نوشته‌ها
28 subscribers
3 photos
2 files
24 links
خواستم با اشاره‌ای نشانتان دهم، ولی،
خود نیز،
انگشتِ اشاره‌ام.
Download Telegram
۰۲- ۰۰-
نارنجیِ پرتقالیِ آتش،
به گردنِ مأمور نمی‌رسید و بعد از بویِ خون،
به پیرمردی خوردم که گفت:
«اخم نکن و بیا»،
چنان مست بودم دیشب،
که نوکِ قطره‌ای از لیوانِ آبم را اگر بگیری،
به عطشِ انتقام می‌رسی،
یا به گردیِ ماه،
یا به ناکجایِ بهار،
به هر جا که رسیدی، بنشین،
از خودت بگو و یخِ لپّ سرخ آتش که آب شد،
به رقص‌های گرمش می‌رسیم و بیهوده نپّر،
...شاید این بار پُخته شدیم.
*
بنزین می‌ریختیم و بنزین گران می‌شد،
آه می‌کشیدیم و سرعتِ آهمان کم می‌شد،
درخت نکاشتیم،
به جای رئیس‌ها و رأس‌ها و پشتِ تمامِ فیلترشکن‌ها،
فیلمِ مادرِ فرمانده‌ای بود،
با دست و پایی گم شده، زیبا،
آن‌قدر که شیطان به شانه‌هایش بوسه زد.
شاید در دریایِ تو،
ماه افتاده بود و کاوه‌ای ولی،
تهِ استکانِ قهوه‌ی من خونِ باریستایی بود،
که اعدام شد و «عید تو نیز مبارک».
۰۲- ۰۱-
از قبارهای چشمم اگر داخل شوی،
لابد تصویر می‌شوی و دستکشت را در بیار،
که پیدا شود دستی،
گوشه‌های زلزله‌ی چشم...
داخل هم اگر نشوی، نیستی؛
پس بیهوده از من نپرس،
که «چرا وسط هیچ درختی میوه نیست؟»
...آدم مُرده بود و سیاه پوشید،
چشمِ سفیدم و ستاره‌مان را ببین،
گرچه تو را نمی‌بیند و کور که شدی،
هندسه می‌سازی از شکل و عینکِ آفتابی می‌خری،
بعد از سنگینیِ تصویرِ نور و زایمانِ مفاهیم.
*
زیر همین فکرها و نگاه‌ها،
بدنتان را در می‌آوریم،
               ...وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا.

:)
۰۲- ۰۵-
زیر نفس کشیدن‌های یک طرفه پرسید:
دست به چمن که می‌زنی، چمن نیز تو را لمس می‌کند؟
و نگاهم افتاد،
در دنیایی که رِندِر نشده بود.
آن‌طرف تیتراژ برنامه‌های کودکی که در آن،
توپ قلقلی،
دیگر بی دلیل به هوا نمی‌رفت و چه بد،
وقتی می‌بینی بین نوشابه و آروغ بعدش،
تشنگی رفته و به دموکریت بگویید،
که این لوزی‌های تیزش گوشه ندارند،
بعد از اعتیاد.
پول ما را بدهند؛
فیات. فیات. فیات.
*
از خواب که بیدار شدم،
ذوق کرده بودم از «قاتل نبودن»، ولی،
بتادین را پس به کجا بزنم؟
سرمازده از اصطکاک صرف نظر نمی‌کند؛
...نقاشی یک پرنده،
گوشه‌ی دفترهای دبیرستان.
نقطه‌ها را به هم وصل کنم و بنویسم پرید؟
مچاله شد،
تمام مسأله‌های حل شده و ناتمام،
نمره‌ی ما را بدهند؛
قبل این که تشنگی به نوشابه بازآید،
که این بار برای رفع عطش،
یعقوب را به چاه می‌اندازند و دست زلیخا زخم نمی‌شود و آخ! بتادین،
بتادین را پس به کجا بزنیم؟
*
سرش را زیر برف کرده بود،
آدم برفی دیوانه و پارو باید کرد؛
...و یا باید زد.
قرصِ ما را بدهند؛
...و شاید هم رقص.
هابز، هابز، هابز،
ما گوسفندان، گرگِ انسانیم اگر،
این بار تو بگو،
قرص ماه را به کجا بزنیم؟
۰۲- ۰۷-
پانصد گِرَم خیار درختِ تنومدِ انقلاب،
کمی هم گوجه و با چاقو،
زن می‌بُرم و زندگی،
می‌چپانم در ظرف پیش‌غذایِ گروه آزادی‌خواه پارتیزانی،
سلامتی آقای «لشکری» و ماهی است،
آن‌چه غیب می‌شود،
پشتِ خنده‌ی مشتری به سبزی پلو.
*
«گوشت کم است و محوِ مو اگر شوی،
این غذا می‌سوزد و قبلِ اجبار رستوران‌دار به پُختَنَت،
به دزدِ فیروزه‌ای‌پوش بگو،
ظرف‌های ما را پس بدهد،
که غذای فردا با من است.»
*
...و پخته می‌شود فردا،
یک دستی که به جایی نرسید،
به جز انتها.

