رمان وکلیپ
670 subscribers
9 photos
25 videos
12 links
خب خب خب
سلام عزیزای دلم
خوش اومدید
کانال عشقولیمون
@Leeilon
ممبرگپ وکانال وسین وشماره مجازی وخدمات تلگرامم فروشی داریم.تبلیغات گسترده برای گپ وکانالتون هم انجام میدیم
برای اطلاع بیشتر آیدی زیر
@Leeiilloon
Download Telegram
آقای فرشته
#پارت_۳62

🕊🕊🕊🕊

با ضربه‌های آرومی که به صورتم خورد، لای پلک‌های به هم چسبیدمو باز کردم... چند ثانیه‌ای گیج به دو مردی که بالای سرم ایستاده بودن نگاه کردم و یکدفعه با ترس، بیشتر به دیوار پشت سرم چسبیدم.

- ش.. شما کی هستید؟ ب... برید... عَق... عقب.

اونی که نزدیک‌تر بود، چند گام به عقب رفت و گفت:
- آروم باش کاریت نداریم.

باور نکردم. با ترس کیف پارچه‌ایم رو بغل کردم و التماس کردم.
- توروخدا کاری باهام نداشته باشید، برید از اینجا.

از رفتارم تعجب کردن. یکی از مردها گفت:
- بیا بریم سجاد... نمی‌بینی چطور ترسیده اَزمون.

 
مرد سجاد نام، بی‌توجه دست روی زانو گذاشت و کمی خم شد.
- گم شدی؟ این وقت شب تو خیابون چرا خوابیدی؟ دو سه ساعتی به صبح مونده... تو این محل زندگی می‌کنید؟

جواب سوال‌های مداومش، شد چشمه‌ی اشکی که دوباره جوشید.

کلافه به حالت اولش برگشت، که این‌بار دوستش گفت:
- لالی دختر؟ خب جواب بده! نمی‌خوایم بخوریمت که...
@Leeilonroman
2
#پارت۳۶۳
لحن تندش بیشتر ترسوندم و صدای هق‌هقم رو بلند کرد که دوباره سجاد به حرف اومد.
- عه محمد نمی‌بینی ترسیده، توام داد میزنی سرش؟ ببینم دختر کسی رو داری؟

فقط سر تکون دادم.

- خب پس شماره پدر یا مادرت رو بده زنگ بزنم بیان دنبالت. خوب نیست یه دختر این وقت شب تو خیابون باشه.

لحن آرومش باعث شد کمی آروم بگیرم و بالاخره به زبون بیام.
- خانوادم یه شهر دیگن...

- خب پس با کی زندگی می‌کنی؟

لب زدم.
- شوهرم.

- شوهر داری؟ خب شمارشو بده بهش زنگ بزنم یا آدرس خونتونو بده ببریمت.
@Leeilonroman
 
#کپی_ممنوع 🚫
👍1
آقای فرشته
#پارت_۳64

🕊🕊🕊🕊

چشم‌هایم دودو می‌زد... صدام به شدت می‌لرزید.
- بلد نیستم... دعوامون شد من از خونه اومدم بیرون... حتماً تا الان نگرانم شده، توروخدا منو ببرید خونمون.
 
با دلسوزی نگاهم کرد.
- آخه تا آدرس ندی که من نمی‌تونم جایی ببرمت، آدرس محل کاری، اسمی چیزی رو هم بلد نیستی؟ اصلاً شوهرت چیکارس؟

- خواننده...

دوست محمد نامش خندید و با تمسخر گفت:
- ول کن سجاد، ایسگامون کرده به مولا، اینم توهم‌های دخترای مملکته که آدم معروفا همه یا شوهراشونن یا خواستگارشون.

اهمیتی به حرفش ندادم که با جرقه‌ای که توی ذهنم خورد، بالافاصله اسم شرکت اصلان رو که چند روز پیش از دهن صدرا شنیده بودم به زبون اوردم.

سجاد با شک گفت:
- محمد این اسمی که گفت رو بزن گوگل ببینم اصلاً همچین جایی هست؟

محمد کمی با گوشی‌ش ور رفت.
- آره هست. بیا ببین اینم آدرسش‌.

