Forwarded from 𝒦𝒾𝓁𝓁ℯ𝓇
هانا اهی کشید و سرشو پایین انداخت
میدونست دیگه بیشتر از این نمیتونه مسائلو از اوپاش مخفی کنه البته که نمیتونست یه سری چیزارم بگه
لباشو با زبون خیس و شروع کرد
_:اوپا یادته وقتی 7 سالم بود دزديده شدم؟
ابروهای جونسو تو هم گره خورد
+:معلومه که یادمه هانا
هانا لبخند کوچیکی زد و ادامه داد
_:بعد از رفتن تو جی ان اونی برای اینکه افسردگیم از بین بره منو برد باشگاه دفاع شخصی.. اونجا با تهیونگ اشنا شدم و دوست شدیم
اما هر سال حدود 5 یا 6 تا نامه تهدید برام فرستاده میشد همشونم از طرف یون ووک بودن
+:یون ووک؟
_:همون کسی که منو دزدید
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد
+:تهیونگ اموزش دیده بود و با کمکش تونستم کار با اسلحه ی سرد و گرم و یاد بگیرم برای محافظت از خودم.... بعدم شروع کردیم گشتن دنبال یون ووک اما اب شده بود و رفته بود تو زمین
متوجه شدیم باندشو به یه کشور دیه انتقال داده اما من هنوز اون نامه هارو دریافت میکردم البته دیگه نمیترسیدم
تا زمانی که اومدم خونه ی تو
حالا بعد 13 سال تهدید کردنم دوباره برگشته و دنبالمه
اون دشمن باباس اما دنبال پول نیس... نمیدونم چی ولی هر چی که میخواد.. باید من زنده بمونم تا بهش برسه
هانا بعد از تموم شده حرفاش به چشمای جونسو که حالا تیره تر شده و ترسیده و نگران به نظر میرسیدن زل زد
کاملا ناراحتی اوپاشو حس میکرد اما خب اون خودش میخواست حقیقتو بدونه
+:تهیونگ یه افسر پلیسه؟
اخمای هانا تو هم رفت
_:چیزایی که در مورد تهیونگه یه رازه اوپا و من نمیتونم به هیچکس بگمشون
جونسو اخمش غلیظ تر شد اما چیزی نپرسید
+:تموم این سالا با ترس زندگی کردی و من کنارت نبودم
جونسو با عذاب وجدان زمزمه کرد
هانا تلخندی زد و دستشو از روی میز گرفت و فشرد
_:اوپا همین که الان کنارم نشستی برای من یه دنیا میارزه
برام مهم نیس که قبلا نبودی.. من الان دارمت و نیاز نیس نگران باشی.. من دیگه اون دختر کوچولوی تو سری خور نیستم.. انقدری اموزش دیدم که بتونم از خودم محافظت کنم چه در برابر یون ووک و چه در برابر ادمای دیگه
انگشت شست جونسو مشغول نوازش دست هانا شد و لبخند گرمیو مهمون لبای خواهرش کرد
میدونست دیگه بیشتر از این نمیتونه مسائلو از اوپاش مخفی کنه البته که نمیتونست یه سری چیزارم بگه
لباشو با زبون خیس و شروع کرد
_:اوپا یادته وقتی 7 سالم بود دزديده شدم؟
ابروهای جونسو تو هم گره خورد
+:معلومه که یادمه هانا
هانا لبخند کوچیکی زد و ادامه داد
_:بعد از رفتن تو جی ان اونی برای اینکه افسردگیم از بین بره منو برد باشگاه دفاع شخصی.. اونجا با تهیونگ اشنا شدم و دوست شدیم
اما هر سال حدود 5 یا 6 تا نامه تهدید برام فرستاده میشد همشونم از طرف یون ووک بودن
+:یون ووک؟
_:همون کسی که منو دزدید
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد
+:تهیونگ اموزش دیده بود و با کمکش تونستم کار با اسلحه ی سرد و گرم و یاد بگیرم برای محافظت از خودم.... بعدم شروع کردیم گشتن دنبال یون ووک اما اب شده بود و رفته بود تو زمین
متوجه شدیم باندشو به یه کشور دیه انتقال داده اما من هنوز اون نامه هارو دریافت میکردم البته دیگه نمیترسیدم
تا زمانی که اومدم خونه ی تو
حالا بعد 13 سال تهدید کردنم دوباره برگشته و دنبالمه
اون دشمن باباس اما دنبال پول نیس... نمیدونم چی ولی هر چی که میخواد.. باید من زنده بمونم تا بهش برسه
هانا بعد از تموم شده حرفاش به چشمای جونسو که حالا تیره تر شده و ترسیده و نگران به نظر میرسیدن زل زد
کاملا ناراحتی اوپاشو حس میکرد اما خب اون خودش میخواست حقیقتو بدونه
+:تهیونگ یه افسر پلیسه؟
اخمای هانا تو هم رفت
_:چیزایی که در مورد تهیونگه یه رازه اوپا و من نمیتونم به هیچکس بگمشون
جونسو اخمش غلیظ تر شد اما چیزی نپرسید
+:تموم این سالا با ترس زندگی کردی و من کنارت نبودم
جونسو با عذاب وجدان زمزمه کرد
هانا تلخندی زد و دستشو از روی میز گرفت و فشرد
_:اوپا همین که الان کنارم نشستی برای من یه دنیا میارزه
برام مهم نیس که قبلا نبودی.. من الان دارمت و نیاز نیس نگران باشی.. من دیگه اون دختر کوچولوی تو سری خور نیستم.. انقدری اموزش دیدم که بتونم از خودم محافظت کنم چه در برابر یون ووک و چه در برابر ادمای دیگه
انگشت شست جونسو مشغول نوازش دست هانا شد و لبخند گرمیو مهمون لبای خواهرش کرد
Forwarded from 𝒦𝒾𝓁𝓁ℯ𝓇
هانا که متوجه شده بود جو بینشون کمی سنگین شده سعی در عوض کردنش کرد
_:اوه اوپا فراموش کردم بگم... این کافه و شعبه های دیگش برای منه
چشمای جونسو گرد شد
+:چی؟
هانا خندید
_:دو سال پیش اینجارو با پس اندازام خریدم و بعدم یواش یواش با پول اینجا بقیه شعبه هاشو
+:دختر تو واقعا 21 سالته؟
هانا به خنده افتاد و سرشو به نشونه تایید تکون داد
_:فقط اوپا چیزی به جیمین نگو اون از این قضیه خبر نداره اگه بفهمه از اینجا میره چون همینجوریم حس میکنه بهم مدیونه
جونسو با لبخند سرشو به نشونه تایید تکون داد
با قرار گرفتن سفارشاشون روی میز سر هر دوتا سمت جیمین برگشت که کمی معذب به نظر میرسید
جیمین حس خوبی به خاطر بهم زدن خلوت خواهر و برادر نداشت اما بلافاصله با لبخند بزرگی که هانا زد و کشیده شدن دستش برای نشستن رو صندلی حسش از بین رفت
_:خب خب پارک جیمین شی امیدوارم دفتر و خودکارتو اورده باشی چون من ندارم در حال حاضر
جیمین گیج نگاهش کرد و هانا متوجه شد اون نفهمیده حرفاشو
_:مگه نمیخواستی امضا بگیری از جونسو؟
گونه های جیمین کمی سرخ شد و هانا با خنده لپشو کشید
_:کیووووت
+:یاااا نونا
هانا و جونسو به پسر بانمکی که در حال مالیدن لپش بود خندیدن
یه ساعت بعدی که تو کافه بودن با شوخیای جونسو و هانا و خندیدنای جیمین گذشت
چون جیمین نمیدونست که رییس کافه در واقع هاناعه پس دخترو مجبور کرد قبل رفتن به اتاق مدیر که در واقع زیر دست هانا بود بره و بهش درباره اینکه یه ساعت سر کارش نبوده توضیح بده و خب این فکر جیمینی معصوم بود که چون هانا پولداره میتونه با کمی پول دادن به مدیرش کار نکردن جیمینو توجیح کنه
هانا با حس خوبی که گرفته بود از جیمین خدافظی کرد و به سمت ماشین رفت و چانسونگ درو براش باز کرد
جونسو یکم زودتر از اون کاری براش پیش اومده بود و رفته بود
هانا میونه ی راه با به یاد اوردن چیزی به پیشونیش کوبید و سریع به چانسونگ گفت
_:برو بیمارستان مرکزی
چانسونگ متعجب و نگران پرسید
+:چیزی شده خانم؟ مشکلی دارید؟
هانا لبخندی زد
_:نه چیزی نیست باید مادر یوریو ببینم
......................
بعد از تماسی که منشی گرفت هانارو با لبخند به اتاق رییس هدایت کرد
هانا با دوتا تقه و گرفتن اجازه وارد اتاق شد و زن پشت میز با دیدنش با لبخند به سمتش اومد و بغلش کرد
+:اوه هانایا.. حالت چطوره؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت
هانا هم با لبخند کمر زنو نوازش کرد
_:ممنون خاله.. ببخشید که زودتر برای دیدنتون نیومدم
زن درحالی که سمت مبلای جلوی میزش هدایتش میکرد جواب داد
+:این حرفارو نزن... یوری بهم گفته که این چند وقت چقدر سرت شلوغ بوده و وقتی اینجا بستری بودی من بهت سر میزدم
هانا متوجه شد لحن مادر یوری کمی ناراحت شد
_:مرسی که پیشم بودید خاله
زن با لبخند گرمی دستشو فشرد
+:خب سعادت دیدنتو مدیون چی هستم؟ میدونم برای دیدن یوری نیومدی چون اون اینجا کار نمیکنه
هانا به شوخیش خندید و سرشو به نشونه نه تکون داد
_:نه خاله برای دیدن خودتون اومدم
وقتی نگاه کنجکاو زنو دید ادامه داد
_:راستش وقتی ججو بودیم یه اتفاقی برای یوری افتاد که فکر کردم شما حتما باید دربارش بدونید از اونجايی که احتمالا یوری برای نگران نکردنتون بهتون نگفته
نگاه زن نگران شد
+:چه اتفاقی؟ یوری خوبه؟
_:جای نگرانی نیست خاله.. یوری خوبه فقط اینکه...
کمی مکث کرد و سعی کرد حرفاشو کمی دوره کنه تا خیلی سریع و ناگهانی خبرو نده که مادر یوری بترسه
اهی کشید و مادر یوری دستشو فشرد
+:مشکلی نی هانا لطفا بهم بگو
هانا با تردید به خالش خیره شد و اروم تعریف کرد
_:یه روز که همه تصمیم گرفتیم بریم بیرون یوری گفت که حالش زیاد خوب نی و تنها تو ویلا موند.... بعد... بعد بهش حمله شد و میخواستن... میخواستن بکشنش اما یکی از پسرایی که تو پروژه کمکمون میکرد.... به موقع رسید
مادر یوری با ناباوری نگاهش میکرد و نمیتونست چیزی بگه
هانا سریع لیوان ابی به دستش داد و با لحنی مهربون سعی کرد زن شوکرو اروم کنه
_:حال یوری خوبه خاله... جایی برای نگرانی نیست... باید بهتون اطلاع میدادم تا بیشتر مراقب یوری باشید
+:چرا.. چرا یوری چیزی بهم نگفت؟
_:حتما نمیخواسته نگرانتون کنه.... لطفا به روش نیارید که فهمیدید و من بهتون گفتم... من فقط نگرانش بودم و لطفا بدون محدود کردنش ازش محافظت کنید
مادر یوری اهی کشید و بعد از ماساژ شقیقه هاش سری به نشون تایید تکون داد و بغلش کرد
+:ممنون هانایا... هم برای اطلاع دادن این قضیه هم برای اینکه مراقب یوری هستی
_:اوه اوپا فراموش کردم بگم... این کافه و شعبه های دیگش برای منه
چشمای جونسو گرد شد
+:چی؟
هانا خندید
_:دو سال پیش اینجارو با پس اندازام خریدم و بعدم یواش یواش با پول اینجا بقیه شعبه هاشو
+:دختر تو واقعا 21 سالته؟
هانا به خنده افتاد و سرشو به نشونه تایید تکون داد
_:فقط اوپا چیزی به جیمین نگو اون از این قضیه خبر نداره اگه بفهمه از اینجا میره چون همینجوریم حس میکنه بهم مدیونه
جونسو با لبخند سرشو به نشونه تایید تکون داد
با قرار گرفتن سفارشاشون روی میز سر هر دوتا سمت جیمین برگشت که کمی معذب به نظر میرسید
جیمین حس خوبی به خاطر بهم زدن خلوت خواهر و برادر نداشت اما بلافاصله با لبخند بزرگی که هانا زد و کشیده شدن دستش برای نشستن رو صندلی حسش از بین رفت
_:خب خب پارک جیمین شی امیدوارم دفتر و خودکارتو اورده باشی چون من ندارم در حال حاضر
جیمین گیج نگاهش کرد و هانا متوجه شد اون نفهمیده حرفاشو
_:مگه نمیخواستی امضا بگیری از جونسو؟
گونه های جیمین کمی سرخ شد و هانا با خنده لپشو کشید
_:کیووووت
+:یاااا نونا
هانا و جونسو به پسر بانمکی که در حال مالیدن لپش بود خندیدن
یه ساعت بعدی که تو کافه بودن با شوخیای جونسو و هانا و خندیدنای جیمین گذشت
چون جیمین نمیدونست که رییس کافه در واقع هاناعه پس دخترو مجبور کرد قبل رفتن به اتاق مدیر که در واقع زیر دست هانا بود بره و بهش درباره اینکه یه ساعت سر کارش نبوده توضیح بده و خب این فکر جیمینی معصوم بود که چون هانا پولداره میتونه با کمی پول دادن به مدیرش کار نکردن جیمینو توجیح کنه
هانا با حس خوبی که گرفته بود از جیمین خدافظی کرد و به سمت ماشین رفت و چانسونگ درو براش باز کرد
جونسو یکم زودتر از اون کاری براش پیش اومده بود و رفته بود
هانا میونه ی راه با به یاد اوردن چیزی به پیشونیش کوبید و سریع به چانسونگ گفت
_:برو بیمارستان مرکزی
چانسونگ متعجب و نگران پرسید
+:چیزی شده خانم؟ مشکلی دارید؟
هانا لبخندی زد
_:نه چیزی نیست باید مادر یوریو ببینم
......................
بعد از تماسی که منشی گرفت هانارو با لبخند به اتاق رییس هدایت کرد
هانا با دوتا تقه و گرفتن اجازه وارد اتاق شد و زن پشت میز با دیدنش با لبخند به سمتش اومد و بغلش کرد
+:اوه هانایا.. حالت چطوره؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت
هانا هم با لبخند کمر زنو نوازش کرد
_:ممنون خاله.. ببخشید که زودتر برای دیدنتون نیومدم
زن درحالی که سمت مبلای جلوی میزش هدایتش میکرد جواب داد
+:این حرفارو نزن... یوری بهم گفته که این چند وقت چقدر سرت شلوغ بوده و وقتی اینجا بستری بودی من بهت سر میزدم
هانا متوجه شد لحن مادر یوری کمی ناراحت شد
_:مرسی که پیشم بودید خاله
زن با لبخند گرمی دستشو فشرد
+:خب سعادت دیدنتو مدیون چی هستم؟ میدونم برای دیدن یوری نیومدی چون اون اینجا کار نمیکنه
هانا به شوخیش خندید و سرشو به نشونه نه تکون داد
_:نه خاله برای دیدن خودتون اومدم
وقتی نگاه کنجکاو زنو دید ادامه داد
_:راستش وقتی ججو بودیم یه اتفاقی برای یوری افتاد که فکر کردم شما حتما باید دربارش بدونید از اونجايی که احتمالا یوری برای نگران نکردنتون بهتون نگفته
نگاه زن نگران شد
+:چه اتفاقی؟ یوری خوبه؟
_:جای نگرانی نیست خاله.. یوری خوبه فقط اینکه...
