۴۱- وقتی سرباز ،
آخرین قدمها را میچِکانْد ؛
در زمینِ عدالت ،
دروغ میتِکانْد !
مَرقَدَش ،
با زکات ، شات ،
وَ با خمس ،
اُنس گرفته است ...
***
پِطرُس ،
سوراخِ دین را کشیک ،
پیامبر نشت نکند !
کشیش ، فیشِ بهشت ،
وَ کفترباز ،
روح القُدُس تُخس میکند ...
کور شو ، بعد ببین ،
این است ؛ دینِ مبین !
***
ذِلّت را هیهات ،
وَ با سادهترین سوال ،
مات میشوند ...
در باتلاقِ دین ، درجا ...
این میمونها ،
نقضِ تکاملاند !
***
. الاغِ خام ،
نَهایتش ، نِهیق ...
در تو در توی دین ،
گرگِ قصهها ، زخمیست ؛
” زخمی نیست مگر ؟ “
. دَمِ آخر وَ طفرهاش ...
برایِ قلعه ،
قلم را ، قلع و قمع ...
شاه نرفت ؛
امام ، زنده است ...
***
تاریخ را ورق ...
دو گوسالهی عمّامه دار ،
در اصطبلِ دین ، چریدهاند ...
آروغِ خدا میزنند ؛
وَ مردم ندیدهاند !
***
باید چَرید ؛
لایِ این طویله ...
که فکر ،
پشتِ میله است !
آخرین قدمها را میچِکانْد ؛
در زمینِ عدالت ،
دروغ میتِکانْد !
مَرقَدَش ،
با زکات ، شات ،
وَ با خمس ،
اُنس گرفته است ...
***
پِطرُس ،
سوراخِ دین را کشیک ،
پیامبر نشت نکند !
کشیش ، فیشِ بهشت ،
وَ کفترباز ،
روح القُدُس تُخس میکند ...
کور شو ، بعد ببین ،
این است ؛ دینِ مبین !
***
ذِلّت را هیهات ،
وَ با سادهترین سوال ،
مات میشوند ...
در باتلاقِ دین ، درجا ...
این میمونها ،
نقضِ تکاملاند !
***
. الاغِ خام ،
نَهایتش ، نِهیق ...
در تو در توی دین ،
گرگِ قصهها ، زخمیست ؛
” زخمی نیست مگر ؟ “
. دَمِ آخر وَ طفرهاش ...
برایِ قلعه ،
قلم را ، قلع و قمع ...
شاه نرفت ؛
امام ، زنده است ...
***
تاریخ را ورق ...
دو گوسالهی عمّامه دار ،
در اصطبلِ دین ، چریدهاند ...
آروغِ خدا میزنند ؛
وَ مردم ندیدهاند !
***
باید چَرید ؛
لایِ این طویله ...
که فکر ،
پشتِ میله است !
۰- قلبم تیر میکشید و نمیکشیدم ....
عقلم ، چرندیات خود را در ما میتکاند ؛
از چراییِ وجودِ منِ نحس ،
تا چگونگیِ وقوعِ یک درد ، برایِ یک قلب !
اسمم شاید ، ولی رسمم ....
-"دفاع کن ، تا حکم برات صادر نشه !"
+"مگه یه قمارباز از حکم میترسه ؟"
***
-"چه خبر از اون درآمدزایی مسخرت ؟"
+"کسی که با خدا قماربازی کنه ، بقیه مردمو وارد بازیش نمیکنه !"
-"یعنی بیخیال خرید و فروششون شدی ؟!"
+"وقتی خدا خودتو کامل بخره ، مگه فرقی هم میکنه ؟"
-"از درس و مدرسه چه خبر ؟"
+"درس ها پاس میشن ، دوستا هم هعی ..."
***
-"نمیتونی فراموشش کنی ؟"
+"فراموش کنم که چی بشه ؟ کسی که کل زندگیش رو با خدا قماربازی کرده ، مگه از چیزی هم میترسه ؟"
-"بازی رو تو شروع کردی !"
***
-"میدونی ، تو خیلی خوب منو درک میکنی ...."
+"شرط میبندم که تهش بنبسته.."
-"نه بابا ، خوشحالم که دوستی مثل تو دارم ! ، مگه میشه از دستت بدم"
+"شرط میبندم ...."
-"خودتو لوس نکن دیگه ، مثکه دلت نمیخواد با ما دوست باشیا ...."
+"من فقط شرط میبندم .... ، یه قمارباز حرفهای بلده چطوری شرطاشو ببازه"
***
-"مملکت بوق ، سیاست کشک ، مام که ماست ؟!"
+"الآن مثلا روشن فکری ؟"
-"اساسا ، من همچین حرفیو نزدم ، خودتم خوب میدونی !"
+"خوب بلدی جواباتو تلقین کنی ، ولی یه قمارباز ، از چشم ، دستِ حریفو خوب میخونه ، تو این دستو میبازی ، دستتو رو کن بچه !"
***
یه قمارباز ، حرفهایتر از وصف شدنه
فقط باید باش قمار کرد ...
—---------—
یه متنِ خیلی قدیمی ! و دلیلِ نوشته شدنِ متنای شماره دار !
یه متن که برای خودم نوشتمش :)
عقلم ، چرندیات خود را در ما میتکاند ؛
از چراییِ وجودِ منِ نحس ،
تا چگونگیِ وقوعِ یک درد ، برایِ یک قلب !
اسمم شاید ، ولی رسمم ....
-"دفاع کن ، تا حکم برات صادر نشه !"
+"مگه یه قمارباز از حکم میترسه ؟"
***
-"چه خبر از اون درآمدزایی مسخرت ؟"
+"کسی که با خدا قماربازی کنه ، بقیه مردمو وارد بازیش نمیکنه !"
-"یعنی بیخیال خرید و فروششون شدی ؟!"
+"وقتی خدا خودتو کامل بخره ، مگه فرقی هم میکنه ؟"
-"از درس و مدرسه چه خبر ؟"
+"درس ها پاس میشن ، دوستا هم هعی ..."
***
-"نمیتونی فراموشش کنی ؟"
+"فراموش کنم که چی بشه ؟ کسی که کل زندگیش رو با خدا قماربازی کرده ، مگه از چیزی هم میترسه ؟"
-"بازی رو تو شروع کردی !"
***
-"میدونی ، تو خیلی خوب منو درک میکنی ...."
+"شرط میبندم که تهش بنبسته.."
-"نه بابا ، خوشحالم که دوستی مثل تو دارم ! ، مگه میشه از دستت بدم"
+"شرط میبندم ...."
-"خودتو لوس نکن دیگه ، مثکه دلت نمیخواد با ما دوست باشیا ...."
+"من فقط شرط میبندم .... ، یه قمارباز حرفهای بلده چطوری شرطاشو ببازه"
***
-"مملکت بوق ، سیاست کشک ، مام که ماست ؟!"
+"الآن مثلا روشن فکری ؟"
-"اساسا ، من همچین حرفیو نزدم ، خودتم خوب میدونی !"
+"خوب بلدی جواباتو تلقین کنی ، ولی یه قمارباز ، از چشم ، دستِ حریفو خوب میخونه ، تو این دستو میبازی ، دستتو رو کن بچه !"
***
یه قمارباز ، حرفهایتر از وصف شدنه
فقط باید باش قمار کرد ...
—---------—
یه متنِ خیلی قدیمی ! و دلیلِ نوشته شدنِ متنای شماره دار !
