نوشته‌ها
28 subscribers
3 photos
2 files
24 links
خواستم با اشاره‌ای نشانتان دهم، ولی،
خود نیز،
انگشتِ اشاره‌ام.
Download Telegram
نوشته‌ها via @DeezerMusicBot
Viguen – Mara Beboos
۰۳- ۰۲-
خواست در آینه چیزی بگوید،
ولی،
هر چه جیبش را گشت،
کلید خانه‌اش پیدا نشد.
*
ننویس.
*
نَفَس آن‌قدر تنگ بود،
که برای لحظه‌ای هوا،
خواست از پنجره بپرد، ولی...
خانه‌ای نداشت.
*
ننویس!
جناب سروان.
ننویس.
*
زمین پارک گفته بود:
“Don't hurt me darling”
و باز بی دلیل می‌پرم،
شاید باور کنی که «دلیل»ی نیست،
پشت جنون حساب‌شده‌ام.
*
از عشق ننویس!
جناب سروان، پشت چراغ...
بگذار به جدولی بزنم،
گوشه‌ی خیابان،
که موهای نرم عابر پیاده،
زیر خشونت بوق‌ها به باد نرود.
*
به دنبال یک خاطره،
یک خاطرخواه و یک مخاطره،
یک خ-خ-خواب که به جواب برسد،
بندِ ناف بی خود بریده شده‌ام.
«بهار من گذشته» بود یا نبود؟
خ-خ-خ،
بی دلیل بخند!
پیدا نشد که نشد.
*
جریمه‌ام کن سروان!
ولی از گریه‌های شب‌ها ننویس،
«که می‌روم به سوی سرنوشت»،
ارواحِ عمّه‌ام.

- - - -
باید جنگید و زندگی رو هم کنارش ادامه داد، شاید.
۰۳- ۰۲-
فکر می‌کردم که «باید رفت» و خواستم سنگ‌ها را از بادکنک‌ها جدا کنم،
اما نمی‌دانستم کجا...
*
- «انگشتت را در دهانت بکن،
شاید جهت باد را بهتر بفهمی».
*
از پشت این شیشه‌های چشم که به جز غبار دیده نشد،
پس بگذار که اخم کنم و لرزشِ دست مشت شده‌ام را ننویسم و قیچی کنم،
اشک‌هایم را از انتقام.
*
بگذار رویا ببافد،
این دیوانه در این هوای سردی که دوستش از «حراست» می‌لرزید و دید،
امّا به دیوار خورد...،
در کوچه‌ها به دنبال نور،
به جای راه حل.
*
پشتِ تمام این نمادها و نهادها،
گزاره‌ای‌ست خبر دهنده از «هیچ»،
وقتی که چفیه دور گردنتان گیر نمی‌کند و رد نمی‌شود چرخ دنیا، از خیابان گلوهایتان.

*
- «انگشتت را از دهانت در بیار،
محض رضای خدا».
*
فکر می‌کردم که «باید بود» و ماند،
گوشه‌ی یکی از همین قاب‌ها،
اما نمی‌دانم کجا رفته‌اند،
آن خنده‌های قبل عکس.

- - - -
زنده باد جنگ! :)
رئیسی به درک واصل شد. ایشالا مردن سینوار، نصرالله، سلامی و بعدتر هم خامنه‌ای. 🕺
۰۳- ۰۶-
«سوار ما شوید»،
نوشته بود دیوانه‌ای،
پشتِ تمامِ رونده‌های شهر،
از اگزوزِ قرمزِ تشنه به شلنگِ پمپِ بنزین،
تا باغبان ما که خاک شد،
پشت یکی از ابرهای ساعت پنج،
برای رویش یکی از آن گل‌های کندَنی.
*
«نترس!
دنیا به قدر کافی تیز نیست و پرت شدنمان در آب، دایره می‌شود».
قبلِ پریدنِ الکلِ بودن،
بنشین،
بی توجه به نورِ گیر کرده‌ی پشتِ سایه‌ی درخت،
چو سفیدِ بی معنیِ گرد،
قاصدک،
یک جای توهّمِ باد،
روی صورت هر که می‌خندید و اگر درگیر وزنی،
روی یک صندلی.
