کتاب دانش
4.34K subscribers
984 photos
629 videos
432 files
1.31K links
📚 از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده‌ایم ، امروز خشتِ
میکده‌ها از کتابِ ماست. 📚
📖 مطالعهٔ گروهی 📖
Download Telegram
کتاب دانش
... [ ادبیات ژاپن ] داستان‌های کوتاه ◇ کرم ابریشم ( معمایی، فانتزی ) چیزی هست که بخواهی به‌من بگویی مگرنه؟ صبر کن ... از کشوی میز مداد و دفتری بیرون آورد. مداد را توی دهان شوهرش گذاشت و دفتر را گشود، جلوی صورتش گرفت. مرد علیل که نمی‌توانست حرف بزند و هر…
...

[ ادبیات ژاپن ]
داستان‌های کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۵.

جز چهار ته‌ماندهٔ گوشتی گرد که
مانند جای زخم‌های صورتش برق
می‌زدند چیزی برایش نمانده بود.
اما اشتهای سیری‌ناپذیرش را حفظ
کرده بود. شکمش مانند مَشک صیقل‌خورده‌ای باد کرده بود و تا حد ترکیدن پر بود. ستوان سوناگا حالا دیگر چیزی نبود جز یک کرم ابریشم زرد رنگ. اگر با سر و شانه کلنجار می‌رفت می‌توانست روی کپل‌هایش بلند شود و مثل فرفره دور اتاق بچرخد. مرد که کهنه سربازی شجاع و بی‌رحم بود هرگز علاقه‌ای به کتاب نشان نداده و هیچ آسایشی در کتاب‌خوانی نیافته بود. علاوه‌براین انفجار، قابلیت‌های ذهنی‌اش را کم‌رنگ کرده بود، تا جایی‌که با ولع جنسی سیری‌ناپذیری خود را وقف برآوردن تمایلات حیوانی‌اش می‌کرد. درعین‌حال، در دل ظلمت غبارگرفتهٔ ذهنش، یاد مرام سخت‌گیرانه آموزش‌های نظامی او را به شاهدی ناتوان بر زوال خویش بدل می‌کرد. به اعتقاد توکیکو، همین آگاهی او از وضعیتش علت تشویشی بود که در نگاه برافروخته‌اش خوانده می‌شد. توکیکو
نیز لذتی را کشف کرده بود که از تماشای رنج او به‌دست می‌آورد. او که طبیعتی ترسو و خجالتی داشت از ازردن افراد ضعیف‌تر لذت می‌برد و شکنجه‌هایی که می‌توانست به دلخواه نصیب آن بیچاره کند، هر روز بیشتر به هیجانش می‌آورد.
آن شب توکیکو آهی کشید و خیس عرق در میانه کابوس از خواب بیدار شد.
شیشه‌ی چراغ روغنی‌ای که بر بالینش بود پر از دود شده بود و فیتیله آن جلزولز کنان به آخر می‌رسید. تمام اتاق غرق در نور ضعیف نارنجی رنگی بود. به شوهرش که کنارش دراز کشیده بود نگاه کرد؛ زیر انعکاس نور چراغ، جای زخم‌هایش برق می‌زد. صدای فریادش را نشنيده بود اما چشم‌هایش کاملا باز و به سقف خیره مانده بود. ساعت شماطه‌دار کمی بیش از یک صبح را نشان می‌داد. رخوت بدن توکیکو را بی‌حس می‌کرد؛ تصویر زنی را می‌دید که تنه را بغل می‌کرد در آغوش نفرت‌انگیز خود می‌برد. توکیکو از فرط لذت و انزجار بر خود لرزید. جهنم برایش افیونی شده بود که تن و حواسش نمی‌توانستند از آن بگذرند.
وقتی برگشت مرد همچنان به سقف چشم دوخته بود و حتی سرش را به‌طرف او برنگرداند. دیدن این موجود انسانی که تنها رابطه‌اش با جهان بیرون نگاهش بود و خود را غرق تماشای نقطه‌ای خیالی می‌کرد لرزه بر اندام توکیکو انداخت. هرچقدر به‌خودش می‌گفت که عقل مرد زایل شده است، باز نمی‌توانست تصور نکند که برای شوهرش نیز مثل هیولاها دنیای دیگری وجود دارد که او آنجا کنارش دراز کشیده اما کاملا محو افکار خودش است. با سری سنگین و دستخوش خیالات، مدت زیادی دراز کشیده باقی ماند اما خواب به‌چشمش نیامد. همان‌طور که کم‌کم در سکوت شب آرام‌تر می‌شد، به‌یاد وقایعی افتاد که این سه‌سال زندگی‌اش را زیرورو کرده بود
...

ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد

📚
1👍1👌1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم کوتاه برگشتن به خانه

من فهمیده‌ام مهربانی
چیزی است که
شخص را به انسان تبدیل می‌کند
.

#ارسالی شما♡

اشتراک‌گذاری،
ارتباط با ادمین
ارسال نظرات ، پیشنهاد ،
انتقاد از کانال کتاب دانش


اینجا در خدمت شما هستم 👉
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پدران به جنگ می‌روند،
بر سرِ کار می‌روند،
پیمان می‌بندند.
پدران بارِ جامعه را بر دوش دارند.

این کار آنهاست، کار بزرگ آنها.
پدر آن کسی است که در برابر
فرزند تظاهر می‌کند و خویشتن
را مظهر قانون و عقل و تجربه
که جملگی بر ساختهٔ جامعه‌اند
جلوه می‌دهد.

مادر در برابر فرزند
تظاهری نمی‌کند.
او در برابر فرزند نیست،
گرداگرد آن، درون آن، بیرون آن،
همه‌جای آن است.
او فرزند را بر سر دست می‌گیرد
و به حیات جاودانه معرفی می‌کند.
مادران بارِ خدا را بر دوش دارند.
این شور و شوق‌شان،
یگانه دل‌مشغولی‌شان،
زیان‌شان و تقدس‌شان است ...

[ رفیق اعلی || کریستین بوبن ]

...📚🍃
5💘1
کتاب دانش
... قسمت ۶ در آغاز احساس بسیار خوشایندی داشتند. گرچه اختلاف نظرهایی بود اما باهم کنار می‌آمدند. ایوان‌ایلیچ صبح در دادگاه بود و برای ناهار می‌آمد. ... زندگی‌اش با آسودگی و لذت و آبرومندی می‌گذشت ... ساعت نه صبح، اونیفورم قضاوت به‌تن می‌کرد و به دادگاه…
...

قسمت ۷

این تنگی خلق و احساس نامطبوع
در او شدیدتر می‌شد و جو عزت و آبرومندی را مختل می‌کرد. بگومگو
و جدال هم زندگی را زایل می‌کرد. پراسکویا فیودورنا مبالغه داشت
که شوهرش از همان ابتدا همین‌گونه
بوده.‌ ایوان‌ایلیچ ايراد بر سر هر
موضوعی ميگرفت، پرخاش می‌کرد.‌
او هم دلش برای خودش می‌سوخت.
زن گفت اگر بیمار است باید به پزشک مراجعه کند.‌... پزشک پک و پهلویش
را معاینه کرد و پرسش‌هایی که باید
... شما خود را به‌ما واگذارید..
راه علاج برای همهٔ اشخاص یکی
نیست... فلان چیز و بهمان چیز
چنین و چنان شده... باید نتیجه
گرفت که فلان و بیسار... و اگر ...
الا آخر...
برای ایوان‌ایلیچ فقط مهم این بود
که بیماری‌اش خطرناک است یا نه.
ازنظر دکتر این پرسش مهمل بود و
در خور بحث نبود.
آپاندیس و کلیه و ... آزمایش و
... عین همان حرف‌هایی که خودش
به متهمان می‌زد. ‌پزشک از بالای
عینک پیروزمندانه به متهم نگاه
می‌کرد. ایوان‌ایلیچ دریافت حالش
وخیم است ولی اگر می‌مرد هیچ‌یک
ککشان هم نمی‌گزید.
بگوئید ببینم بیماری‌من خطرناک است؟
باید منتظر آزمایش‌ها باشیم.
ایوان‌ایلیچ ویزیت را پرداخت و
افسرده به خانه رفت. در راه مدام
حرف‌های پزشک را در ذهن زیر و
رو کرد تا بداند حالش خراب است
یا نه. در راه هر آنچه می‌دید
به‌نظرش غم‌انگیز آمد
. این درد
گنگ که درونش را می‌خورد با
حرف دکتر معنای دیگری پيدا کرده
بود. افسردگی تازه‌ای تمام حواسش
را به این درد متمرکز کرد.
همه‌چیز را برای زنش تعریف کرد؛
در این میان دخترش که لباس
پوشیده بود و آماده برای بیرون رفتن
اندکی به حرف او گوش کرد و
خسته شد زنش گفت که باید
دواهایش را بخورد و و مراقب باشد.
باخود گفت مگر چه شده، شاید
حالم وخیم نباشد. همین‌جا بود
که ابهامی در تجزيه ادرار پیش آمد
و به دکتر دسترسی نبود تا آن ابهام
رفع شود. بااین‌وجود دستورات
پزشک را مو‌به‌مو اجرا کرد.
مسئلهٔ تندرستی مردم برایش
اهمیت داشت. ... با آنهایی که
بیماری‌شان به او شباهت داشت
پرس‌وجو می‌کرد... دردش تسکین
نمی‌یافت اما خود را مجبور می‌کرد
خیال کند حالش بهتر است.
اوقاتش با زنش که تلخ می‌شد یا
در اداره کاری مطابق میلش پیش
نمی‌رفت فوری بیماری‌اش به
بحران می‌کشید.
کوچکترین ناکامی او را از پا
می‌انداخت. باخودش می‌گفت
حالم داشت خوب می‌شد دواها
داشت اثر می‌گذاشت که این
مصیبت روی داد. و به خشم می‌آمد
و حس می‌کرد این خشم ریشهٔ
جانش را می‌خشکاند اما نمی‌توانست خودداری کند... به‌نظر می‌رسید
برایش مسلم باشد که این ناسازگاری
شرایط و اشخاص بیماری‌اش را
وخیم‌تر می‌کند و نباید به پیشامدهای ناخوشایند اعتنایی بکند.
اما استدلال او درست وارونه بود
...
|| مرگ ایوان‌ایلیچ
_ لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه. |

