کتاب دانش
. مطالعه 📖 قسمت ششم ; ادامهٔ فصل ۴. هنگامیکه از آنها میخواستند جزئیات اعدام را بازگو کنند، حافظهشان خوب کار میکرد اما وقتی نوبت به نامبردن اسامی دستور اعدامها میشد، چیزی بهخاطر نمیآوردند... یکی از شاهدان بهنام گلوشاتس ' اول گفت نوراتس دستور…
.
قسمت هفتم;
آیا مردان معمولی میتوانند
یک چنین رفتاری داشته باشند؟ همسایگانتان؟
خویشاوندانتان؟
نه، امکان ندارد.
شما در پی یافتن نشانهای
از انحراف هستید شاید بتوانید
آنها را جنایتکار تشخیص دهید
... شاید حق با رئیس دادگاه
مومبا ' بود که میگفت آنچه
که مجموع شواهد بهطور آشکار
نشان میدهد، تأثیری است که
یک شخصیت جنایتکار در
دوران جنگ بر اعضای بیدفاع
جامعهٔ غیرنظامی خواهد داشت
... این احتمال قویتر است
که جنگ خودش مردان عادی
را بهدلیل فرصتطلبی، ترس
و نبود ذرهای ایمان به جنایتکار
تبدیل کند...
این محاکمه شاید از نظر سه
متهم مذکور توهم بوده باشد
... آنها تصور نمیکردند که
دنیا به اقداماتشان توجهی
نشان دهد؛ تشکیل دادگاه و
رئیس زن سیاهپوست و
محاکمه شدن...
هیچیک از این مردان نشانی
از پشیمانی نداشت.
....
فقط متهمان میتوانستند
چهرهٔ زنها را ببينند،
رودررو.
فکر میکردند زنان مسلمان
دربارهٔ ننگ خود سخنی
نمیگویند. اشتباه میکردند ...
بعضی دختران مورد
ضربوشتم واقع شده بودند...
دولت بوسنی احتمال میدهد
شصتهزار زن مورد تجاوز قرار
گرفته باشند. تلاشی برای
پاکسازی قومی... قانون دیوان
محاکمات لاهه این است که
هر زندانی، خواه گناهکار،
خواه بیگناه، باید از خود
دفاع کند... همهٔ جنايتکاران
جنگی ادعای بیگناهی داشتند.
وقتی میگویند بیگناهاند
واقعا متحیر میشوید.
دست به کشتار زدند،
حکم قتلعام صادر کردند،
میگویند ناچار بودند تا کشته
نشوند. اما شیوهٔ تجاوز برای
تحقیر بوده... این سهمرد
فوجایی منظورشان آسیب
رساندن نبوده.
آنها قدرت داشتند که دختران
را بکشند. این دختران زندانی
بودند. من با یکی از آن زنان
صحبت کردم. ترس را در
نگاهش دیدم ... زنده اما ...
اگر بهخاطر لاهه نبود،
کناراتس، کوواچ و ووکوویچ
درحالیکه سیگار میکشیدند
در کافهای نشسته بودند...
در روز بیستُ دوم فوریه
سال ۲۰۰۱ قاضی فلورانس
تفهیم اتهام کرد : آنها در
فضای تاریک رفتار غیرانسانی
با کسانیکه آنها را دشمن
میپنداشتند، کامیاب شدند.
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
✍ #اسلاونکا_دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامههمداره
قسمت هفتم;
آیا مردان معمولی میتوانند
یک چنین رفتاری داشته باشند؟ همسایگانتان؟
خویشاوندانتان؟
نه، امکان ندارد.
شما در پی یافتن نشانهای
از انحراف هستید شاید بتوانید
آنها را جنایتکار تشخیص دهید
... شاید حق با رئیس دادگاه
مومبا ' بود که میگفت آنچه
که مجموع شواهد بهطور آشکار
نشان میدهد، تأثیری است که
یک شخصیت جنایتکار در
دوران جنگ بر اعضای بیدفاع
جامعهٔ غیرنظامی خواهد داشت
... این احتمال قویتر است
که جنگ خودش مردان عادی
را بهدلیل فرصتطلبی، ترس
و نبود ذرهای ایمان به جنایتکار
تبدیل کند...
این محاکمه شاید از نظر سه
متهم مذکور توهم بوده باشد
... آنها تصور نمیکردند که
دنیا به اقداماتشان توجهی
نشان دهد؛ تشکیل دادگاه و
رئیس زن سیاهپوست و
محاکمه شدن...
هیچیک از این مردان نشانی
از پشیمانی نداشت.
....
فقط متهمان میتوانستند
چهرهٔ زنها را ببينند،
رودررو.
فکر میکردند زنان مسلمان
دربارهٔ ننگ خود سخنی
نمیگویند. اشتباه میکردند ...
بعضی دختران مورد
ضربوشتم واقع شده بودند...
دولت بوسنی احتمال میدهد
شصتهزار زن مورد تجاوز قرار
گرفته باشند. تلاشی برای
پاکسازی قومی... قانون دیوان
محاکمات لاهه این است که
هر زندانی، خواه گناهکار،
خواه بیگناه، باید از خود
دفاع کند... همهٔ جنايتکاران
جنگی ادعای بیگناهی داشتند.
وقتی میگویند بیگناهاند
واقعا متحیر میشوید.
دست به کشتار زدند،
حکم قتلعام صادر کردند،
میگویند ناچار بودند تا کشته
نشوند. اما شیوهٔ تجاوز برای
تحقیر بوده... این سهمرد
فوجایی منظورشان آسیب
رساندن نبوده.
آنها قدرت داشتند که دختران
را بکشند. این دختران زندانی
بودند. من با یکی از آن زنان
صحبت کردم. ترس را در
نگاهش دیدم ... زنده اما ...
اگر بهخاطر لاهه نبود،
کناراتس، کوواچ و ووکوویچ
درحالیکه سیگار میکشیدند
در کافهای نشسته بودند...
در روز بیستُ دوم فوریه
سال ۲۰۰۱ قاضی فلورانس
تفهیم اتهام کرد : آنها در
فضای تاریک رفتار غیرانسانی
با کسانیکه آنها را دشمن
میپنداشتند، کامیاب شدند.
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
✍ #اسلاونکا_دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامههمداره
ما آزادتر شدهایم
یا فقط زنجیرهایمان
عوض شدهاند؟
روزی انسان اسیر
الکل، سیگار یا
قمار بود؛
امروزه بسیاری
اسیر تلفن همراه،
شبکههای اجتماعی،
لایک، مصرفگرایی
و حتی شانس و پول
شدهاند.
تکنولوژی اگر در خدمت
انسان باشد، نعمت است
اما وقتی انسان در خدمت
آن قرار بگیرد،
تفاوتی با اعتیادهای
قدیمی ندارد.
● توهم عصر ما این
است؛ چون انتخاب
میکنیم آزادیم...
● درحالیکه فقط
نوع زنجیرهایمان
را انتخاب کردهایم.
● آزادی واقعی،
نداشتن وابستگی
نیست؛
■■ توانایی نه گفتن
به هر وابستگی
است.
دوستانم ♡
ما گردهم آمدهایم
از بسیاری کتابها
خوبترینها را
یاد بگیریم تا در
فضای واقعیِ
زندگی، کار و
فرزندان ، آموختههای
خود را به بهترین
نحو به معرض نمایش
بگذاریم.
به هیچ گروه،
کانال ( حتی کتاب دانش )
وابسته نباشید.
حیف از وقت و
هزینههای بیخود
نیست!! که بیهوده
آن را هدر بدهیم.
تلهٔ وابستگی دائم
به فضای مجازی
بزرگترین خطای شناختی
( الگوی اغراقآمیز که
مبتنی بر واقعیت نیست )
انسان است...
وَ این کنارهم کتاب خواندن
زیباست.
✍ مدیر کانال کتاب دانش📚
یا فقط زنجیرهایمان
عوض شدهاند؟
روزی انسان اسیر
الکل، سیگار یا
قمار بود؛
امروزه بسیاری
اسیر تلفن همراه،
شبکههای اجتماعی،
لایک، مصرفگرایی
و حتی شانس و پول
شدهاند.
تکنولوژی اگر در خدمت
انسان باشد، نعمت است
اما وقتی انسان در خدمت
آن قرار بگیرد،
تفاوتی با اعتیادهای
قدیمی ندارد.
● توهم عصر ما این
است؛ چون انتخاب
میکنیم آزادیم...
● درحالیکه فقط
نوع زنجیرهایمان
را انتخاب کردهایم.