*
کمی برقص، میانِ خیابانی سفید،
بی خبر از جنگ چرخ‌های ماشین سیاه،
با راننده‌اش.
بی خبر از کلمه‌های جدید،
بی خبر از تصویر جدیدِ آینه‌ها.
*
هرچه دورتر از دنیا،
نزدیک‌تر به آرزو.
*
از سگ‌های ملوسی که گاز می‌گرفتند،
به امید یک قلاده نگاه،
تا استخوانِ پرت نشده‌ی تمام مظلومان اورشلیم،
قیچیِ ما تیز است و می‌بُرد.
...«بِ-بِ-بئاتریس-بترس!
کلمه‌های ما کم است و انتهای تمام نوشته‌ها، مچاله می‌شود»
۰۳- ۰۷-
خواستم ببینی و خواستی نبینیم و حال،
کورت کرده است،
الفِ آرمان‌ها و ریختن میوه‌ها برای توست...
در دهانِ ماهیِ رودخانه‌یِ لیطانی،
طمعه‌ایست که ماهی‌گیر برایِ تو گذاشته و بعد گاز گرفتنش، خوب بخور که باید باد شوی و شاد،
قبلِ ترکیدنت.
*
شاه هم نمی‌فهمید و خورد،
خیالِ خامِ تو را روزی،
درونِ ظرفِ همسایه...
...مرگِ تو نیز مبارک است!
*
باختنت مزه نمی‌دهد،
در زمینِ گوسفندانِ «عرزشی»،
به خودت بیا و به زمینِ بازیِ ما،
...به انسان سجده کن،
شیطانِ بی انتخابِ من.
*
آرزوهایت را خبر می‌کنند،
برای ترکاندنش و تو نیز،
بادتر می‌شوی،
آن‌قَدَر باد که با یک بوسه به خاک گرفته‌های اصفهان به هوا رود، تمامِ حکومتت.

- - - -

خوشحالی‌های زودگذرتون شروع شد و بعد مردنِ یحیی سنوار و سردارهای سپاه و ادامه‌ی این روزها و خون‌ها باید دنبال یه دشمن بهتر بگردم.
۰۳- ۰۹-
من تو را می‌بینم از خستگیِ گوشه‌های چشم‌هایت و تو،
به دنبال رسیدن به قله از روی پله‌ها،
لای یک اتاق پژواک،
«خاک بر سرت!» گفتنِ مرا.
*
...جیب‌هایتان تنگ‌تر می‌شود،
شما کله‌پوک‌هایی که همواره پای صندوق می‌روید،
برای تصفیه‌حساب!
*
«تاریک‌ترین شب»ها همینجاست و باید دید،
کدام سه‌شنبه یا جمعه،
دود می‌شود آرزوی بعدی‌ات...
*
دانه‌های انار را باید چلاند.
...و می‌نویسد روی آتش خاورمیانه،
ابراهیم،
با بریدن سر اسماعیل،
که گلستانی نیست و همیشه جنگ «لازم» است،
برای پایان جنگ.
*
«یلدا» اینجاست و هنوز،
ریختن میوه‌ها برای توست.
صدای انفجارها را کوک اگر کنی،
ما نیز می‌رقصیم،
...چون یک تبرِ عاشق،
تکیه داده به درختِ انقلاب.
*
زانو بزن،
شیطانِ بی انتخاب من،
پیش چوبِ ترِ موسی!
قبلِ آتش گرفتن «الله» پرچمت،
قبلِ مرگِ سردارهای سپاه،
که بعدِ یلدا و دنیا و دریایِ سُرخ،
هر چه هست،
مال تو نیست¡
*
طعمه را خوردی و،
روزها بعدِ ادامه‌ی درگیری‌ها در ایران،
خامنه‌ایِ بی شرف،
...پَر!
*
بلندی‌های «جولان» را با «محمد جولانی»،
به مردمش هدیه داد،
برای «قافیه‌»ی تاریخ و تو را نیز باد می‌کنند قبل جراحی،
برای «قیافه‌»اش...
*
...چه زجری می‌کشد شیطانِ بی سیب!