کمی مکث کرد و سعی کرد حرفاشو کمی دوره کنه تا خیلی سریع و ناگهانی خبرو نده که مادر یوری بترسه
اهی کشید و مادر یوری دستشو فشرد
+:مشکلی نی هانا لطفا بهم بگو
هانا با تردید به خالش خیره شد و اروم تعریف کرد
_:یه روز که همه تصمیم گرفتیم بریم بیرون یوری گفت که حالش زیاد خوب نی و تنها تو ویلا موند.... بعد... بعد بهش حمله شد و میخواستن... میخواستن بکشنش اما یکی از پسرایی که تو پروژه کمکمون میکرد.... به موقع رسید
مادر یوری با ناباوری نگاهش میکرد و نمیتونست چیزی بگه
هانا سریع لیوان ابی به دستش داد و با لحنی مهربون سعی کرد زن شوکرو اروم کنه
_:حال یوری خوبه خاله... جایی برای نگرانی نیست... باید بهتون اطلاع میدادم تا بیشتر مراقب یوری باشید
+:چرا.. چرا یوری چیزی بهم نگفت؟
_:حتما نمیخواسته نگرانتون کنه.... لطفا به روش نیارید که فهمیدید و من بهتون گفتم... من فقط نگرانش بودم و لطفا بدون محدود کردنش ازش محافظت کنید
مادر یوری اهی کشید و بعد از ماساژ شقیقه هاش سری به نشون تایید تکون داد و بغلش کرد
+:ممنون هانایا... هم برای اطلاع دادن این قضیه هم برای اینکه مراقب یوری هستی
خب خب بالاخره تونستم اپ کنم واقعا بابت تاخیر متاسفم و خب سعی کردم زیاد باشه که جبران شه☺️
لاو یو مهربونا💋❤️
ادمین
#SASI
لاو یو مهربونا💋❤️
ادمین
#SASI
I think you'd like this story: "our story started from university " by DREAMYGIRL_SASI00 on Wattpad https://my.w.tt/0225tKRAh7
Wattpad
our story started from university - DREAMYGIRL_SASI00 - Wattpad
our story started from university 🖤🥀
......................
_کریس:چیکار میکنی؟
هانا بطریو به اون یکی دستش داد و بقیه سوجو رو تو صورت کریس پاشید
مچشو از دستش...
......................
_کریس:چیکار میکنی؟
هانا بطریو به اون یکی دستش داد و بقیه سوجو رو تو صورت کریس پاشید
مچشو از دستش...
بچه ها داستان داره تو واتپدم اپ میشه اونجا از اولش ادیت شده و 15 پارتش گذاشته شده اگه کسی میخواد تازه شروعش کنه توصیه میکنم اونجا بخونه چون پارتای اول تو چنل ادیت نشده و افتضاحن🤦♀
میدونم قبلا گفته بودم ولی خب ممبر جدید داریم و گفتم یاداوری کنم😜😘
لاو یو❤️
میدونم قبلا گفته بودم ولی خب ممبر جدید داریم و گفتم یاداوری کنم😜😘
لاو یو❤️
تو بچه دار نمیشی من میتونم گفتم لطفا همو ول کنین سوهو گفت تو یکی ولم کن و گفت نمیتونی منو انقدر راحت بیخیال شی
جیسو داد زد همه چی بین ما تموم شده چرا نمیفهمی
به سوهو گفتم چرا نمیری هان ؟ داری اعصاب هممونو خورد میکنی سوهو هلم داد و جیسو جیغ کشید بسه
سوهو سمتش داد زد خفه شو ..عصبیم کرد تمام نیرومو جمع کردم و ضربه محکمی به صورتش زدم
________پایان فلاش بک
گفتم مگه میشه یادم بره ؟
گفت به نظرت از کی اون جاست ؟
گفتم نظری ندارم که صدای داد ایرین حرفمونو قطع کرد سوکجین شیییی
جین هیونگ گفت چته خانوم ایرین کیم ؟ چی ازم میخوای ؟ خوب بگو دیگه
شوگا گفت بسه
تهیونگ گفت هیونگ داری زیاده روی میکنی
جین هیونگ ادامه داد نه خوب این خانوم دلشو به صورت هندسامم من باخته و مدام دورم میپلکه...
ایرین محکم زد تو گوش جین هیونگ جیسو و جنی هر دو جیغ زدن و رزی و لیسا سعی کردن ایرینو مهار کنن
ایرین گفت من احمقو بگو که نگرانت بودم ..فکر کردم کمک میخوای چیزی که نشون میدی نیستی ....من احمقو نگاه کننن جینننن
جین هیونگ صورت قرمزشو بالا اورد ایرین با هق هق ادامه داد منو ببین که حاضرم این دستو ..و دستی که باهاش تو گوش هیونگ زده بو بالا اورد و گفت این دستو قطع کنم من احمقو بببین لطفا و به گریه ادامه داد
جین هیونگ به ایرین نزدیک شد و شوگا منتظر بود تا هیونگ یه حرکت اشتباه کنه تا محکم بگیرتش جین دستی که ایرین باهاش تو گوشش زده بود گرفت و بوسه ای بهش زد و گفت ببین ایرین من هنوز مستم یعنی ضربه به حدی قوی نبود که مستیمو بپرونه ولی چیزی که تو قلبمه و میخوام بگم اینکه بدجوری میخوامت
صدای پق خنده جنی و رزی و شوگا شنیده شد و ایرینم زد زیر خنده و گفت چه حس خوب و دوطرفه عجیبی و موهای جین هیونگو لمس کرد متوجه سوهو شدم که بهم اشاره میکنه تا دنبالش برم جیسو و من سمت سوهو رفتیم همینطور که جیسو ویلچرمو هل میداد گفتم یعنی الان میزنه تو صورتم ؟ جیسو گفت هیچ نظری ندارم
سوهو ویسکیشو سر کشید و از جاش بلند شد و دستشو بالا برد تو دلم فاتحمو خوندم که به حالت دست دادن دستشو جلوم گرفت و گفت تبریک بچه ها با تعجب دستشو تکون دادم و گفتم مرسی ...
جیسو هم ممنون ارومی گفت سوهو گفت جیسویا معذرت میخوام امیدوارم خوشبخت باشی ..مثل وقتی که باهام بودی نشکنی و خورد نشی منو ببخش جیسو با صدایی که میلرزید گفت چرا همچین حرف میزنی انگار داری ...سوهو گفت خداحافظی میکنم ؟ جمعمون ساکت شد سوهو خندید و گفت جیسو میشه نامزدتو قرض بگیرم ؟ و دسته ویلچرمو گرفتو منو سمت بالکن بار برد گفتم هیونگ تو که نمیخوای منو از اینجا پرت کنی پایین ؟
سوهو قهقه ای زد و گفت نه نخاله ..همین بود دیگه؟ اون دوستت گفت بهت نخاله ؟ گفتم پس خیلی وقته اینجاین گفت اره و سیگاری از پاکت دراورد و بین لباش گذاشت و جعبه سیگارو به نشونه تعارف جلوم گرفت
گفتم نه ممنون و سیگار خودشو روشن کرد و گفت لطفا خوشبختش کن ..من خیلی اذیتش کردم ..میدونی چشماش وقتی نگات میکنه ..پک عمیقی به سیگارش زد و گفت علاقه توش موج میزنه
میدونی یه زمانایی هست که هیچ راه نجاتی نداری
کارات مثل دست و پا زدن تو باتلاقه هر چی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میری تو باتلاق ...من خیلی وقته تو این باتلاق گیر کردم ...وقتی جوون بودم پدرم مرد و من شدم صاحب کارخونه و تمام املاک و دردسراش...و جیسو بزرگترین اشتباه من و مادرم بود اشتباه من و مادرم اشتباه من به خاطر عشق و اشتباه مادرم بخاطر توقعش ..بعد مرگ پدرم همه ادمایی که دوستشون داشتم و خوشحالم میکردن رفتن و من تنها شدم...تنها و تنهاتر و نگاهی بهم کرد و گفت واسه همینه که بهت حسودیم میشه نخاله و خنده ای کرد و دوباره کامی از سیگارش گرفت
گفتم هیونگ حالت خوبه ؟ تو مطمئنی کمک نمیخوای ؟
اره خوبم ..از این بد تر نمیشم
*******
وندی میتونی بری
اما سونبه هنوز یه ربع مونده
سونبه گفت من وایمیستم جات
سوبین سونبه اینو گفت و چشمکی تحویلم داد پسر جذابی بود و باهام خیلی مهربون بود چیپسی از قفسه فروشگاه برداشت و برام پرت کرد چیپسو رو هوا گرفتم و خندیدم و گفتم از کجا میدونی از اینا دوست دارم ؟
لبخند قشنگ و جذابی زد و گفت ما اینیم دیگه
با من من ادامه داد وندی فردا وقتت خالیه ؟
گفتم چطور ؟
میدونی یه ..رستوران جدید باز شده گفتم باهم ..شاید خوب باشه ..باهم
گفتم الان میخوای منو به یه شام دعوت کنی ؟
گفت دقیقا و بشگنی زد
گفتم نه فردا وقتم خالیه باهاتون میام سوبین ..
گفت شی دیگه لازم نیست
خوشحال در چیپسو باز کردم که در فروشگاه باز شد و مرد جذاب و به ضاهر پولداری وارد شد نگاهی به منو سوبین انداخت نگاهش خیلی ترسناک بود ...ولی غمم توی چشمای قشنگش موج میزد
کت و شلوار خیلی گرونی تنش بود ...ادمایی مثل من میتونن فرق ارزون و گرونو رو خوب تشخیص میدن ختی برای چند ثانیه حس میکردم مغازه بوی گرونی میده که احتمالا مال عطرش بود رفت سمت یخچال نوشیدنی
جیسو داد زد همه چی بین ما تموم شده چرا نمیفهمی
به سوهو گفتم چرا نمیری هان ؟ داری اعصاب هممونو خورد میکنی سوهو هلم داد و جیسو جیغ کشید بسه
سوهو سمتش داد زد خفه شو ..عصبیم کرد تمام نیرومو جمع کردم و ضربه محکمی به صورتش زدم
________پایان فلاش بک
گفتم مگه میشه یادم بره ؟
گفت به نظرت از کی اون جاست ؟
گفتم نظری ندارم که صدای داد ایرین حرفمونو قطع کرد سوکجین شیییی
جین هیونگ گفت چته خانوم ایرین کیم ؟ چی ازم میخوای ؟ خوب بگو دیگه
شوگا گفت بسه
تهیونگ گفت هیونگ داری زیاده روی میکنی
جین هیونگ ادامه داد نه خوب این خانوم دلشو به صورت هندسامم من باخته و مدام دورم میپلکه...
ایرین محکم زد تو گوش جین هیونگ جیسو و جنی هر دو جیغ زدن و رزی و لیسا سعی کردن ایرینو مهار کنن
ایرین گفت من احمقو بگو که نگرانت بودم ..فکر کردم کمک میخوای چیزی که نشون میدی نیستی ....من احمقو نگاه کننن جینننن
جین هیونگ صورت قرمزشو بالا اورد ایرین با هق هق ادامه داد منو ببین که حاضرم این دستو ..و دستی که باهاش تو گوش هیونگ زده بو بالا اورد و گفت این دستو قطع کنم من احمقو بببین لطفا و به گریه ادامه داد
جین هیونگ به ایرین نزدیک شد و شوگا منتظر بود تا هیونگ یه حرکت اشتباه کنه تا محکم بگیرتش جین دستی که ایرین باهاش تو گوشش زده بود گرفت و بوسه ای بهش زد و گفت ببین ایرین من هنوز مستم یعنی ضربه به حدی قوی نبود که مستیمو بپرونه ولی چیزی که تو قلبمه و میخوام بگم اینکه بدجوری میخوامت
صدای پق خنده جنی و رزی و شوگا شنیده شد و ایرینم زد زیر خنده و گفت چه حس خوب و دوطرفه عجیبی و موهای جین هیونگو لمس کرد متوجه سوهو شدم که بهم اشاره میکنه تا دنبالش برم جیسو و من سمت سوهو رفتیم همینطور که جیسو ویلچرمو هل میداد گفتم یعنی الان میزنه تو صورتم ؟ جیسو گفت هیچ نظری ندارم
سوهو ویسکیشو سر کشید و از جاش بلند شد و دستشو بالا برد تو دلم فاتحمو خوندم که به حالت دست دادن دستشو جلوم گرفت و گفت تبریک بچه ها با تعجب دستشو تکون دادم و گفتم مرسی ...
جیسو هم ممنون ارومی گفت سوهو گفت جیسویا معذرت میخوام امیدوارم خوشبخت باشی ..مثل وقتی که باهام بودی نشکنی و خورد نشی منو ببخش جیسو با صدایی که میلرزید گفت چرا همچین حرف میزنی انگار داری ...سوهو گفت خداحافظی میکنم ؟ جمعمون ساکت شد سوهو خندید و گفت جیسو میشه نامزدتو قرض بگیرم ؟ و دسته ویلچرمو گرفتو منو سمت بالکن بار برد گفتم هیونگ تو که نمیخوای منو از اینجا پرت کنی پایین ؟
سوهو قهقه ای زد و گفت نه نخاله ..همین بود دیگه؟ اون دوستت گفت بهت نخاله ؟ گفتم پس خیلی وقته اینجاین گفت اره و سیگاری از پاکت دراورد و بین لباش گذاشت و جعبه سیگارو به نشونه تعارف جلوم گرفت
گفتم نه ممنون و سیگار خودشو روشن کرد و گفت لطفا خوشبختش کن ..من خیلی اذیتش کردم ..میدونی چشماش وقتی نگات میکنه ..پک عمیقی به سیگارش زد و گفت علاقه توش موج میزنه
میدونی یه زمانایی هست که هیچ راه نجاتی نداری
کارات مثل دست و پا زدن تو باتلاقه هر چی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میری تو باتلاق ...من خیلی وقته تو این باتلاق گیر کردم ...وقتی جوون بودم پدرم مرد و من شدم صاحب کارخونه و تمام املاک و دردسراش...و جیسو بزرگترین اشتباه من و مادرم بود اشتباه من و مادرم اشتباه من به خاطر عشق و اشتباه مادرم بخاطر توقعش ..بعد مرگ پدرم همه ادمایی که دوستشون داشتم و خوشحالم میکردن رفتن و من تنها شدم...تنها و تنهاتر و نگاهی بهم کرد و گفت واسه همینه که بهت حسودیم میشه نخاله و خنده ای کرد و دوباره کامی از سیگارش گرفت
گفتم هیونگ حالت خوبه ؟ تو مطمئنی کمک نمیخوای ؟
اره خوبم ..از این بد تر نمیشم
*******
وندی میتونی بری
اما سونبه هنوز یه ربع مونده
سونبه گفت من وایمیستم جات
سوبین سونبه اینو گفت و چشمکی تحویلم داد پسر جذابی بود و باهام خیلی مهربون بود چیپسی از قفسه فروشگاه برداشت و برام پرت کرد چیپسو رو هوا گرفتم و خندیدم و گفتم از کجا میدونی از اینا دوست دارم ؟
لبخند قشنگ و جذابی زد و گفت ما اینیم دیگه
با من من ادامه داد وندی فردا وقتت خالیه ؟
گفتم چطور ؟
میدونی یه ..رستوران جدید باز شده گفتم باهم ..شاید خوب باشه ..باهم
گفتم الان میخوای منو به یه شام دعوت کنی ؟
گفت دقیقا و بشگنی زد
گفتم نه فردا وقتم خالیه باهاتون میام سوبین ..
گفت شی دیگه لازم نیست
خوشحال در چیپسو باز کردم که در فروشگاه باز شد و مرد جذاب و به ضاهر پولداری وارد شد نگاهی به منو سوبین انداخت نگاهش خیلی ترسناک بود ...ولی غمم توی چشمای قشنگش موج میزد
کت و شلوار خیلی گرونی تنش بود ...ادمایی مثل من میتونن فرق ارزون و گرونو رو خوب تشخیص میدن ختی برای چند ثانیه حس میکردم مغازه بوی گرونی میده که احتمالا مال عطرش بود رفت سمت یخچال نوشیدنی
گوشی سوبین زنگ خورد و نگاهی بهم کرد نگاهش پر غم و غصه بود زیر لب باشه ای گفت و قطع کرد گفتم مادرتون بازم حالش بد شده ؟ سرشو تکون داد و کولشو برداشت و گفت وندی معذرت میخوام ولی من باید برم بیمارستان و دماغشو بالا کشید گفتم مشکلی نیس سونبه من میمونم ناراحت نباشین حالشون خوب میشه و دردشونم تموم میشه سوبین درحالی که کلاه کپشو رو سرش میذاشت با چشمای اشکی نگاهم کرد و گفت الانم دیگه درد نمیکشه وندی ..و لبخند محزونی زد دلم هری ریخت پایین و تنم یخ کرد سوبین درو باز کرد و از مغازه بیرون رفت خواستم دنبالش برم که مشتری پولدارمون یه باکس سوجو روی پیشخون گذاشت و یه اسکناس ۵۰ وونی روی کوله پشتیم که رو صندوق بود گذاشت و با سوجو ها به طرف در رفت گفتم صبر کنبن بقیه پولتونو بدم ..و در صندوقو باز کردم برگشت و نگام کرد با چشمای به خون نشسته و خیسش زل زد بهم و گفت بقیش مال خودت صداش از ته چاه در میومد چرا قلبم درد میکنه ؟ چرا دلم میخواد گریه کنم ؟ گوشیمو برداشتم و سعی کردم به سوبین زنگ بزنم ولی جوابمو نداد براهمین شروع کردم به تکست دادن : سونبه مادر از دنیا رفتن؟
کلمه سوبین: درحال نوشتن ...بدجور رو مخم بود که گوشی زنگ خورد رو میز جلوی من نه مال من بود نه مال سوبین به نوابغی که امروز اومدن فروشگاه فکر کردم و بالاخره به خودم جرات دادم گوشی که گرونی ازش میباریدو بردارم که چند نفر وارد مغازه شدن یه پسر خوشتیپ بامزه رو ویلچر و دختر مو مشکی فوق زیبایی که ویلچرشو هل میداد لبخنداشون میدرخشیدن پسر مستی که شونه های پهنی داشت و به دختر فوق جذابی تکیه داد بود و دختر فوق العاده زیبا و گیرا که دست پسر جذابی رو محکم میفشرد ..یکی رو شناختم رزان ...که به پسر قد بلندی تکیه داده بود ..شاید حدسم غلط بود شاید اشتباه میکردم پس صبر کردم خریشونو بکنن و بیان تا ازش بپرسم فرصتو غنیمت شمردمو و گوشی گرونو برداشتم قفلی نداشت پس راحت بازش کردم توی گالری عکس مرد فوق پولدار بود ..ایشی گفتم که انبوهی از خوراکی روی صندوق گذاشته شد پسری بالبخند قشنگ گفت حسابشون کنین لطفا ..نفسش بوی الکل میداد ولی لبخندش ادمو سحر میکرد به دختر مو ابریشمی که حدس میزدم رزان باشه نگاه کردم و شروع به حساب کردن شدم موقع حساب کردن صدایی گفت وندی؟؟؟ سرمو بالا اوردم درست حدس زدم رزان بود که من رو شناخته بود پسری که باهاش بود گفت میشناسیش بیب؟ گفت اره بهترین دوستای مدرسه بودیم و سعی کرد بغلم کنه که گوشی مرد پولدار صدا دادپسر ویلچری گفت این عکس سوهو هیونگه !