ادامه دارد

...📚
1
💭
وقتی گرگ به دهکده حمله می‌کند،

افرادِ دهکده را
تک‌تک نجات نمی‌دهند،
گرگ را می‌کشند
.
👌53💯3
روز آخر_251228_133958.pdf
327 KB
روز آخر
روایتی است جذاب و
خواندنی از آخرین روز زندگی
صادق هدایت در پاریس
به قلم استاد بهرام بیضایی
که خواندن آن را به همهٔ
دوست‌داران هدایت
پیشنهاد می‌کنیم.

ما مردمان از پند سیر آمده‌ایم
و بر نان گرسنه‌ایم


این شوخی نامردان است
که امید می‌دهند و سپس بازپس
می‌گیرند و بر نومیدشدگان
از ته دل می‌خندند.


📓 مرگ یزدگرد
مجلس ضربت زدن
فیلم‌نامه
مستند بهرام_بیضایی 👉
آثار استاد بهرام بیضایی
🖤

📚 کتاب دانش
👌32
Audio
📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت سوم

اما بیان تاریخ آن دوره
و بیان این امر که چه
کشوری با کدام کشور
و در چه زمان درحال
جنگ بود امکان نداشت
.. دشمن فعلی همیشه
دشمن مسلم به‌شمار
می‌رفت.

تاریخ چیزی نبود جز
لوحی رنگ‌باخته که
آن را پاک می‌کردند و
هربار به‌گونه‌ای که
صلاح می‌دانستند
بازنویسی می‌کردند

جورج اورول

دسترسی به قسمت دوم


..
ما قدیمی‌ها بهتر عاشق می‌شویم
بیشتر عاشق می‌مانیم
کمتر دنبال کلمات می‌گردیم.

اگر عاقل باشیم
فقط روی یک‌چیز
می‌توانیم حساب کنیم؛
دیوانگی.

از کتابِ
حرف‌هایی که من باید می‌گفتم
و تو باید می‌شنیدی


افشین یداللهی ،🥀
5
کتاب دانش
... [ روانشناسی ] . با روش‌ پیکان عمودی فرضیه‌ها مشخص می‌شود. با منطق بررسی کنید، افکار منفی واقعیت ندارد. اما در روش پیکان عمودی شما افکار منفی را می‌پذیرید و باورهای مخرب را شناسایی می‌کنید اول؛ اندیشهٔ مخرب با موقعیت نگران‌کننده را بيابيد. مثال؛ باید…
...

[ روانشناسی ]

