.
... شماها روی نان کره میمالید
تا شکممان سیر بشود و
صدایمان درنیاید.
بهما خواروبار و چربی بوداده
میدهید تا وقتی خودتان
مرغابی سرخکرده میخورید،
آب دهانمان راه نیفتد و
غر نزنیم.
قصدتان این است که ما
ساکت بمانیم و
اعتصاب نکنیم ...
آنا زگرس
📓 مردهها جوان میمانند
ترجمه علیاصغر حداد
نشر ماهی ص ۴۷۹
کتاب دانش 📚
... شماها روی نان کره میمالید
تا شکممان سیر بشود و
صدایمان درنیاید.
بهما خواروبار و چربی بوداده
میدهید تا وقتی خودتان
مرغابی سرخکرده میخورید،
آب دهانمان راه نیفتد و
غر نزنیم.
قصدتان این است که ما
ساکت بمانیم و
اعتصاب نکنیم ...
آنا زگرس
📓 مردهها جوان میمانند
ترجمه علیاصغر حداد
نشر ماهی ص ۴۷۹
کتاب دانش 📚
👍4
کتاب دانش
... [ ادبیات ژاپن ] داستانهای کوتاه ◇ کرم ابریشم ( معمایی، فانتزی ) قسمت ۵. جز چهار تهماندهٔ گوشتی گرد که مانند جای زخمهای صورتش برق میزدند چیزی برایش نمانده بود. اما اشتهای سیریناپذیرش را حفظ کرده بود. شکمش مانند مَشک صیقلخوردهای باد کرده بود…
...
[ ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
◇ کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۶.
وقتی شنيده بود که همسر
مجروحش به وطن برمیگردد،
با خودش گفته بود که لااقل زنده
است و جنگ برایش تمام شده است.
آن زمان توکیکو هنوز با زنان افسران
دیگر معاشرت داشت و بسیاری از
آنها به او گفته بودند که بخت یارش
بوده است. پس روزنامهها شروع
کرده بودند به نقل شاهکار ستوان
سوناگا؛ فهمیده بود که شوهرش
بهشدت زخمی شده اما حتی یک
لحظه هم تصور نکرده بود که با آن
وضعیت پیشش برگردد. توکیکو
هرگز روزی را که رفته بود
بیمارستان فراموش نمیکرد.
چهرهٔ پوشیده از جراحتش از
ملافههای یکدست سفید بیرون زده
بود و با نگاهی مبهوت به زنش
مینگریست. پزشک مقیم بیمارستان
با استفاده از واژههای تخصصی که
فهمشان دشوار بود برای او توضیح
داده بود که همسرش بر اثر جراحات
ناشنوا شده و مسدود شدن غیرعادی رگهایش قابلیت گفتگو را از او
سلب کرده.
توکیکو زده بود زیر گریه. پزشک
گفته بود شجاع باشید.
در محل دست و پاها هیچ نبود،
هیچ... تنه پیچاندهشده میان
پانسمانها مانند مجسمهای گچی
و بیحرکت، غیرواقعی بود.
توکیکو دچار سرگیجه شده و پای
تخت چمباتمه نشسته بود هقهق
گریه سر داده بود و کنج یک میز،
ساعتها گریسته بود.
پزشک سعی کرده بود او را ناشیانه
تسلی دهد؛ حقيقتا معجزه است.
معجزهای که به لطف پیشرفتهای
پزشکی نظامی میسر شد... خودکار
کلمهٔ معجزه را تکرار میکرد، بیآنکه
بداند باید از این بابت خوشحال باشد
یا نه. توکیکو بهطرزی غریب متوجهٔ گذشت شش ماه اول نشده بود.
فرد معجزهدیده با افتخار همراه با
گروهی متشکل از فرماندهان و
همرزمانش به منزل خود بازگشته
بود. کمی بعد در ازای دستها و
پاهای قطعشدهاش به دریافت نشان بادبادک طلایی، ممتازترین مدال ارتش ژاپن، مفتخر شده بود. ازخودگذشتگی
توکیکو نیز در مراقبت از قهرمان علیل سهمی از این افتخار نصیبش کرده
بود و همهٔ افراد خانواده و محله
شرافت این زوج نمونه را
میستودند. اما اندکی بعد
توکیکو متوجه شد که آنها نمیتوانند
با مستمری حقوق ناچیز مجروحان
جنگی زندگی کنند.
از ژنرال واشیو درخواست کمک
کرد و اجازه یافته بودند که به
صورت رایگان در ویلای کوچک
انتهای ملکش اقامت کنند. از همان
لحظه زندگیشان تغییر کرده بود.
دورافتادگی محیط روستایی در
این مسئله سهیم بود، اما رفتار
مردم نیز دیگر مثل سابق نبود.
تب قهرمانی فروکش کرده و
جای خود را به بیاعتنایی کامل
داده بود. مردم از هیجان پیروزیهای
اولیه دلزده شده بودند و شاهکارهای
جنگی دیگر چنگی به دل نمیزد.
ملاقاتها کمتر و کمتر و حتی
نام ستوان سوناگای سرشناس
نیز فراموش شده بود
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚✨
[ ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
◇ کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۶.
وقتی شنيده بود که همسر
مجروحش به وطن برمیگردد،
با خودش گفته بود که لااقل زنده
است و جنگ برایش تمام شده است.
آن زمان توکیکو هنوز با زنان افسران
دیگر معاشرت داشت و بسیاری از
آنها به او گفته بودند که بخت یارش
بوده است. پس روزنامهها شروع
کرده بودند به نقل شاهکار ستوان
سوناگا؛ فهمیده بود که شوهرش
بهشدت زخمی شده اما حتی یک
لحظه هم تصور نکرده بود که با آن
وضعیت پیشش برگردد. توکیکو
هرگز روزی را که رفته بود
بیمارستان فراموش نمیکرد.
چهرهٔ پوشیده از جراحتش از
ملافههای یکدست سفید بیرون زده
بود و با نگاهی مبهوت به زنش
مینگریست. پزشک مقیم بیمارستان
با استفاده از واژههای تخصصی که
فهمشان دشوار بود برای او توضیح
داده بود که همسرش بر اثر جراحات
ناشنوا شده و مسدود شدن غیرعادی رگهایش قابلیت گفتگو را از او
سلب کرده.
توکیکو زده بود زیر گریه. پزشک
گفته بود شجاع باشید.
در محل دست و پاها هیچ نبود،
هیچ... تنه پیچاندهشده میان
پانسمانها مانند مجسمهای گچی
و بیحرکت، غیرواقعی بود.
توکیکو دچار سرگیجه شده و پای
تخت چمباتمه نشسته بود هقهق
گریه سر داده بود و کنج یک میز،
ساعتها گریسته بود.