با امیدواری گفتم میشناسینش؟
پسر ویلچری و دختری که ویلچرو هل میداد گفتن اره پیامای گوشی رگباری میومدن منم بدون اجازه تکستاشو چک کردم ..°من میرم هیونگ
^کجا ؟
°جایی که ستاره هاهستن
^شوخی نکن
°یه جا هم از لحاظ فیزیکی هم از لحاظ عرفانی به ستاره ها نزدیکه
پیامارو بی اراده بلند خوندم
پسر ویلچری گفت میخواد خودشو بکشه ..میخواد خودشو..
تو گوگل بلندترین ساختمون سئولو سرچ کردم و پنجاه وونی رو از رو کولم برداشتم و گوشی پسر پولدارو گذاشتم تو جیبم
پیام سوبینو چک کردم : من خیلی تنهام وندی
فردا میام بیمارستان سونبه
گفتم رزی ؟ مواظب فروشگاه باش من میرم این یارو که میخواد خودشو بکشه پیدا کنم
رزان گفت چجوری ؟
گفتم یادت رفته من پادشاه سرچم و چشمکی زدم
**
بعد از خروج دختری که الان بچه ها فقط اسمش وندی رو میدونستن مغازه تو سکوت سهمگینی فرورفت ...چانیول رو به رزی گفت دوستت خلی چیزیه؟ رزان با اخم گفت نه خییییر تازه نابغه هم هست از دستای رئیس جمهور امریکا جایزه المپیاد ریاضی برده
تهیونگ گفت ولی دیوونه به نظر میرسید ..چطور میخواد پیداش کنه ؟نکنه فکر کرده هونگ گیلدونگه؟
جونگ کوک ادامه داد چطور میخواد نجاتش بده ؟
باید زنگ میزدیم پلیس
جیسو با گوشیش ور میرفت جین گفت داری دنبال شوهر سابقت میگردی ؟ ایرین هیشی گفت و اروم دستای ظریف قشنگش که پر رینگ های ظریف بود رو دهن سوکجین گذاشت و گفت معذرت میخوام هنوز مسته ..جیسو گفت دارم سعی میکنم با شوگا تماس بگیرم تا جی هوپو پیدا کنم بچم تا الان تنهاس ساعت چنده لیسا گفت ۱۲:۳۰ جیسو هینی کشید و گفت خدایا بچم بدون من شب نمیتونه بخوابه نمیتونه تو تاریکی شیر بخوره ..نمیتونه با دربسته بخوابه ..دستای جیسو هیستریک میلرزید قطره اشکی که توی چشمش بود تسلیم وار سقوط کرد و جیسو گفت ازش متنفرم ولی نمیخوام بمیره لیسا بغلش کرد و اروم نوازشش کرد جیسو دماغی بالا کشید و پرسید شوگا و جنی واقعا کجان؟
تهیونگ گفت سرشون گرم بود
----
جنی
اینه رو از کیف شنلم در اوردم و رژمو تجدید کردم ..به گوشه دیسکو مانند بار نگاه کردم و خاطراتم زنده شد ..اینکه چطور دلمو به مین شوگا باختم و چطور میسوختم که ممکنه نتونم هیچوقت باهاش باشم
فلاش بک *
چراغای بار قرمز و سفید تند و تند رنگ عوض میکردن و میتونستم نگاهای خیره ای رو پاهام ببینم پیراهن مشکی کشیمو
کلمه سوبین: درحال نوشتن ...بدجور رو مخم بود که گوشی زنگ خورد رو میز جلوی من نه مال من بود نه مال سوبین به نوابغی که امروز اومدن فروشگاه فکر کردم و بالاخره به خودم جرات دادم گوشی که گرونی ازش میباریدو بردارم که چند نفر وارد مغازه شدن یه پسر خوشتیپ بامزه رو ویلچر و دختر مو مشکی فوق زیبایی که ویلچرشو هل میداد لبخنداشون میدرخشیدن پسر مستی که شونه های پهنی داشت و به دختر فوق جذابی تکیه داد بود و دختر فوق العاده زیبا و گیرا که دست پسر جذابی رو محکم میفشرد ..یکی رو شناختم رزان ...که به پسر قد بلندی تکیه داده بود ..شاید حدسم غلط بود شاید اشتباه میکردم پس صبر کردم خریشونو بکنن و بیان تا ازش بپرسم فرصتو غنیمت شمردمو و گوشی گرونو برداشتم قفلی نداشت پس راحت بازش کردم توی گالری عکس مرد فوق پولدار بود ..ایشی گفتم که انبوهی از خوراکی روی صندوق گذاشته شد پسری بالبخند قشنگ گفت حسابشون کنین لطفا ..نفسش بوی الکل میداد ولی لبخندش ادمو سحر میکرد به دختر مو ابریشمی که حدس میزدم رزان باشه نگاه کردم و شروع به حساب کردن شدم موقع حساب کردن صدایی گفت وندی؟؟؟ سرمو بالا اوردم درست حدس زدم رزان بود که من رو شناخته بود پسری که باهاش بود گفت میشناسیش بیب؟ گفت اره بهترین دوستای مدرسه بودیم و سعی کرد بغلم کنه که گوشی مرد پولدار صدا دادپسر ویلچری گفت این عکس سوهو هیونگه !
با امیدواری گفتم میشناسینش؟
پسر ویلچری و دختری که ویلچرو هل میداد گفتن اره پیامای گوشی رگباری میومدن منم بدون اجازه تکستاشو چک کردم ..°من میرم هیونگ
^کجا ؟
°جایی که ستاره هاهستن
^شوخی نکن
°یه جا هم از لحاظ فیزیکی هم از لحاظ عرفانی به ستاره ها نزدیکه
پیامارو بی اراده بلند خوندم
پسر ویلچری گفت میخواد خودشو بکشه ..میخواد خودشو..
تو گوگل بلندترین ساختمون سئولو سرچ کردم و پنجاه وونی رو از رو کولم برداشتم و گوشی پسر پولدارو گذاشتم تو جیبم
پیام سوبینو چک کردم : من خیلی تنهام وندی
فردا میام بیمارستان سونبه
گفتم رزی ؟ مواظب فروشگاه باش من میرم این یارو که میخواد خودشو بکشه پیدا کنم
رزان گفت چجوری ؟
گفتم یادت رفته من پادشاه سرچم و چشمکی زدم
**
بعد از خروج دختری که الان بچه ها فقط اسمش وندی رو میدونستن مغازه تو سکوت سهمگینی فرورفت ...چانیول رو به رزی گفت دوستت خلی چیزیه؟ رزان با اخم گفت نه خییییر تازه نابغه هم هست از دستای رئیس جمهور امریکا جایزه المپیاد ریاضی برده
تهیونگ گفت ولی دیوونه به نظر میرسید ..چطور میخواد پیداش کنه ؟نکنه فکر کرده هونگ گیلدونگه؟
جونگ کوک ادامه داد چطور میخواد نجاتش بده ؟
باید زنگ میزدیم پلیس
جیسو با گوشیش ور میرفت جین گفت داری دنبال شوهر سابقت میگردی ؟ ایرین هیشی گفت و اروم دستای ظریف قشنگش که پر رینگ های ظریف بود رو دهن سوکجین گذاشت و گفت معذرت میخوام هنوز مسته ..جیسو گفت دارم سعی میکنم با شوگا تماس بگیرم تا جی هوپو پیدا کنم بچم تا الان تنهاس ساعت چنده لیسا گفت ۱۲:۳۰ جیسو هینی کشید و گفت خدایا بچم بدون من شب نمیتونه بخوابه نمیتونه تو تاریکی شیر بخوره ..نمیتونه با دربسته بخوابه ..دستای جیسو هیستریک میلرزید قطره اشکی که توی چشمش بود تسلیم وار سقوط کرد و جیسو گفت ازش متنفرم ولی نمیخوام بمیره لیسا بغلش کرد و اروم نوازشش کرد جیسو دماغی بالا کشید و پرسید شوگا و جنی واقعا کجان؟
تهیونگ گفت سرشون گرم بود
----
جنی
اینه رو از کیف شنلم در اوردم و رژمو تجدید کردم ..به گوشه دیسکو مانند بار نگاه کردم و خاطراتم زنده شد ..اینکه چطور دلمو به مین شوگا باختم و چطور میسوختم که ممکنه نتونم هیچوقت باهاش باشم
فلاش بک *
چراغای بار قرمز و سفید تند و تند رنگ عوض میکردن و میتونستم نگاهای خیره ای رو پاهام ببینم پیراهن مشکی کشیمو
پایین تر کشیدم تو اینه میتونستم مین شوگا رو ببینم عصبی با همون نگاه سرد همیشگی پیراهن مردونه سبزش خیلی خوب به پوستش میومد رژ قرمزو به لبام کشیدم و داخل کیفم گذاشتم خواستم اینه رو ببندم که دیدم شوگا داره نزدیک تر میشه طوری که فقط میشد پیرهن سبزشو تو اینه دید اینه رو بستم و برگشتم سمتش تا بپرسم چیکارم داره که محکم با دستش سرمو گرفت و لباشو به لبام به معنای واقعی کوبوند ..خشکم زده بود ولی من عاشق مثل احمقا همراهیش کردم حرفای ایرین و بچه ها تو ذهنم چرخ میخورد شوگا پسر بدیه ..نزدیکش نشو ..بدرد هم نمیخورین ولی با این حال میتونستم تو همین لحظه بمیرم ..بلاخره ازم جدا شد اثرات رژم روی لبا و کنار لباش شکل جوکرش کرده بود ترسناک شده بود گفتم ترسناک شدی به چشمای شیطونم زل زد و گفت کجاشو دیدی ؟
*پایان فلاش بک
کیم جنی ؟
شوگا گفت کجایی ؟
همینجا پیش تو ..
خنده ای کرد و گفت بریم دیوونه بازی ؟
جواب دادم با کمال میل و دستشو گرفتم و از بار زدیم بیرون بارون میومد دست تو دست هم تو خیابون میدویم و میخندیدیم که بالاخره به لباسشویی رسیدیم و معاشقه عجیب ما شروع شد
ژاکت چرمو و پرهنشو دراورد و داخل ماشین لباسشویه غول پیکر رو به رومون انداخت شلوار جینم و بلوز شنلمو دراوردم و بهش دادم جز یه بادی مشکی دیگه چیزی تنم نبود از جیب شلوار جین یخی پر زارپش پول خورد دراورد و داخل قسمت سکه انداز انداخت و ماشین شروع به شستن کرد نشستم روی صندلی کنار ماشین و مجبورش کردم اونم کنارم بشینه و دست از نگاه کردن بهم برداره سرمو رو سینه برهنه فوق سفیدش گذاشتم زیر لب گفتم مارشمالو ..تک خند مردونه ای کرد و دستمو بین دستای سفیدش گرفت و به لاک ناخن جیگریم زل زد گفتم مین شوگا
هوم؟
تا اخرش فقط من و تو قبول؟
قبول تا ته تهش من و تو
**
لیسا سعی میکرد تن سنگین تهیونگو رو تخت خونشون بندازه و خوب میدونست زیادروی تهیونگ واسه چیه
**
*فلاش بک
صدای داد بابا توی سرم پیچید
چراا اون دفترو دادی به جونگ کوک ؟ پسره ی پررو اومده داستان قهرمان بازی بابابزرگشو برام تعریف میکنه و خنده هیستریکی کرد و داد زد چرااا؟
گفتم چون حقشه ..مال خودش بود ...مجبورم کردی به زور و با هرزه بازی ازش بدزدم ..هیچ ...بغض تو گلوم باعث دورگه شدن صدام شد اشک تو چشمام جمع شد و یاد خنده های یورا افتادم زمانی که باهم میرفتیم کافه یا وقتی تو مدرسه شبانه روزی کابوس میدیدم پیشم میموند و حالمو خوب میکرد ..مادرش که باهام مثل دختر خودش رفتار میکرد منی که نه پدر داشتم نه مادر حالا به خاطر من یه دونه دختر نازنینش رفته بود زیر خاک داد زدم هیچ میدونی من بهترین دوستمو کشتمممم؟؟؟
پوفی کشید و گفت محض رضای خدا لیسا این احساسات احمقانتو بزار کنار
جواب دادم تا یکی بشم مثل تو؟
با چشمای عصبی نگاهشو بهم دوخت و اروم سمتم اومد و دستمو محکم فشرد میتونستم صدای خرد شدن استخوان دستمو بشنوم گفت یه درسی بهت بدم که دیگه واسم حق و ناحق نکنی
چه درسی؟
صدای تهیونگ تو سالن اجتماعات پیچید
تو دلم از اینکه سر رسیده بود خوشحال بودم و از طرفی میترسیدم بلایی سرش بیاد
تهیونگ با شوخ طبعی ادامه داد از اون درسایی که سر کلاس به ما میدی و به بابا زل زد ناگهان لحن و حالت نگاهش تقییر کرد و جدی و خشک گفت یا از اون درسا که لیسا حتی با یاداوریش حالش بهم میخوره؟
بابا نفسشو صدا دار بیرون داد و گفت کیم ته...
هنوز خرفش تموم نشده بود که تهیونگ محکم کوبوندش به دیوار و دست منو از بین دستای کثیفش ازاد کرد اروم پایین کراوات بابا رو گرفت و گفت اگه باز باهاش بدرفتار کنی.. اذیتش کنی...کتکش بزنی ..یا حتی بهش دست بزنی..با هر حرفش کراواتو سفت تر میکشید و رنگ بابا داشت از قرمز به ابی تقییر می کرد
گفتم ته یونگا ..بسه داری میکشیش ..صدام به طور وحشتناکی میلرزید
تهیونگ رو به بابا ادامه داد جوری میکشمت که کسی اصلا نفهمه وجود داشتی و کراواتشو ول کرد و رو بهم لبخندی زد و دست سالممو گرفت و گفت بریم بیب
پایان فلاش بک**
این اولین باری نبود که انقدر از کارای تهیونگ میترسیدم و به کمد دیواری اتاق خواب نگاه کردم و یاد اون شب نحس افتادم
فلاش بک**
صورتم میسوخت ..میدونستم داغون شده ..انقدر با مشتاش محکم به صورتم ضربه زده بود میتونستم مزه شوری خونو تو دهنم حس کنم نفس کشیدن برام سخت شده بود ..اشکام بند نمی اومد دیگه نمیتونستم تحمل کنم دیگه نمیتونستم اینجا بمونم رفتم سمت کوله پشتی قرمزم و زیپشو باز کردم و گوشی و کیف پولمو توش انداختم رفتم سمت کمد و جعبه کوچولو جواهرم که یادگاریای مامانم توش بود برداشتم که چشمم به هودی سبز رنگ تهیونگ افتاد یاد شرطی که هفته پیش بسته بودیم افتادم و باعث شد اشکام دوباره صورتمو بسوزونه
**
یا لالیسا من اون همه لباس بهت دادم چیشدن ؟
مظلوم گفتم انقدر شستمشون بوت از روشون رفته یا لا کیم تهیونگ تاس بنداز شرط ببند خوب من دو دقیقه پیش دار و ندارمو
*پایان فلاش بک
کیم جنی ؟
شوگا گفت کجایی ؟
همینجا پیش تو ..