در روش خیال ترسیده؛
باید آنقدر در یک هراس بمانید
تا از بین برود.
مثل سوار شدن در آسانسور.
این ترس ناشی از یک اندیشه
است و واکنش نامناسب. بله؛
واقعیت‌های نگران‌کننده وجود
دارد؛ شناخت‌درمانی دو هدف
عمده دارد؛ کمک برای احساس بهتر
و ایجاد یک نظام ارزشی
تا
آسیب‌پذیر نباشید.
روش پیکان عمودی و فرضیه‌های
خاموش و تحلیل سود و زیان را
تمرین کنید. طرز تلقی‌ها دولبه دارد؛
منفی و مثبت
بپرسید کدام بهتر است.
حالا که با انواع روش‌ها آشنا شدیم؛
مسئلهٔ روحی شماره ۱؛
عدم امنیت و حقارت:
به‌خاطر یک نقص در بدن احساس
حقارت دارم؛ چاقم، کوتاه‌قدم و...
خودم را مقایسه می‌کنم. خود را
جای من بگذارید؛
می‌گوئید با یک نقطه‌ضعف
خصوصیت مثبتم را نادیده می‌گیرم.
به این یک خطای شناختی انحراف
فکری می‌گویند.
اگر شنا کنم، همه تحقیرم می‌کنند؛
می‌گوئید یک نتیجه‌گیری شتاب‌زده؛ پیش‌گویی.
به این می‌گویند اندیشهٔ اتوماتیک.
ما به دیگران به‌خاطر نقص زل
نمی‌زنیم؛
اندیشه‌هاست که ما را ناراحت
می‌کند.
- تحلیل سود و زیان.
- روش معیار دوگانه.
- تحریف واژه‌ها.
- روش بررسی.
- روش پیکان عمودی.
- روش خیال ترسیده.
این‌ها افکار اتوماتیک را تحت‌الشعاع
قرار می‌دهند. قبل از هر کار خطای
شناختی را مشخص کنید. برای
برخورد با اندیشه‌های منفی اگر
مداومت کنید موفق می‌شوید.
هر کدام از این راه‌ها مؤثر واقع
نشد یک راه دیگر انتخاب کنید.
مسئلهٔ روحی شماره ۲؛
زودرنجی و کمی عزت‌نفس؛
هنگام رنجش، اغلب بی‌آنکه بدانید
از چیزی ناراحت هستید.
اتفاقات را بررسی کنید؛
روش پیکان عمودی در اینجا
کارآمد است؛ علل ناراحتی‌ها؛
مثل قسمت قبل با پیکان رسم کنید.
۱ چه نتیجه‌ای دارد؟ مثلا پول کم؛
۲ وضع ما چطور می‌شود
۳ ندار می‌شویم
۴ نمی‌توانیم در سطح رفاه باشیم
۵ نمی‌توانم لباس مورد علاقه‌ام را
بخرم، به خرید معتادم.
۶ برای شاد بودن باید پول خرج کنم.

<< به‌محض‌اینکه از حرکت
بازایستیم، زوالمان آغاز می‌شود.
اریک فروم >>

از حال‌بد به‌حال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی
دسترسی به قسمت قبل 👉

@ktabdansh 📚
2
کتاب دانش
... مطالعه 📖 رمان 📚 جوان خام podorostok فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی مترجم عبدالحسین شریفیان انتشارات نگاه قسمت ۳. فصل دوم. ۱. در آن روز نوزدهم سپتامبر قرار بود حقوقم را از کار خصوصی ( کتابخانه‌اش را اداره کنم ) که در خانهٔ شاهزاده…
..
مطالعه 📖 رمان

📚 جوان خام
فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۴.