- خوبه پس بزن بریم.

- کجا بریم هنوز هوا روشن هم نشده، کسی نیست اونجا.

- تو بیا کاریت نباشه... اون سر شهره؛ تا ما برسیم، اونجا هم باز شده...
@Leeilonroman
#پارت۳۶۵
مثل جوجه اردک دنبالشون راه افتادم تا به ماشین مدل بالایی رسیدیم، درست مثل ماشینِ صدرا!
با داغ دلِ تازه شده سوارش شدم... می‌ترسیدم ولی چاره‌ای نداشتم... هیچ چاره‌ای جز اعتماد کردن به این غریبه‌ها که می‌تونستن هر بلایی سرم بیارن نداشتم.


هوا دیگه کاملاً روشن شده بود که بالاخره ماشین از حرکت ایستاد.
- اینه اون شرکتی که می‌گفتی؟ همراهت بیایم یا خودت می‌تونی بری؟

با دیدن ساختمون سر به فلک کشیده و اسم موردنظر، خیالم کمی آسوده شد.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم.
- نه می‌تونم برم... خیلی ممنونم... نمی‌دونم اگه نبودید چه بلایی سرم می‌اومد.
@Leeilonroman
#کپی_ممنوع 🚫
👍1
آقای فرشته
#پارت_366

🕊🕊🕊🕊

لبخندی زد.
- برو دختر، دفعه بعد هم اگه با شوهرت دعوات شد، اینجوری از خونه نزن بیرون خطر داره.

سر تکون دادم و با تشکر کوتاهی، از ماشین پیاده شدم.

نمی‌دونم چند دقیقه‌س دارم با این مرد بحث می‌کنم؛ فقط تنها چیزی که برام جا افتاده اینه که نگهبان ساختمان، هیچ جوره اجازه بالا رفتن بهم نمیده.
دیگه کم مونده بود همین وسط بشینم و زار بزنم، که صدایی از پشت سر اومد.

- چه خبره اینجا؟

نگاهی به دختری که با سر و تیپ متفاوت از آدمای دور و بر بهمون نزدیک می‌شد، انداختم که دوباره گفت:
- چته اشک این دخترو دراوردی؟ چی می‌خواد؟

مرد با اخم غرید.
- شما دخالت نکن بفرما بالا.
و زیر لب غر زد.
- یه جوری حرف میزنه انگار رئیسه. خوبه یه آبدارچی بیشتر نیست!

بر خلاف انتظار، دختر با لحن لاتی گفت:
- بپا همین آبدارچی کله پات نکنه چُلُفی! چایی نبات رئیستم از زیر دست من در میره مشتی... بخوام مرگ موش می‌ریزم کار اونم یه سره می‌کنم، تو که به یه ورمم نیستی!
@Leeilonroman
#پارت۳۶۷
بی‌توجه به کلکلی که داشت شکل میگرفت، دست اون دخترو تو دستم گرفتم.
- خانم خواهش میکنم به این آقا بگید بذاره برم بالا... هرچی میگم زن داداش آقا اصلانم باور نمیکنه.
- ای بابا دخترجان بهت میگم صبر کن آقا بیاد... آخه من چطور بزارم بری بالا وقتی که هنوز  کسی نیومده؟

اون دختر با لحن بدی گفت:
- حالا که من اومدم بکش کنار.
و بی‌توجه به غرغرهای مرد، دست منو دنبال خودش کشید و از پله‌ها بالا رفت.
- بیا دخی خوشگله... زنِ اون داداش صدراشی؟

صدرا رو می‌شناخت؟
- آره...

سرتکون داد و متفکر گفت:
- خوبه. شوهرت برعکس این اصلان، جای برادری خیلی مشتیه. این اصلانو که انگار سگ هار گاز گرفته!
@Leeilonroman

#کپی_ممنوع 🚫
آقای فرشته
#پارت_368

🕊🕊🕊🕊

هر دومون به خاطر پله‌ها به نفس‌نفس افتاده بودیم و انقدر بی‌جون بودم که جوابی به حرفاش ندم.
- راه بیا دختر، فس‌فس نکن. اینجا از این بار کش شیشه‌ای‌ها داره، ولی آدم شاش‌بند میشه توش، پله بهتره...