و سگِ بسیجیِ بی انتخاب...

- - - -
خلاصه‌ی همه‌ی حرفای این چند ماه و برای دوستام و دشمنام. امیدوارم همه‌تون مواظب خودتون و جیباتون باشین. این «چند روز» هم به ۱۴۰۴ نرسیده تموم می‌شن. بخش خوبیش هم تا قبل ۲۰ ژانویه.
۰۴- ۰۱-
شاید قبل پلاستیک انداختن،
درون آتش چهارشنبه‌سوریمان،
ساعت دوازده شب،
تو نیز قایم شده بودی،
آن‌طرفِ پدر و مادرم،
پشتِ قطره‌های ساندیس‌های خانوادگی.
*
شاید عید سال بعد،
چشم راست کسی درد بگیرد و از قاشق بگوید،
و یا از دکتر و از بی مزه‌ترینِ لطیفه‌ها.
عیدِ نو، نو عید، هر چه که هست،
دوست داشته می‌شود، دوست‌داشتنی.
*
قول داده بودم به جز انتقام ننویسم و دوباره افتاد،
اتفاقِ افتادنی.
*
روزی چشمی بود، گوشه‌ی اخم‌هایم به مسجدِ تک مناره‌ای که روزی از پدر و مادرم به آن پناه برده بودم و حال، دختر ساده‌ای که پدرش پر کشیده است.
*
هر خاکی که بر سرم می‌ریخت را کلمه می‌کردم و رویا-بافی‌هایم با قرمزِ اتفاقات بود،
گاه زنده‌ترینم و گاه،
می‌میرد، مُردنی.
*
آن‌قدر بغض‌هایم را سرکوب کرده‌ام که پشتِ چشم‌هایم دریاییست،
در این منظره‌های سراب.
*
باید پس گرفت،
انحنای خنده‌ها را که "یکی بود یکی نبود"،
رقصِ جیوه‌ی پشتِ آینه‌هاست.
*
من همراهِ من است و قبلِ اتفاقات بعد، پاک می‌شود،
این چرک‌نویس‌های پاک شدنی.
11
نوشته‌ها
۰۳- ۰۲- /// - اینجا نوشته‌ای بود که دیگر نیست؛ بریده از «آرمان فلسطین» و به دنبال سوزاندن تمام چفیه‌ها، به امید آزادی تمام مردم اورشلیم، از بازی چپ و راست. * از یمن نوشته بودم و ایلات... از پرچم و چم-یدانمش، از گلدا و خاورمیانه، از صدها سال ستم «انگلیس»، درد…
۰۴- بعد از کورسک،
کنار صلح موقت روسیه و اوکراین،
انتهای آتش ایلات،
دود می‌شود آخرین آرزوت،
قبل‌تر از توافق و قبل‌تر از نابودی‌ات.
*
اینجا تاریخ،
آخرین سکانس خاورمیانه‌ی چسبیده به چین.
*
یک روز لباس سفید و یک روز لباس سیاه،
یک روز ریتم و یک روز،
همین نوشته‌ای که از درد تو می‌نویسد و از دردِ من،
قبل از معجزه‌ی یمن.
نوشته‌ها
روزها بعدِ ادامه‌ی درگیری‌ها در ایران،
خامنه‌ایِ بی شرف،
...پَر!
۰۴- ۰۴- ۰۴-
روی کوهی از جنازه‌ها،
فردای نمایشِ شورایِ امنیت،
ادامه‌ی ترورهای سیاسیست و پرده‌ی آخر،
آنجا که هم «ماشه» می‌افتد و هم «قدرت شلیک»،
آنجا که روزها گذشته و نیستی دیگر،
فردایِ یک «بوسه» به بورس،
زیر فشار سنگینِ روزها و فقر...
*
وطن را فروختید،
با حماقتِ مقاومت و این ننگ شسته می‌شود،
با خون کثیفتان و باز از آبی می‌نویسم و رقص،
و دوباره ریتم،
و دوباره ترس،
...این چند ماه را ولی،
من از مرگ تو اگر ننویسم،
بی وطنم. :)
- - -
شیشه‌ی خونه‌ی دوستم شکست و گربه‌ش هم فرار کرد. زندگی هنوز زنده‌ست، حروم‌زاده‌ها.
