این تشبیه رو دوست دارم، نقاش معصومی که ناگهان میبیند گلدون گلی که سوژه نقاشیشه، به جنازه تبدیل شده. آناوین فایل ناول رو برداشت، درست مثل دیمن که خنجر رو برداشت. شاید این پیچش داستان توی رمان یا دنیای واقعی باشه.
چی میشه اگه با "هپی اندینگ"، یه موقعیت انتقال روح رو تجربه کنیم چی؟ فقط یه لحظه باهم فکرشو بکن.
نویسنده (که من میگم کاراکتر بارکد هست) به شکلی وارد داستان خودش میشه که به عنوان یه راه فرار یا حواسپرتی از زندگی واقعی نوشته بود. یهو میبینه توی دنیای خودش گیر کرده، ولی چون داستانش تموم نشده، نمیدونه آخرش چی میشه.
ولی حالا که اونجاست، همه چیز قراره تغییر کنه، چون آناوین عامل غیرمنتظرهست. از اول توی داستان نبوده، پس حالا همه چیز باید با این موقعیت عجیب جدید خودش رو هماهنگ کنه.
شاید اون کشیده شده تو داستان که به عنوان کارآگاه کار کنه. شایدم به خاطر شک بگن "چطور اینقدر می دونه؟" یا شایدم به بقیه بپیونده چون پسر کوچولوی دیوونمون داره مثل رابین هود، به شکل خطرناک و دیوونه وار، کارای عجیب میکنه که برای نویسندهمون یه جور روانپاکسازه.
نویسنده (که من میگم کاراکتر بارکد هست) به شکلی وارد داستان خودش میشه که به عنوان یه راه فرار یا حواسپرتی از زندگی واقعی نوشته بود. یهو میبینه توی دنیای خودش گیر کرده، ولی چون داستانش تموم نشده، نمیدونه آخرش چی میشه.
ولی حالا که اونجاست، همه چیز قراره تغییر کنه، چون آناوین عامل غیرمنتظرهست. از اول توی داستان نبوده، پس حالا همه چیز باید با این موقعیت عجیب جدید خودش رو هماهنگ کنه.
شاید اون کشیده شده تو داستان که به عنوان کارآگاه کار کنه. شایدم به خاطر شک بگن "چطور اینقدر می دونه؟" یا شایدم به بقیه بپیونده چون پسر کوچولوی دیوونمون داره مثل رابین هود، به شکل خطرناک و دیوونه وار، کارای عجیب میکنه که برای نویسندهمون یه جور روانپاکسازه.