نوشته‌ها
28 subscribers
3 photos
2 files
24 links
خواستم با اشاره‌ای نشانتان دهم، ولی،
خود نیز،
انگشتِ اشاره‌ام.
Download Telegram
۰۳- ۰۹-
من تو را می‌بینم از خستگیِ گوشه‌های چشم‌هایت و تو،
به دنبال رسیدن به قله از روی پله‌ها،
لای یک اتاق پژواک،
«خاک بر سرت!» گفتنِ مرا.
*
...جیب‌هایتان تنگ‌تر می‌شود،
شما کله‌پوک‌هایی که همواره پای صندوق می‌روید،
برای تصفیه‌حساب!
*
«تاریک‌ترین شب»ها همینجاست و باید دید،
کدام سه‌شنبه یا جمعه،
دود می‌شود آرزوی بعدی‌ات...
*
دانه‌های انار را باید چلاند.
...و می‌نویسد روی آتش خاورمیانه،
ابراهیم،
با بریدن سر اسماعیل،
که گلستانی نیست و همیشه جنگ «لازم» است،
برای پایان جنگ.
*
«یلدا» اینجاست و هنوز،
ریختن میوه‌ها برای توست.
صدای انفجارها را کوک اگر کنی،
ما نیز می‌رقصیم،
...چون یک تبرِ عاشق،
تکیه داده به درختِ انقلاب.
*
زانو بزن،
شیطانِ بی انتخاب من،
پیش چوبِ ترِ موسی!
قبلِ آتش گرفتن «الله» پرچمت،
قبلِ مرگِ سردارهای سپاه،
که بعدِ یلدا و دنیا و دریایِ سُرخ،
هر چه هست،
مال تو نیست¡
*
طعمه را خوردی و،
روزها بعدِ ادامه‌ی درگیری‌ها در ایران،
خامنه‌ایِ بی شرف،
...پَر!
*
بلندی‌های «جولان» را با «محمد جولانی»،
به مردمش هدیه داد،
برای «قافیه‌»ی تاریخ و تو را نیز باد می‌کنند قبل جراحی،
برای «قیافه‌»اش...
*
...چه زجری می‌کشد شیطانِ بی سیب!
و سگِ بسیجیِ بی انتخاب...

- - - -
خلاصه‌ی همه‌ی حرفای این چند ماه و برای دوستام و دشمنام. امیدوارم همه‌تون مواظب خودتون و جیباتون باشین. این «چند روز» هم به ۱۴۰۴ نرسیده تموم می‌شن. بخش خوبیش هم تا قبل ۲۰ ژانویه.
۰۴- ۰۱-
شاید قبل پلاستیک انداختن،
درون آتش چهارشنبه‌سوریمان،
ساعت دوازده شب،
تو نیز قایم شده بودی،
آن‌طرفِ پدر و مادرم،
پشتِ قطره‌های ساندیس‌های خانوادگی.
*
شاید عید سال بعد،
چشم راست کسی درد بگیرد و از قاشق بگوید،
و یا از دکتر و از بی مزه‌ترینِ لطیفه‌ها.
عیدِ نو، نو عید، هر چه که هست،
دوست داشته می‌شود، دوست‌داشتنی.
*
قول داده بودم به جز انتقام ننویسم و دوباره افتاد،
اتفاقِ افتادنی.
*
روزی چشمی بود، گوشه‌ی اخم‌هایم به مسجدِ تک مناره‌ای که روزی از پدر و مادرم به آن پناه برده بودم و حال، دختر ساده‌ای که پدرش پر کشیده است.
*
هر خاکی که بر سرم می‌ریخت را کلمه می‌کردم و رویا-بافی‌هایم با قرمزِ اتفاقات بود،
گاه زنده‌ترینم و گاه،
می‌میرد، مُردنی.
*
آن‌قدر بغض‌هایم را سرکوب کرده‌ام که پشتِ چشم‌هایم دریاییست،
در این منظره‌های سراب.