پزشک سعی کرده بود او را ناشیانه
تسلی دهد؛ حقيقتا معجزه است.
معجزهای که به لطف پیشرفتهای
پزشکی نظامی میسر شد... خودکار
کلمهٔ معجزه را تکرار میکرد، بیآنکه
بداند باید از این بابت خوشحال باشد
یا نه. توکیکو بهطرزی غریب متوجهٔ گذشت شش ماه اول نشده بود.
فرد معجزهدیده با افتخار همراه با
گروهی متشکل از فرماندهان و
همرزمانش به منزل خود بازگشته
بود. کمی بعد در ازای دستها و
پاهای قطعشدهاش به دریافت نشان بادبادک طلایی، ممتازترین مدال ارتش ژاپن، مفتخر شده بود. ازخودگذشتگی
توکیکو نیز در مراقبت از قهرمان علیل سهمی از این افتخار نصیبش کرده
بود و همهٔ افراد خانواده و محله
شرافت این زوج نمونه را
میستودند. اما اندکی بعد
توکیکو متوجه شد که آنها نمیتوانند
با مستمری حقوق ناچیز مجروحان
جنگی زندگی کنند.
از ژنرال واشیو درخواست کمک
کرد و اجازه یافته بودند که به
صورت رایگان در ویلای کوچک
انتهای ملکش اقامت کنند. از همان
لحظه زندگیشان تغییر کرده بود.
دورافتادگی محیط روستایی در
این مسئله سهیم بود، اما رفتار
مردم نیز دیگر مثل سابق نبود.
تب قهرمانی فروکش کرده و
جای خود را به بیاعتنایی کامل
داده بود. مردم از هیجان پیروزیهای
اولیه دلزده شده بودند و شاهکارهای
جنگی دیگر چنگی به دل نمیزد.
ملاقاتها کمتر و کمتر و حتی
نام ستوان سوناگای سرشناس
نیز فراموش شده بود
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚✨
👍2💘1
از تندبادِ حادثه
گفتی که جان دربردهایم
اما چه جان دربردنی
دیریست که در خود مردهایم..
اردلان سرفراز
گفتی که جان دربردهایم
اما چه جان دربردنی
دیریست که در خود مردهایم..
اردلان سرفراز
💔3
در کتابِ زندگی به روایت بودا
نوشتهٔ اشو
میخوانیم ؛
هرچیزی که میآموزید به قسمت
خودکار ذهن شما منتقل میشود،
بخش خودکار آن را برعهده میگیرد
و شما برای آموزشهای جدید
آماده میشوید.
در زندگی عادی این واقعه معقول
است. اما رفتهرفته قسمت
خودکار بزرگ و بزرگتر میشود
و اگاهی مختصری باقی میماند.
.....
همین لحظه به جستجوی اسبابی
برای جشن و سرور برخیز،
آنوقت است که فردی مذهبی
خواهی شد
و بهتدریج خرسندی و
شکران نعمتی که عمیقا
ادا بشود دگرگونت میکند...
@ktabdansh 📚
نوشتهٔ اشو
میخوانیم ؛
هرچیزی که میآموزید به قسمت
خودکار ذهن شما منتقل میشود،
بخش خودکار آن را برعهده میگیرد
و شما برای آموزشهای جدید
آماده میشوید.
در زندگی عادی این واقعه معقول
است. اما رفتهرفته قسمت
خودکار بزرگ و بزرگتر میشود
و اگاهی مختصری باقی میماند.
.....
همین لحظه به جستجوی اسبابی
برای جشن و سرور برخیز،
آنوقت است که فردی مذهبی
خواهی شد
و بهتدریج خرسندی و
شکران نعمتی که عمیقا
ادا بشود دگرگونت میکند...
@ktabdansh 📚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💢 آشنایی با #مشاهیر
بیژن الهی را میتوان یکی از
شاعران معاصر شعر نو
معرفی کرد.
۱۶ تیر ۱۳۲۴ _ ۹ آذر ۱۳۸۹
ورودش به عرصهٔ مطبوعات در
آبان ۱۳۴۳.
آثار کاوافی، میشو، فلوبر،
پروست و نرودا اشعار حلاج و ...
را ترجمه کرد.
بیژن الهی در سال ۱۳۴۸ با
بانو غزاله علیزاده ازدواج کرد
و نشر ۵۱ را مدیریت کرد.
مرا دفن سراشیبها کنید
که تنها نمی از باران
بهمن رسد اما
سیلابهاش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم ...
■ بیژن الهی
@ktabdansh 📚
بیژن الهی را میتوان یکی از
شاعران معاصر شعر نو
معرفی کرد.
۱۶ تیر ۱۳۲۴ _ ۹ آذر ۱۳۸۹
ورودش به عرصهٔ مطبوعات در
آبان ۱۳۴۳.
آثار کاوافی، میشو، فلوبر،
پروست و نرودا اشعار حلاج و ...
را ترجمه کرد.
بیژن الهی در سال ۱۳۴۸ با
بانو غزاله علیزاده ازدواج کرد
و نشر ۵۱ را مدیریت کرد.
مرا دفن سراشیبها کنید
که تنها نمی از باران
بهمن رسد اما
سیلابهاش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم ...
■ بیژن الهی
@ktabdansh 📚
❤5
کتاب دانش
... قسمت ۹ || شرح زندگیِ آلبر کامو است. ادبیات کلاسیک و فلسفی. ژاک آدم اول است؛ درچهلسالگی به پدر احتیاج دارد. در خلال داستان وضعیت استعماری الجزایر و بحث فلسفی، تأثیر جنگ و فقر را بهخوبی درک میکنیم. | هیچچیز مادربزرگ را به تعجب نمیانداخت...…
...
ناامیدکنندهترین ننگها،
ننگ نادانی است که گمان میکند
همهچیز را میداند و بهخودش
اجازهٔ کشتار میدهد ... کامو
قسمت ۱۰
دایی از پلاژ برمیگشت
ژاک را میخنداند....
با همان معصومیتی که داشت،
برای مختصر دردهای گذرایی که
میکشید اهمیت زیادی قائل میشد
نگاهی به سرتاپای خودش میکرد
گویی در سیاهی مرموز اعضای
خود تأمل میکرد. ...
این آدم کرولال جلوی پیشخان
ایستاده و با رفقایش که همه
بشکهساز یا کارگر راهآهن بودند او
را خوشمشرب میدانستند با
نفس بریده بحث میکرد و
میخندید... ظاهرش از نیروی
مردانهی فوقالعادهای حکایت میکرد
و صورتش حالت نوجوانان را داشت. صورتی خوشترکیب شبیه خواهرش.
