۰۳- ۰۷-
خواستم ببینی و خواستی نبینیم و حال،
کورت کرده است،
الفِ آرمانها و ریختن میوهها برای توست...
در دهانِ ماهیِ رودخانهیِ لیطانی،
طمعهایست که ماهیگیر برایِ تو گذاشته و بعد گاز گرفتنش، خوب بخور که باید باد شوی و شاد،
قبلِ ترکیدنت.
*
شاه هم نمیفهمید و خورد،
خیالِ خامِ تو را روزی،
درونِ ظرفِ همسایه...
...مرگِ تو نیز مبارک است!
*
باختنت مزه نمیدهد،
در زمینِ گوسفندانِ «عرزشی»،
به خودت بیا و به زمینِ بازیِ ما،
...به انسان سجده کن،
شیطانِ بی انتخابِ من.
*
آرزوهایت را خبر میکنند،
برای ترکاندنش و تو نیز،
بادتر میشوی،
آنقَدَر باد که با یک بوسه به خاک گرفتههای اصفهان به هوا رود، تمامِ حکومتت.
- - - -
خوشحالیهای زودگذرتون شروع شد و بعد مردنِ یحیی سنوار و سردارهای سپاه و ادامهی این روزها و خونها باید دنبال یه دشمن بهتر بگردم.
خواستم ببینی و خواستی نبینیم و حال،
کورت کرده است،
الفِ آرمانها و ریختن میوهها برای توست...
در دهانِ ماهیِ رودخانهیِ لیطانی،
طمعهایست که ماهیگیر برایِ تو گذاشته و بعد گاز گرفتنش، خوب بخور که باید باد شوی و شاد،
قبلِ ترکیدنت.
*
شاه هم نمیفهمید و خورد،
خیالِ خامِ تو را روزی،
درونِ ظرفِ همسایه...
...مرگِ تو نیز مبارک است!
*
باختنت مزه نمیدهد،
در زمینِ گوسفندانِ «عرزشی»،
به خودت بیا و به زمینِ بازیِ ما،
...به انسان سجده کن،
شیطانِ بی انتخابِ من.
*
آرزوهایت را خبر میکنند،
برای ترکاندنش و تو نیز،
بادتر میشوی،
آنقَدَر باد که با یک بوسه به خاک گرفتههای اصفهان به هوا رود، تمامِ حکومتت.
- - - -
خوشحالیهای زودگذرتون شروع شد و بعد مردنِ یحیی سنوار و سردارهای سپاه و ادامهی این روزها و خونها باید دنبال یه دشمن بهتر بگردم.
Wikipedia
جنگافزار هستهای
جنگافزار هستهای گونهای سلاح انفجاری است که در آن از انرژی حاصل از شکافت هستهای یا همجوشی هستهای برای تخریب، کشتار و مسائل مربوطه استفاده میشود.[۱]
۰۳- ۰۹-
من تو را میبینم از خستگیِ گوشههای چشمهایت و تو،
به دنبال رسیدن به قله از روی پلهها،
لای یک اتاق پژواک،
«خاک بر سرت!» گفتنِ مرا.
*
...جیبهایتان تنگتر میشود،
شما کلهپوکهایی که همواره پای صندوق میروید،
برای تصفیهحساب!
*
«تاریکترین شب»ها همینجاست و باید دید،
کدام سهشنبه یا جمعه،
دود میشود آرزوی بعدیات...
*
دانههای انار را باید چلاند.
...و مینویسد روی آتش خاورمیانه،
ابراهیم،
با بریدن سر اسماعیل،
که گلستانی نیست و همیشه جنگ «لازم» است،
برای پایان جنگ.
*
«یلدا» اینجاست و هنوز،
ریختن میوهها برای توست.
صدای انفجارها را کوک اگر کنی،
ما نیز میرقصیم،
...چون یک تبرِ عاشق،
تکیه داده به درختِ انقلاب.
*
زانو بزن،
شیطانِ بی انتخاب من،
پیش چوبِ ترِ موسی!
قبلِ آتش گرفتن «الله» پرچمت،
قبلِ مرگِ سردارهای سپاه،
که بعدِ یلدا و دنیا و دریایِ سُرخ،
هر چه هست،
مال تو نیست¡
*
طعمه را خوردی و،
روزها بعدِ ادامهی درگیریها در ایران،
خامنهایِ بی شرف،
...پَر!
*
بلندیهای «جولان» را با «محمد جولانی»،
به مردمش هدیه داد،
برای «قافیه»ی تاریخ و تو را نیز باد میکنند قبل جراحی،
برای «قیافه»اش...
*
...چه زجری میکشد شیطانِ بی سیب!
و سگِ بسیجیِ بی انتخاب...
- - - -
خلاصهی همهی حرفای این چند ماه و برای دوستام و دشمنام. امیدوارم همهتون مواظب خودتون و جیباتون باشین. این «چند روز» هم به ۱۴۰۴ نرسیده تموم میشن. بخش خوبیش هم تا قبل ۲۰ ژانویه.
من تو را میبینم از خستگیِ گوشههای چشمهایت و تو،
به دنبال رسیدن به قله از روی پلهها،
لای یک اتاق پژواک،
«خاک بر سرت!» گفتنِ مرا.
*
...جیبهایتان تنگتر میشود،
شما کلهپوکهایی که همواره پای صندوق میروید،
برای تصفیهحساب!
*
«تاریکترین شب»ها همینجاست و باید دید،
کدام سهشنبه یا جمعه،
دود میشود آرزوی بعدیات...
*
دانههای انار را باید چلاند.
...و مینویسد روی آتش خاورمیانه،
ابراهیم،
با بریدن سر اسماعیل،
که گلستانی نیست و همیشه جنگ «لازم» است،
برای پایان جنگ.
*
«یلدا» اینجاست و هنوز،
ریختن میوهها برای توست.
صدای انفجارها را کوک اگر کنی،
ما نیز میرقصیم،
...چون یک تبرِ عاشق،
تکیه داده به درختِ انقلاب.
*
زانو بزن،
شیطانِ بی انتخاب من،
پیش چوبِ ترِ موسی!
قبلِ آتش گرفتن «الله» پرچمت،
قبلِ مرگِ سردارهای سپاه،
که بعدِ یلدا و دنیا و دریایِ سُرخ،
هر چه هست،
مال تو نیست¡
*
طعمه را خوردی و،
روزها بعدِ ادامهی درگیریها در ایران،
خامنهایِ بی شرف،
...پَر!
*
بلندیهای «جولان» را با «محمد جولانی»،
به مردمش هدیه داد،
برای «قافیه»ی تاریخ و تو را نیز باد میکنند قبل جراحی،
برای «قیافه»اش...