خنده ای کرد و گفت بریم دیوونه بازی ؟
جواب دادم با کمال میل و دستشو گرفتم و از بار زدیم بیرون بارون میومد دست تو دست هم تو خیابون میدویم و میخندیدیم که بالاخره به لباسشویی رسیدیم و معاشقه عجیب ما شروع شد
ژاکت چرمو و پرهنشو دراورد و داخل ماشین لباسشویه غول پیکر رو به رومون انداخت شلوار جینم و بلوز شنلمو دراوردم و بهش دادم جز یه بادی مشکی دیگه چیزی تنم نبود از جیب شلوار جین یخی پر زارپش پول خورد دراورد و داخل قسمت سکه انداز انداخت و ماشین شروع به شستن کرد نشستم روی صندلی کنار ماشین و مجبورش کردم اونم کنارم بشینه و دست از نگاه کردن بهم برداره سرمو رو سینه برهنه فوق سفیدش گذاشتم زیر لب گفتم مارشمالو ..تک خند مردونه ای کرد و دستمو بین دستای سفیدش گرفت و به لاک ناخن جیگریم زل زد گفتم مین شوگا
هوم؟
تا اخرش فقط من و تو قبول؟
قبول تا ته تهش من و تو
**
لیسا سعی میکرد تن سنگین تهیونگو رو تخت خونشون بندازه و خوب میدونست زیادروی تهیونگ واسه چیه
**
*فلاش بک
صدای داد بابا توی سرم پیچید
چراا اون دفترو دادی به جونگ کوک ؟ پسره ی پررو اومده داستان قهرمان بازی بابابزرگشو برام تعریف میکنه و خنده هیستریکی کرد و داد زد چرااا؟
گفتم چون حقشه ..مال خودش بود ...مجبورم کردی به زور و با هرزه بازی ازش بدزدم ..هیچ ...بغض تو گلوم باعث دورگه شدن صدام شد اشک تو چشمام جمع شد و یاد خنده های یورا افتادم زمانی که باهم میرفتیم کافه یا وقتی تو مدرسه شبانه روزی کابوس میدیدم پیشم میموند و حالمو خوب میکرد ..مادرش که باهام مثل دختر خودش رفتار میکرد منی که نه پدر داشتم نه مادر حالا به خاطر من یه دونه دختر نازنینش رفته بود زیر خاک داد زدم هیچ میدونی من بهترین دوستمو کشتمممم؟؟؟
پوفی کشید و گفت محض رضای خدا لیسا این احساسات احمقانتو بزار کنار
جواب دادم تا یکی بشم مثل تو؟
با چشمای عصبی نگاهشو بهم دوخت و اروم سمتم اومد و دستمو محکم فشرد میتونستم صدای خرد شدن استخوان دستمو بشنوم گفت یه درسی بهت بدم که دیگه واسم حق و ناحق نکنی
چه درسی؟
صدای تهیونگ تو سالن اجتماعات پیچید
تو دلم از اینکه سر رسیده بود خوشحال بودم و از طرفی میترسیدم بلایی سرش بیاد
تهیونگ با شوخ طبعی ادامه داد از اون درسایی که سر کلاس به ما میدی و به بابا زل زد ناگهان لحن و حالت نگاهش تقییر کرد و جدی و خشک گفت یا از اون درسا که لیسا حتی با یاداوریش حالش بهم میخوره؟
بابا نفسشو صدا دار بیرون داد و گفت کیم ته...
هنوز خرفش تموم نشده بود که تهیونگ محکم کوبوندش به دیوار و دست منو از بین دستای کثیفش ازاد کرد اروم پایین کراوات بابا رو گرفت و گفت اگه باز باهاش بدرفتار کنی.. اذیتش کنی...کتکش بزنی ..یا حتی بهش دست بزنی..با هر حرفش کراواتو سفت تر میکشید و رنگ بابا داشت از قرمز به ابی تقییر می کرد
گفتم ته یونگا ..بسه داری میکشیش ..صدام به طور وحشتناکی میلرزید
تهیونگ رو به بابا ادامه داد جوری میکشمت که کسی اصلا نفهمه وجود داشتی و کراواتشو ول کرد و رو بهم لبخندی زد و دست سالممو گرفت و گفت بریم بیب
پایان فلاش بک**
این اولین باری نبود که انقدر از کارای تهیونگ میترسیدم و به کمد دیواری اتاق خواب نگاه کردم و یاد اون شب نحس افتادم
فلاش بک**
صورتم میسوخت ..میدونستم داغون شده ..انقدر با مشتاش محکم به صورتم ضربه زده بود میتونستم مزه شوری خونو تو دهنم حس کنم نفس کشیدن برام سخت شده بود ..اشکام بند نمی اومد دیگه نمیتونستم تحمل کنم دیگه نمیتونستم اینجا بمونم رفتم سمت کوله پشتی قرمزم و زیپشو باز کردم و گوشی و کیف پولمو توش انداختم رفتم سمت کمد و جعبه کوچولو جواهرم که یادگاریای مامانم توش بود برداشتم که چشمم به هودی سبز رنگ تهیونگ افتاد یاد شرطی که هفته پیش بسته بودیم افتادم و باعث شد اشکام دوباره صورتمو بسوزونه
**
یا لالیسا من اون همه لباس بهت دادم چیشدن ؟
مظلوم گفتم انقدر شستمشون بوت از روشون رفته یا لا کیم تهیونگ تاس بنداز شرط ببند خوب من دو دقیقه پیش دار و ندارمو
بهت باختم
شاکی گفتم یاا دار و ندارت سه تا تیشرت دوتا هودی و پنج تا پیرهنه ؟؟
تهیونگ که خنده اش گرفته بود گفت حالا من رو چی شرط ببندم؟
گفتم هرچی که دلت میخواد
تهیونگ تاسارو تو دستش تاب داد و با قیافه توهم و تمرکز کرده تاسارو رو میز انداخت و گفت اوه یس بلاخره با خنده گفتم حالا رو چی شرط بستی؟ گفت روی تو
**
هودی رو برداشتم و تنم کردم شاید امن ترین زرهی که میتونستم تنم کنم بوش کردم بوی عطر تلخ تهیونگی رو میداد که باعث شد دلم به سمتش پر بکشه جعبه رو تو کوله گذاشتم و درشو بستم تمام چیزی که لازم داشتم تا از این جهنم فرار کنم پنجره اتاقو باز کردم به ارتفاع زیر پام نگاه کردم نه خیلی بلند بود نه خیلی کوتاه کوله رو رو دوشم محکم کردم و کمربنده محافظشو بستم اروم پامو رو لبه بالکن گذاشتم از ترس نفسم بند اومده بود اروم لوله وصل به شیروانی رو گرفتمو و پامو از رو لبه بالکن برداشتم با پاهام محکم به لوله چسبیدم و زیر لب میگفتم لالیسا تو احمقی ..خیلی احمقی اروم رفتم پایین باورم نمیشد زنده رسیدم این پایین به محض اینکه تعادلمو حفظ کردم شروع کردم به دویدن که یادم افتاد کفشی پام نیست برام مهم نبود فقط دیگه نمیتونستم اونجا بمونم هر نفسی که میکشیدم به بخار سردی تبدیل میشد کی فکر میکرد این قدر زود پاییز بیاد ... به در خونه تهیونگ رسیدم و زنگو زدم و نفسی تازه کردم ..ده دقیقه گذشت و اون دروباز نکرد ساعت تقریبا ۳صبح بود ..میشد ماهو خوب دید کلاه هودیو رو سرم گذاشتم که تهیونگ با دیدنم وحشت نکنه که در باز شد تهیونگ با بالاتنه برهنه پشت در قایم شده بود و با صدای دورگه خواب الوده گفت شما ؟ گفتم لیسام تهیونگ ..لا لیسا ..تهیونگ درو کامل باز کرد و گفت بیا تو ..چقدر سرده این وقت شب چیشده شما یاد ما افتا...
با دیدن صورتم که دیگه پشت کلاه هیچ هودی قایم نشده بود حرفشو خورد دویدم سمتش و سفت و محکم بدن گرمشو بغل کردم و گفتم دیگه بر نمیگردم ..من دیگه برنمیگردم تهیونگا و بغضم بالاخره شکست تهیونگ متقابلا بغلم کرد و گفت تو دیگه بر نمیگردی نمیذارم برگردی بعد چند دقیقه برام چای درست کرد و شروع به پانسمان صورتم کرد خشم از صورتش میبارید گردنش قرمز شده بود هر وقت اینجوری میش یعنی نزدیکه کنترلشو از دست بده ..لیوان چای رو داد دستم و گفت اینو بخور الان برمیگردم گفتم کجا میری و دنبالش رفتم در کمد دیواری رو باز کردو یه کلت از جعبه کفش دراورد با دیدن اسلحه مورمورم شد و گفتم تو نمیری تهیونگ گفت لیسا برو کنار جیغ کشیدم تهیییوووونگگگ تو هیچچجا نمیرییییییی ..خودم از جیغم تعجب کردم رفتم سمتش و اون جسم نحسو از لای دستاش کشوندم بیرون و بغلش کردم و صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم دیوونه نشو عشق من خوب ؟؟ اشکاش ازارم میداد
**
صدای تهیونگ منو از افکارم کشید بیرون و نگاهمو از اون کمد ترسناک گرفتم تهیونگ گفت لالیسا بغلم کن...
گفت باشه عزیزم و رو تخت دراز کشیدمو بدنشو تو اغوشم جا دادم و اروم گفتم دیگه جامون امنه عشق من
**
وندی به ساختون بلند رو به روش خیره شد اب دهنشو قورت داد و اروم گفت تو میتونی ..منصرفش کنی ..تو میتونی ...و به نقطه تیره ای که بالای پشت بوم ساختمون روی لبش تلو تلو میخورد نگاه میکرد خودشم از انقدر دقت دید تعجب کرده بود ولی مطمئن بود اون پسر پولدار توی فروشگاه الان همون نقطه سیاهه رو به رو شه در ساختمون به صورت خودکار باز و بسته میشد و چراغای لابی روشن بود ولی رفت و امدی توش دیده نمیشد توی اسانسور وقتی وندی دکمه طبقه اخرو زد برای یه لحظه فکر کرد شاید اونقدر پولداره که این مکانو واسه شب خودکشیش اجاره کرده پنجاه وونی تو دستای عرق کرده وندی مچاله شده بود و وندی بعید میدونست که پسر پولدار دیگه دلش بیاد به اون اسکناس دست بزنه که صدای خانم خوش لحنی که خبر از رسیدن وندی به طبقه اخر میداد وندی رو از افکارش کشید بیرون یه در شیشه ای بین پسر پولدار و وندی فاصله بود پسر پولدار تقریبا از باکس ده تایی سوجو هشتاشو خورده بود وندی اروم در شیشه ای رو باز کرد پسر با لحن زاری گفت ..اشکال نداره سوهو ...اشکال نداره و به اشکاش اجازه ریختن داد و هق هقای بلند و دلخراشی سر داد و گفت بیا تمومش کنیم ..بیا بریم قلب وندی مچاله شد و میتونست سنگینی بغض پسر که تازه اسمشو فهمیده بود تو سینه خودش حس کن پسر یا سوهو رفت روی لبه پشت بوم دستاشو از هم باز کرد انقدر اون صحنه زیبا و غمگین بود که خدا میدونست این صحنه وندی رو یاد اخرین رقص قو قبل از مرگش می انداخت بدون هیچ تردیدی درو باز کرد و سمت پسر دوید و بازوشو محکم گرفت و به سمت خودش کشید جفتشون حالا کف پشت بوم پهن شده بودن که پسر نیم خیز شد و به وندی گفت دختر صندوقی ؟ چی میخوای ؟ چرا نمیذاری راحت بمیرم ؟ وندی اسکناس پنجاه وونی رو سمت پسر گرفت و گفت بقیه پولت
**
رزی گوشیشو جواب داد و خدارو شکری گفت و باعث شد خیال جمع راحت شه
رزی گفت وندیا حالا
شاکی گفتم یاا دار و ندارت سه تا تیشرت دوتا هودی و پنج تا پیرهنه ؟؟
تهیونگ که خنده اش گرفته بود گفت حالا من رو چی شرط ببندم؟
گفتم هرچی که دلت میخواد
تهیونگ تاسارو تو دستش تاب داد و با قیافه توهم و تمرکز کرده تاسارو رو میز انداخت و گفت اوه یس بلاخره با خنده گفتم حالا رو چی شرط بستی؟ گفت روی تو
**
هودی رو برداشتم و تنم کردم شاید امن ترین زرهی که میتونستم تنم کنم بوش کردم بوی عطر تلخ تهیونگی رو میداد که باعث شد دلم به سمتش پر بکشه جعبه رو تو کوله گذاشتم و درشو بستم تمام چیزی که لازم داشتم تا از این جهنم فرار کنم پنجره اتاقو باز کردم به ارتفاع زیر پام نگاه کردم نه خیلی بلند بود نه خیلی کوتاه کوله رو رو دوشم محکم کردم و کمربنده محافظشو بستم اروم پامو رو لبه بالکن گذاشتم از ترس نفسم بند اومده بود اروم لوله وصل به شیروانی رو گرفتمو و پامو از رو لبه بالکن برداشتم با پاهام محکم به لوله چسبیدم و زیر لب میگفتم لالیسا تو احمقی ..خیلی احمقی اروم رفتم پایین باورم نمیشد زنده رسیدم این پایین به محض اینکه تعادلمو حفظ کردم شروع کردم به دویدن که یادم افتاد کفشی پام نیست برام مهم نبود فقط دیگه نمیتونستم اونجا بمونم هر نفسی که میکشیدم به بخار سردی تبدیل میشد کی فکر میکرد این قدر زود پاییز بیاد ... به در خونه تهیونگ رسیدم و زنگو زدم و نفسی تازه کردم ..ده دقیقه گذشت و اون دروباز نکرد ساعت تقریبا ۳صبح بود ..میشد ماهو خوب دید کلاه هودیو رو سرم گذاشتم که تهیونگ با دیدنم وحشت نکنه که در باز شد تهیونگ با بالاتنه برهنه پشت در قایم شده بود و با صدای دورگه خواب الوده گفت شما ؟ گفتم لیسام تهیونگ ..لا لیسا ..تهیونگ درو کامل باز کرد و گفت بیا تو ..چقدر سرده این وقت شب چیشده شما یاد ما افتا...
با دیدن صورتم که دیگه پشت کلاه هیچ هودی قایم نشده بود حرفشو خورد دویدم سمتش و سفت و محکم بدن گرمشو بغل کردم و گفتم دیگه بر نمیگردم ..من دیگه برنمیگردم تهیونگا و بغضم بالاخره شکست تهیونگ متقابلا بغلم کرد و گفت تو دیگه بر نمیگردی نمیذارم برگردی بعد چند دقیقه برام چای درست کرد و شروع به پانسمان صورتم کرد خشم از صورتش میبارید گردنش قرمز شده بود هر وقت اینجوری میش یعنی نزدیکه کنترلشو از دست بده ..لیوان چای رو داد دستم و گفت اینو بخور الان برمیگردم گفتم کجا میری و دنبالش رفتم در کمد دیواری رو باز کردو یه کلت از جعبه کفش دراورد با دیدن اسلحه مورمورم شد و گفتم تو نمیری تهیونگ گفت لیسا برو کنار جیغ کشیدم تهیییوووونگگگ تو هیچچجا نمیرییییییی ..خودم از جیغم تعجب کردم رفتم سمتش و اون جسم نحسو از لای دستاش کشوندم بیرون و بغلش کردم و صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم دیوونه نشو عشق من خوب ؟؟ اشکاش ازارم میداد
**
صدای تهیونگ منو از افکارم کشید بیرون و نگاهمو از اون کمد ترسناک گرفتم تهیونگ گفت لالیسا بغلم کن...