یه متن که برای خودم نوشتمش :)
میگذره ، همه چیز میگذره ،
خیلی زودتر از اینکه فکرشو میکردم و میکنین ...
گذشت ، سوم راهنمایی گذشت ، اول دبیرستانم گذشت ، پارسالم - چه خوب چه بد - گذشت ، امسالم میگذره
یادش بخیر ، یه زمانی ،
بچه بودم ، بچه بودیم ، یه سری فکرای بچگونه ، یه سری شورهایِ بچگونه ، و یه سری چیز دیگه داشتیم ، بیشتر به هم احترام میذاشتن ، بیشتر دوست بودن ، بچهتر بودن ، دوستداشتنیتر بودن ، بیشتر تو جو بودن ، همونایی که الآن ...
مهم نیست ، هیچچیزی مهم نیست ، جلو مردم قرار نیست جواب پس بدی وقتی کاری نکردی ، بگذریم ...
درس نخوندم ، درس نخوندیم ، درس خوندم ، درس خوندیم ، شاد بودم ، شاد بودیم ، شاد بودن ، اونقدری شاد بودن که میگفتن دپرِسَن و یه مشت داستان برا خودشون میبافتن ، اونقدری شاد بودن که میرفتن برا تفریح ، سرِ کارِ دخترا میذاشتن ، اونقدری شاد بودن که پایهی هر برنامهای بودن ... ، همینا که الآن خیلیاشون جواب سلام ما رو هم نمیدن !!
همه عوض میشن ، اگه منم نشدم ، مشکل از خودمه ، هنوز به خیلیا اهمیت میدم ، هنوز خیلیا رو دوست میدونم ، هنوز سادم ، هنوز باور میکنم ، هنوز دوست دارم بتونم به یه سری بفهمونم که میشه شادتر بود ... ، هنوز ...
ولی هر کی دیگه یه مشغلهای پیدا کرده ، حتی صمیمیترین دوستاتم اون قدری مشغول هستن که حالتو نپرسن و ... ، بزرگ شدن همیشه خوبه ؟
کنکور چه خاص باشه ، چه نباشه ، چه معدل مهم باشه چه نباشه ....
چه درس بخونین چه نخونین ، امسالم میگذره ، مثل اون همه سالی که گذشت ...
عمر آدم ارزش هدر دادن رو نداره و هر لحظهای که بعدا حسرتشو بخوری ، لحظه ی دردناکیه ، حتی اگه خیلی شاد به نظر بیاد ...
پژوهشی یا المپیاد هم میشه سر خودمونو گول بزنیم مثل بقیه ، که میشه قبول شد با یکم خوندن ، یا فانه یا صرفا ، اگه من با کیوان بخونم و ... مشکل حل میشه دیگه ؟
ولی قانونِ دنیا ، چیز دیگهای میگه ، از زجر کشیدن ، از ...
نصیحت کردن مسخرس ، وقتی همه میدونیم ولی عمل نمیکنیم ... ، ولی هیچکسی با دور همی و شادی موفق نشده ...
عدالتِ خدا یا هر چی اسمشو میذارین
ولی مشکل خودِ آدمه ، مشکل همیشه خود آدمه ...
آدم نباس بزرگ شه ، آدم بزرگا به عددا خیلی اهمیت میدن ، به خیلی چیزای مسخره ، اونقدری که از زندگی شادیشون رو یادشون میره ، این همه آدم ، دُور و وَر ، تو ایران ریختن و میخوان فرار کنن و ... ، چرا ؟
خب دلیل واضحه ، شرایط مردم اصلا خوب نیست ... ، اون قدری که همه چی دارن و حس میکنن هیچی ندارن ...
هدف ؟ کدوم هدف ؟ اصلا کسی مگه به هدف فکر میکنه این ورا ؟ پول ، پول ، پول ، باش بهشتم میخرن ؟ دلِ خوش چی ؟
خودِ منم بدترین همون مردمم ...
با خودم بد کردم ، بیشتر از هر بدیای که در حق بقیه کردم ...
هیچوقت بچه نبودم در اون حد که به یه سری چیز اهمیت بدم ، هیچ وقتم بچه نمیشم ...
ولی دلیلی نمیشه آدم بزرگا رو دوست داشته باشم ...
من آدمی که همش حرف منطقی میزنه دوست ندارم ...
من یه خدا دارم ، که وقتی دلم آبنبات میخواد ، حتی از اونم دریغ نمیکنه ...
من خیلی چیزای خوب دارم ، یه سری دوست واقعی و ...
هیچوقت برا آدم شدن دیر نیست ؛ ولی تا همین الآنش خیلی چیزا رو از دست دادم ...
و خدایی که در این نزدیکیست !!
***
من نویسنده خوبی نیستم ، هیچ وقتم نبودم ، اونقدری که سعی میکردم با شعر نوشتن و ... ، ضعفم رو از خودم و همه پنهون کنم ، ولی بعضی وقتا آدم باید بعضی چیزا رو بنویسه ، صرفا برا این که نوشته باشه ...
اگه خوبی بدی دیدین حلال کنین :)
شاید نفر بعدی که از دنیا بره ، ما باشیم ...
—---------—
نوشته شده در اولین روزای بعد از امتحانات پایانترمِ سال دوّم دبیرستان !
خاطرات ، چیزای خوبی رو نشون میدن !!
خیلی زودتر از اینکه فکرشو میکردم و میکنین ...
گذشت ، سوم راهنمایی گذشت ، اول دبیرستانم گذشت ، پارسالم - چه خوب چه بد - گذشت ، امسالم میگذره
یادش بخیر ، یه زمانی ،
بچه بودم ، بچه بودیم ، یه سری فکرای بچگونه ، یه سری شورهایِ بچگونه ، و یه سری چیز دیگه داشتیم ، بیشتر به هم احترام میذاشتن ، بیشتر دوست بودن ، بچهتر بودن ، دوستداشتنیتر بودن ، بیشتر تو جو بودن ، همونایی که الآن ...
مهم نیست ، هیچچیزی مهم نیست ، جلو مردم قرار نیست جواب پس بدی وقتی کاری نکردی ، بگذریم ...
درس نخوندم ، درس نخوندیم ، درس خوندم ، درس خوندیم ، شاد بودم ، شاد بودیم ، شاد بودن ، اونقدری شاد بودن که میگفتن دپرِسَن و یه مشت داستان برا خودشون میبافتن ، اونقدری شاد بودن که میرفتن برا تفریح ، سرِ کارِ دخترا میذاشتن ، اونقدری شاد بودن که پایهی هر برنامهای بودن ... ، همینا که الآن خیلیاشون جواب سلام ما رو هم نمیدن !!
همه عوض میشن ، اگه منم نشدم ، مشکل از خودمه ، هنوز به خیلیا اهمیت میدم ، هنوز خیلیا رو دوست میدونم ، هنوز سادم ، هنوز باور میکنم ، هنوز دوست دارم بتونم به یه سری بفهمونم که میشه شادتر بود ... ، هنوز ...
ولی هر کی دیگه یه مشغلهای پیدا کرده ، حتی صمیمیترین دوستاتم اون قدری مشغول هستن که حالتو نپرسن و ... ، بزرگ شدن همیشه خوبه ؟
کنکور چه خاص باشه ، چه نباشه ، چه معدل مهم باشه چه نباشه ....
چه درس بخونین چه نخونین ، امسالم میگذره ، مثل اون همه سالی که گذشت ...