● آزادی واقعی،
نداشتن وابستگی
نیست؛
■■ توانایی نه گفتن
به هر وابستگی
است.
دوستانم ♡
ما گردهم آمدهایم
از بسیاری کتابها
خوبترینها را
یاد بگیریم تا در
فضای واقعیِ
زندگی، کار و
فرزندان ، آموختههای
خود را به بهترین
نحو به معرض نمایش
بگذاریم.
به هیچ گروه،
کانال ( حتی کتاب دانش )
وابسته نباشید.
حیف از وقت و
هزینههای بیخود
نیست!! که بیهوده
آن را هدر بدهیم.
تلهٔ وابستگی دائم
به فضای مجازی
بزرگترین خطای شناختی
( الگوی اغراقآمیز که
مبتنی بر واقعیت نیست )
انسان است...
وَ این کنارهم کتاب خواندن
زیباست.
✍ مدیر کانال کتاب دانش📚
❤7
کتاب دانش
.. خودکشی ویکتور یالوم. دکتر اروین_دیوید_یالوم محل تحصیل دانشگاه جورج واشینگتن، بوستون. استنفورد. متأثر از اپیکور، اسپینوزا، شوپنهاور، نیچه، رانک. روانشناسی هستیگرا یا اگزیستانسیال را پایهگذاری کرد. برندهٔ جایزهٔ انجمن روانپزشکی امریکا.... باور…
..
مطالعه 📖 قسمت ۳۰
" وقتی مردی مثل من زاده
میشود، فقط یک چیز
دیگر میتوان خواست؛
اینکه در همهٔ عمرش بتواند
تا آنجا که ممکن است
خودش باشد و برای نیروهای
فکریاش زندگی کند.
فصل ۳۵
زندگینامهٔ دربارهٔ خودم
رسالهای در باب خوددرمانگری
آرتور بود از لحاظ روانشناختی.
نبوغ فوقالعادهاش
چنین نوشت:
حتی در جوانی متوجه شده
بودم درحالیکه دیگران برای
داراییهای بیرونی میجنگند،
... من درون خود گنجی
حمل میکردم ... من باید
بهجای معطوف کردن
نیروهایم بر بهبود رفاه خویش،
آنها را صرف خدمت به
بشریت میکردم. خرد من
متعلق به من نیست، بلکه
متعلق به همهٔ دنیاست.
نبوغش موجب اضطرابش
میشد. نازکطبعی نوابغ باعث
میشود از درد و اضطراب
رنج ببرند.
زندگی من حیاتی قهرمانانه
است و با معیار نافرهیختگان،
کاسبکاران یا مردمان عادی
قابل قیاس نیست...
آرتور تمام عمر مبلغ حقیقت
برای انسان بود.
( خودش تنهایی را برگزید )
علاقه به تنهایی کمکم در
من پدید آمد. تصمیم گرفتم
این زندگی ناپایدار را وقف
خودم کنم. من در زادبوم خودم
نیستم و در میان موجوداتی
همسنگ خود زندگی نمیکنم.
سایر موجودات، ارزش
مصاحبت با او را نداشتند،
● یک نمایش یکنفره ●
هرچه زندگی خصوصی
کوچکتر، امنتر و بهتر.
البته گفته ک؛ از هیچکسکه
انسان بوده باشد، پرهیز نکردهام
حلقهٔ دوستان نزدیکش
اندیشمندان بزرگ جهان
بودهاند :) مثل گوته.
از رواقیون زیاد نقل
قول کرده؛
بهترین یاری به ذهن آن است
که یکبار برای همیشه تمامی
پیوندهای عذابدهندهای که
دل را در بند خویش گرفتار
کرده بگسلید.
• اوید ' شاعر رومی.
برای کسیکه تنها به خویش
وابسته است و همهٔ آنچه او
را فرامیخواند، در خود دارد،
شادی تمامعیار ممکن نیست.
• سیسرو' سخنور رومی.
یکی از تکنیکهای
گروهدرمانی تمرین
من که هستم؟ است. هفت
پاسخ جدا در هفت کارت
مینویسند و بهنسبت اهمیت
مرتب میکنند. یعنی در آن
زمینه از خود سلب هویت
میکنند. (شما هم انجام بدید؛
جالبه) شوپنهاور هم شیوهای
مشابه داشته و صفات
گوناگونی را بهخود نسبت
میداده.
●● اگر آنچه که غیر از خود
بودم، بر رنج آن موجود
افسوس میخوردم.
عاشق؟ بیمار؟ من که هستم؟
من آن مردی هستم که کتاب
جهان بهمثابه اراده و بازنمود
را نوشته و راهحلی ارائه کرده
که راهحلهای پیشین را از
رواج انداخته.
من آن مرد هستم.
چهکسی میتواند مرا بیازارد؟
او هرگز تسلای ماورایطبیعی
را نپذیرفت. گفت بهتر است
حقیقت را دریابیم؛ رنج و
درد بخش جداییناپذیر
زندگیاند... بپذیریم بهبخت
و اقبال وابسته نیست...
بخت خودش را آشکار میکند
اگر این طرز فکر به باور تبدیل
شود موجب بردباریست.
او اصرار دارد هماکنون زندگی
را تجربه کنیم بهجای آنکه به
امید آیندهای بهتر زندگی کنیم.
دو نسل بعد از نیچه این فراخوان
را دریافت کرد.
آرتور از افلاطون و سقراط
خرده میگیرد که چرا توجه
ما را از زندگی اکنون، معطوف
به دنیایی واهی در آینده
میکنند.
ص ۴۰۶
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ادامه دارد
مطالعه 📖 قسمت ۳۰
" وقتی مردی مثل من زاده
میشود، فقط یک چیز
دیگر میتوان خواست؛
اینکه در همهٔ عمرش بتواند
تا آنجا که ممکن است
خودش باشد و برای نیروهای
فکریاش زندگی کند.
فصل ۳۵
زندگینامهٔ دربارهٔ خودم
رسالهای در باب خوددرمانگری
آرتور بود از لحاظ روانشناختی.
نبوغ فوقالعادهاش
چنین نوشت:
حتی در جوانی متوجه شده
بودم درحالیکه دیگران برای
داراییهای بیرونی میجنگند،
... من درون خود گنجی
حمل میکردم ... من باید
بهجای معطوف کردن
نیروهایم بر بهبود رفاه خویش،
آنها را صرف خدمت به
بشریت میکردم. خرد من
متعلق به من نیست، بلکه
متعلق به همهٔ دنیاست.
نبوغش موجب اضطرابش
میشد. نازکطبعی نوابغ باعث
میشود از درد و اضطراب
رنج ببرند.
زندگی من حیاتی قهرمانانه
است و با معیار نافرهیختگان،
کاسبکاران یا مردمان عادی
قابل قیاس نیست...
آرتور تمام عمر مبلغ حقیقت
برای انسان بود.
( خودش تنهایی را برگزید )
علاقه به تنهایی کمکم در
من پدید آمد. تصمیم گرفتم
این زندگی ناپایدار را وقف
خودم کنم. من در زادبوم خودم
نیستم و در میان موجوداتی
همسنگ خود زندگی نمیکنم.
سایر موجودات، ارزش
مصاحبت با او را نداشتند،
● یک نمایش یکنفره ●
هرچه زندگی خصوصی
کوچکتر، امنتر و بهتر.
البته گفته ک؛ از هیچکسکه
انسان بوده باشد، پرهیز نکردهام
حلقهٔ دوستان نزدیکش
اندیشمندان بزرگ جهان
بودهاند :) مثل گوته.
از رواقیون زیاد نقل
قول کرده؛
بهترین یاری به ذهن آن است
که یکبار برای همیشه تمامی
پیوندهای عذابدهندهای که
دل را در بند خویش گرفتار
کرده بگسلید.
• اوید ' شاعر رومی.
برای کسیکه تنها به خویش
وابسته است و همهٔ آنچه او
را فرامیخواند، در خود دارد،
شادی تمامعیار ممکن نیست.
• سیسرو' سخنور رومی.
یکی از تکنیکهای
گروهدرمانی تمرین
من که هستم؟ است. هفت
پاسخ جدا در هفت کارت
مینویسند و بهنسبت اهمیت
مرتب میکنند. یعنی در آن
زمینه از خود سلب هویت
میکنند. (شما هم انجام بدید؛
جالبه) شوپنهاور هم شیوهای
مشابه داشته و صفات
گوناگونی را بهخود نسبت
میداده.
●● اگر آنچه که غیر از خود
بودم، بر رنج آن موجود
افسوس میخوردم.
