و در این مدت، چنل دیلی داشتم و افرادی که بیشتر نزدیکم بودن توش حضور داشتن،
اما خب چنل جمعیت بیشتری رو الان دیگه به خودش دیده:)))
و از شماهم میخوام که اگر مایلید بیاید پیشمان.
@MeowTaMeow
اما خب چنل جمعیت بیشتری رو الان دیگه به خودش دیده:)))
و از شماهم میخوام که اگر مایلید بیاید پیشمان.
@MeowTaMeow
مرگ میآید. لحظهی بعد تمام زندگیات به تو خورانده میشود. انگار که مکشی از خلأ تو را به درون گذشتهات میبرد. بر پوستت مینشیند، رگهایت برون میزند و تو ماندهای بر ساحلی سیاه. موجهای سرد خاکستری پاهایت را نیشگون میگیرند. دردی احساس میکنی، از لحظه زایمان مادرت، تا آخرین تیری که بر سرت فرود آوردهای.
رویای پیش از خواب میانهی بیداری- دیشب
رویای پیش از خواب میانهی بیداری- دیشب
❤🔥2❤1🔥1🌚1💔1
در گوشهای از خوابم، ایستادیم و بارش شهابی را از آسمان دیدیم. بارش خوشههای رنگارنگ آتشی که آرام محو میشد. این را همان موقع نمیدانستم، امشب به یادت بودم و به یاد خوابهای درآشوبم. متوجه شدم که مدتی پیش موقع خداحافظی، وقتی که باید به خانه میرفتم و تو را تنها میگذاشتم که برگردی، شهابی در آسمان دیدم. نوری سریع و مورب بر آسمان پشت سرت. شبیه یک نشانه.
⚡4❤🔥1
Forwarded from Pandora's box. (mina.)
زندگی توی دو هفتهی اخیر خیلی برام بهتر شده. همش به ایدهی مرگ برمیگرده.
یه جاهایی نزدیک هفده اسفند که رفتم برای ژو کادو بخرم، همون حوالی، شاید یه روز قبلترش حتی، متوجه شدم که هیچ کدوم از کارهایی که انجام میدم واقعی نیس. همه چیز بیشتر شبیه یه بازی طراحی شده یا یه شوخی. دستهام دیگه واقعی نبودن. صبحهایی که میچسبیدم به تخت از ترس بیدار شدن واقعی نبودن، شبهایی که خوابم نمیبردن و آدمهایی که تو طول روز دوستم نمیداشتن. آدمهایی که تو زندگیم از من خوششون نیومده بود، حتی زمان واقعی نبود. امروز و فردا از بین رفت. نور یه چرخهی کامل رو هر روز و هر روز تکرار میکنه، بقیهی معنیش رو برام از دست داد. هنوزم میترسم اشتباه کنم راستش، ولی حداقل اون لحظه اشتباه کردن به کلی معنیش رو از دست داد. همه چیز توی ذهنم جور شد برای اینکه خودم رو بسپارم به زندگی که شکست بخورم و هر بار که دیدم چیزی درست از آب در نمیاد ذوق زده شدم. چندین ساله که افسردگی دارم. نمیتونم این رو بلند و به غیر از پارتنرم انقدر واضح و مشخص به کسی بگم. برای اینکه به نظر میاد همونطور که من مسئول همهی اتفاقات زندگیمم مسئول غمهام هم هستم. پس میتونم تلاش کنم از بین ببرمشون. نمیدونم تقصیر کیه. تو این لحظه برام مهم نیست. این طولانیترین مدتیه که خوشحالم بعد از مدتها. خوشحالم چون عملکردم واقعن بده. هیچ ایدهای ندارم دارم چیکار میکنم و همین نشون میده تو مدت طولانی انقدر کار بد از خودم ندیده بودم. چون کاری وجود نداشت. چون منتظر بودم. نقاشیها اصلن اونطور که باید نمیشن.