گاهی با زنها رابطه داشت ... با ژاک
و رفقا به شکار میرفت... یک سگ
شکاری دورگه مهربان داشت که
هیچوقت از یکدیگر جدا نمیشدند
... ژاک تفنگ را برق میانداخت و
یک به یک فشنگها را با احتیاط
در فشنگدانی میگذاشت. ..
صبح وقت رفتن بود ...
رفقا هم منتظر ...
در کوپه قطار مینشستند ..
از خوشحالی برخوردار بودند که
مختص بیخیالیهایی بود که دور
از خشونت است.
این مردان سفت و سخت خاموش
میشدند و چشم میدوختند به
غروب خورشید، بیشهها ... هوا
گرمتر میشد و از هر دری سخن
میگفتند مخصوصا از دعواها...
ژاک فهمید معاشرت با آدمها خوب
است و قوتقلب میبخشد.
قطار سوت میکشید وبه ایستگاه
کوچکی که پرت افتاده بود میرسید.
پياده شدن از قطار با هیاهو بود...
مسیر سربالایی و سکوت طبیعت...
صحرای پهناور پوشیده از بلوط ...
شکارچیان در مسیرهای متفاوت،
راهپیمایی خاموش میان بوتهها
و سرمستی ژاک. صدای شلیک و
دستهای کبک خاکستری
و گریختن سگ بهجلو ...
ارنست به چابکی شکار میکرد و
ژاک در کیسه شکار غنیمت تازه
جمع میکرد و خود را در این مرز
بیکران ثروتمندترین کودک جهان
میدید... از شکار تعریف میکردند
و هرکس نکتهای اضافه میکرد...
میخوردند و با قطار برمیگشتند.
.. دایی دست او را محکم میفشرد..
ارنست همانند بسیاری از آدمهای کر،
حس بویایی تند و تیزی داشت.
بوی غذا، عطر. بشقابش را بو میکرد!
رستوران برای آنها یکی از مراکز
فساد بود که آدم را به گناه
میاندازد. مادربزرگ عاشق ملاحت و نیرومندی ارنست بود. در لباس فاخر
یعنی بسیار زیبا. ضعف او لذتبخش
بود. مدد میکرد تا دنیا
تحملپذیرتر شود،
ضعف در برابر زیبایی.
مادرش موهایش را بهطرز زیبایی
آراسته بود که مادربزرگ او را زنی
بدکار توصیف کرد با او قهر کرد،
در چشمانش زیبای مادر اشک جمع شد. ارنست با دوستش دعوا و کتککاری
کرد؛ آمد به اتاق خواهرش زیر لب
فحش میداد و نگاه غضبآلود
انداخت. از فردای آن شب، مادرش
همان لباسهای سیاه و خاکستری را
پوشید. کنارهجویی و حواسپرتی
او افزونترشده بود و اینک برای
همیشه در فقر و تنهایی و پیری که
در راه بود جاگیر شده بود ..
ژاک تا مدتها از دست داییاش
عصبانی بود، بیآنکه بداند
علتش چیست.
ص ۹۷ ادامه دارد...
📚آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ویدئو مستند
ژان_پل_سارتر در مقابل آلبر_کامو
اگزیستانسیال و پوچگرایی 👉
...📚📖
ناامیدکنندهترین ننگها،
ننگ نادانی است که گمان میکند
همهچیز را میداند و بهخودش
اجازهٔ کشتار میدهد ... کامو
قسمت ۱۰
دایی از پلاژ برمیگشت
ژاک را میخنداند....
با همان معصومیتی که داشت،
برای مختصر دردهای گذرایی که
میکشید اهمیت زیادی قائل میشد
نگاهی به سرتاپای خودش میکرد
گویی در سیاهی مرموز اعضای
خود تأمل میکرد. ...
این آدم کرولال جلوی پیشخان
ایستاده و با رفقایش که همه
بشکهساز یا کارگر راهآهن بودند او
را خوشمشرب میدانستند با
نفس بریده بحث میکرد و
میخندید... ظاهرش از نیروی
مردانهی فوقالعادهای حکایت میکرد
و صورتش حالت نوجوانان را داشت. صورتی خوشترکیب شبیه خواهرش.
گاهی با زنها رابطه داشت ... با ژاک
و رفقا به شکار میرفت... یک سگ
شکاری دورگه مهربان داشت که
هیچوقت از یکدیگر جدا نمیشدند
... ژاک تفنگ را برق میانداخت و
یک به یک فشنگها را با احتیاط
در فشنگدانی میگذاشت. ..
صبح وقت رفتن بود ...
رفقا هم منتظر ...
در کوپه قطار مینشستند ..
از خوشحالی برخوردار بودند که
مختص بیخیالیهایی بود که دور
از خشونت است.
این مردان سفت و سخت خاموش
میشدند و چشم میدوختند به
غروب خورشید، بیشهها ... هوا
گرمتر میشد و از هر دری سخن
میگفتند مخصوصا از دعواها...
ژاک فهمید معاشرت با آدمها خوب
است و قوتقلب میبخشد.
قطار سوت میکشید وبه ایستگاه
کوچکی که پرت افتاده بود میرسید.
پياده شدن از قطار با هیاهو بود...
مسیر سربالایی و سکوت طبیعت...
صحرای پهناور پوشیده از بلوط ...
شکارچیان در مسیرهای متفاوت،
راهپیمایی خاموش میان بوتهها
و سرمستی ژاک. صدای شلیک و
دستهای کبک خاکستری
و گریختن سگ بهجلو ...
ارنست به چابکی شکار میکرد و
ژاک در کیسه شکار غنیمت تازه
جمع میکرد و خود را در این مرز
بیکران ثروتمندترین کودک جهان
میدید... از شکار تعریف میکردند
و هرکس نکتهای اضافه میکرد...
میخوردند و با قطار برمیگشتند.
.. دایی دست او را محکم میفشرد..
ارنست همانند بسیاری از آدمهای کر،
حس بویایی تند و تیزی داشت.
بوی غذا، عطر. بشقابش را بو میکرد!
رستوران برای آنها یکی از مراکز
فساد بود که آدم را به گناه
میاندازد. مادربزرگ عاشق ملاحت و نیرومندی ارنست بود. در لباس فاخر
یعنی بسیار زیبا. ضعف او لذتبخش
بود. مدد میکرد تا دنیا
تحملپذیرتر شود،
ضعف در برابر زیبایی.
مادرش موهایش را بهطرز زیبایی
آراسته بود که مادربزرگ او را زنی
بدکار توصیف کرد با او قهر کرد،
در چشمانش زیبای مادر اشک جمع شد. ارنست با دوستش دعوا و کتککاری
کرد؛ آمد به اتاق خواهرش زیر لب
فحش میداد و نگاه غضبآلود
انداخت. از فردای آن شب، مادرش
همان لباسهای سیاه و خاکستری را
پوشید. کنارهجویی و حواسپرتی
او افزونترشده بود و اینک برای
همیشه در فقر و تنهایی و پیری که
در راه بود جاگیر شده بود ..