نوشته‌ها
۹۹- ۱۲- آدم‌هآخ- که می‌میرند و هر رنگی که بزنی، «نه به جنگ» ظلمی‌ست، به تاریخی که نمی‌خوانیم و کودک اوکراینی می‌شومآخ- "...چرا آتش نمی‌کند روی تانک، کوکتل مولوتوف؟" * خون‌ها به نحوی روی دیوار می‌پاشند که نقشی نمی‌ماند و چگونه بپاشمت کلمه‌ها-ها-هایم را-را-را…
۰۴- ۰۷-
از تمام کودکی‌ام،
تنها یک نارنگی مانده است.
از تمامِ نارنجیِ دنیا،
از تمام قرمزی که دور آدم‌ها کشیدم و عینکی که نمی‌زنم،
که بی دقتی چشم‌هایم را نبینم و...
آدم می‌بارید امروز،
درون سیاه‌چاله‌ی چشم‌هایی که اخم اگر نکنند،
به سوژه‌ای گیر نمی‌کند،
قابِ حساب شده‌شان.
*
راست‌ترش را اگر بنویسم،
نمی‌خوانم،
منی را که مشغول بازی برای من‌ام.
آدم‌هآخ- که زنده‌اند و هر رنگی که بزنم،
این «من» ظلمی‌ست به دشمنی که سوال داشت و گفت «بیا»،
به نگاه‌هایی که نمی‌خوانم و به فرارم از شکستن دنیایی،
که روی سه‌چرخه منتظر معجزه‌ای،
سال‌ها از ترس،
«تو نباید بشکنی» و چرند نوشتمش.
- - -
I'm fucking scared.
از همه و بیشتر از اون؟ از خودم. چند سال پیش بعد از لرز و گریه‌های دوستم تصمیم گرفتم به چیزی به جز انتقام و زنده موندن فکر نکنم و نوشته‌های اینجا رو هم یکم تغییر بدم. ولی هر چی زمان جلوتر می‌ره، مشکلای ریشه‌ای‌تری که آدمای اطرافم رو ناراحت و اذیت می‌کنه هنوز سر جاشونن و در نتیجه‌ش، باز اون شیش ساله‌ای که بدون این که گناهی کرده باشه، همه‌ی دوستای توی کوچه‌شو از دست داد و یه عالمه سال دنبال یه دوست واقعی گشت پیداش می‌شه. یکی که نمی‌دونه به قولش عمل کنه و تا ۲۰۳۰ ایران نباشه و یا بمونه. سعی کنه خوش‌شانسی پخش کنه یا نکنه. گوشه‌ی اتاقش بمونه یا باز هر روز صبح زود بره پیاده‌روی.
I'm just fucking scared.
- - -
به Rusty McAllister و آدامس و دنیای صورتیش.
۰۴- ۰۹-
چندین سال پیش،
یک ماه بعد،
زیر یکی از روزهایی که هم سرم پایین بود و هم سرم به هوا،
می‌خواندی‌ام:
"Did you ever go clear?"
*
خواستم شنا یاد بگیرم ولی،
نجات غریقِ دیوانه مرا دوست دارد و دردی نمانده‌ست،
و مردی؟ نمی‌دانم‌ام...
واقعیت را امروز می‌نویسم،
آخر نوامبری که می‌خواستم از شِرِک بنویسم و از کلمه‌هایِ محوِ
"No sun — No moon!"
و از جنون،
کاغذهایم را دو بار دیگر تا می‌کردم،
کشتی می‌شد و می‌گفتی:
«چه کاردستی قشنگی» و اما حال،
چه کاردستیِ قشنگ‌تری‌ست،
این بی شکلِ بی نیاز به آب.
*
این‌ها نمی‌فهمند،
معجزه‌ی خنده را و مجبور به نوشتن چرند،
پشتِ چرند،
برای قالب کردن دیوانگی‌ام.