بچه‌جان آدم از بعضی‌ها نمی‌تواند
برنجد
. من در بشر هیچ‌چیزی را
برتر از هوشمندی سراغ ندارم.
چه گفتید؟ آدم از بعضی‌ها نمی‌تواند
برنجد. بعضی‌ها ارزش ندارند
.
چه اصل والایی!
هوشمندی واقعی دارد از میان
می‌رود؛ آدم هرچه بیشتر عمر می‌کند
بیشتر متوجهٔ آن می‌شود.
به این خیال افتادم که با سخن‌پردازی
دارم برای پول زمینه‌چینی می‌کنم. ‌..
ناگهان گفتم شاهزاده حقوق یک‌ماهم
را بپردازید.. به من زل زد .. گویی
تشخیص نداد ... و بعد پنجاه روبل
بیرون آورد..حرف‌هایی زدم که
نمی‌آیم و نمی‌خواهم و بالاخره
فیصله یافت.
در دنیا همه‌چیز همیشه به فرومایگی می‌انجامد. مرا در آغوش گرفت؛
.. تو از خودم هستی، کتاب‌خوانده‌ای.
من دو سال است چیزی نخوانده‌ام، هدف‌های دیگری دارم.
باخستگی زانوی غم بغل کرد،
بی‌مقدمه از کاترینا نیکولایونا
( دخترش ) سخن می‌گفت.
ناراحت نشدی که بچه‌جان. پدرت
چطور است؟
یکه خوردم. گفتم بی‌پول و ندار
و اندوهگین در خانه نشسته.
بله، رأی دادگاه امروز صادر می‌شود... ورسیلوف برنده می‌شود..
شاهزاده سوکولسکی در پترزبورگ
است؟
دیروز وارد شد.
از نظر من خبر مهمی بود.
آندری پتروویچ( اسم ورسیلوف )
می‌گفت اگر آدم‌های دینداری هستید
چرا راهبه نمی‌شوید؟ می‌خواست
مرا از روز محشر بترساند. طوری
رفتار می‌کرد که انگار مقدس است.‌
من خدای مهربان را دوست دارم.
اگر یک هستی برتر است کجا زندگی
می‌کند. این حرف را عمدا زدم.
عصبانی شد. می‌گفت باید جوابگوی اعمال‌مان باشیم. با کت شلوار کذایی
ادعای روحانیت می‌کرد! گفتم همه‌اش
دروغ است. او فقط یک دشمن دارد؛
دختر شما!
شاهزاده از کوره در رفت...
داستان شرم‌آور...
درهمان‌لحظه مهمان آمد. دو خانم.
یکی‌شان آنا آندره یونا ورسیلوف..
باوقار و متین.شبیه ورسیلوف.
برادرش در مسکو مرا تحقیر کرد.
شوهر پیداکردن برای او از گلدوزی
سخت‌تر بود. و دخترعموی همسر
شاهزاده؛ از نظر عقل و هوش درخشان نمی‌نمود. نوعی حیله‌گری در چشم‌هایش موج می‌زد .. بعدها کارش دارم..
اگر خسته‌کننده بود نخوانید.
پیرمرد همه‌چیز را از یاد برده بود،
شاد و سرزنده شده بود.
آندره یونا ورسیلوف به من تعظیم
کرد با لبخندی دوستانه.
شاهزاده با حواس‌پرتی خواهر را به
برادر معرفی کرد. این دختر سعی
کرد بر رفتار ابلهانهٔ من هم سرپوش
بگذارد. در گوش شاهزاده چیزی گفت
و به من می‌نگریست.
... در باز شد و کاترینا نیکولایونا
وارد شد.. در سه‌دقیقه دیدم فقط
زیبا بود .. از در خارج شدم..
فصل سوم. ۱-
با نوعی وجد خارج شدم.‌ چرا آن زن
به‌من توهین نکرد؟ هرچند‌که مرا
تاکنون ندیده بود، ازنظر او من
فرستاده‌ ورسیلوف بودم.
می‌توانست با سند نابودش کند.
اما مرا خوشحال کرده بود؛ شاید
عنکبوت هم از مگسی که نشانه
می‌گیرد و آن را به‌دام می‌اندازد
کینه به‌دل نداشته باشد.
پنهانی آگاه بودن از قدرت،
ازچیرگی آشکار
بسیار لذت‌بخش‌تر است
.
... جوان‌خام.

ادامه دارد
...📚📖
2
بله،
بعضی موجودات را زخم نمی‌کُشد ،
بی‌همزبانی می‌کُشد..

[ حسن‌علی تپتاش || پرندگان
به سوگ او می‌روند
| ترجمه مژده الفت / نشر ماهی
ص ۱۲۶
👍6
.
... شماها روی نان کره می‌مالید
تا شکممان سیر بشود و
صدایمان درنیاید.
به‌ما خواروبار و چربی بوداده
می‌دهید تا وقتی خودتان‌
مرغابی سرخ‌کرده می‌خورید،
آب دهانمان راه نیفتد و
غر نزنیم.
قصدتان این است که ما
ساکت بمانیم و
اعتصاب نکنیم ...

آنا زگرس
📓 مرده‌ها جوان می‌مانند
ترجمه علی‌اصغر حداد
نشر ماهی ص ۴۷۹

کتاب دانش 📚
👍4
کتاب دانش
... [ ادبیات ژاپن ] داستان‌های کوتاه ◇ کرم ابریشم ( معمایی، فانتزی ) قسمت ۵. جز چهار ته‌ماندهٔ گوشتی گرد که مانند جای زخم‌های صورتش برق می‌زدند چیزی برایش نمانده بود. اما اشتهای سیری‌ناپذیرش را حفظ کرده بود. شکمش مانند مَشک صیقل‌خورده‌ای باد کرده بود…
...