گفت باشه عزیزم و رو تخت دراز کشیدمو بدنشو تو اغوشم جا دادم و اروم گفتم دیگه جامون امنه عشق من
**
وندی به ساختون بلند رو به روش خیره شد اب دهنشو قورت داد و اروم گفت تو میتونی ..منصرفش کنی ..تو میتونی ...و به نقطه تیره ای که بالای پشت بوم ساختمون روی لبش تلو تلو میخورد نگاه میکرد خودشم از انقدر دقت دید تعجب کرده بود ولی مطمئن بود اون پسر پولدار توی فروشگاه الان همون نقطه سیاهه رو به رو شه در ساختمون به صورت خودکار باز و بسته میشد و چراغای لابی روشن بود ولی رفت و امدی توش دیده نمیشد توی اسانسور وقتی وندی دکمه طبقه اخرو زد برای یه لحظه فکر کرد شاید اونقدر پولداره که این مکانو واسه شب خودکشیش اجاره کرده پنجاه وونی تو دستای عرق کرده وندی مچاله شده بود و وندی بعید میدونست که پسر پولدار دیگه دلش بیاد به اون اسکناس دست بزنه که صدای خانم خوش لحنی که خبر از رسیدن وندی به طبقه اخر میداد وندی رو از افکارش کشید بیرون یه در شیشه ای بین پسر پولدار و وندی فاصله بود پسر پولدار تقریبا از باکس ده تایی سوجو هشتاشو خورده بود وندی اروم در شیشه ای رو باز کرد پسر با لحن زاری گفت ..اشکال نداره سوهو ...اشکال نداره و به اشکاش اجازه ریختن داد و هق هقای بلند و دلخراشی سر داد و گفت بیا تمومش کنیم ..بیا بریم قلب وندی مچاله شد و میتونست سنگینی بغض پسر که تازه اسمشو فهمیده بود تو سینه خودش حس کن پسر یا سوهو رفت روی لبه پشت بوم دستاشو از هم باز کرد انقدر اون صحنه زیبا و غمگین بود که خدا میدونست این صحنه وندی رو یاد اخرین رقص قو قبل از مرگش می انداخت بدون هیچ تردیدی درو باز کرد و سمت پسر دوید و بازوشو محکم گرفت و به سمت خودش کشید جفتشون حالا کف پشت بوم پهن شده بودن که پسر نیم خیز شد و به وندی گفت دختر صندوقی ؟ چی میخوای ؟ چرا نمیذاری راحت بمیرم ؟ وندی اسکناس پنجاه وونی رو سمت پسر گرفت و گفت بقیه پولت
**
رزی گوشیشو جواب داد و خدارو شکری گفت و باعث شد خیال جمع راحت شه
رزی گفت وندیا حالا
رزی توی سرشو به پنجره ماشین تکیه داده بود یاد اولین باری که چانیول رو دیده بود افتاد که مثل سوپرمن کیفشو از کیف قاپ کنار پاساژ پس گرفت و اولین بار که به کافه دعوتش کرد و ازش خواست باهاش قرار بذاره و حتی وقتایی که از دست هم عصبانی بودن یا حتی اولین بوسشون
فلاش بک**
رزی به لامپای ابی مهتابی که به نرمی میتابیدن خیره بود پاشو به ارومی تو اب ولرم استخر تکون میداد و منتظر بود چانیول برسه چانیول که حالا عادت کرده بود لویی صداش کنه قرار سومشونو تو استخر خصوصی دوستش گذاشته بود ولی رزی از اینکه امشب ممکنه چه اتفاقی بین اون و لویی بیافته نگران بود اروم از جاش بلند شد تا لیز نخوره و برای صدمین با خودشو تو یکی از اینه های قدی مجلل و تزیینی استخر چک کرد لباس شنای دوتکه مشکی که رزی رو تکه دوم شلوارک جینشو پوشیده بود و حتی فکر دراوردنش باعث میشد سرخ بشه موهاشو بالای سرش جمع کرده بود و بر خلاف روزای دیگه میکاپ نکرده بود دستی رو کمر باریک و شکم تختش کشید و نفسشو با استرس بیرون داد که صدای چانیول اونو دوباره از افکارش به استخر برگردوند لویی بلوز نازک سفید استین کوتاه همراه با یه شلوارک ساده پوشیده بود
چانیول گفت بهت با خودت خوش میگذره ؟ رزی که هنوز دستاش روی عضله های شکمش بود با خجالت رو برگردوند و خودشو جمع و جور کرد و همینکار باعث شد چانیول بخنده ...دوباره چالای لعنتیش معلوم شدن
موهای نقره ای مدل داره فوق زیباش زیر نور ابی مهتابی شب نما به نظر میرسیدن هفته پیش لویی طی یک انقلاب موهای مشکی فرفریشو به این شاهکار نقره ای تغییر داده بود بعد از چند دقیقه پای جفتشون تو اب بود و داشتن از شراب قرمز فوق گرون دوست لویی میخوردن لویی با اب و تاب از سفر کوه دیروزش تعریف میکرد و رزی در سکوت بهش گوش میداد که چانیول گف اصلا گوش میدی رزان؟
رزی سری به نشونه مثبت تکون داد و گفت اره اره..
لویی گفت ولی مثله اینکه برات جالب نیست
بازم کوه یخ درون رزی فعال شده بود و صورت پوکرش تو ذوق عشقش زده بود چانی قلوپی از شرابش خورد گفت گاهی وقتا فکر میکنم واقعا از یخی رزی کمی رنجید ولی بالاخره بلند شد لویی گفت کجا میری ببخش بابا شوخی...رزی شورت جینشو دراورد و داخل اب رفت و کمی شنا کرد میتونست صورت مسخ شده چانیولو ببینه اروم درست مثل یه پری دریایی که سمت پرنسش شنا میکنه سمت پرنس ارزوهاش رفت و دستشو به لبه موزاییک استخر تکیه داد و چونشو روی دستش گذاشت و گفت من حتی از یخ نه اصلا از سنکم باشم بازم دیوانه واررر عاشقتم و دستای نمدارشو توی موهای لویی فرو برد و اونو به جلو هدایت کرد و کام عمیقی از لبهاش گرفت پیشونی و بینیش مماس صورت چانی بود بود رزی اروم لب زد دفعه اخرت باشه از این شوخیای بیمزه باهام میکنیا چانی هومی از سر تعجب گفت که رزی محکم اونو تو اب کشید
پایان فلاش بک**
از زمین به رزی
صدای چانی اونو به ماشین برگردوند
به دست لویی خیره موند و گفت ما فردا کلاس پیانو رو ادامه میدیم لوییا اوکی ؟
چانی رنجیده خاطر گفت نه من نمیتونم
چرا میتونی دفعه قبل که مجبورت کردم پشت پیانو بشینی یه جوری رفتار کردی انگار میخوام سرتو ببرم نمیتونم راحت ازش بگذرم چانی اصلا رفتارت نرمال نبود و منم میخوام تو بهتر بشی ...
چانی برای لحظه ای خوشحال بود که رزی مثل روزای اول ازش فرار نمیکنه ..هنوز وقتی یاد حرف رزی میافتاد که بهش گفته بود شومه و همه عزیزاشو میکشه قلبش مچاله میشد ولی الان از نشستن پشت پیانو هم ترسیده بود که رزی گفت باهم درستش میکنیم و دست ازاد لویی رو گرفت وشروع به خوندن کرد و ماشین تو سکوت فوق العاده شیرین فرو رفت انگار حتی موتور خراب ماشینم در برابر شیرینی صدای رزی که واسه عشقش میخود تسلیم شده بود
****
شوگا مثل همیشه یه لاته سفارش داد
و جنی هم یه میلک شیک وانیلی سفارش داد و بعد مشغول چک کردن گوشیش شد ..موهاشو پشت گوشش فرستاد هر هرحرکت از نظر شوگا پر از عشوهو ناز بود مخصوصا وقتی که جنی روشو سمت اون بر گردوند و لبخند ملوسی زد درست مثل گربه های اشرافی دیگه نیازی به لاته نداشت گرم شده بود شوگا گفت همیشه همینو میخواستم
جنی پررسید چیو؟
اینکه یکی مثل خودم پیدا کنم سرد ..از جنس یخ
جنی کمی اخم کرد که نشون از ناراحتیش میداد
شوگا ادامه داد ولی از درون ذوبم کنه
جنی با همون عشوه همیشگی لبخندی زد و گفت الان گرمته ؟
شوگا نه دارم میسوزم بیبی
@LOVE_Fiction 🎻
#hj 🍷
فلاش بک**
رزی به لامپای ابی مهتابی که به نرمی میتابیدن خیره بود پاشو به ارومی تو اب ولرم استخر تکون میداد و منتظر بود چانیول برسه چانیول که حالا عادت کرده بود لویی صداش کنه قرار سومشونو تو استخر خصوصی دوستش گذاشته بود ولی رزی از اینکه امشب ممکنه چه اتفاقی بین اون و لویی بیافته نگران بود اروم از جاش بلند شد تا لیز نخوره و برای صدمین با خودشو تو یکی از اینه های قدی مجلل و تزیینی استخر چک کرد لباس شنای دوتکه مشکی که رزی رو تکه دوم شلوارک جینشو پوشیده بود و حتی فکر دراوردنش باعث میشد سرخ بشه موهاشو بالای سرش جمع کرده بود و بر خلاف روزای دیگه میکاپ نکرده بود دستی رو کمر باریک و شکم تختش کشید و نفسشو با استرس بیرون داد که صدای چانیول اونو دوباره از افکارش به استخر برگردوند لویی بلوز نازک سفید استین کوتاه همراه با یه شلوارک ساده پوشیده بود
چانیول گفت بهت با خودت خوش میگذره ؟ رزی که هنوز دستاش روی عضله های شکمش بود با خجالت رو برگردوند و خودشو جمع و جور کرد و همینکار باعث شد چانیول بخنده ...دوباره چالای لعنتیش معلوم شدن
موهای نقره ای مدل داره فوق زیباش زیر نور ابی مهتابی شب نما به نظر میرسیدن هفته پیش لویی طی یک انقلاب موهای مشکی فرفریشو به این شاهکار نقره ای تغییر داده بود بعد از چند دقیقه پای جفتشون تو اب بود و داشتن از شراب قرمز فوق گرون دوست لویی میخوردن لویی با اب و تاب از سفر کوه دیروزش تعریف میکرد و رزی در سکوت بهش گوش میداد که چانیول گف اصلا گوش میدی رزان؟
رزی سری به نشونه مثبت تکون داد و گفت اره اره..
لویی گفت ولی مثله اینکه برات جالب نیست
بازم کوه یخ درون رزی فعال شده بود و صورت پوکرش تو ذوق عشقش زده بود چانی قلوپی از شرابش خورد گفت گاهی وقتا فکر میکنم واقعا از یخی رزی کمی رنجید ولی بالاخره بلند شد لویی گفت کجا میری ببخش بابا شوخی...رزی شورت جینشو دراورد و داخل اب رفت و کمی شنا کرد میتونست صورت مسخ شده چانیولو ببینه اروم درست مثل یه پری دریایی که سمت پرنسش شنا میکنه سمت پرنس ارزوهاش رفت و دستشو به لبه موزاییک استخر تکیه داد و چونشو روی دستش گذاشت و گفت من حتی از یخ نه اصلا از سنکم باشم بازم دیوانه واررر عاشقتم و دستای نمدارشو توی موهای لویی فرو برد و اونو به جلو هدایت کرد و کام عمیقی از لبهاش گرفت پیشونی و بینیش مماس صورت چانی بود بود رزی اروم لب زد دفعه اخرت باشه از این شوخیای بیمزه باهام میکنیا چانی هومی از سر تعجب گفت که رزی محکم اونو تو اب کشید
پایان فلاش بک**
از زمین به رزی
صدای چانی اونو به ماشین برگردوند
به دست لویی خیره موند و گفت ما فردا کلاس پیانو رو ادامه میدیم لوییا اوکی ؟
چانی رنجیده خاطر گفت نه من نمیتونم
چرا میتونی دفعه قبل که مجبورت کردم پشت پیانو بشینی یه جوری رفتار کردی انگار میخوام سرتو ببرم نمیتونم راحت ازش بگذرم چانی اصلا رفتارت نرمال نبود و منم میخوام تو بهتر بشی ...
چانی برای لحظه ای خوشحال بود که رزی مثل روزای اول ازش فرار نمیکنه ..هنوز وقتی یاد حرف رزی میافتاد که بهش گفته بود شومه و همه عزیزاشو میکشه قلبش مچاله میشد ولی الان از نشستن پشت پیانو هم ترسیده بود که رزی گفت باهم درستش میکنیم و دست ازاد لویی رو گرفت وشروع به خوندن کرد و ماشین تو سکوت فوق العاده شیرین فرو رفت انگار حتی موتور خراب ماشینم در برابر شیرینی صدای رزی که واسه عشقش میخود تسلیم شده بود
****
شوگا مثل همیشه یه لاته سفارش داد
و جنی هم یه میلک شیک وانیلی سفارش داد و بعد مشغول چک کردن گوشیش شد ..موهاشو پشت گوشش فرستاد هر هرحرکت از نظر شوگا پر از عشوهو ناز بود مخصوصا وقتی که جنی روشو سمت اون بر گردوند و لبخند ملوسی زد درست مثل گربه های اشرافی دیگه نیازی به لاته نداشت گرم شده بود شوگا گفت همیشه همینو میخواستم
جنی پررسید چیو؟
اینکه یکی مثل خودم پیدا کنم سرد ..از جنس یخ
جنی کمی اخم کرد که نشون از ناراحتیش میداد
شوگا ادامه داد ولی از درون ذوبم کنه
جنی با همون عشوه همیشگی لبخندی زد و گفت الان گرمته ؟
شوگا نه دارم میسوزم بیبی
@LOVE_Fiction 🎻
#hj 🍷
فصل دوم✨🌈
Our story started from university❣
#داستان_ما_از_دانشگاه_شروع_شد
ژانر:معمایی_اکشن_هیجانی_درام
نویسنده:@DreamGirl_SASI
کاراکترها :هانا، اکسو، سونوشیده، بی تی اس و.....
🌺 #SASI
〰〰📌💎📎 〰〰
Our story started from university❣
#داستان_ما_از_دانشگاه_شروع_شد
ژانر:معمایی_اکشن_هیجانی_درام
نویسنده:@DreamGirl_SASI
کاراکترها :هانا، اکسو، سونوشیده، بی تی اس و.....
🌺 #SASI
〰〰📌💎📎 〰〰
با خستگی خودشو به تخت رسوند و روش ولو شد
لب تاپشو روشن کرد و فایل اصلاح شده نقشرو برای رییس لی فرستاد
چند دقیقه بعد رییس لی تاییدش کرد و توی ایمیل گفته بود که فردا میرن نیویورک و دو روز اونجا میمونن تا شروع مسابقه و بعد بلافاصله برمیگردن
هانا برای بقیه بچه هام پیام گذاشت و بعد از چک کردن ساعت که عدد 10 و نشون میداد شماره اوپاشو گرفت
+:سلام هانا
_:سلام اوپا
+:حالت خوبه؟ مشکلی پیش اومده؟
_:انی چیزی نیس اوپا فقط میخواستم بهت خبر بدم فردا میرم نيويورک برای ارائه پروژم و فکر کنم یه دو روزی نباشم
+:اوه واقعا؟.. این که خیلی بده هانا تو تازه برگشته بودی...
هانا لبخندی به لحن ناراحت اوپاش زد
_:ارا جونسو اوپا ولی چیکار کنم مجبورم... قول میدم وقتی برگشتم دو روز به کل در اختیارت باشم
جونسو خندید و گفت
+:باشه وروجک... چند روز دیگه میبینمت
_:مراقب خودت باش اوپا فعلا
با قطع کردن گوشیش به یاد جی ان افتاد اما میدونست الان دیر وقته پس سعی کرد یادش بمونه فردا قبل از رفتن حتما به دیدنش بره
.................
نگاهی به ساعتش کرد و وارد فرودگاه شد
سر راه یه سر به دیدن جی ان رفته بود و اونیش کلی به خاطر اینکه نتونست زیاد پیشش بمونه سرزنشش کرد
با زنگ خوردن موبایلش به خودش اومد و سریع تماسو وصل کرد
_:کریس:کجایی هانا چند دیقه دیگه پروازمونه
+:سلام کریس... دارم میام شما دقیقا کجایید؟
_:ما کنار اون تابلو بزرگه ایستادیم
هانا نگاهی به دور و بر کرد
+:اوه دیدمتون... اومدم
لب تاپشو روشن کرد و فایل اصلاح شده نقشرو برای رییس لی فرستاد
چند دقیقه بعد رییس لی تاییدش کرد و توی ایمیل گفته بود که فردا میرن نیویورک و دو روز اونجا میمونن تا شروع مسابقه و بعد بلافاصله برمیگردن
هانا برای بقیه بچه هام پیام گذاشت و بعد از چک کردن ساعت که عدد 10 و نشون میداد شماره اوپاشو گرفت
+:سلام هانا
_:سلام اوپا
+:حالت خوبه؟ مشکلی پیش اومده؟
_:انی چیزی نیس اوپا فقط میخواستم بهت خبر بدم فردا میرم نيويورک برای ارائه پروژم و فکر کنم یه دو روزی نباشم
+:اوه واقعا؟.. این که خیلی بده هانا تو تازه برگشته بودی...
هانا لبخندی به لحن ناراحت اوپاش زد
_:ارا جونسو اوپا ولی چیکار کنم مجبورم... قول میدم وقتی برگشتم دو روز به کل در اختیارت باشم
جونسو خندید و گفت
+:باشه وروجک... چند روز دیگه میبینمت
_:مراقب خودت باش اوپا فعلا
با قطع کردن گوشیش به یاد جی ان افتاد اما میدونست الان دیر وقته پس سعی کرد یادش بمونه فردا قبل از رفتن حتما به دیدنش بره
.................