*
...چه زجری میکشد شیطانِ بی سیب!
و سگِ بسیجیِ بی انتخاب...
- - - -
خلاصهی همهی حرفای این چند ماه و برای دوستام و دشمنام. امیدوارم همهتون مواظب خودتون و جیباتون باشین. این «چند روز» هم به ۱۴۰۴ نرسیده تموم میشن. بخش خوبیش هم تا قبل ۲۰ ژانویه.
۰۴- ۰۱-
شاید قبل پلاستیک انداختن،
درون آتش چهارشنبهسوریمان،
ساعت دوازده شب،
تو نیز قایم شده بودی،
آنطرفِ پدر و مادرم،
پشتِ قطرههای ساندیسهای خانوادگی.
*
شاید عید سال بعد،
چشم راست کسی درد بگیرد و از قاشق بگوید،
و یا از دکتر و از بی مزهترینِ لطیفهها.
عیدِ نو، نو عید، هر چه که هست،
دوست داشته میشود، دوستداشتنی.
*
قول داده بودم به جز انتقام ننویسم و دوباره افتاد،
اتفاقِ افتادنی.
*
روزی چشمی بود، گوشهی اخمهایم به مسجدِ تک منارهای که روزی از پدر و مادرم به آن پناه برده بودم و حال، دختر سادهای که پدرش پر کشیده است.
*
هر خاکی که بر سرم میریخت را کلمه میکردم و رویا-بافیهایم با قرمزِ اتفاقات بود،
گاه زندهترینم و گاه،
میمیرد، مُردنی.
*
آنقدر بغضهایم را سرکوب کردهام که پشتِ چشمهایم دریاییست،
در این منظرههای سراب.
*
باید پس گرفت،
انحنای خندهها را که "یکی بود یکی نبود"،
رقصِ جیوهی پشتِ آینههاست.
*
من همراهِ من است و قبلِ اتفاقات بعد، پاک میشود،
این چرکنویسهای پاک شدنی.
شاید قبل پلاستیک انداختن،
درون آتش چهارشنبهسوریمان،
ساعت دوازده شب،
تو نیز قایم شده بودی،
آنطرفِ پدر و مادرم،
پشتِ قطرههای ساندیسهای خانوادگی.
*
شاید عید سال بعد،
چشم راست کسی درد بگیرد و از قاشق بگوید،
و یا از دکتر و از بی مزهترینِ لطیفهها.
عیدِ نو، نو عید، هر چه که هست،
دوست داشته میشود، دوستداشتنی.
*
قول داده بودم به جز انتقام ننویسم و دوباره افتاد،
اتفاقِ افتادنی.
*
روزی چشمی بود، گوشهی اخمهایم به مسجدِ تک منارهای که روزی از پدر و مادرم به آن پناه برده بودم و حال، دختر سادهای که پدرش پر کشیده است.
*
هر خاکی که بر سرم میریخت را کلمه میکردم و رویا-بافیهایم با قرمزِ اتفاقات بود،
گاه زندهترینم و گاه،
میمیرد، مُردنی.
*
آنقدر بغضهایم را سرکوب کردهام که پشتِ چشمهایم دریاییست،
در این منظرههای سراب.
*
باید پس گرفت،
انحنای خندهها را که "یکی بود یکی نبود"،
رقصِ جیوهی پشتِ آینههاست.
*
من همراهِ من است و قبلِ اتفاقات بعد، پاک میشود،
این چرکنویسهای پاک شدنی.
11
نوشتهها
۰۳- ۰۲- /// - اینجا نوشتهای بود که دیگر نیست؛ بریده از «آرمان فلسطین» و به دنبال سوزاندن تمام چفیهها، به امید آزادی تمام مردم اورشلیم، از بازی چپ و راست. * از یمن نوشته بودم و ایلات... از پرچم و چم-یدانمش، از گلدا و خاورمیانه، از صدها سال ستم «انگلیس»، درد…
۰۴- بعد از کورسک،
کنار صلح موقت روسیه و اوکراین،
انتهای آتش ایلات،
دود میشود آخرین آرزوت،
قبلتر از توافق و قبلتر از نابودیات.
*
اینجا تاریخ،
آخرین سکانس خاورمیانهی چسبیده به چین.
*
یک روز لباس سفید و یک روز لباس سیاه،
یک روز ریتم و یک روز،
همین نوشتهای که از درد تو مینویسد و از دردِ من،
قبل از معجزهی یمن.
کنار صلح موقت روسیه و اوکراین،
انتهای آتش ایلات،
دود میشود آخرین آرزوت،
قبلتر از توافق و قبلتر از نابودیات.
*
اینجا تاریخ،
آخرین سکانس خاورمیانهی چسبیده به چین.
*
یک روز لباس سفید و یک روز لباس سیاه،
یک روز ریتم و یک روز،
همین نوشتهای که از درد تو مینویسد و از دردِ من،
قبل از معجزهی یمن.
نوشتهها
«تاریکترین شب»ها همینجاست و باید دید،
کدام سهشنبه یا جمعه،
دود میشود آرزوی بعدیات...
کدام سهشنبه یا جمعه،
دود میشود آرزوی بعدیات...
به انقلاب و تغییر حکومت ایران رسیدیم.
نوشتهها
روزها بعدِ ادامهی درگیریها در ایران،
خامنهایِ بی شرف،
...پَر!
خامنهایِ بی شرف،
...پَر!
۰۴- ۰۴- ۰۴-
روی کوهی از جنازهها،
فردای نمایشِ شورایِ امنیت،
ادامهی ترورهای سیاسیست و پردهی آخر،
آنجا که هم «ماشه» میافتد و هم «قدرت شلیک»،
آنجا که روزها گذشته و نیستی دیگر،
فردایِ یک «بوسه» به بورس،
زیر فشار سنگینِ روزها و فقر...
*
وطن را فروختید،
با حماقتِ مقاومت و این ننگ شسته میشود،
با خون کثیفتان و باز از آبی مینویسم و رقص،
و دوباره ریتم،
و دوباره ترس،
...این چند ماه را ولی،
من از مرگ تو اگر ننویسم،
بی وطنم. :)
- - -
شیشهی خونهی دوستم شکست و گربهش هم فرار کرد. زندگی هنوز زندهست، حرومزادهها.
روی کوهی از جنازهها،
فردای نمایشِ شورایِ امنیت،
ادامهی ترورهای سیاسیست و پردهی آخر،
آنجا که هم «ماشه» میافتد و هم «قدرت شلیک»،
آنجا که روزها گذشته و نیستی دیگر،
فردایِ یک «بوسه» به بورس،
زیر فشار سنگینِ روزها و فقر...