باشه‌ای گفتم و سعی کردم ذهنم رو از لحن و رفتار عجیبش دور کنم.
بالاخره رسیدیم و من روی یکی از صندلی‌ها ولو شدم.
- غش کردی که جوجه... بزار یه چیزی بیارم شارژ شی.

و بدون اینکه منتظر تاییدی از طرف من باشه، رفت و با ماگ سفیدرنگی و چند تا شکلات برگشت.
- بیا اینارو بخور جون بگیری. می‌گم این بادمجونو کی زیر چمشت کاشته؟
@Leeilonroman
#پارت۳۶۹
لب گزیدم تا بغضم نترکه. وقتی جوابی ازم نگرفت، روبه‌روم نشست و گفت:
- شوهرت زده؟

برام خیلی سنگین بود. فقط سر تکون دادم و اجازه دادم قطره اشکی از چشمم سر بخوره.
نچی کرد و با لودگی گفت:
- هی... نذاشت دو دیقه از تعریفم بگذره. کی وقت کرد انقدر لاشی شه اون ناکس... اصلاً مردی که دست بزن داره رو باید گرفت زیر دست‌وپا! حیف، حیف من فقط از زبون سلیطم... یه آبجی برفین دارم، الان تو حبسه. اون اگه بود خشتکشو می‌کشید رو سرش. جونِ تو مردای محل تخم نمی‌کنن جیک بزنن وقتی از کنارش رد می‌شن‌.

دیو دو سری که از اون شخص برفین نام توی ذهنم نقش بست رو کنار زدم و گفتم:
- می‌دونی داداش اصلان کی میاد؟

- الانه که بیاد خبرش، تا تو اینو بخوری منم برم یکم حمالی کنم. الان این جناب رئیس میاد میوفته به جونم.

@Leeilonroman

#کپی_ممنوع🚫
👍1
.آقای فرشته
#پارت_۳۷۰

🕊🕊🕊🕊

"صدرا"

با احساس خفگی شدیدی از جام بلند شدم و پنجره رو باز کردم.
انقدری توی این چند ساعت سیگار کشیده بودم که خودمم داشت حالم به هم می‌خورد.
نگاهی به آسمون روشن انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
خدایا من چیکار کردم؟
انگار تازه به خودم اومده بودم... من، منی که تا حالا دست رو زن بلند نکرده بودم، دیشب به چکاوک سیلی زدم.

قلب خودمم با یاداوری این صحنه به درد می‌اومد، روح لطیف این دختر تا الان چی کشیده بود؟

بدون مکث از اتاق بیرون زدم. لای در اتاقش رو آروم باز کردم.
اما با دیدن کسری، اونم تنها روی تخت خشکم زد. کامل داخل شدم و اسمش رو صدا زدم.
یک بار، دوبار...
@lerilonroman
1
#پارت ۳۷۱
جوابی نداد. با استرس از اینکه نکنه بلایی سر خودش اورده باشه، حموم و دستشویی اتاق و سالن رو چک کردم.
نبود... هیچ جا نبود.
صدامو بلند کردم و با داد اسمش رو صدا زدم.
باز هم بی‌جواب موندم و این‌بار حس می‌کردم قلبم قراره از حرکت وایسه.

حاضرم قسم بخورم که برای اولین‌بار توی عمرم، اینجوری حس یخ بستن خون توی رگ‌هامو حس کردم.
کجا رفته بود؟! خدایا!

با حالی خراب بلند شدم. به پریا زنگ زدم تا زودتر بیاد.
یک عمر گذشت تا وقتی پریا بیاد و من بتونم از خونه بیرون برم و در به در این خیابون‌ها بشم.
مثل دیوونه‌ها ماشین رو توی کوچه پس کوچه می‌روندم تا شاید ببینمش.
ای کاش حداقل می‌دونستم کی رفته.
#کپی_ممنوع🚫
@Leeilonroman
👍1
آقای فرشته
#پارت_۳72

🕊🕊🕊🕊

خسته از این همه تلاش بی‌نتیجه، ماشین را گوشه‌ای پارک کردم.
باید به علی زنگ می‌زدم. درمونده‌تر از این حرف‌ها بودم که دقیق بدونم چه خاکی تو سرم بریزم.
گوشی رو برداشتم و بی‌تمرکز شماره‌ش رو گرفتم.

