«علی ایحال به این سردرگمی بخند، میان اشکها لبخند بزن و ادامه بده. دوست باش. کسی را تشویق کن. برای اهمیت دادن وقت بگذار. بگذار کلماتت زخم نزنند، بلکه مرهم باشند. دوست بدار، دوست بدار، دوست بدار، چون عشق بر همهچیز غلبه میکند.»
حتی وقتی راه میروم، ردّ پایم روی زمین نمیماند؛ انگار تاریخ مرا برداشته و دوباره در همان نقطهای که ایستادهام، کاشته است.
خواستم بگم اگر شما هم سخت میخوابید و سخت بیدار میشید، بابت زمانی که دارید صرف بقا میکنید هم عذاب وجدان دارید، بخش اعظمی از روز رو دچار احساسات پردازش نشده هستید، از امیدوار شدن میترسید، از کاری که در حال انجامش هستید خوشتون نمیاد اما در حال حاضر چاره ی دیگه ای ندارید، همه چیز زود حوصله تون رو سر میبره و دوستهاتون یکی یکی دارن کم میشن؛ شما تنها نیستید.
میگفت: «اگر پرندگان را دوست داری، درختی بکار؛ آنان که قفس میخرند، تنها خودشان را دوست دارند.»
انسان ممکن است چیزی بخواهد، اما همزمان از تحقق آن بترسد. ممکن است برای خودش استدلالهایی بسازد که با انگیزههای واقعیاش تفاوت دارند. ممکن است حتی از شناختن خودش فرار کند.