسی بود و از کجا میآمد؟ پسرها واقعا موتورسیکلت را سرقت کردند؟ آن جنین در کمد چه کارکردی داشت؟ پایانبندی فیلم حقیقت داشت؟ و ... این دست سوالات ما را به بنمایهی اثر رهنمون میسازد «عدم آمیزش رئالیسم و سورئالیسم و جریان یافتن دو لحن موازی در فیلم» چرا لیندسی اندرسون میان واقعگرایی و نقض آن یک مسیر را انتخاب نکرده است؟ شاید پاسخ این پرسش در تاملی دوباره بر «فانی و الکساندر» باشد. به اعتقاد نگارنده، برگمان دو دهه بعد هنر اندرسون را دستمایهی کار خود قرار داده است.
اگر مردی که میک به قتل رساند در سکانس بعد پیدایش شد؛ برگمان هم الکساندر و فانیاش را بر کف اتاقِ طبقهی بالا نمایش میدهد درحالی که در گنجهی مرد یهودی بودند. در توجیه این دو تخطی، خوب است به نطق دلانگیزی از این اندیشمند سوئدی بسنده کنیم: «سینما همان رویاست، فانوس خیال، جایی که مرز رویا و واقعیت از بین میرود...» حرف از برگمان و فانی و الکساندر شد؛ شما هم صحنهی متنبه شدن میک را تداعیگر شلاق خوریهای الکساندر از ناپدریاش دریافتید؟ آیا حقیقتا برگمان فیلمش را بر اساس خاطرات کودکی ساخته است؟! هرچه باشد واقعیت ادراکیاش عجیب بر جان آدمی رخنه میکند.
✍🏻 سینا لسانی
💡 @Lesani_Ch
👍2
فضای توییتر و اینستاگرام به قدری مسموم شده که ترجیح میدهم به یاد دوست و استادم «بابک خرمدین» همینجا چندخطی مشق نمایم. نامی که این روزها ملعبه دست بسیاری شد. از سویی «انسان» که صلاحیت هر قضاوت و اظهار نظری را بر خود روا داشت و از سوی دیگر «دوست»، «همکار» و «دانشجو» که همانا به حمایت برخاست اما برای رشد خویشتن از تناول قطعه قطعهی گوشت آن مرحوم نیز حذر نکرد.
دوستان خرمدین عمدتا دوستان من هستند دانشجویان خرمدین در کلاسهایی حضور یافتهاند که چشمان من ناظر بوده است من آنان را به خوبی میشناسم و از این تریبون اعلام مینمایم ۹۹% خاطراتی که از کلاسها و معاشرت با بابک نقل میشود یا به اغراق بسیار آمیخته گشته است یا سراسر دروغ است و دروغ است و دروغ. حتی یک نفر از نقالان مجازی در این چند روز به اکباتان نیامد، اخبار دهشتناک این روزها حتی خم به ابروی یک نفر از سینهچاکان نیاورد. این دوستان برای خودنمایی از نام شریف استاد حماسهها سراییدند تا توجهات به سویشان گسیل شود. البته این موضوع توضیح میدهد که چرا جماعت مذکور «سینما» را برگزیده است.
اینجانب در وصف بابک خرمدین تنها به متن کوتاهی بسنده میکنم:
«با اندکی مصاحبت با او درمییافتید که طبع لطیفی دارد و آزارش به هیچکس نخواهد رسید. والدینش را میزد؟! روابط نامشروع داشت؟! چه مهملاتی! گناه او چه بود که بر طینت پاکاش چنین اتهاماتی روانه گشت؟ لعنت بر مردمانی که نامش را آلوده کردند... لعنت بر آن جانوران... لعنت بر حرامزادهی درندهخو: پدر... لعنت بر نامهربانِ بیمایه: مادر... لعنت... لعنت... لعنت...»