- - - - -
سید علیرضا جعفری رو آزاد کنین حروم‌زاده‌ها.
۰۲- ۰۸-
«پرتقال، پرتقال،
پرتقال خونی را جوری گاز بزن،
که از قاب عکس بیرون نچکد،
ترسِ دندان‌های کوچکت،
مادام که در تصویرِ منی».
*
پرچم اسرائیل می‌کشیدند،
مُنکران وجود آن،
در جای‌جای خیابان‌ها و از مرگ می‌ترسید،
سربازی که «جنگ» را نفهمیده بود.
*
اندازه‌گیری خطاست و مُفت نمی‌ارزد صلح،
مُفت نمی‌ارزد انسان‌دوستی لهجه‌دار و خط‌کشی که تنبیه نکند و دچار دردِ عدد شود.
«مرگ بر بگو به حماس»،
«مرگ بر بگو به خامنه‌ای»،
«مرگ بر بگو به تمام این مادرجنده‌ها، ولی...،
از رقص هم بگو،
از مظلومِ قبل ظلم،
که پشت تمام این «جوسازی‌ها»،
آدم است،
آن چه می‌افتد،
دریغ از اتفاق.

- - - -
به خودم.
۰۳-۰۱-
کبریت جمع کرده‌ام،
تمام این سال‌ها برای یک آتشِ ناب،
پشتِ فاصله‌های دورتر از توانِ قاصدک برای رساندن منظور،
یک سال دیگر هم گذشت.
*
گفته بودی بازآ،
نگفته بودی بی کبریت...
پای پدرم به من گیر کرد و درد گرفت «مفاهیم»،
وقتی که خط قرمزم به دُورِ خانه رسید،
وقتی که «ایده‌ی خاکی نشدن» خاک گرفت و از تب شدید،
به آبریزش بینی رسید، بیماریِ دنیا.
*
صبح فردا بیدارم کن!
دین‌های کاغذیِ قیچی شده را سنگ بزنم و اخم کنم به تو و خنده کنی به من.
۰۳- ۰۲- /// -
اینجا نوشته‌ای بود که دیگر نیست؛
بریده از «آرمان فلسطین» و به دنبال سوزاندن تمام چفیه‌ها،
به امید آزادی تمام مردم اورشلیم،
از بازی چپ و راست.
*
از یمن نوشته بودم و ایلات...
از پرچم و چم-یدانمش،
از گلدا و خاورمیانه،
از صدها سال ستم «انگلیس»،
درد ساختگی نقشه‌ها و فلسطینِ زباله‌ی اِشغالی.
*
بعد از وضو گرفتن با خون،
قبله‌ات اگر پلاسیبو نیست،
بگو که سجده کنیم.
- - - -
هر چی فرصت انتقام نزدیک‌تر میشه، بیشتر می‌فهمم که حتی اگه جنگ از تنها حقیقت‌ها باشه، من خوب یادش نگرفتم.
نوشته‌ها via @DeezerMusicBot
Viguen – Mara Beboos
۰۳- ۰۲-
خواست در آینه چیزی بگوید،
ولی،
هر چه جیبش را گشت،
کلید خانه‌اش پیدا نشد.
*
ننویس.
*
نَفَس آن‌قدر تنگ بود،
که برای لحظه‌ای هوا،
خواست از پنجره بپرد، ولی...
خانه‌ای نداشت.
*
ننویس!
جناب سروان.
ننویس.
*
زمین پارک گفته بود:
“Don't hurt me darling”
و باز بی دلیل می‌پرم،
شاید باور کنی که «دلیل»ی نیست،
پشت جنون حساب‌شده‌ام.
*
از عشق ننویس!
جناب سروان، پشت چراغ...
بگذار به جدولی بزنم،
گوشه‌ی خیابان،
که موهای نرم عابر پیاده،
زیر خشونت بوق‌ها به باد نرود.
*
به دنبال یک خاطره،
یک خاطرخواه و یک مخاطره،
یک خ-خ-خواب که به جواب برسد،
بندِ ناف بی خود بریده شده‌ام.
«بهار من گذشته» بود یا نبود؟
خ-خ-خ،
بی دلیل بخند!
پیدا نشد که نشد.
*
جریمه‌ام کن سروان!
ولی از گریه‌های شب‌ها ننویس،
«که می‌روم به سوی سرنوشت»،
ارواحِ عمّه‌ام.

