چی میشه اگه با "هپی اندینگ"، یه موقعیت انتقال روح رو تجربه کنیم چی؟ فقط یه لحظه باهم فکرشو بکن.
نویسنده (که من میگم کاراکتر بارکد هست) به شکلی وارد داستان خودش میشه که به عنوان یه راه فرار یا حواسپرتی از زندگی واقعی نوشته بود. یهو میبینه توی دنیای خودش گیر کرده، ولی چون داستانش تموم نشده، نمیدونه آخرش چی میشه.
ولی حالا که اونجاست، همه چیز قراره تغییر کنه، چون آناوین عامل غیرمنتظرهست. از اول توی داستان نبوده، پس حالا همه چیز باید با این موقعیت عجیب جدید خودش رو هماهنگ کنه.
شاید اون کشیده شده تو داستان که به عنوان کارآگاه کار کنه. شایدم به خاطر شک بگن "چطور اینقدر می دونه؟" یا شایدم به بقیه بپیونده چون پسر کوچولوی دیوونمون داره مثل رابین هود، به شکل خطرناک و دیوونه وار، کارای عجیب میکنه که برای نویسندهمون یه جور روانپاکسازه.
نویسنده (که من میگم کاراکتر بارکد هست) به شکلی وارد داستان خودش میشه که به عنوان یه راه فرار یا حواسپرتی از زندگی واقعی نوشته بود. یهو میبینه توی دنیای خودش گیر کرده، ولی چون داستانش تموم نشده، نمیدونه آخرش چی میشه.
ولی حالا که اونجاست، همه چیز قراره تغییر کنه، چون آناوین عامل غیرمنتظرهست. از اول توی داستان نبوده، پس حالا همه چیز باید با این موقعیت عجیب جدید خودش رو هماهنگ کنه.
شاید اون کشیده شده تو داستان که به عنوان کارآگاه کار کنه. شایدم به خاطر شک بگن "چطور اینقدر می دونه؟" یا شایدم به بقیه بپیونده چون پسر کوچولوی دیوونمون داره مثل رابین هود، به شکل خطرناک و دیوونه وار، کارای عجیب میکنه که برای نویسندهمون یه جور روانپاکسازه.
توییت SOS:
آناوین دستشو عقب کشید
از او(دیمون؟)، که هنوز خیس بود. و
"چجوری اومدی تو اتاق؟"
"مگه اینجا باهم اینجوری رفتار نمیکنن؟"
"نه... امم، فقط گربهها میتونن زخم رو لیس بزنن. تو نمیتونی! این..."
"امم، گربه." دیمون نمیدونست و هرگز چنین چیزی نشنیده بود، پس براش عجیب بود. آناوین به فرد روبروش با اخم نگاه کرد، در حالی که...
در حالی که آناوین با سختی سعی میکرد بدن دردناک و زخمیاش رو نگه داره.
"میدونی زخم باز رو لیس زدن چقدر کثیفه؟"
"حموم رفتن... بعد از قتل، دکترا جنازه رو بعد از کالبدشکافی میشورن."
"منظورم اون نبود. منظورم حموم رفتن در حالیه که هنوز زندهای."