عمر آدم ارزش هدر دادن رو نداره و هر لحظهای که بعدا حسرتشو بخوری ، لحظه ی دردناکیه ، حتی اگه خیلی شاد به نظر بیاد ...
پژوهشی یا المپیاد هم میشه سر خودمونو گول بزنیم مثل بقیه ، که میشه قبول شد با یکم خوندن ، یا فانه یا صرفا ، اگه من با کیوان بخونم و ... مشکل حل میشه دیگه ؟
ولی قانونِ دنیا ، چیز دیگهای میگه ، از زجر کشیدن ، از ...
نصیحت کردن مسخرس ، وقتی همه میدونیم ولی عمل نمیکنیم ... ، ولی هیچکسی با دور همی و شادی موفق نشده ...
عدالتِ خدا یا هر چی اسمشو میذارین
ولی مشکل خودِ آدمه ، مشکل همیشه خود آدمه ...
آدم نباس بزرگ شه ، آدم بزرگا به عددا خیلی اهمیت میدن ، به خیلی چیزای مسخره ، اونقدری که از زندگی شادیشون رو یادشون میره ، این همه آدم ، دُور و وَر ، تو ایران ریختن و میخوان فرار کنن و ... ، چرا ؟
خب دلیل واضحه ، شرایط مردم اصلا خوب نیست ... ، اون قدری که همه چی دارن و حس میکنن هیچی ندارن ...
هدف ؟ کدوم هدف ؟ اصلا کسی مگه به هدف فکر میکنه این ورا ؟ پول ، پول ، پول ، باش بهشتم میخرن ؟ دلِ خوش چی ؟
خودِ منم بدترین همون مردمم ...
با خودم بد کردم ، بیشتر از هر بدیای که در حق بقیه کردم ...
هیچوقت بچه نبودم در اون حد که به یه سری چیز اهمیت بدم ، هیچ وقتم بچه نمیشم ...
ولی دلیلی نمیشه آدم بزرگا رو دوست داشته باشم ...
من آدمی که همش حرف منطقی میزنه دوست ندارم ...
من یه خدا دارم ، که وقتی دلم آبنبات میخواد ، حتی از اونم دریغ نمیکنه ...
من خیلی چیزای خوب دارم ، یه سری دوست واقعی و ...
هیچوقت برا آدم شدن دیر نیست ؛ ولی تا همین الآنش خیلی چیزا رو از دست دادم ...
و خدایی که در این نزدیکیست !!
***
من نویسنده خوبی نیستم ، هیچ وقتم نبودم ، اونقدری که سعی میکردم با شعر نوشتن و ... ، ضعفم رو از خودم و همه پنهون کنم ، ولی بعضی وقتا آدم باید بعضی چیزا رو بنویسه ، صرفا برا این که نوشته باشه ...
اگه خوبی بدی دیدین حلال کنین :)
شاید نفر بعدی که از دنیا بره ، ما باشیم ...
—---------—
نوشته شده در اولین روزای بعد از امتحانات پایانترمِ سال دوّم دبیرستان !
خاطرات ، چیزای خوبی رو نشون میدن !!
۴۲- واگیر نداشتم ؛ ولی ...
کاش ،
بیمارِ خود میشد !
من به هیچ ،
به خودش میرسید ...
***
شب را هم زدم ؛
که لایِ گریهها ،
خندهات را بِچِشَم ...
و حال ،
تنها ، درد ...
کثیف بُرد ؛
وَ پاک ، باخته بودمش ...
***
قبلِ نقطهیِ انتها ،
خطهایم را میشکاندم ؛
برایِ باز دیدنت ...
زمان ، لطیفه بود !
که ساعتِ دقایِقم ،
رویِ ثانیهاش ،
خواب رفته بود ...
***
لایِ پنکهها ،
تَخت ،
عرق میریخت ؛
به سلامتِ سیگار ،
که ثانیههایش را درک ،
ترک ، نمیکند !
***
زیرِ سرنگِ حوادث ،
تفنگِ عشق میچکاند ؛
وَ زیرِ سیاهِ زندگی ،
جیغِ بنفش ...
لایِ تکانها ،
استکانِ بودنش شکست .
خیابان ، خطِّ ثابتش ...
به هیچ رسیده ،
نشان نمیدهد ...
***
قدمها ، لیز ،
فکرش مریض ...
خدا ، حافظش !
” فال ، تفاله است ؟ “
آنقَدَر بِرَود ؛
تا به هیچ بِرِسد !
***
گناهش را بِشور ،
وَ دردش را ،
با تیغِ بودنت ، پوست بِکَن !
کمبودِ تخته نیست ؛
نَنْوشته ،
پاک کرده است ...
***
درد را سر کشیدهاند ؛
وَ با عُقاب ، پَر میکشند ...
نقشه ، خشک ،
گربه وحشی شده !
روشنفکر ،
تیرِ تاریکی نبود ؟!
***
وقتی ، قلب شکست ؛
ریه را قاب کنند ؟
بیریا ، میکِشَد ؛
دردی که میکِشَند ...
دنیا ، فانی ،
وَ اعتیاد ، عقلانیست ...
***
لیلی ، گِشنیز میکِشَد ؛
وَ مجنون ، خونِ دل ...
حاکم حکم میکند ؛
رنگینکمان ، بهانه است ...
***
لایِ هم میغلتند ؛
که کرمشان قیام کند ...
از غدیر ، تا اَلست ،
همین بود و هست !
***
ماه ، پشتِ ماه ،
سیاه ، پشتِ سیاه ...
رو سفید نمیکند ؛
آبِ عدالتش !
***
حقیقت را باور ،
داوری میکند ...
گلِ خدا ، دیدم و ؛
هرزِ دین ، چیدَنیست !
کاش ،
بیمارِ خود میشد !
من به هیچ ،
به خودش میرسید ...
***
شب را هم زدم ؛
که لایِ گریهها ،
خندهات را بِچِشَم ...
و حال ،
تنها ، درد ...
کثیف بُرد ؛
وَ پاک ، باخته بودمش ...
***
قبلِ نقطهیِ انتها ،
خطهایم را میشکاندم ؛
برایِ باز دیدنت ...
زمان ، لطیفه بود !
که ساعتِ دقایِقم ،
رویِ ثانیهاش ،
خواب رفته بود ...
***
لایِ پنکهها ،
تَخت ،
عرق میریخت ؛
به سلامتِ سیگار ،
که ثانیههایش را درک ،
ترک ، نمیکند !
***
زیرِ سرنگِ حوادث ،
تفنگِ عشق میچکاند ؛
وَ زیرِ سیاهِ زندگی ،
جیغِ بنفش ...
لایِ تکانها ،
استکانِ بودنش شکست .
خیابان ، خطِّ ثابتش ...
به هیچ رسیده ،
نشان نمیدهد ...
***
قدمها ، لیز ،
فکرش مریض ...
خدا ، حافظش !
” فال ، تفاله است ؟ “
آنقَدَر بِرَود ؛
تا به هیچ بِرِسد !
***
گناهش را بِشور ،
وَ دردش را ،
با تیغِ بودنت ، پوست بِکَن !
کمبودِ تخته نیست ؛
نَنْوشته ،
پاک کرده است ...
***
درد را سر کشیدهاند ؛
وَ با عُقاب ، پَر میکشند ...
نقشه ، خشک ،
گربه وحشی شده !
روشنفکر ،
تیرِ تاریکی نبود ؟!
***
وقتی ، قلب شکست ؛
ریه را قاب کنند ؟
بیریا ، میکِشَد ؛
دردی که میکِشَند ...
