جز پلک تو بر هم نزند قطب نما را
جز برق نگاهت نزند قبله ی ما را
از مهر نمازم نپرد عطر حضورت
از خاک قدمهای توام قدر و بها را
هرچند که من مومن گیسوی پریشم
بر گردن من عِقد تو فرسود طلا را
عاقل نشود این دل دیوانه پرستم
بادی نبرد از سرم این حال هوا را
از بخت سیاهم چه بگویم که به رندی
از شانه ی من بُر زده ای بال هما را
در پای تو افتاده چنان خُم سرِ زانو
مستانه بنوشم به ادب جام بلا را
تا محو توام دلبر نیکوی دل آرا
لطفی بنما قامت این تاکِ دو تا را
درد است که بر شانه ی خم میبرد این دل
دست از سر من کو که بداری به مدارا
تا کی به صبوری بکشم بار تو ای گل
تا کی بزنم بر تن خود عطر شما را
هرچند گناهی ننوشتند به پایت
من جای شما توبه کنم جرم و خطا را
#اڪرم_نورانی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
جز برق نگاهت نزند قبله ی ما را
از مهر نمازم نپرد عطر حضورت
از خاک قدمهای توام قدر و بها را
هرچند که من مومن گیسوی پریشم
بر گردن من عِقد تو فرسود طلا را
عاقل نشود این دل دیوانه پرستم
بادی نبرد از سرم این حال هوا را
از بخت سیاهم چه بگویم که به رندی
از شانه ی من بُر زده ای بال هما را
در پای تو افتاده چنان خُم سرِ زانو
مستانه بنوشم به ادب جام بلا را
تا محو توام دلبر نیکوی دل آرا
لطفی بنما قامت این تاکِ دو تا را
درد است که بر شانه ی خم میبرد این دل
دست از سر من کو که بداری به مدارا
تا کی به صبوری بکشم بار تو ای گل
تا کی بزنم بر تن خود عطر شما را
هرچند گناهی ننوشتند به پایت
من جای شما توبه کنم جرم و خطا را
#اڪرم_نورانی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
👍2💯2🏆2❤🔥1🔥1
هيأت نفسي لأن أتمدَّد
في تَخْت أمي، كما يفعل الطفل
حين يخاف أباهُ. وحاولت أن
أستعيد ولادةَ نفسي، وأن
أتتبَّعُ درب الحليب على سطح بيتي
القديم، وحاولت أن أتحسَّسَ جِلْدَ
الغياب، ورائحةَ الصيف من
ياسمين الحديقة. لكن ضَبْعَ الحقيقة
أبعدني عن حنينٍ تلفَّتَ كاللص
خلفي.
- وهل خِفْتَ؟ ماذا أخافك؟
"لا أستطيع لقاءُ الخسارة وجهاً
لوجهٍ. وقفتُ على الباب كالمتسوِّل."
خود را مهیای دراز کشیدن بر تختخواب
مادرم کردم،
به مانند کودکی که هنگام ترس از پدر خود میکند.
و سعی کردم زاده شدنم را بازیابم
و بر بام خانه قدیمامان راه سپیدرنگ را دنبال کنم،
و تلاش کردم پوست غیاب را و بوی تابستان
را از یاسمنهای باغچه احساس کنم
اما کفتار واقعیت مرا از دلتنگی دور کرد
همچون دزدی از پشت به من نگاه کرد.
_و آیا ترسیدی؟ چه چیزی تورا ترسانده بود؟
"نمیتوانم با فقدان روبهرو شوم
چون گدایی بر در ایستاده بودم."
#محمود_درویش
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
في تَخْت أمي، كما يفعل الطفل
حين يخاف أباهُ. وحاولت أن
أستعيد ولادةَ نفسي، وأن
أتتبَّعُ درب الحليب على سطح بيتي
القديم، وحاولت أن أتحسَّسَ جِلْدَ
الغياب، ورائحةَ الصيف من
ياسمين الحديقة. لكن ضَبْعَ الحقيقة
أبعدني عن حنينٍ تلفَّتَ كاللص
خلفي.