به بوق دوم نرسیده جواب داد.
- الو صدرا؟ پس چرا نمیای؟ بچه‌ها منتظرتن... بیا سر تمرین، نکنه کنسرت این هفته رو که همین جاس رو یادت رفته؟ خوبه گفتم فاصله‌ی زمانیشون کمتر از یک هفتس...

کلافه وسط حرفش پریدم.
- علی... چکاوک گم شده!

سکوت کرد و صدای متعجبش با مکث بلند شد.
- گم شده؟! یعنی چی؟

شیشه‌ی ماشین رو پایین کشیدم، نفسم داشت بند میومد.
- نمی‌دونم... رفته... نیستش... علی اون هیچ جارو بلد نیست...
@Leeilonroman
👍1
#پارت۳۷۳
سرمو روی فرمون گذاشتم و درمونده‌تر نالیدم.
- اگه بلایی سرش بیاد چه خاکی تو سرم بریزم، ای خدا...

- تو که از همین الان خودتو باختی... شاید رفته بیرون دوری بزنه.

- اول صبح کجا می‌تونه رفته باشه آخه؟ اونم با اتفاقی که دیشب پیش اومد...

- اتفاق؟ کدوم اتفاق؟

صداش گیج بود و من هم حوصله‌ی جواب دادن نداشتم.
- علی پاشو بیا... من مغزم نمی‌کشه. بیا برات می‌گم چی شده.

- باشه باشه، تو الان کجایی؟

- کنار خیابون. دارم میرم خونه، دوربین‌های ساختمون رو چک کنم ببینم چه ساعتی رفته، بیا اونجا..

@Leeilonroman
#کپی_ممنوع 🚫
آقای فرشته
#پارت_۳۷۴

🕊🕊🕊🕊

اون لحظه برای تنها کسی که دلم می‌سوخت، خودِ بیچاره‌م بودم.
آدم باید به کجا برسه که خودش برای خودش دلسوزی کنه؟
مگه بدتر از این هم بود؟ بعد از چک کردن دوربین‌های ساختمون، بعد از اینکه فهمیدم حدود ساعت‌های یک شب از خونه بیرون رفته، جلوی علی و نگهبان ساختمون، پاهام سست بشه و توان سر و پا ایستادن نداشته باشم.
باید ممنونِ صندلی کنار دستم می‌بودم که اجازه نداد، تنِ بی‌حس شده‌م روی زمین سقوط کنه.

علی کنارم اومد و دست رو شونم گذاشت.
- داداش آروم باش... به خدا پیدا می‌شه.

دستشو پس زدم و جلوی نگاه کجِ نگهبان از جام بلند شدم.
پاهامو به زور روی زمین می‌کشیدم.
حتی فکر اینکه اون وقتِ شب، گیر یه آدم ناجور افتاده باشه، پشتم رو می‌لرزوند. خدایا خودت رحم کن.

- صدرا کجا میری؟ با توام، وایسا میگم.

با خشم نگاهش کردم.
- چی میگی علی؟ اگه می‌تونی یه راهی جلو پام بزار اگه نه هم برو، خودم درستش میکنم.
@Leeilonroman
پارت۳۷۵
- تو اگه می‌خواستی درستش کنی، از همون اول این کارو نمی‌کردی که کار به اینجا بکشه.

عصبی دندون کلید کردم.
- علی... نمک رو زخمم نپاش، خراب‌تر از این حرفام که اعصابِ طعنه و کنایه داشته باشم.

اخم‌های علی توی هم رفت.
- طعنه کنایه چیه مرد حسابی؟ فقط می‌گم از کی دست بزن پیدا کردی که زورت به این دختر بیچاره رسیده؟ خودت بهتر می‌دونی اون کسی که باید مراعات کنه، تویی! از یه طرف خانوادش که اون بلا رو سرش اوردن، از طرف دیگه خانواده‌ی تو که اینجوری کوچیکش کردن. تنها امیدش تویی که تا اومده دو کلام حرف بزنه، زدی تو دهنش.
@Leeilonroman

در ماشین رو باز کردم.
- علی حرف مفت نزن! مگه من مریضم الکی دست روش بلند کنم؟ حد خودش رو ندونست که اینجوری شد...