*
وطن را فروختید،
با حماقتِ مقاومت و این ننگ شسته میشود،
با خون کثیفتان و باز از آبی مینویسم و رقص،
و دوباره ریتم،
و دوباره ترس،
...این چند ماه را ولی،
من از مرگ تو اگر ننویسم،
بی وطنم. :)
- - -
شیشهی خونهی دوستم شکست و گربهش هم فرار کرد. زندگی هنوز زندهست، حرومزادهها.
UN News
Iran-Israel crisis: IAEA chief calls for access to damaged nuclear sites
After surprise US bombing raids on Iranian uranium enrichment facilities over the weekend, the head of the UN-backed nuclear watchdog on Monday appealed for immediate access to the targeted sites to assess the damage that is likely “very significant”.
نوشتهها
۹۹- ۱۲- آدمهآخ- که میمیرند و هر رنگی که بزنی، «نه به جنگ» ظلمیست، به تاریخی که نمیخوانیم و کودک اوکراینی میشومآخ- "...چرا آتش نمیکند روی تانک، کوکتل مولوتوف؟" * خونها به نحوی روی دیوار میپاشند که نقشی نمیماند و چگونه بپاشمت کلمهها-ها-هایم را-را-را…
۰۴- ۰۷-
از تمام کودکیام،
تنها یک نارنگی مانده است.
از تمامِ نارنجیِ دنیا،
از تمام قرمزی که دور آدمها کشیدم و عینکی که نمیزنم،
که بی دقتی چشمهایم را نبینم و...
آدم میبارید امروز،
درون سیاهچالهی چشمهایی که اخم اگر نکنند،
به سوژهای گیر نمیکند،
قابِ حساب شدهشان.
*
راستترش را اگر بنویسم،
نمیخوانم،
منی را که مشغول بازی برای منام.
آدمهآخ- که زندهاند و هر رنگی که بزنم،
این «من» ظلمیست به دشمنی که سوال داشت و گفت «بیا»،
به نگاههایی که نمیخوانم و به فرارم از شکستن دنیایی،
که روی سهچرخه منتظر معجزهای،
سالها از ترس،
«تو نباید بشکنی» و چرند نوشتمش.
- - -
I'm fucking scared.
از همه و بیشتر از اون؟ از خودم. چند سال پیش بعد از لرز و گریههای دوستم تصمیم گرفتم به چیزی به جز انتقام و زنده موندن فکر نکنم و نوشتههای اینجا رو هم یکم تغییر بدم. ولی هر چی زمان جلوتر میره، مشکلای ریشهایتری که آدمای اطرافم رو ناراحت و اذیت میکنه هنوز سر جاشونن و در نتیجهش، باز اون شیش سالهای که بدون این که گناهی کرده باشه، همهی دوستای توی کوچهشو از دست داد و یه عالمه سال دنبال یه دوست واقعی گشت پیداش میشه. یکی که نمیدونه به قولش عمل کنه و تا ۲۰۳۰ ایران نباشه و یا بمونه. سعی کنه خوششانسی پخش کنه یا نکنه. گوشهی اتاقش بمونه یا باز هر روز صبح زود بره پیادهروی.
I'm just fucking scared.
- - -
به Rusty McAllister و آدامس و دنیای صورتیش.
از تمام کودکیام،
تنها یک نارنگی مانده است.
از تمامِ نارنجیِ دنیا،
از تمام قرمزی که دور آدمها کشیدم و عینکی که نمیزنم،
که بی دقتی چشمهایم را نبینم و...
آدم میبارید امروز،
درون سیاهچالهی چشمهایی که اخم اگر نکنند،
به سوژهای گیر نمیکند،
قابِ حساب شدهشان.
*
راستترش را اگر بنویسم،
نمیخوانم،
منی را که مشغول بازی برای منام.
آدمهآخ- که زندهاند و هر رنگی که بزنم،
این «من» ظلمیست به دشمنی که سوال داشت و گفت «بیا»،
به نگاههایی که نمیخوانم و به فرارم از شکستن دنیایی،
که روی سهچرخه منتظر معجزهای،
سالها از ترس،
«تو نباید بشکنی» و چرند نوشتمش.
- - -
I'm fucking scared.
از همه و بیشتر از اون؟ از خودم. چند سال پیش بعد از لرز و گریههای دوستم تصمیم گرفتم به چیزی به جز انتقام و زنده موندن فکر نکنم و نوشتههای اینجا رو هم یکم تغییر بدم. ولی هر چی زمان جلوتر میره، مشکلای ریشهایتری که آدمای اطرافم رو ناراحت و اذیت میکنه هنوز سر جاشونن و در نتیجهش، باز اون شیش سالهای که بدون این که گناهی کرده باشه، همهی دوستای توی کوچهشو از دست داد و یه عالمه سال دنبال یه دوست واقعی گشت پیداش میشه. یکی که نمیدونه به قولش عمل کنه و تا ۲۰۳۰ ایران نباشه و یا بمونه. سعی کنه خوششانسی پخش کنه یا نکنه. گوشهی اتاقش بمونه یا باز هر روز صبح زود بره پیادهروی.
I'm just fucking scared.
- - -
به Rusty McAllister و آدامس و دنیای صورتیش.
۰۴- ۰۹-
چندین سال پیش،
یک ماه بعد،
زیر یکی از روزهایی که هم سرم پایین بود و هم سرم به هوا،
میخواندیام:
"Did you ever go clear?"
*
خواستم شنا یاد بگیرم ولی،
نجات غریقِ دیوانه مرا دوست دارد و دردی نماندهست،
و مردی؟ نمیدانمام...
واقعیت را امروز مینویسم،
آخر نوامبری که میخواستم از شِرِک بنویسم و از کلمههایِ محوِ
"No sun — No moon!"
و از جنون،
کاغذهایم را دو بار دیگر تا میکردم،
کشتی میشد و میگفتی:
«چه کاردستی قشنگی» و اما حال،
چه کاردستیِ قشنگتریست،
این بی شکلِ بی نیاز به آب.
*
اینها نمیفهمند،
معجزهی خنده را و مجبور به نوشتن چرند،
پشتِ چرند،
برای قالب کردن دیوانگیام.
مجبور به کشیدن زخم، پشتِ زخم و به کشیدن نخ، پشتِ نخ،
شاید صدایی در بیاید از عروسکم و بگویند:
«آخ، که فهمیدمش» و باز نمیفهمیام.