مجبور به کشیدن زخم، پشتِ زخم و به کشیدن نخ، پشتِ نخ،
شاید صدایی در بیاید از عروسکم و بگویند:
«آخ، که فهمیدمش» و باز نمی‌فهمی‌ام.
*
مجبورم بنویسم که «مواظب‌ام»،
که نزدیک نقاشی‌ام نشوید و رنگ جدید بزنم،
روی آدم‌های جدیدِ کلکسیونِ قلبِ کوچکم و چه زیباست،
زندگی‌ای را که از لجنش سبز و از خونِ خیابان‌هایش، قرمز برداشتم،
برای لباسِ آدم برفیِ فردا،
قبل از مریضیِ بعد از برف‌بازی‌ام.
*
آدم‌ها را باید گاز گرفت و خورد،
زیر نورِ آفتابِ این خیابان‌های پُر خاک،
بعد از پهن شدن،
بعد از آن که لواشک شود،
آلوی وحشیِ این بودن و شاید،
به جای نوشتنِ این منِ واقعی،
تنها از روی پله‌ها بپرم،
روی سه‌چرخه‌ای بنشینم،
به انتظار یک اتفاق و یک نگاه،
گوشه‌هایم را بی دلیل پررنگ کنم که نبینی،
بادکنک‌های سرم را و بیهوده سوزن نزنی و من نیز،
از شما و آسیب‌هایتان،
می‌ترسم ولی،
بعد از پاک کردن گریه‌ها با انگشتِ کوچکم،
باد با من،
همیشه موافق است.
*
من روی کُنده‌درخت بودم و یا چوب،
زیرِ چشمِ من؟
چه کسی به چه کسی تکیه کرد؟
فندکِ من کجاست؟
...کدام دشمن را آتش بزنم،
رنگین‌کمانِ چکیده از بنزین،
به من افتخار می‌کند؟
*
هر چه می‌شود، می‌شود و هنوز زیباست و سریع‌تر از موشکِ ریحانه‌ها،
موشکِ کاغذی‌ام.

- - -
به خودِ واقعیم و ادویه‌های بودن‌ام و به رنگِ سبز، قبل چکیدن.
2026 / 0 / 12 -
نمی‌بیند انتها را،
مورچه‌ی تنها،
گیر کرده روی نوار موبیوس و در خاک گیر می‌کند و سکون،
گُل اگر برای ما کَنده نشود.
*
...گرچه به مقصد می‌رسند،
تمام موشک‌های کاغذی،
بازی باید کرد،
گاهی رویِ لطافتِ باد و امروز،
هوا، سرد،
رقصِ یک جوان،
بیرون از گلویی که آلودگی را نمی‌فهمید و سرفه می‌کرد:
«زمستانِ من کجاست؟»
*
بعضی به هم ضربه می‌زنند،
به امیدِ تولیدِ صدا و بعضی‌ها،
کمی آن‌طرف‌تر از نورهایِ رنگیِ پاساژ،
هم را به شوخی هل می‌دهند،
به امیدِ تولیدِ خنده‌ای،
برایِ ویترینِ خاطره‌ها.
دوپس، دوپس و شاید هم «بیب، بیب».
...نگفته بودمت؟
*
یکی از همین انارهای نارس را،
به امیدِ یک گاز،
جدا کرده بودی چهار سالِ پیش و تاب‌بازی می‌کردید،
یکی از همان جاهایی که برچسب «شمال» می‌زنند.
...آن طرفِ حصارها بودی و،
گرچه چندین بار پریدی و نیامدند،
دوباره بپر،
...ارتفاعی نیست، بپر.
*
از خیابانِ شک رد شدیم،
صد بار،
من و من،
و محبّت،
اگر چه از غرور و یا به قولشان شهوت،
ಠ⁠_⁠ಠ
امّا زیباست گوشه‌هایِ این غریزه‌ی «خواستن» و باید گاز گرفت هر روز، تمامِ وجودِ سیب را، برای تیز ماندنِ دندان و فکر.
*
از آزادی نیز رد می‌شوی،
وقتی پیشانی خودت را ببوسی،
در شهری که به معنی کلمه‌ها تجاوز می‌کنند و لگد بزن،
زیر کلمه‌های طبقاتی‌ای که در آن،
هم فحش مالِ رعیت است و هم مزه و شرمساری‌اش.
