Forwarded from Soheil Arabi | سهیل عربی (Soheil_Arabi سهیل عربی)
خدای دهه ی شصت تشنه تر از پیش " زنده "است.
در حسینیه ی بند محاکمه می شویم، چند قاضی می آیند و در حسینیه های بند برایشان میز و صندلی می گذارند، ما ( دادخواهان دربند) را پنجاه تا پنجاه تا به حسینیه می فرستند.
وقتی وارد می شویم می گویند آنها که حاضرند تعهد بدهند سمت راست بنشینند، البته شرط پذیرفته شدن تعهد این است که ابتدا اتهامات را بپذیریم و اعتراضی نکنیم.
آنها که سمت چپ می روند می نویسند اتهام را نمی پذیریم و ماندنی می شوند، سمت راستی ها هم پس از قبول دو شرط آزاد نمی شوند بلکه این مقدمه ای برای شروط بعدی است.
اکثر ما متهم به اجتماع و تبانی و فعالیت تبلیغی علیه نظام شده ایم، وقتی می گوییم ما به گرانی و نابسامانی اعتراض کردیم و با کسی تبانی نکردیم ، می گویند همین که به خیابان آمدید مصداق تبانی با دشمنان است.
■
https://t.me/Soheil_Arabi645
تعداد بازداشت شدگان اعتراضات آن قدر زیاد است که مجبور شده اند زندانیان جرائم غیر سیاسی را با سرعت آزاد کنند که جا برای محبوس کردن دادخواهان باز شود، اگرچه اکثر زندانیان غیر سیاسی هم تا حد زیادی قربانیان فقر و گرانی هستند، ما همه زخمی یک شمشیریم، واکنشهایمان متفاوت بوده...
غذای زندان بسیار کم و بی کیفیت است ، بسیاری از زندانیان توان خرید غذای بیشتر و بهتر از رستوران یا فروشگاه را ندارند و علاوه بر این رسیدگی به مجروحان و بیماران اصلا مناسب نیست، تعداد زیادی از ما کف خواب و حتی کریدور خواب هستیم و حتی تخت به اندازه کافی برای اینهمه زندانی ندارند
فقط بگیر ، ببند و بکش ، این تنها پاسخی است که به دادخواهی ما داده اند...
■■■
ادامه دارد
#تماس_از_زندان_است
#تماس_گیرنده_یک_زندانی_است
#دادخواهان_دربند
در حسینیه ی بند محاکمه می شویم، چند قاضی می آیند و در حسینیه های بند برایشان میز و صندلی می گذارند، ما ( دادخواهان دربند) را پنجاه تا پنجاه تا به حسینیه می فرستند.
وقتی وارد می شویم می گویند آنها که حاضرند تعهد بدهند سمت راست بنشینند، البته شرط پذیرفته شدن تعهد این است که ابتدا اتهامات را بپذیریم و اعتراضی نکنیم.
آنها که سمت چپ می روند می نویسند اتهام را نمی پذیریم و ماندنی می شوند، سمت راستی ها هم پس از قبول دو شرط آزاد نمی شوند بلکه این مقدمه ای برای شروط بعدی است.
اکثر ما متهم به اجتماع و تبانی و فعالیت تبلیغی علیه نظام شده ایم، وقتی می گوییم ما به گرانی و نابسامانی اعتراض کردیم و با کسی تبانی نکردیم ، می گویند همین که به خیابان آمدید مصداق تبانی با دشمنان است.
■
https://t.me/Soheil_Arabi645
تعداد بازداشت شدگان اعتراضات آن قدر زیاد است که مجبور شده اند زندانیان جرائم غیر سیاسی را با سرعت آزاد کنند که جا برای محبوس کردن دادخواهان باز شود، اگرچه اکثر زندانیان غیر سیاسی هم تا حد زیادی قربانیان فقر و گرانی هستند، ما همه زخمی یک شمشیریم، واکنشهایمان متفاوت بوده...
غذای زندان بسیار کم و بی کیفیت است ، بسیاری از زندانیان توان خرید غذای بیشتر و بهتر از رستوران یا فروشگاه را ندارند و علاوه بر این رسیدگی به مجروحان و بیماران اصلا مناسب نیست، تعداد زیادی از ما کف خواب و حتی کریدور خواب هستیم و حتی تخت به اندازه کافی برای اینهمه زندانی ندارند
فقط بگیر ، ببند و بکش ، این تنها پاسخی است که به دادخواهی ما داده اند...
■■■
ادامه دارد
#تماس_از_زندان_است
#تماس_گیرنده_یک_زندانی_است
#دادخواهان_دربند
Telegram
Soheil Arabi | سهیل عربی
پیوندها: https://link.kompektiva.org/@soheylarabi
Forwarded from Soheil Arabi | سهیل عربی (Soheil_Arabi سهیل عربی)
خدای دهه ی شصت تشنه تر از پیش " زنده "است.
در حسینیه ی بند محاکمه می شویم، چند قاضی می آیند و در حسینیه های بند برایشان میز و صندلی می گذارند، ما ( دادخواهان دربند) را پنجاه تا پنجاه تا به حسینیه می فرستند.
وقتی وارد می شویم می گویند آنها که حاضرند تعهد بدهند سمت راست بنشینند، البته شرط پذیرفته شدن تعهد این است که ابتدا اتهامات را بپذیریم و اعتراضی نکنیم.
آنها که سمت چپ می روند می نویسند اتهام را نمی پذیریم و ماندنی می شوند، سمت راستی ها هم پس از قبول دو شرط آزاد نمی شوند بلکه این مقدمه ای برای شروط بعدی است.
اکثر ما متهم به اجتماع و تبانی و فعالیت تبلیغی علیه نظام شده ایم، وقتی می گوییم ما به گرانی و نابسامانی اعتراض کردیم و با کسی تبانی نکردیم ، می گویند همین که به خیابان آمدید مصداق تبانی با دشمنان است.
■
https://t.me/Soheil_Arabi645
تعداد بازداشت شدگان اعتراضات آن قدر زیاد است که مجبور شده اند زندانیان جرائم غیر سیاسی را با سرعت آزاد کنند که جا برای محبوس کردن دادخواهان باز شود، اگرچه اکثر زندانیان غیر سیاسی هم تا حد زیادی قربانیان فقر و گرانی هستند، ما همه زخمی یک شمشیریم، واکنشهایمان متفاوت بوده...
غذای زندان بسیار کم و بی کیفیت است ، بسیاری از زندانیان توان خرید غذای بیشتر و بهتر از رستوران یا فروشگاه را ندارند و علاوه بر این رسیدگی به مجروحان و بیماران اصلا مناسب نیست، تعداد زیادی از ما کف خواب و حتی کریدور خواب هستیم و حتی تخت به اندازه کافی برای اینهمه زندانی ندارند
فقط بگیر ، ببند و بکش ، این تنها پاسخی است که به دادخواهی ما داده اند...
■■■
ادامه دارد
#تماس_از_زندان_است
#تماس_گیرنده_یک_زندانی_است
#دادخواهان_دربند
در حسینیه ی بند محاکمه می شویم، چند قاضی می آیند و در حسینیه های بند برایشان میز و صندلی می گذارند، ما ( دادخواهان دربند) را پنجاه تا پنجاه تا به حسینیه می فرستند.
وقتی وارد می شویم می گویند آنها که حاضرند تعهد بدهند سمت راست بنشینند، البته شرط پذیرفته شدن تعهد این است که ابتدا اتهامات را بپذیریم و اعتراضی نکنیم.
آنها که سمت چپ می روند می نویسند اتهام را نمی پذیریم و ماندنی می شوند، سمت راستی ها هم پس از قبول دو شرط آزاد نمی شوند بلکه این مقدمه ای برای شروط بعدی است.
اکثر ما متهم به اجتماع و تبانی و فعالیت تبلیغی علیه نظام شده ایم، وقتی می گوییم ما به گرانی و نابسامانی اعتراض کردیم و با کسی تبانی نکردیم ، می گویند همین که به خیابان آمدید مصداق تبانی با دشمنان است.
■
https://t.me/Soheil_Arabi645
تعداد بازداشت شدگان اعتراضات آن قدر زیاد است که مجبور شده اند زندانیان جرائم غیر سیاسی را با سرعت آزاد کنند که جا برای محبوس کردن دادخواهان باز شود، اگرچه اکثر زندانیان غیر سیاسی هم تا حد زیادی قربانیان فقر و گرانی هستند، ما همه زخمی یک شمشیریم، واکنشهایمان متفاوت بوده...
غذای زندان بسیار کم و بی کیفیت است ، بسیاری از زندانیان توان خرید غذای بیشتر و بهتر از رستوران یا فروشگاه را ندارند و علاوه بر این رسیدگی به مجروحان و بیماران اصلا مناسب نیست، تعداد زیادی از ما کف خواب و حتی کریدور خواب هستیم و حتی تخت به اندازه کافی برای اینهمه زندانی ندارند
فقط بگیر ، ببند و بکش ، این تنها پاسخی است که به دادخواهی ما داده اند...
■■■
ادامه دارد
#تماس_از_زندان_است
#تماس_گیرنده_یک_زندانی_است
#دادخواهان_دربند
Telegram
Soheil Arabi | سهیل عربی
پیوندها: https://link.kompektiva.org/@soheylarabi
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
پرودون؛ شورش علیه مالکیت!
« تردید در برابر قدرت، رؤیای نظمی بی سلطه»
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
پیشگفتار: نوشتن درباره پیر جوزف پرودون* ورود به قلمرو اندیشهای است که نه آرام است و نه بیخطر. او از آن متفکرانی نیست که بتوان در سکوت کتابخانه خواند و بیدغدغه بست؛ هر جملهاش همچون ضربهای بر شیشه عادتهای فکری فرود میآید. پرودون اندیشه را از برج عاج به میدان کشمکشهای اجتماعی آورد و فلسفه را با بوی کارگاه، خیابان و زندان درآمیخت. در او، نظر و عمل از هم جدا نمیشوند؛ کلمه، کنش است و نظریه، مداخلهای در جهان واقعی.
او نخستین کسی بود که در اروپا با صدای بلند گفت «من آنارشیستام»، و این اعلام نه ژستی ادبی، بلکه شکستن حصار معنایی واژهای بود که تا آن زمان نشانی از آشوب داشت. پرودون آنارشی را به معنای نفی نظم نمیفهمید، بلکه آن را نفی سلطه میدانست. در نگاه او، انسانها میتوانند بیآنکه بر گردن یکدیگر سوار شوند، جامعهای سامانیافته و عادلانه بسازند. این جسارت معنابخشی تازه، خود انقلابی در زبان سیاست بود.
زندگی او نیز به اندازه آثارش پرتنش و پرحادثه بود. از چاپخانههای بزانسون تا کرسی مجلس و سلول زندان، از صفحات روزنامه تا جدالهای فلسفی با متفکران بزرگ، مسیر او همواره در حاشیه امن قدرت نگذشت. او نه از دربار برخاسته بود و نه از دانشگاههای رسمی؛ صدایش از دل طبقهای برمیخاست که نظم موجود آن را به سکوت واداشته بود. همین منشأ اجتماعی، به اندیشهاش لحن تند و بیپرده بخشید.
پرودون را نمیتوان تنها با یک عبارت مشهور خلاصه کرد، هرچند جمله «مالکیت دزدی است» همچون تیری آتشین در تاریخ اندیشه مانده است. آن جمله آغاز گفتوگویی عمیق درباره رابطه کار، مالکیت، عدالت و قدرت بود. او کوشید نشان دهد که چگونه ساختارهای اقتصادی و سیاسی به هم گره خوردهاند و چگونه نقد یکی بدون دیگری ناقص میماند. از همین رو اندیشه او هم اقتصادی است، هم سیاسی و هم اخلاقی.
در برابر نظریه پردازانی که رهایی را در تصرف دولت میدیدند، او نسبت به هر شکل تمرکز قدرت بدگمان بود. اختلافش با Karl Marx کارل مارکس صرفاً جدالی شخصی نبود، بلکه رویارویی دو افق متفاوت از آینده بود: یکی آیندهای را تصور میکرد که از دل دولت انقلابی میگذشت! دیگری آیندهای که بر شبکهای از قراردادهای آزاد و فدرال بنا میشد. این شکاف بعدها سرنوشت جنبش کارگری اروپا را نیز تحت تأثیر قرار داد.
پرودون به انقلاب عشق میورزید، اما از استبداد انقلابی میترسید. تجربه انقلاب ۱۸۴۸ و ناکامیهای آن، در او تردیدی خلاق پدید آورد؛ تردیدی که به جای انکار آرمان آزادی، او را به جستوجوی اشکال پایدارتر و غیرمتمرکز قدرت سوق داد. او فهمید که سقوط یک تاج، تضمین آزادی نیست اگر منطق سلطه دستنخورده باقی بماند.
در آثار مطبوعاتی و روزنامههایی که منتشر میکرد، قلمش آتشین و بیامان بود. او به دولتها هشدار میداد و به کارگران امید میبخشید، بیآنکه خود را به قالبی حزبی محدود کند. نوشتن برای او نه حرفهای ادبی، بلکه وظیفهای اجتماعی بود. هر مقالهاش کوششی بود برای بیدارکردن وجدان عمومی.
اندیشه متقابلگرایی او، با تأکید بر قرارداد آزاد و عدالت در مبادله، تلاشی بود برای آشتی آزادی و برابری. او نه میخواست فرد را در جمع حل کند و نه جمع را قربانی فرد نماید. این تلاش برای توازن، جوهر فلسفه اجتماعی اوست؛ فلسفهای که تضاد را نه حذف، بلکه مهار و متعادل میکند.
تأثیر او بر جنبشهای کارگری و بر فضای فکری(بین الملل اول) International Workingmen's Association نشان میدهد که اندیشهاش صرفاً در سطح نظری باقی نماند. گرایشهای فدرالیستی و ضداقتدارگرا درون آن جنبش، پژواک مستقیم آموزههای او بود. حتی آنانی که با او مخالف بودند، ناچار بودند با او وارد گفتوگو شوند.
این رساله میکوشد پرودون را نه قدیس آزادی و نه خطاکار مطلق، بلکه بهعنوان متفکری زنده و پرتناقض بازنمایی کند؛ اندیشمندی که جرئت کرد از نظمی بیسلطه سخن بگوید و واژهای تحقیرشده را به پرچم بدل سازد. بازخوانی او، بازخوانی پرسشی است که هنوز زنده است: آیا میتوان نظمی ساخت که در آن آزادی و عدالت، بیآنکه به اقتدار پناه ببرند، همزیست شوند؟
*
آغاز : در تاریخ اندیشه سیاسی اروپا، نام پرودن همچون جرقهای در تاریکی قرن نوزدهم میدرخشد؛ اندیشمندی برخاسته از طبقات فرودست که بیآنکه به دانشگاههای بزرگ تکیه کند، با نیروی اندیشه و قلم خویش یکی از رادیکالترین نقدهای نظم مالکیت و دولت را صورتبندی کرد. او نخستین کسی بود که با جسارت خود را «آنارشیست» نامید، واژهای که تا پیش از او بیشتر بار منفی داشت و مترادف هرجومرج تلقی میشد، اما در دستگاه فکری او به معنای نظمی آزاد، بیسلطه و مبتنی بر قراردادهای داوطلبانه میان انسانها معنا یافت.
« تردید در برابر قدرت، رؤیای نظمی بی سلطه»
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
پیشگفتار: نوشتن درباره پیر جوزف پرودون* ورود به قلمرو اندیشهای است که نه آرام است و نه بیخطر. او از آن متفکرانی نیست که بتوان در سکوت کتابخانه خواند و بیدغدغه بست؛ هر جملهاش همچون ضربهای بر شیشه عادتهای فکری فرود میآید. پرودون اندیشه را از برج عاج به میدان کشمکشهای اجتماعی آورد و فلسفه را با بوی کارگاه، خیابان و زندان درآمیخت. در او، نظر و عمل از هم جدا نمیشوند؛ کلمه، کنش است و نظریه، مداخلهای در جهان واقعی.
او نخستین کسی بود که در اروپا با صدای بلند گفت «من آنارشیستام»، و این اعلام نه ژستی ادبی، بلکه شکستن حصار معنایی واژهای بود که تا آن زمان نشانی از آشوب داشت. پرودون آنارشی را به معنای نفی نظم نمیفهمید، بلکه آن را نفی سلطه میدانست. در نگاه او، انسانها میتوانند بیآنکه بر گردن یکدیگر سوار شوند، جامعهای سامانیافته و عادلانه بسازند. این جسارت معنابخشی تازه، خود انقلابی در زبان سیاست بود.
زندگی او نیز به اندازه آثارش پرتنش و پرحادثه بود. از چاپخانههای بزانسون تا کرسی مجلس و سلول زندان، از صفحات روزنامه تا جدالهای فلسفی با متفکران بزرگ، مسیر او همواره در حاشیه امن قدرت نگذشت. او نه از دربار برخاسته بود و نه از دانشگاههای رسمی؛ صدایش از دل طبقهای برمیخاست که نظم موجود آن را به سکوت واداشته بود. همین منشأ اجتماعی، به اندیشهاش لحن تند و بیپرده بخشید.
پرودون را نمیتوان تنها با یک عبارت مشهور خلاصه کرد، هرچند جمله «مالکیت دزدی است» همچون تیری آتشین در تاریخ اندیشه مانده است. آن جمله آغاز گفتوگویی عمیق درباره رابطه کار، مالکیت، عدالت و قدرت بود. او کوشید نشان دهد که چگونه ساختارهای اقتصادی و سیاسی به هم گره خوردهاند و چگونه نقد یکی بدون دیگری ناقص میماند. از همین رو اندیشه او هم اقتصادی است، هم سیاسی و هم اخلاقی.
در برابر نظریه پردازانی که رهایی را در تصرف دولت میدیدند، او نسبت به هر شکل تمرکز قدرت بدگمان بود. اختلافش با Karl Marx کارل مارکس صرفاً جدالی شخصی نبود، بلکه رویارویی دو افق متفاوت از آینده بود: یکی آیندهای را تصور میکرد که از دل دولت انقلابی میگذشت! دیگری آیندهای که بر شبکهای از قراردادهای آزاد و فدرال بنا میشد. این شکاف بعدها سرنوشت جنبش کارگری اروپا را نیز تحت تأثیر قرار داد.
پرودون به انقلاب عشق میورزید، اما از استبداد انقلابی میترسید. تجربه انقلاب ۱۸۴۸ و ناکامیهای آن، در او تردیدی خلاق پدید آورد؛ تردیدی که به جای انکار آرمان آزادی، او را به جستوجوی اشکال پایدارتر و غیرمتمرکز قدرت سوق داد. او فهمید که سقوط یک تاج، تضمین آزادی نیست اگر منطق سلطه دستنخورده باقی بماند.
در آثار مطبوعاتی و روزنامههایی که منتشر میکرد، قلمش آتشین و بیامان بود. او به دولتها هشدار میداد و به کارگران امید میبخشید، بیآنکه خود را به قالبی حزبی محدود کند. نوشتن برای او نه حرفهای ادبی، بلکه وظیفهای اجتماعی بود. هر مقالهاش کوششی بود برای بیدارکردن وجدان عمومی.
اندیشه متقابلگرایی او، با تأکید بر قرارداد آزاد و عدالت در مبادله، تلاشی بود برای آشتی آزادی و برابری. او نه میخواست فرد را در جمع حل کند و نه جمع را قربانی فرد نماید. این تلاش برای توازن، جوهر فلسفه اجتماعی اوست؛ فلسفهای که تضاد را نه حذف، بلکه مهار و متعادل میکند.
تأثیر او بر جنبشهای کارگری و بر فضای فکری(بین الملل اول) International Workingmen's Association نشان میدهد که اندیشهاش صرفاً در سطح نظری باقی نماند. گرایشهای فدرالیستی و ضداقتدارگرا درون آن جنبش، پژواک مستقیم آموزههای او بود. حتی آنانی که با او مخالف بودند، ناچار بودند با او وارد گفتوگو شوند.
این رساله میکوشد پرودون را نه قدیس آزادی و نه خطاکار مطلق، بلکه بهعنوان متفکری زنده و پرتناقض بازنمایی کند؛ اندیشمندی که جرئت کرد از نظمی بیسلطه سخن بگوید و واژهای تحقیرشده را به پرچم بدل سازد. بازخوانی او، بازخوانی پرسشی است که هنوز زنده است: آیا میتوان نظمی ساخت که در آن آزادی و عدالت، بیآنکه به اقتدار پناه ببرند، همزیست شوند؟
*
آغاز : در تاریخ اندیشه سیاسی اروپا، نام پرودن همچون جرقهای در تاریکی قرن نوزدهم میدرخشد؛ اندیشمندی برخاسته از طبقات فرودست که بیآنکه به دانشگاههای بزرگ تکیه کند، با نیروی اندیشه و قلم خویش یکی از رادیکالترین نقدهای نظم مالکیت و دولت را صورتبندی کرد. او نخستین کسی بود که با جسارت خود را «آنارشیست» نامید، واژهای که تا پیش از او بیشتر بار منفی داشت و مترادف هرجومرج تلقی میشد، اما در دستگاه فکری او به معنای نظمی آزاد، بیسلطه و مبتنی بر قراردادهای داوطلبانه میان انسانها معنا یافت.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
زندگی و آثارش نشان میدهد که آنارشی برای او نفی نظم نبود، بلکه نفی سلطه بود.