چند روزی است که آرامش از روانم سلب شده؛ کابوس، در خواب، در بیداری، کابوس/ سینا لسانی
@Lesani_ch
https://t.me/C_E_Photos/294
دوستان خرمدین عمدتا دوستان من هستند دانشجویان خرمدین در کلاسهایی حضور یافتهاند که چشمان من ناظر بوده است من آنان را به خوبی میشناسم و از این تریبون اعلام مینمایم ۹۹% خاطراتی که از کلاسها و معاشرت با بابک نقل میشود یا به اغراق بسیار آمیخته گشته است یا سراسر دروغ است و دروغ است و دروغ. حتی یک نفر از نقالان مجازی در این چند روز به اکباتان نیامد، اخبار دهشتناک این روزها حتی خم به ابروی یک نفر از سینهچاکان نیاورد. این دوستان برای خودنمایی از نام شریف استاد حماسهها سراییدند تا توجهات به سویشان گسیل شود. البته این موضوع توضیح میدهد که چرا جماعت مذکور «سینما» را برگزیده است.
اینجانب در وصف بابک خرمدین تنها به متن کوتاهی بسنده میکنم:
«با اندکی مصاحبت با او درمییافتید که طبع لطیفی دارد و آزارش به هیچکس نخواهد رسید. والدینش را میزد؟! روابط نامشروع داشت؟! چه مهملاتی! گناه او چه بود که بر طینت پاکاش چنین اتهاماتی روانه گشت؟ لعنت بر مردمانی که نامش را آلوده کردند... لعنت بر آن جانوران... لعنت بر حرامزادهی درندهخو: پدر... لعنت بر نامهربانِ بیمایه: مادر... لعنت... لعنت... لعنت...»
چند روزی است که آرامش از روانم سلب شده؛ کابوس، در خواب، در بیداری، کابوس/ سینا لسانی
@Lesani_ch
https://t.me/C_E_Photos/294
Telegram
Cinema Expert Photos
👍1
نوزدهمین شماره مجله بین المللی سینما-حقیقت به فصلنامهای برای سینمای مستند اختصاص داده شده است. بنده به دعوت عباس نصراللهی عزیز در این پرونده سهم کوچکی داشتهام. سینما حقیقت را میتوانید از کیوسک های مطبوعاتی خریداری کنید (نسخه الکترونیکی آن نیز از طریق اپلیکیشنهای مربوطه قابل خریداری است.)
در ادامه متن انتقادیام بر فیلم فارنهایت ۱۱/۹ اثر مایکل مور را در چهار پیدیاف پیوسته قرار میدهم. در مطبوعات فارسی در رابطه با این مستند مشهور به کرات نگاشته شده از این رو بنده کوشیدهام با تکیه بر فاصله زمانی و گذر از دوره التهاب در راه پاسخ به پرسش "چگونه توفیقاتی عظیم نصیب یک مستند کوچک شد؟" قدمی بردارم.
💡 @Lesani_Ch
در ادامه متن انتقادیام بر فیلم فارنهایت ۱۱/۹ اثر مایکل مور را در چهار پیدیاف پیوسته قرار میدهم. در مطبوعات فارسی در رابطه با این مستند مشهور به کرات نگاشته شده از این رو بنده کوشیدهام با تکیه بر فاصله زمانی و گذر از دوره التهاب در راه پاسخ به پرسش "چگونه توفیقاتی عظیم نصیب یک مستند کوچک شد؟" قدمی بردارم.
💡 @Lesani_Ch
👍3
امروز خبر در گذشت استاد را پشت فرمان شنیدم تنها توانستم ماشین را کناری بزنم و دقایقی با بُهت به نقطهای خیره شوم باورنکردنی بود! چند روز پیش ایشان را ابتدا در دفترشان (در ساختمان بنیان دانشگاه) و سپس در استدیوی دانشکده برای اولین و آخرین بار ملاقات کردم. احساسِ دردناکِ عجیبی است اینکه شخصی را برای اولین بار ببینی و بدانی از این پس با او همنشین میشوی (دست کم برای سه ترم آتی مقطع ارشد در کلاسش خواهی نشست) اما ناگهان او دنیا را ترک گوید.