عاشق؟ بیمار؟ من که هستم؟
من آن مردی هستم که کتاب
جهان بهمثابه اراده و بازنمود
را نوشته و راهحلی ارائه کرده
که راهحلهای پیشین را از
رواج انداخته.
من آن مرد هستم.
چهکسی میتواند مرا بیازارد؟
او هرگز تسلای ماورایطبیعی
را نپذیرفت. گفت بهتر است
حقیقت را دریابیم؛ رنج و
درد بخش جداییناپذیر
زندگیاند... بپذیریم بهبخت
و اقبال وابسته نیست...
بخت خودش را آشکار میکند
اگر این طرز فکر به باور تبدیل
شود موجب بردباریست.
او اصرار دارد هماکنون زندگی
را تجربه کنیم بهجای آنکه به
امید آیندهای بهتر زندگی کنیم.
دو نسل بعد از نیچه این فراخوان
را دریافت کرد.
آرتور از افلاطون و سقراط
خرده میگیرد که چرا توجه
ما را از زندگی اکنون، معطوف
به دنیایی واهی در آینده
میکنند.
ص ۴۰۶
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ادامه دارد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❇️ آشنایی با #مشاهیر
در سال 1642 میلادی
#توماس_هابز
فیلسوف انگلیسی در کتابِ
شهروند اعلام کرد:
" انسان گرگ انسان است "
این جمله به اندازهٔ جملهٔ
" خدا مرده است "
نیچه اهمیت و شهرت
جهانی دارد.
" انسان گرگ انسان است
البته گرگها یکدیگر را
نمیخورند و این خود
نشان میدهد که گرگ
نسبتبه گرگ رفتار انسانی!
دارد.
زیگموند_فروید در کتابِ
تمدن و ملالتهای آن، پس
از بیان این عبارت چنین
آورده است:
چهکسی جرأت دارد پس
از همهٔ تجربههای زندگی
و تاریخ، این جمله را نفی کند؟
و سپس گفته که
هیچچیز به اندازهٔ فرمان
آرمانیِ همنوع خود را
همچون خویش دوستبدار
با طبیعت مغایرت ندارد.
#هابز انسان را موجودی
اجتماعی نمیپنداشت و
معتقد بود که انسان برای
تأمین امنیت و فرار از
مشکلات زندگی فردی به
زندگی اجتماعی روی آورده
و بدون وجود حکومتی که
با قدرت جامعه را کنترل
میکند امنیتی ندارد.
هابز معتقد بود که در انسان
خواستی سیریناپذیر و
همیشگی برای رسیدن
بهقدرت بیشتر و بیشتر
وجود دارد که تا لحظهٔ مرگ
ارضا نخواهد شد و جملهٔ
انسان گرگ انسان است
نیز به این معناست...
ادامهٔ مطلب را در دیدگاه
مطالعه بفرمایید
@ktabdansh 📚
در سال 1642 میلادی
#توماس_هابز
فیلسوف انگلیسی در کتابِ
شهروند اعلام کرد:
" انسان گرگ انسان است "
این جمله به اندازهٔ جملهٔ
" خدا مرده است "
نیچه اهمیت و شهرت
جهانی دارد.
" انسان گرگ انسان است
البته گرگها یکدیگر را
نمیخورند و این خود
نشان میدهد که گرگ
نسبتبه گرگ رفتار انسانی!
دارد.
زیگموند_فروید در کتابِ
تمدن و ملالتهای آن، پس
از بیان این عبارت چنین
آورده است:
چهکسی جرأت دارد پس
از همهٔ تجربههای زندگی
و تاریخ، این جمله را نفی کند؟
و سپس گفته که
هیچچیز به اندازهٔ فرمان
آرمانیِ همنوع خود را
همچون خویش دوستبدار
با طبیعت مغایرت ندارد.
#هابز انسان را موجودی
اجتماعی نمیپنداشت و
معتقد بود که انسان برای
تأمین امنیت و فرار از
مشکلات زندگی فردی به
زندگی اجتماعی روی آورده
و بدون وجود حکومتی که
با قدرت جامعه را کنترل
میکند امنیتی ندارد.
هابز معتقد بود که در انسان
خواستی سیریناپذیر و
همیشگی برای رسیدن
بهقدرت بیشتر و بیشتر
وجود دارد که تا لحظهٔ مرگ
ارضا نخواهد شد و جملهٔ
انسان گرگ انسان است
نیز به این معناست...
ادامهٔ مطلب را در دیدگاه
مطالعه بفرمایید
@ktabdansh 📚
👍3
Audio
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
انسانهای کم ارزش
دلشان میخواهد
معروف شوند
چرا فکر میکنی
میتوانی کسی باشی
که نگران هیچچیز
نباید نباشد
پلیسها مثل پدر مادرها
محکم در اتاق
بچههایشان را میزنند
تا به آنها نشان دهند
هنوز صاحب خانه
هستند و آنها هر
غلطی که دلشان
میخواهد نباید
انجام دهند
فیلمهای ترسناک
در همین ژانر
ساخته میشود
قسمت قبل
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
انسانهای کم ارزش
دلشان میخواهد
معروف شوند
چرا فکر میکنی
میتوانی کسی باشی
که نگران هیچچیز
نباید نباشد
پلیسها مثل پدر مادرها
محکم در اتاق
بچههایشان را میزنند
تا به آنها نشان دهند
هنوز صاحب خانه
هستند و آنها هر
غلطی که دلشان
میخواهد نباید
انجام دهند
فیلمهای ترسناک
در همین ژانر
ساخته میشود
قسمت قبل
کتاب دانش
این را هم میشنوید که میگویند فقر بهترین انگیزهٔ هنرمند است، اینها نیش فقر را هرگز در جان و تنشان حس نکردهاند، اینها نمیدانند که فقر چه بر سر و روزگار آدم میآورد، تو را به ذلت و حقارتی بیپایان میاندازد. بال تو را از جای میکند و روحت را…
.
مردم
میگویند
که
درد کشیدن
آدم را شریف
و
پاک میکند.
این دروغ است؛
درد فقط آدم را
بیرحم میکند.
سامرست موام
مردم
میگویند
که
درد کشیدن
آدم را شریف
و
پاک میکند.
این دروغ است؛
درد فقط آدم را
بیرحم میکند.
سامرست موام
❤5
مطالعه 📖 قسمت ۱
📚 ساعتساز نابینا
👤 ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
شهلا باقری
انتشارات مازیار
ظرافتطبع و نکتهسنجی
مسحورکننده. شادیآور و
قابل درک برای خوانندهٔ غیر
اهل علم. آبزرور
نگارش خوب، بحث منسجم
و همهجانبه. اکونومیست.
یکی از بهترینهای علمی.
یکی از بهترینها در نوع خودش. لوسآنجلس تایمز.
ریچارد داوکینز تکامل را
بهروز کرده است...
موضوع کتابش معنی
حیات است. تایمز.
فصل ۱
توضیح بسیار نامحتملها
ما حیوانات در جهان
شناختهشده، پیچیدهترین
چیزها هستیم... شاید در
سیارات دیگر موجودات
پیچیدهتر از ما وجود داشته
باشد. ما میخواهیم بدانیم
چیزهای پیچیده چطور
بهوجود آمدهاند. تفاوت، یک
پیچیدگی طرح است. در نگاه
اول ساختههای انسان مثل
اتومبیل، کامپیوتر... بهمنظور
خاصی ساخته شدهاند اما
جاندار نیستند. آیا اینها
زیستشناختیاند؟
کلمات در خدمت ما هستند
نه حاکم بر ما.
آیا خرچنگ را باید جزء
حیوانات بهحساب بياوريم؟
ولی ما آدمها و حشرات هم
جزء حیوانات هستیم.
ببينيد مرز کلمات خیلی
مشخص نیست. آشپزها و
وکیلها هرکدام باتوجه به
نیازشان کلمات را با معنی
خاصی بهکار میبرند...
همانطور که سنگواره،
اسکلت... نشانهٔ وجود زندگی
است، ماشین هم حاصل کار
موجود زنده است.. درک
فیزیک برای ما آسان نیست.
ذهن ما درردرک پیچیدگیهای
بسیار بالا کم میآورد. ما سعی
میکنیم از بعضی اصول کلی
سازوکار موجودات زنده سر
در آوریم و ببینیم اصلا
چطور بهوجود آمدهاند.
بهطور مثال ما همهٔ ما از
طرز کار هواپیما بیاطلاعیم.
احتمالا سازندههای آن هم
همهچیز را نمیدانند.