انگار روز اولیه که دارم مداد دستم میگیرم. امروز وقتی رانندهی اسنپ بهم گفت که اگه دوست داشتی بهم امتیاز بالا بده بهش گفتم مرسی و اومدم بیرون. وقتی از خواب بیدار شدم چند دقیقه با پنیک کردن فاصله داشتم که ژو بغلم کرد و انقدر من رو محکم نگه داشت که وقتی از بغلش بیرون اومدم میتونستم نفس بکشم. خوشحالیای که ازش حرف میزنم حتی به این معنی نیست که ناراحت نمیشم. غمهام شاید بزرگتر شدن حتی، اما قبلش همه چیز از پشت یه لایه رنگ خاکستری دیده میشد. حالا میتونم چیزهایی که هست رو شفاف ببینم. نمیدونم نوشتن اینها چه کمکی بهم میکنه. نمیدونم کسی اصلن اینها رو میخونه یا نه اما اینکه چیزها رو با احتمال پخش شدنشون افشا کنم. اینکه خودم رو مجبور میکنم صادق باشم و میدونم آدمها ممکنه من رو ببینن در عین سخت بودن برام خوشاینده. نوشتن شبیه درست کردن میمونه و همینش رو خیلی دوس دارم. اینکه اجازه دارم بارها و بارها چیزها رو درست کنم، چیزهایی که خرابن و خوب نیستن ولی بهم اجازه میدن باهاشون تمرین کنم. اینکه مجبور نیستم به کسی جواب پس بدم، حتی به خودم. میتونم مواجه بشم با ترسم از زشت بودن و پسندیده نبودن و احمق بودنم و در عین حال میتونم به بقیه هم نشون بدم. چون اگه همه چیز قراره متلاشی بشه و از بین بره چه فایده داره که کارهای بدم رو فقط برای خودم نگه دارم؟
یادداشتها - ۲۶ آذر ۰۲ .🪸
یه جاهایی نزدیک هفده اسفند که رفتم برای ژو کادو بخرم، همون حوالی، شاید یه روز قبلترش حتی، متوجه شدم که هیچ کدوم از کارهایی که انجام میدم واقعی نیس. همه چیز بیشتر شبیه یه بازی طراحی شده یا یه شوخی. دستهام دیگه واقعی نبودن. صبحهایی که میچسبیدم به تخت از ترس بیدار شدن واقعی نبودن، شبهایی که خوابم نمیبردن و آدمهایی که تو طول روز دوستم نمیداشتن. آدمهایی که تو زندگیم از من خوششون نیومده بود، حتی زمان واقعی نبود. امروز و فردا از بین رفت. نور یه چرخهی کامل رو هر روز و هر روز تکرار میکنه، بقیهی معنیش رو برام از دست داد. هنوزم میترسم اشتباه کنم راستش، ولی حداقل اون لحظه اشتباه کردن به کلی معنیش رو از دست داد. همه چیز توی ذهنم جور شد برای اینکه خودم رو بسپارم به زندگی که شکست بخورم و هر بار که دیدم چیزی درست از آب در نمیاد ذوق زده شدم. چندین ساله که افسردگی دارم. نمیتونم این رو بلند و به غیر از پارتنرم انقدر واضح و مشخص به کسی بگم. برای اینکه به نظر میاد همونطور که من مسئول همهی اتفاقات زندگیمم مسئول غمهام هم هستم. پس میتونم تلاش کنم از بین ببرمشون. نمیدونم تقصیر کیه. تو این لحظه برام مهم نیست. این طولانیترین مدتیه که خوشحالم بعد از مدتها. خوشحالم چون عملکردم واقعن بده. هیچ ایدهای ندارم دارم چیکار میکنم و همین نشون میده تو مدت طولانی انقدر کار بد از خودم ندیده بودم. چون کاری وجود نداشت. چون منتظر بودم. نقاشیها اصلن اونطور که باید نمیشن.انگار روز اولیه که دارم مداد دستم میگیرم. امروز وقتی رانندهی اسنپ بهم گفت که اگه دوست داشتی بهم امتیاز بالا بده بهش گفتم مرسی و اومدم بیرون. وقتی از خواب بیدار شدم چند دقیقه با پنیک کردن فاصله داشتم که ژو بغلم کرد و انقدر من رو محکم نگه داشت که وقتی از بغلش بیرون اومدم میتونستم نفس بکشم. خوشحالیای که ازش حرف میزنم حتی به این معنی نیست که ناراحت نمیشم. غمهام شاید بزرگتر شدن حتی، اما قبلش همه چیز از پشت یه لایه رنگ خاکستری دیده میشد. حالا میتونم چیزهایی که هست رو شفاف ببینم. نمیدونم نوشتن اینها چه کمکی بهم