پرودون در ۱۸۰۹ در بزانسون، در خانوادهای کارگری به دنیا آمد و تجربه زیستهاش از فقر و کار یدی، نقش مهمی در شکلگیری حساسیت اجتماعی او داشت. او چاپگر بود، با متون فلسفی و الهیاتی سر و کار داشت و بهتدریج از دل همین معاشرت با کتابها، به اندیشهای مستقل و نقاد رسید. برخلاف بسیاری از متفکران همعصرش، نه از طبقه بورژوازی بود و نه از اشرافیت دانشگاهی؛ صدای او صدای انسانی بود که نظم موجود را از پایین تجربه کرده بود.
اثر مشهورش «مالکیت چیست؟» که در ۱۸۴۰ منتشر شد، با جمله تکاندهنده «مالکیت دزدی است» آغاز میشود؛ عبارتی که نه صرفاً یک شعار، بلکه فشردهای از نقد او بر ساختار اقتصادی سرمایهداری آن روز بود. پرودون میان «مالکیت» به معنای انحصار و بهرهکشی، و «تصرف» به معنای استفاده شخصی و مستقیم از ابزار کار تمایز میگذاشت. او خواهان نابودی هرگونه استفاده فردی از ابزار تولید نبود، بلکه با مالکیتی مخالف بود که امکان استثمار دیگران را فراهم میکند.
اندیشه اقتصادی او بر پایه «متقابلگرایی» یا موتوآلیسم شکل گرفت؛ نظریهای که بر مبادله عادلانه، قراردادهای آزاد و شبکهای از تعاونیها استوار بود. او تصور میکرد جامعهای میتواند شکل گیرد که در آن تولیدکنندگان مستقل از طریق بانکهای اعتباری مردمی و بدون بهره، کالا و خدمات را بر اساس ارزش کار مبادله کنند. این طرح نه بازگشت به گذشته بود و نه پذیرش سرمایهداری؛ بلکه تلاشی برای ساختن راه سومی میان فردگرایی مطلق و جمعگرایی اقتدارگرا.
پرودون دولت متمرکز را ادامه همان منطق سلطه اقتصادی میدانست. از نظر او، تمرکز قدرت سیاسی در دست دولت، بازتولید همان رابطهای است که در اقتصاد میان سرمایهدار و کارگر برقرار است. او به جای دولت ملی متمرکز، از فدرالیسم دفاع میکرد؛ شبکهای از کمونها و انجمنهای آزاد که از پایین به بالا سازمان مییابند و اختیار را در نزدیک ترین سطح به شهروندان نگه میدارند.
در اینجا تقابل او با Karl Marx آشکار میشود. مارکس، که در ابتدا با پرودون مکاتبه داشت و او را جدی میگرفت، بهتدریج به منتقد سرسخت او بدل شد. مارکس در کتاب «فقر فلسفه» بهشدت به پرودون حمله کرد و او را به ابهام نظری و ناتوانی در فهم دیالکتیک متهم نمود. از نظر مارکس، نقد پرودون به سرمایهداری عمیق نبود، زیرا ساختار تاریخی و مبارزه طبقاتی را بهقدر کافی در نظر نمیگرفت.
اختلاف این دو تنها نظری نبود، بلکه به دو چشمانداز متفاوت از رهایی اجتماعی بازمیگشت. مارکس بر ضرورت تصرف قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و گذار از طریق دولت انقلابی تأکید داشت؛ پرودون اما هرگونه تصرف دولت را بازتولید سلطه میدانست. او معتقد بود ابزار رهایی نمیتواند همان ابزار سلطه باشد. این شکاف بعدها به یکی از بزرگترین دوپارگیهای درون جنبش سوسیالیستی اروپا بدل شد.
برخی پژوهشگران از نوعی رقابت شخصی و حتی حسادت مارکس نسبت به نفوذ فکری پرودون در فرانسه سخن گفتهاند. پرودون در محافل کارگری فرانسوی چهرهای شناختهشده بود و نوشتههایش بهسرعت منتشر میشد، در حالی که مارکس در آن دوره هنوز جایگاه تثبیت شدهای نداشت. هرچند نمیتوان این اختلاف را صرفاً به حسادت فروکاست، اما شدت حملات مارکس نشان میدهد که او پرودون را رقیبی جدی میدانست.
نقش پرودون در شکلگیری فضای فکری International Workingmen's Association، معروف به انترناسیونال اول، چشمگیر بود. بسیاری از کارگران فرانسوی که به این سازمان پیوستند، تحت تأثیر اندیشههای متقابلگرایانه او بودند. گرایش فدرالیستی و ضداقتدارگرایانه در درون انترناسیونال، تا حد زیادی ریشه در میراث پرودونی داشت.
در انترناسیونال اول، کشمکش میان گرایش مارکسی و گرایش ضداقتدارگرا بعدها به جداییهای عمیق انجامید. گرچه پرودون پیش از اوج این درگیریها درگذشت، اما شاگردان فکریاش مسیر نقد تمرکزگرایی و دولتگرایی را ادامه دادند. میراث او بعدها در آثار باکونین و جریانهای آنارشیستی قرن نوزدهم و بیستم بازتاب یافت.
پرودون در عین رادیکالیسم، پیچیدگیهای خاص خود را داشت. او همزمان مدافع آزادی فردی و منتقد سرمایهداری بود؛ مخالف دولت بود، اما هرجومرج را تجویز نمیکرد. نظم مطلوب او بر پایه قرارداد، مسئولیت متقابل و اخلاق کار استوار بود. او باور داشت جامعه میتواند بدون اقتدار متمرکز، از طریق توازن نیروها و قراردادهای آزاد، خود را تنظیم کند.
زبان او ادیبانه، پرشور و گاه جدلی بود. نوشتههایش نه صرفاً متون نظری، بلکه مداخلههایی در دل نزاعهای سیاسی زمانه بودند. او به سنت روشنگری تعلق داشت، اما از سادهسازی خوشبینانه آن فاصله گرفت و به پیچیدگی تضادهای اجتماعی توجه کرد. نقد او از مالکیت، نقدی اخلاقی، اقتصادی و سیاسی بهطور همزمان بود.
پرودون در ۱۸۰۹ در بزانسون، در خانوادهای کارگری به دنیا آمد و تجربه زیستهاش از فقر و کار یدی، نقش مهمی در شکلگیری حساسیت اجتماعی او داشت. او چاپگر بود، با متون فلسفی و الهیاتی سر و کار داشت و بهتدریج از دل همین معاشرت با کتابها، به اندیشهای مستقل و نقاد رسید. برخلاف بسیاری از متفکران همعصرش، نه از طبقه بورژوازی بود و نه از اشرافیت دانشگاهی؛ صدای او صدای انسانی بود که نظم موجود را از پایین تجربه کرده بود.
اثر مشهورش «مالکیت چیست؟» که در ۱۸۴۰ منتشر شد، با جمله تکاندهنده «مالکیت دزدی است» آغاز میشود؛ عبارتی که نه صرفاً یک شعار، بلکه فشردهای از نقد او بر ساختار اقتصادی سرمایهداری آن روز بود. پرودون میان «مالکیت» به معنای انحصار و بهرهکشی، و «تصرف» به معنای استفاده شخصی و مستقیم از ابزار کار تمایز میگذاشت. او خواهان نابودی هرگونه استفاده فردی از ابزار تولید نبود، بلکه با مالکیتی مخالف بود که امکان استثمار دیگران را فراهم میکند.
اندیشه اقتصادی او بر پایه «متقابلگرایی» یا موتوآلیسم شکل گرفت؛ نظریهای که بر مبادله عادلانه، قراردادهای آزاد و شبکهای از تعاونیها استوار بود. او تصور میکرد جامعهای میتواند شکل گیرد که در آن تولیدکنندگان مستقل از طریق بانکهای اعتباری مردمی و بدون بهره، کالا و خدمات را بر اساس ارزش کار مبادله کنند. این طرح نه بازگشت به گذشته بود و نه پذیرش سرمایهداری؛ بلکه تلاشی برای ساختن راه سومی میان فردگرایی مطلق و جمعگرایی اقتدارگرا.
پرودون دولت متمرکز را ادامه همان منطق سلطه اقتصادی میدانست. از نظر او، تمرکز قدرت سیاسی در دست دولت، بازتولید همان رابطهای است که در اقتصاد میان سرمایهدار و کارگر برقرار است. او به جای دولت ملی متمرکز، از فدرالیسم دفاع میکرد؛ شبکهای از کمونها و انجمنهای آزاد که از پایین به بالا سازمان مییابند و اختیار را در نزدیک ترین سطح به شهروندان نگه میدارند.
در اینجا تقابل او با Karl Marx آشکار میشود. مارکس، که در ابتدا با پرودون مکاتبه داشت و او را جدی میگرفت، بهتدریج به منتقد سرسخت او بدل شد. مارکس در کتاب «فقر فلسفه» بهشدت به پرودون حمله کرد و او را به ابهام نظری و ناتوانی در فهم دیالکتیک متهم نمود. از نظر مارکس، نقد پرودون به سرمایهداری عمیق نبود، زیرا ساختار تاریخی و مبارزه طبقاتی را بهقدر کافی در نظر نمیگرفت.
اختلاف این دو تنها نظری نبود، بلکه به دو چشمانداز متفاوت از رهایی اجتماعی بازمیگشت. مارکس بر ضرورت تصرف قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و گذار از طریق دولت انقلابی تأکید داشت؛ پرودون اما هرگونه تصرف دولت را بازتولید سلطه میدانست. او معتقد بود ابزار رهایی نمیتواند همان ابزار سلطه باشد. این شکاف بعدها به یکی از بزرگترین دوپارگیهای درون جنبش سوسیالیستی اروپا بدل شد.
برخی پژوهشگران از نوعی رقابت شخصی و حتی حسادت مارکس نسبت به نفوذ فکری پرودون در فرانسه سخن گفتهاند. پرودون در محافل کارگری فرانسوی چهرهای شناختهشده بود و نوشتههایش بهسرعت منتشر میشد، در حالی که مارکس در آن دوره هنوز جایگاه تثبیت شدهای نداشت. هرچند نمیتوان این اختلاف را صرفاً به حسادت فروکاست، اما شدت حملات مارکس نشان میدهد که او پرودون را رقیبی جدی میدانست.
نقش پرودون در شکلگیری فضای فکری International Workingmen's Association، معروف به انترناسیونال اول، چشمگیر بود. بسیاری از کارگران فرانسوی که به این سازمان پیوستند، تحت تأثیر اندیشههای متقابلگرایانه او بودند. گرایش فدرالیستی و ضداقتدارگرایانه در درون انترناسیونال، تا حد زیادی ریشه در میراث پرودونی داشت.
در انترناسیونال اول، کشمکش میان گرایش مارکسی و گرایش ضداقتدارگرا بعدها به جداییهای عمیق انجامید. گرچه پرودون پیش از اوج این درگیریها درگذشت، اما شاگردان فکریاش مسیر نقد تمرکزگرایی و دولتگرایی را ادامه دادند. میراث او بعدها در آثار باکونین و جریانهای آنارشیستی قرن نوزدهم و بیستم بازتاب یافت.
پرودون در عین رادیکالیسم، پیچیدگیهای خاص خود را داشت. او همزمان مدافع آزادی فردی و منتقد سرمایهداری بود؛ مخالف دولت بود، اما هرجومرج را تجویز نمیکرد. نظم مطلوب او بر پایه قرارداد، مسئولیت متقابل و اخلاق کار استوار بود. او باور داشت جامعه میتواند بدون اقتدار متمرکز، از طریق توازن نیروها و قراردادهای آزاد، خود را تنظیم کند.
زبان او ادیبانه، پرشور و گاه جدلی بود. نوشتههایش نه صرفاً متون نظری، بلکه مداخلههایی در دل نزاعهای سیاسی زمانه بودند. او به سنت روشنگری تعلق داشت، اما از سادهسازی خوشبینانه آن فاصله گرفت و به پیچیدگی تضادهای اجتماعی توجه کرد. نقد او از مالکیت، نقدی اخلاقی، اقتصادی و سیاسی بهطور همزمان بود.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
تأثیر پرودون محدود به فرانسه نماند. در اسپانیا، ایتالیا و بلژیک، اندیشههای او الهامبخش شبکههای تعاونی و جنبشهای کارگری شد. فدرالیسم او بعدها در مباحث مربوط به خودگردانی و عدم تمرکز قدرت سیاسی جایگاهی مهم یافت. حتی برخی نظریههای معاصر درباره اقتصاد مشارکتی رگههایی از تفکر او را بازتاب میدهند.(رجوع شود به آثار مایکل آلبرت...!)
در نهایت، پرودون شخصیتی بود که در مرز میان سوسیالیسم و آنارشیسم ایستاد و راهی متفاوت از هر دو سنت غالب گشود. او نه به انقلاب متمرکز دولتی ایمان داشت و نه به بازار آزاد رهاشده؛ بلکه به جامعهای باور داشت که در آن آزادی و برابری از طریق قراردادهای آزاد و ساختارهای فدرال تحقق مییابد. همین ایستادن بر لبههاست که او را همچنان زنده و مناقشهبرانگیز نگاه داشته است.
میراث او را نمیتوان در یک جمله خلاصه کرد. او هم الهامبخش آزادیخواهان بود و هم هدف انتقاد سوسیالیستهای اقتدارگرا مانند مارکس ، انگلس و بعد ها هواداران اقتصاد دولتی....!. اما بیتردید، شجاعت او در نامیدن خویش بهعنوان آنارشیست و دفاع از نظمی بیسلطه، نقطه عطفی در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن به شمار میرود. پرودون نشان داد که میتوان علیه سلطه شورید، بیآنکه به هرجومرج تن داد؛ میتوان از آزادی دفاع کرد، بیآنکه عدالت را قربانی نمود! و میتوان به برابری اندیشید، بیآنکه به اقتدار پناه برد.
اگر بخواهیم رسالهای عمیق و جامع درباره Pierre-Joseph Proudhon بنویسیم، ناگزیر باید به گستره آثار و فعالیتهای مطبوعاتی او نیز بپردازیم، زیرا پرودون فقط یک اندیشمند آنارشیست نظری نبود؛ او نویسندهای پرکار، روزنامهنگاری جدلی و مداخلهگری دائمی در فضای عمومی فرانسه قرن نوزدهم بود. اندیشههایش نه در خلأ دانشگاهی، بلکه در دل بحرانهای سیاسی، انقلاب ۱۸۴۸ و کشمکشهای کارگری شکل گرفت. نوشتههای او واکنشی زنده به رویدادهای زمانه بودند و به همین دلیل لحنشان گاه تند، گاه طعنهآمیز و همواره درگیر با واقعیت اجتماعی است.
پس از انتشار «مالکیت چیست؟» و شهرت ناگهانیاش، پرودون مجموعهای از آثار را در تداوم همان بحث نوشت، از جمله «نامههایی به بلانکی درباره مالکیت» و «نظریه مالکیت» که در آن کوشید موضع خود را دقیقتر کند. او میدانست که عبارت «مالکیت دزدی است» بهسادگی میتواند سوءتفاهم ایجاد کند، بنابراین بارها توضیح داد که مقصودش الغای هرگونه تصرف فردی نیست، بلکه نقد مالکیتی است که بر کار دیگران استوار است. این تمایز ظریف، هسته دستگاه اقتصادی او را تشکیل میدهد.
پرودون در حوزه اقتصاد سیاسی، کتاب مهم «نظام تضادهای اقتصادی یا فلسفه فقر» را منتشر کرد؛ اثری که بعداً هدف حمله مستقیم مارکس قرار گرفت. در این کتاب، او کوشید نشان دهد که سرمایهداری در درون خود حامل تضادهایی است که باید از طریق سازماندهی متقابل و عادلانه حل شوند، نه از طریق تمرکز بیشتر قدرت. نگاه او به تضاد، دیالکتیکی بود اما نه به معنای هگلی یا مارکسی؛ او تضاد را نیرویی میدید که باید متعادل شود، نه اینکه به انفجار انقلابی منتهی گردد.
در جریان انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، پرودون فعالانه وارد سیاست شد و حتی به مجلس ملی راه یافت. او در آن دوره روزنامههایی چون «Le Représentant du Peuple» را منتشر کرد که به تریبون اندیشههای رادیکالش تبدیل شد. مقالات این روزنامهها صریح، انتقادی و بیپروا بودند و دولت موقت را به دلیل ناتوانی در حل مسئله کارگران به چالش میکشیدند. توقیفهای مکرر و زندان بخشی از سرنوشت طبیعی این فعالیت مطبوعاتی بود.
پرودون در زندان نیز نوشت و تأمل کرد. یکی از آثار مهمش در این دوره «اعترافات یک انقلابی» بود که تصویری از تجربه انقلاب و ناکامیهای آن ارائه میداد. او در این کتاب نشان داد که چگونه انقلاب میتواند به بازتولید اقتدار منتهی شود اگر مراقب سازوکارهای تمرکز قدرت نباشد. نگاه انتقادی او به انقلاب، از همین تجربه زیسته نشئت میگرفت.
در سالهای بعد، اثر مهم «اصل فدرال» را نوشت که شاید بالغترین بیان سیاسی اندیشه او باشد. در این کتاب، او از فدرالیسم بهعنوان بدیلی برای دولت متمرکز دفاع میکند و استدلال میکند که وحدت واقعی از طریق قرارداد آزاد میان واحدهای خودگردان حاصل میشود، نه از طریق فرمان مرکزی. این ایده بعدها در نظریههای خودگردانی محلی و عدم تمرکز اداری بازتاب یافت.
او همچنین به مسئله عدالت پرداخت و در کتاب «عدالت در انقلاب و در کلیسا» به نقد نهادهای مذهبی و اخلاق رسمی زمانه پرداخت. پرودون در این اثر کوشید نشان دهد که عدالت نه هدیهای از بالا، بلکه نتیجه روابط متقابل و برابر میان انسانهاست. این نگاه اخلاقی، ستون فقرات نظریه اجتماعی او را شکل میدهد.
در نهایت، پرودون شخصیتی بود که در مرز میان سوسیالیسم و آنارشیسم ایستاد و راهی متفاوت از هر دو سنت غالب گشود. او نه به انقلاب متمرکز دولتی ایمان داشت و نه به بازار آزاد رهاشده؛ بلکه به جامعهای باور داشت که در آن آزادی و برابری از طریق قراردادهای آزاد و ساختارهای فدرال تحقق مییابد. همین ایستادن بر لبههاست که او را همچنان زنده و مناقشهبرانگیز نگاه داشته است.
میراث او را نمیتوان در یک جمله خلاصه کرد. او هم الهامبخش آزادیخواهان بود و هم هدف انتقاد سوسیالیستهای اقتدارگرا مانند مارکس ، انگلس و بعد ها هواداران اقتصاد دولتی....!. اما بیتردید، شجاعت او در نامیدن خویش بهعنوان آنارشیست و دفاع از نظمی بیسلطه، نقطه عطفی در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن به شمار میرود. پرودون نشان داد که میتوان علیه سلطه شورید، بیآنکه به هرجومرج تن داد؛ میتوان از آزادی دفاع کرد، بیآنکه عدالت را قربانی نمود! و میتوان به برابری اندیشید، بیآنکه به اقتدار پناه برد.
اگر بخواهیم رسالهای عمیق و جامع درباره Pierre-Joseph Proudhon بنویسیم، ناگزیر باید به گستره آثار و فعالیتهای مطبوعاتی او نیز بپردازیم، زیرا پرودون فقط یک اندیشمند آنارشیست نظری نبود؛ او نویسندهای پرکار، روزنامهنگاری جدلی و مداخلهگری دائمی در فضای عمومی فرانسه قرن نوزدهم بود. اندیشههایش نه در خلأ دانشگاهی، بلکه در دل بحرانهای سیاسی، انقلاب ۱۸۴۸ و کشمکشهای کارگری شکل گرفت. نوشتههای او واکنشی زنده به رویدادهای زمانه بودند و به همین دلیل لحنشان گاه تند، گاه طعنهآمیز و همواره درگیر با واقعیت اجتماعی است.
پس از انتشار «مالکیت چیست؟» و شهرت ناگهانیاش، پرودون مجموعهای از آثار را در تداوم همان بحث نوشت، از جمله «نامههایی به بلانکی درباره مالکیت» و «نظریه مالکیت» که در آن کوشید موضع خود را دقیقتر کند. او میدانست که عبارت «مالکیت دزدی است» بهسادگی میتواند سوءتفاهم ایجاد کند، بنابراین بارها توضیح داد که مقصودش الغای هرگونه تصرف فردی نیست، بلکه نقد مالکیتی است که بر کار دیگران استوار است. این تمایز ظریف، هسته دستگاه اقتصادی او را تشکیل میدهد.