متخصص موتور از جزئیات
بال سر در نمیآورد و متخصص
بال هم از جزئیات موتور...
زیستشناسان هم در بررسی
حیوانات همینطوراند.
البته ما میدانیم که
چندنفر هواپیما را ساختهاند.
ابتدا چندنفر آن را طراحی
کردهاند و...
قطعات، جوشدادن، رنگ
و... برای ما قابل درک است
چون حداقل از خانهسازی
مطلعیم. اما بدن ما چطور؟
هرکدام از ما یک دستگاهیم.
مثل هواپیما ولی خیلی
پیچیدهتر.
آیا بدن ما ابتدا طراحی شده بود؟
... ادامه در قسمت ۲
📚 ساعتساز نابینا
👤 ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
شهلا باقری
انتشارات مازیار
ظرافتطبع و نکتهسنجی
مسحورکننده. شادیآور و
قابل درک برای خوانندهٔ غیر
اهل علم. آبزرور
نگارش خوب، بحث منسجم
و همهجانبه. اکونومیست.
یکی از بهترینهای علمی.
یکی از بهترینها در نوع خودش. لوسآنجلس تایمز.
ریچارد داوکینز تکامل را
بهروز کرده است...
موضوع کتابش معنی
حیات است. تایمز.
فصل ۱
توضیح بسیار نامحتملها
ما حیوانات در جهان
شناختهشده، پیچیدهترین
چیزها هستیم... شاید در
سیارات دیگر موجودات
پیچیدهتر از ما وجود داشته
باشد. ما میخواهیم بدانیم
چیزهای پیچیده چطور
بهوجود آمدهاند. تفاوت، یک
پیچیدگی طرح است. در نگاه
اول ساختههای انسان مثل
اتومبیل، کامپیوتر... بهمنظور
خاصی ساخته شدهاند اما
جاندار نیستند. آیا اینها
زیستشناختیاند؟
کلمات در خدمت ما هستند
نه حاکم بر ما.
آیا خرچنگ را باید جزء
حیوانات بهحساب بياوريم؟
ولی ما آدمها و حشرات هم
جزء حیوانات هستیم.
ببينيد مرز کلمات خیلی
مشخص نیست. آشپزها و
وکیلها هرکدام باتوجه به
نیازشان کلمات را با معنی
خاصی بهکار میبرند...
همانطور که سنگواره،
اسکلت... نشانهٔ وجود زندگی
است، ماشین هم حاصل کار
موجود زنده است.. درک
فیزیک برای ما آسان نیست.
ذهن ما درردرک پیچیدگیهای
بسیار بالا کم میآورد. ما سعی
میکنیم از بعضی اصول کلی
سازوکار موجودات زنده سر
در آوریم و ببینیم اصلا
چطور بهوجود آمدهاند.
بهطور مثال ما همهٔ ما از
طرز کار هواپیما بیاطلاعیم.
احتمالا سازندههای آن هم
همهچیز را نمیدانند.
متخصص موتور از جزئیات
بال سر در نمیآورد و متخصص
بال هم از جزئیات موتور...
زیستشناسان هم در بررسی
حیوانات همینطوراند.
البته ما میدانیم که
چندنفر هواپیما را ساختهاند.
ابتدا چندنفر آن را طراحی
کردهاند و...
قطعات، جوشدادن، رنگ
و... برای ما قابل درک است
چون حداقل از خانهسازی
مطلعیم. اما بدن ما چطور؟
هرکدام از ما یک دستگاهیم.
مثل هواپیما ولی خیلی
پیچیدهتر.
آیا بدن ما ابتدا طراحی شده بود؟
... ادامه در قسمت ۲
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎦 great Ludwig von Mises
مهمترین چیزیکه
باید بهخاطر داشته باشيم
این است که
تورم عملی توسط خدا نیست،
تورم فاجعهٔ عناصر
یا بیماریای نیست که
مانند طاعون پیش بيايد.
تورم یک سیاست است.
👤 #میزس
لودویگ فون میزس؛
فیلسوف، اقتصاددان
ارشد مکتب اتریش و
لیبرال کلاسیک.
مهمترین کتابهای میزس؛
ملت، دولت، اقتصاد.
نظریهٔ پول و اعتبار بیپشتوانه.
حکومت قادر مطلق است.
@ktabdansh 📚
مهمترین چیزیکه
باید بهخاطر داشته باشيم
این است که
تورم عملی توسط خدا نیست،
تورم فاجعهٔ عناصر
یا بیماریای نیست که
مانند طاعون پیش بيايد.
تورم یک سیاست است.
👤 #میزس
لودویگ فون میزس؛
فیلسوف، اقتصاددان
ارشد مکتب اتریش و
لیبرال کلاسیک.
مهمترین کتابهای میزس؛
ملت، دولت، اقتصاد.
نظریهٔ پول و اعتبار بیپشتوانه.
حکومت قادر مطلق است.
@ktabdansh 📚
❤3
کتاب دانش
. در این هنگام گروهی به ویلسون هجوم بردند و دستهایش را فشردند و به وی تبریک گفتند. نظم را رعایت کنید آقایان! نظم! نظم! اجازه دهید تا آخر نامه را بخوانم. نوشته که بروید و خودتان را اصلاح کنید- با این کلمات مرا بهخاطر آور- روزی برای گناهانی که کردهای…
.
نوای شادمانی حضار به
غرشی بدل شد.
انفجار خندهها، ماهم پولدار
میشویم!
ساکت باشید، الان آقای
رئیس تکه بهتری از جیبش
درمیآورد، چشمه خوشگلتری
باز میکنه! رئیس مشغول
خواندن شد: بروید... و غیره...
امضا: گریگوری یانس.
گردبادی از سروصدا پیچید...
درها را ببندید. هیچیک از این
فسادناپذیران نباید از اینجا
خارج شوند. دستور تودهی
مردم بود و باید اجرا میشد.
رئیس نامههای دیگری باز کرد
... اسامی بیشتری! ... هورا!
امروز روز سمبلهاست! همه
باهم دم گرفتند: بعید است
شما آدم بدی باشید بروید و
خودتان را اصلاح کنید... و
خنده! یک ولگرد بیآبرو
میخواهد شهر را بیاعتبار کند.
بنشینید! بنشینید! خفه شوید!
اسم شما هم درمیآید! ۱۹ اسم.
ریچاردز از جایش بلند شد و
زنش هم پشت او برخاست:
همهٔ شما ما را میشناسید.
من و ماری... و گریه کرد...
رئیس گفت آقای ریچاردز ما
همه از باطن شما خبر داریم.
اما مسامحه با متجاوزان
جایز نیست.
- ولی میخواستم بگويم که...
- خواهش میکنم بنشینید.
ما هم مصمم هستیم تا به حساب یادداشتها را برسیم. ...
ریچاردز در گوش همسرش گفت
" منتظر ماندن در این شرایط طاقتفرساست.
بقیهٔ نامهها قرائت شد. همه
ادامهٔ نامه را باهم میخواندند
و خوشحال بودند جز آن
دستهٔ دغلباز که دستشان رو
شده بود. فهرست کوتاهتر شد.
ریچاردز با دلهره گوش میداد؛
ما آدمهای بیچارهای هستیم.
نه ثروتی داریم نه بچهای.
ما گول خوردیم و سقوط
کردیم. تحمل ندارم اسمم
در جمع خوانده شود... ماری
که دريافته بود شوهرش به
رؤیا رفته او را تکان داد.
- خودت را حاضر کن. الان
اسمت درمیآید.
بورگس اعلام کرد نامهها
تمام شده.
آن دو نزدیک بود از فرط
شادی و حیرت از پای درآیند.
- اوه، خدا را شکر... نجات
پیدا کردیم.
سکوتی برقرار شده بود.
یکنفر پرسید حالا چهکسی
حساب کیسه را میرسد؟
پولها باید بین این هجدهنفر
فاسدناشدنی تقسیم شود.
هرکدام از اینها به آن غریبه
۲۰ دلار داده بودند. و به
نوبه خود یک نصیحت هم
ضمیمهاش کرده بودند. حالا
اگر این مقدار را در ۱۸ ضرب
کنیم، جمعا ۳۶۰ دلار! حالا
این حضرات چه میخواهند؟
۴۰۰۰۰ هزار دلار.
آن غریبه در گوشهٔ سالن گوش
میداد!
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۱۱ ادامه دارد
نوای شادمانی حضار به
غرشی بدل شد.
انفجار خندهها، ماهم پولدار
میشویم!