*
کلمه‌هایم را به هم وصل می‌کنم این بار،
از زندگی می‌نویسم و کلام،
از هر آنچه تلاش می‌کردید که ببُرید.
از من،
لج‌بازتر از آن که درونِ کلمه‌هایتان جا شود و از زن،
زنده‌تر و خوش‌بوتر از پرفوم.
*
بالاتر باید رفت،
بالاتر از تمام این کلمه‌ها و خیابان‌ها و سرت به سقفِ آسمان که خورد،
تو نیز گاز می‌گیری، بی شرم،
گردن هر دختری را که دلت خواست و بی دلیل،
پاچه نمی‌گیرد،
این سگِ پیرِ خرفتِ بودنت.
*
بغل‌دستی‌ات دیگر،
سرش را روی میز نمی‌گذارد و رها باید کرد،
شک‌ها و ترس‌هایی را که مواظبِ فردای تو نیست،
قبلِ رسیدن به قُرص،
...که رقص،
تنها رقص،
تمام می‌کند چرخه‌ی معیوبِ رفتن و دویدن را و لگد می‌زند،
به آرامشِ گیر کرده در ثبات.
*
مرخّص می‌شود امروز،
دیوانه‌ای که محاسباتش پشتِ آدم‌هایی بود که می‌روند.
ترسیده‌ای که با سنگ،
عشق را می‌زد و روزی هم،
با همان سنگ،
بُت می‌ساخت که هنرش هدر نرود.
...دوباره داد می‌زنند:
"سیزیففففف، سنگت را بچسب!"
و آینه نیست،
آن آبی که راه می‌رود.
*
دیوانه‌ای قبل رفتنت داد می‌زند:
«...پرت باید کرد،
سنگی را برای نقاشی در آب و باید پرید از سنگ،
برای ساخت یک منحنی در زمان».
...و آن‌طرفِ آسایشگاه، دیگر،
درگیرِ سنگ نمی‌شود،
پسری که عاشق رنگ شده است.
*
دست‌هایت را بگیرند یا نگیرند،
...بپرند یا نپرند،
باز از زندگی می‌بافی،
برای خودت و هر که بیاید،
به رنگِ «خواسته‌»های فردات و اینجا تمام می‌شود؛
نیاز به توضیح من و ما،
برای مردمِ کمرنگِ مردمکِ چشم و تمام می‌شود،
نیاز به دیوانگیِ تحتِ نظر.

- - -
نه که کلاً نترسم، ولی به هر حال نگرانی زیاد خاصی از کارت‌های فعلیم ندارم و وقتشه خیلی بیشتر fuck around کنم و دوباره نتیجه‌ی زندگی و wandering-ها رو بنویسم جای این که نتیجه‌ی فکرام و یه اِکو چَمبِر رو. کسی بود، می‌بینه. نبود هم his/her loss. این دوازده ماه بعد، از نظر سیاسی هم احتمالاً جالب‌ترین روزای زندگیم باشن.
- - -
به خودم (🕺که البته هنوز رقصیدن رو یاد نگرفتم) و زندگی و داستانی که دارم می‌نویسم، دوستام و جمهوری اسلامی، توی این ماه‌های آخرش.
نوشته‌ها pinned «2026 / 0 / 12 - نمی‌بیند انتها را، مورچه‌ی تنها، گیر کرده روی نوار موبیوس و در خاک گیر می‌کند و سکون، گُل اگر برای ما کَنده نشود. * ...گرچه به مقصد می‌رسند، تمام موشک‌های کاغذی، بازی باید کرد، گاهی رویِ لطافتِ باد و امروز، هوا، سرد، رقصِ یک جوان، بیرون از…»
2026 / 0 / 31 -
بعد از رها شدن از آسایشگاه،
جوجه رنگ می‌کند،
پسری که زیر جنگ و سنگ،
به دنیایی رسیده که برای یک بیدار شدنِ بی نقص،
آبیِ آسمانش کم است.