پرودون در حوزه اقتصاد سیاسی، کتاب مهم «نظام تضادهای اقتصادی یا فلسفه فقر» را منتشر کرد؛ اثری که بعداً هدف حمله مستقیم مارکس قرار گرفت. در این کتاب، او کوشید نشان دهد که سرمایهداری در درون خود حامل تضادهایی است که باید از طریق سازماندهی متقابل و عادلانه حل شوند، نه از طریق تمرکز بیشتر قدرت. نگاه او به تضاد، دیالکتیکی بود اما نه به معنای هگلی یا مارکسی؛ او تضاد را نیرویی میدید که باید متعادل شود، نه اینکه به انفجار انقلابی منتهی گردد.
در جریان انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، پرودون فعالانه وارد سیاست شد و حتی به مجلس ملی راه یافت. او در آن دوره روزنامههایی چون «Le Représentant du Peuple» را منتشر کرد که به تریبون اندیشههای رادیکالش تبدیل شد. مقالات این روزنامهها صریح، انتقادی و بیپروا بودند و دولت موقت را به دلیل ناتوانی در حل مسئله کارگران به چالش میکشیدند. توقیفهای مکرر و زندان بخشی از سرنوشت طبیعی این فعالیت مطبوعاتی بود.
پرودون در زندان نیز نوشت و تأمل کرد. یکی از آثار مهمش در این دوره «اعترافات یک انقلابی» بود که تصویری از تجربه انقلاب و ناکامیهای آن ارائه میداد. او در این کتاب نشان داد که چگونه انقلاب میتواند به بازتولید اقتدار منتهی شود اگر مراقب سازوکارهای تمرکز قدرت نباشد. نگاه انتقادی او به انقلاب، از همین تجربه زیسته نشئت میگرفت.
در سالهای بعد، اثر مهم «اصل فدرال» را نوشت که شاید بالغترین بیان سیاسی اندیشه او باشد. در این کتاب، او از فدرالیسم بهعنوان بدیلی برای دولت متمرکز دفاع میکند و استدلال میکند که وحدت واقعی از طریق قرارداد آزاد میان واحدهای خودگردان حاصل میشود، نه از طریق فرمان مرکزی. این ایده بعدها در نظریههای خودگردانی محلی و عدم تمرکز اداری بازتاب یافت.
او همچنین به مسئله عدالت پرداخت و در کتاب «عدالت در انقلاب و در کلیسا» به نقد نهادهای مذهبی و اخلاق رسمی زمانه پرداخت. پرودون در این اثر کوشید نشان دهد که عدالت نه هدیهای از بالا، بلکه نتیجه روابط متقابل و برابر میان انسانهاست. این نگاه اخلاقی، ستون فقرات نظریه اجتماعی او را شکل میدهد.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
در عرصه اقتصادی عملی، طرح «بانک مردم» را پیشنهاد کرد؛ نهادی که قرار بود وامهای بدون بهره به تولیدکنندگان بدهد و مبادله کالاها را بر اساس ارزش کار تسهیل کند. هرچند این طرح در عمل با موانع سیاسی و اقتصادی روبهرو شد، اما نشاندهنده تلاش او برای پیوند نظریه و عمل بود. او صرفاً منتقد نبود؛ میخواست جایگزین ارائه دهد.
رابطه او با مارکس هرچه پیشتر رفت، خصمانهتر شد. مارکس او را «خردهبورژوا» و ناتوان از فهم علم تاریخ میدانست؛ پرودون نیز مارکس را اقتدارگرا میدانست! این شکاف بعدها در درون International Workingmen's Association به تقابل گرایشهای متمرکز و فدرالیستی انجامید. هرچند پرودون پیش از تشدید این نزاع درگذشت، اما سایه فکریاش بر آن جدال گسترده بود.
پرودون در سالهای پایانی عمرش همچنان پرکار بود و درباره جنگ، صلح، ملیت و حتی هنر نوشت. او به مسئله ملیت با نگاهی پیچیده مینگریست و نسبت به ملیگرایی افراطی هشدار میداد. از نظر او، فدرالیسم میتوانست راهی برای همزیستی ملتها بدون سلطه متقابل باشد.
شخصیت او نیز به اندازه آثارش محل بحث بود. او گاه مواضعی متناقض یا بحثبرانگیز اتخاذ میکرد، از جمله دیدگاههایش درباره زنان که امروز بهشدت مورد نقد قرار میگیرد. این جنبهها نشان میدهد که او فرزند زمانه خویش بود و اندیشهاش، هرچند پیشرو، از محدودیتهای قرن نوزدهم خالی نبود.
با این همه، اهمیت پرودون در جسارتش برای طرح بدیلی ریشهای در برابر سرمایهداری و دولت متمرکز باقی میماند. او نه رؤیای بازگشت به گذشته داشت و نه ایمان به آیندهای که از طریق دیکتاتوری پرولتاریا ساخته شود؛ او به شبکهای از قراردادهای آزاد، تعادل نیروها و اخلاق مسئولیت متقابل میاندیشید.
اگر بخواهیم میراث او را جمعبندی کنیم، باید بگوییم پرودون پلی بود میان سوسیالیسم اولیه و آنارشیسم سازمانیافته بعدی. او زبان تازهای برای نقد مالکیت و قدرت آفرید و واژه «آنارشی» را از معنای هرجومرج به معنای نظم بیسلطه ارتقا داد. در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن، او همچنان چهرهای است که بدون فهم او، منازعه میان آزادی و اقتدار، میان فدرالیسم و تمرکز و میان عدالت و مالکیت بهطور کامل فهمیده نمیشود.
اگر پرودون ناگهان از قرن نوزدهم به جهان امروز پرتاب میشد، احتمالاً نخستین واکنش اش نه شگفتی ساده، بلکه نوعی تردید هوشیارانه میبود. او مردی بود که به پیشرفت کورکورانه ایمان نداشت و هر پدیده نو را از زاویه رابطهاش با آزادی و عدالت میسنجید. آسمانخراشها، شبکههای مالی جهانی، شرکتهای چندملیتی و دولتهای بوروکراتیک عظیم برای او نه نشانه شکوه تمدن، بلکه پرسشی درباره تمرکز بیسابقه قدرت اقتصادی و سیاسی بودند. او احتمالاً میپرسید: آیا این پیشرفت، انسان را آزادتر کرده یا فقط شکل سلطه را پیچیدهتر ساخته است؟
در برابر لیبرالیسم معاصر، او دو واکنش همزمان میداشت: از یک سو از تأکید آن بر آزادیهای مدنی، آزادی بیان و اندیشه ، محدودیت قدرت دولت استقبال میکرد، زیرا خود از مدافعان سرسخت آزادی فردی بود؛ از سوی دیگر، لیبرالیسم اقتصادیِ مبتنی بر بازار جهانی و انباشت عظیم سرمایه را ادامه همان «مالکیت انحصاری» میدید که روزگاری آن را به چالش کشیده بود. او احتمالاً شرکتهای فراملی را تجسد نوین همان رابطه نابرابر میان مالک و کارگر میدانست، با این تفاوت که اکنون این رابطه در مقیاسی جهانی و فناورانه عمل میکند.
در مواجهه با کمونیسم قرن بیستم و میراث مارکسیسم، پرودون شاید با لحنی تلخ میگفت که پیشبینیاش درباره خطر تمرکز قدرت بیراهه نبوده است. تجربه دولتهای تکحزبی و اقتصادهای کاملاً دولتی برای او نمونهای از همان چیزی بود که نسبت به آن هشدار داده بود: اینکه تصرف دولت لزوماً به رهایی نمیانجامد. او احتمالاً میگفت هر جا ابزار سلطه دست نخورده باقی بماند، نام آن هرچه باشد - کارگری یا مردمی-نتیجه به محدودشدن آزادی ختم خواهد شد.
در برابر سوسیالدمکراسی و نظامهای رفاهی اروپایی، واکنش او پیچیدهتر میبود. از یک سو، سیاستهای حمایت اجتماعی و کاهش نابرابری را گامی در جهت عدالت میدید؛ از سوی دیگر، گسترش بوروکراسی و اتکای گسترده شهروندان به دولت مرکزی را با تردید مینگریست. او احتمالاً میپرسید آیا این رفاه، خودمختاری واقعی تولیدکنندگان و انجمنهای محلی را تقویت کرده یا وابستگی به ساختارهای اداری را افزایش داده است.
پارلمانتاریسم و دموکراسی نمایندگی نیز برای او میدان پرسش میبود. او که خود تجربه حضور در مجلس را داشت و از محدودیتهای آن آگاه بود، شاید امروز نیز نسبت به حرفهایشدن سیاست و فاصلهگرفتن نمایندگان از زندگی واقعی شهروندان انتقاد میکرد. او ممکن بود بگوید رأیدادن هر چند سال یک بار، جایگزین مشارکت مستقیم و خودگردانی محلی نمیشود.
رابطه او با مارکس هرچه پیشتر رفت، خصمانهتر شد. مارکس او را «خردهبورژوا» و ناتوان از فهم علم تاریخ میدانست؛ پرودون نیز مارکس را اقتدارگرا میدانست! این شکاف بعدها در درون International Workingmen's Association به تقابل گرایشهای متمرکز و فدرالیستی انجامید. هرچند پرودون پیش از تشدید این نزاع درگذشت، اما سایه فکریاش بر آن جدال گسترده بود.
پرودون در سالهای پایانی عمرش همچنان پرکار بود و درباره جنگ، صلح، ملیت و حتی هنر نوشت. او به مسئله ملیت با نگاهی پیچیده مینگریست و نسبت به ملیگرایی افراطی هشدار میداد. از نظر او، فدرالیسم میتوانست راهی برای همزیستی ملتها بدون سلطه متقابل باشد.
شخصیت او نیز به اندازه آثارش محل بحث بود. او گاه مواضعی متناقض یا بحثبرانگیز اتخاذ میکرد، از جمله دیدگاههایش درباره زنان که امروز بهشدت مورد نقد قرار میگیرد. این جنبهها نشان میدهد که او فرزند زمانه خویش بود و اندیشهاش، هرچند پیشرو، از محدودیتهای قرن نوزدهم خالی نبود.
با این همه، اهمیت پرودون در جسارتش برای طرح بدیلی ریشهای در برابر سرمایهداری و دولت متمرکز باقی میماند. او نه رؤیای بازگشت به گذشته داشت و نه ایمان به آیندهای که از طریق دیکتاتوری پرولتاریا ساخته شود؛ او به شبکهای از قراردادهای آزاد، تعادل نیروها و اخلاق مسئولیت متقابل میاندیشید.
اگر بخواهیم میراث او را جمعبندی کنیم، باید بگوییم پرودون پلی بود میان سوسیالیسم اولیه و آنارشیسم سازمانیافته بعدی. او زبان تازهای برای نقد مالکیت و قدرت آفرید و واژه «آنارشی» را از معنای هرجومرج به معنای نظم بیسلطه ارتقا داد. در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن، او همچنان چهرهای است که بدون فهم او، منازعه میان آزادی و اقتدار، میان فدرالیسم و تمرکز و میان عدالت و مالکیت بهطور کامل فهمیده نمیشود.
اگر پرودون ناگهان از قرن نوزدهم به جهان امروز پرتاب میشد، احتمالاً نخستین واکنش اش نه شگفتی ساده، بلکه نوعی تردید هوشیارانه میبود. او مردی بود که به پیشرفت کورکورانه ایمان نداشت و هر پدیده نو را از زاویه رابطهاش با آزادی و عدالت میسنجید. آسمانخراشها، شبکههای مالی جهانی، شرکتهای چندملیتی و دولتهای بوروکراتیک عظیم برای او نه نشانه شکوه تمدن، بلکه پرسشی درباره تمرکز بیسابقه قدرت اقتصادی و سیاسی بودند. او احتمالاً میپرسید: آیا این پیشرفت، انسان را آزادتر کرده یا فقط شکل سلطه را پیچیدهتر ساخته است؟
در برابر لیبرالیسم معاصر، او دو واکنش همزمان میداشت: از یک سو از تأکید آن بر آزادیهای مدنی، آزادی بیان و اندیشه ، محدودیت قدرت دولت استقبال میکرد، زیرا خود از مدافعان سرسخت آزادی فردی بود؛ از سوی دیگر، لیبرالیسم اقتصادیِ مبتنی بر بازار جهانی و انباشت عظیم سرمایه را ادامه همان «مالکیت انحصاری» میدید که روزگاری آن را به چالش کشیده بود. او احتمالاً شرکتهای فراملی را تجسد نوین همان رابطه نابرابر میان مالک و کارگر میدانست، با این تفاوت که اکنون این رابطه در مقیاسی جهانی و فناورانه عمل میکند.
در مواجهه با کمونیسم قرن بیستم و میراث مارکسیسم، پرودون شاید با لحنی تلخ میگفت که پیشبینیاش درباره خطر تمرکز قدرت بیراهه نبوده است. تجربه دولتهای تکحزبی و اقتصادهای کاملاً دولتی برای او نمونهای از همان چیزی بود که نسبت به آن هشدار داده بود: اینکه تصرف دولت لزوماً به رهایی نمیانجامد. او احتمالاً میگفت هر جا ابزار سلطه دست نخورده باقی بماند، نام آن هرچه باشد - کارگری یا مردمی-نتیجه به محدودشدن آزادی ختم خواهد شد.
در برابر سوسیالدمکراسی و نظامهای رفاهی اروپایی، واکنش او پیچیدهتر میبود. از یک سو، سیاستهای حمایت اجتماعی و کاهش نابرابری را گامی در جهت عدالت میدید؛ از سوی دیگر، گسترش بوروکراسی و اتکای گسترده شهروندان به دولت مرکزی را با تردید مینگریست. او احتمالاً میپرسید آیا این رفاه، خودمختاری واقعی تولیدکنندگان و انجمنهای محلی را تقویت کرده یا وابستگی به ساختارهای اداری را افزایش داده است.
پارلمانتاریسم و دموکراسی نمایندگی نیز برای او میدان پرسش میبود. او که خود تجربه حضور در مجلس را داشت و از محدودیتهای آن آگاه بود، شاید امروز نیز نسبت به حرفهایشدن سیاست و فاصلهگرفتن نمایندگان از زندگی واقعی شهروندان انتقاد میکرد. او ممکن بود بگوید رأیدادن هر چند سال یک بار، جایگزین مشارکت مستقیم و خودگردانی محلی نمیشود.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
از نظر او، دموکراسی زمانی زنده است که در سطح انجمنها، تعاونیها و کمونها جریان داشته باشد، نه فقط در تالارهای پارلمان.
در برابر راستهای افراطی و موجهای ملیگرایانه، پرودون احتمالاً موضعی انتقادی اتخاذ میکرد. هرچند او در زمان خود درباره مسئله ملیت تأمل کرده بود، اما منطق فدرالیسم اش بر همزیستی و قرارداد آزاد میان واحدهای گوناگون استوار بود، نه بر طرد دیگری. او احتمالاً ناسیونالیسم انحصارطلب را شکلی دیگر از تمرکز قدرت میدانست که با آزادی فردی و تنوع اجتماعی ناسازگار است.
اما شاید جذابترین واکنش او به جهان دیجیتال و اینترنت میبود. پرودون که به شبکههای افقی و قراردادهای آزاد باور داشت، احتمالاً در ساختار غیرمتمرکز اولیه اینترنت نوعی تحقق فنی رؤیای فدرالیستی خود میدید. شبکههایی که بدون مرکز واحد کار میکنند، انجمنهایی که داوطلبانه شکل میگیرند، تولید دانش جمعی.همه اینها میتوانست برای او نمونهای از «نظم بدون سلطه» باشد.
با این حال، او به همان سرعت به خطرات نیز توجه میکرد. تمرکز دادهها در دست چند شرکت بزرگ فناوری، نظارت دیجیتال دولتها و اقتصاد مبتنی بر استخراج اطلاعات شخصی، برایش تجسم تازهای از همان مالکیت انحصاری میبود. او شاید میگفت سرمایهداری از کارخانه به سرور منتقل شده، اما منطق آن همچنان پابرجاست. در برابر این وضعیت، احتمالاً از تعاونیهای دیجیتال، پلتفرمهای غیرمتمرکز و مالکیت جمعی دادهها دفاع میکرد.
پیشرفتهای فناورانه در حوزه هوش مصنوعی و اتوماسیون نیز برای او دو چهره میداشت: از یک سو رهایی بالقوه انسان از کار طاقتفرسا، و از سوی دیگر خطر بیکاری گسترده و تمرکز بیشتر ثروت. او احتمالاً میکوشید این ابزارها را در چارچوب شبکههای تولیدکنندگان آزاد و تعاونی بازتعریف کند، نه در خدمت انباشت سرمایه. پرسش اصلیاش همان میماند: این فناوری در خدمت چه کسی و تحت چه نظمی عمل میکند؟
در برابر نسل جدید، پرودون شاید بیش از هر چیز به روحیه شبکهای و افقی آنان توجه میکرد؛ به جنبشهای اجتماعی که بدون رهبر واحد شکل میگیرند و از طریق رسانههای اجتماعی سازمان مییابند. او ممکن بود در این اشکال نوین کنش جمعی، پژواکی از آرمان انجمنهای آزاد خود بیابد. اما همزمان هشدار میداد که بدون ساختارهای پایدار و مسئولیتپذیر، شور لحظهای میتواند به سرعت فروکش کند.
اگر امروز زنده بود، احتمالاً نه به اردوگاه لیبرالها میپیوست، نه به کمونیستها، نه به سوسیالدمکراتها و نه به محافظهکاران. او همچنان در حاشیه میایستاد و از همانجا نقد میکرد؛ نقد تمرکز، نقد انحصار و نقد هر ساختاری که انسان را به تابع بدل کند. اما در عین حال، از هر تجربهای که آزادی و عدالت را در سطحی واقعیتر و مشارکتیتر محقق کند، استقبال مینمود.
در نهایت، پرودونِ امروز شاید بیش از هر چیز بر بازاندیشی مفهوم مالکیت در عصر دیجیتال تأکید میکرد: مالکیت داده، مالکیت دانش، مالکیت ابزارهای تولید پیشرفته. او میکوشید نشان دهد که پرسش قرن نوزدهم هنوز زنده است، فقط لباس اش عوض شده است و شاید با همان لحن جدلی و شاعرانه میگفت: اگر مالکیت زمانی دزدی بود، امروز باید بپرسیم مالکیتِ نامرئیِ اطلاعات و الگوریتمها چه نسبتی با آزادی انسان دارد. در این پرسش، روح او همچنان سرگردان و بیدار باقی میماند.
بیگمان پرودون را باید فرزند فکری و تاریخی انقلاب فرانسه دانست، هرچند او در سالهای پس از آن زاده شد. انقلاب کبیر فرانسه برای او نه صرفاً یک رویداد سیاسی، بلکه آزمایشگاهی عظیم بود که در آن آزادی، برابری و حاکمیت مردم برای نخستین بار بهطور رادیکال صورتبندی شدند. اما پرودون، برخلاف ستایشگران سادهدل انقلاب، همواره با نگاهی دوگانه به آن مینگریست: از یک سو آن را گسستی ضروری از نظم فئودالی و استبداد سلطنتی میدانست! و از سوی دیگر نسبت به منطق خشونت و تمرکز قدرتی که در دل انقلاب رشد کرد، هشدار میداد.
او انقلاب ۱۷۸۹ را آغاز بیداری سیاسی مردم فرانسه میدید، اما معتقد بود که این بیداری در ادامه، در چرخدندههای دولت متمرکز و ترور انقلابی گرفتار شد. برای پرودون، تراژدی انقلاب در این بود که در حالی که با نام آزادی آغاز شد، در مرحلهای به حاکمیت کمیتهها و تمرکز قدرت در پاریس انجامید. او باور داشت که انقلاب اگر به بازتولید ساختارهای اقتدار بیانجامد، تنها چهره سلطه را عوض کرده است، نه ماهیت آن را.
در مورد خشونت انقلابی، موضع او پیچیده و تأملبرانگیز بود. او خشونت را نه بهعنوان فضیلتی انقلابی میستود و نه آن را بهطور مطلق نفی میکرد. بلکه آن را نشانه شکست عقلانیت سیاسی و ناتوانی در ایجاد سازوکارهای قراردادی و فدرال میدانست. از نگاه او، هنگامی که جامعه فاقد نهادهای خودگردان و روابط عادلانه باشد، انفجار خشونت تقریباً اجتنابناپذیر میشود.
در برابر راستهای افراطی و موجهای ملیگرایانه، پرودون احتمالاً موضعی انتقادی اتخاذ میکرد. هرچند او در زمان خود درباره مسئله ملیت تأمل کرده بود، اما منطق فدرالیسم اش بر همزیستی و قرارداد آزاد میان واحدهای گوناگون استوار بود، نه بر طرد دیگری. او احتمالاً ناسیونالیسم انحصارطلب را شکلی دیگر از تمرکز قدرت میدانست که با آزادی فردی و تنوع اجتماعی ناسازگار است.