ساکت باشید، الان آقای
رئیس تکه بهتری از جیبش
درمیآورد، چشمه خوشگلتری
باز میکنه! رئیس مشغول
خواندن شد: بروید... و غیره...
امضا: گریگوری یانس.
گردبادی از سروصدا پیچید...
درها را ببندید. هیچیک از این
فسادناپذیران نباید از اینجا
خارج شوند. دستور تودهی
مردم بود و باید اجرا میشد.
رئیس نامههای دیگری باز کرد
... اسامی بیشتری! ... هورا!
امروز روز سمبلهاست! همه
باهم دم گرفتند: بعید است
شما آدم بدی باشید بروید و
خودتان را اصلاح کنید... و
خنده! یک ولگرد بیآبرو
میخواهد شهر را بیاعتبار کند.
بنشینید! بنشینید! خفه شوید!
اسم شما هم درمیآید! ۱۹ اسم.
ریچاردز از جایش بلند شد و
زنش هم پشت او برخاست:
همهٔ شما ما را میشناسید.
من و ماری... و گریه کرد...
رئیس گفت آقای ریچاردز ما
همه از باطن شما خبر داریم.
اما مسامحه با متجاوزان
جایز نیست.
- ولی میخواستم بگويم که...
- خواهش میکنم بنشینید.
ما هم مصمم هستیم تا به حساب یادداشتها را برسیم. ...
ریچاردز در گوش همسرش گفت
" منتظر ماندن در این شرایط طاقتفرساست.
بقیهٔ نامهها قرائت شد. همه
ادامهٔ نامه را باهم میخواندند
و خوشحال بودند جز آن
دستهٔ دغلباز که دستشان رو
شده بود. فهرست کوتاهتر شد.
ریچاردز با دلهره گوش میداد؛
ما آدمهای بیچارهای هستیم.
نه ثروتی داریم نه بچهای.
ما گول خوردیم و سقوط
کردیم. تحمل ندارم اسمم
در جمع خوانده شود... ماری
که دريافته بود شوهرش به
رؤیا رفته او را تکان داد.
- خودت را حاضر کن. الان
اسمت درمیآید.
بورگس اعلام کرد نامهها
تمام شده.
آن دو نزدیک بود از فرط
شادی و حیرت از پای درآیند.
- اوه، خدا را شکر... نجات
پیدا کردیم.
سکوتی برقرار شده بود.
یکنفر پرسید حالا چهکسی
حساب کیسه را میرسد؟
پولها باید بین این هجدهنفر
فاسدناشدنی تقسیم شود.
هرکدام از اینها به آن غریبه
۲۰ دلار داده بودند. و به
نوبه خود یک نصیحت هم
ضمیمهاش کرده بودند. حالا
اگر این مقدار را در ۱۸ ضرب
کنیم، جمعا ۳۶۰ دلار! حالا
این حضرات چه میخواهند؟
۴۰۰۰۰ هزار دلار.
آن غریبه در گوشهٔ سالن گوش
میداد!
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۱۱ ادامه دارد
کتاب دانش
. مطالعه 📖 📚جوان خام ✍ فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی مترجم عبدالحسین شریفیان انتشارات نگاه قسمت ۱۳ در صبح پانزدهم نوامبر ورسیلوف و شاهزاده سرگی را گرد هم آوردم... صحبت آنان دربارهٔ اشرافیت بود.. سرگی قول داد یکسوم از ارثیه را بهوی…
.
مطالعه 📖
📚 جوان خام
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۴
من یک بانکدارم.
بنگاه رسمی خودم را دارم.
من دلال نیستم. شاهزاده
سرگی گستاخانه و با خشم
حرف او را قطع کرد، پرسید
اینجا برای چه نشستهای ؟
خودتان میدانید آقا من از شما
نمیترسم.
ستبلکوف گفت یعنی آن را انجام
نخواهی داد! ... باشد.. اما
اشتباه است...
تو چرا اینجا هستی؟
گفتم این سیصدروبل را بردارید
... خلاصه نمیتوانم... این قمار
بود...
فریاد زد شما بهحال خود نيستید
... دستتان را از روی این کتاب
بردارید.
با شتاب خارج شدم. از توی
کتابخانه مرا صدا زد آکاردی
آکاردی ماکاروویچ بر-گر-د!
خودش را به من رساند...
معذرت میخواهم پول را بردارید..
شاهزاده شما بهخاطر آن شیاد
عصبی شدید... و مرا بوسید.
در نگاهش بیزاری و نفرت بود.
لبخندش نیتی شیطانی داشت...
فصل سوم ۱
پول را برداشتم. نه به آن سبب
که در تنگدستی بودم، بلکه از
فرط نازکدلی که احساسش
جریحهدار نشود. وقتی رفتم
قلبم سنگینی میکرد. او را
اینطور ندیده بودم. دور شدن
از رفتار و کردار؛ نکته این بود.
چند ساعت بعد که از خانهٔ
شاهزاده سرگی برگشتم،
... باور نمیکنید به دیدن
ستبلکوف رفتم! او مرا به
شگفتی انداخت. از طرز چشمک
زدن ابلهانهاش و اینکه شب
پیش، نامهای از او بهدستم
رسید... از من خواهش کرده
بود به دیدنش بروم.
" میخواهد حقایقی را به
آگاهی من برساند... بین ما
چه اسراری هست، خندهآور
بود. دو هفته پیش مبلغی پول
از او خواسته بودم. قرض.
بهعلتی نگرفتم. ... من
خشمگین وارد شدم؛ گوش
کنید آقای محترم، نمیخواهم
نامهای ردوبدل کنید... چه
میخواهی؟
شاد و خندان برخاست؛ ...
موضوع مهمی است.
بانگ برداشتم؛ حقهبازی نکن،
انگشتت را بیاور پایین. راست
و فوری بگو چکار داری.
آدم متکبری هستی. از شاهزاده
پول گرفتی...۰ او بهم گفت.
برحسب اتفاق... من هم پول
قرض میدهم... چیزی هم روی
پول نمیکشم.
چرا شاهزاده مثل موم شده
... زیاد به شما بدهکار است؟
پس میدهد.
ثروتی به او رسیده...
ثروت مال او نیست. او بدهکار
است.. ممکن است با آنا آندریونا
ازدواج کند ... عصبانی نشوید.
مغرور هم نباشید. گوش کنید...
غرورتان را بشکنید و دوباره
بازیابید..
این خبر را شنیده بودم... خبر
را شاهزاده سوکولسکی پیر داده.
بهمن مربوط نیست.
ستبلکوف ادامه داد
شاهزاده سرگی امروز سرم داد
کشید.. سوکولسکی جهیزیه
خوبی به آنا آندریونا خواهد داد..
من هم سرت داد میزنم...
حالا از من چه میخواهی؟
برایت جاسوسی کنم؟ - در ازای
پول؟ ... گوش کن، پست
بیارزش... تو نیت سویی داری.
من گوش میکنم اما دلیل
نیست که قبول کنم هرچه
دلت میخواهد بگویی.
گفت حالا روی آنا آندریونا
قمار میکند.
من دوهزارتا میدهم.
بدون سود، رسید یا سفته.
شما به پول احتیاج دارید...
این کار را به عقب نیندازید.
شما آدم دهان لقی نیستید.
اخلاق خوبی است.
...جوانخام
ادامه دارد
مطالعه 📖
📚 جوان خام
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۴
من یک بانکدارم.
بنگاه رسمی خودم را دارم.
من دلال نیستم. شاهزاده
سرگی گستاخانه و با خشم
حرف او را قطع کرد، پرسید
اینجا برای چه نشستهای ؟
خودتان میدانید آقا من از شما
نمیترسم.
ستبلکوف گفت یعنی آن را انجام
نخواهی داد! ... باشد.. اما
اشتباه است...
تو چرا اینجا هستی؟
گفتم این سیصدروبل را بردارید
... خلاصه نمیتوانم... این قمار
بود...
فریاد زد شما بهحال خود نيستید
... دستتان را از روی این کتاب
بردارید.
با شتاب خارج شدم. از توی
کتابخانه مرا صدا زد آکاردی
آکاردی ماکاروویچ بر-گر-د!
خودش را به من رساند...
معذرت میخواهم پول را بردارید..
شاهزاده شما بهخاطر آن شیاد
عصبی شدید... و مرا بوسید.
در نگاهش بیزاری و نفرت بود.
لبخندش نیتی شیطانی داشت...
فصل سوم ۱
پول را برداشتم. نه به آن سبب
که در تنگدستی بودم، بلکه از
فرط نازکدلی که احساسش
جریحهدار نشود. وقتی رفتم
قلبم سنگینی میکرد. او را
اینطور ندیده بودم. دور شدن
از رفتار و کردار؛ نکته این بود.