- وهل خِفْتَ؟ ماذا أخافك؟
"لا أستطيع لقاءُ الخسارة وجهاً
لوجهٍ. وقفتُ على الباب كالمتسوِّل."
خود را مهیای دراز کشیدن بر تختخواب
مادرم کردم،
به مانند کودکی که هنگام ترس از پدر خود میکند.
و سعی کردم زاده شدنم را بازیابم
و بر بام خانه قدیمامان راه سپیدرنگ را دنبال کنم،
و تلاش کردم پوست غیاب را و بوی تابستان
را از یاسمنهای باغچه احساس کنم
اما کفتار واقعیت مرا از دلتنگی دور کرد
همچون دزدی از پشت به من نگاه کرد.
_و آیا ترسیدی؟ چه چیزی تورا ترسانده بود؟
"نمیتوانم با فقدان روبهرو شوم
چون گدایی بر در ایستاده بودم."
#محمود_درویش
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
🔥2🎉2❤🔥1👍1
محبوبم
در نزدیکی مهتاب قراری بگذار
شاید شبی باد نشان گیسوان پریشان
مرا همراه قاصدکهای سرگردان
به تو بدهد!
و ما به دور از التهاب شبانه
عاشقانه ها را در گوش هم
نجوا کنیم.
و ماه در قلب مشترکمان طلوع کند
#مینوپناهپور
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
در نزدیکی مهتاب قراری بگذار
شاید شبی باد نشان گیسوان پریشان
مرا همراه قاصدکهای سرگردان
به تو بدهد!
و ما به دور از التهاب شبانه
عاشقانه ها را در گوش هم
نجوا کنیم.
و ماه در قلب مشترکمان طلوع کند
#مینوپناهپور
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
👍2🥰2❤🔥1🔥1🏆1
ترا مقصود آن باشد که قربان رهت گردم
ربائی دل که گیری جان ز من آهسته آهسته
سپردم جان و دل نزد تو و خود از میان رفتم
کشیدم پای از کوی تو من آهسته آهسته
#فیض_کاشانی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
ترا مقصود آن باشد که قربان رهت گردم
ربائی دل که گیری جان ز من آهسته آهسته
سپردم جان و دل نزد تو و خود از میان رفتم
کشیدم پای از کوی تو من آهسته آهسته
#فیض_کاشانی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
💯3❤🔥1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد؛ و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود !
#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
👍3💯2❤🔥1😢1
میخواستم برایت
شعری بنویسم
اما...
ترسیدم
قلمم را انداختم
دستانم را بوسیدم!!
با التماس ازدلم خواستم
خاموش باشد!!
من کجا تو کجا ؟؟
درخیالم حتی بازهم
به تو نرسیدم!!!!
تو پر کشیدی ومن همچنان اینجا
میان قفس تنهایی خویش اسیرم
بازهم تورا ازخودم
امشب هزاران بار پرسیدم ؟؟؟
تو ،،،،
چه کسی هستی!!!!!!!
#ابراهیمرفیع___مرداب
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
شعری بنویسم
اما...
ترسیدم
قلمم را انداختم
دستانم را بوسیدم!!
با التماس ازدلم خواستم
خاموش باشد!!
من کجا تو کجا ؟؟
درخیالم حتی بازهم
به تو نرسیدم!!!!
تو پر کشیدی ومن همچنان اینجا
میان قفس تنهایی خویش اسیرم
بازهم تورا ازخودم
امشب هزاران بار پرسیدم ؟؟؟
تو ،،،،
چه کسی هستی!!!!!!!