اما شاید جذابترین واکنش او به جهان دیجیتال و اینترنت میبود. پرودون که به شبکههای افقی و قراردادهای آزاد باور داشت، احتمالاً در ساختار غیرمتمرکز اولیه اینترنت نوعی تحقق فنی رؤیای فدرالیستی خود میدید. شبکههایی که بدون مرکز واحد کار میکنند، انجمنهایی که داوطلبانه شکل میگیرند، تولید دانش جمعی.همه اینها میتوانست برای او نمونهای از «نظم بدون سلطه» باشد.
با این حال، او به همان سرعت به خطرات نیز توجه میکرد. تمرکز دادهها در دست چند شرکت بزرگ فناوری، نظارت دیجیتال دولتها و اقتصاد مبتنی بر استخراج اطلاعات شخصی، برایش تجسم تازهای از همان مالکیت انحصاری میبود. او شاید میگفت سرمایهداری از کارخانه به سرور منتقل شده، اما منطق آن همچنان پابرجاست. در برابر این وضعیت، احتمالاً از تعاونیهای دیجیتال، پلتفرمهای غیرمتمرکز و مالکیت جمعی دادهها دفاع میکرد.
پیشرفتهای فناورانه در حوزه هوش مصنوعی و اتوماسیون نیز برای او دو چهره میداشت: از یک سو رهایی بالقوه انسان از کار طاقتفرسا، و از سوی دیگر خطر بیکاری گسترده و تمرکز بیشتر ثروت. او احتمالاً میکوشید این ابزارها را در چارچوب شبکههای تولیدکنندگان آزاد و تعاونی بازتعریف کند، نه در خدمت انباشت سرمایه. پرسش اصلیاش همان میماند: این فناوری در خدمت چه کسی و تحت چه نظمی عمل میکند؟
در برابر نسل جدید، پرودون شاید بیش از هر چیز به روحیه شبکهای و افقی آنان توجه میکرد؛ به جنبشهای اجتماعی که بدون رهبر واحد شکل میگیرند و از طریق رسانههای اجتماعی سازمان مییابند. او ممکن بود در این اشکال نوین کنش جمعی، پژواکی از آرمان انجمنهای آزاد خود بیابد. اما همزمان هشدار میداد که بدون ساختارهای پایدار و مسئولیتپذیر، شور لحظهای میتواند به سرعت فروکش کند.
اگر امروز زنده بود، احتمالاً نه به اردوگاه لیبرالها میپیوست، نه به کمونیستها، نه به سوسیالدمکراتها و نه به محافظهکاران. او همچنان در حاشیه میایستاد و از همانجا نقد میکرد؛ نقد تمرکز، نقد انحصار و نقد هر ساختاری که انسان را به تابع بدل کند. اما در عین حال، از هر تجربهای که آزادی و عدالت را در سطحی واقعیتر و مشارکتیتر محقق کند، استقبال مینمود.
در نهایت، پرودونِ امروز شاید بیش از هر چیز بر بازاندیشی مفهوم مالکیت در عصر دیجیتال تأکید میکرد: مالکیت داده، مالکیت دانش، مالکیت ابزارهای تولید پیشرفته. او میکوشید نشان دهد که پرسش قرن نوزدهم هنوز زنده است، فقط لباس اش عوض شده است و شاید با همان لحن جدلی و شاعرانه میگفت: اگر مالکیت زمانی دزدی بود، امروز باید بپرسیم مالکیتِ نامرئیِ اطلاعات و الگوریتمها چه نسبتی با آزادی انسان دارد. در این پرسش، روح او همچنان سرگردان و بیدار باقی میماند.
بیگمان پرودون را باید فرزند فکری و تاریخی انقلاب فرانسه دانست، هرچند او در سالهای پس از آن زاده شد. انقلاب کبیر فرانسه برای او نه صرفاً یک رویداد سیاسی، بلکه آزمایشگاهی عظیم بود که در آن آزادی، برابری و حاکمیت مردم برای نخستین بار بهطور رادیکال صورتبندی شدند. اما پرودون، برخلاف ستایشگران سادهدل انقلاب، همواره با نگاهی دوگانه به آن مینگریست: از یک سو آن را گسستی ضروری از نظم فئودالی و استبداد سلطنتی میدانست! و از سوی دیگر نسبت به منطق خشونت و تمرکز قدرتی که در دل انقلاب رشد کرد، هشدار میداد.
او انقلاب ۱۷۸۹ را آغاز بیداری سیاسی مردم فرانسه میدید، اما معتقد بود که این بیداری در ادامه، در چرخدندههای دولت متمرکز و ترور انقلابی گرفتار شد. برای پرودون، تراژدی انقلاب در این بود که در حالی که با نام آزادی آغاز شد، در مرحلهای به حاکمیت کمیتهها و تمرکز قدرت در پاریس انجامید. او باور داشت که انقلاب اگر به بازتولید ساختارهای اقتدار بیانجامد، تنها چهره سلطه را عوض کرده است، نه ماهیت آن را.
در مورد خشونت انقلابی، موضع او پیچیده و تأملبرانگیز بود. او خشونت را نه بهعنوان فضیلتی انقلابی میستود و نه آن را بهطور مطلق نفی میکرد. بلکه آن را نشانه شکست عقلانیت سیاسی و ناتوانی در ایجاد سازوکارهای قراردادی و فدرال میدانست. از نگاه او، هنگامی که جامعه فاقد نهادهای خودگردان و روابط عادلانه باشد، انفجار خشونت تقریباً اجتنابناپذیر میشود.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
اما او هشدار میداد که خشونت نمیتواند بنیان نظمی آزاد باشد، زیرا ابزار سلطه، حتی اگر در خدمت عدالت به کار رود، در نهایت به تمرکز جدیدی از قدرت خواهد انجامید.
در باب کمون پاریس، باید به این نکته توجه داشت که پرودون در سال ۱۸۶۵ درگذشت و وقایع کمون را به چشم ندید. با این حال، بسیاری از پژوهشگران معتقدند که روح فکری کمون، بهویژه گرایشهای فدرالیستی و ضدتمرکز آن، بهشدت متأثر از اندیشههای او بود. کمون پاریس با تأکید بر خودگردانی شهری، انتخابپذیری و عزلپذیری نمایندگان و مخالفت با دولت متمرکز، در بسیاری از جنبهها پژواک نظریههای پرودونی بود.
اگر نسل جوان امروز از او میپرسید که درباره کمون چه میاندیشد، احتمالاً با نوعی تحسین محتاطانه پاسخ میداد. او شاید میگفت کمون کوششی شجاعانه برای تحقق فدرالیسم و اداره محلی بود، اما در عین حال به خطر محاصره، خشونت و فقدان ساختارهای پایدار اشاره میکرد. او احتمالاً تأکید میکرد که خودگردانی باید نه فقط در لحظه شورش، بلکه در ساختار اقتصادی و اجتماعی ریشه بدواند؛ در تعاونیها، در قراردادهای عادلانه و در شبکههای پایدار تولیدکنندگان.
نسل جوانِ امروز، مسلط به اینترنت و ابزارهای ارتباطی جهانی، شاید از او میپرسید که آیا انقلاب هنوز معنا دارد؟ پاسخ پرودون احتمالاً این میبود که انقلاب پیش از آنکه واقعهای ناگهانی و خونین باشد، فرایندی مداوم از دگرگونی روابط قدرت است. او شاید میگفت هرجا که انسانها بتوانند مناسبات نابرابر را به قراردادهای آزاد بدل کنند، آنجا انقلاب رخ داده است، حتی اگر خیابانها آرام باشند.
در برابر پرسش درباره خشونت، او احتمالاً هشدار میداد که تاریخ نشان داده است خشونت میتواند ساختار کهنه را فرو بریزد، اما تضمینی برای بنای نظمی عادلانه فراهم نمیکند. او نسل جوان را به خلاقیت نهادی دعوت میکرد: ساختن انجمنها، تعاونیها، شبکههای غیرمتمرکز و اشکال تازهای از همبستگی که جایگزین سلطه شوند، نه تکرار آن در لباسی نو.
پرودون احتمالاً میگفت که اینترنت، با ساختار شبکهای و غیرمتمرکزش، امکانی تاریخی برای تحقق برخی آرمانهای فدرالیستی فراهم کرده است. اما همزمان هشدار میداد که اگر این فضا در دست قدرتهای متمرکز اقتصادی و دولتی بیفتد، به ابزار نظارت و انحصار بدل خواهد شد. او تأکید میکرد که آزادی فناورانه بدون مالکیت و مدیریت مشارکتی، بهسادگی به انحصار دیجیتال میانجامد.
میراث او را میتوان در سه محور خلاصه کرد، هرچند این خلاصه ناگزیر نارساست: نخست: نقد ریشهای مالکیت انحصاری؛ دوم: دفاع از فدرالیسم و خودگردانی؛ و سوم: بدگمانی پایدار نسبت به تمرکز قدرت، حتی در نام عدالت. این میراث نه نسخهای آماده برای همه زمانها، بلکه چارچوبی انتقادی است که هر نسل میتواند با شرایط خود بازخوانی کند.
اگر امروز از او میپرسیدند که انقلاب فرانسه و کمون پاریس چه درسی برای ما دارند، شاید پاسخ میداد: آزادی بدون نهادهای پایدار خودگردان دوام نمیآورد و عدالت بدون آزادی به استبداد میانجامد. او احتمالاً از نسل جوان میخواست بهجای شیفتگی به لحظههای قهرمانانه تاریخ، به ساختن سازوکارهای روزمره و پایدار همبستگی بیندیشند.
در نهایت، پرودون همچنان صدایی میبود که در میان هیاهوی ایدئولوژیها، از توازن سخن میگوید: توازن میان آزادی و برابری، میان شور انقلابی و خرد نهادی، میان فرد و جمع. او به جوانان امروز نمیگفت که از انقلاب بپرهیزند، بلکه میگفت انقلاب را از نو تعریف کنند؛ نه بهعنوان انفجار خشونت، بلکه بهعنوان دگرگونی مستمر و آگاهانه روابط انسانی و شاید این تعریف، بیش از هر زمان دیگری، در جهانی شبکهای و متصل، معنای تازهای پیدا کند.
سخن پایانی: اکنون که مسیر زندگی و اندیشههای پرودون را از کارگاههای چاپ تا میدانهای انقلاب و از جدالهای قلمی تا طرحهای اقتصادی دنبال کردهایم، درمییابیم که او صرفاً یک متفکر در میان متفکران قرن نوزدهم نبود، بلکه گرهی زنده در تاریخ کشمکش آزادی و قدرت است. او نه در آسایش نظریهپردازی کرد و نه در سایه حمایت ساختارهای رسمی اندیشید؛ اندیشهاش همواره در تماس با خطر، با زندان، با فقر و با بیثباتی سیاسی شکل گرفت. همین تماس مستقیم با واقعیت اجتماعی است که به نوشتههایش حرارتی میبخشد که هنوز پس از بیش از یک قرن فروکش نکرده است.
پرودون از ما میخواهد درباره بدیهیات سیاسی دوباره بیندیشیم. او این پرسش را پیش میکشد که آیا هر نظم سیاسی ناگزیر به تمرکز قدرت است؟ آیا عدالت تنها از مسیر دولت میگذرد؟ آیا میتوان مالکیت را چنان تعریف کرد که آزادی را نبلعد و برابری را نابود نکند؟ این پرسشها نه متعلق به گذشتهاند و نه صرفاً به فرانسه قرن نوزدهم؛ آنها همچنان در متن جهان معاصر طنین دارند، جایی که تمرکز سرمایه و تمرکز قدرت سیاسی بار دیگر موضوع بحث است.
در باب کمون پاریس، باید به این نکته توجه داشت که پرودون در سال ۱۸۶۵ درگذشت و وقایع کمون را به چشم ندید. با این حال، بسیاری از پژوهشگران معتقدند که روح فکری کمون، بهویژه گرایشهای فدرالیستی و ضدتمرکز آن، بهشدت متأثر از اندیشههای او بود. کمون پاریس با تأکید بر خودگردانی شهری، انتخابپذیری و عزلپذیری نمایندگان و مخالفت با دولت متمرکز، در بسیاری از جنبهها پژواک نظریههای پرودونی بود.
اگر نسل جوان امروز از او میپرسید که درباره کمون چه میاندیشد، احتمالاً با نوعی تحسین محتاطانه پاسخ میداد. او شاید میگفت کمون کوششی شجاعانه برای تحقق فدرالیسم و اداره محلی بود، اما در عین حال به خطر محاصره، خشونت و فقدان ساختارهای پایدار اشاره میکرد. او احتمالاً تأکید میکرد که خودگردانی باید نه فقط در لحظه شورش، بلکه در ساختار اقتصادی و اجتماعی ریشه بدواند؛ در تعاونیها، در قراردادهای عادلانه و در شبکههای پایدار تولیدکنندگان.
نسل جوانِ امروز، مسلط به اینترنت و ابزارهای ارتباطی جهانی، شاید از او میپرسید که آیا انقلاب هنوز معنا دارد؟ پاسخ پرودون احتمالاً این میبود که انقلاب پیش از آنکه واقعهای ناگهانی و خونین باشد، فرایندی مداوم از دگرگونی روابط قدرت است. او شاید میگفت هرجا که انسانها بتوانند مناسبات نابرابر را به قراردادهای آزاد بدل کنند، آنجا انقلاب رخ داده است، حتی اگر خیابانها آرام باشند.
در برابر پرسش درباره خشونت، او احتمالاً هشدار میداد که تاریخ نشان داده است خشونت میتواند ساختار کهنه را فرو بریزد، اما تضمینی برای بنای نظمی عادلانه فراهم نمیکند. او نسل جوان را به خلاقیت نهادی دعوت میکرد: ساختن انجمنها، تعاونیها، شبکههای غیرمتمرکز و اشکال تازهای از همبستگی که جایگزین سلطه شوند، نه تکرار آن در لباسی نو.
پرودون احتمالاً میگفت که اینترنت، با ساختار شبکهای و غیرمتمرکزش، امکانی تاریخی برای تحقق برخی آرمانهای فدرالیستی فراهم کرده است. اما همزمان هشدار میداد که اگر این فضا در دست قدرتهای متمرکز اقتصادی و دولتی بیفتد، به ابزار نظارت و انحصار بدل خواهد شد. او تأکید میکرد که آزادی فناورانه بدون مالکیت و مدیریت مشارکتی، بهسادگی به انحصار دیجیتال میانجامد.
میراث او را میتوان در سه محور خلاصه کرد، هرچند این خلاصه ناگزیر نارساست: نخست: نقد ریشهای مالکیت انحصاری؛ دوم: دفاع از فدرالیسم و خودگردانی؛ و سوم: بدگمانی پایدار نسبت به تمرکز قدرت، حتی در نام عدالت. این میراث نه نسخهای آماده برای همه زمانها، بلکه چارچوبی انتقادی است که هر نسل میتواند با شرایط خود بازخوانی کند.
اگر امروز از او میپرسیدند که انقلاب فرانسه و کمون پاریس چه درسی برای ما دارند، شاید پاسخ میداد: آزادی بدون نهادهای پایدار خودگردان دوام نمیآورد و عدالت بدون آزادی به استبداد میانجامد. او احتمالاً از نسل جوان میخواست بهجای شیفتگی به لحظههای قهرمانانه تاریخ، به ساختن سازوکارهای روزمره و پایدار همبستگی بیندیشند.
در نهایت، پرودون همچنان صدایی میبود که در میان هیاهوی ایدئولوژیها، از توازن سخن میگوید: توازن میان آزادی و برابری، میان شور انقلابی و خرد نهادی، میان فرد و جمع. او به جوانان امروز نمیگفت که از انقلاب بپرهیزند، بلکه میگفت انقلاب را از نو تعریف کنند؛ نه بهعنوان انفجار خشونت، بلکه بهعنوان دگرگونی مستمر و آگاهانه روابط انسانی و شاید این تعریف، بیش از هر زمان دیگری، در جهانی شبکهای و متصل، معنای تازهای پیدا کند.
سخن پایانی: اکنون که مسیر زندگی و اندیشههای پرودون را از کارگاههای چاپ تا میدانهای انقلاب و از جدالهای قلمی تا طرحهای اقتصادی دنبال کردهایم، درمییابیم که او صرفاً یک متفکر در میان متفکران قرن نوزدهم نبود، بلکه گرهی زنده در تاریخ کشمکش آزادی و قدرت است. او نه در آسایش نظریهپردازی کرد و نه در سایه حمایت ساختارهای رسمی اندیشید؛ اندیشهاش همواره در تماس با خطر، با زندان، با فقر و با بیثباتی سیاسی شکل گرفت. همین تماس مستقیم با واقعیت اجتماعی است که به نوشتههایش حرارتی میبخشد که هنوز پس از بیش از یک قرن فروکش نکرده است.
پرودون از ما میخواهد درباره بدیهیات سیاسی دوباره بیندیشیم. او این پرسش را پیش میکشد که آیا هر نظم سیاسی ناگزیر به تمرکز قدرت است؟ آیا عدالت تنها از مسیر دولت میگذرد؟ آیا میتوان مالکیت را چنان تعریف کرد که آزادی را نبلعد و برابری را نابود نکند؟ این پرسشها نه متعلق به گذشتهاند و نه صرفاً به فرانسه قرن نوزدهم؛ آنها همچنان در متن جهان معاصر طنین دارند، جایی که تمرکز سرمایه و تمرکز قدرت سیاسی بار دیگر موضوع بحث است.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
نزاع او با مارکس نیز در این چارچوب معنای عمیقتری مییابد. آن جدال فقط کشمکش دو شخصیت یا دو نظریه نبود، بلکه دو تصویر از آینده را در برابر هم قرار میداد: آیندهای که از دل تصرف قدرت سیاسی میگذرد و آیندهای که بر شبکهای از نهادهای خودگردان و قراردادهای آزاد استوار است. این شکاف هنوز هم در مباحث چپ معاصر و در گفتوگوهای مربوط به رهایی اجتماعی دیده میشود. پرودون با بدبینیاش نسبت به هر شکل اقتدار، هشدار میدهد که آزادی را نمیتوان با ابزارهای سلطه تثبیت کرد.
او در عین حال چهرهای بیتناقض نبود. برخی مواضع اجتماعی و فرهنگیاش امروز بهحق مورد انتقاد قرار میگیرند. اما شاید اهمیت او دقیقاً در همین انسانبودنِ پرخطا و پرکشمکش باشد. پرودون نه پیامبری معصوم بود و نه نظریهپردازی منجمد؛ او درگیر زمانه خویش بود، با تمام محدودیتها و شجاعتهایش. همین امر او را برای خواننده امروز قابل فهم و در عین حال چالشبرانگیز میکند.
اندیشه متقابلگرایی او، با تأکید بر قرارداد آزاد و عدالت در مبادله، همچنان الهامبخش جریانهایی است که در پی اقتصادهای تعاونی و اشکال مشارکتی تولید هستند. ایده فدرالیسم او نیز در جهان امروز که بسیاری از جوامع با بحران تمرکز قدرت دستبهگریباناند، دوباره خوانده میشود. او نشان داد که میتوان میان فرد و جمع، میان آزادی و نظم، راهی جست که نه به استبداد بینجامد و نه به فروپاشی اجتماعی.
نقش او در فضای فکری بین الملل اول یادآور این حقیقت است که اندیشهها سرنوشت سیاسی دارند. آموزههای او به درون جنبش کارگری راه یافت و الهامبخش گرایشهایی شد که در برابر تمرکزگرایی ایستادند. حتی در جداییها و انشعابهای آن دوره نیز، ردپای پرسشهای پرودونی دیده میشود: پرسش از اینکه رهایی چگونه ممکن است و چه نهادی میتواند آن را تضمین کند.
اگر مارکس به حرکتی قانونمند و ناگزیر مینگریست، پرودون بیشتر به تعادل نیروها، به گفتوگو و به قرارداد باور داشت. او بهجای قطعیت تاریخی، بر مسئولیت اخلاقی و انتخاب آگاهانه انسانها تأکید میکرد. این تفاوت نگاه، شاید امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته باشد، در جهانی که به تجربه دیده است هیچ مسیر تاریخی از پیش تضمینشدهای برای عدالت وجود ندارد.
پرودون ما را دعوت میکند که به آزادی نه بهعنوان هدیهای از بالا، بلکه بهعنوان رابطهای میان انسانها بیندیشیم. آزادی برای او نه شعار، بلکه نظمی اجتماعی بود که باید ساخته شود؛ نظمی که در آن هیچکس بر دیگری سلطه نداشته باشد و قرارداد جای فرمان را بگیرد. این رؤیا شاید دشوار و حتی آرمانگرایانه به نظر برسد، اما ارزش آن در افقی است که میگشاید، نه در سهولت تحقق اش.
در پایان، پرودون همچنان بهعنوان صدایی ناآرام در تاریخ باقی میماند؛ صدایی که نمیگذارد به سازش ساده با قدرت عادت کنیم. او به ما میآموزد که عدالت را بدون آزادی نپذیریم و آزادی را بدون عدالت رها نکنیم. میراث او نه مجموعهای از پاسخهای آماده، بلکه مجموعهای از پرسشهای بنیادین است؛ پرسشهایی که هر نسل باید دوباره با آنها روبهرو شود و شاید همین ناتمام بودن و گشودگی اندیشه اوست که پرودون را زنده نگاه میدارد.