نگاهی به ساعتش کرد و وارد فرودگاه شد
سر راه یه سر به دیدن جی ان رفته بود و اونیش کلی به خاطر اینکه نتونست زیاد پیشش بمونه سرزنشش کرد
با زنگ خوردن موبایلش به خودش اومد و سریع تماسو وصل کرد
_:کریس:کجایی هانا چند دیقه دیگه پروازمونه
+:سلام کریس... دارم میام شما دقیقا کجایید؟
_:ما کنار اون تابلو بزرگه ایستادیم
هانا نگاهی به دور و بر کرد
+:اوه دیدمتون... اومدم
تماسو قطع کردو سرعت قدماشو بیشتر کرد
با رسیدن به جمعشون نفس نفس زد
_:س..ل..سلا..م
تهیون نگران نگاهش کرد و بعد از بیرون کشیدن دستش از دست بک در بطری ابشو باز کردو سمت هانا گرفت
_:یکم بخور حالت جا بیاد
هانل تشکری کرد و بعد از خوردن جرعه ای بهش پس داد
با صدایی که شماره پروازشونو اعلام میکرد همه به سمت گیت راه افتادن
هانا از تو کیفش پاسپورت و بلیطشو بیرون کشید
رییس لی مجبور شده بود دیشب به نیویورک بره تا هتل و چیزای دیگرو برای تیمش فراهم کنه برای همین استاد چوییو همراه بچه ها فرستاده بود
بعد از چک شدن بلیط و پاسپورتاشون از ساختمون بیرون زدن و ونی اونارو تا نزدیکیه هواپیما برد
پشت هم از پله ها بالا رفتن و با کمک مهماندارا صندلیاشونو پیدا کردن و تهیون کلی سوهورو التماس کرد تا جاشو باهاش عوض کنه تا اون بتونه کناره بک بشینه و بعد از چند دقیقه سوهو تصمیم گرفت دست از اذیت کردنشون برداره و انجامش بده
با نشستن رو صندلی تهیون و دیدن تیفانی لبخندی زد.. مث اینکه سرنوشت قرار بود همش اونارو کنار هم قرار بده
بکهیون نگاهی به اخم کمرنگ تهیون انداخت و خندید و دستشو گرفت
کمی فشرد و زیر گوشش زمزمه کرد
_:از دستش ناراحت نشو... فقط یه شوخی بود
تهیون بهش نگاه کرد و لبخند محوی زد
_:ناراحت نیستم.. فقط یکم استرس دارم
حالا نوبت بک بود که متعجب اخم کنه
_:بخاطر پروژه؟
گونه های تهیونگ کمی صورتی شد و سرشو به نشونه نه تکون داد
_:انی مسئله پروژه نیس... فقط... این اولین مسافرتمون بعد از اعترافمونه و....
بک تکخندی زد و گونه ی رنگ گرفتشو نوازش کرد
_:در واقع نمیشه گفت مسافرته عاشقانه یا دو نفره چون داریم برای کار میریم ولی خب اره.. این اولین مسافرتمون محسوب میشه... و من تموم سعیمو میکنم که برات به یاد موندی باشه
تهیون خندید و سرشو رو شونش گذاشت
هانا سمت کریس چرخید که دوباره کنار هم افتاده بودن
میدونست چند دقیقه دیگه هواپیما تیک اف میکنه پس سعی کرد حواس خودشو پرت کنه چون نمیتونست قرص بخوره و بخوابه
_:نسخه ی کپیم اوردی؟
کریس که داشت تند تند قبل از تذکر مهماندارا برای خاموش کردن گوشیشون کاری انجام میداد سری به نشونه تایید تکون داد
_:اره.. تو لپ تاپمه.. نترس کسی بهش نزدیکم نشده... قرار نیست کسی طرحمونو بدزده
هانا با چشمای گرد به نیم رخش زل زد
کریس چجوری متوجه شده بود هانا از چی میترسه و حتی به چی فکر میکنه؟
_:اونجوری نگام نکن.. تو دختر پیچیده ای نیستی
اخمای هانا تو هم رفت
_:ببخشید؟
کریس که کارش تموم شده بود بعد از خاموش کردن تلفن همراهش و چپوندنش تو جیب.. به هانا نگاه کرد و جوابشو داد
_:تظاهر میکنی دختر پیچیده ای هستی که کسی نمیتونه احساساتشو متوجه بشه اما.. وقتی بهت نزدیک شدم فهمیدم اینا همش یه نقاب فیک رو صورتته.... خوندن احساسات و افکارت راحت تر از چیزیه که فکر میکنی... البته شاید به این خاطر باشه که من بیشتر از چیزای دیگه به این دوتا تو ادمای مختلف توجه میکنم
خودشم میدونست که میخواست بگه به تو توجه بیشتری دارم تا بقیه اما نمیتونست... نه تا وقتی حس نمیکرد اون دخترم احساسی بهش داره
اون قبلا یه بار ضربه خورده بود.. حاضر نبود یه بار دیگه این ریسکو بکنه
هانا سرشو برگردوند و از پنجره به بیرون خیره شد
پوزخندی زد و صدای ارومش تو گوش کریس پیچید
_:تو هیچی از من نمیدونی کریس... شاید فکر کنی میدونی ولی در واقع سر سوزنی منو نمیشناسی... شاید فکر کنی من ادم پیچیده ای نیستم اما اینم در نظر بگیر که شاید همین احساسا و فکرایی که برات حدس زدنشون اسونه.. یه ماسک دیگه برای پوشوندن درونمه
_:چرا سعی میکنی پیچیده باشی؟ از اینکه دیگران تو بی خبری باشن و تو تنها کسی باشی که میدونه لذت میبری؟
نگاهشو به چشمای کنجکاو و سرد کریس داد و تلخندی زد
_:من هر کاری برای محافظت از اطرافیانم انجام میدم حتی اگه مخفی کردن گذشته و شخصیت واقعیم باشه
کریس کلافه نگاهشو ازش گرفت
چرا هانا فقط یه دختر معمولی با منطق و رفتار معمولی نبود؟ مگه چه اتفاقایی براش افتاده بود که اونو انقدر تلخ کرده بود؟ انقدر منزوی؟
اره کریس فکر میکرد اون منزویه.. درسته اون دوستای زیادی داشت و ادمه اجتماعی به نظر میرسید ولی کریس خوب میدونست که هانای واقعی در واقع یه دختر بچه مظلوم و بی پناهه که سعی میکنه با زدن نقابای مختلف به بقیه ثابت کنه ضعیف نیست.. که از پس محافظت از خودش و دیگران بر میاد... و اجازه ورود هیچ پسریو به حریمش نمیداد... نه برای اینکه فقط کنارش باشن یا باهاش قرار بذارن بلکه مراقبش باشن و بهش عشق بدن
با رسیدن به جمعشون نفس نفس زد
_:س..ل..سلا..م
تهیون نگران نگاهش کرد و بعد از بیرون کشیدن دستش از دست بک در بطری ابشو باز کردو سمت هانا گرفت
_:یکم بخور حالت جا بیاد
هانل تشکری کرد و بعد از خوردن جرعه ای بهش پس داد
با صدایی که شماره پروازشونو اعلام میکرد همه به سمت گیت راه افتادن
هانا از تو کیفش پاسپورت و بلیطشو بیرون کشید
رییس لی مجبور شده بود دیشب به نیویورک بره تا هتل و چیزای دیگرو برای تیمش فراهم کنه برای همین استاد چوییو همراه بچه ها فرستاده بود
بعد از چک شدن بلیط و پاسپورتاشون از ساختمون بیرون زدن و ونی اونارو تا نزدیکیه هواپیما برد
پشت هم از پله ها بالا رفتن و با کمک مهماندارا صندلیاشونو پیدا کردن و تهیون کلی سوهورو التماس کرد تا جاشو باهاش عوض کنه تا اون بتونه کناره بک بشینه و بعد از چند دقیقه سوهو تصمیم گرفت دست از اذیت کردنشون برداره و انجامش بده
با نشستن رو صندلی تهیون و دیدن تیفانی لبخندی زد.. مث اینکه سرنوشت قرار بود همش اونارو کنار هم قرار بده
بکهیون نگاهی به اخم کمرنگ تهیون انداخت و خندید و دستشو گرفت
کمی فشرد و زیر گوشش زمزمه کرد
_:از دستش ناراحت نشو... فقط یه شوخی بود
تهیون بهش نگاه کرد و لبخند محوی زد
_:ناراحت نیستم.. فقط یکم استرس دارم
حالا نوبت بک بود که متعجب اخم کنه
_:بخاطر پروژه؟
گونه های تهیونگ کمی صورتی شد و سرشو به نشونه نه تکون داد
_:انی مسئله پروژه نیس... فقط... این اولین مسافرتمون بعد از اعترافمونه و....
بک تکخندی زد و گونه ی رنگ گرفتشو نوازش کرد
_:در واقع نمیشه گفت مسافرته عاشقانه یا دو نفره چون داریم برای کار میریم ولی خب اره.. این اولین مسافرتمون محسوب میشه... و من تموم سعیمو میکنم که برات به یاد موندی باشه
تهیون خندید و سرشو رو شونش گذاشت
هانا سمت کریس چرخید که دوباره کنار هم افتاده بودن
میدونست چند دقیقه دیگه هواپیما تیک اف میکنه پس سعی کرد حواس خودشو پرت کنه چون نمیتونست قرص بخوره و بخوابه
_:نسخه ی کپیم اوردی؟
کریس که داشت تند تند قبل از تذکر مهماندارا برای خاموش کردن گوشیشون کاری انجام میداد سری به نشونه تایید تکون داد
_:اره.. تو لپ تاپمه.. نترس کسی بهش نزدیکم نشده... قرار نیست کسی طرحمونو بدزده
هانا با چشمای گرد به نیم رخش زل زد
کریس چجوری متوجه شده بود هانا از چی میترسه و حتی به چی فکر میکنه؟
_:اونجوری نگام نکن.. تو دختر پیچیده ای نیستی
اخمای هانا تو هم رفت
_:ببخشید؟
کریس که کارش تموم شده بود بعد از خاموش کردن تلفن همراهش و چپوندنش تو جیب.. به هانا نگاه کرد و جوابشو داد
_:تظاهر میکنی دختر پیچیده ای هستی که کسی نمیتونه احساساتشو متوجه بشه اما.. وقتی بهت نزدیک شدم فهمیدم اینا همش یه نقاب فیک رو صورتته.... خوندن احساسات و افکارت راحت تر از چیزیه که فکر میکنی... البته شاید به این خاطر باشه که من بیشتر از چیزای دیگه به این دوتا تو ادمای مختلف توجه میکنم
خودشم میدونست که میخواست بگه به تو توجه بیشتری دارم تا بقیه اما نمیتونست... نه تا وقتی حس نمیکرد اون دخترم احساسی بهش داره
اون قبلا یه بار ضربه خورده بود.. حاضر نبود یه بار دیگه این ریسکو بکنه
هانا سرشو برگردوند و از پنجره به بیرون خیره شد
پوزخندی زد و صدای ارومش تو گوش کریس پیچید
_:تو هیچی از من نمیدونی کریس... شاید فکر کنی میدونی ولی در واقع سر سوزنی منو نمیشناسی... شاید فکر کنی من ادم پیچیده ای نیستم اما اینم در نظر بگیر که شاید همین احساسا و فکرایی که برات حدس زدنشون اسونه.. یه ماسک دیگه برای پوشوندن درونمه
_:چرا سعی میکنی پیچیده باشی؟ از اینکه دیگران تو بی خبری باشن و تو تنها کسی باشی که میدونه لذت میبری؟
نگاهشو به چشمای کنجکاو و سرد کریس داد و تلخندی زد
_:من هر کاری برای محافظت از اطرافیانم انجام میدم حتی اگه مخفی کردن گذشته و شخصیت واقعیم باشه
کریس کلافه نگاهشو ازش گرفت
چرا هانا فقط یه دختر معمولی با منطق و رفتار معمولی نبود؟ مگه چه اتفاقایی براش افتاده بود که اونو انقدر تلخ کرده بود؟ انقدر منزوی؟
اره کریس فکر میکرد اون منزویه.. درسته اون دوستای زیادی داشت و ادمه اجتماعی به نظر میرسید ولی کریس خوب میدونست که هانای واقعی در واقع یه دختر بچه مظلوم و بی پناهه که سعی میکنه با زدن نقابای مختلف به بقیه ثابت کنه ضعیف نیست.. که از پس محافظت از خودش و دیگران بر میاد... و اجازه ورود هیچ پسریو به حریمش نمیداد... نه برای اینکه فقط کنارش باشن یا باهاش قرار بذارن بلکه مراقبش باشن و بهش عشق بدن
چند ساعت بعدی انقدر غرق افکارش بود که متوجه گذشت زمان نشه
نشستن هواپیما باعث شد کمی استرسش نسبت به قبل کمتر بشه
خیلی سریع بچه ها بعد از برداشتن ساکای کوچیکشون از هواپیما پیاده شدن
وارد فرودگاه شدن و برای تحویل گرفتن چمدوناشون به سمتی قدم برداشتن
وقتی همگی چمدوناشونو تحویل گرفتن.. خانم چویی جلوتر از بقیه راه افتاد و طبق گفته های رییس لی چند تا ون جلوی فرودگاه منتظرشون بود
سوار شدن و ماشینا سمت هتل روندن
مین یونگ نگاهی به هانا که کنارش نشسته و تو فکر بود انداخت
دستشو نوازش وار به رونش کشید و اروم زمزمه کرد
_:هانا؟ حالت خوبه؟
دختر سمتش برگشت و بعد از گرفتن دستش و فشار ارومی که بهش داد جواب داد
_:چیزی نیس مین یونگا.. فقط یکم فکرم مشغوله پروژه اس
+:نگران نباش همه چی خوب پیش میره
سرشو به نشونه تایید تکون داد و بدون رها کردن دست مین یونگ به بیرون خیره شد
رسیدن به هتل و بعد از دست گرفتن چمدوناشون وارد شدن
استاد چویی همراه چان ووک و کریس برای گرفتن اتاقاشون طبق توصیه های اقای لی رفتن سمت پذیرش
با ویبره گوشیش نگاهشو از اونا گرفت و بدون چک کردن شماره جواب داد
_:هانا
اهی کشید و لبخند محوی زد
از بچه ها کمی فاصله گرفت
+:تهیونگ..
_:رسیدی؟همه چی مرتبه؟
+:اره.. همه چی خوبه... خبری نشد؟
_:مارکو گذاشتم مراقبشون باشه.. هر چی بشه بهم میگه
+:اطلاعات چی؟ هنوز فرد مورد اعتمادتو پیدا نکردی؟
نشستن هواپیما باعث شد کمی استرسش نسبت به قبل کمتر بشه
خیلی سریع بچه ها بعد از برداشتن ساکای کوچیکشون از هواپیما پیاده شدن
وارد فرودگاه شدن و برای تحویل گرفتن چمدوناشون به سمتی قدم برداشتن
وقتی همگی چمدوناشونو تحویل گرفتن.. خانم چویی جلوتر از بقیه راه افتاد و طبق گفته های رییس لی چند تا ون جلوی فرودگاه منتظرشون بود
سوار شدن و ماشینا سمت هتل روندن
مین یونگ نگاهی به هانا که کنارش نشسته و تو فکر بود انداخت
دستشو نوازش وار به رونش کشید و اروم زمزمه کرد
_:هانا؟ حالت خوبه؟
دختر سمتش برگشت و بعد از گرفتن دستش و فشار ارومی که بهش داد جواب داد
_:چیزی نیس مین یونگا.. فقط یکم فکرم مشغوله پروژه اس
+:نگران نباش همه چی خوب پیش میره
سرشو به نشونه تایید تکون داد و بدون رها کردن دست مین یونگ به بیرون خیره شد
رسیدن به هتل و بعد از دست گرفتن چمدوناشون وارد شدن
استاد چویی همراه چان ووک و کریس برای گرفتن اتاقاشون طبق توصیه های اقای لی رفتن سمت پذیرش
با ویبره گوشیش نگاهشو از اونا گرفت و بدون چک کردن شماره جواب داد
_:هانا
اهی کشید و لبخند محوی زد
از بچه ها کمی فاصله گرفت
+:تهیونگ..