ژاک تا مدتها از دست داییاش
عصبانی بود، بیآنکه بداند
علتش چیست.
ص ۹۷ ادامه دارد...
📚آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ویدئو مستند
ژان_پل_سارتر در مقابل آلبر_کامو
اگزیستانسیال و پوچگرایی 👉
...📚📖
❤2
کافیست که روح خویش را
به تباهی نکشانیم
کافیست برای بحثکردن
با آدمهای تهی
خود را به زحمت نیندازیم
بگذار از خشم نفله شوند ..
آنا گاوالدا
به تباهی نکشانیم
کافیست برای بحثکردن
با آدمهای تهی
خود را به زحمت نیندازیم
بگذار از خشم نفله شوند ..
آنا گاوالدا
👍2
ما حیف بودیم عزیز من 💔
فیلم ، موزیک ، متنهای کوتاه ،
آخرین اخبار روز را میتوانید
اینجا دنبال کنید.
@filmmmmryam
فیلم ، موزیک ، متنهای کوتاه ،
آخرین اخبار روز را میتوانید
اینجا دنبال کنید.
@filmmmmryam
👍4❤3
کتاب دانش
... [ روانشناسی ] در روش خیال ترسیده؛ باید آنقدر در یک هراس بمانید تا از بین برود. مثل سوار شدن در آسانسور. این ترس ناشی از یک اندیشه است و واکنش نامناسب. بله؛ واقعیتهای نگرانکننده وجود دارد؛ شناختدرمانی دو هدف عمده دارد؛ کمک برای احساس بهتر و ایجاد…
...
[ #روانشناسی ]
مسئلهٔ روحی شماره ۳؛ احساس گناه، دلسردی، فشار روانی هنگام کار؛
دوساعت کار اضافهی شما؛ منجر
میشود به عصبانیت، دلسردی
یا احساس گناه برای دیر رسیدن
به خانه؟ ( اگر بهموقع نروم،
ناراحت میشوم ) شکایت و خشم،
کاملگرا معتقد است نباید عصبانی
شود. واکنش منطقی را بنویس. *
مسئلهٔ روحی شماره چهار؛
تحریکپذیری، احساس ناکامی و
اختلالات زناشویی؛
احساس میکنم همسرم به حقوق
من تجاوز میکند، میخواهم تنها
باشم اما مجبورم با او صحبت کنم.
عصبانیت، در دام افتاده، نگران،
ناکام، نباید مرا کنترل کند. وضع
من از این بدتر میشه.
انتظار کمالگرایانه؛
انتظار ذهنخوانی دارم؛ باید به
تنهایی من احترام بگذاره. این
عبارت بایددار یک امر منفی است.
باید خوشبخت باشم. این یک
فوبیای رنج است. گاهی این فرضیهها
آمیختهای از خوب و بد هستند.
شناسایی فرضیههای خاموش و
واکنش منطقی را بنویس.
یک توقع ناتمام از داشتن یک زندگی
شاد! هدفهای واقعی چیست؟
درک متقابل؟ مذاکره برای رسیدن
به تعادلی که معنادار باشد.
مسئلهٔ روحی شماره ۵؛ افسردگی؛
افکار منفی و غیرمنطقی؛
ابتدا خطای شناختی را پیدا کنید؛
چرا احساس بیارزش بودن میکنم.
بررسی شواهد وروش معیار دوگانه
را استفاده کنید.
اندیشهٔ اتوماتیک را بنویس *
برگهٔ روزانه روحیهسنجی؛
ستون اول: افکار اتوماتیک،
ستون دوم؛ خطای شناختی و
ستون سوم؛ واکنش منطقی را
بنویس و بین 0 تا 100 درصد
امتیاز بدهید.
در فصل ۹ به علل تنبلی میپردازیم.
از حالبد به حالخوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی غراچهداغی
قسمت قبل 👉
<< کسی را که برای او ،
گزینهای بیش نیستی ؛
هرگز به اولویتت تبدیل نکن.
مایا آنجل >>
📚🌿
[ #روانشناسی ]
مسئلهٔ روحی شماره ۳؛ احساس گناه، دلسردی، فشار روانی هنگام کار؛
دوساعت کار اضافهی شما؛ منجر
میشود به عصبانیت، دلسردی
یا احساس گناه برای دیر رسیدن
به خانه؟ ( اگر بهموقع نروم،
ناراحت میشوم ) شکایت و خشم،
کاملگرا معتقد است نباید عصبانی
شود. واکنش منطقی را بنویس. *
مسئلهٔ روحی شماره چهار؛
تحریکپذیری، احساس ناکامی و
اختلالات زناشویی؛
احساس میکنم همسرم به حقوق
من تجاوز میکند، میخواهم تنها
باشم اما مجبورم با او صحبت کنم.
عصبانیت، در دام افتاده، نگران،
ناکام، نباید مرا کنترل کند. وضع
من از این بدتر میشه.
انتظار کمالگرایانه؛
انتظار ذهنخوانی دارم؛ باید به
تنهایی من احترام بگذاره. این
عبارت بایددار یک امر منفی است.
باید خوشبخت باشم. این یک
فوبیای رنج است. گاهی این فرضیهها
آمیختهای از خوب و بد هستند.
شناسایی فرضیههای خاموش و
واکنش منطقی را بنویس.
یک توقع ناتمام از داشتن یک زندگی
شاد! هدفهای واقعی چیست؟
درک متقابل؟ مذاکره برای رسیدن
به تعادلی که معنادار باشد.
مسئلهٔ روحی شماره ۵؛ افسردگی؛
افکار منفی و غیرمنطقی؛
ابتدا خطای شناختی را پیدا کنید؛
چرا احساس بیارزش بودن میکنم.
بررسی شواهد وروش معیار دوگانه
را استفاده کنید.
اندیشهٔ اتوماتیک را بنویس *
برگهٔ روزانه روحیهسنجی؛
ستون اول: افکار اتوماتیک،
ستون دوم؛ خطای شناختی و
ستون سوم؛ واکنش منطقی را
بنویس و بین 0 تا 100 درصد
امتیاز بدهید.
در فصل ۹ به علل تنبلی میپردازیم.
از حالبد به حالخوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی غراچهداغی
قسمت قبل 👉
<< کسی را که برای او ،
گزینهای بیش نیستی ؛
هرگز به اولویتت تبدیل نکن.