*
باید پس گرفت،
انحنای خنده‌ها را که "یکی بود یکی نبود"،
رقصِ جیوه‌ی پشتِ آینه‌هاست.
*
من همراهِ من است و قبلِ اتفاقات بعد، پاک می‌شود،
این چرک‌نویس‌های پاک شدنی.
11
نوشته‌ها
۰۳- ۰۲- /// - اینجا نوشته‌ای بود که دیگر نیست؛ بریده از «آرمان فلسطین» و به دنبال سوزاندن تمام چفیه‌ها، به امید آزادی تمام مردم اورشلیم، از بازی چپ و راست. * از یمن نوشته بودم و ایلات... از پرچم و چم-یدانمش، از گلدا و خاورمیانه، از صدها سال ستم «انگلیس»، درد…
۰۴- بعد از کورسک،
کنار صلح موقت روسیه و اوکراین،
انتهای آتش ایلات،
دود می‌شود آخرین آرزوت،
قبل‌تر از توافق و قبل‌تر از نابودی‌ات.
*
اینجا تاریخ،
آخرین سکانس خاورمیانه‌ی چسبیده به چین.
*
یک روز لباس سفید و یک روز لباس سیاه،
یک روز ریتم و یک روز،
همین نوشته‌ای که از درد تو می‌نویسد و از دردِ من،
قبل از معجزه‌ی یمن.
نوشته‌ها
روزها بعدِ ادامه‌ی درگیری‌ها در ایران،
خامنه‌ایِ بی شرف،
...پَر!
۰۴- ۰۴- ۰۴-
روی کوهی از جنازه‌ها،
فردای نمایشِ شورایِ امنیت،
ادامه‌ی ترورهای سیاسیست و پرده‌ی آخر،
آنجا که هم «ماشه» می‌افتد و هم «قدرت شلیک»،
آنجا که روزها گذشته و نیستی دیگر،
فردایِ یک «بوسه» به بورس،
زیر فشار سنگینِ روزها و فقر...
*
وطن را فروختید،
با حماقتِ مقاومت و این ننگ شسته می‌شود،
با خون کثیفتان و باز از آبی می‌نویسم و رقص،
و دوباره ریتم،
و دوباره ترس،
...این چند ماه را ولی،
من از مرگ تو اگر ننویسم،
بی وطنم. :)
- - -
شیشه‌ی خونه‌ی دوستم شکست و گربه‌ش هم فرار کرد. زندگی هنوز زنده‌ست، حروم‌زاده‌ها.
نوشته‌ها
۹۹- ۱۲- آدم‌هآخ- که می‌میرند و هر رنگی که بزنی، «نه به جنگ» ظلمی‌ست، به تاریخی که نمی‌خوانیم و کودک اوکراینی می‌شومآخ- "...چرا آتش نمی‌کند روی تانک، کوکتل مولوتوف؟" * خون‌ها به نحوی روی دیوار می‌پاشند که نقشی نمی‌ماند و چگونه بپاشمت کلمه‌ها-ها-هایم را-را-را…
۰۴- ۰۷-
از تمام کودکی‌ام،
تنها یک نارنگی مانده است.
از تمامِ نارنجیِ دنیا،
از تمام قرمزی که دور آدم‌ها کشیدم و عینکی که نمی‌زنم،
که بی دقتی چشم‌هایم را نبینم و...
آدم می‌بارید امروز،
درون سیاه‌چاله‌ی چشم‌هایی که اخم اگر نکنند،
به سوژه‌ای گیر نمی‌کند،
قابِ حساب شده‌شان.
*
راست‌ترش را اگر بنویسم،
نمی‌خوانم،
منی را که مشغول بازی برای من‌ام.
آدم‌هآخ- که زنده‌اند و هر رنگی که بزنم،
این «من» ظلمی‌ست به دشمنی که سوال داشت و گفت «بیا»،
به نگاه‌هایی که نمی‌خوانم و به فرارم از شکستن دنیایی،
که روی سه‌چرخه منتظر معجزه‌ای،
سال‌ها از ترس،
«تو نباید بشکنی» و چرند نوشتمش.