دنیا ، فانی ،
وَ اعتیاد ، عقلانیست ...
***
لیلی ، گِشنیز میکِشَد ؛
وَ مجنون ، خونِ دل ...
حاکم حکم میکند ؛
رنگینکمان ، بهانه است ...
***
لایِ هم میغلتند ؛
که کرمشان قیام کند ...
از غدیر ، تا اَلست ،
همین بود و هست !
***
ماه ، پشتِ ماه ،
سیاه ، پشتِ سیاه ...
رو سفید نمیکند ؛
آبِ عدالتش !
***
حقیقت را باور ،
داوری میکند ...
گلِ خدا ، دیدم و ؛
هرزِ دین ، چیدَنیست !
۲.
”شکستِ عشقی خوردهای؟“
سیگار میخرد تا خاطرات را دود کند ؛
از دنیا کام نگرفته ، میمیرد .
مچاله شد ؛ لایِ سر رسید ؛
وَ روی خاکسترش ، سفید میکشند !
***
با خدا میخوابد ؛
بسمِالله بلد نیست ؛ ولی ،
خدا ، اسمش را بلدتر است !
نمازهایش قَضاست ؛
قضاوت نمیکند ...
”کافری؟“
فکر نکرده ، سیاه میکنند !
***
”تا تهِ خط بمان“ ، شنیده ،
”نه“ ، گفته است .
نه هفتخط است ؛
نه بینشان .
به ده سانت ، دل نبسته ،
وَ از عشق ، خسته است ...
***
آنقَدر دیده ،
از رنگ بُریده است .
پلهها را ، بیدلیل طی میکند ؛
وَ رویِ انتها ، تلو تلو میخورد ...
شاید پریدنش ، رنگِ آخر است !
”چه قدر ابلهی!“
مرگ را ، جرقّه میزنند ...
***
لایِ هم سَرَک میکشند ؛
مدّعی ،
اینان مردماند !
تهران - آبانِ لعنتی - وسطاش
”شکستِ عشقی خوردهای؟“
سیگار میخرد تا خاطرات را دود کند ؛
از دنیا کام نگرفته ، میمیرد .
مچاله شد ؛ لایِ سر رسید ؛
وَ روی خاکسترش ، سفید میکشند !
***
با خدا میخوابد ؛
بسمِالله بلد نیست ؛ ولی ،
خدا ، اسمش را بلدتر است !
نمازهایش قَضاست ؛
قضاوت نمیکند ...
”کافری؟“
فکر نکرده ، سیاه میکنند !
***
”تا تهِ خط بمان“ ، شنیده ،
”نه“ ، گفته است .
نه هفتخط است ؛
نه بینشان .
به ده سانت ، دل نبسته ،
وَ از عشق ، خسته است ...
***
آنقَدر دیده ،
از رنگ بُریده است .
پلهها را ، بیدلیل طی میکند ؛
وَ رویِ انتها ، تلو تلو میخورد ...
شاید پریدنش ، رنگِ آخر است !
”چه قدر ابلهی!“
مرگ را ، جرقّه میزنند ...
***
لایِ هم سَرَک میکشند ؛
مدّعی ،
اینان مردماند !
تهران - آبانِ لعنتی - وسطاش
۱.
همیشه حرف زدن آسونتره ...
بشینی و حرف بزنی و فکر کنی برندهای !
فکر میکنی قانع شده ؛
وقتی به حماقتت سکوت کرده ...
بلد نیستم نصیحت کنم ...
ولی این که به یکی یه چی میگی ؛
یعنی برات مهمّه !
وقتی قدمهات رو برا یکی هزینه میکنی ؛
یعنی دنبالِ یه مقصدی هستی !
چه خوب و چه بد !
اگه چیزی به نام احساس نداشتیم ؛
اون قدری گرگ هستیم که قانون جنگل رو اجرا کنیم ....
ولی خب بعضیا ....
منم خواستم یه کمکی بکنم !
وقتی آدما تو معنی کردن کلمهی دوست مشکل دارن ؛
مجبور میشی نقش بازی کنی !
نقشِ یه آدم عادی ...
نمیفهمن که ادعا رو همه میکنن !
و رتبهی یک شدن ، از تو تخمِ مرغ شانسی در نمیاد ...
بدونِ زجر کشیدن جادو جنبل نمیشه !
میشینن ، دورِ خودشون رو با چیزای مختلف پر میکنن !
از آدمای مختلف مثل دوست گرفته تا رویاهایی که فقط رویان ،
فقط و فقط برای فرار از واقعیت ...
یه مشتم این وسط ، برایِ فرار از کثافتی که توشن ،
یه خدا میسازن ، برای غرق نشدن کشتیشون ...
ولی رسمِ بنده بودن رو ندارن !
یه مشت غرورن که دست و پا در آوردن ...
یه سری ادعا هم هستن ؛ که اسم خودشون رو دوست میذارن !
بعضیا ،
تو بازیای که تهش باخت باشه ،
قمار نمیکنن و فکر میکنن برندن !
از خودشون فرار میکنن ، هر جوری که بشه :
بعضیا درس ، بعضیا آهنگ ، فیلم ، یا حتی بازی !
ولی بعضیا هدف دارن ...
بعضیا قدماشون رو با هر بیبتّهای ، تو هر خاکی نمیکارن ...
ادعا ندارن ، و گونهی رو به انقراضی به نام آدم هستن !
ولی متاسفانه من جزو دستهی اوّلِ احمقهام ...
***
بعد از این همه حرفی که نمیدونم اصلا فایده داره یا نه ،
یه ببخشید هم بریزم برا بزرگا !
اونایی که میبینن و میبخشن ...
نه مثل یه مشت بچه که ادعای بزرگ بودن دارن !
اونایی که عوض شدنم از امروز رو هضم میکنن !
چون خیلی دلم برای ”به نام خدا“ تنگ شده :
او!
تهران - آبانِ لعنتی - اوّلاش
همیشه حرف زدن آسونتره ...
بشینی و حرف بزنی و فکر کنی برندهای !
فکر میکنی قانع شده ؛
وقتی به حماقتت سکوت کرده ...
بلد نیستم نصیحت کنم ...
ولی این که به یکی یه چی میگی ؛
یعنی برات مهمّه !
وقتی قدمهات رو برا یکی هزینه میکنی ؛
یعنی دنبالِ یه مقصدی هستی !
چه خوب و چه بد !
اگه چیزی به نام احساس نداشتیم ؛
اون قدری گرگ هستیم که قانون جنگل رو اجرا کنیم ....
ولی خب بعضیا ....
منم خواستم یه کمکی بکنم !
وقتی آدما تو معنی کردن کلمهی دوست مشکل دارن ؛
مجبور میشی نقش بازی کنی !
نقشِ یه آدم عادی ...
نمیفهمن که ادعا رو همه میکنن !
و رتبهی یک شدن ، از تو تخمِ مرغ شانسی در نمیاد ...
بدونِ زجر کشیدن جادو جنبل نمیشه !
میشینن ، دورِ خودشون رو با چیزای مختلف پر میکنن !
از آدمای مختلف مثل دوست گرفته تا رویاهایی که فقط رویان ،
فقط و فقط برای فرار از واقعیت ...
یه مشتم این وسط ، برایِ فرار از کثافتی که توشن ،
یه خدا میسازن ، برای غرق نشدن کشتیشون ...
ولی رسمِ بنده بودن رو ندارن !
یه مشت غرورن که دست و پا در آوردن ...