#کپی_ممنوع 🚫
👍2
آقای فرشته
#پارت_۳۷6

🕊🕊🕊🕊

در رو گرفت و اجازه نداد بشینم.
با عصبانیتی مشهود گفت:
- حد خودشو؟ حد خودش چیه صدرا؟ مگه حدی  هم وجود داره؟ آدم پیش همسر خودش نتونه راحت باشه پیش کی راحت باشه؟ تو چی می‌خوای از زن و زن گرفتن؟ حتماً یه موجود ساکت که جیکش درنیاد و کاری به کارت نداشته باشه!
میگی دیشب بد حرف زده؟ خب سر چی؟ مگه دلیلش غیر از این بوده که با چیزایی که تعریف کردی، بابات گفته ترسیده از دستت بده. کی می‌خوای حرف زن جماعت رو بفهمی؟ اینم می‌خوای مثل مهتاب از دست بدی؟ مگه خودت چند سال دیگه سر حالی و توان شروع دوباره رو داری که اینجوری می‌کنی؟

سرمو به لبه‌ی ماشین تکیه دادم و مشت‌های پی‌درپی به بدنش وارد کردم.
با حرص چند بار اسمشو تکرار کردم و تقریبا داد زدم.
- علی، علی... انقدر رو نِروِ منِ بی‌شرف نرو! زنم از دیشب گم شده و همش تقصیر منه. چرا نمی‌فهمی دارم جون میدم؟ چرا نمی‌خوای درک کنی اگه ترس شکستن غرورم نبود، می‌شستم همین وسط گریه می‌کردم؟ می‌دونی چقدر فکر چرت و پرت تو سرمه؟
نکنه دست آدم نااهل افتاده باشه... نکنه تو این شهر درندشت، ببرن بلایی سرش بیارن... این نکنه‌ها داره از پا درم میاره. جان دخترت تو یکی ولم کن. کمکت هم نخواستم.
@Leeilonroman
👍1
#پارت۳۷۷
دستش رو روی دستم گذاشت و با صدایی که شدیداً ناراحت بود گفت:
- باشه غلط کردم... آروم باش.

سرمو بلند کردم و اول نگاه گذرایی به قسمتی از سقف ماشین که قُر شده بود و بعد به علی کردم.
بی‌توجه به درد دستم، پشت فرمون نشستم.
- می‌خوام برم کلانتری...

- کجا الکی میری؟ خودت می‌دونی، تا ۷۲ ساعت نگذره، اونا کاری نمی‌کنن.

با حرص نگاهش کردم. از اولم اشتباه کردم صداش زدم.
- می‌گی چیکار کنم؟ همین‌جوری دست رو دست بذارم تا جنازشو برام بیارن؟

- مگه تو براش گوشی نخریدی؟ بهش زنگ زدی؟ روشنه؟
@Leeilonroman
#کپی_ممنوع 🚫
آقای فرشته
#پارت_۳۷۸

🕊🕊🕊🕊

آهی کشیدم.
- نبرده اصلاً، تو خونس.

کلافه نوچی کرد و دست توی موهاش کشید.
- زنگ زدی به بچه‌ها؟ تو اون مدت، خوب باهاشون گرم گرفته بود، شاید گفته اونا اومدن دنبال مژگان که اومده سرکار. بزار من زنگ می‌زنم مریم و نسیم، تو هم به اصلان زنگ بزن شاید اون خبر داشته باشه.

****

"اصلان"

با دیدن اسم صدرا روی گوشیم، لبخند ناخودآگاهی زدم و گوشی رو روی اسپیکر گذاشتم.
- احوال صدرا خان!

با پیچیدن صدای بی‌حوصلش توی ماشین، صورتم وا رفت.

- سلام اصلان! خوبی؟

- علیک سلام، صدرا خوبی؟
کاملاً مشخص بود بی‌حواسه.

- آره آره خوبم من... فقط چکاوک...