ترشیِ این نورهای زردِ مشکوک،
دلم را می‌زند و به جای قُرص‌های صنعتی،
پناه گرفته به قُرصِ ماه،
گرگی که درونِ من است و زوزه‌های بودن‌ام.
*
باید جنگید،
با کلمه‌هایی که سال‌ها از ترس دایره شدن،
شلخته درونِ سرم می‌پیچد و یک روز «گره»-ای می‌شود که نشانشان می‌دهم،
فکر می‌کنند که شاعرم و گیجی‌ام که فاش شود،
چاقو می‌زنند و پاره می‌شود.
...برای بازی با گربه،
طبیعی نیست،
ریسمانِ گربه شدن...
*
در کُمُدم و پشت این درها،
هیولای زندگی،
منتظر ترساندنِ من است و بعضی شب‌ها،
بالشم را خیس می‌کنم و سر جایش نیست،
لباس‌های مردانه‌ام.
پس جنگ می‌کنم و جنگ می‌کنم و جنگ که نمی‌کنم،
میلِ به دایره،
به زندگی‌ام می‌پیچد و با من جنگ می‌کند.
*
در این دنیایی که همه به دنبال آرامش‌اند،
چگونه از نگاهت بنویسم،
که نه از من فرار کنی و نه به دنبالت نَدَوم؟
چگونه بنویسمت که کنار هم راه برویم،
در صدها نقشِ واقعی و با ایده‌های جدید،
بدون هیچ دروغ،
در دنیایِ ماسک‌های چِرکِ و آدم‌هایی که انتهای دوست داشتنشان، «داشتن» است؟
*
محتاجِ هم نیستیم، ولی،
نارنگی‌هایت را با من نصف کردی و امسال،
دو برابرم.

*
اینجا من‌ام،
یک روز با دستانِ گرمِ گرم و یک روز،
لرزان‌تر از هوایی که می‌گویند «سرد» شده است.
نه بی نقص و نه آن‌قدر احمَق،
که زیبایی چون تو را هَوَس نکند،
پس «مواظبت باش» و قوی‌تر از قبل و با چند نقش جدید،
برگرد،
بازی کنیم.
- - -
به خودش (و همه‌ی فکرا، بودن و بدن بامزه‌ش) که خیلی خوشگل‌تر و مهم‌تر از جوجه‌هاییه که بخوام عین همه‌ی زندگیم، رنگشون کنم.
2026 / 1-2 / X? -

گیر کرده‌ایم،
لایِ صفحه‌های تقویم،
مبهوت و آن‌قَدَر بزرگ است،
ابعادِ ظلم،
که باید کوچک نوشت،
برای جا شدن در تاریخ و شاید بنویسمت:
«...هوا سرد بود و کنار جنازه‌ی مورچه‌ها،
یخ زده بود،
اسید فُرمیک و بوی تندِ خیابان‌ها،
خبر می‌داد از پوتین و سربازهای گیر کرده در کثافتش.»
*
نه.
با استعاره نمی‌شود نوشت،
از آدم‌هایی که می‌افتند،
زیرِ تیزی عقربه و سکته‌های یک مرز،
زیرِ حکومتِ دیوانگانی که زندگی را به نیزه می‌کنند،
در جنگ با آینه.
*
گاردریل خیابان را اگر نمی‌کندیم،
مگر ما را بیشتر نمی‌کُشتید، جنابِ پلیس؟
چگونه نفی کنم خشونت را،
وقتی که از مسجد تیر می‌زدید و در کوچه‌ها،
رقصِ چاقو می‌کردید و برای ما دست‌های مُشت،
یک بند،
دستبند،
پشتِ دستبند.
*
تمام این زندگی اشک‌آور است و کسی،
دود سیگارش را درون چشم‌هایمان فوت نمی‌کند...
*
دکتر برایتان درد تجویز کرده و روشن است،
فردا و سبزه‌ی عیدِ سالِ بعد،
باز می‌شود،
این گره‌ی دو صَد ساله‌تان.