- - -
I'm fucking scared.
از همه و بیشتر از اون؟ از خودم. چند سال پیش بعد از لرز و گریه‌های دوستم تصمیم گرفتم به چیزی به جز انتقام و زنده موندن فکر نکنم و نوشته‌های اینجا رو هم یکم تغییر بدم. ولی هر چی زمان جلوتر می‌ره، مشکلای ریشه‌ای‌تری که آدمای اطرافم رو ناراحت و اذیت می‌کنه هنوز سر جاشونن و در نتیجه‌ش، باز اون شیش ساله‌ای که بدون این که گناهی کرده باشه، همه‌ی دوستای توی کوچه‌شو از دست داد و یه عالمه سال دنبال یه دوست واقعی گشت پیداش می‌شه. یکی که نمی‌دونه به قولش عمل کنه و تا ۲۰۳۰ ایران نباشه و یا بمونه. سعی کنه خوش‌شانسی پخش کنه یا نکنه. گوشه‌ی اتاقش بمونه یا باز هر روز صبح زود بره پیاده‌روی.
I'm just fucking scared.
- - -
به Rusty McAllister و آدامس و دنیای صورتیش.
۰۴- ۰۹-
چندین سال پیش،
یک ماه بعد،
زیر یکی از روزهایی که هم سرم پایین بود و هم سرم به هوا،
می‌خواندی‌ام:
"Did you ever go clear?"
*
خواستم شنا یاد بگیرم ولی،
نجات غریقِ دیوانه مرا دوست دارد و دردی نمانده‌ست،
و مردی؟ نمی‌دانم‌ام...
واقعیت را امروز می‌نویسم،
آخر نوامبری که می‌خواستم از شِرِک بنویسم و از کلمه‌هایِ محوِ
"No sun — No moon!"
و از جنون،
کاغذهایم را دو بار دیگر تا می‌کردم،
کشتی می‌شد و می‌گفتی:
«چه کاردستی قشنگی» و اما حال،
چه کاردستیِ قشنگ‌تری‌ست،
این بی شکلِ بی نیاز به آب.
*
این‌ها نمی‌فهمند،
معجزه‌ی خنده را و مجبور به نوشتن چرند،
پشتِ چرند،
برای قالب کردن دیوانگی‌ام.
مجبور به کشیدن زخم، پشتِ زخم و به کشیدن نخ، پشتِ نخ،
شاید صدایی در بیاید از عروسکم و بگویند:
«آخ، که فهمیدمش» و باز نمی‌فهمی‌ام.
*
مجبورم بنویسم که «مواظب‌ام»،
که نزدیک نقاشی‌ام نشوید و رنگ جدید بزنم،
روی آدم‌های جدیدِ کلکسیونِ قلبِ کوچکم و چه زیباست،
زندگی‌ای را که از لجنش سبز و از خونِ خیابان‌هایش، قرمز برداشتم،
برای لباسِ آدم برفیِ فردا،
قبل از مریضیِ بعد از برف‌بازی‌ام.
*
آدم‌ها را باید گاز گرفت و خورد،
زیر نورِ آفتابِ این خیابان‌های پُر خاک،
بعد از پهن شدن،
بعد از آن که لواشک شود،
آلوی وحشیِ این بودن و شاید،
به جای نوشتنِ این منِ واقعی،
تنها از روی پله‌ها بپرم،
روی سه‌چرخه‌ای بنشینم،
به انتظار یک اتفاق و یک نگاه،
گوشه‌هایم را بی دلیل پررنگ کنم که نبینی،
بادکنک‌های سرم را و بیهوده سوزن نزنی و من نیز،
از شما و آسیب‌هایتان،
می‌ترسم ولی،
بعد از پاک کردن گریه‌ها با انگشتِ کوچکم،
باد با من،
همیشه موافق است.