میکنه. نمیدونم کسی اصلن اینها رو میخونه یا نه اما اینکه چیزها رو با احتمال پخش شدنشون افشا کنم. اینکه خودم رو مجبور میکنم صادق باشم و میدونم آدمها ممکنه من رو ببینن در عین سخت بودن برام خوشاینده. نوشتن شبیه درست کردن میمونه و همینش رو خیلی دوس دارم. اینکه اجازه دارم بارها و بارها چیزها رو درست کنم، چیزهایی که خرابن و خوب نیستن ولی بهم اجازه میدن باهاشون تمرین کنم. اینکه مجبور نیستم به کسی جواب پس بدم، حتی به خودم. میتونم مواجه بشم با ترسم از زشت بودن و پسندیده نبودن و احمق بودنم و در عین حال میتونم به بقیه هم نشون بدم. چون اگه همه چیز قراره متلاشی بشه و از بین بره چه فایده داره که کارهای بدم رو فقط برای خودم نگه دارم؟
یادداشتها - ۲۶ آذر ۰۲ .🪸
🦄5❤2🌚1
امشب دچار یه غم کهنهم. شبیه چندسالپیشِ اینجا. شبیه هرچیزی که الان دارم نیست. انگار جا گذاشتمش یگوشهای که دوره. غم شیرینیه ولی، اذیتم نمیکنه. یه ذره دلم میخواد برگردم. همینجا، توی همین اتاق، همین گوشه فقط دوسه سال پیش. ولی فقط یهذره دلم میخواد. اونجا جای خوبی نیست که برگرده آدم. شبیه ریواچ کردن فصل اول یه سریال ناراحتکنندهست، ولی یه غم شیرینی داره. مخصوصا آهنگاش. یسری امبینت و مهرپویا و همایون شجریان، مهرپویا هنوز باهامه البته، اما خب خیلی از اداهام رفته. دیگه ابتهاج نمیخونم، دیگه "The Perks of Being a Wallflower" فیلم موردعلاقم نیست.
حس میکنم این چنل از وقتی از این اتاق رفتم هویتشو از دست داد واسم. دیگه وقتی پشت این میز چوبی قدیمی نبودم نتونستم درست واسهش بنویسم. وقتی کبریت روشن نکردم و کاکتوسام رو آب ندادم و خیلی چیزها رو گذروندم. امیدوارم بتونم واسه اینجا بنویسم.
حس میکنم این چنل از وقتی از این اتاق رفتم هویتشو از دست داد واسم. دیگه وقتی پشت این میز چوبی قدیمی نبودم نتونستم درست واسهش بنویسم. وقتی کبریت روشن نکردم و کاکتوسام رو آب ندادم و خیلی چیزها رو گذروندم. امیدوارم بتونم واسه اینجا بنویسم.
❤6🔥2
این روزها از یک گلدون سانسوریا و یک حلزون نگهداری میکنم. سانسوریا رو از سهشنبه بازار گرفتهم. دوهفته یکبار نیاز به آب داره. حلزونهم تا خونهش فراهم بشه پیش من قراره بمونه. از هردوشون میترسیدم. چندساله که توی زندگی تنهام فقط میخواستم از خودم مراقبت کنم. چون میدونستم همین رو هم نمیتونم از پسش بربیام. حالا اما هم گلدونم سرحال بنظر میرسه و هم حلزونی که میاد آروم کاهوهاش رو میخوره. فقط این وسط منم که یکجا رو بین همهی وسایل رو زمین پیدا میکنم و میشینم. از نشستن روی زمین و نداشتن جای راحت برای وقت گذروندن بدنم داره واکنش نشون میده. همینطور از غذا نخوردن، نخوابیدن.
ولی دارم یکسری کارهارو برای بهتر شدن انجام میدم. دوربین جدیدی خریدم. عکسهای بیشتری میگیرم و سعی میکنم ریشههام رو به زندگی عمیقتر کنم. همینطور که اینجا بنویسم. کاری که قسمتی از زندگیم بود و براش دل تنگ شدم.
ولی دارم یکسری کارهارو برای بهتر شدن انجام میدم. دوربین جدیدی خریدم. عکسهای بیشتری میگیرم و سعی میکنم ریشههام رو به زندگی عمیقتر کنم. همینطور که اینجا بنویسم. کاری که قسمتی از زندگیم بود و براش دل تنگ شدم.