_:رسیدی؟همه چی مرتبه؟
+:اره.. همه چی خوبه... خبری نشد؟
_:مارکو گذاشتم مراقبشون باشه.. هر چی بشه بهم میگه
+:اطلاعات چی؟ هنوز فرد مورد اعتمادتو پیدا نکردی؟
_:این افسرای لعنتی.. گذشته هر کدومشونو که میگیریم امکان نداره به سازمان ختم نشه... دیگه دارم کلافه میشم.. الان دو سال شده.. همین که تا الان زنده موندم جای تعجب داره... اون سازمان فاکی هنوز یکی دیگه از اعضای حلقرو داره و میدونم شوگا از وانگ باهوش تره... اگه اونو بفرستن دنبالم فکر نکنم بتونم بیشتر از این دووم بیارم
اخمای هانا تو هم گره خورد و نفس عمیقی کشید
+:ناامید نشو ته هنوز وقت داری الان جین و نامجونم داری پس سعیتو بیشتر کن.. مطمئنم میتونی یه افسر قابل اعتماد برای اون اطلاعات پیدا کنی
صدای اهی که کشید به گوش هانا رسید و چشماشو با درموندگی بست
_:باید برم هانا
+:باشه
_:یادت نره چیا بهت گفتم... اسلحه هات همراهتن؟
+:اره
_:خوبه.. مراقب خودت باش.. وقتی برگردی باید یه بار برای همیشه قضیه یون ووکو حل کنیم
+:خودتم میدونی به همین اسونی نیس ته
_:من نگفتم اسونه پرنسس.... صدمه نبین.. به زودی میبینمت
+:مواظب باش تهیونگ... اسیب دیدنت اخرین چیزیه دلم میخواد بشنوم.... دوست دارم شوالیه
_:منم... بای
برگشت سمت بچه ها که در حال تحویل گرفتن کارتای اتاقشون بودن
هانا با جسیکا و تیفانی هم اتاقی شد و بعد از گرفتن کارتاشون همه به سمت اسانسور رفتن
توی دو تا اسانسور به سمت طبقه ی مورد نظرشون رفتن و با رسیدن به اتاق با کارت وارد شدن
اتاقاشون نسبتا بزرگ بود و سه تا تخت یه نفره داشت
گوشیش زنگ خورد و بعد از چک کردن اسم جواب داد
+:رییس لی
_:او هاناشی.. رسیدید هتل؟
+:بله رییس رسیدیم... شما کجایین؟
_:برای هماهنگیای مسابقه اومدم پیش انجمن... نگران نباشید... فردا اینجا پروژه ها بررسی میشن و 5 تای برتر میرن برای مسابقه پس فردا.. امشبو استراحت کنید فردا روز طولانی میشه
+:باشه رییس.. هر چی شد منم در جریان بذارید
_:باشه هاناشی... فعلا
بعد از تموم کردن تماس خودشو رو تخت ولو کرد و اهی از خستگی کشید
_:رییس لی چی گفت؟
سمت تیفانی چرخید و جوابشو داد
+:گفت رفته کارارو برای فردا که بررسی پروژه هاس انجام بده... امشب بیکاریم
یهو جسیکا و تیفانی همزمان نیششون باز شد و با شیطنت به هانا نگاه کردن
هانا متعجب از تغییر حالت یهوییشون ابروهاش بالا پرید
+:چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنین؟
_جسیکا:بریم بگردیم
+:چی؟ شب قبل ارائه؟ دیوونه شدید؟
_تیفانی: کاماااان هانا... همیشه برامون پیش نمیاد که بیایم نیویورک
هانا کمی به قیافه های ذوق زدشون خیره موند و اهی کشید
+:باشه به بقیه هم خبر بدین تا حاضر بشن
جسیکا و تیفانی ذوق زده های فایو رفتن و هانام بعد از برداشتن حولش و چک کردن ساعت که عدد 6 و نیمو نشون میداد وارد حموم اتاقشون شد
اخمای هانا تو هم گره خورد و نفس عمیقی کشید
+:ناامید نشو ته هنوز وقت داری الان جین و نامجونم داری پس سعیتو بیشتر کن.. مطمئنم میتونی یه افسر قابل اعتماد برای اون اطلاعات پیدا کنی
صدای اهی که کشید به گوش هانا رسید و چشماشو با درموندگی بست
_:باید برم هانا
+:باشه
_:یادت نره چیا بهت گفتم... اسلحه هات همراهتن؟
+:اره
_:خوبه.. مراقب خودت باش.. وقتی برگردی باید یه بار برای همیشه قضیه یون ووکو حل کنیم
+:خودتم میدونی به همین اسونی نیس ته
_:من نگفتم اسونه پرنسس.... صدمه نبین.. به زودی میبینمت
+:مواظب باش تهیونگ... اسیب دیدنت اخرین چیزیه دلم میخواد بشنوم.... دوست دارم شوالیه
_:منم... بای
برگشت سمت بچه ها که در حال تحویل گرفتن کارتای اتاقشون بودن
هانا با جسیکا و تیفانی هم اتاقی شد و بعد از گرفتن کارتاشون همه به سمت اسانسور رفتن
توی دو تا اسانسور به سمت طبقه ی مورد نظرشون رفتن و با رسیدن به اتاق با کارت وارد شدن
اتاقاشون نسبتا بزرگ بود و سه تا تخت یه نفره داشت
گوشیش زنگ خورد و بعد از چک کردن اسم جواب داد
+:رییس لی
_:او هاناشی.. رسیدید هتل؟
+:بله رییس رسیدیم... شما کجایین؟
_:برای هماهنگیای مسابقه اومدم پیش انجمن... نگران نباشید... فردا اینجا پروژه ها بررسی میشن و 5 تای برتر میرن برای مسابقه پس فردا.. امشبو استراحت کنید فردا روز طولانی میشه
+:باشه رییس.. هر چی شد منم در جریان بذارید
_:باشه هاناشی... فعلا
بعد از تموم کردن تماس خودشو رو تخت ولو کرد و اهی از خستگی کشید
_:رییس لی چی گفت؟
سمت تیفانی چرخید و جوابشو داد
+:گفت رفته کارارو برای فردا که بررسی پروژه هاس انجام بده... امشب بیکاریم
یهو جسیکا و تیفانی همزمان نیششون باز شد و با شیطنت به هانا نگاه کردن
هانا متعجب از تغییر حالت یهوییشون ابروهاش بالا پرید
+:چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنین؟
_جسیکا:بریم بگردیم
+:چی؟ شب قبل ارائه؟ دیوونه شدید؟
_تیفانی: کاماااان هانا... همیشه برامون پیش نمیاد که بیایم نیویورک
هانا کمی به قیافه های ذوق زدشون خیره موند و اهی کشید
+:باشه به بقیه هم خبر بدین تا حاضر بشن
جسیکا و تیفانی ذوق زده های فایو رفتن و هانام بعد از برداشتن حولش و چک کردن ساعت که عدد 6 و نیمو نشون میداد وارد حموم اتاقشون شد
بقیه با شنیدن پیشنهاد جس و تیف سرخوش مشغول حاضر شدن و یکی یکی از اتاقاشون بیرون میومدن
اخرین نفر هانا با موهایی که کمی نم داشت خارج شد و با نگاه کردن به نیشای بازشون زیر خنده زد
با هم از هتل بیرون زدن و مشغول قدم زدن شدن
صدای خندشون تو خیابونای شلوغ نیویورک میپیچید و هانا با خوشحالی احساس ازادی لذت بخشی میکرد
با رسیدن به خیابون برادوی نگاه های شگفت زدشون روی تابلو های بزرگ و نورانی حرکت میکرد
بکهیون دست تهیونو فشرد و با خنده دستشو سمت یکی از گروه نوازنده های خیابونی کشید
صدای اهنگ شادی که جمعیتو دور خودش جمع کرده بود با رقصی که تهیون و بکهیون شروع کردن اوج گرفت
بچه ها با خنده و شوخی تشویقشون میکردن و سوت میزدن
بکهیون هیچ ایده ای نداشت تهیون رقص سالسارو از کجا یاد گرفته اما حرفه ای همراهیش کرد و جمعیت دورشون افزایش پیدا کرد
مرد سیاه پوست با لبخند درخشانی که دندونای سفیدشو به نمایش گذاشته بود اهنگ شادو میخوند
بک تهیونو یه دور چرخوند و بعد رو دستاش بلندش کرد
دخترا جیغ هیجان زده ای کشیدن و باعث عریض شدن لبخند تهیون شدن
با تموم شدن اهنگ بک تهیونو رو زمین گذاشت و سفت به اغوشش کشید
با قرار گرفتن لب هاشون رو هم جمعیت شروع به دست زدن و سوت کشیدن کردن و تهیون با خجالت از بک جدا شد و همون موقع با شروع اهنگ جدیدی هانا دستیو دراز شده جلوش دید
ابروهاش بالا پرید و به کریس نگاه کرد و اونم با لبخند به فضای خالی اطراف تهبک اشاره کرد
هانا با خنده دستشو گرفت و رفتن وسط بقیه بچه ها هم دو به دو و با همدیگه اومدن وسط
با لبخند و چشمایی که از شادی برق میزد با هم مشغول رقص شدن
جمعیت با شور همراه اهنگ میخوندن و دست میزدن و گروهی که موسیقیو مینواختن
اخرین نفر هانا با موهایی که کمی نم داشت خارج شد و با نگاه کردن به نیشای بازشون زیر خنده زد
با هم از هتل بیرون زدن و مشغول قدم زدن شدن
صدای خندشون تو خیابونای شلوغ نیویورک میپیچید و هانا با خوشحالی احساس ازادی لذت بخشی میکرد
با رسیدن به خیابون برادوی نگاه های شگفت زدشون روی تابلو های بزرگ و نورانی حرکت میکرد
بکهیون دست تهیونو فشرد و با خنده دستشو سمت یکی از گروه نوازنده های خیابونی کشید
صدای اهنگ شادی که جمعیتو دور خودش جمع کرده بود با رقصی که تهیون و بکهیون شروع کردن اوج گرفت
بچه ها با خنده و شوخی تشویقشون میکردن و سوت میزدن
بکهیون هیچ ایده ای نداشت تهیون رقص سالسارو از کجا یاد گرفته اما حرفه ای همراهیش کرد و جمعیت دورشون افزایش پیدا کرد
مرد سیاه پوست با لبخند درخشانی که دندونای سفیدشو به نمایش گذاشته بود اهنگ شادو میخوند
بک تهیونو یه دور چرخوند و بعد رو دستاش بلندش کرد
دخترا جیغ هیجان زده ای کشیدن و باعث عریض شدن لبخند تهیون شدن
با تموم شدن اهنگ بک تهیونو رو زمین گذاشت و سفت به اغوشش کشید
با قرار گرفتن لب هاشون رو هم جمعیت شروع به دست زدن و سوت کشیدن کردن و تهیون با خجالت از بک جدا شد و همون موقع با شروع اهنگ جدیدی هانا دستیو دراز شده جلوش دید
ابروهاش بالا پرید و به کریس نگاه کرد و اونم با لبخند به فضای خالی اطراف تهبک اشاره کرد
هانا با خنده دستشو گرفت و رفتن وسط بقیه بچه ها هم دو به دو و با همدیگه اومدن وسط
با لبخند و چشمایی که از شادی برق میزد با هم مشغول رقص شدن
جمعیت با شور همراه اهنگ میخوندن و دست میزدن و گروهی که موسیقیو مینواختن
رو به وجد میاوردن تا بهترین خودشونو نشون بدن
یه دور تو دستاش چرخید و از پشت به کریس چسبید و دست پسر روی شکمش نشست
تپش قلبش بالا رفت و نفسشو اروم بیرون داد
گرمای نفساشو که رو گوشش احساس کرد ناخودآگاه چشماش بسته شدن
+:نمیدونستم انقدر رقاص خوبی هستی
لبخند شیطونی رو لبای هانا نشست
_:منم همینطور مستر وو
کریس برگردوندش و با حلقه کردن دستش رو کمرش به پایین خمش کرد
هانا در حالی که به چشماش خیره بود و هر دو لبخند به لب داشتن خم شد و با به پایان رسیدن اهنگ دوم جمعیت دورشون حتی بیشتر از قبل شده بود
اونا که از این مرکز توجه بودن خجالت کشیده بودن همگی دویدن و از وسط جمعیت بیرون رفتن
شروع به دویدن کردن و قه قهه شادیشون لبخندو به لب عابرای دیگه اورد
با نزدیک شدن به باری که چراغای نئونیش جلب توجه میکرد پسرا با لبخند سمتش رفتن اما با صدای هانا متوقف شدن
_:هی بچه ها اونجا نه... فردا ارائه اس و من یه تیم کسل با سردردای شدید نمیخوام
+:کاماااان ضد حال نباش هانا
سهون با تخسی اعتراض کرد و دی او که دوست داشت این خوشگذرونی کنار همدیگه تموم نشه به هانا لبخند زد
_:زیاده روی نمیکنن هانا
+:مواظبشونیم... قرار نیس دوباره اینجوری با همدیگه به نیویورک بیایم هانا... نگران پروژه نباش
کریس گفت و لبخندی به دختر مضطرب زد و دستشو کشید
بقیه با خوشحالی پشت هم وارد شدن
فضای داخل تاریک بود و رقص نورا و اهنگ بیس داری که پخش میشد بدنو وادار به تکون خوردن میکرد
به سمت بزرگترین میز رفتن و روی مبلای چرم مشکی دور نشستن
کریس رفت تا به گفته ی هانا الکل سبک و تنقلات برای خودشون سفارش بده
هیو و یوری و سوهیون که بیشتر از اون نمیتونستن تحمل کنن بعد از برداشتن سه تا ابجو از سینی تو دست یکی از پیشخدمتا سمت دنس استیج رفتن
اهنگ کنترل بدناشونو به دست گرفته بود و اونارو برای ادامه دادن ترغیب میکرد
هانا نگاهش روی بچه ها میگشت که کم کم به جمعیت رو به روش میپیوستن
کریس جام حاوی کوکتلو سمت هانا گرفت و منتظر نگاهش کرد
_:ترجیح میدم وقتی اینا مست میکنن من یکی هوشیار باشم
+:بیخیال.. میخوای بگی انقدر ظرفیتت پایینه؟
هانا چشم غره ای به کریس رفتو اون مایع خوشرنگو یه ضرب بالا داد و متوجه نیشخند کریس نشد
نگاه جدیشو به چشمای شوخ پسر رو مخ داد
_:من با این چیزای سبک مست نمیشم
ابروهای کریس بالا رفت و تکخندی زد
از سرسختی دختر کنارش لذت میبرد و صورتش وقتی از عصبانیت سرخ میشد خیلی کیوت بود
یوری موهای عرق کردشو کمی عقب زد و با حس دستی که دورش حلقه شد ترسیده چرخید و با دیدن پسر مو بور و چشم رنگی که با لبخند مستش نگاهش میکرد اب دهنشو قورت داد
تازه متوجه شد کمی از سوهیون و هیو دور شده و افرادی که بینشون قرار گرفته بودن انقدر قد بلند بودن که متوجه وضعیت یوری نشن
سعی کرد از بغلش بیرون بیاد و به انگلیسی گفت
_:لطفا ولم کن
پسر نیشخندی زد و موشو پشت گوشش زد
+:امشبو با من بگذرون بیبی گرل.. برات رویاییش میکنم
یوری که اشک تو چشماش جمع شده بود و میدونست حتی اگه فریاد بزنه و درخواست کمک کنه کسی متوجه نمیشه درمونده دستشو که تو چنگ پسر اسیر بود و کشید تا درش بیاره اما فشار بیشتر شد
_:اییی.. دستمو ول کن
ناگهان دست قوی مچ پسرو چنگ زد و از یوری جداش کرد
گلویه پسرو تو مشت گرفت و جوری فشرد که ظرف چند ثانیه صورتش رو به قرمزی رفت
کای از میون دندونای قفل شدش غرید
+:چطور جرعت کردی به دوست دخترم نزدیک بشی؟ها؟ ... همین الان میتونم فکتو خورد کنم کثافت
با دست ظریفی که روی بازوش نشست و عقب کشیدش کمی اروم شد اما نه اونقدر که تو چهرش نمایان بشه
_:کای شی ولش کن.. میکشیش.. کاااای
دست پسر قد بلند شل شد و اون مو بور مست با سرعت روی زمین افتاد و شروع به سرفه کرد
دست یوریو تو دست گرفت و از بین جمعیت بیرون کشیدش و سمت راهروی تاریک و خلوت رفت که میدونست به سرویس بهداشتی ختم میشه
تا وارد راهرو شدن کمر یوریو به دیوار کوبید و با چشمای عصبانی به صورتش که اخمی به خاطر درد کمرش روش ایجاد شده بود زل زد
_:چرا بهش اجازه دادی لمست کنه؟ ها؟ از اینکه دیگران لمست کنن خوشت میاد؟
یه دور تو دستاش چرخید و از پشت به کریس چسبید و دست پسر روی شکمش نشست
تپش قلبش بالا رفت و نفسشو اروم بیرون داد
گرمای نفساشو که رو گوشش احساس کرد ناخودآگاه چشماش بسته شدن
+:نمیدونستم انقدر رقاص خوبی هستی
لبخند شیطونی رو لبای هانا نشست
_:منم همینطور مستر وو