مایا آنجل >>
📚🌿
❤4
کتاب دانش
... مطالعه 📖 روز عید پاک مسیحیان بود. زوربا با نوعی اشتیاق آمیخته با نگرانی بر تپهٔ ساحلی بالا و پایین میرفت. قرار بود مادام اورتاس بیاید تا عید را جشن بگیریم ... میخواستیم در عالم رؤیا ولو موقتا بهگذشته برگردد و شاد شود ... دیر کرد.. این عبارت…
..
مطالعه 📖
به دیدن مادام اورتاس برو مریض
است.
مشتهایش را گره کرد و گفت
چیز مهمی نیست دارد میمیرد!!
... انسان عجب دستگاه مرموزی
است؟ آن را با نان، شراب، ماهی
و تربچه پُر میکنی، آنوقت از
آن، آه، خنده و رؤیا میتراود.
درست نظیر کارخانهای است.
قبل از اینکه جملهاش تمام شود،
مرد کوتاهقد و موقرمزی وارد شد:
کمک کنيد، زن بیچاره داد میکشد،
میگوید دارد میمیرد...
گفتم برو این کاغذ را به دکتر
برسان ...
زوربا با عجله خارج شد. ...
به آبادی رسیدم. .. تختخواب بزرگ،
وسط اتاق کوچک. زن روی آن دراز
کشیده و ناله میکرد، موهای طناب
مانندش به شقیقههایش چسبیده
بود. داشت خفه میشد. .. زوربا
در کنارش نشست. چشم از او
برنمیداشت. لبها را گاز میگرفت
تا از فروریختن اشک جلوگیری کند.
زن هراسان چشم گشود، نمیتوانست
کسی را ببیند. ... نمیخواهم بمیرم..
دو تن از نوحهخوانان آبادی به داخل
آمدند... زن صلیبی با پیکر مسیح
از زیر بالش درآورد... اینک بههنگام
بیماری دست به دامان آن شده بود.
گویی مسیح دارویی است که فقط
موقع بروز بیماریهای وخیم تجویز
میشود و در ساعت خوشی و
سلامت، از خاطر میرود. ...
میگریست و تمثال مسیح را
میبوسید. ... این زن
برازنده پاریسی اکنون دریای
نیلگون را میدید، بطریهای
شامپاین، در عالم تخیلات خویش فرورفت...
زوربا با دست پینهبستهاش پیشانی
زن را لمس کرد و موهایش را کنار زد.
صلیب سر خورد، بر کف اتاق افتاد.
باخود گفتم اینست زندگی:
متنوع، پریشان، بیتفاوت، فاسد،
تباه و بیرحم...
در حیاط مرغها را پرپر کردند...
اموالش را ... زن مرد.
درهای قلب گشوده شد و خواندن
مرثیه به اوج رسید.
زوربا گفت در میان مردان گریه
کردن نوعی یگانگی است اما در برابر
زنان، باید ثابت کرد که مرد شجاع
است... جسد را غسل دادند...
هوا تاریک میشد. منظره امواج
دریای متلاطم. در گوشهٔ باغ،
غارتگران میز چیدند و مشغول
خوردن... زوربا گیلاس خود را
سرکشید، چشمش به اتاق بود،
گوش به صدای نوحه میداد. ...
اتاق از دستبرد آنان خالی شده بود.
آموزگار آمد تا از اموال صورتبرداری
کند اما همه را برده بودند...
بدن آدمیزاد از روزی که آفریده
میشود پر از کرم است.
ای خورشید، با چه تعجیلی در
افق مغرب فرو رفتی...!
زوربا گفت بیا برویم.
دیگر تمام شد ...
زوربای_یونانی
نوشته نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه.
ص ۳۹۳
ادامه دارد
...📚
مطالعه 📖
به دیدن مادام اورتاس برو مریض
است.
مشتهایش را گره کرد و گفت
چیز مهمی نیست دارد میمیرد!!
... انسان عجب دستگاه مرموزی
است؟ آن را با نان، شراب، ماهی
و تربچه پُر میکنی، آنوقت از
آن، آه، خنده و رؤیا میتراود.
درست نظیر کارخانهای است.
قبل از اینکه جملهاش تمام شود،
مرد کوتاهقد و موقرمزی وارد شد:
کمک کنيد، زن بیچاره داد میکشد،
میگوید دارد میمیرد...
گفتم برو این کاغذ را به دکتر
برسان ...
زوربا با عجله خارج شد. ...
به آبادی رسیدم. .. تختخواب بزرگ،
وسط اتاق کوچک. زن روی آن دراز
کشیده و ناله میکرد، موهای طناب
مانندش به شقیقههایش چسبیده
بود. داشت خفه میشد. .. زوربا
در کنارش نشست. چشم از او
برنمیداشت. لبها را گاز میگرفت
تا از فروریختن اشک جلوگیری کند.
زن هراسان چشم گشود، نمیتوانست
کسی را ببیند. ... نمیخواهم بمیرم..
دو تن از نوحهخوانان آبادی به داخل
آمدند... زن صلیبی با پیکر مسیح
از زیر بالش درآورد... اینک بههنگام
بیماری دست به دامان آن شده بود.
گویی مسیح دارویی است که فقط
موقع بروز بیماریهای وخیم تجویز
میشود و در ساعت خوشی و
سلامت، از خاطر میرود. ...
میگریست و تمثال مسیح را
میبوسید. ... این زن
برازنده پاریسی اکنون دریای
نیلگون را میدید، بطریهای
شامپاین، در عالم تخیلات خویش فرورفت...
زوربا با دست پینهبستهاش پیشانی
زن را لمس کرد و موهایش را کنار زد.
صلیب سر خورد، بر کف اتاق افتاد.
باخود گفتم اینست زندگی:
متنوع، پریشان، بیتفاوت، فاسد،
تباه و بیرحم...
در حیاط مرغها را پرپر کردند...
اموالش را ... زن مرد.
درهای قلب گشوده شد و خواندن
مرثیه به اوج رسید.
زوربا گفت در میان مردان گریه
کردن نوعی یگانگی است اما در برابر
زنان، باید ثابت کرد که مرد شجاع
است... جسد را غسل دادند...
هوا تاریک میشد. منظره امواج
دریای متلاطم. در گوشهٔ باغ،
غارتگران میز چیدند و مشغول
خوردن... زوربا گیلاس خود را
سرکشید، چشمش به اتاق بود،
گوش به صدای نوحه میداد. ...
اتاق از دستبرد آنان خالی شده بود.
آموزگار آمد تا از اموال صورتبرداری
کند اما همه را برده بودند...
بدن آدمیزاد از روزی که آفریده
میشود پر از کرم است.
ای خورشید، با چه تعجیلی در
افق مغرب فرو رفتی...!
زوربا گفت بیا برویم.
دیگر تمام شد ...
زوربای_یونانی
نوشته نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه.
ص ۳۹۳
ادامه دارد
...📚
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
..