[ ادبیات ژاپن ]
داستان‌های کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۶.
وقتی شنيده بود که همسر
مجروحش به وطن برمی‌گردد،
با خودش گفته بود که لااقل زنده
است و جنگ برایش تمام شده است.
آن زمان توکیکو هنوز با زنان افسران
دیگر معاشرت داشت و بسیاری از
آنها به او گفته بودند که بخت یارش
بوده است. پس روزنامه‌ها شروع
کرده بودند به نقل شاهکار ستوان
سوناگا؛ فهمیده بود که شوهرش
به‌شدت زخمی شده اما حتی یک
لحظه هم تصور نکرده بود که با آن
وضعیت پیشش برگردد. توکیکو
هرگز روزی را که رفته بود
بیمارستان فراموش نمی‌کرد.
چهرهٔ پوشیده از جراحتش از
ملافه‌های یکدست سفید بیرون زده
بود و با نگاهی مبهوت به زنش
می‌نگریست. پزشک مقیم بیمارستان
با استفاده از واژه‌های تخصصی که
فهمشان دشوار بود برای او توضیح
داده بود که همسرش بر اثر جراحات
ناشنوا شده و مسدود شدن غیرعادی رگ‌هایش قابلیت گفتگو را از او
سلب کرده.
توکیکو زده بود زیر گریه. پزشک
گفته بود شجاع باشید.
در محل دست و پاها هیچ نبود،
هیچ... تنه پیچانده‌شده میان
پانسمان‌ها مانند مجسمه‌ای گچی
و بی‌حرکت، غیرواقعی بود.
توکیکو دچار سرگیجه شده و پای
تخت چمباتمه نشسته بود ‌هق‌هق
گریه سر داده بود و کنج یک میز،
ساعت‌ها گریسته بود.
پزشک سعی کرده بود او را ناشیانه
تسلی دهد؛ حقيقتا معجزه است.
معجزه‌ای که به لطف پیشرفت‌های
پزشکی نظامی میسر شد.‌‌.. خودکار
کلمهٔ معجزه را تکرار می‌کرد، بی‌آنکه
بداند باید از این بابت خوشحال باشد
یا نه. توکیکو به‌طرزی غریب متوجهٔ گذشت شش ماه اول نشده بود.
فرد معجزه‌دیده با افتخار همراه با
گروهی متشکل از فرماندهان و
هم‌رزمانش به منزل خود بازگشته
بود. کمی بعد در ازای دست‌ها و
پاهای قطع‌شده‌اش به دریافت نشان بادبادک طلایی، ممتازترین مدال ارتش ژاپن، مفتخر شده بود. ازخودگذشتگی
توکیکو نیز در مراقبت از قهرمان علیل سهمی از این افتخار نصیبش کرده
بود و همهٔ افراد خانواده و محله
شرافت این زوج نمونه را
می‌ستودند‌. اما اندکی بعد
توکیکو متوجه شد که آن‌ها نمی‌توانند
با مستمری حقوق ناچیز مجروحان
جنگی زندگی کنند.
از ژنرال واشیو درخواست کمک
کرد و اجازه یافته بودند که به
صورت رایگان در ویلای کوچک
انتهای ملکش اقامت کنند. از همان
لحظه زندگی‌شان تغییر کرده بود.
دورافتادگی محیط روستایی در
این مسئله سهیم بود، اما رفتار
مردم نیز دیگر مثل سابق نبود.
تب قهرمانی فروکش کرده و
جای خود را به بی‌اعتنایی کامل
داده بود‌. مردم از هیجان‌ پیروزی‌های
اولیه دل‌زده‌ شده بودند و شاهکارهای
جنگی دیگر چنگی به دل نمی‌زد.
ملاقات‌ها کمتر و کمتر و حتی
نام ستوان سوناگای سرشناس
نیز فراموش شده بود
...
ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد

...📚
👍2💘1
از تندبادِ حادثه
گفتی که جان دربرده‌ایم
اما چه جان دربردنی
دیری‌ست که در خود مرده‌ایم..

اردلان سرفراز
💔3
در کتابِ زندگی به روایت بودا
نوشتهٔ اشو

می‌خوانیم ؛
هرچیزی که می‌آموزید به قسمت
خودکار ذهن شما منتقل می‌شود،
بخش خودکار آن را برعهده می‌گیرد
و شما برای آموزش‌های جدید
آماده می‌شوید.
در زندگی عادی این واقعه معقول
است. اما رفته‌رفته قسمت
خودکار بزرگ و بزرگ‌تر میشود
و اگاهی مختصری باقی می‌ماند.
.....
همین لحظه به جستجوی اسبابی
برای جشن و سرور برخیز،
آن‌وقت است که فردی مذهبی
خواهی شد
و به‌تدریج خرسندی و
شکران نعمتی که عمیقا
ادا بشود دگرگونت می‌کند...

@ktabdansh 📚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💢 آشنایی با #مشاهیر

بیژن الهی را می‌توان یکی از
شاعران معاصر شعر نو
معرفی کرد.
۱۶ تیر ۱۳۲۴ _ ۹ آذر ۱۳۸۹
ورودش به عرصهٔ مطبوعات در
آبان ۱۳۴۳.
آثار کاوافی، میشو، فلوبر،
پروست و نرودا اشعار حلاج و ...
را ترجمه کرد.‌
بیژن الهی در سال ۱۳۴۸ با
بانو غزاله علیزاده ازدواج کرد
و نشر ۵۱ را مدیریت کرد.