- چکاوک چی؟ حالش بد شد وقتی رفتید؟ دیشب خیلی بد شد... بعد از رفتنتون، مامان کلی با بابا دعوا کرد و تهش به داد و بی‌داد کشیده شد. ولی باباعه دیگه... حالا چکاوک خوبه؟
@Leeilonroman
👍1
#پارت۳۷۹
صدایی ازش نیومد.
- الو... صدرا، هستی؟

صداش با مکث بلند شد. حس می‌کردم از قبل بیشتر بی‌حال شده.

- هستم.

- می‌گم چکاوک خوبه؟

- آره خوبه... من باید برم اصلان، خداحافظ.
و بلافاصله گوشی رو قطع کرد.

تعجب کردم. مشخص بود اوضاعش روبه‌راه نیست، ولی وقتی خودش دوست نداشت بگه...
با فکر اینکه شب بعد از تعطیل شدن شرکت، یه سر بهشون می‌زنم، خیال خودمو راحت کردم.

بعد از پارک کردن ماشین، با آسانسور بالا رفتم و وارد شرکت شدم.
آخ خدا... چه گندی بشه روزی که بخواد با دیدن این دختر شروع شه و از شانس بدِ من باید هر روز می‌دیدمش.
@Leeilonroman
#کپی_ممنوع🚫
👍3
آقای فرشته
#پارت_۳۸0

🕊🕊🕊🕊

اخمامو کشیدم توی هم و گفتم:
- بیا اینور...

دست از تِی کشیدن برداشت و فقط نگاهم کرد.

- سلام بلد نیستی؟

شونه‌ بالا انداخت.
- گشنم بود، سر صبحی انداختمش بالا یه آبم روش... حالا گیریم که عیلک... بفرما رد شو دیگه.

دختر‌ه‌ی گستاخِ حاضرجواب! انگشت اشار‌ه‌مو جلوش تکون دادم.
- دو راه داری افرا خانم؛ یا سعی می‌کنی تو سریع‌ترین زمانِ ممکن، حرف زدنتو درست کنی یا جلوی من تا حد امکان حرف نمی‌زنی.

لبشو کج کرد و همین‌طور بِروبِر نگاهم کرد. چقدر یه آدم می‌تونه رو مخ باشه؟!
بهش توپیدم.
- چشم گفتن هم بلد نیستی؟

با همون حالت ریلکسیِ رو اعصابش گفت:
- خودت گفتی لال‌مونی بگیرم. درضمن، تو اتاقت مهمون داری. گفتم بره اونجا، این خله خان باجی‌ها فضولی نکنن... از خروس‌خون منتظرته.

و بدون جواب گرفتن، از کنارم گذشت و تیِ‌ش رو هم دنبال خودش کشید.
پوفی کشیدم و با فکر اینکه یکی از شُرَکا یا کارکن‌ها توی اتاقه، دستی به کتم کشیدم و وارد شدم که با دیدن شخص داخل اتاق، همونجا خشکم زد.

به سمتم برگشت و با دیدنم اشک توی چشماش جمع شد.
@Leeilonroman
👍1
#پارت۳۸۱
- چکاوک! اینجا چیکار می‌کنی؟

با بغض لب زد:
- داداش اصلان!

جلو رفتم و گیج‌تر، دوباره پرسیدم:
- اینجا چیکار می‌کنی دختر؟ صدرا می‌دونه اینجایی؟ همین چند دقیقه پیش صدرا بهم زنگ زد، چیزی نگفت چرا؟

اشکاش داشت عصبیم می‌کرد. انگار تازه چشمم به صورتش افتاد. حدس اتفاقی که افتاده اونقدر سخت نبود.
چکاوک اینجا، با صورت کبود و چشمای گریون. صدرا هم اون طرف، با صدای ناراحت و گیج.

آهی کشیدم.
- دعواتون شده؟

با گریه سر تکون داد.
- آره!

کیفم رو روی مبل پرت کردم و دستش رو گرفتم:
- بیا بشین اینجا. صدرا خبر نداره درسته؟ چطور اومدی اینجا؟
@Leeilonroman
#کپی_ممنوع 🚫
👏21