تاریخ نشان داده است
که هیچ استبدادی، هرچند نیرومند،
نمیتواند در برابر
بیداری مردم تاب بیاورد.
..
@ktabdansh 📚
تاریخ نشان داده است
که هیچ استبدادی، هرچند نیرومند،
نمیتواند در برابر
بیداری مردم تاب بیاورد.
..
@ktabdansh 📚
👍4😍2
کتاب دانش
... [ ادبیات ژاپن ] داستانهای کوتاه ◇ کرم ابریشم ( معمایی، فانتزی ) قسمت ۶. وقتی شنيده بود که همسر مجروحش به وطن برمیگردد، با خودش گفته بود که لااقل زنده است و جنگ برایش تمام شده است. آن زمان توکیکو هنوز با زنان افسران دیگر معاشرت داشت و بسیاری از آنها…
...
[ ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی, فانتزی)
قسمت ۷.
اعضای خانواده منزجر از ظاهر
جسمانی ستوان یا از ترس اینکه
مجبور شوند به او کمک مادی کنند،
عملا هرگز بهدیدنش نمیآمدند.
توکیکو نیز پدر مادرش را از
دستداده بود و میدانست
سرنوشتش هیچ اهمیتی برای برادر
و خواهرش ندارد. بنابراین هردو
جدا از مردم زندگی میکردند یا
با افقی محدود به همان اتاق در
رویارویی شومی که طی آن عفت
توکیکو بهعنوان همسری باوفا
درمقابل سکوت کر و لالی شوهرش
قرار میگرفت که شبیه کوزهای
سفالی شده بود. مرد نیز نتوانسته
بود خود را با زندگی نباتی که تقدیر، بیرحمانه برایش رقم زده بود وفق
دهد. باوجود سلامتی که حاصل
بنیه استوارش بود، ساعتها بیآنکه
حرکتی کند بهپشت دراز میکشید و
در هر ساعت از روز و شب بهخواب فرومیرفت یا چرت میزد.
توکیکو بهفکرش رسیده بود که
مداد در دهان شوهرش بگذارد تا
بنویسد و دو کلمهای که در ابتدا
نوشته بود روزنامهها و مدال بود. میخواست تمام بریدههای مقالاتی
را که هنگام شاهکارش منتشر شده
بود بخواند. مدال هم همانی بود
که رسما به وی اعطا شده بود.
وقتی در بیمارستان بههوش آمده
بود، ژنرال واشیو آنها را به افتخار
جلویش گرفته بود و او اینها را
بهیاد میآورد. تا مدتها مرتب آنها
را درخواست میکرد. توکیکو با
نوک انگشتان آنها را جلوی او
ميگرفت و ستوان ساعتها نگاهشان میکرد. توکیکو باآنکه بیهودگی این وضعیت را درک میکرد شجاعانه
با گرفتگی عضلات که دستهایش
را بیحس میکرد، میجنگید و
اندکی نگران، شادی عمیقی را
زیرنظر میگرفت که آن پیکر
بیدست و پا از تماشای یادگارهای
افتخارش احساس میکرد، بیشک
خود ستوان هم خسته شده و آنها
را طلب نکرده بود. آنگاه زندگی
توکیکو محدود شده بود، به ارضای
فوری اشتها و غرایز همسرش.
ستوان که پرخور و سیریناپذیر
بود، هر ساعت از روز طلب غذا
یا طلب نزدیکی میکرد. اگر زن تن
به این کار نمیداد، مثل دیوانهها
میشد و شروع میکرد به خزیدن
و در تمام جهات اتاق میچرخید.
توکیکو که محکوم بود در آن
منطقهٔ روستایی دورافتاده،
بههمراه ستوان در انزوا زندگی
کند، فهمیده بود انزجاری که مرد
در او برانگیخته است، زندگی را
برای آنها تحملناپذیر میکند و
فقط علاقهٔ اهریمنی میتواند
باعث شود که او بر این انزجار
فائق آید. آنها مثل دو حیوان وحشی
بودند که در قفسی حبس شده
باشند. بنابراین تصمیم توکیکو
برای رها کردن عنان خواهشهای
حیوانیاش اصولا امری طبیعی بود. بهاینترتیب او کمکم بهجایی
رسیده بود که مرد را بسان اسباببازی بزرگی فرض میکرد که میتواند از
آن استفاده یا سوءاستفاده کند.
او مقهور نیروی حیوانی شده بود
که مرد بیشرمانه با آن غرایزش
را ابراز میکرد و از این رو ابدا کم
نمیآورد و خودش نیز سیریناپذیر
شده بود. گاهی از وجود خویش
وحشت میکرد و لرزان از خود
میپرسید نکند دارد مجنون میشود.
آن چیز غریب که زیر سلطهاش بود
و توانایی جابجایی و حرف زدن
یا شنیدن نداشت تکهای چوب یا
سفال نبود، بلکه انسانی بود
ساخته شده از گوشت و احساسات.
از همه جالبتر این بود که تنها ابزار
مرد در برابر شکنجههای توکیکو،
چشمان درشت و گردش بود؛
نگاهش که گاه از آن اضطراب و
گاه خشم میبارید در نهایت از
فرط عصبانیت و ناتوانی پر از
اشک میشد.. این بازی مرتب
تکرار میشد و پایانی نداشت
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚✨
[ ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی, فانتزی)
قسمت ۷.
اعضای خانواده منزجر از ظاهر
جسمانی ستوان یا از ترس اینکه
مجبور شوند به او کمک مادی کنند،
عملا هرگز بهدیدنش نمیآمدند.
توکیکو نیز پدر مادرش را از
دستداده بود و میدانست
سرنوشتش هیچ اهمیتی برای برادر
و خواهرش ندارد. بنابراین هردو
جدا از مردم زندگی میکردند یا
با افقی محدود به همان اتاق در
رویارویی شومی که طی آن عفت
توکیکو بهعنوان همسری باوفا
درمقابل سکوت کر و لالی شوهرش
قرار میگرفت که شبیه کوزهای
سفالی شده بود. مرد نیز نتوانسته
بود خود را با زندگی نباتی که تقدیر، بیرحمانه برایش رقم زده بود وفق
دهد. باوجود سلامتی که حاصل
بنیه استوارش بود، ساعتها بیآنکه
حرکتی کند بهپشت دراز میکشید و
در هر ساعت از روز و شب بهخواب فرومیرفت یا چرت میزد.
توکیکو بهفکرش رسیده بود که
مداد در دهان شوهرش بگذارد تا
بنویسد و دو کلمهای که در ابتدا
نوشته بود روزنامهها و مدال بود. میخواست تمام بریدههای مقالاتی
را که هنگام شاهکارش منتشر شده
بود بخواند. مدال هم همانی بود
که رسما به وی اعطا شده بود.