چند ساعت بعد که از خانهٔ
شاهزاده سرگی برگشتم،
... باور نمیکنید به دیدن
ستبلکوف رفتم! او مرا به
شگفتی انداخت. از طرز چشمک
زدن ابلهانهاش و اینکه شب
پیش، نامهای از او بهدستم
رسید... از من خواهش کرده
بود به دیدنش بروم.
" میخواهد حقایقی را به
آگاهی من برساند... بین ما
چه اسراری هست، خندهآور
بود. دو هفته پیش مبلغی پول
از او خواسته بودم. قرض.
بهعلتی نگرفتم. ... من
خشمگین وارد شدم؛ گوش
کنید آقای محترم، نمیخواهم
نامهای ردوبدل کنید... چه
میخواهی؟
شاد و خندان برخاست؛ ...
موضوع مهمی است.
بانگ برداشتم؛ حقهبازی نکن،
انگشتت را بیاور پایین. راست
و فوری بگو چکار داری.
آدم متکبری هستی. از شاهزاده
پول گرفتی...۰ او بهم گفت.
برحسب اتفاق... من هم پول
قرض میدهم... چیزی هم روی
پول نمیکشم.
چرا شاهزاده مثل موم شده
... زیاد به شما بدهکار است؟
پس میدهد.
ثروتی به او رسیده...
ثروت مال او نیست. او بدهکار
است.. ممکن است با آنا آندریونا
ازدواج کند ... عصبانی نشوید.
مغرور هم نباشید. گوش کنید...
غرورتان را بشکنید و دوباره
بازیابید..
این خبر را شنیده بودم... خبر
را شاهزاده سوکولسکی پیر داده.
بهمن مربوط نیست.
ستبلکوف ادامه داد
شاهزاده سرگی امروز سرم داد
کشید.. سوکولسکی جهیزیه
خوبی به آنا آندریونا خواهد داد..
من هم سرت داد میزنم...
حالا از من چه میخواهی؟
برایت جاسوسی کنم؟ - در ازای
پول؟ ... گوش کن، پست
بیارزش... تو نیت سویی داری.
من گوش میکنم اما دلیل
نیست که قبول کنم هرچه
دلت میخواهد بگویی.
گفت حالا روی آنا آندریونا
قمار میکند.
من دوهزارتا میدهم.
بدون سود، رسید یا سفته.
شما به پول احتیاج دارید...
این کار را به عقب نیندازید.
شما آدم دهان لقی نیستید.
اخلاق خوبی است.
...جوانخام
ادامه دارد
کتاب دانش
• آیو کیست که زئوس را از بلندای قدرت فرو مینشاند ؟ • پرومتئوس سودای خامِ او. [ آیسخولوس ] / پرومتئوس در بند / | نمایشنامه | '- نشر نی ...📚
.
پرومتئوس:
دریغا
ایمن نشستگان را
چه آسان است
پند دادنِ کشتیشکستگان ...
نشر نی / ص ۲۵۹
از مجموعهٔ آثار آیسخولوس ||
پرومتئوس:
دریغا
ایمن نشستگان را
چه آسان است
پند دادنِ کشتیشکستگان ...
نشر نی / ص ۲۵۹
از مجموعهٔ آثار آیسخولوس ||
Audio
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
در حالت اغما
حالت من چیزی بود
بین لنگ در هوایی
میان برزخ و دوزخ
قیافهام درهم بود
خدایا همهچیز
مال دوران گذشتس
ناگهان بدون اینکه
بخواهم گریه میکنم
حس ناب وحشتی
برای اولین بار در زندگی
وحشت از تنها بودن
بیش از حد
تنها بودن
قسمت قبل
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
در حالت اغما
حالت من چیزی بود
بین لنگ در هوایی
میان برزخ و دوزخ
قیافهام درهم بود
خدایا همهچیز
مال دوران گذشتس
ناگهان بدون اینکه
بخواهم گریه میکنم
حس ناب وحشتی
برای اولین بار در زندگی
وحشت از تنها بودن
بیش از حد
تنها بودن
قسمت قبل
#ایران
« سالها بعد تاریخ خواهد نوشت»
...
تاریخ خواهد نوشت که
روزگاری در این سرزمین،
کسانی حکومت میکردند که
پندارشان تباه،
کردارشان ریا،
گفتارشان سراسر دروغ
و فریب بود.
آنها بهنام دین،
تمامی ثروت و آبروی مردم
را به غارت بردند.
خاک این کشور را به
نابودی کشیدند تا
خاک بیگانه را
آباد کنند.
بهجای انديشمندان،
ضحاک و پخمگان
و بیخردان
بر مسند نشستند...
در سراسر این سرزمین،
جهل، خرافهپرستی و
افکار پوسیده
رواج دادند.
« آنها برای کل دنیا
آرزوی مرگ
میکردند و خدا را از آن
خود میدانستند »
با هیچیک از کشورهای دنیا
ارتباط عاقلانه نداشتند،
ارتباط تجاری و فرهنگی و
پیشرفت را معدود به چند
کشور فقیر در سطح جهانی
کرده بودند. به این سبب
که آنها
دیکتاتور بودند.
« تاریخ خواهد نوشت
یه عدهای جاهل و نادان
هم دنبالهرو آنان بودند »
...
و کسانیکه تاریخ را
بخوانند،
در مورد این مردم
چگونه قضاوت خواهند کرد؟
➖➖➖🔹
« بگذارید آیندگان بدانند که
در سرزمین بلاخیز ایران
هم بودند مردمی که دلیرانه
از جان خود گذشتند
و مردانه
به استقبال مرگ رفتند. »
Pdf
علیاکبر سعیدی سیرجانی
« سالها بعد تاریخ خواهد نوشت»
...
تاریخ خواهد نوشت که
روزگاری در این سرزمین،
کسانی حکومت میکردند که
پندارشان تباه،
کردارشان ریا،
گفتارشان سراسر دروغ
و فریب بود.
آنها بهنام دین،
تمامی ثروت و آبروی مردم
را به غارت بردند.
خاک این کشور را به
نابودی کشیدند تا
خاک بیگانه را
آباد کنند.
بهجای انديشمندان،
ضحاک و پخمگان
و بیخردان
بر مسند نشستند...
در سراسر این سرزمین،
جهل، خرافهپرستی و
افکار پوسیده
رواج دادند.
« آنها برای کل دنیا
آرزوی مرگ
میکردند و خدا را از آن
خود میدانستند »
با هیچیک از کشورهای دنیا
ارتباط عاقلانه نداشتند،
ارتباط تجاری و فرهنگی و
پیشرفت را معدود به چند
کشور فقیر در سطح جهانی
کرده بودند. به این سبب
که آنها
دیکتاتور بودند.
« تاریخ خواهد نوشت
یه عدهای جاهل و نادان
هم دنبالهرو آنان بودند »
...
و کسانیکه تاریخ را
بخوانند،
در مورد این مردم
چگونه قضاوت خواهند کرد؟
➖➖➖🔹
« بگذارید آیندگان بدانند که
در سرزمین بلاخیز ایران
هم بودند مردمی که دلیرانه
از جان خود گذشتند
و مردانه
به استقبال مرگ رفتند. »
علیاکبر سعیدی سیرجانی
👍3🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جنابِ مولانا
هیچروزی
کم نیامد
روزیام
چیست این
ترسُ
غمُ
دلسوزیام ؟
@ktabdansh 📚
حتی تصمیم درست،
اگر خیلی دیر گرفته شود،
غلط از آب درمیآید.
✍ #کرایسلر
هیچروزی
کم نیامد
روزیام
چیست این
ترسُ
غمُ
دلسوزیام ؟
@ktabdansh 📚
حتی تصمیم درست،
اگر خیلی دیر گرفته شود،
غلط از آب درمیآید.
✍ #کرایسلر
🔥1
کتاب دانش
. مطالعه ادبیات کلاسیک 📚 #جزیره_پنگوئنها ✍ #آناتول_فرانس فصل سوم اغوای سنمائل سنمائل شنید که مردم جزیرهٔ هودیک، دوباره بتپرست شدند... تصمیمگرفت حرکت کند و این فرزندان عاصی رو بهراهراست هدایت کنه... در این اثنا هم شیطان رجیم که از…
...
... در همین اثنا،
ملاحان با نگاه وحشی ولی
آرام در آب شنا میکردند...
بیچاره پیرمرد، جامهاش
را قشری از یخ پوشانده بود.