*
مجبورم بنویسم که «مواظبام»،
که نزدیک نقاشیام نشوید و رنگ جدید بزنم،
روی آدمهای جدیدِ کلکسیونِ قلبِ کوچکم و چه زیباست،
زندگیای را که از لجنش سبز و از خونِ خیابانهایش، قرمز برداشتم،
برای لباسِ آدم برفیِ فردا،
قبل از مریضیِ بعد از برفبازیام.
*
آدمها را باید گاز گرفت و خورد،
زیر نورِ آفتابِ این خیابانهای پُر خاک،
بعد از پهن شدن،
بعد از آن که لواشک شود،
آلوی وحشیِ این بودن و شاید،
به جای نوشتنِ این منِ واقعی،
تنها از روی پلهها بپرم،
روی سهچرخهای بنشینم،
به انتظار یک اتفاق و یک نگاه،
گوشههایم را بی دلیل پررنگ کنم که نبینی،
بادکنکهای سرم را و بیهوده سوزن نزنی و من نیز،
از شما و آسیبهایتان،
میترسم ولی،
بعد از پاک کردن گریهها با انگشتِ کوچکم،
باد با من،
همیشه موافق است.
*
من روی کُندهدرخت بودم و یا چوب،
زیرِ چشمِ من؟
چه کسی به چه کسی تکیه کرد؟
فندکِ من کجاست؟
...کدام دشمن را آتش بزنم،
رنگینکمانِ چکیده از بنزین،
به من افتخار میکند؟
*
هر چه میشود، میشود و هنوز زیباست و سریعتر از موشکِ ریحانهها،
موشکِ کاغذیام.
- - -
به خودِ واقعیم و ادویههای بودنام و به رنگِ سبز، قبل چکیدن.
چندین سال پیش،
یک ماه بعد،
زیر یکی از روزهایی که هم سرم پایین بود و هم سرم به هوا،
میخواندیام:
"Did you ever go clear?"
*
خواستم شنا یاد بگیرم ولی،
نجات غریقِ دیوانه مرا دوست دارد و دردی نماندهست،
و مردی؟ نمیدانمام...
واقعیت را امروز مینویسم،
آخر نوامبری که میخواستم از شِرِک بنویسم و از کلمههایِ محوِ
"No sun — No moon!"
و از جنون،
کاغذهایم را دو بار دیگر تا میکردم،
کشتی میشد و میگفتی:
«چه کاردستی قشنگی» و اما حال،
چه کاردستیِ قشنگتریست،
این بی شکلِ بی نیاز به آب.
*
اینها نمیفهمند،
معجزهی خنده را و مجبور به نوشتن چرند،
پشتِ چرند،
برای قالب کردن دیوانگیام.
مجبور به کشیدن زخم، پشتِ زخم و به کشیدن نخ، پشتِ نخ،
شاید صدایی در بیاید از عروسکم و بگویند:
«آخ، که فهمیدمش» و باز نمیفهمیام.
*
مجبورم بنویسم که «مواظبام»،
که نزدیک نقاشیام نشوید و رنگ جدید بزنم،
روی آدمهای جدیدِ کلکسیونِ قلبِ کوچکم و چه زیباست،
زندگیای را که از لجنش سبز و از خونِ خیابانهایش، قرمز برداشتم،
برای لباسِ آدم برفیِ فردا،
قبل از مریضیِ بعد از برفبازیام.
*
آدمها را باید گاز گرفت و خورد،
زیر نورِ آفتابِ این خیابانهای پُر خاک،
بعد از پهن شدن،
بعد از آن که لواشک شود،
آلوی وحشیِ این بودن و شاید،
به جای نوشتنِ این منِ واقعی،
تنها از روی پلهها بپرم،
روی سهچرخهای بنشینم،
به انتظار یک اتفاق و یک نگاه،
گوشههایم را بی دلیل پررنگ کنم که نبینی،
بادکنکهای سرم را و بیهوده سوزن نزنی و من نیز،
از شما و آسیبهایتان،
میترسم ولی،
بعد از پاک کردن گریهها با انگشتِ کوچکم،
باد با من،
همیشه موافق است.
*
من روی کُندهدرخت بودم و یا چوب،
زیرِ چشمِ من؟
چه کسی به چه کسی تکیه کرد؟
فندکِ من کجاست؟
...کدام دشمن را آتش بزنم،
رنگینکمانِ چکیده از بنزین،
به من افتخار میکند؟
*
هر چه میشود، میشود و هنوز زیباست و سریعتر از موشکِ ریحانهها،
موشکِ کاغذیام.
- - -
به خودِ واقعیم و ادویههای بودنام و به رنگِ سبز، قبل چکیدن.
2026 / 0 / 12 -
نمیبیند انتها را،
مورچهی تنها،
گیر کرده روی نوار موبیوس و در خاک گیر میکند و سکون،
گُل اگر برای ما کَنده نشود.
*
...گرچه به مقصد میرسند،
تمام موشکهای کاغذی،
بازی باید کرد،
گاهی رویِ لطافتِ باد و امروز،
هوا، سرد،
رقصِ یک جوان،
بیرون از گلویی که آلودگی را نمیفهمید و سرفه میکرد:
«زمستانِ من کجاست؟»
*
بعضی به هم ضربه میزنند،
به امیدِ تولیدِ صدا و بعضیها،
کمی آنطرفتر از نورهایِ رنگیِ پاساژ،
هم را به شوخی هل میدهند،
به امیدِ تولیدِ خندهای،
برایِ ویترینِ خاطرهها.
دوپس، دوپس و شاید هم «بیب، بیب».
...نگفته بودمت؟
*
یکی از همین انارهای نارس را،
به امیدِ یک گاز،
جدا کرده بودی چهار سالِ پیش و تاببازی میکردید،
یکی از همان جاهایی که برچسب «شمال» میزنند.
...آن طرفِ حصارها بودی و،
گرچه چندین بار پریدی و نیامدند،
دوباره بپر،
...ارتفاعی نیست، بپر.
*
از خیابانِ شک رد شدیم،
صد بار،
من و من،
و محبّت،
اگر چه از غرور و یا به قولشان شهوت،
ಠ_ಠ
امّا زیباست گوشههایِ این غریزهی «خواستن» و باید گاز گرفت هر روز، تمامِ وجودِ سیب را، برای تیز ماندنِ دندان و فکر.
*
از آزادی نیز رد میشوی،
وقتی پیشانی خودت را ببوسی،
در شهری که به معنی کلمهها تجاوز میکنند و لگد بزن،
زیر کلمههای طبقاتیای که در آن،
هم فحش مالِ رعیت است و هم مزه و شرمساریاش.
*
کلمههایم را به هم وصل میکنم این بار،
از زندگی مینویسم و کلام،
از هر آنچه تلاش میکردید که ببُرید.