ما نزد استاد ندایی رفتیم. دفترشان جایی بود که میشد ساعتها آنجا وقت گذراند و با روحی پالوده و مطهر بیرون آمد. آنچه در نگاه اول خودنمایی میکرد یک پیانو در گوشه اتاق و نقاشیهایی از چهره استاد (که احتمالا سلف پرتره هایی از خود اوست) بر دیوار بود. رفته بودیم که درباره اعتصابات دانشجویی صحبت کنیم کمیل دَویران بحث را آغاز کرد و من و مجتبی صفری هم ادامه دادیم بنده گفتم «استاد ما تصمیم خود را گرفتهایم و اکنون برای ابراز ارادت و احترام خدمت رسیدهایم ما به تشکیل کلاسها و استفاده از محضر شما بسیار علاقمندیم اما با وضعیت کنونی و مسائل پیش آمده مصمم به اعتصاب و عدم حضور در کلاس هستیم» استاد ندایی نگاه عمیقی به همه ما انداخت. دعوتمان کرد بنشینیم. اسامیمان را پرسید. گفت درباره خودمان حرف بزنیم و ساعتی بعد در استدیو پس از نطق پرمایه خود از تاریخ و ضرورت مطالعه آن خاطرنشان کرد که او در جبهه ما ایستاده و با جنبش دانشجویی همراه است اما بسیار بسیار نگران ماست.
استاد در ظاهر سلامت بود اما روح مغمومی داشت تلاشش بر آن بود که ناامیدی را از دل هایمان بیرون کند اما در اعماق چشمانش ظواهری از یأس پیدا بود. او با وجود امکاناتی که در جهان غرب برایش مهیا بود؛ ماند تا به میهن خدمت کند البته که به تصمیم خود افتخار میکرد اما آیا واقعا از آن رضایت هم داشت؟ امیرحسن ندایی انسانی بزرگ و شریف بود که به نیکی راه استاد خویش «اکبر عالمی» را ادامه داد. او در روزهای پایانی عمر و پیش از ایست قلبی نابهنگامش، در یک بیانیه از قطع همکاری با صداوسیمای جمهوری اسلامی خبر داد او از مرگ نزدیکانش بر اثر کرونا دلگیر و از سرکوب هموطنانش در روزهای اخیر سخت آزرده بود. درباره تجربه آشنایی یک روزه با شخصیت والای ایشان حرفها بسیار است اما در این نوبت تنها به چند واژه قناعت میکنم: خردمندی، صداقت، فروتنی، سخنوری، صمیمیت، مناعت طبع، بزرگمنشی، شکیبایی، دلسوزی و انسانیت
۱۴۰۱/۷/۲۲
✍ سینا لسانی
ما نزد استاد ندایی رفتیم. دفترشان جایی بود که میشد ساعتها آنجا وقت گذراند و با روحی پالوده و مطهر بیرون آمد. آنچه در نگاه اول خودنمایی میکرد یک پیانو در گوشه اتاق و نقاشیهایی از چهره استاد (که احتمالا سلف پرتره هایی از خود اوست) بر دیوار بود. رفته بودیم که درباره اعتصابات دانشجویی صحبت کنیم کمیل دَویران بحث را آغاز کرد و من و مجتبی صفری هم ادامه دادیم بنده گفتم «استاد ما تصمیم خود را گرفتهایم و اکنون برای ابراز ارادت و احترام خدمت رسیدهایم ما به تشکیل کلاسها و استفاده از محضر شما بسیار علاقمندیم اما با وضعیت کنونی و مسائل پیش آمده مصمم به اعتصاب و عدم حضور در کلاس هستیم» استاد ندایی نگاه عمیقی به همه ما انداخت. دعوتمان کرد بنشینیم. اسامیمان را پرسید. گفت درباره خودمان حرف بزنیم و ساعتی بعد در استدیو پس از نطق پرمایه خود از تاریخ و ضرورت مطالعه آن خاطرنشان کرد که او در جبهه ما ایستاده و با جنبش دانشجویی همراه است اما بسیار بسیار نگران ماست.