وقتی در بیمارستان بههوش آمده
بود، ژنرال واشیو آنها را به افتخار
جلویش گرفته بود و او اینها را
بهیاد میآورد. تا مدتها مرتب آنها
را درخواست میکرد. توکیکو با
نوک انگشتان آنها را جلوی او
ميگرفت و ستوان ساعتها نگاهشان میکرد. توکیکو باآنکه بیهودگی این وضعیت را درک میکرد شجاعانه
با گرفتگی عضلات که دستهایش
را بیحس میکرد، میجنگید و
اندکی نگران، شادی عمیقی را
زیرنظر میگرفت که آن پیکر
بیدست و پا از تماشای یادگارهای
افتخارش احساس میکرد، بیشک
خود ستوان هم خسته شده و آنها
را طلب نکرده بود. آنگاه زندگی
توکیکو محدود شده بود، به ارضای
فوری اشتها و غرایز همسرش.
ستوان که پرخور و سیریناپذیر
بود، هر ساعت از روز طلب غذا
یا طلب نزدیکی میکرد. اگر زن تن
به این کار نمیداد، مثل دیوانهها
میشد و شروع میکرد به خزیدن
و در تمام جهات اتاق میچرخید.
توکیکو که محکوم بود در آن
منطقهٔ روستایی دورافتاده،
بههمراه ستوان در انزوا زندگی
کند، فهمیده بود انزجاری که مرد
در او برانگیخته است، زندگی را
برای آنها تحملناپذیر میکند و
فقط علاقهٔ اهریمنی میتواند
باعث شود که او بر این انزجار
فائق آید. آنها مثل دو حیوان وحشی
بودند که در قفسی حبس شده
باشند. بنابراین تصمیم توکیکو
برای رها کردن عنان خواهشهای
حیوانیاش اصولا امری طبیعی بود. بهاینترتیب او کمکم بهجایی
رسیده بود که مرد را بسان اسباببازی بزرگی فرض میکرد که میتواند از
آن استفاده یا سوءاستفاده کند.
او مقهور نیروی حیوانی شده بود
که مرد بیشرمانه با آن غرایزش
را ابراز میکرد و از این رو ابدا کم
نمیآورد و خودش نیز سیریناپذیر
شده بود. گاهی از وجود خویش
وحشت میکرد و لرزان از خود
میپرسید نکند دارد مجنون میشود.
آن چیز غریب که زیر سلطهاش بود
و توانایی جابجایی و حرف زدن
یا شنیدن نداشت تکهای چوب یا
سفال نبود، بلکه انسانی بود
ساخته شده از گوشت و احساسات.
از همه جالبتر این بود که تنها ابزار
مرد در برابر شکنجههای توکیکو،
چشمان درشت و گردش بود؛
نگاهش که گاه از آن اضطراب و
گاه خشم میبارید در نهایت از
فرط عصبانیت و ناتوانی پر از
اشک میشد.. این بازی مرتب
تکرار میشد و پایانی نداشت
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚✨
👌3❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای خشم بهجان تاخته
توفان شرر شو
ای بغض گل انداخته
فریاد خطر شو
ای روی برافروخته
خود پرچم ره باش
ای مشت برافراخته
افراختهتر شو
فریدون مشیری
توفان شرر شو
ای بغض گل انداخته
فریاد خطر شو
ای روی برافروخته
خود پرچم ره باش
ای مشت برافراخته
افراختهتر شو
فریدون مشیری
👍5❤2
کتاب دانش
.. || ضیافت افلاطون | قسمت ۲. وقتی رسالههای افلاطون را میخوانیم گویی تئاتر میبینیم! یا قصه میخوانیم. مثل اقریطون یا فیدون. اما مهمترین تصنیف او ضیافت است ( نشاط، پختگی ) اصحاب گفتگو همگی معروفند ( سیاسی و دانشمندان سوفسطایی ) تعلیمات سقراط همگی…
...
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۳.
چشم آگاتون بهمن افتاد؛
چه خوش و بهموقع آمدی،
سقراط را چه کردی؟... غلامی را
بهدنبال او فرستاد... گویا او در
گوشهای غرق در تفکر بوده. ...
خوان گسترده شد و در وسط شام،
سقراط وارد مجلس شد. .. در کنار
آگاتون نشست؛ ... چه خوب بود
اگر حکمت همانند آب بود که چون
از یک ظرف لبریز گردد بتواند از
ظرف خالی دیگری ریخته شود تا
هردو بهاندازهٔ یکدیگر از هم
بهرهمند شوند.
آگاتون تو سرشار از نشاط جوانی
و حکمت فروزندهای.
سقراط و یارانش در بزرگداشت
خدایان سرود خواندند و پوزانیاس
گفت ای دوستان بهتر آن است که
باده را طوری نوشیم که کمتر آسیب
بینیم و بادهگساری کوتاه کنیم...
آروکسی ماخوس گفت فقط از میان
ما سقراط مستثنیست. او در هر
حالتی تسلط کافی دارد...
در دانش پزشکی به یقین دریافتهام
شراب زیانآور است. ... بیائید
امشب را به گفتگو بپردازيم...
آیا شگفت نیست که در ستایش
خدایان این همه شعر و سرود
ساختهاند، اما هیچکس در وصف
اروس ' ( خدای عشق )
چیزی نگفته. حتی سوفسطاییان
نیز توجه نکردهاند. کتاب یکی از
فلاسفه را میخواندم از فواید و
مضرات نمک گفته بود اما از عشق
هیچ! امشب عشق را موضوع قرار
دهیم. فدروس آغاز کرد؛
اروس خدای عشق، از ازلیترین
خدایان است؛ - هرجومرج عالم
هستی را فراگرفته بود، تا اینکه
زمین آفریده شد، زمین مرکز ثقل
اشیاء گردید و پس از آن عشق
پدید آمد.
پس زمین و عشق بودند
که جانشین هرجومرج شدند؛
خداوند عشق پیشرو دیگر خدایان
بود. وانگهی عشق سرچشمهٔ
بزرگترين منافع بنیآدم است
( دوست بدارد و دوستش بدارند )
اصولی که راهنمای زندگی مردان
شریف و پرافتخار است. نه مال
و جلال و نه قوم و خویش و
در میان مردمان کاری را که
از توان عشق ساخته است
نتواند کرد. یکی از آن عواطف،
عشق به ناموس و آبرومندی است
که آدمی را از هرآنچه شرمساری
بهبار آورد؛ بازمیدارد و دیگر
عشق به تحصیل، عظمت و بزرگی
و سربلندی مقام است که او را به
انجام کارهای بزرگ و عروج بر
فلک سروری میگمارد و این حالت،
در جوامع و ملل دیگر هم مشهود
است. برای یک مرد نعمتی بالاتر از
عشق به معشوق وجود ندارد. راه
رسیدن به یک زندگی باارزش نه
از مال و ثروت و مقام، بلکه فقط
نیروی عشق است که آن را پدید
میآورد. من ادعا میکنم اگر یک
مرد عاشق کار ننگینی کند، پیش
معشوق شرمسارتر است تا پیش
پدر مادرش.