یه سری ادعا هم هستن ؛ که اسم خودشون رو دوست میذارن !
بعضیا ،
تو بازیای که تهش باخت باشه ،
قمار نمیکنن و فکر میکنن برندن !
از خودشون فرار میکنن ، هر جوری که بشه :
بعضیا درس ، بعضیا آهنگ ، فیلم ، یا حتی بازی !
ولی بعضیا هدف دارن ...
بعضیا قدماشون رو با هر بیبتّهای ، تو هر خاکی نمیکارن ...
ادعا ندارن ، و گونهی رو به انقراضی به نام آدم هستن !
ولی متاسفانه من جزو دستهی اوّلِ احمقهام ...
***
بعد از این همه حرفی که نمیدونم اصلا فایده داره یا نه ،
یه ببخشید هم بریزم برا بزرگا !
اونایی که میبینن و میبخشن ...
نه مثل یه مشت بچه که ادعای بزرگ بودن دارن !
اونایی که عوض شدنم از امروز رو هضم میکنن !
چون خیلی دلم برای ”به نام خدا“ تنگ شده :
او!
تهران - آبانِ لعنتی - اوّلاش
۴۳- خودش را دو دو تا ،
مُشکلات را ، دو تا یکی ...
خوشی ، سر میکِشید ؛
که عُمر ، پَر کشید ...
کُنجِ آرزوهایِ نخنما ،
سیگار ،
نخکشی میکرد ...
کوه را دچار شد و ،
مچاله است ؛
زیرِ چالهها ...
***
کودکیَش ،
پشتِ دوییدنها ،
جا مانده است !
عدد را دخیل بسته بود ؛
به بارگاهِ اسکناس ...
حاجتش ،
غسلِ جنابت است !
***
چایِ درد ،
دَم کشیده است ؛
جرعههایِ مرد شدن !
انسانیَت عقیم ،
وَ خیابانِ فکر ،
زیرِ عابرِ عشق ،
دو نیم شدهست ...
***
” عشق ، یعنی ؟ “
” یک درد ،
برایش کم است ... “
منفی نیست ؛
ولی ...
توانش نیم ،
مبهم است !
***
زیرِ لباسِ رنگ ،
سرما را فریب ...
” طنابِ دار را نپرس ،
کَز دنیا بُریده است ! “
مُشکلات را ، دو تا یکی ...
خوشی ، سر میکِشید ؛
که عُمر ، پَر کشید ...
کُنجِ آرزوهایِ نخنما ،
سیگار ،
نخکشی میکرد ...
کوه را دچار شد و ،
مچاله است ؛
زیرِ چالهها ...
***
کودکیَش ،
پشتِ دوییدنها ،
جا مانده است !
عدد را دخیل بسته بود ؛
به بارگاهِ اسکناس ...
حاجتش ،
غسلِ جنابت است !
***
چایِ درد ،
دَم کشیده است ؛
جرعههایِ مرد شدن !
انسانیَت عقیم ،
وَ خیابانِ فکر ،
زیرِ عابرِ عشق ،
دو نیم شدهست ...
***
” عشق ، یعنی ؟ “
” یک درد ،
برایش کم است ... “
منفی نیست ؛
ولی ...
توانش نیم ،
مبهم است !
***
زیرِ لباسِ رنگ ،
سرما را فریب ...
” طنابِ دار را نپرس ،
کَز دنیا بُریده است ! “
۴۴- رویِ ثِقلِ مربّعِ تکرار ،
تفها ، مستقل از زمان ،
رویِ گونهها جاریست ...
کاسهی صبر را تمام ،
عشق را ، هُورت میکِشَد !
***
میکِشی ، رنگ میکُنَد ؛
میکُشید ، زوزه میکِشَند ...
سَرَش گرم نمیشود ؛
سرمایِ عدالت است ...
***
اسلامِ ناب ،
خدا ، قاب ،
خوابِ خواب ...
***
بِخَند ؛
عَوَضی !
***
کنجِ درد نشستهای ،
نفس گدایی کُنی ؟
” عیسی ، کجا ؟ “
انتقام ، شامِ آخر است !
***
رویِ باد رفتهای ،
زیرِ آب ماندهای ...
دنیا ، دروغ ،
خواب ماندهای پِسَر !
***
همیشه میدَوَد ؛
هیچ ، نمیرسد ...
دو دوتا ، چرا ؟
قِرانی نمانده است ...
***
نعره میزنند :
” خدا ، سُکوت ! “
که پول ،
غولِ آخرست ...
تفها ، مستقل از زمان ،
رویِ گونهها جاریست ...
کاسهی صبر را تمام ،
عشق را ، هُورت میکِشَد !
***
میکِشی ، رنگ میکُنَد ؛
میکُشید ، زوزه میکِشَند ...
سَرَش گرم نمیشود ؛
سرمایِ عدالت است ...
***
اسلامِ ناب ،
خدا ، قاب ،
خوابِ خواب ...
***
بِخَند ؛
عَوَضی !
***
کنجِ درد نشستهای ،
نفس گدایی کُنی ؟
” عیسی ، کجا ؟ “
انتقام ، شامِ آخر است !
***
رویِ باد رفتهای ،
زیرِ آب ماندهای ...
دنیا ، دروغ ،
خواب ماندهای پِسَر !
***
همیشه میدَوَد ؛
هیچ ، نمیرسد ...
دو دوتا ، چرا ؟
قِرانی نمانده است ...
***
نعره میزنند :
” خدا ، سُکوت ! “
که پول ،
غولِ آخرست ...
۴۵- برایِ تیغ ،
اِستکانِ رگ ...
پوست را ،
اُستخوان بریز ...
میهمانیِ من است ؛
اشک و جیغ ،
سلامتِ رفیق !
***
ماندنش را خاک ،
رفتنش را ،
لایِ دود ، حک کردهام ...
جایش خالی ...
پُر میکنم !
***
بُردی نساخت ؛
وَ مُرد ، امّا نباخت ...
***
” دنیا را مست ،
وَ در سوراخِ عشق ،
دست نمیکنم ... “
***
درکم میکنندِشان ،
اعتیاد ...
تَرکم میکنند !
” سیمِ خاردارِ من ،
برق نمیزند ... “
***
عُمری بِپَر ،
که عشق ، پَر ؟
کلاغِ قصهها ،
صابون بِخَر !
***
تکپر ، نمیپَرَد ؛
وَ بُرد ، هرزهای ،
که خاکِ عشق ،
به او نساخت !
***
پولی بگیر ؛
برایِ سیر شدن ...
” همیشه زود ، دیر میشود ! “
***
” بَشَر ، خر است ؛
که عشق ،
حرفِ آخر است ... “
***
اسکناس ،
زبر ، نرمِ نرم ...
زمان ، گرمَت میکُنَد !
دهانبینانِ فرو کُن ،
عشق را شروع کنند ...
اِستکانِ رگ ...
پوست را ،
اُستخوان بریز ...
میهمانیِ من است ؛
اشک و جیغ ،
سلامتِ رفیق !
***
ماندنش را خاک ،
رفتنش را ،
لایِ دود ، حک کردهام ...
جایش خالی ...
پُر میکنم !
***
بُردی نساخت ؛
وَ مُرد ، امّا نباخت ...
***
” دنیا را مست ،
وَ در سوراخِ عشق ،
دست نمیکنم ... “
***
درکم میکنندِشان ،
اعتیاد ...
تَرکم میکنند !