Pierre-Joseph Proudhon *
پرودون؛ شورش علیه مالکیت!
« تردید در برابر قدرت، رؤیای نظمی بی سلطه»
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
پیشگفتار: نوشتن درباره پیر جوزف پرودون* ورود به قلمرو اندیشهای است که نه آرام است و نه بیخطر. او از آن متفکرانی نیست که بتوان در سکوت کتابخانه خواند و بیدغدغه بست؛ هر جملهاش همچون ضربهای بر شیشه عادتهای فکری فرود میآید. پرودون اندیشه را از برج عاج به میدان کشمکشهای اجتماعی آورد و فلسفه را با بوی کارگاه، خیابان و زندان درآمیخت. در او، نظر و عمل از هم جدا نمیشوند؛ کلمه، کنش است و نظریه، مداخلهای در جهان واقعی.
او نخستین کسی بود که در اروپا با صدای بلند گفت «من آنارشیستام»، و این اعلام نه ژستی ادبی، بلکه شکستن حصار معنایی واژهای بود که تا آن زمان نشانی از آشوب داشت. پرودون آنارشی را به معنای نفی نظم نمیفهمید، بلکه آن را نفی سلطه میدانست. در نگاه او، انسانها میتوانند بیآنکه بر گردن یکدیگر سوار شوند، جامعهای سامانیافته و عادلانه بسازند. این جسارت معنابخشی تازه، خود انقلابی در زبان سیاست بود.
زندگی او نیز به اندازه آثارش پرتنش و پرحادثه بود. از چاپخانههای بزانسون تا کرسی مجلس و سلول زندان، از صفحات روزنامه تا جدالهای فلسفی با متفکران بزرگ، مسیر او همواره در حاشیه امن قدرت نگذشت. او نه از دربار برخاسته بود و نه از دانشگاههای رسمی؛ صدایش از دل طبقهای برمیخاست که نظم موجود آن را به سکوت واداشته بود. همین منشأ اجتماعی، به اندیشهاش لحن تند و بیپرده بخشید.
او در عین حال چهرهای بیتناقض نبود. برخی مواضع اجتماعی و فرهنگیاش امروز بهحق مورد انتقاد قرار میگیرند. اما شاید اهمیت او دقیقاً در همین انسانبودنِ پرخطا و پرکشمکش باشد. پرودون نه پیامبری معصوم بود و نه نظریهپردازی منجمد؛ او درگیر زمانه خویش بود، با تمام محدودیتها و شجاعتهایش. همین امر او را برای خواننده امروز قابل فهم و در عین حال چالشبرانگیز میکند.
اندیشه متقابلگرایی او، با تأکید بر قرارداد آزاد و عدالت در مبادله، همچنان الهامبخش جریانهایی است که در پی اقتصادهای تعاونی و اشکال مشارکتی تولید هستند. ایده فدرالیسم او نیز در جهان امروز که بسیاری از جوامع با بحران تمرکز قدرت دستبهگریباناند، دوباره خوانده میشود. او نشان داد که میتوان میان فرد و جمع، میان آزادی و نظم، راهی جست که نه به استبداد بینجامد و نه به فروپاشی اجتماعی.
نقش او در فضای فکری بین الملل اول یادآور این حقیقت است که اندیشهها سرنوشت سیاسی دارند. آموزههای او به درون جنبش کارگری راه یافت و الهامبخش گرایشهایی شد که در برابر تمرکزگرایی ایستادند. حتی در جداییها و انشعابهای آن دوره نیز، ردپای پرسشهای پرودونی دیده میشود: پرسش از اینکه رهایی چگونه ممکن است و چه نهادی میتواند آن را تضمین کند.
اگر مارکس به حرکتی قانونمند و ناگزیر مینگریست، پرودون بیشتر به تعادل نیروها، به گفتوگو و به قرارداد باور داشت. او بهجای قطعیت تاریخی، بر مسئولیت اخلاقی و انتخاب آگاهانه انسانها تأکید میکرد. این تفاوت نگاه، شاید امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته باشد، در جهانی که به تجربه دیده است هیچ مسیر تاریخی از پیش تضمینشدهای برای عدالت وجود ندارد.
پرودون ما را دعوت میکند که به آزادی نه بهعنوان هدیهای از بالا، بلکه بهعنوان رابطهای میان انسانها بیندیشیم. آزادی برای او نه شعار، بلکه نظمی اجتماعی بود که باید ساخته شود؛ نظمی که در آن هیچکس بر دیگری سلطه نداشته باشد و قرارداد جای فرمان را بگیرد. این رؤیا شاید دشوار و حتی آرمانگرایانه به نظر برسد، اما ارزش آن در افقی است که میگشاید، نه در سهولت تحقق اش.
در پایان، پرودون همچنان بهعنوان صدایی ناآرام در تاریخ باقی میماند؛ صدایی که نمیگذارد به سازش ساده با قدرت عادت کنیم. او به ما میآموزد که عدالت را بدون آزادی نپذیریم و آزادی را بدون عدالت رها نکنیم. میراث او نه مجموعهای از پاسخهای آماده، بلکه مجموعهای از پرسشهای بنیادین است؛ پرسشهایی که هر نسل باید دوباره با آنها روبهرو شود و شاید همین ناتمام بودن و گشودگی اندیشه اوست که پرودون را زنده نگاه میدارد.
Pierre-Joseph Proudhon *
پرودون؛ شورش علیه مالکیت!
« تردید در برابر قدرت، رؤیای نظمی بی سلطه»
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
پیشگفتار: نوشتن درباره پیر جوزف پرودون* ورود به قلمرو اندیشهای است که نه آرام است و نه بیخطر. او از آن متفکرانی نیست که بتوان در سکوت کتابخانه خواند و بیدغدغه بست؛ هر جملهاش همچون ضربهای بر شیشه عادتهای فکری فرود میآید. پرودون اندیشه را از برج عاج به میدان کشمکشهای اجتماعی آورد و فلسفه را با بوی کارگاه، خیابان و زندان درآمیخت. در او، نظر و عمل از هم جدا نمیشوند؛ کلمه، کنش است و نظریه، مداخلهای در جهان واقعی.
او نخستین کسی بود که در اروپا با صدای بلند گفت «من آنارشیستام»، و این اعلام نه ژستی ادبی، بلکه شکستن حصار معنایی واژهای بود که تا آن زمان نشانی از آشوب داشت. پرودون آنارشی را به معنای نفی نظم نمیفهمید، بلکه آن را نفی سلطه میدانست. در نگاه او، انسانها میتوانند بیآنکه بر گردن یکدیگر سوار شوند، جامعهای سامانیافته و عادلانه بسازند. این جسارت معنابخشی تازه، خود انقلابی در زبان سیاست بود.
زندگی او نیز به اندازه آثارش پرتنش و پرحادثه بود. از چاپخانههای بزانسون تا کرسی مجلس و سلول زندان، از صفحات روزنامه تا جدالهای فلسفی با متفکران بزرگ، مسیر او همواره در حاشیه امن قدرت نگذشت. او نه از دربار برخاسته بود و نه از دانشگاههای رسمی؛ صدایش از دل طبقهای برمیخاست که نظم موجود آن را به سکوت واداشته بود. همین منشأ اجتماعی، به اندیشهاش لحن تند و بیپرده بخشید.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
پرودون را نمیتوان تنها با یک عبارت مشهور خلاصه کرد، هرچند جمله «مالکیت دزدی است» همچون تیری آتشین در تاریخ اندیشه مانده است. آن جمله آغاز گفتوگویی عمیق درباره رابطه کار، مالکیت، عدالت و قدرت بود. او کوشید نشان دهد که چگونه ساختارهای اقتصادی و سیاسی به هم گره خوردهاند و چگونه نقد یکی بدون دیگری ناقص میماند. از همین رو اندیشه او هم اقتصادی است، هم سیاسی و هم اخلاقی.
در برابر نظریه پردازانی که رهایی را در تصرف دولت میدیدند، او نسبت به هر شکل تمرکز قدرت بدگمان بود. اختلافش با Karl Marx کارل مارکس صرفاً جدالی شخصی نبود، بلکه رویارویی دو افق متفاوت از آینده بود: یکی آیندهای را تصور میکرد که از دل دولت انقلابی میگذشت! دیگری آیندهای که بر شبکهای از قراردادهای آزاد و فدرال بنا میشد. این شکاف بعدها سرنوشت جنبش کارگری اروپا را نیز تحت تأثیر قرار داد.
پرودون به انقلاب عشق میورزید، اما از استبداد انقلابی میترسید. تجربه انقلاب ۱۸۴۸ و ناکامیهای آن، در او تردیدی خلاق پدید آورد؛ تردیدی که به جای انکار آرمان آزادی، او را به جستوجوی اشکال پایدارتر و غیرمتمرکز قدرت سوق داد. او فهمید که سقوط یک تاج، تضمین آزادی نیست اگر منطق سلطه دستنخورده باقی بماند.
در آثار مطبوعاتی و روزنامههایی که منتشر میکرد، قلمش آتشین و بیامان بود. او به دولتها هشدار میداد و به کارگران امید میبخشید، بیآنکه خود را به قالبی حزبی محدود کند. نوشتن برای او نه حرفهای ادبی، بلکه وظیفهای اجتماعی بود. هر مقالهاش کوششی بود برای بیدارکردن وجدان عمومی.
اندیشه متقابلگرایی او، با تأکید بر قرارداد آزاد و عدالت در مبادله، تلاشی بود برای آشتی آزادی و برابری. او نه میخواست فرد را در جمع حل کند و نه جمع را قربانی فرد نماید. این تلاش برای توازن، جوهر فلسفه اجتماعی اوست؛ فلسفهای که تضاد را نه حذف، بلکه مهار و متعادل میکند.
تأثیر او بر جنبشهای کارگری و بر فضای فکری(بین الملل اول) International Workingmen's Association نشان میدهد که اندیشهاش صرفاً در سطح نظری باقی نماند. گرایشهای فدرالیستی و ضداقتدارگرا درون آن جنبش، پژواک مستقیم آموزههای او بود. حتی آنانی که با او مخالف بودند، ناچار بودند با او وارد گفتوگو شوند.
این رساله میکوشد پرودون را نه قدیس آزادی و نه خطاکار مطلق، بلکه بهعنوان متفکری زنده و پرتناقض بازنمایی کند؛ اندیشمندی که جرئت کرد از نظمی بیسلطه سخن بگوید و واژهای تحقیرشده را به پرچم بدل سازد. بازخوانی او، بازخوانی پرسشی است که هنوز زنده است: آیا میتوان نظمی ساخت که در آن آزادی و عدالت، بیآنکه به اقتدار پناه ببرند، همزیست شوند؟
*
آغاز : در تاریخ اندیشه سیاسی اروپا، نام پرودن همچون جرقهای در تاریکی قرن نوزدهم میدرخشد؛ اندیشمندی برخاسته از طبقات فرودست که بیآنکه به دانشگاههای بزرگ تکیه کند، با نیروی اندیشه و قلم خویش یکی از رادیکالترین نقدهای نظم مالکیت و دولت را صورتبندی کرد. او نخستین کسی بود که با جسارت خود را «آنارشیست» نامید، واژهای که تا پیش از او بیشتر بار منفی داشت و مترادف هرجومرج تلقی میشد، اما در دستگاه فکری او به معنای نظمی آزاد، بیسلطه و مبتنی بر قراردادهای داوطلبانه میان انسانها معنا یافت. زندگی و آثارش نشان میدهد که آنارشی برای او نفی نظم نبود، بلکه نفی سلطه بود.
پرودون در ۱۸۰۹ در بزانسون، در خانوادهای کارگری به دنیا آمد و تجربه زیستهاش از فقر و کار یدی، نقش مهمی در شکلگیری حساسیت اجتماعی او داشت. او چاپگر بود، با متون فلسفی و الهیاتی سر و کار داشت و بهتدریج از دل همین معاشرت با کتابها، به اندیشهای مستقل و نقاد رسید. برخلاف بسیاری از متفکران همعصرش، نه از طبقه بورژوازی بود و نه از اشرافیت دانشگاهی؛ صدای او صدای انسانی بود که نظم موجود را از پایین تجربه کرده بود.
اثر مشهورش «مالکیت چیست؟» که در ۱۸۴۰ منتشر شد، با جمله تکاندهنده «مالکیت دزدی است» آغاز میشود؛ عبارتی که نه صرفاً یک شعار، بلکه فشردهای از نقد او بر ساختار اقتصادی سرمایهداری آن روز بود. پرودون میان «مالکیت» به معنای انحصار و بهرهکشی، و «تصرف» به معنای استفاده شخصی و مستقیم از ابزار کار تمایز میگذاشت. او خواهان نابودی هرگونه استفاده فردی از ابزار تولید نبود، بلکه با مالکیتی مخالف بود که امکان استثمار دیگران را فراهم میکند.
اندیشه اقتصادی او بر پایه «متقابلگرایی» یا موتوآلیسم شکل گرفت؛ نظریهای که بر مبادله عادلانه، قراردادهای آزاد و شبکهای از تعاونیها استوار بود. او تصور میکرد جامعهای میتواند شکل گیرد که در آن تولیدکنندگان مستقل از طریق بانکهای اعتباری مردمی و بدون بهره، کالا و خدمات را بر اساس ارزش کار مبادله کنند.
در برابر نظریه پردازانی که رهایی را در تصرف دولت میدیدند، او نسبت به هر شکل تمرکز قدرت بدگمان بود. اختلافش با Karl Marx کارل مارکس صرفاً جدالی شخصی نبود، بلکه رویارویی دو افق متفاوت از آینده بود: یکی آیندهای را تصور میکرد که از دل دولت انقلابی میگذشت! دیگری آیندهای که بر شبکهای از قراردادهای آزاد و فدرال بنا میشد. این شکاف بعدها سرنوشت جنبش کارگری اروپا را نیز تحت تأثیر قرار داد.
پرودون به انقلاب عشق میورزید، اما از استبداد انقلابی میترسید. تجربه انقلاب ۱۸۴۸ و ناکامیهای آن، در او تردیدی خلاق پدید آورد؛ تردیدی که به جای انکار آرمان آزادی، او را به جستوجوی اشکال پایدارتر و غیرمتمرکز قدرت سوق داد. او فهمید که سقوط یک تاج، تضمین آزادی نیست اگر منطق سلطه دستنخورده باقی بماند.
در آثار مطبوعاتی و روزنامههایی که منتشر میکرد، قلمش آتشین و بیامان بود. او به دولتها هشدار میداد و به کارگران امید میبخشید، بیآنکه خود را به قالبی حزبی محدود کند. نوشتن برای او نه حرفهای ادبی، بلکه وظیفهای اجتماعی بود. هر مقالهاش کوششی بود برای بیدارکردن وجدان عمومی.
اندیشه متقابلگرایی او، با تأکید بر قرارداد آزاد و عدالت در مبادله، تلاشی بود برای آشتی آزادی و برابری. او نه میخواست فرد را در جمع حل کند و نه جمع را قربانی فرد نماید. این تلاش برای توازن، جوهر فلسفه اجتماعی اوست؛ فلسفهای که تضاد را نه حذف، بلکه مهار و متعادل میکند.
تأثیر او بر جنبشهای کارگری و بر فضای فکری(بین الملل اول) International Workingmen's Association نشان میدهد که اندیشهاش صرفاً در سطح نظری باقی نماند. گرایشهای فدرالیستی و ضداقتدارگرا درون آن جنبش، پژواک مستقیم آموزههای او بود. حتی آنانی که با او مخالف بودند، ناچار بودند با او وارد گفتوگو شوند.
این رساله میکوشد پرودون را نه قدیس آزادی و نه خطاکار مطلق، بلکه بهعنوان متفکری زنده و پرتناقض بازنمایی کند؛ اندیشمندی که جرئت کرد از نظمی بیسلطه سخن بگوید و واژهای تحقیرشده را به پرچم بدل سازد. بازخوانی او، بازخوانی پرسشی است که هنوز زنده است: آیا میتوان نظمی ساخت که در آن آزادی و عدالت، بیآنکه به اقتدار پناه ببرند، همزیست شوند؟
*
آغاز : در تاریخ اندیشه سیاسی اروپا، نام پرودن همچون جرقهای در تاریکی قرن نوزدهم میدرخشد؛ اندیشمندی برخاسته از طبقات فرودست که بیآنکه به دانشگاههای بزرگ تکیه کند، با نیروی اندیشه و قلم خویش یکی از رادیکالترین نقدهای نظم مالکیت و دولت را صورتبندی کرد. او نخستین کسی بود که با جسارت خود را «آنارشیست» نامید، واژهای که تا پیش از او بیشتر بار منفی داشت و مترادف هرجومرج تلقی میشد، اما در دستگاه فکری او به معنای نظمی آزاد، بیسلطه و مبتنی بر قراردادهای داوطلبانه میان انسانها معنا یافت. زندگی و آثارش نشان میدهد که آنارشی برای او نفی نظم نبود، بلکه نفی سلطه بود.
پرودون در ۱۸۰۹ در بزانسون، در خانوادهای کارگری به دنیا آمد و تجربه زیستهاش از فقر و کار یدی، نقش مهمی در شکلگیری حساسیت اجتماعی او داشت. او چاپگر بود، با متون فلسفی و الهیاتی سر و کار داشت و بهتدریج از دل همین معاشرت با کتابها، به اندیشهای مستقل و نقاد رسید. برخلاف بسیاری از متفکران همعصرش، نه از طبقه بورژوازی بود و نه از اشرافیت دانشگاهی؛ صدای او صدای انسانی بود که نظم موجود را از پایین تجربه کرده بود.
اثر مشهورش «مالکیت چیست؟» که در ۱۸۴۰ منتشر شد، با جمله تکاندهنده «مالکیت دزدی است» آغاز میشود؛ عبارتی که نه صرفاً یک شعار، بلکه فشردهای از نقد او بر ساختار اقتصادی سرمایهداری آن روز بود. پرودون میان «مالکیت» به معنای انحصار و بهرهکشی، و «تصرف» به معنای استفاده شخصی و مستقیم از ابزار کار تمایز میگذاشت. او خواهان نابودی هرگونه استفاده فردی از ابزار تولید نبود، بلکه با مالکیتی مخالف بود که امکان استثمار دیگران را فراهم میکند.
اندیشه اقتصادی او بر پایه «متقابلگرایی» یا موتوآلیسم شکل گرفت؛ نظریهای که بر مبادله عادلانه، قراردادهای آزاد و شبکهای از تعاونیها استوار بود. او تصور میکرد جامعهای میتواند شکل گیرد که در آن تولیدکنندگان مستقل از طریق بانکهای اعتباری مردمی و بدون بهره، کالا و خدمات را بر اساس ارزش کار مبادله کنند.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
این طرح نه بازگشت به گذشته بود و نه پذیرش سرمایهداری؛ بلکه تلاشی برای ساختن راه سومی میان فردگرایی مطلق و جمعگرایی اقتدارگرا.
پرودون دولت متمرکز را ادامه همان منطق سلطه اقتصادی میدانست. از نظر او، تمرکز قدرت سیاسی در دست دولت، بازتولید همان رابطهای است که در اقتصاد میان سرمایهدار و کارگر برقرار است. او به جای دولت ملی متمرکز، از فدرالیسم دفاع میکرد؛ شبکهای از کمونها و انجمنهای آزاد که از پایین به بالا سازمان مییابند و اختیار را در نزدیک ترین سطح به شهروندان نگه میدارند.
در اینجا تقابل او با Karl Marx آشکار میشود. مارکس، که در ابتدا با پرودون مکاتبه داشت و او را جدی میگرفت، بهتدریج به منتقد سرسخت او بدل شد. مارکس در کتاب «فقر فلسفه» بهشدت به پرودون حمله کرد و او را به ابهام نظری و ناتوانی در فهم دیالکتیک متهم نمود. از نظر مارکس، نقد پرودون به سرمایهداری عمیق نبود، زیرا ساختار تاریخی و مبارزه طبقاتی را بهقدر کافی در نظر نمیگرفت.
اختلاف این دو تنها نظری نبود، بلکه به دو چشمانداز متفاوت از رهایی اجتماعی بازمیگشت. مارکس بر ضرورت تصرف قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و گذار از طریق دولت انقلابی تأکید داشت؛ پرودون اما هرگونه تصرف دولت را بازتولید سلطه میدانست. او معتقد بود ابزار رهایی نمیتواند همان ابزار سلطه باشد. این شکاف بعدها به یکی از بزرگترین دوپارگیهای درون جنبش سوسیالیستی اروپا بدل شد.
برخی پژوهشگران از نوعی رقابت شخصی و حتی حسادت مارکس نسبت به نفوذ فکری پرودون در فرانسه سخن گفتهاند. پرودون در محافل کارگری فرانسوی چهرهای شناختهشده بود و نوشتههایش بهسرعت منتشر میشد، در حالی که مارکس در آن دوره هنوز جایگاه تثبیت شدهای نداشت. هرچند نمیتوان این اختلاف را صرفاً به حسادت فروکاست، اما شدت حملات مارکس نشان میدهد که او پرودون را رقیبی جدی میدانست.