#ابراهیمرفیع___مرداب
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
❤🔥4👍1🎉1💯1
"تو را نگفتم که دوستت دارم"
عزیز دلم
ولی حرفهایم را
با بوسهای بر بال تو تمام کردم
ای پرندهای که دل و جان منی
هر بار که میبوسم
بالهای تو،
انگار در دلم پرواز میکند
در آسمانی که تنها من و تو هستیم
#ثریا_شجاعی_اصل
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
عزیز دلم
ولی حرفهایم را
با بوسهای بر بال تو تمام کردم
ای پرندهای که دل و جان منی
هر بار که میبوسم
بالهای تو،
انگار در دلم پرواز میکند
در آسمانی که تنها من و تو هستیم
#ثریا_شجاعی_اصل
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
🔥2❤🔥1💯1🏆1
دلتنگم
دلتنگم
و بیقراریهای درترافیکماندۀ غمگینی دارم
و نمیدانم
از مقابل ایستگاه مترو
تا سر کوه بلند،
چقدر فاصله باقیست
نمیدانم
و انگشتانم
کفاف اشاره به دوردستها را نمیدهند
و کفاف شمردن دستهاییکه
هربار پیش از رسیدنم
دستهای کسی را
با دستهای من اشتباه گرفتند
و بردند...
#لیلا_کردبچه
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
دلتنگم
و بیقراریهای درترافیکماندۀ غمگینی دارم
و نمیدانم
از مقابل ایستگاه مترو
تا سر کوه بلند،
چقدر فاصله باقیست
نمیدانم
و انگشتانم
کفاف اشاره به دوردستها را نمیدهند
و کفاف شمردن دستهاییکه
هربار پیش از رسیدنم
دستهای کسی را
با دستهای من اشتباه گرفتند
و بردند...
#لیلا_کردبچه
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
❤1❤🔥1👍1🔥1🏆1
Sedaye Baroon
Garsha Rezaei
❤2🎉2❤🔥1👍1
به من مى گفت:
"چشم هاى تو مرا به اين روز انداخت.
اين نگاهِ تو كارِ مرا به اينجا كشانده.
تاب و تحمل نگاه هاى تو را نداشتم.
نمى ديدى كه چشم بر زمين مى دوختم؟"
به او گفتم:
"در چشم هاى من دقيق تر نگاه كن!
جز تو هيچ چيزى در آن نيست..."
#بزرگ_علوى
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
"چشم هاى تو مرا به اين روز انداخت.
اين نگاهِ تو كارِ مرا به اينجا كشانده.
تاب و تحمل نگاه هاى تو را نداشتم.
نمى ديدى كه چشم بر زمين مى دوختم؟"
به او گفتم:
"در چشم هاى من دقيق تر نگاه كن!
جز تو هيچ چيزى در آن نيست..."
#بزرگ_علوى
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
🔥3❤🔥2❤1👍1
جز حرفِ تو هر حرف شده حرفِ اضافه
بیحوصلهام بیتو... همینقدر کلافه
من در ته فنجان و کفِ دست پیِ تو...
برگرد که خود را نسپارم به خرافه
آوارهی یک شهر شدم کوچهبهکوچه
از دوریِ تو، تلخ شدم کافه به کافه
هر شب وسطِ خواب و خیال و غمِ دوری
هی موی تو را بافتهام بافه به بافه
برگرد تو ای صبحِ سپید از پسِ ظلمت
تا روی تنِ من نکشیدند ملافه...
#محمد_شریف
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
بیحوصلهام بیتو... همینقدر کلافه
من در ته فنجان و کفِ دست پیِ تو...
برگرد که خود را نسپارم به خرافه
آوارهی یک شهر شدم کوچهبهکوچه
از دوریِ تو، تلخ شدم کافه به کافه
هر شب وسطِ خواب و خیال و غمِ دوری
هی موی تو را بافتهام بافه به بافه
برگرد تو ای صبحِ سپید از پسِ ظلمت
تا روی تنِ من نکشیدند ملافه...
#محمد_شریف
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
❤🔥2❤2👏2👍1🔥1🏆1
ای لبانت از رگ گردن به من نزدیکتر
بوسههای هرشبت از من به من نزدیکتر
دوری از آغوش گرمت مایهی مرگ من است
دستهات از لاله و لادن به من نزدیکتر
از لب جادکمهها رازی نخواهد کرد درز
میشوی در پیرهن از تن به من نزدیکتر
پرچم صلحی نشانت دادم و از آن به بعد
مرزهایت هر شب از قبلاً به من نزدیکتر
برفم و خوابیده کوهستان تو در من ولی
میشود با هر نفس بهمن به من نزدیکتر
عاقبت خاکستری میماند از هر کلبهای
جز تو کی ای آتش روشن به من نزدیکتر؟!