*
من روی کُنده‌درخت بودم و یا چوب،
زیرِ چشمِ من؟
چه کسی به چه کسی تکیه کرد؟
فندکِ من کجاست؟
...کدام دشمن را آتش بزنم،
رنگین‌کمانِ چکیده از بنزین،
به من افتخار می‌کند؟
*
هر چه می‌شود، می‌شود و هنوز زیباست و سریع‌تر از موشکِ ریحانه‌ها،
موشکِ کاغذی‌ام.

- - -
به خودِ واقعیم و ادویه‌های بودن‌ام و به رنگِ سبز، قبل چکیدن.
2026 / 0 / 12 -
نمی‌بیند انتها را،
مورچه‌ی تنها،
گیر کرده روی نوار موبیوس و در خاک گیر می‌کند و سکون،
گُل اگر برای ما کَنده نشود.
*
...گرچه به مقصد می‌رسند،
تمام موشک‌های کاغذی،
بازی باید کرد،
گاهی رویِ لطافتِ باد و امروز،
هوا، سرد،
رقصِ یک جوان،
بیرون از گلویی که آلودگی را نمی‌فهمید و سرفه می‌کرد:
«زمستانِ من کجاست؟»
*
بعضی به هم ضربه می‌زنند،
به امیدِ تولیدِ صدا و بعضی‌ها،
کمی آن‌طرف‌تر از نورهایِ رنگیِ پاساژ،
هم را به شوخی هل می‌دهند،
به امیدِ تولیدِ خنده‌ای،
برایِ ویترینِ خاطره‌ها.
دوپس، دوپس و شاید هم «بیب، بیب».
...نگفته بودمت؟
*
یکی از همین انارهای نارس را،
به امیدِ یک گاز،
جدا کرده بودی چهار سالِ پیش و تاب‌بازی می‌کردید،
یکی از همان جاهایی که برچسب «شمال» می‌زنند.
...آن طرفِ حصارها بودی و،
گرچه چندین بار پریدی و نیامدند،
دوباره بپر،
...ارتفاعی نیست، بپر.
*
از خیابانِ شک رد شدیم،
صد بار،
من و من،
و محبّت،
اگر چه از غرور و یا به قولشان شهوت،
ಠ⁠_⁠ಠ
امّا زیباست گوشه‌هایِ این غریزه‌ی «خواستن» و باید گاز گرفت هر روز، تمامِ وجودِ سیب را، برای تیز ماندنِ دندان و فکر.
*
از آزادی نیز رد می‌شوی،
وقتی پیشانی خودت را ببوسی،
در شهری که به معنی کلمه‌ها تجاوز می‌کنند و لگد بزن،
زیر کلمه‌های طبقاتی‌ای که در آن،
هم فحش مالِ رعیت است و هم مزه و شرمساری‌اش.
*
کلمه‌هایم را به هم وصل می‌کنم این بار،
از زندگی می‌نویسم و کلام،
از هر آنچه تلاش می‌کردید که ببُرید.
از من،
لج‌بازتر از آن که درونِ کلمه‌هایتان جا شود و از زن،
زنده‌تر و خوش‌بوتر از پرفوم.
*
بالاتر باید رفت،
بالاتر از تمام این کلمه‌ها و خیابان‌ها و سرت به سقفِ آسمان که خورد،
تو نیز گاز می‌گیری، بی شرم،
گردن هر دختری را که دلت خواست و بی دلیل،
پاچه نمی‌گیرد،
این سگِ پیرِ خرفتِ بودنت.
*
بغل‌دستی‌ات دیگر،
سرش را روی میز نمی‌گذارد و رها باید کرد،
شک‌ها و ترس‌هایی را که مواظبِ فردای تو نیست،
قبلِ رسیدن به قُرص،
...که رقص،
تنها رقص،
تمام می‌کند چرخه‌ی معیوبِ رفتن و دویدن را و لگد می‌زند،
به آرامشِ گیر کرده در ثبات.
*
مرخّص می‌شود امروز،
دیوانه‌ای که محاسباتش پشتِ آدم‌هایی بود که می‌روند.
ترسیده‌ای که با سنگ،
عشق را می‌زد و روزی هم،
با همان سنگ،
بُت می‌ساخت که هنرش هدر نرود.