کریس برگردوندش و با حلقه کردن دستش رو کمرش به پایین خمش کرد
هانا در حالی که به چشماش خیره بود و هر دو لبخند به لب داشتن خم شد و با به پایان رسیدن اهنگ دوم جمعیت دورشون حتی بیشتر از قبل شده بود
اونا که از این مرکز توجه بودن خجالت کشیده بودن همگی دویدن و از وسط جمعیت بیرون رفتن
شروع به دویدن کردن و قه قهه شادیشون لبخندو به لب عابرای دیگه اورد
با نزدیک شدن به باری که چراغای نئونیش جلب توجه میکرد پسرا با لبخند سمتش رفتن اما با صدای هانا متوقف شدن
_:هی بچه ها اونجا نه... فردا ارائه اس و من یه تیم کسل با سردردای شدید نمیخوام
+:کاماااان ضد حال نباش هانا
سهون با تخسی اعتراض کرد و دی او که دوست داشت این خوشگذرونی کنار همدیگه تموم نشه به هانا لبخند زد
_:زیاده روی نمیکنن هانا
+:مواظبشونیم... قرار نیس دوباره اینجوری با همدیگه به نیویورک بیایم هانا... نگران پروژه نباش
کریس گفت و لبخندی به دختر مضطرب زد و دستشو کشید
بقیه با خوشحالی پشت هم وارد شدن
فضای داخل تاریک بود و رقص نورا و اهنگ بیس داری که پخش میشد بدنو وادار به تکون خوردن میکرد
به سمت بزرگترین میز رفتن و روی مبلای چرم مشکی دور نشستن
کریس رفت تا به گفته ی هانا الکل سبک و تنقلات برای خودشون سفارش بده
هیو و یوری و سوهیون که بیشتر از اون نمیتونستن تحمل کنن بعد از برداشتن سه تا ابجو از سینی تو دست یکی از پیشخدمتا سمت دنس استیج رفتن
اهنگ کنترل بدناشونو به دست گرفته بود و اونارو برای ادامه دادن ترغیب میکرد
هانا نگاهش روی بچه ها میگشت که کم کم به جمعیت رو به روش میپیوستن
کریس جام حاوی کوکتلو سمت هانا گرفت و منتظر نگاهش کرد
_:ترجیح میدم وقتی اینا مست میکنن من یکی هوشیار باشم
+:بیخیال.. میخوای بگی انقدر ظرفیتت پایینه؟
هانا چشم غره ای به کریس رفتو اون مایع خوشرنگو یه ضرب بالا داد و متوجه نیشخند کریس نشد
نگاه جدیشو به چشمای شوخ پسر رو مخ داد
_:من با این چیزای سبک مست نمیشم
ابروهای کریس بالا رفت و تکخندی زد
از سرسختی دختر کنارش لذت میبرد و صورتش وقتی از عصبانیت سرخ میشد خیلی کیوت بود
یوری موهای عرق کردشو کمی عقب زد و با حس دستی که دورش حلقه شد ترسیده چرخید و با دیدن پسر مو بور و چشم رنگی که با لبخند مستش نگاهش میکرد اب دهنشو قورت داد
تازه متوجه شد کمی از سوهیون و هیو دور شده و افرادی که بینشون قرار گرفته بودن انقدر قد بلند بودن که متوجه وضعیت یوری نشن
سعی کرد از بغلش بیرون بیاد و به انگلیسی گفت
_:لطفا ولم کن
پسر نیشخندی زد و موشو پشت گوشش زد
+:امشبو با من بگذرون بیبی گرل.. برات رویاییش میکنم
یوری که اشک تو چشماش جمع شده بود و میدونست حتی اگه فریاد بزنه و درخواست کمک کنه کسی متوجه نمیشه درمونده دستشو که تو چنگ پسر اسیر بود و کشید تا درش بیاره اما فشار بیشتر شد
_:اییی.. دستمو ول کن
ناگهان دست قوی مچ پسرو چنگ زد و از یوری جداش کرد
گلویه پسرو تو مشت گرفت و جوری فشرد که ظرف چند ثانیه صورتش رو به قرمزی رفت
کای از میون دندونای قفل شدش غرید
+:چطور جرعت کردی به دوست دخترم نزدیک بشی؟ها؟ ... همین الان میتونم فکتو خورد کنم کثافت
با دست ظریفی که روی بازوش نشست و عقب کشیدش کمی اروم شد اما نه اونقدر که تو چهرش نمایان بشه
_:کای شی ولش کن.. میکشیش.. کاااای
دست پسر قد بلند شل شد و اون مو بور مست با سرعت روی زمین افتاد و شروع به سرفه کرد
دست یوریو تو دست گرفت و از بین جمعیت بیرون کشیدش و سمت راهروی تاریک و خلوت رفت که میدونست به سرویس بهداشتی ختم میشه
تا وارد راهرو شدن کمر یوریو به دیوار کوبید و با چشمای عصبانی به صورتش که اخمی به خاطر درد کمرش روش ایجاد شده بود زل زد
_:چرا بهش اجازه دادی لمست کنه؟ ها؟ از اینکه دیگران لمست کنن خوشت میاد؟
+:چی؟ در مورد من چی فکر کردی؟ ها؟
یوری با درد خفیف کمرش داد زد و اشکای جمع شده تو چشماش رو گونه هاش چکید
عصبانیت کای با دیدن اشکای دختر مظلوم رو به روش از بین رفت و تو دلش خودشو برای شکوندن دل یوری لعنت کرد
اروم جلو رفتو بدن لرزون یوریو بغل کرد و دم گوشش زمزمه کرد
_:متاسفم.. نباید اون حرفو میزدم... تقصیر تو نیست
یوری تو گودی گردنش هق زدو کای موهاشو نوازش کرد
پلکاشو رو هم فشرد و عزمشو برای زدن حرفش جمع کرد
_:نمیخوام دیگه کسی لمست کنه.. میخوام ازت محافظت کنم یوریا
شوکه از کای فاصله گرفت و با چشمای گرد شده سعی کرد بفهمه کای چی داره میگه
اون پسر مست بود؟
+:تو... مستی؟
_:انی نیستم
کای با جدیت گفت و فاصله ای که به وجود اومده بود و دوباره از بین برد
+:با من قرار میزاری؟
هانا نگاهشو به اطراف انداخت متوجه نبود کای و یوری شد.. دلشوره بدی به دلش افتاده بود
اروم به کریس نزدیک شد
_:ندیدی کای و یوری کجا رفتن؟
کریس سمتش برگشت و دوباره به جمعیت نگاه کرد و تازه متوجه نبود اون دوتا شد
+:انی... چیزی شده؟
_:دلشوره دارم.. نکنه اتفاقی براشون افتاده؟
+:اروم باش هانا.. احتمالا باهمن و کایم از پس خودشون برمیاد.. نیاز نیس نگران باشی
با دیدن یوری از دور که کایم پشت سرش بود و دستش رو کمر یوری بود هم باعث شد خیالش راحت شه هم با دیدن اون وضعیت تعجب کرد
اون دوتا بدون حرف اومدن نشستنو کای دستشو دور کمر یوری حلقه کرد
دختر کوچک تر با خجالت سرشو پایین انداخت و خودشو با شات تو دستش مشغول نشون داد
ابروهای هانا بالا پرید و پوزخندی زد
معلوم بود بینشون یه اتفاقایی افتاده و نیشخند کای و سر به زیریه یوری این مسئله رو اثبات میکرد
از طرفی هانا خوشحال بود که دوستاش کم کم دارن پیله ی دورشونو از بین میبرن و سعی میکنن افراد بیشتریو وارد زندگیشون کنن حالا چه به عنوان دوست پسر یا حتی دوست معمولی و از طرف دیگه ناراحت بود چون اگه یه درصد این نقشه پسرا برای تلافی و ضربه زدن به دخترا میبود اونا نابود میشدن
با این حال هانا نمیتونست براشون تصمیم بگیره و فقط میتونست بهشون هشدار بده
بچه ها خسته از پیست رقص فاصله گرفتن و خودشونو روی مبلا انداختن
هانا نگاهی به ساعت انداخت و بعد از چک کردن بچه ها بهشون گفت باید برگردن و بیشتر از این موندنشون درست نیس
بقیه هم که به اندازه خوش گذرونده بودن قبول کردن و همراه هم از بار خارج شدن
هانا بعد از کرایه کردن چندتا ون بچه هارو سوار کرد و سمت هتل روند
بچه ها ازش خواهش کردن قبل از برگشتن.... به پل بروکلین برن و تا بعدا اگه فرصت دیدنشو نکردن حسرت نخورن و هانا حس کرد بچه ها به یکم هوای خنک برای برگشتن هوشیاریه کامل نیاز دارن پس مخالفتی نکرد
چراغای روی پل بروکلین به زیبایی میدرخشیدن و اون پل و رویایی و خیره کننده میکردن
شیشه های ون پایین کشیده شده بودن و باد تو موهای دختر میپیچید
هانا با لبخند محسوسی از شب با ماه کامل و باد خنکش لذت میبرد
خوشحال بود که این پروژرو قبول کرده و با بچه ها برای اومدن به اینجا همراه شده
شاید اولش کمی به خاطر پارتنراشون دودل بود اما الان از اینکه تو نیویورک بود احساس خوبی داشت
میدونست به یه مسافرت برای دور کردن حواسش از اتفاقای جدید نیاز داره و تا اینجا همه چی اروم بود و هانا بعد ده سال ترس و استرسی احساس نمیکرد و دوست داشت فعلا به کارای نیمه کارش و ادمایی که بهش نیاز دارن فکر نکنه
به ارامش ذهنش برای افکاری که قرار بود بعد این مسافرت داشه باشه نیاز داشت و میدونست شاید این مسافرت اخرین زمانی خواهد بود که از اضطراب و استرس دوره
در اینده کارای زیادی برای انجام دادن داشت و باید همینجوری قوی و اماده میموند.... برای دوستاش... برای خانوادش...برای کسایی که دوسشون داشت... اون تنها کسی بود که میتونست اوضاعو درست کنه.... خودش اینطور خواسته بود
یوری با درد خفیف کمرش داد زد و اشکای جمع شده تو چشماش رو گونه هاش چکید
عصبانیت کای با دیدن اشکای دختر مظلوم رو به روش از بین رفت و تو دلش خودشو برای شکوندن دل یوری لعنت کرد
اروم جلو رفتو بدن لرزون یوریو بغل کرد و دم گوشش زمزمه کرد
_:متاسفم.. نباید اون حرفو میزدم... تقصیر تو نیست
یوری تو گودی گردنش هق زدو کای موهاشو نوازش کرد
پلکاشو رو هم فشرد و عزمشو برای زدن حرفش جمع کرد
_:نمیخوام دیگه کسی لمست کنه.. میخوام ازت محافظت کنم یوریا
شوکه از کای فاصله گرفت و با چشمای گرد شده سعی کرد بفهمه کای چی داره میگه
اون پسر مست بود؟
+:تو... مستی؟
_:انی نیستم
کای با جدیت گفت و فاصله ای که به وجود اومده بود و دوباره از بین برد
+:با من قرار میزاری؟
هانا نگاهشو به اطراف انداخت متوجه نبود کای و یوری شد.. دلشوره بدی به دلش افتاده بود
اروم به کریس نزدیک شد
_:ندیدی کای و یوری کجا رفتن؟
کریس سمتش برگشت و دوباره به جمعیت نگاه کرد و تازه متوجه نبود اون دوتا شد
+:انی... چیزی شده؟
_:دلشوره دارم.. نکنه اتفاقی براشون افتاده؟
+:اروم باش هانا.. احتمالا باهمن و کایم از پس خودشون برمیاد.. نیاز نیس نگران باشی
با دیدن یوری از دور که کایم پشت سرش بود و دستش رو کمر یوری بود هم باعث شد خیالش راحت شه هم با دیدن اون وضعیت تعجب کرد
اون دوتا بدون حرف اومدن نشستنو کای دستشو دور کمر یوری حلقه کرد
دختر کوچک تر با خجالت سرشو پایین انداخت و خودشو با شات تو دستش مشغول نشون داد
ابروهای هانا بالا پرید و پوزخندی زد
معلوم بود بینشون یه اتفاقایی افتاده و نیشخند کای و سر به زیریه یوری این مسئله رو اثبات میکرد
از طرفی هانا خوشحال بود که دوستاش کم کم دارن پیله ی دورشونو از بین میبرن و سعی میکنن افراد بیشتریو وارد زندگیشون کنن حالا چه به عنوان دوست پسر یا حتی دوست معمولی و از طرف دیگه ناراحت بود چون اگه یه درصد این نقشه پسرا برای تلافی و ضربه زدن به دخترا میبود اونا نابود میشدن
با این حال هانا نمیتونست براشون تصمیم بگیره و فقط میتونست بهشون هشدار بده
بچه ها خسته از پیست رقص فاصله گرفتن و خودشونو روی مبلا انداختن
هانا نگاهی به ساعت انداخت و بعد از چک کردن بچه ها بهشون گفت باید برگردن و بیشتر از این موندنشون درست نیس
بقیه هم که به اندازه خوش گذرونده بودن قبول کردن و همراه هم از بار خارج شدن
هانا بعد از کرایه کردن چندتا ون بچه هارو سوار کرد و سمت هتل روند
بچه ها ازش خواهش کردن قبل از برگشتن.... به پل بروکلین برن و تا بعدا اگه فرصت دیدنشو نکردن حسرت نخورن و هانا حس کرد بچه ها به یکم هوای خنک برای برگشتن هوشیاریه کامل نیاز دارن پس مخالفتی نکرد
چراغای روی پل بروکلین به زیبایی میدرخشیدن و اون پل و رویایی و خیره کننده میکردن
شیشه های ون پایین کشیده شده بودن و باد تو موهای دختر میپیچید
هانا با لبخند محسوسی از شب با ماه کامل و باد خنکش لذت میبرد
خوشحال بود که این پروژرو قبول کرده و با بچه ها برای اومدن به اینجا همراه شده
شاید اولش کمی به خاطر پارتنراشون دودل بود اما الان از اینکه تو نیویورک بود احساس خوبی داشت
میدونست به یه مسافرت برای دور کردن حواسش از اتفاقای جدید نیاز داره و تا اینجا همه چی اروم بود و هانا بعد ده سال ترس و استرسی احساس نمیکرد و دوست داشت فعلا به کارای نیمه کارش و ادمایی که بهش نیاز دارن فکر نکنه
به ارامش ذهنش برای افکاری که قرار بود بعد این مسافرت داشه باشه نیاز داشت و میدونست شاید این مسافرت اخرین زمانی خواهد بود که از اضطراب و استرس دوره
در اینده کارای زیادی برای انجام دادن داشت و باید همینجوری قوی و اماده میموند.... برای دوستاش... برای خانوادش...برای کسایی که دوسشون داشت... اون تنها کسی بود که میتونست اوضاعو درست کنه.... خودش اینطور خواسته بود
سلام ادمین
#SASI
صحبت میکنه... راستش دیگه واقعا از این وضعیت خسته شدم و حس میکنم داستانم داره کش میاد دیگه😑
اصلا از قلم خودم راضی نیستم و حس میکنم جدیدا فقط دارم مینویسمش که تموم شه و من واقعا اینو نمیخوام چون کیفیت قلممو میاره پایین... البته اگه همین الانم داغون نباشه🤦♀
پس یه استراحت میخوام تا فکرمو جمع کنم و داستانم تا یه جایی حداقل جلو ببرم بعد دوباره اپ کنم پس از اول مهر یا همون اوایل پاییز دوباره برمیگردم و اپشو شروع میکنم 😬
تا اون موقع لطفا صبور باشید و منتظرش بمونید😔🙏
کساییم که تازه میخوان شروع کنن یا چندتا پارت فصل اولو نخوندن میتونن تو واتپد دنبالش کنن چون اپ فصل اول تو واتپد متوقف نمیشه....
ممنون که اینو خوندید و خیلی دوستون دارم لاولی ها مراقب خودتون باشید 😊❤️💜
#SASI
صحبت میکنه... راستش دیگه واقعا از این وضعیت خسته شدم و حس میکنم داستانم داره کش میاد دیگه😑
اصلا از قلم خودم راضی نیستم و حس میکنم جدیدا فقط دارم مینویسمش که تموم شه و من واقعا اینو نمیخوام چون کیفیت قلممو میاره پایین... البته اگه همین الانم داغون نباشه🤦♀
پس یه استراحت میخوام تا فکرمو جمع کنم و داستانم تا یه جایی حداقل جلو ببرم بعد دوباره اپ کنم پس از اول مهر یا همون اوایل پاییز دوباره برمیگردم و اپشو شروع میکنم 😬
تا اون موقع لطفا صبور باشید و منتظرش بمونید😔🙏
کساییم که تازه میخوان شروع کنن یا چندتا پارت فصل اولو نخوندن میتونن تو واتپد دنبالش کنن چون اپ فصل اول تو واتپد متوقف نمیشه....
ممنون که اینو خوندید و خیلی دوستون دارم لاولی ها مراقب خودتون باشید 😊❤️💜