اقیانوس شمال کتاب
انجیل مقدس را بلعید...
روز سیام، کوه عظیم یخ،
فرود آمد و ميلهٔ آهنی
قايق را شکست.
سنمائل بیچاره چشمش
به شیطان افتاد و پی برد
بازيچه اهریمن شده.
لذا فورا صلیب کشید...
باد شدیدی برخاست و
سکان و دکل به شکل اولین
درآمد... از آن راه منحرف شد
و در دریای آرام طی طریق کرد...
سنمائل زانو زد و شکر کرد...
دید که کتاب مقدس در بغل
ماده خرس که اشعار
ویرژیل را میخواند بود...
خرس به زبان رومی سلام
کرد و کتاب را داد!
پیرمرد مات و مبهوت
مانده بود!...
فصل پنجم
غسل تعمید مرغان دریایی
... به ساحل رسید.
سرزمینی بهشکل دایره ! ...
باران هم میبارید.
' خدایا اینجا سرزمین ندبه
و توبه است!
پیرمرد خسته و گرسنه
نشست ... از علفهای
وحشی خورد... اشکال
متحرکی دید و گمان کرد
اينان مردمی هستند که
باید ارشاد شوند...
رفت بالای صخره!
' ای ساکنین جزیره، با این
هیبت ناموزون و... شما
شبیه نمایندگان سنای یک
کشور متمدن هستید.
وقار شما ظاهر کشیشان و
فلاسفه عالیقدر را دارد...
اما نه علم و دانش دارید نه
استعداد! اما ازنظر خداوند
برتر هستید... در این سرزمین
نه غارت دیدم نه دشمنان
بهدار آویخته. دل شما پاک
است. روح آسمانی در شما
رخنه کرده.
سنمائل پنگوئنها رو با
انسانها اشتباه گرفته بود.
پنگوئنها دور هم جمع شده
بودند و صدای موزونی داشتند. ..
این مرغان وحشی که بشر
نديده بودند با تعجب نگاه کردند...
سن مائل شروع کرد به تعلیم
انجیل: ...آفتاب معنوی بر دل
شما میتابد... من نور و صفای
روح هديه آوردهام...
عیسی مسیح یخ قلبهای
افسرده شما را آب میکند.
مرغان دریایی هم در جواب
او با صدای ملایم جواب دادند.
چون فصل زناشویی بود،
پاسخِ زیبا و دلچسب ...
سنمائل فکر کرد اينان
بتپرستند:
آبتنی شما را دیدهام، تصویر
کاملی از روح پاک! بلافاصله
غسل تعمید را به آنان آموخت
... سپس آبشارها را دفع اجنه
کرد، تبرک ساخت و مشتی آب
مطهر ریخت و آیات مقدس
تلاوت کرد.
بله سنمائل تمام مرغان دریایی
را غسل تعمید کرد.
فصل ششم
غسل تعمید مرغان دریایی
در بهشت منتشر شد... باعث
حیرت خداوند گردید و فرمود
انجمنی از روحانیون و فلاسفه
و دانشمندان دینی تشکیل شود.
در باب صحت یا بطلان این
غسل تعمید پرسید...
📚 جزیرهٔ پنگوئنها
✍ آناتول فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۳
... در همین اثنا،
ملاحان با نگاه وحشی ولی
آرام در آب شنا میکردند...
بیچاره پیرمرد، جامهاش
را قشری از یخ پوشانده بود.
اقیانوس شمال کتاب
انجیل مقدس را بلعید...
روز سیام، کوه عظیم یخ،
فرود آمد و ميلهٔ آهنی
قايق را شکست.
سنمائل بیچاره چشمش
به شیطان افتاد و پی برد
بازيچه اهریمن شده.
لذا فورا صلیب کشید...
باد شدیدی برخاست و
سکان و دکل به شکل اولین
درآمد... از آن راه منحرف شد
و در دریای آرام طی طریق کرد...
سنمائل زانو زد و شکر کرد...
دید که کتاب مقدس در بغل
ماده خرس که اشعار
ویرژیل را میخواند بود...
خرس به زبان رومی سلام
کرد و کتاب را داد!
پیرمرد مات و مبهوت
مانده بود!...
فصل پنجم
غسل تعمید مرغان دریایی
... به ساحل رسید.
سرزمینی بهشکل دایره ! ...
باران هم میبارید.
' خدایا اینجا سرزمین ندبه
و توبه است!
پیرمرد خسته و گرسنه
نشست ... از علفهای
وحشی خورد... اشکال
متحرکی دید و گمان کرد
اينان مردمی هستند که
باید ارشاد شوند...
رفت بالای صخره!
' ای ساکنین جزیره، با این
هیبت ناموزون و... شما
شبیه نمایندگان سنای یک
کشور متمدن هستید.
وقار شما ظاهر کشیشان و
فلاسفه عالیقدر را دارد...
اما نه علم و دانش دارید نه
استعداد! اما ازنظر خداوند
برتر هستید... در این سرزمین
نه غارت دیدم نه دشمنان
بهدار آویخته. دل شما پاک
است. روح آسمانی در شما
رخنه کرده.
سنمائل پنگوئنها رو با
انسانها اشتباه گرفته بود.
پنگوئنها دور هم جمع شده
بودند و صدای موزونی داشتند. ..
این مرغان وحشی که بشر
نديده بودند با تعجب نگاه کردند...
سن مائل شروع کرد به تعلیم
انجیل: ...آفتاب معنوی بر دل
شما میتابد... من نور و صفای
روح هديه آوردهام...
عیسی مسیح یخ قلبهای
افسرده شما را آب میکند.
مرغان دریایی هم در جواب
او با صدای ملایم جواب دادند.
چون فصل زناشویی بود،
پاسخِ زیبا و دلچسب ...
سنمائل فکر کرد اينان
بتپرستند:
آبتنی شما را دیدهام، تصویر
کاملی از روح پاک! بلافاصله
غسل تعمید را به آنان آموخت
... سپس آبشارها را دفع اجنه
کرد، تبرک ساخت و مشتی آب
مطهر ریخت و آیات مقدس
تلاوت کرد.
بله سنمائل تمام مرغان دریایی
را غسل تعمید کرد.
فصل ششم
غسل تعمید مرغان دریایی
در بهشت منتشر شد... باعث
حیرت خداوند گردید و فرمود
انجمنی از روحانیون و فلاسفه
و دانشمندان دینی تشکیل شود.
در باب صحت یا بطلان این
غسل تعمید پرسید...
📚 جزیرهٔ پنگوئنها
✍ آناتول فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۳
کتاب دانش
. نوای شادمانی حضار به غرشی بدل شد. انفجار خندهها، ماهم پولدار میشویم! ساکت باشید، الان آقای رئیس تکه بهتری از جیبش درمیآورد، چشمه خوشگلتری باز میکنه! رئیس مشغول خواندن شد: بروید... و غیره... امضا: گریگوری یانس. گردبادی از سروصدا پیچید... درها را…
...
این هم آخرین سند؛
اگر هیچ مدعی و داوطلبی
باقی نماند، مایلم کیسه را باز
کنید و پولها را بین اهالی
شهر تقسیم کنید.
نه گدای فقیر و غریبهای در
کار بوده و نه ۲۰دلار انعام،
نه اندرزی و اينها همه
ساخته و پرداخته ذهن من بود.
حالا داستان خودم را برای
شما تعریف میکنم. از قضای
روزگار من در شهر شما
اقامت کردم و چه بدیها
که ندیدم. اگر کسی دیگر هم
جای من بود، یکی دونفر از
شما را میکشت، اما برای
من کافی نبود. پس به مطالعه
در احوال شما پرداختم که از
حیث پاکدامنی مباهات
میکردید. فهمیدم چطور از
شر وسوسه حذر میکنید،
نقشهای طرح و فهرستی از
اسامی را انتخاب کردم، که
در عمرشان نه یک کلمه
دروغ گفته و نه لکهای بر
دامنشان نشسته. فکر گودسان
افتادم. او نه در هادلی بورگ
بهدنیا آمده و نه در اینجا
پرورش یافته بود.
اگر نقشهام را شروع میکردم
شما میگفتید آیا گودسان
تنها کسی است که از خیر
۲۰دلار میگدزد و آن را به گدای
درماندهای میبخشد! ولی زد
و خدا جان گودسان را گرفت.
از اینرو دامم را پهن کردم.
شاید امید چندانی نداشتم
ولی برايشان کلید رمز پست
کردم. آدمهای نادرستی که با
پول قمار زندگی میکنند.