از من،
لجبازتر از آن که درونِ کلمههایتان جا شود و از زن،
زندهتر و خوشبوتر از پرفوم.
*
بالاتر باید رفت،
بالاتر از تمام این کلمهها و خیابانها و سرت به سقفِ آسمان که خورد،
تو نیز گاز میگیری، بی شرم،
گردن هر دختری را که دلت خواست و بی دلیل،
پاچه نمیگیرد،
این سگِ پیرِ خرفتِ بودنت.
*
بغلدستیات دیگر،
سرش را روی میز نمیگذارد و رها باید کرد،
شکها و ترسهایی را که مواظبِ فردای تو نیست،
قبلِ رسیدن به قُرص،
...که رقص،
تنها رقص،
تمام میکند چرخهی معیوبِ رفتن و دویدن را و لگد میزند،
به آرامشِ گیر کرده در ثبات.
*
مرخّص میشود امروز،
دیوانهای که محاسباتش پشتِ آدمهایی بود که میروند.
ترسیدهای که با سنگ،
عشق را میزد و روزی هم،
با همان سنگ،
بُت میساخت که هنرش هدر نرود.
...دوباره داد میزنند:
"سیزیففففف، سنگت را بچسب!"
و آینه نیست،
آن آبی که راه میرود.
*
دیوانهای قبل رفتنت داد میزند:
«...پرت باید کرد،
سنگی را برای نقاشی در آب و باید پرید از سنگ،
برای ساخت یک منحنی در زمان».
...و آنطرفِ آسایشگاه، دیگر،
درگیرِ سنگ نمیشود،
پسری که عاشق رنگ شده است.
*
دستهایت را بگیرند یا نگیرند،
...بپرند یا نپرند،
باز از زندگی میبافی،
برای خودت و هر که بیاید،
به رنگِ «خواسته»های فردات و اینجا تمام میشود؛
نیاز به توضیح من و ما،
برای مردمِ کمرنگِ مردمکِ چشم و تمام میشود،
نیاز به دیوانگیِ تحتِ نظر.
- - -
نه که کلاً نترسم، ولی به هر حال نگرانی زیاد خاصی از کارتهای فعلیم ندارم و وقتشه خیلی بیشتر fuck around کنم و دوباره نتیجهی زندگی و wandering-ها رو بنویسم جای این که نتیجهی فکرام و یه اِکو چَمبِر رو. کسی بود، میبینه. نبود هم his/her loss. این دوازده ماه بعد، از نظر سیاسی هم احتمالاً جالبترین روزای زندگیم باشن.
- - -
به خودم (🕺که البته هنوز رقصیدن رو یاد نگرفتم) و زندگی و داستانی که دارم مینویسم، دوستام و جمهوری اسلامی، توی این ماههای آخرش.
نمیبیند انتها را،
مورچهی تنها،
گیر کرده روی نوار موبیوس و در خاک گیر میکند و سکون،
گُل اگر برای ما کَنده نشود.
*
...گرچه به مقصد میرسند،
تمام موشکهای کاغذی،
بازی باید کرد،
گاهی رویِ لطافتِ باد و امروز،
هوا، سرد،
رقصِ یک جوان،
بیرون از گلویی که آلودگی را نمیفهمید و سرفه میکرد:
«زمستانِ من کجاست؟»
*
بعضی به هم ضربه میزنند،
به امیدِ تولیدِ صدا و بعضیها،
کمی آنطرفتر از نورهایِ رنگیِ پاساژ،
هم را به شوخی هل میدهند،
به امیدِ تولیدِ خندهای،
برایِ ویترینِ خاطرهها.
دوپس، دوپس و شاید هم «بیب، بیب».
...نگفته بودمت؟
*
یکی از همین انارهای نارس را،
به امیدِ یک گاز،
جدا کرده بودی چهار سالِ پیش و تاببازی میکردید،
یکی از همان جاهایی که برچسب «شمال» میزنند.
...آن طرفِ حصارها بودی و،
گرچه چندین بار پریدی و نیامدند،
دوباره بپر،
...ارتفاعی نیست، بپر.
*
از خیابانِ شک رد شدیم،
صد بار،
من و من،
و محبّت،
اگر چه از غرور و یا به قولشان شهوت،
ಠ_ಠ
امّا زیباست گوشههایِ این غریزهی «خواستن» و باید گاز گرفت هر روز، تمامِ وجودِ سیب را، برای تیز ماندنِ دندان و فکر.
*
از آزادی نیز رد میشوی،
وقتی پیشانی خودت را ببوسی،
در شهری که به معنی کلمهها تجاوز میکنند و لگد بزن،
زیر کلمههای طبقاتیای که در آن،
هم فحش مالِ رعیت است و هم مزه و شرمساریاش.
*
کلمههایم را به هم وصل میکنم این بار،
از زندگی مینویسم و کلام،
از هر آنچه تلاش میکردید که ببُرید.
از من،
لجبازتر از آن که درونِ کلمههایتان جا شود و از زن،
زندهتر و خوشبوتر از پرفوم.
*
بالاتر باید رفت،
بالاتر از تمام این کلمهها و خیابانها و سرت به سقفِ آسمان که خورد،
تو نیز گاز میگیری، بی شرم،
گردن هر دختری را که دلت خواست و بی دلیل،
پاچه نمیگیرد،
این سگِ پیرِ خرفتِ بودنت.
*
بغلدستیات دیگر،
سرش را روی میز نمیگذارد و رها باید کرد،
شکها و ترسهایی را که مواظبِ فردای تو نیست،
قبلِ رسیدن به قُرص،
...که رقص،
تنها رقص،
تمام میکند چرخهی معیوبِ رفتن و دویدن را و لگد میزند،
به آرامشِ گیر کرده در ثبات.
*
مرخّص میشود امروز،
دیوانهای که محاسباتش پشتِ آدمهایی بود که میروند.
ترسیدهای که با سنگ،
عشق را میزد و روزی هم،
با همان سنگ،
بُت میساخت که هنرش هدر نرود.
...دوباره داد میزنند:
"سیزیففففف، سنگت را بچسب!"
و آینه نیست،
آن آبی که راه میرود.
*
دیوانهای قبل رفتنت داد میزند:
«...پرت باید کرد،
سنگی را برای نقاشی در آب و باید پرید از سنگ،
برای ساخت یک منحنی در زمان».
...و آنطرفِ آسایشگاه، دیگر،
درگیرِ سنگ نمیشود،
پسری که عاشق رنگ شده است.