” سیمِ خاردارِ من ،
برق نمیزند ... “
***
عُمری بِپَر ،
که عشق ، پَر ؟
کلاغِ قصهها ،
صابون بِخَر !
***
تکپر ، نمیپَرَد ؛
وَ بُرد ، هرزهای ،
که خاکِ عشق ،
به او نساخت !
***
پولی بگیر ؛
برایِ سیر شدن ...
” همیشه زود ، دیر میشود ! “
***
” بَشَر ، خر است ؛
که عشق ،
حرفِ آخر است ... “
***
اسکناس ،
زبر ، نرمِ نرم ...
زمان ، گرمَت میکُنَد !
دهانبینانِ فرو کُن ،
عشق را شروع کنند ...
۴۶- طناب ،
تویِ خود کز کرده ، دار ...
زمان ،
چشم گذاشته ، زار میزند !
صد سال ، بلند ،
که شش ماهه ، عشق ،
راه را ختنه کُنَد ؟
***
” مشکلات را پاس دادی و ،
شوتِ آخری ! “
***
معنیَش ، به سایه کوچ ...
سویِ نور ، چه پوچ !
” قرصِ ماه ،
شربتَش خاطرهست ...
سوزن نمیزنی ،
قبلِ انقضا ؟! “
***
” عشق ، هزار ...
زمین بُخور ،
مشتری شَوی ! “
***
گام ، دوام نمیآوَرَد ؛
وقتِ کام گرفتن است ؟!
” فندک بریز ،
خاکِسترَت شود ... “
***
” نَلَرز ،
هرز میروی ...
بعدِ شوک ،
مُک ، دو پُک ،
فراموش میکنی ! “
***
” زود باختهای پسر ... “
” من که مُرد ، خودت بِبَر !
درد را حلقه میکنم ؛
ازدواجِ مرگ ! “
***
زمان ،
سیر نگشته ، دیر ...
” زندگی با لجن ،
باتلاقِ طلاق ... “
***
نشخوارِ عُمر ،
برای هضمِ زمان ...
کمبودِ آب ،
انشعابِ خواب ...
***
حُنّاقِ پِلّه گرفته ،
غلت میزند ...
تویِ خود کز کرده ، دار ...
زمان ،
چشم گذاشته ، زار میزند !
صد سال ، بلند ،
که شش ماهه ، عشق ،
راه را ختنه کُنَد ؟
***
” مشکلات را پاس دادی و ،
شوتِ آخری ! “
***
معنیَش ، به سایه کوچ ...
سویِ نور ، چه پوچ !
” قرصِ ماه ،
شربتَش خاطرهست ...
سوزن نمیزنی ،
قبلِ انقضا ؟! “
***
” عشق ، هزار ...
زمین بُخور ،
مشتری شَوی ! “
***
گام ، دوام نمیآوَرَد ؛
وقتِ کام گرفتن است ؟!
” فندک بریز ،
خاکِسترَت شود ... “
***
” نَلَرز ،
هرز میروی ...
بعدِ شوک ،
مُک ، دو پُک ،
فراموش میکنی ! “
***
” زود باختهای پسر ... “
” من که مُرد ، خودت بِبَر !
درد را حلقه میکنم ؛
ازدواجِ مرگ ! “
***
زمان ،
سیر نگشته ، دیر ...
” زندگی با لجن ،
باتلاقِ طلاق ... “
***
نشخوارِ عُمر ،
برای هضمِ زمان ...
کمبودِ آب ،
انشعابِ خواب ...
***
حُنّاقِ پِلّه گرفته ،
غلت میزند ...
۳.
وقتی حرف از فرهنگ میزنیم ؛
احتمالا به جز استفاده از برچسبش و قایم شدن زیر اشتباهات خودمون ،
قصد دیگهای نداریم ...
نیمهیِ پر لیوان مال تشنههاش !
یکم از نیمهی خالیش بریزم براتون :
تو طول زمان گند زدیم به مفهوم آزادی و دین و خیلی چیزا و نفهمیدیم داریم چی کار میکنیم !
من دروغ میگم ، تاریخم دروغ میگه ،
چشم هم واقعیت رو از دریچهی مریض خود آدم میبینه ، قبول !
ولی وقتی جرقهی ”من دارم درست میگم“ میخوره تو ذهن آدما ،
بمبِ روشنفکری ، غرور یا هر چیز فنارفتهی دیگهای تو راهه ...
آدما نمیتونن خودشون رو بیمعنی بدونن (اکثرا) ،
و خب ، سعی میکنن تو همه چی دخالت کنن ؛
حتی با سکوت ،
برای معنی دادن به زندگی بیمعنیشون !
مردم رو قضاوت کنن ، خودشون رو بهتر بدونن یا هر چی !
(و خب هر چه قدرم تو باتلاق ، دست و پا بزنم ، تهشم جزو همین مردمم !)
وقتی داریم دو روز تو دنیا ، علف میخوریم ؛
بهتره گند نزنیم به چیزی که شاید بعدا باعث معنی گرفتن بقیه باشه !
بذاریم هر کسی هر جور میخواد بچره !
هر کسی اعتقادات خودشو داره ،
پس خدا هم چه قبول داشته باشه چه نه ،
جواب کارای خودشو ، خودش باید بده !
***
سرتون رو درد آوردم ولی اگه تشنتونه ،
خودتون برین دنبال نیمههای پُرِش !
سعی کنین به فرهنگ معنی بدین ،
جای چنگ زدنی که صرفا برای غرق نشدنه !
بیایم یه بار ،
وقتی کشتیامون غرق نشده ،
کشتیامون رو درست بسازیم !
***
اصولا علاقهی خاصی به نصیحت و این جور داستانا ندارم ؛
قضاوتم که هعی !
ولی وقتی دوستت رو میبینی که روز به روز ...
بیایم یکم به تهوعی که هستیم ؛ تنوع بدیم !
(چه قدر احمقم ، نه ؟!) .
تهران - آخرِ وسطایِ آبانِ لعنتی
وقتی حرف از فرهنگ میزنیم ؛
احتمالا به جز استفاده از برچسبش و قایم شدن زیر اشتباهات خودمون ،
قصد دیگهای نداریم ...
نیمهیِ پر لیوان مال تشنههاش !
یکم از نیمهی خالیش بریزم براتون :
تو طول زمان گند زدیم به مفهوم آزادی و دین و خیلی چیزا و نفهمیدیم داریم چی کار میکنیم !
من دروغ میگم ، تاریخم دروغ میگه ،
چشم هم واقعیت رو از دریچهی مریض خود آدم میبینه ، قبول !
ولی وقتی جرقهی ”من دارم درست میگم“ میخوره تو ذهن آدما ،
بمبِ روشنفکری ، غرور یا هر چیز فنارفتهی دیگهای تو راهه ...
آدما نمیتونن خودشون رو بیمعنی بدونن (اکثرا) ،
و خب ، سعی میکنن تو همه چی دخالت کنن ؛
حتی با سکوت ،
برای معنی دادن به زندگی بیمعنیشون !
مردم رو قضاوت کنن ، خودشون رو بهتر بدونن یا هر چی !
(و خب هر چه قدرم تو باتلاق ، دست و پا بزنم ، تهشم جزو همین مردمم !)
وقتی داریم دو روز تو دنیا ، علف میخوریم ؛
بهتره گند نزنیم به چیزی که شاید بعدا باعث معنی گرفتن بقیه باشه !
بذاریم هر کسی هر جور میخواد بچره !