حالا که موفق شدم، کیسه
را باز کنید.
رئیس جلسه کیسه را باز کرد
و گفت اینها سکههای سربی
مطلا هستند نه بیشتر!
همه خندیدند. پیشنهاد
میشود آقای ویلسون به
نمایندگی از طرف رفقایش
آنها را تحویل بگيرد.
ویلسون با صدایی لرزان گفت
مرگ بر پول!
_ آقای رئیس، بههرحال یک
آدم پاک وجود دارد. از
جک هالیدی تقاضا کنیم
محتوی کیسه طلا را به مزایده
بگذارد تا اگر ۲۰دلاری از آن درآمد
آن را به کسی بدهد که به او
افتخار میکنیم. یعنی
ادوارد ریچاردز.
پیشنهاد او مورد قبول واقع شد.
مزایده از یک دلار شروع شد.
رقم پیشنهادها از ده دلار
رسیده بود به صد دلار.
ریچاردز با نگرانی در گوش
ماری گفت ولی ماری... یعنی
ما باید اجازهٔ چنین کاری را
بدهیم... پاداش درستکاری این
است... ما باید چکار کنیم؟ ...
ادوارد من دارم میلرزم... یک
وسوسه دیگر...
هشتصد دلار!نهصد دلار!...
در تمام آن احوال، آن
بیگانه نظارهگر
جزئیات بود: هیچیک از این
هجدهنفر سهمی در این مزایده
نداشت، باید این وضع را تغيير
داد. او تمام کیسه را در مزایده
خرید! ... ساعت ۱۱ شب رفت
به خانهٔ ریچاردز و در زد.
خانم ریچاردز در را باز کرد
و آن بیگانه پاکتی به او داد
و بدون ادای کلمهای ناپدید شد.
- مطمئن هستم که او را
میشناختم. این یارو همان
استیونسون است که آدمهای
معتبر این شهر را با آن راز
ساختگیاش فروخت.
چک با مبالغ بالا بهنام این دو
زوج بود. آنها در این فکر که
این چک را در بانک نقد کنند یا
نه. آن شب پزشک دهکده را به
بالین ریچاردزها فراخواندند.
بامداد در همهجا پیچید که
زوج کهنسال به بستر بیماری
افتادهاند. پزشک دهکده علت
عارضه را هیجان ناشی از
بهدست آوردن ثروتی
غیرمترقبه اعلام داشت. شهر
در اندوهی عمیق فرورفت.
روز بعد اخبار بدتری منتشر شد.
چکهایی با رقمهای گزاف.
چنين ثروتی از کجا آمده بود؟
خبر رسید ریچاردز از
مدعیان بوده اما بورگس
حقیقت را کتمان کرده.
بورگس انکار کرد. آنگاه
شعلههای سوءظن بالا گرفت
و پاکی و تقدس شهر هادلی
بورگ روبه خاموشی نهاد.
شش روز بعد ریچاردز
اعتراف کرد ادعای تصاحب
کیسه را داشته و از روی
حقشناسی که بورگس به او
داشته عالیجناب این ادعا را
نادیده گرفته تا اسم او
خدشهدار نشود و او را نجات
داده. به این ترتیب آخرین نفر
از نوزده خانوادهٔ معتبر هادلی
بورگ نیز در کيسهٔ طلای
شیطانی سرنگون شد.
با تصویب مجلس شورای
شهر نام هادلی بورگ عوض
شد و آنجا از نو شهری پاک
و شریف شد.
داستانهای کوتاه
مردی که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
■ پایان.
این هم آخرین سند؛
اگر هیچ مدعی و داوطلبی
باقی نماند، مایلم کیسه را باز
کنید و پولها را بین اهالی
شهر تقسیم کنید.
نه گدای فقیر و غریبهای در
کار بوده و نه ۲۰دلار انعام،
نه اندرزی و اينها همه
ساخته و پرداخته ذهن من بود.
حالا داستان خودم را برای
شما تعریف میکنم. از قضای
روزگار من در شهر شما
اقامت کردم و چه بدیها
که ندیدم. اگر کسی دیگر هم
جای من بود، یکی دونفر از
شما را میکشت، اما برای
من کافی نبود. پس به مطالعه
در احوال شما پرداختم که از
حیث پاکدامنی مباهات
میکردید. فهمیدم چطور از
شر وسوسه حذر میکنید،
نقشهای طرح و فهرستی از
اسامی را انتخاب کردم، که
در عمرشان نه یک کلمه
دروغ گفته و نه لکهای بر
دامنشان نشسته. فکر گودسان
افتادم. او نه در هادلی بورگ
بهدنیا آمده و نه در اینجا
پرورش یافته بود.
اگر نقشهام را شروع میکردم
شما میگفتید آیا گودسان
تنها کسی است که از خیر
۲۰دلار میگدزد و آن را به گدای
درماندهای میبخشد! ولی زد
و خدا جان گودسان را گرفت.
از اینرو دامم را پهن کردم.
شاید امید چندانی نداشتم
ولی برايشان کلید رمز پست
کردم. آدمهای نادرستی که با
پول قمار زندگی میکنند.
حالا که موفق شدم، کیسه
را باز کنید.
رئیس جلسه کیسه را باز کرد
و گفت اینها سکههای سربی
مطلا هستند نه بیشتر!
همه خندیدند. پیشنهاد
میشود آقای ویلسون به
نمایندگی از طرف رفقایش
آنها را تحویل بگيرد.
ویلسون با صدایی لرزان گفت
مرگ بر پول!
_ آقای رئیس، بههرحال یک
آدم پاک وجود دارد. از
جک هالیدی تقاضا کنیم
محتوی کیسه طلا را به مزایده
بگذارد تا اگر ۲۰دلاری از آن درآمد
آن را به کسی بدهد که به او
افتخار میکنیم. یعنی
ادوارد ریچاردز.
پیشنهاد او مورد قبول واقع شد.
مزایده از یک دلار شروع شد.
رقم پیشنهادها از ده دلار
رسیده بود به صد دلار.
ریچاردز با نگرانی در گوش
ماری گفت ولی ماری... یعنی
ما باید اجازهٔ چنین کاری را
بدهیم... پاداش درستکاری این
است... ما باید چکار کنیم؟ ...
ادوارد من دارم میلرزم... یک
وسوسه دیگر...
هشتصد دلار!نهصد دلار!...
در تمام آن احوال، آن
بیگانه نظارهگر
جزئیات بود: هیچیک از این
هجدهنفر سهمی در این مزایده
نداشت، باید این وضع را تغيير
داد. او تمام کیسه را در مزایده
خرید! ... ساعت ۱۱ شب رفت
به خانهٔ ریچاردز و در زد.
خانم ریچاردز در را باز کرد
و آن بیگانه پاکتی به او داد
و بدون ادای کلمهای ناپدید شد.
- مطمئن هستم که او را
میشناختم. این یارو همان
استیونسون است که آدمهای
معتبر این شهر را با آن راز
ساختگیاش فروخت.
چک با مبالغ بالا بهنام این دو
زوج بود. آنها در این فکر که
این چک را در بانک نقد کنند یا
نه. آن شب پزشک دهکده را به
بالین ریچاردزها فراخواندند.
بامداد در همهجا پیچید که
زوج کهنسال به بستر بیماری
افتادهاند. پزشک دهکده علت
عارضه را هیجان ناشی از
بهدست آوردن ثروتی
غیرمترقبه اعلام داشت. شهر
در اندوهی عمیق فرورفت.
روز بعد اخبار بدتری منتشر شد.
چکهایی با رقمهای گزاف.
چنين ثروتی از کجا آمده بود؟
خبر رسید ریچاردز از
مدعیان بوده اما بورگس
حقیقت را کتمان کرده.
بورگس انکار کرد. آنگاه
شعلههای سوءظن بالا گرفت
و پاکی و تقدس شهر هادلی
بورگ روبه خاموشی نهاد.
شش روز بعد ریچاردز
اعتراف کرد ادعای تصاحب
کیسه را داشته و از روی
حقشناسی که بورگس به او
داشته عالیجناب این ادعا را
نادیده گرفته تا اسم او
خدشهدار نشود و او را نجات
داده. به این ترتیب آخرین نفر
از نوزده خانوادهٔ معتبر هادلی
بورگ نیز در کيسهٔ طلای
شیطانی سرنگون شد.
با تصویب مجلس شورای
شهر نام هادلی بورگ عوض
شد و آنجا از نو شهری پاک
و شریف شد.
داستانهای کوتاه
مردی که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
■ پایان.