*
دستهایت را بگیرند یا نگیرند،
...بپرند یا نپرند،
باز از زندگی میبافی،
برای خودت و هر که بیاید،
به رنگِ «خواسته»های فردات و اینجا تمام میشود؛
نیاز به توضیح من و ما،
برای مردمِ کمرنگِ مردمکِ چشم و تمام میشود،
نیاز به دیوانگیِ تحتِ نظر.
- - -
نه که کلاً نترسم، ولی به هر حال نگرانی زیاد خاصی از کارتهای فعلیم ندارم و وقتشه خیلی بیشتر fuck around کنم و دوباره نتیجهی زندگی و wandering-ها رو بنویسم جای این که نتیجهی فکرام و یه اِکو چَمبِر رو. کسی بود، میبینه. نبود هم his/her loss. این دوازده ماه بعد، از نظر سیاسی هم احتمالاً جالبترین روزای زندگیم باشن.
- - -
به خودم (🕺که البته هنوز رقصیدن رو یاد نگرفتم) و زندگی و داستانی که دارم مینویسم، دوستام و جمهوری اسلامی، توی این ماههای آخرش.
2026 / 0 / 31 -
بعد از رها شدن از آسایشگاه،
جوجه رنگ میکند،
پسری که زیر جنگ و سنگ،
به دنیایی رسیده که برای یک بیدار شدنِ بی نقص،
آبیِ آسمانش کم است.
ترشیِ این نورهای زردِ مشکوک،
دلم را میزند و به جای قُرصهای صنعتی،
پناه گرفته به قُرصِ ماه،
گرگی که درونِ من است و زوزههای بودنام.
*
باید جنگید،
با کلمههایی که سالها از ترس دایره شدن،
شلخته درونِ سرم میپیچد و یک روز «گره»-ای میشود که نشانشان میدهم،
فکر میکنند که شاعرم و گیجیام که فاش شود،
چاقو میزنند و پاره میشود.
...برای بازی با گربه،
طبیعی نیست،
ریسمانِ گربه شدن...
*
در کُمُدم و پشت این درها،
هیولای زندگی،
منتظر ترساندنِ من است و بعضی شبها،
بالشم را خیس میکنم و سر جایش نیست،
لباسهای مردانهام.
پس جنگ میکنم و جنگ میکنم و جنگ که نمیکنم،
میلِ به دایره،
به زندگیام میپیچد و با من جنگ میکند.
*
در این دنیایی که همه به دنبال آرامشاند،
چگونه از نگاهت بنویسم،
که نه از من فرار کنی و نه به دنبالت نَدَوم؟
چگونه بنویسمت که کنار هم راه برویم،
در صدها نقشِ واقعی و با ایدههای جدید،
بدون هیچ دروغ،
در دنیایِ ماسکهای چِرکِ و آدمهایی که انتهای دوست داشتنشان، «داشتن» است؟
*
محتاجِ هم نیستیم، ولی،
نارنگیهایت را با من نصف کردی و امسال،
دو برابرم.
*
اینجا منام،
یک روز با دستانِ گرمِ گرم و یک روز،
لرزانتر از هوایی که میگویند «سرد» شده است.
نه بی نقص و نه آنقدر احمَق،
که زیبایی چون تو را هَوَس نکند،
پس «مواظبت باش» و قویتر از قبل و با چند نقش جدید،
برگرد،
بازی کنیم.
- - -
به خودش (و همهی فکرا، بودن و بدن بامزهش) که خیلی خوشگلتر و مهمتر از جوجههاییه که بخوام عین همهی زندگیم، رنگشون کنم.
بعد از رها شدن از آسایشگاه،
جوجه رنگ میکند،
پسری که زیر جنگ و سنگ،
به دنیایی رسیده که برای یک بیدار شدنِ بی نقص،
آبیِ آسمانش کم است.
ترشیِ این نورهای زردِ مشکوک،
دلم را میزند و به جای قُرصهای صنعتی،
پناه گرفته به قُرصِ ماه،
گرگی که درونِ من است و زوزههای بودنام.
*
باید جنگید،
با کلمههایی که سالها از ترس دایره شدن،
شلخته درونِ سرم میپیچد و یک روز «گره»-ای میشود که نشانشان میدهم،
فکر میکنند که شاعرم و گیجیام که فاش شود،
چاقو میزنند و پاره میشود.
...برای بازی با گربه،
طبیعی نیست،
ریسمانِ گربه شدن...
*
در کُمُدم و پشت این درها،
هیولای زندگی،
منتظر ترساندنِ من است و بعضی شبها،
بالشم را خیس میکنم و سر جایش نیست،
لباسهای مردانهام.
پس جنگ میکنم و جنگ میکنم و جنگ که نمیکنم،
میلِ به دایره،
به زندگیام میپیچد و با من جنگ میکند.
*
در این دنیایی که همه به دنبال آرامشاند،
چگونه از نگاهت بنویسم،
که نه از من فرار کنی و نه به دنبالت نَدَوم؟
چگونه بنویسمت که کنار هم راه برویم،
در صدها نقشِ واقعی و با ایدههای جدید،
بدون هیچ دروغ،
در دنیایِ ماسکهای چِرکِ و آدمهایی که انتهای دوست داشتنشان، «داشتن» است؟
*
محتاجِ هم نیستیم، ولی،
نارنگیهایت را با من نصف کردی و امسال،
دو برابرم.
*
اینجا منام،
یک روز با دستانِ گرمِ گرم و یک روز،
لرزانتر از هوایی که میگویند «سرد» شده است.
نه بی نقص و نه آنقدر احمَق،
که زیبایی چون تو را هَوَس نکند،
پس «مواظبت باش» و قویتر از قبل و با چند نقش جدید،
برگرد،
بازی کنیم.
- - -
به خودش (و همهی فکرا، بودن و بدن بامزهش) که خیلی خوشگلتر و مهمتر از جوجههاییه که بخوام عین همهی زندگیم، رنگشون کنم.
2026 / 1-2 / X? -
گیر کردهایم،
لایِ صفحههای تقویم،
مبهوت و آنقَدَر بزرگ است،
ابعادِ ظلم،
که باید کوچک نوشت،
برای جا شدن در تاریخ و شاید بنویسمت:
«...هوا سرد بود و کنار جنازهی مورچهها،
یخ زده بود،
اسید فُرمیک و بوی تندِ خیابانها،
خبر میداد از پوتین و سربازهای گیر کرده در کثافتش.»
*
نه.
با استعاره نمیشود نوشت،
از آدمهایی که میافتند،
زیرِ تیزی عقربه و سکتههای یک مرز،
زیرِ حکومتِ دیوانگانی که زندگی را به نیزه میکنند،
در جنگ با آینه.