مرا دفن سراشیب‌ها کنید
که تنها نمی از باران
به‌من رسد اما
سیلابه‌اش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم ...

■ بیژن الهی

@ktabdansh 📚
5
کتاب دانش
... قسمت ۹ || شرح زندگیِ آلبر کامو است. ادبیات کلاسیک و فلسفی. ژاک آدم اول است؛ درچهل‌سالگی به پدر احتیاج دارد. در خلال داستان وضعیت استعماری الجزایر و بحث فلسفی، تأثیر جنگ و فقر را به‌خوبی درک می‌کنیم. | هیچ‌چیز مادربزرگ را به تعجب نمی‌انداخت...…
...

ناامیدکننده‌ترین ننگ‌ها،
ننگ نادانی است که گمان می‌کند
همه‌چیز را می‌داند و به‌خودش
اجازهٔ کشتار می‌دهد
... کامو

قسمت ۱۰

دایی از پلاژ برمی‌گشت
ژاک را می‌خنداند....
با همان معصومیتی که داشت،
برای مختصر دردهای گذرایی که
می‌کشید اهمیت زیادی قائل می‌شد
نگاهی به سرتاپای خودش می‌کرد
گویی در سیاهی مرموز اعضای
خود تأمل می‌کرد. ...
این آدم کرولال جلوی پیشخان
ایستاده و با رفقایش که همه
بشکه‌ساز یا کارگر راه‌آهن بودند او
را خوش‌مشرب می‌دانستند با
نفس بریده بحث می‌کرد و
می‌خندید... ظاهرش از نیروی
مردانه‌ی فوق‌العاده‌ای حکایت می‌کرد
و صورتش حالت نوجوانان را داشت. صورتی خوش‌ترکیب شبیه خواهرش.
گاهی با زن‌ها رابطه داشت ...‌ با ژاک
و رفقا به شکار می‌رفت... یک سگ
شکاری دورگه مهربان داشت که
هیچ‌وقت از یکدیگر جدا نمی‌شدند
... ژاک تفنگ را برق می‌انداخت و
یک به یک فشنگ‌ها را با احتیاط
در فشنگدانی می‌گذاشت. ‌‌..
صبح وقت رفتن بود ...
رفقا هم منتظر ...
در کوپه قطار می‌نشستند ..
از خوشحالی برخوردار بودند که
مختص بی‌خیالی‌هایی بود که دور
از خشونت است
.
این مردان سفت و سخت خاموش
می‌شدند و چشم می‌دوختند به
غروب خورشید، بیشه‌ها ...‌ هوا
گرم‌تر می‌شد و از هر دری سخن
می‌گفتند مخصوصا از دعواها...
ژاک فهمید معاشرت با آدم‌ها خوب
است و قوت‌قلب می‌بخشد
.
قطار سوت می‌کشید وبه ایستگاه
کوچکی که پرت افتاده بود می‌رسید.
پياده شدن از قطار با هیاهو بود...
مسیر سربالایی و سکوت طبیعت...
صحرای پهناور پوشیده از بلوط ...
شکارچیان در مسیرهای متفاوت،
راهپیمایی خاموش میان بوته‌ها
و سرمستی ژاک.‌ صدای شلیک و
دسته‌ای کبک خاکستری
و گریختن سگ به‌جلو ...
ارنست به چابکی شکار می‌کرد و
ژاک در کیسه شکار غنیمت تازه
جمع می‌کرد و خود را در این مرز
بیکران ثروتمندترین کودک جهان
می‌دید... از شکار تعریف می‌کردند
و هرکس نکته‌ای اضافه می‌کرد...
می‌خوردند و با قطار برمی‌گشتند.
.. دایی دست او را محکم می‌فشرد..
ارنست همانند بسیاری از آدم‌های کر،
حس بویایی تند و تیزی داشت.
بوی غذا، عطر. بشقابش را بو می‌کرد!
رستوران برای آن‌ها یکی از مراکز
فساد بود که آدم را به گناه
می‌اندازد. مادربزرگ عاشق ملاحت و نیرومندی ارنست بود. در لباس فاخر
یعنی بسیار زیبا. ضعف او لذت‌بخش
بود. مدد می‌کرد تا دنیا
تحمل‌پذیرتر شود
،
ضعف در برابر زیبایی.
مادرش موهایش را به‌طرز زیبایی
آراسته بود که مادربزرگ او را زنی
بدکار توصیف کرد با او قهر کرد،
در چشمانش زیبای مادر اشک جمع شد. ارنست با دوستش دعوا و کتک‌کاری
کرد؛ آمد به اتاق خواهرش زیر لب
فحش می‌داد و نگاه غضب‌آلود
انداخت. از فردای آن شب، مادرش
همان لباس‌های سیاه و خاکستری را
پوشید. کناره‌جویی و حواس‌پرتی
او افزون‌ترشده بود و اینک برای
همیشه در فقر و تنهایی و پیری که
در راه بود جاگیر شده بود
..
ژاک تا مدت‌ها از دست دایی‌اش
عصبانی بود، بی‌آنکه بداند
علتش چیست.
ص ۹۷ ادامه دارد...

