بچه که بودم، هر وقت با پدر و مادرم بیرون میرفتیم، چشمم به اسباببازیها میافتاد.
میگفتم: «این را برایم میخری؟»
میگفتند: «برویم، بعداً...»
گاهی آن «بعداً» هیچوقت از راه نمیرسید و گاهی هم میرسید.
اما امروز که به آن سالها فکر میکنم، نه اسباببازیهایی که برایم خریدند چیزی از آنها در خاطرم مانده است، نه آنهایی که هرگز نخریدند.
زندگی، آنقدر پرشتاب از روی آن خواستنها عبور کرد که بیشترشان در غبار زمان گم شدند.
شاید میانسالی و قرار گرفتن در نیمه دوم عمر ، همین را به انسان یاد میدهد.
اینکه آرزو داشتن بد نیست؛ اما آویزان شدن به آرزوها، آغاز بسیاری از رنجهاست.
سالها خیال میکردم اگر دنیا مطابق خواستههایم پیش برود، آرام خواهم شد.
اما دنیا هیچ قراردادی با آرزوهای من امضا نکرده است.
نه از من میپرسد که دوست دارم پیر شوم یا نه.
نه برای بردن عزیزانم اجازه میگیرد.
نه تضمین میدهد که اگر درست زندگی کنم، هرگز بیمار نخواهم شد.
دنیا مسیر خودش را میرود.
و من تازه فهمیدهام که آرامش، از برآورده شدن آرزوها به دست نمیآید؛ از سبکتر گرفتن آنها به دست میآید.
این روزها، فتیله آرزومندیهایم را پایین کشیدهام.
نه چون دیگر چیزی نمیخواهم...
بلکه چون نمیخواهم کیفیت زندگی امروز من، به رخدادی در آینده وابسته باشد.
اگر آنچه دوست دارم رخ داد، سپاسگزار خواهم بود.
و اگر رخ نداد، تلاش میکنم آنچه را زندگی برایم آورده، همانگونه که هست در آغوش بگیرم.
شاید بلوغ، همین باشد؛
اینکه کمتر از دنیا طلبکار باشی و بیشتر آماده همسفر شدن با آن
«شاید خوشبختی، برآورده شدن آرزوها نباشد ؛ کم شدنِ آرزومندی ها باشد.»
سهیل رضایی
میگفتم: «این را برایم میخری؟»
میگفتند: «برویم، بعداً...»
گاهی آن «بعداً» هیچوقت از راه نمیرسید و گاهی هم میرسید.
اما امروز که به آن سالها فکر میکنم، نه اسباببازیهایی که برایم خریدند چیزی از آنها در خاطرم مانده است، نه آنهایی که هرگز نخریدند.
زندگی، آنقدر پرشتاب از روی آن خواستنها عبور کرد که بیشترشان در غبار زمان گم شدند.
شاید میانسالی و قرار گرفتن در نیمه دوم عمر ، همین را به انسان یاد میدهد.
اینکه آرزو داشتن بد نیست؛ اما آویزان شدن به آرزوها، آغاز بسیاری از رنجهاست.
سالها خیال میکردم اگر دنیا مطابق خواستههایم پیش برود، آرام خواهم شد.
اما دنیا هیچ قراردادی با آرزوهای من امضا نکرده است.
نه از من میپرسد که دوست دارم پیر شوم یا نه.
نه برای بردن عزیزانم اجازه میگیرد.
نه تضمین میدهد که اگر درست زندگی کنم، هرگز بیمار نخواهم شد.
دنیا مسیر خودش را میرود.
و من تازه فهمیدهام که آرامش، از برآورده شدن آرزوها به دست نمیآید؛ از سبکتر گرفتن آنها به دست میآید.
این روزها، فتیله آرزومندیهایم را پایین کشیدهام.
نه چون دیگر چیزی نمیخواهم...
بلکه چون نمیخواهم کیفیت زندگی امروز من، به رخدادی در آینده وابسته باشد.
اگر آنچه دوست دارم رخ داد، سپاسگزار خواهم بود.
و اگر رخ نداد، تلاش میکنم آنچه را زندگی برایم آورده، همانگونه که هست در آغوش بگیرم.
شاید بلوغ، همین باشد؛
اینکه کمتر از دنیا طلبکار باشی و بیشتر آماده همسفر شدن با آن
«شاید خوشبختی، برآورده شدن آرزوها نباشد ؛ کم شدنِ آرزومندی ها باشد.»
سهیل رضایی
❤1
«دل های ما که به هم نزدیک باشند
دیگر چه فرقی می کند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم...»
دیگر چه فرقی می کند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم...»
شاملو
👏1
هیچ جذابیتی با مهربانیِ قلب برابری نمیکند.
چهره ممکن است فراموش شود،
اما رفتار خوب
مدتها در ذهن آدم میماند...
- جین آستین
چهره ممکن است فراموش شود،
اما رفتار خوب
مدتها در ذهن آدم میماند...
- جین آستین
سرگردانان همیشه گمشده نیستند.
گاهی آدم باید مدتی راه را نداند
تا سرانجام
به مقصدی واقعی برسد...
گاهی آدم باید مدتی راه را نداند
تا سرانجام
به مقصدی واقعی برسد...
ای خدا یار من آنجاست، حواست باشد
او نشانکردهٔ اینجاست، حواست باشد
یار من موی سرش قیمت صد فرهاد است
قصهاش قصهٔ فرداست، حواست باشد
گرچه بدجور شکستهست دلِ تنگِ مرا
همچنان شاهِ غزلهاست، حواست باشد
او نگاهم نکند یا نخرد حرف مرا
هرچه هست بینِ خود ماست، حواست باشد
حرفِ یک عشقِ قدیمیست که برعکس شده
دردِ من دردِ زلیخاست، حواست باشد
آنچه فرهاد نوشتهست به روی تنِ تو
شرحِ یک روزهٔ غمهاست، حواست باشد
همهٔ دلخوشی و زندگیام بودنِ اوست
برود، آخرِ دنیاست، حواست باشد
نگذاری احدی تیشه به رویش بزند
شیشهٔ عمرِ من آنجاست، حواست باشد...
او نشانکردهٔ اینجاست، حواست باشد
یار من موی سرش قیمت صد فرهاد است
قصهاش قصهٔ فرداست، حواست باشد
گرچه بدجور شکستهست دلِ تنگِ مرا
همچنان شاهِ غزلهاست، حواست باشد
او نگاهم نکند یا نخرد حرف مرا
هرچه هست بینِ خود ماست، حواست باشد
حرفِ یک عشقِ قدیمیست که برعکس شده
دردِ من دردِ زلیخاست، حواست باشد
آنچه فرهاد نوشتهست به روی تنِ تو
شرحِ یک روزهٔ غمهاست، حواست باشد
همهٔ دلخوشی و زندگیام بودنِ اوست
برود، آخرِ دنیاست، حواست باشد
نگذاری احدی تیشه به رویش بزند
شیشهٔ عمرِ من آنجاست، حواست باشد...
💔1
چه بسیار مردهام، بیآنکه کسی مرا مرده بداند. و چه بسیار گفتهام «خوبم»، در حالی که در دورترین اتاقِ وجودم، آخرین ذرهی امید، آرامآرام چراغها را خاموش میکرد.
من تو را به اندازهی تمامِ زنانی که در این جهان، تنها گریه کردهاند، دوست داشتم.
زنها وقتی میروند، فقط در را نمیبندند؛ پنجرهها، خیابانها، و حتی آینده را هم با خودشان میبرند.
😢1