#کبری_موسوی_قهفرخی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
بوسههای هرشبت از من به من نزدیکتر
دوری از آغوش گرمت مایهی مرگ من است
دستهات از لاله و لادن به من نزدیکتر
از لب جادکمهها رازی نخواهد کرد درز
میشوی در پیرهن از تن به من نزدیکتر
پرچم صلحی نشانت دادم و از آن به بعد
مرزهایت هر شب از قبلاً به من نزدیکتر
برفم و خوابیده کوهستان تو در من ولی
میشود با هر نفس بهمن به من نزدیکتر
عاقبت خاکستری میماند از هر کلبهای
جز تو کی ای آتش روشن به من نزدیکتر؟!
#کبری_موسوی_قهفرخی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
❤🔥3👍3🔥2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دعوتید به یک جرعه حس خوب🍃
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
❤🔥3👍3🔥2
بس شب، که به روز بردم اندر طلبت
بس روز طرب که دیدم از وصلِ لبت
رفتی و کنون روز و شب این میگویم:
«کای روزِ وصالِ یار! خوش باد شبت...»
#انوری
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
بس روز طرب که دیدم از وصلِ لبت
رفتی و کنون روز و شب این میگویم:
«کای روزِ وصالِ یار! خوش باد شبت...»
#انوری
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
❤🔥3🔥3👍2🤗1
عشق
گامی است بیپایان و تند
که راهش را
با سکون انتظار نمیبافد
و ما،
نسیمی هستیم
که خود
جهان را به حرکت درمیآوریم
نه به امید وزشی دیگر،
بلکه به نیروی خویش.
در چشمانمان،
هر توقف گم شده
و در قلبمان،
رود زندگی جاری است.
منتظر نباشید،
زیرا عشق
همین اکنون است،
نه دیروز،
و نه فردا
#ثریا_شجاعی_اصل
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
عشق
گامی است بیپایان و تند
که راهش را
با سکون انتظار نمیبافد
و ما،
نسیمی هستیم
که خود
جهان را به حرکت درمیآوریم
نه به امید وزشی دیگر،
بلکه به نیروی خویش.
در چشمانمان،
هر توقف گم شده
و در قلبمان،
رود زندگی جاری است.
منتظر نباشید،
زیرا عشق
همین اکنون است،
نه دیروز،
و نه فردا
#ثریا_شجاعی_اصل
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
❤🔥4🔥3👍2🏆1
.
یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار
شعری برای بختک، شعری برای آوار
تا این غبار میمرد، یکبار تا همیشه
باید که مینوشتم، شعری برای رگبار
این شهرواره زنده است، اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است
گمراهههای باطل، بنبستهای انکار
تا مرز بینهایت، تصویر خستگی را
تکرار میکنند این، آیینههای بیمار
عشقت هوای تازه است، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم، جان دوباره، من نیز
حل میشوم در اینان این جِرمهای بیزار
بوی تو دارد این باد، وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیّار
#حسین_منزوی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار
شعری برای بختک، شعری برای آوار
تا این غبار میمرد، یکبار تا همیشه
باید که مینوشتم، شعری برای رگبار
این شهرواره زنده است، اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است
گمراهههای باطل، بنبستهای انکار
تا مرز بینهایت، تصویر خستگی را
تکرار میکنند این، آیینههای بیمار
عشقت هوای تازه است، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم، جان دوباره، من نیز
حل میشوم در اینان این جِرمهای بیزار
بوی تو دارد این باد، وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیّار
#حسین_منزوی
❀═🌼 ⃟❤ ⃟ 🌼═❀
👍4🔥2❤🔥1🎉1