نقش پرودون در شکلگیری فضای فکری International Workingmen's Association، معروف به انترناسیونال اول، چشمگیر بود. بسیاری از کارگران فرانسوی که به این سازمان پیوستند، تحت تأثیر اندیشههای متقابلگرایانه او بودند. گرایش فدرالیستی و ضداقتدارگرایانه در درون انترناسیونال، تا حد زیادی ریشه در میراث پرودونی داشت.
در انترناسیونال اول، کشمکش میان گرایش مارکسی و گرایش ضداقتدارگرا بعدها به جداییهای عمیق انجامید. گرچه پرودون پیش از اوج این درگیریها درگذشت، اما شاگردان فکریاش مسیر نقد تمرکزگرایی و دولتگرایی را ادامه دادند. میراث او بعدها در آثار باکونین و جریانهای آنارشیستی قرن نوزدهم و بیستم بازتاب یافت.
پرودون در عین رادیکالیسم، پیچیدگیهای خاص خود را داشت. او همزمان مدافع آزادی فردی و منتقد سرمایهداری بود؛ مخالف دولت بود، اما هرجومرج را تجویز نمیکرد. نظم مطلوب او بر پایه قرارداد، مسئولیت متقابل و اخلاق کار استوار بود. او باور داشت جامعه میتواند بدون اقتدار متمرکز، از طریق توازن نیروها و قراردادهای آزاد، خود را تنظیم کند.
زبان او ادیبانه، پرشور و گاه جدلی بود. نوشتههایش نه صرفاً متون نظری، بلکه مداخلههایی در دل نزاعهای سیاسی زمانه بودند. او به سنت روشنگری تعلق داشت، اما از سادهسازی خوشبینانه آن فاصله گرفت و به پیچیدگی تضادهای اجتماعی توجه کرد. نقد او از مالکیت، نقدی اخلاقی، اقتصادی و سیاسی بهطور همزمان بود.
تأثیر پرودون محدود به فرانسه نماند. در اسپانیا، ایتالیا و بلژیک، اندیشههای او الهامبخش شبکههای تعاونی و جنبشهای کارگری شد. فدرالیسم او بعدها در مباحث مربوط به خودگردانی و عدم تمرکز قدرت سیاسی جایگاهی مهم یافت. حتی برخی نظریههای معاصر درباره اقتصاد مشارکتی رگههایی از تفکر او را بازتاب میدهند.(رجوع شود به آثار مایکل آلبرت...!)
در نهایت، پرودون شخصیتی بود که در مرز میان سوسیالیسم و آنارشیسم ایستاد و راهی متفاوت از هر دو سنت غالب گشود. او نه به انقلاب متمرکز دولتی ایمان داشت و نه به بازار آزاد رهاشده؛ بلکه به جامعهای باور داشت که در آن آزادی و برابری از طریق قراردادهای آزاد و ساختارهای فدرال تحقق مییابد. همین ایستادن بر لبههاست که او را همچنان زنده و مناقشهبرانگیز نگاه داشته است.
میراث او را نمیتوان در یک جمله خلاصه کرد. او هم الهامبخش آزادیخواهان بود و هم هدف انتقاد سوسیالیستهای اقتدارگرا مانند مارکس ، انگلس و بعد ها هواداران اقتصاد دولتی....!. اما بیتردید، شجاعت او در نامیدن خویش بهعنوان آنارشیست و دفاع از نظمی بیسلطه، نقطه عطفی در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن به شمار میرود. پرودون نشان داد که میتوان علیه سلطه شورید، بیآنکه به هرجومرج تن داد؛ میتوان از آزادی دفاع کرد، بیآنکه عدالت را قربانی نمود! و میتوان به برابری اندیشید، بیآنکه به اقتدار پناه برد.
پرودون دولت متمرکز را ادامه همان منطق سلطه اقتصادی میدانست. از نظر او، تمرکز قدرت سیاسی در دست دولت، بازتولید همان رابطهای است که در اقتصاد میان سرمایهدار و کارگر برقرار است. او به جای دولت ملی متمرکز، از فدرالیسم دفاع میکرد؛ شبکهای از کمونها و انجمنهای آزاد که از پایین به بالا سازمان مییابند و اختیار را در نزدیک ترین سطح به شهروندان نگه میدارند.
در اینجا تقابل او با Karl Marx آشکار میشود. مارکس، که در ابتدا با پرودون مکاتبه داشت و او را جدی میگرفت، بهتدریج به منتقد سرسخت او بدل شد. مارکس در کتاب «فقر فلسفه» بهشدت به پرودون حمله کرد و او را به ابهام نظری و ناتوانی در فهم دیالکتیک متهم نمود. از نظر مارکس، نقد پرودون به سرمایهداری عمیق نبود، زیرا ساختار تاریخی و مبارزه طبقاتی را بهقدر کافی در نظر نمیگرفت.
اختلاف این دو تنها نظری نبود، بلکه به دو چشمانداز متفاوت از رهایی اجتماعی بازمیگشت. مارکس بر ضرورت تصرف قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و گذار از طریق دولت انقلابی تأکید داشت؛ پرودون اما هرگونه تصرف دولت را بازتولید سلطه میدانست. او معتقد بود ابزار رهایی نمیتواند همان ابزار سلطه باشد. این شکاف بعدها به یکی از بزرگترین دوپارگیهای درون جنبش سوسیالیستی اروپا بدل شد.
برخی پژوهشگران از نوعی رقابت شخصی و حتی حسادت مارکس نسبت به نفوذ فکری پرودون در فرانسه سخن گفتهاند. پرودون در محافل کارگری فرانسوی چهرهای شناختهشده بود و نوشتههایش بهسرعت منتشر میشد، در حالی که مارکس در آن دوره هنوز جایگاه تثبیت شدهای نداشت. هرچند نمیتوان این اختلاف را صرفاً به حسادت فروکاست، اما شدت حملات مارکس نشان میدهد که او پرودون را رقیبی جدی میدانست.
نقش پرودون در شکلگیری فضای فکری International Workingmen's Association، معروف به انترناسیونال اول، چشمگیر بود. بسیاری از کارگران فرانسوی که به این سازمان پیوستند، تحت تأثیر اندیشههای متقابلگرایانه او بودند. گرایش فدرالیستی و ضداقتدارگرایانه در درون انترناسیونال، تا حد زیادی ریشه در میراث پرودونی داشت.
در انترناسیونال اول، کشمکش میان گرایش مارکسی و گرایش ضداقتدارگرا بعدها به جداییهای عمیق انجامید. گرچه پرودون پیش از اوج این درگیریها درگذشت، اما شاگردان فکریاش مسیر نقد تمرکزگرایی و دولتگرایی را ادامه دادند. میراث او بعدها در آثار باکونین و جریانهای آنارشیستی قرن نوزدهم و بیستم بازتاب یافت.
پرودون در عین رادیکالیسم، پیچیدگیهای خاص خود را داشت. او همزمان مدافع آزادی فردی و منتقد سرمایهداری بود؛ مخالف دولت بود، اما هرجومرج را تجویز نمیکرد. نظم مطلوب او بر پایه قرارداد، مسئولیت متقابل و اخلاق کار استوار بود. او باور داشت جامعه میتواند بدون اقتدار متمرکز، از طریق توازن نیروها و قراردادهای آزاد، خود را تنظیم کند.
زبان او ادیبانه، پرشور و گاه جدلی بود. نوشتههایش نه صرفاً متون نظری، بلکه مداخلههایی در دل نزاعهای سیاسی زمانه بودند. او به سنت روشنگری تعلق داشت، اما از سادهسازی خوشبینانه آن فاصله گرفت و به پیچیدگی تضادهای اجتماعی توجه کرد. نقد او از مالکیت، نقدی اخلاقی، اقتصادی و سیاسی بهطور همزمان بود.
تأثیر پرودون محدود به فرانسه نماند. در اسپانیا، ایتالیا و بلژیک، اندیشههای او الهامبخش شبکههای تعاونی و جنبشهای کارگری شد. فدرالیسم او بعدها در مباحث مربوط به خودگردانی و عدم تمرکز قدرت سیاسی جایگاهی مهم یافت. حتی برخی نظریههای معاصر درباره اقتصاد مشارکتی رگههایی از تفکر او را بازتاب میدهند.(رجوع شود به آثار مایکل آلبرت...!)
در نهایت، پرودون شخصیتی بود که در مرز میان سوسیالیسم و آنارشیسم ایستاد و راهی متفاوت از هر دو سنت غالب گشود. او نه به انقلاب متمرکز دولتی ایمان داشت و نه به بازار آزاد رهاشده؛ بلکه به جامعهای باور داشت که در آن آزادی و برابری از طریق قراردادهای آزاد و ساختارهای فدرال تحقق مییابد. همین ایستادن بر لبههاست که او را همچنان زنده و مناقشهبرانگیز نگاه داشته است.
میراث او را نمیتوان در یک جمله خلاصه کرد. او هم الهامبخش آزادیخواهان بود و هم هدف انتقاد سوسیالیستهای اقتدارگرا مانند مارکس ، انگلس و بعد ها هواداران اقتصاد دولتی....!. اما بیتردید، شجاعت او در نامیدن خویش بهعنوان آنارشیست و دفاع از نظمی بیسلطه، نقطه عطفی در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن به شمار میرود. پرودون نشان داد که میتوان علیه سلطه شورید، بیآنکه به هرجومرج تن داد؛ میتوان از آزادی دفاع کرد، بیآنکه عدالت را قربانی نمود! و میتوان به برابری اندیشید، بیآنکه به اقتدار پناه برد.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
اگر بخواهیم رسالهای عمیق و جامع درباره Pierre-Joseph Proudhon بنویسیم، ناگزیر باید به گستره آثار و فعالیتهای مطبوعاتی او نیز بپردازیم، زیرا پرودون فقط یک اندیشمند آنارشیست نظری نبود؛ او نویسندهای پرکار، روزنامهنگاری جدلی و مداخلهگری دائمی در فضای عمومی فرانسه قرن نوزدهم بود. اندیشههایش نه در خلأ دانشگاهی، بلکه در دل بحرانهای سیاسی، انقلاب ۱۸۴۸ و کشمکشهای کارگری شکل گرفت. نوشتههای او واکنشی زنده به رویدادهای زمانه بودند و به همین دلیل لحنشان گاه تند، گاه طعنهآمیز و همواره درگیر با واقعیت اجتماعی است.
پس از انتشار «مالکیت چیست؟» و شهرت ناگهانیاش، پرودون مجموعهای از آثار را در تداوم همان بحث نوشت، از جمله «نامههایی به بلانکی درباره مالکیت» و «نظریه مالکیت» که در آن کوشید موضع خود را دقیقتر کند. او میدانست که عبارت «مالکیت دزدی است» بهسادگی میتواند سوءتفاهم ایجاد کند، بنابراین بارها توضیح داد که مقصودش الغای هرگونه تصرف فردی نیست، بلکه نقد مالکیتی است که بر کار دیگران استوار است. این تمایز ظریف، هسته دستگاه اقتصادی او را تشکیل میدهد.
پرودون در حوزه اقتصاد سیاسی، کتاب مهم «نظام تضادهای اقتصادی یا فلسفه فقر» را منتشر کرد؛ اثری که بعداً هدف حمله مستقیم مارکس قرار گرفت. در این کتاب، او کوشید نشان دهد که سرمایهداری در درون خود حامل تضادهایی است که باید از طریق سازماندهی متقابل و عادلانه حل شوند، نه از طریق تمرکز بیشتر قدرت. نگاه او به تضاد، دیالکتیکی بود اما نه به معنای هگلی یا مارکسی؛ او تضاد را نیرویی میدید که باید متعادل شود، نه اینکه به انفجار انقلابی منتهی گردد.
در جریان انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، پرودون فعالانه وارد سیاست شد و حتی به مجلس ملی راه یافت. او در آن دوره روزنامههایی چون «Le Représentant du Peuple» را منتشر کرد که به تریبون اندیشههای رادیکالش تبدیل شد. مقالات این روزنامهها صریح، انتقادی و بیپروا بودند و دولت موقت را به دلیل ناتوانی در حل مسئله کارگران به چالش میکشیدند. توقیفهای مکرر و زندان بخشی از سرنوشت طبیعی این فعالیت مطبوعاتی بود.
پرودون در زندان نیز نوشت و تأمل کرد. یکی از آثار مهمش در این دوره «اعترافات یک انقلابی» بود که تصویری از تجربه انقلاب و ناکامیهای آن ارائه میداد. او در این کتاب نشان داد که چگونه انقلاب میتواند به بازتولید اقتدار منتهی شود اگر مراقب سازوکارهای تمرکز قدرت نباشد. نگاه انتقادی او به انقلاب، از همین تجربه زیسته نشئت میگرفت.
در سالهای بعد، اثر مهم «اصل فدرال» را نوشت که شاید بالغترین بیان سیاسی اندیشه او باشد. در این کتاب، او از فدرالیسم بهعنوان بدیلی برای دولت متمرکز دفاع میکند و استدلال میکند که وحدت واقعی از طریق قرارداد آزاد میان واحدهای خودگردان حاصل میشود، نه از طریق فرمان مرکزی. این ایده بعدها در نظریههای خودگردانی محلی و عدم تمرکز اداری بازتاب یافت.
او همچنین به مسئله عدالت پرداخت و در کتاب «عدالت در انقلاب و در کلیسا» به نقد نهادهای مذهبی و اخلاق رسمی زمانه پرداخت. پرودون در این اثر کوشید نشان دهد که عدالت نه هدیهای از بالا، بلکه نتیجه روابط متقابل و برابر میان انسانهاست. این نگاه اخلاقی، ستون فقرات نظریه اجتماعی او را شکل میدهد.
در عرصه اقتصادی عملی، طرح «بانک مردم» را پیشنهاد کرد؛ نهادی که قرار بود وامهای بدون بهره به تولیدکنندگان بدهد و مبادله کالاها را بر اساس ارزش کار تسهیل کند. هرچند این طرح در عمل با موانع سیاسی و اقتصادی روبهرو شد، اما نشاندهنده تلاش او برای پیوند نظریه و عمل بود. او صرفاً منتقد نبود؛ میخواست جایگزین ارائه دهد.
رابطه او با مارکس هرچه پیشتر رفت، خصمانهتر شد. مارکس او را «خردهبورژوا» و ناتوان از فهم علم تاریخ میدانست؛ پرودون نیز مارکس را اقتدارگرا میدانست! این شکاف بعدها در درون International Workingmen's Association به تقابل گرایشهای متمرکز و فدرالیستی انجامید. هرچند پرودون پیش از تشدید این نزاع درگذشت، اما سایه فکریاش بر آن جدال گسترده بود.
پرودون در سالهای پایانی عمرش همچنان پرکار بود و درباره جنگ، صلح، ملیت و حتی هنر نوشت. او به مسئله ملیت با نگاهی پیچیده مینگریست و نسبت به ملیگرایی افراطی هشدار میداد. از نظر او، فدرالیسم میتوانست راهی برای همزیستی ملتها بدون سلطه متقابل باشد.
شخصیت او نیز به اندازه آثارش محل بحث بود. او گاه مواضعی متناقض یا بحثبرانگیز اتخاذ میکرد، از جمله دیدگاههایش درباره زنان که امروز بهشدت مورد نقد قرار میگیرد. این جنبهها نشان میدهد که او فرزند زمانه خویش بود و اندیشهاش، هرچند پیشرو، از محدودیتهای قرن نوزدهم خالی نبود.
پس از انتشار «مالکیت چیست؟» و شهرت ناگهانیاش، پرودون مجموعهای از آثار را در تداوم همان بحث نوشت، از جمله «نامههایی به بلانکی درباره مالکیت» و «نظریه مالکیت» که در آن کوشید موضع خود را دقیقتر کند. او میدانست که عبارت «مالکیت دزدی است» بهسادگی میتواند سوءتفاهم ایجاد کند، بنابراین بارها توضیح داد که مقصودش الغای هرگونه تصرف فردی نیست، بلکه نقد مالکیتی است که بر کار دیگران استوار است. این تمایز ظریف، هسته دستگاه اقتصادی او را تشکیل میدهد.
پرودون در حوزه اقتصاد سیاسی، کتاب مهم «نظام تضادهای اقتصادی یا فلسفه فقر» را منتشر کرد؛ اثری که بعداً هدف حمله مستقیم مارکس قرار گرفت. در این کتاب، او کوشید نشان دهد که سرمایهداری در درون خود حامل تضادهایی است که باید از طریق سازماندهی متقابل و عادلانه حل شوند، نه از طریق تمرکز بیشتر قدرت. نگاه او به تضاد، دیالکتیکی بود اما نه به معنای هگلی یا مارکسی؛ او تضاد را نیرویی میدید که باید متعادل شود، نه اینکه به انفجار انقلابی منتهی گردد.
در جریان انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، پرودون فعالانه وارد سیاست شد و حتی به مجلس ملی راه یافت. او در آن دوره روزنامههایی چون «Le Représentant du Peuple» را منتشر کرد که به تریبون اندیشههای رادیکالش تبدیل شد. مقالات این روزنامهها صریح، انتقادی و بیپروا بودند و دولت موقت را به دلیل ناتوانی در حل مسئله کارگران به چالش میکشیدند. توقیفهای مکرر و زندان بخشی از سرنوشت طبیعی این فعالیت مطبوعاتی بود.
پرودون در زندان نیز نوشت و تأمل کرد. یکی از آثار مهمش در این دوره «اعترافات یک انقلابی» بود که تصویری از تجربه انقلاب و ناکامیهای آن ارائه میداد. او در این کتاب نشان داد که چگونه انقلاب میتواند به بازتولید اقتدار منتهی شود اگر مراقب سازوکارهای تمرکز قدرت نباشد. نگاه انتقادی او به انقلاب، از همین تجربه زیسته نشئت میگرفت.
در سالهای بعد، اثر مهم «اصل فدرال» را نوشت که شاید بالغترین بیان سیاسی اندیشه او باشد. در این کتاب، او از فدرالیسم بهعنوان بدیلی برای دولت متمرکز دفاع میکند و استدلال میکند که وحدت واقعی از طریق قرارداد آزاد میان واحدهای خودگردان حاصل میشود، نه از طریق فرمان مرکزی. این ایده بعدها در نظریههای خودگردانی محلی و عدم تمرکز اداری بازتاب یافت.
او همچنین به مسئله عدالت پرداخت و در کتاب «عدالت در انقلاب و در کلیسا» به نقد نهادهای مذهبی و اخلاق رسمی زمانه پرداخت. پرودون در این اثر کوشید نشان دهد که عدالت نه هدیهای از بالا، بلکه نتیجه روابط متقابل و برابر میان انسانهاست. این نگاه اخلاقی، ستون فقرات نظریه اجتماعی او را شکل میدهد.
در عرصه اقتصادی عملی، طرح «بانک مردم» را پیشنهاد کرد؛ نهادی که قرار بود وامهای بدون بهره به تولیدکنندگان بدهد و مبادله کالاها را بر اساس ارزش کار تسهیل کند. هرچند این طرح در عمل با موانع سیاسی و اقتصادی روبهرو شد، اما نشاندهنده تلاش او برای پیوند نظریه و عمل بود. او صرفاً منتقد نبود؛ میخواست جایگزین ارائه دهد.
رابطه او با مارکس هرچه پیشتر رفت، خصمانهتر شد. مارکس او را «خردهبورژوا» و ناتوان از فهم علم تاریخ میدانست؛ پرودون نیز مارکس را اقتدارگرا میدانست! این شکاف بعدها در درون International Workingmen's Association به تقابل گرایشهای متمرکز و فدرالیستی انجامید. هرچند پرودون پیش از تشدید این نزاع درگذشت، اما سایه فکریاش بر آن جدال گسترده بود.
پرودون در سالهای پایانی عمرش همچنان پرکار بود و درباره جنگ، صلح، ملیت و حتی هنر نوشت. او به مسئله ملیت با نگاهی پیچیده مینگریست و نسبت به ملیگرایی افراطی هشدار میداد. از نظر او، فدرالیسم میتوانست راهی برای همزیستی ملتها بدون سلطه متقابل باشد.
شخصیت او نیز به اندازه آثارش محل بحث بود. او گاه مواضعی متناقض یا بحثبرانگیز اتخاذ میکرد، از جمله دیدگاههایش درباره زنان که امروز بهشدت مورد نقد قرار میگیرد. این جنبهها نشان میدهد که او فرزند زمانه خویش بود و اندیشهاش، هرچند پیشرو، از محدودیتهای قرن نوزدهم خالی نبود.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
با این همه، اهمیت پرودون در جسارتش برای طرح بدیلی ریشهای در برابر سرمایهداری و دولت متمرکز باقی میماند. او نه رؤیای بازگشت به گذشته داشت و نه ایمان به آیندهای که از طریق دیکتاتوری پرولتاریا ساخته شود؛ او به شبکهای از قراردادهای آزاد، تعادل نیروها و اخلاق مسئولیت متقابل میاندیشید.