...دوباره داد می‌زنند:
"سیزیففففف، سنگت را بچسب!"
و آینه نیست،
آن آبی که راه می‌رود.
*
دیوانه‌ای قبل رفتنت داد می‌زند:
«...پرت باید کرد،
سنگی را برای نقاشی در آب و باید پرید از سنگ،
برای ساخت یک منحنی در زمان».
...و آن‌طرفِ آسایشگاه، دیگر،
درگیرِ سنگ نمی‌شود،
پسری که عاشق رنگ شده است.
*
دست‌هایت را بگیرند یا نگیرند،
...بپرند یا نپرند،
باز از زندگی می‌بافی،
برای خودت و هر که بیاید،
به رنگِ «خواسته‌»های فردات و اینجا تمام می‌شود؛
نیاز به توضیح من و ما،
برای مردمِ کمرنگِ مردمکِ چشم و تمام می‌شود،
نیاز به دیوانگیِ تحتِ نظر.

- - -
نه که کلاً نترسم، ولی به هر حال نگرانی زیاد خاصی از کارت‌های فعلیم ندارم و وقتشه خیلی بیشتر fuck around کنم و دوباره نتیجه‌ی زندگی و wandering-ها رو بنویسم جای این که نتیجه‌ی فکرام و یه اِکو چَمبِر رو. کسی بود، می‌بینه. نبود هم his/her loss. این دوازده ماه بعد، از نظر سیاسی هم احتمالاً جالب‌ترین روزای زندگیم باشن.
- - -
به خودم (🕺که البته هنوز رقصیدن رو یاد نگرفتم) و زندگی و داستانی که دارم می‌نویسم، دوستام و جمهوری اسلامی، توی این ماه‌های آخرش.
نوشته‌ها pinned «2026 / 0 / 12 - نمی‌بیند انتها را، مورچه‌ی تنها، گیر کرده روی نوار موبیوس و در خاک گیر می‌کند و سکون، گُل اگر برای ما کَنده نشود. * ...گرچه به مقصد می‌رسند، تمام موشک‌های کاغذی، بازی باید کرد، گاهی رویِ لطافتِ باد و امروز، هوا، سرد، رقصِ یک جوان، بیرون از…»
2026 / 0 / 31 -
بعد از رها شدن از آسایشگاه،
جوجه رنگ می‌کند،
پسری که زیر جنگ و سنگ،
به دنیایی رسیده که برای یک بیدار شدنِ بی نقص،
آبیِ آسمانش کم است.
ترشیِ این نورهای زردِ مشکوک،
دلم را می‌زند و به جای قُرص‌های صنعتی،
پناه گرفته به قُرصِ ماه،
گرگی که درونِ من است و زوزه‌های بودن‌ام.
*
باید جنگید،
با کلمه‌هایی که سال‌ها از ترس دایره شدن،
شلخته درونِ سرم می‌پیچد و یک روز «گره»-ای می‌شود که نشانشان می‌دهم،
فکر می‌کنند که شاعرم و گیجی‌ام که فاش شود،
چاقو می‌زنند و پاره می‌شود.
...برای بازی با گربه،
طبیعی نیست،
ریسمانِ گربه شدن...
*
در کُمُدم و پشت این درها،
هیولای زندگی،
منتظر ترساندنِ من است و بعضی شب‌ها،
بالشم را خیس می‌کنم و سر جایش نیست،
لباس‌های مردانه‌ام.
پس جنگ می‌کنم و جنگ می‌کنم و جنگ که نمی‌کنم،
میلِ به دایره،
به زندگی‌ام می‌پیچد و با من جنگ می‌کند.
*
در این دنیایی که همه به دنبال آرامش‌اند،
چگونه از نگاهت بنویسم،
که نه از من فرار کنی و نه به دنبالت نَدَوم؟
چگونه بنویسمت که کنار هم راه برویم،
در صدها نقشِ واقعی و با ایده‌های جدید،
بدون هیچ دروغ،
در دنیایِ ماسک‌های چِرکِ و آدم‌هایی که انتهای دوست داشتنشان، «داشتن» است؟
*
محتاجِ هم نیستیم، ولی،
نارنگی‌هایت را با من نصف کردی و امسال،
دو برابرم.