🍓5💘1
امروز سعی کردم غذا بخورم. روند تغییر هوشیاریم برام خیلی مشخص بود. نه اینکه روز بهتری بوده باشه، ولی بدنم شرایط بهتری داشت. راحتتر میتونم ببینم که چقدر زندگی رو رها کردم و به بدنم، خونه و اتاقم نرسیدم. انگار برام عادی شده که فقط توی فرایند بقا زندگی کنم؛ فقط به چیزهایی برسم که لازمه. چندتا لباس برای پوشیدن، چند ظرف برای غذا، و یک ماهیتابه. چند تا تخممرغ، کمی پاستا و رب گوجه. چند تا هم نارنگی داشتم این مدت.
امشب خرید کردم و چیزهایی به زندگیم اضافه شد که یکیدو ماهی بود حتی بهشون فکر نکرده بودم: کمی تنقلات، گوشت، مرغ و برنج. تازه فهمیدم نون بربری هم توی فریزر داشتم و فراموشش کردهبودم. اونقدر درست غذا نخوردهبودم و لذتی نبردهبودم که همهچیز رو کنار گذاشته بودم. فقط قهوه بود که زندگیم رو نگه میداشت. صبح یک لیوان میخوردم، و شب غذای روزم رو. نصفهشب شاید یک تخممرغ درست میکردم یا پیاز و سیبزمینی سرخ میکردم، تازه اگر میفهمیدم که گرسنگی داره بهم فشار میاره.
این روند بعد از تجربهی جنگ شروع شد. توی خونه موندن، غذا درست کردن و خوابیدن، چالش روزمرهم شده. زندگی داره به سمت یه سیر نزولی میره و حس میکنم دارم انرژیم رو از دست میدم. سالی که پیش رومه، از حالا فقط سایهش برام مشخصه. همهچیز درهمریختهست و باید برای زندگیم تصمیمهای بزرگی بگیرم. همشون انگار بد و بدترن. همین باعث میشه نفهمم هدفهام چطور اولویت پیدا میکنن.
خردهخرده جمع کردنشون هم راهیه که باید شروع کنم، ولی انگیزههام رو هر روز دارم از دست میدم.
با اینحال، میخوام چیزی که هستم رو ابراز کنم. همون هدفی که در کل برام معنا داره.
امشب خرید کردم و چیزهایی به زندگیم اضافه شد که یکیدو ماهی بود حتی بهشون فکر نکرده بودم: کمی تنقلات، گوشت، مرغ و برنج. تازه فهمیدم نون بربری هم توی فریزر داشتم و فراموشش کردهبودم. اونقدر درست غذا نخوردهبودم و لذتی نبردهبودم که همهچیز رو کنار گذاشته بودم. فقط قهوه بود که زندگیم رو نگه میداشت. صبح یک لیوان میخوردم، و شب غذای روزم رو. نصفهشب شاید یک تخممرغ درست میکردم یا پیاز و سیبزمینی سرخ میکردم، تازه اگر میفهمیدم که گرسنگی داره بهم فشار میاره.
این روند بعد از تجربهی جنگ شروع شد. توی خونه موندن، غذا درست کردن و خوابیدن، چالش روزمرهم شده. زندگی داره به سمت یه سیر نزولی میره و حس میکنم دارم انرژیم رو از دست میدم. سالی که پیش رومه، از حالا فقط سایهش برام مشخصه. همهچیز درهمریختهست و باید برای زندگیم تصمیمهای بزرگی بگیرم. همشون انگار بد و بدترن. همین باعث میشه نفهمم هدفهام چطور اولویت پیدا میکنن.
خردهخرده جمع کردنشون هم راهیه که باید شروع کنم، ولی انگیزههام رو هر روز دارم از دست میدم.
با اینحال، میخوام چیزی که هستم رو ابراز کنم. همون هدفی که در کل برام معنا داره.
❤8🍓1💘1
یوقتایی که تنها بیرون میرم متوجه میشم که آرامشی وجود داره که با وقت گذروندن با خود آدم ساخته میشه. اینکه چقدر لذت بردن از چیزها درونیه. چه چیزهایی میل آدم رو به خودش میکشه و چقدر میتونه تجربه کنه. ساعت ۸ بیرون رفتم و ۹ و نیم خونه بودم. توی ذهنم همهچیز خیلی طولانیتر از یک ساعت و نیم بود. خیلی جاها رفتم. رفتم نهجالبلاغه. عجیب و ساکت و تاریک بود مثل همیشه. راه رفتم و عکس گرفتم.