اگر بخواهیم میراث او را جمعبندی کنیم، باید بگوییم پرودون پلی بود میان سوسیالیسم اولیه و آنارشیسم سازمانیافته بعدی. او زبان تازهای برای نقد مالکیت و قدرت آفرید و واژه «آنارشی» را از معنای هرجومرج به معنای نظم بیسلطه ارتقا داد. در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن، او همچنان چهرهای است که بدون فهم او، منازعه میان آزادی و اقتدار، میان فدرالیسم و تمرکز و میان عدالت و مالکیت بهطور کامل فهمیده نمیشود.
اگر پرودون ناگهان از قرن نوزدهم به جهان امروز پرتاب میشد، احتمالاً نخستین واکنش اش نه شگفتی ساده، بلکه نوعی تردید هوشیارانه میبود. او مردی بود که به پیشرفت کورکورانه ایمان نداشت و هر پدیده نو را از زاویه رابطهاش با آزادی و عدالت میسنجید. آسمانخراشها، شبکههای مالی جهانی، شرکتهای چندملیتی و دولتهای بوروکراتیک عظیم برای او نه نشانه شکوه تمدن، بلکه پرسشی درباره تمرکز بیسابقه قدرت اقتصادی و سیاسی بودند. او احتمالاً میپرسید: آیا این پیشرفت، انسان را آزادتر کرده یا فقط شکل سلطه را پیچیدهتر ساخته است؟
در برابر لیبرالیسم معاصر، او دو واکنش همزمان میداشت: از یک سو از تأکید آن بر آزادیهای مدنی، آزادی بیان و اندیشه ، محدودیت قدرت دولت استقبال میکرد، زیرا خود از مدافعان سرسخت آزادی فردی بود؛ از سوی دیگر، لیبرالیسم اقتصادیِ مبتنی بر بازار جهانی و انباشت عظیم سرمایه را ادامه همان «مالکیت انحصاری» میدید که روزگاری آن را به چالش کشیده بود. او احتمالاً شرکتهای فراملی را تجسد نوین همان رابطه نابرابر میان مالک و کارگر میدانست، با این تفاوت که اکنون این رابطه در مقیاسی جهانی و فناورانه عمل میکند.
در مواجهه با کمونیسم قرن بیستم و میراث مارکسیسم، پرودون شاید با لحنی تلخ میگفت که پیشبینیاش درباره خطر تمرکز قدرت بیراهه نبوده است. تجربه دولتهای تکحزبی و اقتصادهای کاملاً دولتی برای او نمونهای از همان چیزی بود که نسبت به آن هشدار داده بود: اینکه تصرف دولت لزوماً به رهایی نمیانجامد. او احتمالاً میگفت هر جا ابزار سلطه دست نخورده باقی بماند، نام آن هرچه باشد - کارگری یا مردمی-نتیجه به محدودشدن آزادی ختم خواهد شد.
در برابر سوسیالدمکراسی و نظامهای رفاهی اروپایی، واکنش او پیچیدهتر میبود. از یک سو، سیاستهای حمایت اجتماعی و کاهش نابرابری را گامی در جهت عدالت میدید؛ از سوی دیگر، گسترش بوروکراسی و اتکای گسترده شهروندان به دولت مرکزی را با تردید مینگریست. او احتمالاً میپرسید آیا این رفاه، خودمختاری واقعی تولیدکنندگان و انجمنهای محلی را تقویت کرده یا وابستگی به ساختارهای اداری را افزایش داده است.
پارلمانتاریسم و دموکراسی نمایندگی نیز برای او میدان پرسش میبود. او که خود تجربه حضور در مجلس را داشت و از محدودیتهای آن آگاه بود، شاید امروز نیز نسبت به حرفهایشدن سیاست و فاصلهگرفتن نمایندگان از زندگی واقعی شهروندان انتقاد میکرد. او ممکن بود بگوید رأیدادن هر چند سال یک بار، جایگزین مشارکت مستقیم و خودگردانی محلی نمیشود. از نظر او، دموکراسی زمانی زنده است که در سطح انجمنها، تعاونیها و کمونها جریان داشته باشد، نه فقط در تالارهای پارلمان.
در برابر راستهای افراطی و موجهای ملیگرایانه، پرودون احتمالاً موضعی انتقادی اتخاذ میکرد. هرچند او در زمان خود درباره مسئله ملیت تأمل کرده بود، اما منطق فدرالیسم اش بر همزیستی و قرارداد آزاد میان واحدهای گوناگون استوار بود، نه بر طرد دیگری. او احتمالاً ناسیونالیسم انحصارطلب را شکلی دیگر از تمرکز قدرت میدانست که با آزادی فردی و تنوع اجتماعی ناسازگار است.
اما شاید جذابترین واکنش او به جهان دیجیتال و اینترنت میبود. پرودون که به شبکههای افقی و قراردادهای آزاد باور داشت، احتمالاً در ساختار غیرمتمرکز اولیه اینترنت نوعی تحقق فنی رؤیای فدرالیستی خود میدید. شبکههایی که بدون مرکز واحد کار میکنند، انجمنهایی که داوطلبانه شکل میگیرند، تولید دانش جمعی.همه اینها میتوانست برای او نمونهای از «نظم بدون سلطه» باشد.
با این حال، او به همان سرعت به خطرات نیز توجه میکرد. تمرکز دادهها در دست چند شرکت بزرگ فناوری، نظارت دیجیتال دولتها و اقتصاد مبتنی بر استخراج اطلاعات شخصی، برایش تجسم تازهای از همان مالکیت انحصاری میبود. او شاید میگفت سرمایهداری از کارخانه به سرور منتقل شده، اما منطق آن همچنان پابرجاست. در برابر این وضعیت، احتمالاً از تعاونیهای دیجیتال، پلتفرمهای غیرمتمرکز و مالکیت جمعی دادهها دفاع میکرد.
اگر بخواهیم میراث او را جمعبندی کنیم، باید بگوییم پرودون پلی بود میان سوسیالیسم اولیه و آنارشیسم سازمانیافته بعدی. او زبان تازهای برای نقد مالکیت و قدرت آفرید و واژه «آنارشی» را از معنای هرجومرج به معنای نظم بیسلطه ارتقا داد. در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن، او همچنان چهرهای است که بدون فهم او، منازعه میان آزادی و اقتدار، میان فدرالیسم و تمرکز و میان عدالت و مالکیت بهطور کامل فهمیده نمیشود.
اگر پرودون ناگهان از قرن نوزدهم به جهان امروز پرتاب میشد، احتمالاً نخستین واکنش اش نه شگفتی ساده، بلکه نوعی تردید هوشیارانه میبود. او مردی بود که به پیشرفت کورکورانه ایمان نداشت و هر پدیده نو را از زاویه رابطهاش با آزادی و عدالت میسنجید. آسمانخراشها، شبکههای مالی جهانی، شرکتهای چندملیتی و دولتهای بوروکراتیک عظیم برای او نه نشانه شکوه تمدن، بلکه پرسشی درباره تمرکز بیسابقه قدرت اقتصادی و سیاسی بودند. او احتمالاً میپرسید: آیا این پیشرفت، انسان را آزادتر کرده یا فقط شکل سلطه را پیچیدهتر ساخته است؟
در برابر لیبرالیسم معاصر، او دو واکنش همزمان میداشت: از یک سو از تأکید آن بر آزادیهای مدنی، آزادی بیان و اندیشه ، محدودیت قدرت دولت استقبال میکرد، زیرا خود از مدافعان سرسخت آزادی فردی بود؛ از سوی دیگر، لیبرالیسم اقتصادیِ مبتنی بر بازار جهانی و انباشت عظیم سرمایه را ادامه همان «مالکیت انحصاری» میدید که روزگاری آن را به چالش کشیده بود. او احتمالاً شرکتهای فراملی را تجسد نوین همان رابطه نابرابر میان مالک و کارگر میدانست، با این تفاوت که اکنون این رابطه در مقیاسی جهانی و فناورانه عمل میکند.
در مواجهه با کمونیسم قرن بیستم و میراث مارکسیسم، پرودون شاید با لحنی تلخ میگفت که پیشبینیاش درباره خطر تمرکز قدرت بیراهه نبوده است. تجربه دولتهای تکحزبی و اقتصادهای کاملاً دولتی برای او نمونهای از همان چیزی بود که نسبت به آن هشدار داده بود: اینکه تصرف دولت لزوماً به رهایی نمیانجامد. او احتمالاً میگفت هر جا ابزار سلطه دست نخورده باقی بماند، نام آن هرچه باشد - کارگری یا مردمی-نتیجه به محدودشدن آزادی ختم خواهد شد.
در برابر سوسیالدمکراسی و نظامهای رفاهی اروپایی، واکنش او پیچیدهتر میبود. از یک سو، سیاستهای حمایت اجتماعی و کاهش نابرابری را گامی در جهت عدالت میدید؛ از سوی دیگر، گسترش بوروکراسی و اتکای گسترده شهروندان به دولت مرکزی را با تردید مینگریست. او احتمالاً میپرسید آیا این رفاه، خودمختاری واقعی تولیدکنندگان و انجمنهای محلی را تقویت کرده یا وابستگی به ساختارهای اداری را افزایش داده است.
پارلمانتاریسم و دموکراسی نمایندگی نیز برای او میدان پرسش میبود. او که خود تجربه حضور در مجلس را داشت و از محدودیتهای آن آگاه بود، شاید امروز نیز نسبت به حرفهایشدن سیاست و فاصلهگرفتن نمایندگان از زندگی واقعی شهروندان انتقاد میکرد. او ممکن بود بگوید رأیدادن هر چند سال یک بار، جایگزین مشارکت مستقیم و خودگردانی محلی نمیشود. از نظر او، دموکراسی زمانی زنده است که در سطح انجمنها، تعاونیها و کمونها جریان داشته باشد، نه فقط در تالارهای پارلمان.
در برابر راستهای افراطی و موجهای ملیگرایانه، پرودون احتمالاً موضعی انتقادی اتخاذ میکرد. هرچند او در زمان خود درباره مسئله ملیت تأمل کرده بود، اما منطق فدرالیسم اش بر همزیستی و قرارداد آزاد میان واحدهای گوناگون استوار بود، نه بر طرد دیگری. او احتمالاً ناسیونالیسم انحصارطلب را شکلی دیگر از تمرکز قدرت میدانست که با آزادی فردی و تنوع اجتماعی ناسازگار است.
اما شاید جذابترین واکنش او به جهان دیجیتال و اینترنت میبود. پرودون که به شبکههای افقی و قراردادهای آزاد باور داشت، احتمالاً در ساختار غیرمتمرکز اولیه اینترنت نوعی تحقق فنی رؤیای فدرالیستی خود میدید. شبکههایی که بدون مرکز واحد کار میکنند، انجمنهایی که داوطلبانه شکل میگیرند، تولید دانش جمعی.همه اینها میتوانست برای او نمونهای از «نظم بدون سلطه» باشد.
با این حال، او به همان سرعت به خطرات نیز توجه میکرد. تمرکز دادهها در دست چند شرکت بزرگ فناوری، نظارت دیجیتال دولتها و اقتصاد مبتنی بر استخراج اطلاعات شخصی، برایش تجسم تازهای از همان مالکیت انحصاری میبود. او شاید میگفت سرمایهداری از کارخانه به سرور منتقل شده، اما منطق آن همچنان پابرجاست. در برابر این وضعیت، احتمالاً از تعاونیهای دیجیتال، پلتفرمهای غیرمتمرکز و مالکیت جمعی دادهها دفاع میکرد.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
پیشرفتهای فناورانه در حوزه هوش مصنوعی و اتوماسیون نیز برای او دو چهره میداشت: از یک سو رهایی بالقوه انسان از کار طاقتفرسا، و از سوی دیگر خطر بیکاری گسترده و تمرکز بیشتر ثروت. او احتمالاً میکوشید این ابزارها را در چارچوب شبکههای تولیدکنندگان آزاد و تعاونی بازتعریف کند، نه در خدمت انباشت سرمایه. پرسش اصلیاش همان میماند: این فناوری در خدمت چه کسی و تحت چه نظمی عمل میکند؟
در برابر نسل جدید، پرودون شاید بیش از هر چیز به روحیه شبکهای و افقی آنان توجه میکرد؛ به جنبشهای اجتماعی که بدون رهبر واحد شکل میگیرند و از طریق رسانههای اجتماعی سازمان مییابند. او ممکن بود در این اشکال نوین کنش جمعی، پژواکی از آرمان انجمنهای آزاد خود بیابد. اما همزمان هشدار میداد که بدون ساختارهای پایدار و مسئولیتپذیر، شور لحظهای میتواند به سرعت فروکش کند.
اگر امروز زنده بود، احتمالاً نه به اردوگاه لیبرالها میپیوست، نه به کمونیستها، نه به سوسیالدمکراتها و نه به محافظهکاران. او همچنان در حاشیه میایستاد و از همانجا نقد میکرد؛ نقد تمرکز، نقد انحصار و نقد هر ساختاری که انسان را به تابع بدل کند. اما در عین حال، از هر تجربهای که آزادی و عدالت را در سطحی واقعیتر و مشارکتیتر محقق کند، استقبال مینمود.
در نهایت، پرودونِ امروز شاید بیش از هر چیز بر بازاندیشی مفهوم مالکیت در عصر دیجیتال تأکید میکرد: مالکیت داده، مالکیت دانش، مالکیت ابزارهای تولید پیشرفته. او میکوشید نشان دهد که پرسش قرن نوزدهم هنوز زنده است، فقط لباس اش عوض شده است و شاید با همان لحن جدلی و شاعرانه میگفت: اگر مالکیت زمانی دزدی بود، امروز باید بپرسیم مالکیتِ نامرئیِ اطلاعات و الگوریتمها چه نسبتی با آزادی انسان دارد. در این پرسش، روح او همچنان سرگردان و بیدار باقی میماند.
بیگمان پرودون را باید فرزند فکری و تاریخی انقلاب فرانسه دانست، هرچند او در سالهای پس از آن زاده شد. انقلاب کبیر فرانسه برای او نه صرفاً یک رویداد سیاسی، بلکه آزمایشگاهی عظیم بود که در آن آزادی، برابری و حاکمیت مردم برای نخستین بار بهطور رادیکال صورتبندی شدند. اما پرودون، برخلاف ستایشگران سادهدل انقلاب، همواره با نگاهی دوگانه به آن مینگریست: از یک سو آن را گسستی ضروری از نظم فئودالی و استبداد سلطنتی میدانست! و از سوی دیگر نسبت به منطق خشونت و تمرکز قدرتی که در دل انقلاب رشد کرد، هشدار میداد.
او انقلاب ۱۷۸۹ را آغاز بیداری سیاسی مردم فرانسه میدید، اما معتقد بود که این بیداری در ادامه، در چرخدندههای دولت متمرکز و ترور انقلابی گرفتار شد. برای پرودون، تراژدی انقلاب در این بود که در حالی که با نام آزادی آغاز شد، در مرحلهای به حاکمیت کمیتهها و تمرکز قدرت در پاریس انجامید. او باور داشت که انقلاب اگر به بازتولید ساختارهای اقتدار بیانجامد، تنها چهره سلطه را عوض کرده است، نه ماهیت آن را.
در مورد خشونت انقلابی، موضع او پیچیده و تأملبرانگیز بود. او خشونت را نه بهعنوان فضیلتی انقلابی میستود و نه آن را بهطور مطلق نفی میکرد. بلکه آن را نشانه شکست عقلانیت سیاسی و ناتوانی در ایجاد سازوکارهای قراردادی و فدرال میدانست. از نگاه او، هنگامی که جامعه فاقد نهادهای خودگردان و روابط عادلانه باشد، انفجار خشونت تقریباً اجتنابناپذیر میشود. اما او هشدار میداد که خشونت نمیتواند بنیان نظمی آزاد باشد، زیرا ابزار سلطه، حتی اگر در خدمت عدالت به کار رود، در نهایت به تمرکز جدیدی از قدرت خواهد انجامید.
در باب کمون پاریس، باید به این نکته توجه داشت که پرودون در سال ۱۸۶۵ درگذشت و وقایع کمون را به چشم ندید. با این حال، بسیاری از پژوهشگران معتقدند که روح فکری کمون، بهویژه گرایشهای فدرالیستی و ضدتمرکز آن، بهشدت متأثر از اندیشههای او بود. کمون پاریس با تأکید بر خودگردانی شهری، انتخابپذیری و عزلپذیری نمایندگان و مخالفت با دولت متمرکز، در بسیاری از جنبهها پژواک نظریههای پرودونی بود.
اگر نسل جوان امروز از او میپرسید که درباره کمون چه میاندیشد، احتمالاً با نوعی تحسین محتاطانه پاسخ میداد. او شاید میگفت کمون کوششی شجاعانه برای تحقق فدرالیسم و اداره محلی بود، اما در عین حال به خطر محاصره، خشونت و فقدان ساختارهای پایدار اشاره میکرد. او احتمالاً تأکید میکرد که خودگردانی باید نه فقط در لحظه شورش، بلکه در ساختار اقتصادی و اجتماعی ریشه بدواند؛ در تعاونیها، در قراردادهای عادلانه و در شبکههای پایدار تولیدکنندگان.
نسل جوانِ امروز، مسلط به اینترنت و ابزارهای ارتباطی جهانی، شاید از او میپرسید که آیا انقلاب هنوز معنا دارد؟ پاسخ پرودون احتمالاً این میبود که انقلاب پیش از آنکه واقعهای ناگهانی و خونین باشد، فرایندی مداوم از دگرگونی روابط قدرت است.
در برابر نسل جدید، پرودون شاید بیش از هر چیز به روحیه شبکهای و افقی آنان توجه میکرد؛ به جنبشهای اجتماعی که بدون رهبر واحد شکل میگیرند و از طریق رسانههای اجتماعی سازمان مییابند. او ممکن بود در این اشکال نوین کنش جمعی، پژواکی از آرمان انجمنهای آزاد خود بیابد. اما همزمان هشدار میداد که بدون ساختارهای پایدار و مسئولیتپذیر، شور لحظهای میتواند به سرعت فروکش کند.
اگر امروز زنده بود، احتمالاً نه به اردوگاه لیبرالها میپیوست، نه به کمونیستها، نه به سوسیالدمکراتها و نه به محافظهکاران. او همچنان در حاشیه میایستاد و از همانجا نقد میکرد؛ نقد تمرکز، نقد انحصار و نقد هر ساختاری که انسان را به تابع بدل کند. اما در عین حال، از هر تجربهای که آزادی و عدالت را در سطحی واقعیتر و مشارکتیتر محقق کند، استقبال مینمود.
در نهایت، پرودونِ امروز شاید بیش از هر چیز بر بازاندیشی مفهوم مالکیت در عصر دیجیتال تأکید میکرد: مالکیت داده، مالکیت دانش، مالکیت ابزارهای تولید پیشرفته. او میکوشید نشان دهد که پرسش قرن نوزدهم هنوز زنده است، فقط لباس اش عوض شده است و شاید با همان لحن جدلی و شاعرانه میگفت: اگر مالکیت زمانی دزدی بود، امروز باید بپرسیم مالکیتِ نامرئیِ اطلاعات و الگوریتمها چه نسبتی با آزادی انسان دارد. در این پرسش، روح او همچنان سرگردان و بیدار باقی میماند.
بیگمان پرودون را باید فرزند فکری و تاریخی انقلاب فرانسه دانست، هرچند او در سالهای پس از آن زاده شد. انقلاب کبیر فرانسه برای او نه صرفاً یک رویداد سیاسی، بلکه آزمایشگاهی عظیم بود که در آن آزادی، برابری و حاکمیت مردم برای نخستین بار بهطور رادیکال صورتبندی شدند. اما پرودون، برخلاف ستایشگران سادهدل انقلاب، همواره با نگاهی دوگانه به آن مینگریست: از یک سو آن را گسستی ضروری از نظم فئودالی و استبداد سلطنتی میدانست! و از سوی دیگر نسبت به منطق خشونت و تمرکز قدرتی که در دل انقلاب رشد کرد، هشدار میداد.
او انقلاب ۱۷۸۹ را آغاز بیداری سیاسی مردم فرانسه میدید، اما معتقد بود که این بیداری در ادامه، در چرخدندههای دولت متمرکز و ترور انقلابی گرفتار شد. برای پرودون، تراژدی انقلاب در این بود که در حالی که با نام آزادی آغاز شد، در مرحلهای به حاکمیت کمیتهها و تمرکز قدرت در پاریس انجامید. او باور داشت که انقلاب اگر به بازتولید ساختارهای اقتدار بیانجامد، تنها چهره سلطه را عوض کرده است، نه ماهیت آن را.
در مورد خشونت انقلابی، موضع او پیچیده و تأملبرانگیز بود. او خشونت را نه بهعنوان فضیلتی انقلابی میستود و نه آن را بهطور مطلق نفی میکرد. بلکه آن را نشانه شکست عقلانیت سیاسی و ناتوانی در ایجاد سازوکارهای قراردادی و فدرال میدانست. از نگاه او، هنگامی که جامعه فاقد نهادهای خودگردان و روابط عادلانه باشد، انفجار خشونت تقریباً اجتنابناپذیر میشود. اما او هشدار میداد که خشونت نمیتواند بنیان نظمی آزاد باشد، زیرا ابزار سلطه، حتی اگر در خدمت عدالت به کار رود، در نهایت به تمرکز جدیدی از قدرت خواهد انجامید.