- - - -
باید جنگید و زندگی رو هم کنارش ادامه داد، شاید.
۰۳- ۰۲-
فکر می‌کردم که «باید رفت» و خواستم سنگ‌ها را از بادکنک‌ها جدا کنم،
اما نمی‌دانستم کجا...
*
- «انگشتت را در دهانت بکن،
شاید جهت باد را بهتر بفهمی».
*
از پشت این شیشه‌های چشم که به جز غبار دیده نشد،
پس بگذار که اخم کنم و لرزشِ دست مشت شده‌ام را ننویسم و قیچی کنم،
اشک‌هایم را از انتقام.
*
بگذار رویا ببافد،
این دیوانه در این هوای سردی که دوستش از «حراست» می‌لرزید و دید،
امّا به دیوار خورد...،
در کوچه‌ها به دنبال نور،
به جای راه حل.
*
پشتِ تمام این نمادها و نهادها،
گزاره‌ای‌ست خبر دهنده از «هیچ»،
وقتی که چفیه دور گردنتان گیر نمی‌کند و رد نمی‌شود چرخ دنیا، از خیابان گلوهایتان.

*
- «انگشتت را از دهانت در بیار،
محض رضای خدا».
*
فکر می‌کردم که «باید بود» و ماند،
گوشه‌ی یکی از همین قاب‌ها،
اما نمی‌دانم کجا رفته‌اند،
آن خنده‌های قبل عکس.

- - - -
زنده باد جنگ! :)
رئیسی به درک واصل شد. ایشالا مردن سینوار، نصرالله، سلامی و بعدتر هم خامنه‌ای. 🕺
۰۳- ۰۶-
«سوار ما شوید»،
نوشته بود دیوانه‌ای،
پشتِ تمامِ رونده‌های شهر،
از اگزوزِ قرمزِ تشنه به شلنگِ پمپِ بنزین،
تا باغبان ما که خاک شد،
پشت یکی از ابرهای ساعت پنج،
برای رویش یکی از آن گل‌های کندَنی.
*
«نترس!
دنیا به قدر کافی تیز نیست و پرت شدنمان در آب، دایره می‌شود».
قبلِ پریدنِ الکلِ بودن،
بنشین،
بی توجه به نورِ گیر کرده‌ی پشتِ سایه‌ی درخت،
چو سفیدِ بی معنیِ گرد،
قاصدک،
یک جای توهّمِ باد،
روی صورت هر که می‌خندید و اگر درگیر وزنی،
روی یک صندلی.
*
کمی برقص، میانِ خیابانی سفید،
بی خبر از جنگ چرخ‌های ماشین سیاه،
با راننده‌اش.
بی خبر از کلمه‌های جدید،
بی خبر از تصویر جدیدِ آینه‌ها.
*
هرچه دورتر از دنیا،
نزدیک‌تر به آرزو.
*
از سگ‌های ملوسی که گاز می‌گرفتند،
به امید یک قلاده نگاه،
تا استخوانِ پرت نشده‌ی تمام مظلومان اورشلیم،
قیچیِ ما تیز است و می‌بُرد.
...«بِ-بِ-بئاتریس-بترس!
کلمه‌های ما کم است و انتهای تمام نوشته‌ها، مچاله می‌شود»
۰۳- ۰۷-
خواستم ببینی و خواستی نبینیم و حال،
کورت کرده است،
الفِ آرمان‌ها و ریختن میوه‌ها برای توست...
در دهانِ ماهیِ رودخانه‌یِ لیطانی،
طمعه‌ایست که ماهی‌گیر برایِ تو گذاشته و بعد گاز گرفتنش، خوب بخور که باید باد شوی و شاد،
قبلِ ترکیدنت.
*
شاه هم نمی‌فهمید و خورد،
خیالِ خامِ تو را روزی،
درونِ ظرفِ همسایه...
...مرگِ تو نیز مبارک است!
*
باختنت مزه نمی‌دهد،
در زمینِ گوسفندانِ «عرزشی»،
به خودت بیا و به زمینِ بازیِ ما،
...به انسان سجده کن،
شیطانِ بی انتخابِ من.
*
آرزوهایت را خبر می‌کنند،
برای ترکاندنش و تو نیز،
بادتر می‌شوی،
آن‌قَدَر باد که با یک بوسه به خاک گرفته‌های اصفهان به هوا رود، تمامِ حکومتت.