هر کسی اعتقادات خودشو داره ،
پس خدا هم چه قبول داشته باشه چه نه ،
جواب کارای خودشو ، خودش باید بده !
***
سرتون رو درد آوردم ولی اگه تشنتونه ،
خودتون برین دنبال نیمههای پُرِش !
سعی کنین به فرهنگ معنی بدین ،
جای چنگ زدنی که صرفا برای غرق نشدنه !
بیایم یه بار ،
وقتی کشتیامون غرق نشده ،
کشتیامون رو درست بسازیم !
***
اصولا علاقهی خاصی به نصیحت و این جور داستانا ندارم ؛
قضاوتم که هعی !
ولی وقتی دوستت رو میبینی که روز به روز ...
بیایم یکم به تهوعی که هستیم ؛ تنوع بدیم !
(چه قدر احمقم ، نه ؟!) .
تهران - آخرِ وسطایِ آبانِ لعنتی
۴۷- از خود ، فرار ،
در قُمارِ عشق،
تا یکی نبود ؛ باخته ...
بینشان ،
رویِ دست ، خط میکشد ...
زِ یاد بُردَنش ،
به دود باختن است ...
***
روز را بدرقه ،
پیشوازِ مرگ ...
وَ هر روز بوسهای ،
به سویِ بَرگ ...
***
” رِل را وِلِش ، رُلی ...
به چپ ، پاس ،
گُلی بِزَن ! “
این خراب شده ، دنیا ،
وَ جوابِ اشتباه ، خطخطیست ؛
زیرِ لاک نمیرَوی !
***
در این قفس ،
با درد ، نَفَس ...
لایِ تاریکی ،
لایت ، نمیکشند !
***
زیرِ پا ، خالی ،
بلند شدن ، بهانه ...
زندگی با سکوت ؟
مرگ هم ترانه است !
***
زیرِ انسولینِ دین ،
خدا را ذِکر ...
اشتباه آمد و ،
به رفتن ، فکر میکند ...
***
” نَنال ، لعنتی ! “
همه چیز سراب ،
به هیچَت ببال !
مالشِ قهرمانانهای ،
به مشکلات ،
” ویاگرا دواست ! “
***
گورِ سرنِوِشت !
گذشته را ، هضم ،
سیفون بِکِش !
در قُمارِ عشق،
تا یکی نبود ؛ باخته ...
بینشان ،
رویِ دست ، خط میکشد ...
زِ یاد بُردَنش ،
به دود باختن است ...
***
روز را بدرقه ،
پیشوازِ مرگ ...
وَ هر روز بوسهای ،
به سویِ بَرگ ...
***
” رِل را وِلِش ، رُلی ...
به چپ ، پاس ،
گُلی بِزَن ! “
این خراب شده ، دنیا ،
وَ جوابِ اشتباه ، خطخطیست ؛
زیرِ لاک نمیرَوی !
***
در این قفس ،
با درد ، نَفَس ...
لایِ تاریکی ،
لایت ، نمیکشند !
***
زیرِ پا ، خالی ،
بلند شدن ، بهانه ...
زندگی با سکوت ؟
مرگ هم ترانه است !
***
زیرِ انسولینِ دین ،
خدا را ذِکر ...
اشتباه آمد و ،
به رفتن ، فکر میکند ...
***
” نَنال ، لعنتی ! “
همه چیز سراب ،
به هیچَت ببال !
مالشِ قهرمانانهای ،
به مشکلات ،
” ویاگرا دواست ! “
***
گورِ سرنِوِشت !
گذشته را ، هضم ،
سیفون بِکِش !
۴.
- سوالِ یک رو دیدی ؟
+ زندگی رو میگی ؟
از روش پریدم ، تو چی ؟
- دارم مینویسمش !
+ جوابش چیه ؟
- احتمالا پریدن !
***
+ این همه بِرَم بِرَم کردی ،
تهشم که حرف نزدی !
- همممم ...
+ سخت نگیر ، فهمیدم چی میگی !
***
- تو برو ، منم میام !
+ دنیا رو تکی برم ؟
- نه دیگه ،
میام ، از میانبرش !
+ همه همینو میگن !
- پس همه جاده خاکی دوست دارن !؟
***
+ عاشقی ؟
- نه ! شایدم آره ...
اون طور نیست که فکر میکنی !
+ نمیخوای بگی ؟
- عاشق دختر نشدم آخه ...
+ اوه اوه ، منکراتیای دادا ؟
- مگه احمقم ؟!! ، عاشق خدام ، همین !
+ هِه ، مثل این که نمیخوای بگی !
***
- دوسِت دارم !
+
- خیلی دوِست دارم :))
+
- حالا که انقدر دوسِت دارم ،
میشه بهم مرگو جایزه بدی ؟!
تهران - آبانِ لامصّب ، آخراش !
- سوالِ یک رو دیدی ؟
+ زندگی رو میگی ؟
از روش پریدم ، تو چی ؟
- دارم مینویسمش !
+ جوابش چیه ؟
- احتمالا پریدن !
***
+ این همه بِرَم بِرَم کردی ،
تهشم که حرف نزدی !
- همممم ...
+ سخت نگیر ، فهمیدم چی میگی !
***
- تو برو ، منم میام !
+ دنیا رو تکی برم ؟
- نه دیگه ،
میام ، از میانبرش !
+ همه همینو میگن !
- پس همه جاده خاکی دوست دارن !؟
***
+ عاشقی ؟
- نه ! شایدم آره ...
اون طور نیست که فکر میکنی !
+ نمیخوای بگی ؟
- عاشق دختر نشدم آخه ...
+ اوه اوه ، منکراتیای دادا ؟
- مگه احمقم ؟!! ، عاشق خدام ، همین !
+ هِه ، مثل این که نمیخوای بگی !
***
- دوسِت دارم !
+
- خیلی دوِست دارم :))
+
- حالا که انقدر دوسِت دارم ،
میشه بهم مرگو جایزه بدی ؟!
تهران - آبانِ لامصّب ، آخراش !
۵.
چای بیاورم ؟
عمر ، زنجیرِ چرخ ،
گرمِ سرما ، بُکسِ باد ،
دنیا ، قهوهخانهای سادهست ...
***
درد ، دیدنیست !
آههایِ نارس ،
گریههایِ مات ،
عینکی ، سمعکی ...
***
بازی با کلمه ،
دردِ جملهها یا هر چی اسمش رو میذارن !
برام مهم نیست ؛
چی میگن ، میفهمن یا ...
وقتی واقعیت دروغ باشه ،
چه طوری میشه ، سخت گرفت ؟
چه طوری میشه راست گفت ؟ ، راست شِنُفت ؟
وقتی حرفای واقعی رو میندازن تو قفس ،
چه طوری میشه گُنگ نبود ؟!
وقتی دوست دارن قضاوت کنن ،
باید یه جوری بگی که انگولکشون کنه ...
که فکر کنن هزار تا رنگی ، صد تا برچسب ...
مگه مهمه ؟
مسخره کنن ، حرف بزنن ،
درِ دروازههای گوش ، خیلی وقته بستهس !
***
+ هنوزم مغروری ،
وقتی کشتیت بشکنه میفهمی !؟
- نه تا وقتی سیلی نیاد !
+ امسالم داره میره ، بعدش تو ...
- منم دارم میرم ! گهخوریش به امثال تو نیومده !
+ یه روزی پشیمون میشی و میفهمی اشتباهات رو !
- سرت تو لاک خودت باشه ،
اونایی که باید ، جواب این سوالو میدونن ...