📚آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر


ویدئو مستند
ژان_پل_سارتر در مقابل آلبر_کامو
اگزیستانسیال و پوچ‌گرایی
👉

...📚📖
2
کافیست که روح خویش را
به تباهی نکشانیم
کافیست برای بحث‌کردن
با آدم‌های تهی
خود را به زحمت نیندازیم
بگذار از خشم نفله شوند ..

آنا گاوالدا
👍2
Audio
📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت چهارم

این میزان با آنچه قبلا
پیش‌بینی شده بود تفاوت
داشت نشان می‌داد که آن
پیش‌بینی‌ها غلط بوده
است کار وینستن آن بود
که مطالب سال گذشتهٔ
تایمز را طوری تصحیح
کند که با اعلاميه امروز
تطبیق داشته باشد
اما پیام سوم به یک
اشتباه کوچک اشاره
می‌کرد
جورج اورول

قسمت سوم 👉
ما حیف بودیم عزیز من 💔


فیلم ، موزیک ، متن‌های کوتاه ،
آخرین اخبار روز را می‌توانید
اینجا دنبال کنید.

@filmmmmryam
👍43
کتاب دانش
... [ روانشناسی ] در روش خیال ترسیده؛ باید آنقدر در یک هراس بمانید تا از بین برود. مثل سوار شدن در آسانسور. این ترس ناشی از یک اندیشه است و واکنش نامناسب. بله؛ واقعیت‌های نگران‌کننده وجود دارد؛ شناخت‌درمانی دو هدف عمده دارد؛ کمک برای احساس بهتر و ایجاد…
...

[ #روانشناسی ]

مسئلهٔ روحی شماره ۳؛ احساس گناه، دلسردی، فشار روانی هنگام کار؛
دوساعت کار اضافه‌ی شما؛ منجر
می‌شود به عصبانیت، دلسردی
یا احساس گناه برای دیر رسیدن
به خانه؟ ( اگر به‌موقع نروم،
ناراحت می‌شوم ) شکایت و خشم،
کامل‌گرا معتقد است نباید عصبانی
شود. واکنش منطقی را بنویس. *
مسئلهٔ روحی شماره چهار؛
تحریک‌پذیری، احساس ناکامی و
اختلالات زناشویی؛
احساس می‌کنم همسرم به حقوق
من تجاوز می‌کند، می‌خواهم تنها
باشم اما مجبورم با او صحبت کنم.
عصبانیت، در دام افتاده، نگران،
ناکام، نباید مرا کنترل کند. وضع
من از این بدتر می‌شه.
انتظار کمال‌گرایانه؛
انتظار ذهن‌خوانی دارم؛ باید به
تنهایی من احترام بگذاره. این
عبارت باید‌دار یک امر منفی است.
باید خوشبخت باشم. این یک
فوبیای رنج است. گاهی این فرضیه‌ها
آمیخته‌ای از خوب و بد هستند.
شناسایی فرضیه‌های خاموش و
واکنش منطقی را بنویس.
یک توقع ناتمام از داشتن یک زندگی
شاد! هدف‌های واقعی چیست؟
درک متقابل؟ مذاکره برای رسیدن
به تعادلی که معنادار باشد.
مسئلهٔ روحی شماره ۵؛ افسردگی؛
افکار منفی و غیرمنطقی؛
ابتدا خطای شناختی را پیدا کنید؛
چرا احساس بی‌ارزش بودن می‌کنم.
بررسی شواهد وروش معیار دوگانه
را استفاده کنید.
اندیشهٔ اتوماتیک را بنویس *
برگهٔ روزانه روحیه‌سنجی؛
ستون اول: افکار اتوماتیک،
ستون دوم؛ خطای شناختی و
ستون سوم؛ واکنش منطقی را
بنویس و بین 0 تا 100 درصد
امتیاز بدهید.
در فصل ۹ به علل تنبلی می‌پردازیم.


از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی غراچه‌داغی

قسمت قبل 👉

<< کسی را که برای او ،
گزینه‌ای بیش نیستی ؛
هرگز به اولویتت تبدیل نکن.
مایا آنجل >>
📚🌿
4