*
اینجا من‌ام،
یک روز با دستانِ گرمِ گرم و یک روز،
لرزان‌تر از هوایی که می‌گویند «سرد» شده است.
نه بی نقص و نه آن‌قدر احمَق،
که زیبایی چون تو را هَوَس نکند،
پس «مواظبت باش» و قوی‌تر از قبل و با چند نقش جدید،
برگرد،
بازی کنیم.
- - -
به خودش (و همه‌ی فکرا، بودن و بدن بامزه‌ش) که خیلی خوشگل‌تر و مهم‌تر از جوجه‌هاییه که بخوام عین همه‌ی زندگیم، رنگشون کنم.
2026 / 1-2 / X? -

گیر کرده‌ایم،
لایِ صفحه‌های تقویم،
مبهوت و آن‌قَدَر بزرگ است،
ابعادِ ظلم،
که باید کوچک نوشت،
برای جا شدن در تاریخ و شاید بنویسمت:
«...هوا سرد بود و کنار جنازه‌ی مورچه‌ها،
یخ زده بود،
اسید فُرمیک و بوی تندِ خیابان‌ها،
خبر می‌داد از پوتین و سربازهای گیر کرده در کثافتش.»
*
نه.
با استعاره نمی‌شود نوشت،
از آدم‌هایی که می‌افتند،
زیرِ تیزی عقربه و سکته‌های یک مرز،
زیرِ حکومتِ دیوانگانی که زندگی را به نیزه می‌کنند،
در جنگ با آینه.
*
گاردریل خیابان را اگر نمی‌کندیم،
مگر ما را بیشتر نمی‌کُشتید، جنابِ پلیس؟
چگونه نفی کنم خشونت را،
وقتی که از مسجد تیر می‌زدید و در کوچه‌ها،
رقصِ چاقو می‌کردید و برای ما دست‌های مُشت،
یک بند،
دستبند،
پشتِ دستبند.
*
تمام این زندگی اشک‌آور است و کسی،
دود سیگارش را درون چشم‌هایمان فوت نمی‌کند...
*
دکتر برایتان درد تجویز کرده و روشن است،
فردا و سبزه‌ی عیدِ سالِ بعد،
باز می‌شود،
این گره‌ی دو صَد ساله‌تان.
2026 / 1-2 / Y? -

بالای ده سال،
از چپ نالیدم و راست،
از پرچم و نبودِ پرچم و نماد،
از بازی پول و توّرمِ خوب و توّرمِ بد،
از حماقتِ تنهایی و اشتباهِ جمع،
از من و مواظبت از کلمه‌ها،
در دنیایی که پشت تکرارهای بی معنی،
بعد از چند ماه،
«جاوید شاه» تعریفِ راست می‌شود و،
«زن و زندگی و آزادی»، بازیِ چپ.
*
ذوق داشت،
چشمِ خیلی از جوانانِ شهری که امروز،
تا چشم‌هایشان را باز می‌کنند،
خاک اتفاقات باعث اشکشان می‌شود.
*
بنویسم «اتو کنید،
بهترین لباس و صورت را،
برای فردا و جشن درون خیابان؟»
...یا «تفنگ بخرید و سنگ،
برای مأمورها و علاقه‌شان به مرگ؟»
*
کدام ویدیو را باز اگر کنم،
رنگِ روزها نمی‌پَرد؟
در کدام کوچه بایستم و از کدام کوچه فرار کنم؟
*
موهایِ نازِ تو نیز،
این روزها را می‌بینند،
...کنار چشم‌هایِ دیدنی‌ات،
زیباترینِ منی و کنارِ تو اگر جا شوم،
روشن می‌کنیم با یک گاز،
فردا و آینده را،
در این دنیای پر از نفت و مواظبِ «ما»ست،
دست‌هایِ لرزان و کوچکم.