2026 / 1-2 / Y? -

بالای ده سال،
از چپ نالیدم و راست،
از پرچم و نبودِ پرچم و نماد،
از بازی پول و توّرمِ خوب و توّرمِ بد،
از حماقتِ تنهایی و اشتباهِ جمع،
از من و مواظبت از کلمه‌ها،
در دنیایی که پشت تکرارهای بی معنی،
بعد از چند ماه،
«جاوید شاه» تعریفِ راست می‌شود و،
«زن و زندگی و آزادی»، بازیِ چپ.
*
ذوق داشت،
چشمِ خیلی از جوانانِ شهری که امروز،
تا چشم‌هایشان را باز می‌کنند،
خاک اتفاقات باعث اشکشان می‌شود.
*
بنویسم «اتو کنید،
بهترین لباس و صورت را،
برای فردا و جشن درون خیابان؟»
...یا «تفنگ بخرید و سنگ،
برای مأمورها و علاقه‌شان به مرگ؟»
*
کدام ویدیو را باز اگر کنم،
رنگِ روزها نمی‌پَرد؟
در کدام کوچه بایستم و از کدام کوچه فرار کنم؟
*
موهایِ نازِ تو نیز،
این روزها را می‌بینند،
...کنار چشم‌هایِ دیدنی‌ات،
زیباترینِ منی و کنارِ تو اگر جا شوم،
روشن می‌کنیم با یک گاز،
فردا و آینده را،
در این دنیای پر از نفت و مواظبِ «ما»ست،
دست‌هایِ لرزان و کوچکم.

- - -
چند روز قبل از برگشتن قافیه و برای احترام به ترس‌ها و حقیقتِ این روزها.
2026 / 1-2 / Z? -

چسبیده‌ایم به گوشه‌ی کلاس،
من و تویی که روی قبرت می‌رقصند،
قبلِ این که تکثیر شود خاطره‌هات،
زیرِ تقصیرِ خالق و تقدیر کوچه‌ها...
«...قبل از آب‌بازیِ آخر سال،
معلّمِ کلاس،
با آن صدای نکره‌اش،
خدا را درون یک کتاب فرو می‌کند و آخ،
که حتی تحتِ تعقیب پلیس نبودی،
به جرمِ آب‌بازی با دخترها».
*
کدام خاطره مالِ توست؟
سیگار نکشیدن، کوچه‌ی پشتیِ مدرسه؟
خوردنِ توت؟
خوابیدن درونِ پارک؟
پرده‌ی کلاس را پاره نکردی،
درون بازی حقیقت و جرأت و روی پروژکتور سالن مطالعه،
فیلم پخش نمی‌کردی و درون کیفَت،
نه چاقو بود و نه مواد.
*
بزرگ‌تر از صدها خاطره‌ای.
دوستِ خیالیِ من،
آدامس را،
بعد از زنگِ تفریح و تجاوزهای کودکانه‌اش،
زیر کدام صندلی بچسبانیم که نه شر شود و نه تمیز بماند،
لباس کسی که دماغ محمود را شکاند؟
*
از رقصِ روی قبرها،
از-از...،
از اذان صبح،
هم‌مسیرانِ مرا می‌کُشند،
این مرز ندیده‌ها....
و مْون بِلان را،
کجای نقشه جا دهیم،
که از ارتفاع سفیدش کمتر پرت شویم،
با این روزگار سیاه؟
*
چسبیده‌اید به گوشه‌ی کلاس،
دو قابِ عکس،
دو پیرمردِ خرفت،
تو و تویی که روی قبرت می‌رقصند،
کدام خاطره مالِ توست؟
*
از «عشق»-تر می‌نویسم این بار،
درون سررسیدی که به کوری چشمتان،
اسفندش را دود و عید،
بی قیچیِ آلفردو و بی فیلمِ سالواتوره،
سلام می‌کنیم به اکرانِ حقیقتِ آتشِ سینما.

- - - -
آخرین فریمِ یه سکته‌ی جمعی و به همه‌ی دوستای خیالی و به احترام دیوونگیِ بی ریتم و استوری‌ها و دست‌هایی که دیگه به سمت ظالم و عدالتِ «تو رو خدا ما رو نکشین» دراز نمی‌شن.
Ami imaginaire
Patrick Watson & Klô Pelgag
Moi, je suis ton ami imaginaire
I am your imaginary friend