*
گاردریل خیابان را اگر نمیکندیم،
مگر ما را بیشتر نمیکُشتید، جنابِ پلیس؟
چگونه نفی کنم خشونت را،
وقتی که از مسجد تیر میزدید و در کوچهها،
رقصِ چاقو میکردید و برای ما دستهای مُشت،
یک بند،
دستبند،
پشتِ دستبند.
*
تمام این زندگی اشکآور است و کسی،
دود سیگارش را درون چشمهایمان فوت نمیکند...
*
دکتر برایتان درد تجویز کرده و روشن است،
فردا و سبزهی عیدِ سالِ بعد،
باز میشود،
این گرهی دو صَد سالهتان.
گیر کردهایم،
لایِ صفحههای تقویم،
مبهوت و آنقَدَر بزرگ است،
ابعادِ ظلم،
که باید کوچک نوشت،
برای جا شدن در تاریخ و شاید بنویسمت:
«...هوا سرد بود و کنار جنازهی مورچهها،
یخ زده بود،
اسید فُرمیک و بوی تندِ خیابانها،
خبر میداد از پوتین و سربازهای گیر کرده در کثافتش.»
*
نه.
با استعاره نمیشود نوشت،
از آدمهایی که میافتند،
زیرِ تیزی عقربه و سکتههای یک مرز،
زیرِ حکومتِ دیوانگانی که زندگی را به نیزه میکنند،
در جنگ با آینه.
*
گاردریل خیابان را اگر نمیکندیم،
مگر ما را بیشتر نمیکُشتید، جنابِ پلیس؟
چگونه نفی کنم خشونت را،
وقتی که از مسجد تیر میزدید و در کوچهها،
رقصِ چاقو میکردید و برای ما دستهای مُشت،
یک بند،
دستبند،
پشتِ دستبند.
*
تمام این زندگی اشکآور است و کسی،
دود سیگارش را درون چشمهایمان فوت نمیکند...
*
دکتر برایتان درد تجویز کرده و روشن است،
فردا و سبزهی عیدِ سالِ بعد،
باز میشود،
این گرهی دو صَد سالهتان.
2026 / 1-2 / Y? -
بالای ده سال،
از چپ نالیدم و راست،
از پرچم و نبودِ پرچم و نماد،
از بازی پول و توّرمِ خوب و توّرمِ بد،
از حماقتِ تنهایی و اشتباهِ جمع،
از من و مواظبت از کلمهها،
در دنیایی که پشت تکرارهای بی معنی،
بعد از چند ماه،
«جاوید شاه» تعریفِ راست میشود و،
«زن و زندگی و آزادی»، بازیِ چپ.
*
ذوق داشت،
چشمِ خیلی از جوانانِ شهری که امروز،
تا چشمهایشان را باز میکنند،
خاک اتفاقات باعث اشکشان میشود.
*
بنویسم «اتو کنید،
بهترین لباس و صورت را،
برای فردا و جشن درون خیابان؟»
...یا «تفنگ بخرید و سنگ،
برای مأمورها و علاقهشان به مرگ؟»
*
کدام ویدیو را باز اگر کنم،
رنگِ روزها نمیپَرد؟
در کدام کوچه بایستم و از کدام کوچه فرار کنم؟
*
موهایِ نازِ تو نیز،
این روزها را میبینند،
...کنار چشمهایِ دیدنیات،
زیباترینِ منی و کنارِ تو اگر جا شوم،
روشن میکنیم با یک گاز،
فردا و آینده را،
در این دنیای پر از نفت و مواظبِ «ما»ست،
دستهایِ لرزان و کوچکم.
- - -
چند روز قبل از برگشتن قافیه و برای احترام به ترسها و حقیقتِ این روزها.
بالای ده سال،
از چپ نالیدم و راست،
از پرچم و نبودِ پرچم و نماد،
از بازی پول و توّرمِ خوب و توّرمِ بد،
از حماقتِ تنهایی و اشتباهِ جمع،
از من و مواظبت از کلمهها،
در دنیایی که پشت تکرارهای بی معنی،
بعد از چند ماه،
«جاوید شاه» تعریفِ راست میشود و،
«زن و زندگی و آزادی»، بازیِ چپ.
*
ذوق داشت،
چشمِ خیلی از جوانانِ شهری که امروز،
تا چشمهایشان را باز میکنند،
خاک اتفاقات باعث اشکشان میشود.
*
بنویسم «اتو کنید،
بهترین لباس و صورت را،
برای فردا و جشن درون خیابان؟»
...یا «تفنگ بخرید و سنگ،
برای مأمورها و علاقهشان به مرگ؟»
*
کدام ویدیو را باز اگر کنم،
رنگِ روزها نمیپَرد؟
در کدام کوچه بایستم و از کدام کوچه فرار کنم؟
*
موهایِ نازِ تو نیز،
این روزها را میبینند،
...کنار چشمهایِ دیدنیات،
زیباترینِ منی و کنارِ تو اگر جا شوم،
روشن میکنیم با یک گاز،
فردا و آینده را،
در این دنیای پر از نفت و مواظبِ «ما»ست،
دستهایِ لرزان و کوچکم.
- - -
چند روز قبل از برگشتن قافیه و برای احترام به ترسها و حقیقتِ این روزها.
2026 / 1-2 / Z? -
چسبیدهایم به گوشهی کلاس،
من و تویی که روی قبرت میرقصند،
قبلِ این که تکثیر شود خاطرههات،
زیرِ تقصیرِ خالق و تقدیر کوچهها...
«...قبل از آببازیِ آخر سال،
معلّمِ کلاس،
با آن صدای نکرهاش،
خدا را درون یک کتاب فرو میکند و آخ،
که حتی تحتِ تعقیب پلیس نبودی،
به جرمِ آببازی با دخترها».
*
کدام خاطره مالِ توست؟
سیگار نکشیدن، کوچهی پشتیِ مدرسه؟
خوردنِ توت؟
خوابیدن درونِ پارک؟
پردهی کلاس را پاره نکردی،
درون بازی حقیقت و جرأت و روی پروژکتور سالن مطالعه،
فیلم پخش نمیکردی و درون کیفَت،
نه چاقو بود و نه مواد.
*
بزرگتر از صدها خاطرهای.
دوستِ خیالیِ من،
آدامس را،
بعد از زنگِ تفریح و تجاوزهای کودکانهاش،
زیر کدام صندلی بچسبانیم که نه شر شود و نه تمیز بماند،
لباس کسی که دماغ محمود را شکاند؟
*
از رقصِ روی قبرها،
از-از...،
از اذان صبح،
هممسیرانِ مرا میکُشند،
این مرز ندیدهها....