اگر افراد جامعه جنگآور باشند،
هیچ دشمن بر ایشان چیره نشود،
زیرا جملگی بههم پیوستهاند و
هیچ فردشان از مرگ نمیهراسد
و تسلیم دشمن نمیگردد؛
وقتی دوشبهدوش هم میجنگند،
هرچند عدهٔ آنان کم باشد بر جهانی
از دشمن پیروز میگردند.
این مطالب ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
...📚📖
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۳.
چشم آگاتون بهمن افتاد؛
چه خوش و بهموقع آمدی،
سقراط را چه کردی؟... غلامی را
بهدنبال او فرستاد... گویا او در
گوشهای غرق در تفکر بوده. ...
خوان گسترده شد و در وسط شام،
سقراط وارد مجلس شد. .. در کنار
آگاتون نشست؛ ... چه خوب بود
اگر حکمت همانند آب بود که چون
از یک ظرف لبریز گردد بتواند از
ظرف خالی دیگری ریخته شود تا
هردو بهاندازهٔ یکدیگر از هم
بهرهمند شوند.
آگاتون تو سرشار از نشاط جوانی
و حکمت فروزندهای.
سقراط و یارانش در بزرگداشت
خدایان سرود خواندند و پوزانیاس
گفت ای دوستان بهتر آن است که
باده را طوری نوشیم که کمتر آسیب
بینیم و بادهگساری کوتاه کنیم...
آروکسی ماخوس گفت فقط از میان
ما سقراط مستثنیست. او در هر
حالتی تسلط کافی دارد...
در دانش پزشکی به یقین دریافتهام
شراب زیانآور است. ... بیائید
امشب را به گفتگو بپردازيم...
آیا شگفت نیست که در ستایش
خدایان این همه شعر و سرود
ساختهاند، اما هیچکس در وصف
اروس ' ( خدای عشق )
چیزی نگفته. حتی سوفسطاییان
نیز توجه نکردهاند. کتاب یکی از
فلاسفه را میخواندم از فواید و
مضرات نمک گفته بود اما از عشق
هیچ! امشب عشق را موضوع قرار
دهیم. فدروس آغاز کرد؛
اروس خدای عشق، از ازلیترین
خدایان است؛ - هرجومرج عالم
هستی را فراگرفته بود، تا اینکه
زمین آفریده شد، زمین مرکز ثقل
اشیاء گردید و پس از آن عشق
پدید آمد.
پس زمین و عشق بودند
که جانشین هرجومرج شدند؛
خداوند عشق پیشرو دیگر خدایان
بود. وانگهی عشق سرچشمهٔ
بزرگترين منافع بنیآدم است
( دوست بدارد و دوستش بدارند )
اصولی که راهنمای زندگی مردان
شریف و پرافتخار است. نه مال
و جلال و نه قوم و خویش و
در میان مردمان کاری را که
از توان عشق ساخته است
نتواند کرد. یکی از آن عواطف،
عشق به ناموس و آبرومندی است
که آدمی را از هرآنچه شرمساری
بهبار آورد؛ بازمیدارد و دیگر
عشق به تحصیل، عظمت و بزرگی
و سربلندی مقام است که او را به
انجام کارهای بزرگ و عروج بر
فلک سروری میگمارد و این حالت،
در جوامع و ملل دیگر هم مشهود
است. برای یک مرد نعمتی بالاتر از
عشق به معشوق وجود ندارد. راه
رسیدن به یک زندگی باارزش نه
از مال و ثروت و مقام، بلکه فقط
نیروی عشق است که آن را پدید
میآورد. من ادعا میکنم اگر یک
مرد عاشق کار ننگینی کند، پیش
معشوق شرمسارتر است تا پیش
پدر مادرش.
اگر افراد جامعه جنگآور باشند،
هیچ دشمن بر ایشان چیره نشود،
زیرا جملگی بههم پیوستهاند و
هیچ فردشان از مرگ نمیهراسد
و تسلیم دشمن نمیگردد؛
وقتی دوشبهدوش هم میجنگند،
هرچند عدهٔ آنان کم باشد بر جهانی
از دشمن پیروز میگردند.
این مطالب ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
...📚📖
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من بهخود میگفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهم گشت
که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد
آری آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمیدانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ..!؟
آه ای واژهٔ شوم
خو نکردست دلم با تو هنوز
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه
.. [ هوشنگ ابتهاج ]
کتاب دانش 📚
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من بهخود میگفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهم گشت
که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد
آری آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمیدانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ..!؟
آه ای واژهٔ شوم
خو نکردست دلم با تو هنوز
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه
.. [ هوشنگ ابتهاج ]
کتاب دانش 📚
❤6👎1
Audio
📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت پنجم.
یک خصیصه بد
همیشه با اوست
چیزهایی میگفت
که نگفتن آن بهتر بود
رهبران طرد شدهٔ قدیمی
حزب در این کافه
اجتماع میکردند
تنها علاقه کافی نبود
و عقیده بر این بود
که ایمان عبارت از
ناآگاهی و از خود
بیخودی کامل است
وینستن وضعی را که
با وضع امروز تفاوت
داشته باشد بهخاطر
نمیآورد
جورج اورول
قسمت چهارم 👉
قسمت پنجم.
یک خصیصه بد
همیشه با اوست
چیزهایی میگفت
که نگفتن آن بهتر بود
رهبران طرد شدهٔ قدیمی
حزب در این کافه
اجتماع میکردند
تنها علاقه کافی نبود
و عقیده بر این بود
که ایمان عبارت از
ناآگاهی و از خود
بیخودی کامل است
وینستن وضعی را که
با وضع امروز تفاوت
داشته باشد بهخاطر
نمیآورد
جورج اورول
قسمت چهارم 👉
❤3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دیالوگ وقتی نیچه گريست
نمیتونم بهت بگم که
چطوری متفاوت زندگی کنی
اگر هم میگفتم
طبق خواست دیگران
زندگی میکردی ...
ولی میتونم یک هدیه
یک اندیشه بهت بدم...
📚🎥 وقتی نیچه گریست 👉
نمیتونم بهت بگم که
چطوری متفاوت زندگی کنی
اگر هم میگفتم
طبق خواست دیگران
زندگی میکردی ...
ولی میتونم یک هدیه
یک اندیشه بهت بدم...
📚🎥 وقتی نیچه گریست 👉
👌5