به پیست اسکیتش که نگاه میکنم همیشه برام حسرت برانگیزه که چرا اسکیت ندارم. شبها که خوابم نمیبره خودم رو درحال اسکیت سواری تصور میکنم و از خیابونها و اتوبانها پایین میرم. همیشه آرامش بخشه. دوسال پیش پولهام رو جمع کردم که اسکیتبورد بگیرم. یک ماه بعد هیچ پولی برای خرج روزانهم نداشتم و دیگه اسکیتهم نخریدم. احتمالاً هدف مالی بعدیم یا اسکیت باشه یا سینیچای چینی.
به خونه برگشتم، در اولین فرصت نشستم به نقاشی کردن. مهارت خوبی ندارم ولی از آزادی عملی که در پس مهارت نداشتن وجود داره خوشم میاد.
فرداهم تلاشم رو میکنم برای زندگی.
به پیست اسکیتش که نگاه میکنم همیشه برام حسرت برانگیزه که چرا اسکیت ندارم. شبها که خوابم نمیبره خودم رو درحال اسکیت سواری تصور میکنم و از خیابونها و اتوبانها پایین میرم. همیشه آرامش بخشه. دوسال پیش پولهام رو جمع کردم که اسکیتبورد بگیرم. یک ماه بعد هیچ پولی برای خرج روزانهم نداشتم و دیگه اسکیتهم نخریدم. احتمالاً هدف مالی بعدیم یا اسکیت باشه یا سینیچای چینی.
به خونه برگشتم، در اولین فرصت نشستم به نقاشی کردن. مهارت خوبی ندارم ولی از آزادی عملی که در پس مهارت نداشتن وجود داره خوشم میاد.
فرداهم تلاشم رو میکنم برای زندگی.
❤7
بچهها من یه چنل زدم که عکسهام رو آرشیو کنم. اگر دوست داشتید خوشحال میشم حضور داشته باشید و عکسهام رو ببینید.
https://t.me/TemporalFugue
https://t.me/TemporalFugue
هفتهی گذشته عجیب و آروم بودم. سعی کردم تجربههای بیشتری اضافه کنم. کلا هدف رو بر این گذاشتم. یادم نمیاد درست حسابی در خونه موندن رو. و البته که مکانی به معنای خونه شاید کمتر وجود داشته باشه برام. بیشتر امنیتم رو از حضور در کنار آدمها میگیرم. از حرف زدن و شنیدن. تجربههای گذرا، شاید تصادفی ولی عمیق.
غذا خوردنم رو بهتر کردم، هرچند که این چیزی که وجود داره راه زیادی تا سه وعده غذای سالم در پیش داره. روزها دارم بیپولتر میشم و همینطور مواد غذایی کمتری برام میمونه که بتونم پابهپاش شروع کنم به بهتر شدن. ولی درحال تلاشم که زمان بین غذاهای خوبم رو کمتر کنم. غذاها رو یادداشت میکنم و بهشون اهمیت و ارزشی میدم که باید داشته باشن.
حالا که حرفش شد، امروز انگار که غذا نخوردم. هرچیزی که معدهم رو پر میکرد کنارهم گذاشته بودم. آخرشهم ختم شد به بستنی بزرگ لبنیاتی سر مسجد. از طرفی بسیار غذا میخوام و از طرفی احساس میکنم نیازی بهش ندارم.
این روزها کمی و اندکی مینویسم. باز برای من خوشحال کنندهست. مثل هرچیزی که یمدت سراغش نرفتم، کمکم به اون اضافه میکنم. همینقدر ساده.
غذا خوردنم رو بهتر کردم، هرچند که این چیزی که وجود داره راه زیادی تا سه وعده غذای سالم در پیش داره. روزها دارم بیپولتر میشم و همینطور مواد غذایی کمتری برام میمونه که بتونم پابهپاش شروع کنم به بهتر شدن. ولی درحال تلاشم که زمان بین غذاهای خوبم رو کمتر کنم. غذاها رو یادداشت میکنم و بهشون اهمیت و ارزشی میدم که باید داشته باشن.