و مْون بِلان را،
کجای نقشه جا دهیم،
که از ارتفاع سفیدش کمتر پرت شویم،
با این روزگار سیاه؟
*
چسبیدهاید به گوشهی کلاس،
دو قابِ عکس،
دو پیرمردِ خرفت،
تو و تویی که روی قبرت میرقصند،
کدام خاطره مالِ توست؟
*
از «عشق»-تر مینویسم این بار،
درون سررسیدی که به کوری چشمتان،
اسفندش را دود و عید،
بی قیچیِ آلفردو و بی فیلمِ سالواتوره،
سلام میکنیم به اکرانِ حقیقتِ آتشِ سینما.
- - - -
آخرین فریمِ یه سکتهی جمعی و به همهی دوستای خیالی و به احترام دیوونگیِ بی ریتم و استوریها و دستهایی که دیگه به سمت ظالم و عدالتِ «تو رو خدا ما رو نکشین» دراز نمیشن.
چسبیدهایم به گوشهی کلاس،
من و تویی که روی قبرت میرقصند،
قبلِ این که تکثیر شود خاطرههات،
زیرِ تقصیرِ خالق و تقدیر کوچهها...
«...قبل از آببازیِ آخر سال،
معلّمِ کلاس،
با آن صدای نکرهاش،
خدا را درون یک کتاب فرو میکند و آخ،
که حتی تحتِ تعقیب پلیس نبودی،
به جرمِ آببازی با دخترها».
*
کدام خاطره مالِ توست؟
سیگار نکشیدن، کوچهی پشتیِ مدرسه؟
خوردنِ توت؟
خوابیدن درونِ پارک؟
پردهی کلاس را پاره نکردی،
درون بازی حقیقت و جرأت و روی پروژکتور سالن مطالعه،
فیلم پخش نمیکردی و درون کیفَت،
نه چاقو بود و نه مواد.
*
بزرگتر از صدها خاطرهای.
دوستِ خیالیِ من،
آدامس را،
بعد از زنگِ تفریح و تجاوزهای کودکانهاش،
زیر کدام صندلی بچسبانیم که نه شر شود و نه تمیز بماند،
لباس کسی که دماغ محمود را شکاند؟
*
از رقصِ روی قبرها،
از-از...،
از اذان صبح،
هممسیرانِ مرا میکُشند،
این مرز ندیدهها....
و مْون بِلان را،
کجای نقشه جا دهیم،
که از ارتفاع سفیدش کمتر پرت شویم،
با این روزگار سیاه؟
*
چسبیدهاید به گوشهی کلاس،
دو قابِ عکس،
دو پیرمردِ خرفت،
تو و تویی که روی قبرت میرقصند،
کدام خاطره مالِ توست؟
*
از «عشق»-تر مینویسم این بار،
درون سررسیدی که به کوری چشمتان،
اسفندش را دود و عید،
بی قیچیِ آلفردو و بی فیلمِ سالواتوره،
سلام میکنیم به اکرانِ حقیقتِ آتشِ سینما.
- - - -
آخرین فریمِ یه سکتهی جمعی و به همهی دوستای خیالی و به احترام دیوونگیِ بی ریتم و استوریها و دستهایی که دیگه به سمت ظالم و عدالتِ «تو رو خدا ما رو نکشین» دراز نمیشن.
Ami imaginaire
Patrick Watson & Klô Pelgag
Moi, je suis ton ami imaginaire
I am your imaginary friend
I am your imaginary friend
نوشتهها
2026 / 1-2 / Z? - چسبیدهایم به گوشهی کلاس، من و تویی که روی قبرت میرقصند، قبلِ این که تکثیر شود خاطرههات، زیرِ تقصیرِ خالق و تقدیر کوچهها... «...قبل از آببازیِ آخر سال، معلّمِ کلاس، با آن صدای نکرهاش، خدا را درون یک کتاب فرو میکند و آخ، که حتی تحتِ…
هم مُردی و رقصیدیم، هم از عشقتر نوشتم و باز هم مینویسم و هم اسفند دود شد.
اینترنت رو هم قطع کردین و دیگه دوستام از داخل کشور توی بازی کثیفتون، مجبور به «استوری»-ها و پخش یک ترس و نگرانی جمعی نیستن.
https://t.me/Issues/436
دکتر براتون درد تجویز کرده و بعد از ۱۲ فروردین و نزدیکای همون سبزهی عید، کابوستون شروع میکنه به تموم شدن.
اینترنت رو هم قطع کردین و دیگه دوستام از داخل کشور توی بازی کثیفتون، مجبور به «استوری»-ها و پخش یک ترس و نگرانی جمعی نیستن.
https://t.me/Issues/436
دکتر براتون درد تجویز کرده و بعد از ۱۲ فروردین و نزدیکای همون سبزهی عید، کابوستون شروع میکنه به تموم شدن.
Telegram
نوشتهها
2026 / 1-2 / X? -
گیر کردهایم،
لایِ صفحههای تقویم،
مبهوت و آنقَدَر بزرگ است،
ابعادِ ظلم،
که باید کوچک نوشت،
برای جا شدن در تاریخ و شاید بنویسمت:
«...هوا سرد بود و کنار جنازهی مورچهها،
یخ زده بود،
اسید فُرمیک و بوی تندِ خیابانها،
خبر میداد از پوتین…
گیر کردهایم،
لایِ صفحههای تقویم،
مبهوت و آنقَدَر بزرگ است،
ابعادِ ظلم،
که باید کوچک نوشت،
برای جا شدن در تاریخ و شاید بنویسمت:
«...هوا سرد بود و کنار جنازهی مورچهها،
یخ زده بود،
اسید فُرمیک و بوی تندِ خیابانها،
خبر میداد از پوتین…
نوشتهها
۰۴- ۰۴- ۰۴- روی کوهی از جنازهها، فردای نمایشِ شورایِ امنیت، ادامهی ترورهای سیاسیست و پردهی آخر، آنجا که هم «ماشه» میافتد و هم «قدرت شلیک»، آنجا که روزها گذشته و نیستی دیگر، فردایِ یک «بوسه» به بورس، زیر فشار سنگینِ روزها و فقر... * وطن را فروختید، با حماقتِ…
YouTube
Rumac - Delilah (Live at The Black Isle Belter)
Rumac trying to sing Delilah
Finally getting round to uploading some official live stuff so here ya go…
If ya don’t like it don’t watch it.
This version is heavily inspired by the Sensational Alex Havey Band’s version (In My Drunken Opinion, The Best Version)…
Finally getting round to uploading some official live stuff so here ya go…
If ya don’t like it don’t watch it.
This version is heavily inspired by the Sensational Alex Havey Band’s version (In My Drunken Opinion, The Best Version)…