در باب کمون پاریس، باید به این نکته توجه داشت که پرودون در سال ۱۸۶۵ درگذشت و وقایع کمون را به چشم ندید. با این حال، بسیاری از پژوهشگران معتقدند که روح فکری کمون، بهویژه گرایشهای فدرالیستی و ضدتمرکز آن، بهشدت متأثر از اندیشههای او بود. کمون پاریس با تأکید بر خودگردانی شهری، انتخابپذیری و عزلپذیری نمایندگان و مخالفت با دولت متمرکز، در بسیاری از جنبهها پژواک نظریههای پرودونی بود.
اگر نسل جوان امروز از او میپرسید که درباره کمون چه میاندیشد، احتمالاً با نوعی تحسین محتاطانه پاسخ میداد. او شاید میگفت کمون کوششی شجاعانه برای تحقق فدرالیسم و اداره محلی بود، اما در عین حال به خطر محاصره، خشونت و فقدان ساختارهای پایدار اشاره میکرد. او احتمالاً تأکید میکرد که خودگردانی باید نه فقط در لحظه شورش، بلکه در ساختار اقتصادی و اجتماعی ریشه بدواند؛ در تعاونیها، در قراردادهای عادلانه و در شبکههای پایدار تولیدکنندگان.
نسل جوانِ امروز، مسلط به اینترنت و ابزارهای ارتباطی جهانی، شاید از او میپرسید که آیا انقلاب هنوز معنا دارد؟ پاسخ پرودون احتمالاً این میبود که انقلاب پیش از آنکه واقعهای ناگهانی و خونین باشد، فرایندی مداوم از دگرگونی روابط قدرت است.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
او شاید میگفت هرجا که انسانها بتوانند مناسبات نابرابر را به قراردادهای آزاد بدل کنند، آنجا انقلاب رخ داده است، حتی اگر خیابانها آرام باشند.
در برابر پرسش درباره خشونت، او احتمالاً هشدار میداد که تاریخ نشان داده است خشونت میتواند ساختار کهنه را فرو بریزد، اما تضمینی برای بنای نظمی عادلانه فراهم نمیکند. او نسل جوان را به خلاقیت نهادی دعوت میکرد: ساختن انجمنها، تعاونیها، شبکههای غیرمتمرکز و اشکال تازهای از همبستگی که جایگزین سلطه شوند، نه تکرار آن در لباسی نو.
پرودون احتمالاً میگفت که اینترنت، با ساختار شبکهای و غیرمتمرکزش، امکانی تاریخی برای تحقق برخی آرمانهای فدرالیستی فراهم کرده است. اما همزمان هشدار میداد که اگر این فضا در دست قدرتهای متمرکز اقتصادی و دولتی بیفتد، به ابزار نظارت و انحصار بدل خواهد شد. او تأکید میکرد که آزادی فناورانه بدون مالکیت و مدیریت مشارکتی، بهسادگی به انحصار دیجیتال میانجامد.
میراث او را میتوان در سه محور خلاصه کرد، هرچند این خلاصه ناگزیر نارساست: نخست: نقد ریشهای مالکیت انحصاری؛ دوم: دفاع از فدرالیسم و خودگردانی؛ و سوم: بدگمانی پایدار نسبت به تمرکز قدرت، حتی در نام عدالت. این میراث نه نسخهای آماده برای همه زمانها، بلکه چارچوبی انتقادی است که هر نسل میتواند با شرایط خود بازخوانی کند.
اگر امروز از او میپرسیدند که انقلاب فرانسه و کمون پاریس چه درسی برای ما دارند، شاید پاسخ میداد: آزادی بدون نهادهای پایدار خودگردان دوام نمیآورد و عدالت بدون آزادی به استبداد میانجامد. او احتمالاً از نسل جوان میخواست بهجای شیفتگی به لحظههای قهرمانانه تاریخ، به ساختن سازوکارهای روزمره و پایدار همبستگی بیندیشند.
در نهایت، پرودون همچنان صدایی میبود که در میان هیاهوی ایدئولوژیها، از توازن سخن میگوید: توازن میان آزادی و برابری، میان شور انقلابی و خرد نهادی، میان فرد و جمع. او به جوانان امروز نمیگفت که از انقلاب بپرهیزند، بلکه میگفت انقلاب را از نو تعریف کنند؛ نه بهعنوان انفجار خشونت، بلکه بهعنوان دگرگونی مستمر و آگاهانه روابط انسانی و شاید این تعریف، بیش از هر زمان دیگری، در جهانی شبکهای و متصل، معنای تازهای پیدا کند.
سخن پایانی: اکنون که مسیر زندگی و اندیشههای پرودون را از کارگاههای چاپ تا میدانهای انقلاب و از جدالهای قلمی تا طرحهای اقتصادی دنبال کردهایم، درمییابیم که او صرفاً یک متفکر در میان متفکران قرن نوزدهم نبود، بلکه گرهی زنده در تاریخ کشمکش آزادی و قدرت است. او نه در آسایش نظریهپردازی کرد و نه در سایه حمایت ساختارهای رسمی اندیشید؛ اندیشهاش همواره در تماس با خطر، با زندان، با فقر و با بیثباتی سیاسی شکل گرفت. همین تماس مستقیم با واقعیت اجتماعی است که به نوشتههایش حرارتی میبخشد که هنوز پس از بیش از یک قرن فروکش نکرده است.
پرودون از ما میخواهد درباره بدیهیات سیاسی دوباره بیندیشیم. او این پرسش را پیش میکشد که آیا هر نظم سیاسی ناگزیر به تمرکز قدرت است؟ آیا عدالت تنها از مسیر دولت میگذرد؟ آیا میتوان مالکیت را چنان تعریف کرد که آزادی را نبلعد و برابری را نابود نکند؟ این پرسشها نه متعلق به گذشتهاند و نه صرفاً به فرانسه قرن نوزدهم؛ آنها همچنان در متن جهان معاصر طنین دارند، جایی که تمرکز سرمایه و تمرکز قدرت سیاسی بار دیگر موضوع بحث است.
نزاع او با مارکس نیز در این چارچوب معنای عمیقتری مییابد. آن جدال فقط کشمکش دو شخصیت یا دو نظریه نبود، بلکه دو تصویر از آینده را در برابر هم قرار میداد: آیندهای که از دل تصرف قدرت سیاسی میگذرد و آیندهای که بر شبکهای از نهادهای خودگردان و قراردادهای آزاد استوار است. این شکاف هنوز هم در مباحث چپ معاصر و در گفتوگوهای مربوط به رهایی اجتماعی دیده میشود. پرودون با بدبینیاش نسبت به هر شکل اقتدار، هشدار میدهد که آزادی را نمیتوان با ابزارهای سلطه تثبیت کرد.
او در عین حال چهرهای بیتناقض نبود. برخی مواضع اجتماعی و فرهنگیاش امروز بهحق مورد انتقاد قرار میگیرند. اما شاید اهمیت او دقیقاً در همین انسانبودنِ پرخطا و پرکشمکش باشد. پرودون نه پیامبری معصوم بود و نه نظریهپردازی منجمد؛ او درگیر زمانه خویش بود، با تمام محدودیتها و شجاعتهایش. همین امر او را برای خواننده امروز قابل فهم و در عین حال چالشبرانگیز میکند.
اندیشه متقابلگرایی او، با تأکید بر قرارداد آزاد و عدالت در مبادله، همچنان الهامبخش جریانهایی است که در پی اقتصادهای تعاونی و اشکال مشارکتی تولید هستند. ایده فدرالیسم او نیز در جهان امروز که بسیاری از جوامع با بحران تمرکز قدرت دستبهگریباناند، دوباره خوانده میشود. او نشان داد که میتوان میان فرد و جمع، میان آزادی و نظم، راهی جست که نه به استبداد بینجامد و نه به فروپاشی اجتماعی.
در برابر پرسش درباره خشونت، او احتمالاً هشدار میداد که تاریخ نشان داده است خشونت میتواند ساختار کهنه را فرو بریزد، اما تضمینی برای بنای نظمی عادلانه فراهم نمیکند. او نسل جوان را به خلاقیت نهادی دعوت میکرد: ساختن انجمنها، تعاونیها، شبکههای غیرمتمرکز و اشکال تازهای از همبستگی که جایگزین سلطه شوند، نه تکرار آن در لباسی نو.
پرودون احتمالاً میگفت که اینترنت، با ساختار شبکهای و غیرمتمرکزش، امکانی تاریخی برای تحقق برخی آرمانهای فدرالیستی فراهم کرده است. اما همزمان هشدار میداد که اگر این فضا در دست قدرتهای متمرکز اقتصادی و دولتی بیفتد، به ابزار نظارت و انحصار بدل خواهد شد. او تأکید میکرد که آزادی فناورانه بدون مالکیت و مدیریت مشارکتی، بهسادگی به انحصار دیجیتال میانجامد.
میراث او را میتوان در سه محور خلاصه کرد، هرچند این خلاصه ناگزیر نارساست: نخست: نقد ریشهای مالکیت انحصاری؛ دوم: دفاع از فدرالیسم و خودگردانی؛ و سوم: بدگمانی پایدار نسبت به تمرکز قدرت، حتی در نام عدالت. این میراث نه نسخهای آماده برای همه زمانها، بلکه چارچوبی انتقادی است که هر نسل میتواند با شرایط خود بازخوانی کند.
اگر امروز از او میپرسیدند که انقلاب فرانسه و کمون پاریس چه درسی برای ما دارند، شاید پاسخ میداد: آزادی بدون نهادهای پایدار خودگردان دوام نمیآورد و عدالت بدون آزادی به استبداد میانجامد. او احتمالاً از نسل جوان میخواست بهجای شیفتگی به لحظههای قهرمانانه تاریخ، به ساختن سازوکارهای روزمره و پایدار همبستگی بیندیشند.
در نهایت، پرودون همچنان صدایی میبود که در میان هیاهوی ایدئولوژیها، از توازن سخن میگوید: توازن میان آزادی و برابری، میان شور انقلابی و خرد نهادی، میان فرد و جمع. او به جوانان امروز نمیگفت که از انقلاب بپرهیزند، بلکه میگفت انقلاب را از نو تعریف کنند؛ نه بهعنوان انفجار خشونت، بلکه بهعنوان دگرگونی مستمر و آگاهانه روابط انسانی و شاید این تعریف، بیش از هر زمان دیگری، در جهانی شبکهای و متصل، معنای تازهای پیدا کند.
سخن پایانی: اکنون که مسیر زندگی و اندیشههای پرودون را از کارگاههای چاپ تا میدانهای انقلاب و از جدالهای قلمی تا طرحهای اقتصادی دنبال کردهایم، درمییابیم که او صرفاً یک متفکر در میان متفکران قرن نوزدهم نبود، بلکه گرهی زنده در تاریخ کشمکش آزادی و قدرت است. او نه در آسایش نظریهپردازی کرد و نه در سایه حمایت ساختارهای رسمی اندیشید؛ اندیشهاش همواره در تماس با خطر، با زندان، با فقر و با بیثباتی سیاسی شکل گرفت. همین تماس مستقیم با واقعیت اجتماعی است که به نوشتههایش حرارتی میبخشد که هنوز پس از بیش از یک قرن فروکش نکرده است.
پرودون از ما میخواهد درباره بدیهیات سیاسی دوباره بیندیشیم. او این پرسش را پیش میکشد که آیا هر نظم سیاسی ناگزیر به تمرکز قدرت است؟ آیا عدالت تنها از مسیر دولت میگذرد؟ آیا میتوان مالکیت را چنان تعریف کرد که آزادی را نبلعد و برابری را نابود نکند؟ این پرسشها نه متعلق به گذشتهاند و نه صرفاً به فرانسه قرن نوزدهم؛ آنها همچنان در متن جهان معاصر طنین دارند، جایی که تمرکز سرمایه و تمرکز قدرت سیاسی بار دیگر موضوع بحث است.
نزاع او با مارکس نیز در این چارچوب معنای عمیقتری مییابد. آن جدال فقط کشمکش دو شخصیت یا دو نظریه نبود، بلکه دو تصویر از آینده را در برابر هم قرار میداد: آیندهای که از دل تصرف قدرت سیاسی میگذرد و آیندهای که بر شبکهای از نهادهای خودگردان و قراردادهای آزاد استوار است. این شکاف هنوز هم در مباحث چپ معاصر و در گفتوگوهای مربوط به رهایی اجتماعی دیده میشود. پرودون با بدبینیاش نسبت به هر شکل اقتدار، هشدار میدهد که آزادی را نمیتوان با ابزارهای سلطه تثبیت کرد.
او در عین حال چهرهای بیتناقض نبود. برخی مواضع اجتماعی و فرهنگیاش امروز بهحق مورد انتقاد قرار میگیرند. اما شاید اهمیت او دقیقاً در همین انسانبودنِ پرخطا و پرکشمکش باشد. پرودون نه پیامبری معصوم بود و نه نظریهپردازی منجمد؛ او درگیر زمانه خویش بود، با تمام محدودیتها و شجاعتهایش. همین امر او را برای خواننده امروز قابل فهم و در عین حال چالشبرانگیز میکند.
اندیشه متقابلگرایی او، با تأکید بر قرارداد آزاد و عدالت در مبادله، همچنان الهامبخش جریانهایی است که در پی اقتصادهای تعاونی و اشکال مشارکتی تولید هستند. ایده فدرالیسم او نیز در جهان امروز که بسیاری از جوامع با بحران تمرکز قدرت دستبهگریباناند، دوباره خوانده میشود. او نشان داد که میتوان میان فرد و جمع، میان آزادی و نظم، راهی جست که نه به استبداد بینجامد و نه به فروپاشی اجتماعی.
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
نقش او در فضای فکری بین الملل اول یادآور این حقیقت است که اندیشهها سرنوشت سیاسی دارند. آموزههای او به درون جنبش کارگری راه یافت و الهامبخش گرایشهایی شد که در برابر تمرکزگرایی ایستادند. حتی در جداییها و انشعابهای آن دوره نیز، ردپای پرسشهای پرودونی دیده میشود: پرسش از اینکه رهایی چگونه ممکن است و چه نهادی میتواند آن را تضمین کند.
اگر مارکس به حرکتی قانونمند و ناگزیر مینگریست، پرودون بیشتر به تعادل نیروها، به گفتوگو و به قرارداد باور داشت. او بهجای قطعیت تاریخی، بر مسئولیت اخلاقی و انتخاب آگاهانه انسانها تأکید میکرد. این تفاوت نگاه، شاید امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته باشد، در جهانی که به تجربه دیده است هیچ مسیر تاریخی از پیش تضمینشدهای برای عدالت وجود ندارد.
پرودون ما را دعوت میکند که به آزادی نه بهعنوان هدیهای از بالا، بلکه بهعنوان رابطهای میان انسانها بیندیشیم. آزادی برای او نه شعار، بلکه نظمی اجتماعی بود که باید ساخته شود؛ نظمی که در آن هیچکس بر دیگری سلطه نداشته باشد و قرارداد جای فرمان را بگیرد. این رؤیا شاید دشوار و حتی آرمانگرایانه به نظر برسد، اما ارزش آن در افقی است که میگشاید، نه در سهولت تحقق اش.
در پایان، پرودون همچنان بهعنوان صدایی ناآرام در تاریخ باقی میماند؛ صدایی که نمیگذارد به سازش ساده با قدرت عادت کنیم. او به ما میآموزد که عدالت را بدون آزادی نپذیریم و آزادی را بدون عدالت رها نکنیم. میراث او نه مجموعهای از پاسخهای آماده، بلکه مجموعهای از پرسشهای بنیادین است؛ پرسشهایی که هر نسل باید دوباره با آنها روبهرو شود و شاید همین ناتمام بودن و گشودگی اندیشه اوست که پرودون را زنده نگاه میدارد.
Pierre-Joseph Proudhon *
اگر مارکس به حرکتی قانونمند و ناگزیر مینگریست، پرودون بیشتر به تعادل نیروها، به گفتوگو و به قرارداد باور داشت. او بهجای قطعیت تاریخی، بر مسئولیت اخلاقی و انتخاب آگاهانه انسانها تأکید میکرد. این تفاوت نگاه، شاید امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته باشد، در جهانی که به تجربه دیده است هیچ مسیر تاریخی از پیش تضمینشدهای برای عدالت وجود ندارد.
پرودون ما را دعوت میکند که به آزادی نه بهعنوان هدیهای از بالا، بلکه بهعنوان رابطهای میان انسانها بیندیشیم. آزادی برای او نه شعار، بلکه نظمی اجتماعی بود که باید ساخته شود؛ نظمی که در آن هیچکس بر دیگری سلطه نداشته باشد و قرارداد جای فرمان را بگیرد. این رؤیا شاید دشوار و حتی آرمانگرایانه به نظر برسد، اما ارزش آن در افقی است که میگشاید، نه در سهولت تحقق اش.
در پایان، پرودون همچنان بهعنوان صدایی ناآرام در تاریخ باقی میماند؛ صدایی که نمیگذارد به سازش ساده با قدرت عادت کنیم. او به ما میآموزد که عدالت را بدون آزادی نپذیریم و آزادی را بدون عدالت رها نکنیم. میراث او نه مجموعهای از پاسخهای آماده، بلکه مجموعهای از پرسشهای بنیادین است؛ پرسشهایی که هر نسل باید دوباره با آنها روبهرو شود و شاید همین ناتمام بودن و گشودگی اندیشه اوست که پرودون را زنده نگاه میدارد.
Pierre-Joseph Proudhon *
Forwarded from سەکۊڵەوⒶئازاڎیوازاⒶهۆرامانی
کورش کبیر = جلاد کبیر!
فرە بەداخۆ، کەسانې نەڎارې و بېدەسەڵاتې چە ئێران پاسە باڵاو «کورش کبیر»یرە هۊرمڎا، دنیاو ئا سەردەمەیە کەرا بە «شامی شەریف»؛ ژیرلەومەرې ۋاتەنی «جەلادی دڵسۊزو گەلی!».
فرە بەداخۆ، کەسانې نەڎارې و بېدەسەڵاتې چە ئێران پاسە باڵاو «کورش کبیر»یرە هۊرمڎا، دنیاو ئا سەردەمەیە کەرا بە «شامی شەریف»؛ ژیرلەومەرې ۋاتەنی «جەلادی دڵسۊزو گەلی!».
Forwarded from تاریخ طبقه کارگر
#در_چنین_روزی ۱۹ فوریه ۱۸۹۶، آندره برتون، آنارشیست و بنیانگذار سورئالیسم در نورماندی فرانسه به دنیا آمد.
«هنر مستقل برای انقلاب و انقلاب برای رهایی هنر»
@TarTaKar
«هنر مستقل برای انقلاب و انقلاب برای رهایی هنر»
@TarTaKar
Forwarded from تاریخ طبقه کارگر
در سال ۱۹۱۵ برتون خدمت سربازی خود را به عنوان روانپزشک در ارتش فرانسه گزراند. پس از بازگشت به پاریس بسیار به دادائیسم تمایل پیدا کرد که جنبشی بود هنری بر علیه دروغ گویی و وطن پرستی مبتذل جامعه فاسد و ریاکاری که جوانان خود را میپروراند تا به جنگ جهانی بفرستد و کشته شوند.
در سال ۱۹۳۸، برتون مقاله «برای هنر مستقل انقلابی» را در مکزیک به همراه #تروتسکی نوشت. و وقتی به فرانسه بازگشت فدراسیون بینالمللی هنر مستقل را تاسیس کرد که با شروع جنگ جهانی دوم، پروژه او متوقف ماند.
«در عصر ما که تمام تمدنهای جهان را در حال طی کردن سرنوشت تاریخی خود میتوانیم ببینیم، در همه جا تصویر مشمئزکننده ضدانقلاب، تا به دندان مسلح به مدرن ترین تکنولوژی پیداست. که با به زنجیر کشیدن هنر و علم، چه در جنگ و چه در صلح «واقعیت» به خورد ما میدهد … خواست ما استقلال هنر برای انقلاب است و انقلاب است برای رهایی کامل هنر.»
@TarTaKar
در سال ۱۹۳۸، برتون مقاله «برای هنر مستقل انقلابی» را در مکزیک به همراه #تروتسکی نوشت. و وقتی به فرانسه بازگشت فدراسیون بینالمللی هنر مستقل را تاسیس کرد که با شروع جنگ جهانی دوم، پروژه او متوقف ماند.
«در عصر ما که تمام تمدنهای جهان را در حال طی کردن سرنوشت تاریخی خود میتوانیم ببینیم، در همه جا تصویر مشمئزکننده ضدانقلاب، تا به دندان مسلح به مدرن ترین تکنولوژی پیداست. که با به زنجیر کشیدن هنر و علم، چه در جنگ و چه در صلح «واقعیت» به خورد ما میدهد … خواست ما استقلال هنر برای انقلاب است و انقلاب است برای رهایی کامل هنر.»
@TarTaKar