سرت تو لاک خودت باشه که خرگوشِ دنیای واقعی ، خیلی وقته رسیده !
***
یا رب نظر تو بر نگردد ،
برگشتن روزگار سهل است ...
تهران - اوّلِ آذرِ لامصّب !
چای بیاورم ؟
عمر ، زنجیرِ چرخ ،
گرمِ سرما ، بُکسِ باد ،
دنیا ، قهوهخانهای سادهست ...
***
درد ، دیدنیست !
آههایِ نارس ،
گریههایِ مات ،
عینکی ، سمعکی ...
***
بازی با کلمه ،
دردِ جملهها یا هر چی اسمش رو میذارن !
برام مهم نیست ؛
چی میگن ، میفهمن یا ...
وقتی واقعیت دروغ باشه ،
چه طوری میشه ، سخت گرفت ؟
چه طوری میشه راست گفت ؟ ، راست شِنُفت ؟
وقتی حرفای واقعی رو میندازن تو قفس ،
چه طوری میشه گُنگ نبود ؟!
وقتی دوست دارن قضاوت کنن ،
باید یه جوری بگی که انگولکشون کنه ...
که فکر کنن هزار تا رنگی ، صد تا برچسب ...
مگه مهمه ؟
مسخره کنن ، حرف بزنن ،
درِ دروازههای گوش ، خیلی وقته بستهس !
***
+ هنوزم مغروری ،
وقتی کشتیت بشکنه میفهمی !؟
- نه تا وقتی سیلی نیاد !
+ امسالم داره میره ، بعدش تو ...
- منم دارم میرم ! گهخوریش به امثال تو نیومده !
+ یه روزی پشیمون میشی و میفهمی اشتباهات رو !
- سرت تو لاک خودت باشه ،
اونایی که باید ، جواب این سوالو میدونن ...
سرت تو لاک خودت باشه که خرگوشِ دنیای واقعی ، خیلی وقته رسیده !
***
یا رب نظر تو بر نگردد ،
برگشتن روزگار سهل است ...
تهران - اوّلِ آذرِ لامصّب !
۴۸- سهمت را نمیخَرَد ؛
مُهِمّات ، مُهمَلات ،
خشاب ، نمیرود ...
” کسرِ بودجه ... ،
صورت در مخرجی سادهست ! “
***
دنیا ، شوخی ،
” بمیر ، بخندیم ! “
***
هروئینِ دین ، شاد ،
فکر را ، نَسلکُشی میکُند ...
” شرع ، شعر ،
با خدا بخواب ! “
***
عشق ،
جلعِ امید ...
” آدمی ، بی حواس ...“
ده سانت عقل ،
دو متر مرد ، پاشیده است ؟!
***
کشیدی و ،
رنگ کرد و رفت ...
” دنیا ، تهوع ،
عدالت ، تنوعش ! “
***
یک گلّه ” من “ ،
پارس نمیکنی ؟!
***
” شبِ زَفاف ،
وَ صبح ، مُعاف ... “
چشمت را ببند ؛
درد نمیکشی !
***
روی مینِ دین ،
خواب را گزیده بود ...
نیَت ، شروع ،
رکوع ، فرو ...
***
هاری گرفته ، دین ،
انتحاری ، لایِ فکر ...
دین ، نمایش ،
بازی ، عایشه ...
” سِرو نمیشود ؛
سیاست ، حاضر است ... “
***
” یک دست ، برایِ دادنت ،
وَ یک دست برایِ گرفتن ... “
خامی ، خامهای !
” برای خوابیدنت ،
راست میکند ؛ حزبِ چپ ! “
***
گفتند سکوت ،
ولی ...
این دهان ،
چفتِ سفت ندارد !
مُهِمّات ، مُهمَلات ،
خشاب ، نمیرود ...
” کسرِ بودجه ... ،
صورت در مخرجی سادهست ! “
***
دنیا ، شوخی ،
” بمیر ، بخندیم ! “
***
هروئینِ دین ، شاد ،
فکر را ، نَسلکُشی میکُند ...
” شرع ، شعر ،
با خدا بخواب ! “
***
عشق ،
جلعِ امید ...
” آدمی ، بی حواس ...“
ده سانت عقل ،
دو متر مرد ، پاشیده است ؟!
***
کشیدی و ،
رنگ کرد و رفت ...
” دنیا ، تهوع ،
عدالت ، تنوعش ! “
***
یک گلّه ” من “ ،
پارس نمیکنی ؟!
***
” شبِ زَفاف ،
وَ صبح ، مُعاف ... “
چشمت را ببند ؛
درد نمیکشی !
***
روی مینِ دین ،
خواب را گزیده بود ...
نیَت ، شروع ،
رکوع ، فرو ...
***
هاری گرفته ، دین ،
انتحاری ، لایِ فکر ...
دین ، نمایش ،
بازی ، عایشه ...
” سِرو نمیشود ؛
سیاست ، حاضر است ... “
***
” یک دست ، برایِ دادنت ،
وَ یک دست برایِ گرفتن ... “
خامی ، خامهای !
” برای خوابیدنت ،
راست میکند ؛ حزبِ چپ ! “
***
گفتند سکوت ،
ولی ...
این دهان ،
چفتِ سفت ندارد !
۴۹- نمیدانی چرا ،
با هَوَس ، نَفَس ،
وَ از حبسِ خویش ،
دست نمیکشند ...
سفید ، آه ، سلام ،
درس ، ازدواج ، سیاه ...
حیوانِ ناطقاند ؛
وَ میدَوَند ؛ عرق ...
ورق میزنند ؛
برایِ برگِ مرگ !
***
نمیدانی ،
وَ با عشق ، خر ...
کلاغِ قصه ،
آخر ،
رسید و پَر !
” ادّعا ،
عجیب کردنیست ... “
***
تکرار ،
غذایِ هر روز ،
وَ خواب ،
دوایِ ماندن است ...
” فیلم ، موسیقی ، رفیق ،
باید گذشت ... “
***
جبرِ من ،
اختیارِ تو ...
” ... یک تیر ، خلاص ! “
مرگ ،
اختیارِ ماست ...
***
خدا کجاست ؟
رویِ پلههایِ دیازپام ... ،
پشتِ واجبین ؟!
رگ را نگو !
ویارِ مرگ میکند ...
***
با توام ، اِی من :
” ... پیر شدی ،
سیر نمیشوی ؟! “
با هَوَس ، نَفَس ،
وَ از حبسِ خویش ،
دست نمیکشند ...
سفید ، آه ، سلام ،
درس ، ازدواج ، سیاه ...
حیوانِ ناطقاند ؛
وَ میدَوَند ؛ عرق ...
ورق میزنند ؛
برایِ برگِ مرگ !
***
نمیدانی ،
وَ با عشق ، خر ...
کلاغِ قصه ،
آخر ،
رسید و پَر !
” ادّعا ،
عجیب کردنیست ... “
***
تکرار ،
غذایِ هر روز ،
وَ خواب ،
دوایِ ماندن است ...
” فیلم ، موسیقی ، رفیق ،
باید گذشت ... “
***
جبرِ من ،
اختیارِ تو ...
” ... یک تیر ، خلاص ! “
مرگ ،
اختیارِ ماست ...
***
خدا کجاست ؟
رویِ پلههایِ دیازپام ... ،
پشتِ واجبین ؟!
رگ را نگو !
ویارِ مرگ میکند ...
***
با توام ، اِی من :
” ... پیر شدی ،
سیر نمیشوی ؟! “