حالا که حرفش شد، امروز انگار که غذا نخوردم. هرچیزی که معدهم رو پر میکرد کنارهم گذاشته بودم. آخرشهم ختم شد به بستنی بزرگ لبنیاتی سر مسجد. از طرفی بسیار غذا میخوام و از طرفی احساس میکنم نیازی بهش ندارم.
این روزها کمی و اندکی مینویسم. باز برای من خوشحال کنندهست. مثل هرچیزی که یمدت سراغش نرفتم، کمکم به اون اضافه میکنم. همینقدر ساده.
🍓2❤1
من در منجلابم. شاید فکر کنی که دارم مبالغه میکنم. اما من در منجلابم و چیزی جز این درست نیست. دفترم رو کنار سفره غذا پیدا میکنم. خودکارم رو پشت ظرفهای کثیف غذا که از روزهای پیش موندهن. نقاشیهام مچاله شده پشت چیزمیزهای فراوان. مدتهاست روی مبل سهنفرهی ناراحت حتی نشستم چونپر از لباسه و وسایلم. موقع پیدا کردن چیزی زیر مبل گردنبندم رو پیدا کردم. همه گردنبندام الان روی مبلن کنار خرواری از ژاکت. وسط هال یه اتو و پارچه، بخاری زیر پایی. صندلی و حلزون. گلدونم و چارپایه مینا. تلوزیون و سفره. مایتابه، شیشه ترشی خالی. بطری نوشابهی تموم شده و ماست. فلفل و نمکهم پخش شده روی سفره وسط قالی. این فقط شاید ۶ متر از فضایی باشه که توش زندگی میکنم. بقیهشهم تقریبا به همین شکله. برام عجیبه چطور هربار همه وسایلم رو پیدا میکنم. تنها چیزی که در ماههای گذشته گمکردم ناخونگیرمه. که البته یه ناخنگیر با طرح ماهی دارم که از آرشیو بابام بر داشتم. اون هست. همه چیز ولی پخش و پلاست. یادم میاد لیلی بهم گفت چطور کشموهام رو گم نمیکنم و جوابش این بود که در جای مشخصی پرتشون میکنم.
جواب این منجلاب ارتباطم با خونهست. شاید بگی که آهان، بهونهی خوبیه!. اما خب من به اندازه چهارسال سعی کردم اینجا مرتب باشم. چهارسال ظرف بشورم و رخت بشورم و اتاقم رو جارو بزنم. حالا اما مثل اون موقعی شدم که دیگه اول راه نیستم که واسش الکی تلاش کنم. البته راهی که آدم دلش نمیخواد. برام تمیز کردن محیطم به شدت سخت شده. انگار یکبار کارشناسی بگیرم و دوباره مجبور بشم برم سر کلاس معارف. حالا میگی که چی؟ نشستی و غر میزنی؟ تمیز نکنی چطور زندگی میکنی؟
سوال منم همینه. باید درستش کنم که بتونم نفس بکشم و زندگی کنم و چیزمیز خلق کنم. اما یکچیز فقط. کیر توی این خونه. پولم نمیرسه خونهم رو عوض کنم. باید بیشتر تلاش کنم. هیچی خستهم دیگه.
جواب این منجلاب ارتباطم با خونهست. شاید بگی که آهان، بهونهی خوبیه!. اما خب من به اندازه چهارسال سعی کردم اینجا مرتب باشم. چهارسال ظرف بشورم و رخت بشورم و اتاقم رو جارو بزنم. حالا اما مثل اون موقعی شدم که دیگه اول راه نیستم که واسش الکی تلاش کنم. البته راهی که آدم دلش نمیخواد. برام تمیز کردن محیطم به شدت سخت شده. انگار یکبار کارشناسی بگیرم و دوباره مجبور بشم برم سر کلاس معارف. حالا میگی که چی؟ نشستی و غر میزنی؟ تمیز نکنی چطور زندگی میکنی؟
سوال منم همینه. باید درستش کنم که بتونم نفس بکشم و زندگی کنم و چیزمیز خلق کنم. اما یکچیز فقط. کیر توی این خونه. پولم نمیرسه خونهم رو عوض کنم. باید بیشتر تلاش کنم. هیچی خستهم دیگه.
🍓3❤1💔1