استاد در ظاهر سلامت بود اما روح مغمومی داشت تلاشش بر آن بود که ناامیدی را از دل هایمان بیرون کند اما در اعماق چشمانش ظواهری از یأس پیدا بود. او با وجود امکاناتی که در جهان غرب برایش مهیا بود؛ ماند تا به میهن خدمت کند البته که به تصمیم خود افتخار میکرد اما آیا واقعا از آن رضایت هم داشت؟ امیرحسن ندایی انسانی بزرگ و شریف بود که به نیکی راه استاد خویش «اکبر عالمی» را ادامه داد. او در روزهای پایانی عمر و پیش از ایست قلبی نابهنگامش، در یک بیانیه از قطع همکاری با صداوسیمای جمهوری اسلامی خبر داد او از مرگ نزدیکانش بر اثر کرونا دلگیر و از سرکوب هموطنانش در روزهای اخیر سخت آزرده بود. درباره تجربه آشنایی یک روزه با شخصیت والای ایشان حرفها بسیار است اما در این نوبت تنها به چند واژه قناعت میکنم: خردمندی، صداقت، فروتنی، سخنوری، صمیمیت، مناعت طبع، بزرگمنشی، شکیبایی، دلسوزی و انسانیت
۱۴۰۱/۷/۲۲
✍ سینا لسانی
👍8
من نابلدم ، تو بلدی
درستش کن
من بیصفتم ، کثافتم ، ماحصلِ حماقت و جهالتم
تو برتری ، تو سرتری ، خدا باورتری
درستش کن
اذان بگو ، نماز بخون ، دعای عافیت بخون
صدا بزن ، خدای من
صدا بزن ، صدا بزن
که نشنوی فغان من ، حتی باشه از ته جون
دردت به جون ، مؤمنمون ، جایی نرو خونه بمون
دعوا توی خیابوناست
خون ما گردن تو نیست
کار تو نیست ، کار اوناست
سیاست فرقهی تو ، نهایتِ دین خداست
قانونیه ، قارونیه ، کارآمده ، خوشآمده
اصلا قبل محمده
زنده به گور دختراست
اسلام چیه ، اصلاحیه ، جمهوری اسلامیه
انسانیه ، قرآنیه
قرآنی که رو نیزههاست
دست از سر من برندار
نذار آروم باشم نذار
دست از سر من برندار
نذار آروم باشم نذار
آهای آهای مؤمنمون
دست از سر من برندار
نذار آروم باشم نذار
آهای آهای اسلامیون
دست از سر من برندار
نذار آروم باشم نذار
درستش کن
من بیصفتم ، کثافتم ، ماحصلِ حماقت و جهالتم
تو برتری ، تو سرتری ، خدا باورتری
درستش کن
اذان بگو ، نماز بخون ، دعای عافیت بخون
صدا بزن ، خدای من
صدا بزن ، صدا بزن
که نشنوی فغان من ، حتی باشه از ته جون
دردت به جون ، مؤمنمون ، جایی نرو خونه بمون
دعوا توی خیابوناست
خون ما گردن تو نیست
کار تو نیست ، کار اوناست
سیاست فرقهی تو ، نهایتِ دین خداست
قانونیه ، قارونیه ، کارآمده ، خوشآمده
اصلا قبل محمده
زنده به گور دختراست
اسلام چیه ، اصلاحیه ، جمهوری اسلامیه
انسانیه ، قرآنیه
قرآنی که رو نیزههاست
دست از سر من برندار
نذار آروم باشم نذار
دست از سر من برندار
نذار آروم باشم نذار
آهای آهای مؤمنمون
دست از سر من برندار
نذار آروم باشم نذار
آهای آهای اسلامیون
دست از سر من برندار
نذار آروم باشم نذار
👍5