- - -
چند روز قبل از برگشتن قافیه و برای احترام به ترس‌ها و حقیقتِ این روزها.
2026 / 1-2 / Z? -

چسبیده‌ایم به گوشه‌ی کلاس،
من و تویی که روی قبرت می‌رقصند،
قبلِ این که تکثیر شود خاطره‌هات،
زیرِ تقصیرِ خالق و تقدیر کوچه‌ها...
«...قبل از آب‌بازیِ آخر سال،
معلّمِ کلاس،
با آن صدای نکره‌اش،
خدا را درون یک کتاب فرو می‌کند و آخ،
که حتی تحتِ تعقیب پلیس نبودی،
به جرمِ آب‌بازی با دخترها».
*
کدام خاطره مالِ توست؟
سیگار نکشیدن، کوچه‌ی پشتیِ مدرسه؟
خوردنِ توت؟
خوابیدن درونِ پارک؟
پرده‌ی کلاس را پاره نکردی،
درون بازی حقیقت و جرأت و روی پروژکتور سالن مطالعه،
فیلم پخش نمی‌کردی و درون کیفَت،
نه چاقو بود و نه مواد.
*
بزرگ‌تر از صدها خاطره‌ای.
دوستِ خیالیِ من،
آدامس را،
بعد از زنگِ تفریح و تجاوزهای کودکانه‌اش،
زیر کدام صندلی بچسبانیم که نه شر شود و نه تمیز بماند،
لباس کسی که دماغ محمود را شکاند؟
*
از رقصِ روی قبرها،
از-از...،
از اذان صبح،
هم‌مسیرانِ مرا می‌کُشند،
این مرز ندیده‌ها....
و مْون بِلان را،
کجای نقشه جا دهیم،
که از ارتفاع سفیدش کمتر پرت شویم،
با این روزگار سیاه؟
*
چسبیده‌اید به گوشه‌ی کلاس،
دو قابِ عکس،
دو پیرمردِ خرفت،
تو و تویی که روی قبرت می‌رقصند،
کدام خاطره مالِ توست؟
*
از «عشق»-تر می‌نویسم این بار،
درون سررسیدی که به کوری چشمتان،
اسفندش را دود و عید،
بی قیچیِ آلفردو و بی فیلمِ سالواتوره،
سلام می‌کنیم به اکرانِ حقیقتِ آتشِ سینما.

- - - -
آخرین فریمِ یه سکته‌ی جمعی و به همه‌ی دوستای خیالی و به احترام دیوونگیِ بی ریتم و استوری‌ها و دست‌هایی که دیگه به سمت ظالم و عدالتِ «تو رو خدا ما رو نکشین» دراز نمی‌شن.
Ami imaginaire
Patrick Watson & Klô Pelgag
Moi, je suis ton ami imaginaire
I am your imaginary friend
منتظر خبر مرگ اژه‌ای و بقیه‌ی ترورهای سیاسی.
نوشته‌ها
2026 / 1-2 / Z? - چسبیده‌ایم به گوشه‌ی کلاس، من و تویی که روی قبرت می‌رقصند، قبلِ این که تکثیر شود خاطره‌هات، زیرِ تقصیرِ خالق و تقدیر کوچه‌ها... «...قبل از آب‌بازیِ آخر سال، معلّمِ کلاس، با آن صدای نکره‌اش، خدا را درون یک کتاب فرو می‌کند و آخ، که حتی تحتِ…
هم مُردی و رقصیدیم، هم از عشق‌تر نوشتم و باز هم می‌نویسم و هم اسفند دود شد.

اینترنت رو هم قطع کردین و دیگه دوستام از داخل کشور توی بازی کثیفتون، مجبور به «استوری»-ها و پخش یک ترس و نگرانی جمعی نیستن.

https://t.me/Issues/436

دکتر براتون درد تجویز کرده و بعد از ۱۲ فروردین و نزدیکای همون سبزه‌ی عید، کابوستون شروع می‌کنه به تموم شدن.
Light will prevail over darkness.
Everything would be over after #Passover.