- - - -

خوشحالی‌های زودگذرتون شروع شد و بعد مردنِ یحیی سنوار و سردارهای سپاه و ادامه‌ی این روزها و خون‌ها باید دنبال یه دشمن بهتر بگردم.
۰۳- ۰۹-
من تو را می‌بینم از خستگیِ گوشه‌های چشم‌هایت و تو،
به دنبال رسیدن به قله از روی پله‌ها،
لای یک اتاق پژواک،
«خاک بر سرت!» گفتنِ مرا.
*
...جیب‌هایتان تنگ‌تر می‌شود،
شما کله‌پوک‌هایی که همواره پای صندوق می‌روید،
برای تصفیه‌حساب!
*
«تاریک‌ترین شب»ها همینجاست و باید دید،
کدام سه‌شنبه یا جمعه،
دود می‌شود آرزوی بعدی‌ات...
*
دانه‌های انار را باید چلاند.
...و می‌نویسد روی آتش خاورمیانه،
ابراهیم،
با بریدن سر اسماعیل،
که گلستانی نیست و همیشه جنگ «لازم» است،
برای پایان جنگ.
*
«یلدا» اینجاست و هنوز،
ریختن میوه‌ها برای توست.
صدای انفجارها را کوک اگر کنی،
ما نیز می‌رقصیم،
...چون یک تبرِ عاشق،
تکیه داده به درختِ انقلاب.
*
زانو بزن،
شیطانِ بی انتخاب من،
پیش چوبِ ترِ موسی!
قبلِ آتش گرفتن «الله» پرچمت،
قبلِ مرگِ سردارهای سپاه،
که بعدِ یلدا و دنیا و دریایِ سُرخ،
هر چه هست،
مال تو نیست¡
*
طعمه را خوردی و،
روزها بعدِ ادامه‌ی درگیری‌ها در ایران،
خامنه‌ایِ بی شرف،
...پَر!
*
بلندی‌های «جولان» را با «محمد جولانی»،
به مردمش هدیه داد،
برای «قافیه‌»ی تاریخ و تو را نیز باد می‌کنند قبل جراحی،
برای «قیافه‌»اش...
*
...چه زجری می‌کشد شیطانِ بی سیب!
و سگِ بسیجیِ بی انتخاب...

- - - -
خلاصه‌ی همه‌ی حرفای این چند ماه و برای دوستام و دشمنام. امیدوارم همه‌تون مواظب خودتون و جیباتون باشین. این «چند روز» هم به ۱۴۰۴ نرسیده تموم می‌شن. بخش خوبیش هم تا قبل ۲۰ ژانویه.
۰۴- ۰۱-
شاید قبل پلاستیک انداختن،
درون آتش چهارشنبه‌سوریمان،
ساعت دوازده شب،
تو نیز قایم شده بودی،
آن‌طرفِ پدر و مادرم،
پشتِ قطره‌های ساندیس‌های خانوادگی.
*
شاید عید سال بعد،
چشم راست کسی درد بگیرد و از قاشق بگوید،
و یا از دکتر و از بی مزه‌ترینِ لطیفه‌ها.
عیدِ نو، نو عید، هر چه که هست،
دوست داشته می‌شود، دوست‌داشتنی.
*
قول داده بودم به جز انتقام ننویسم و دوباره افتاد،
اتفاقِ افتادنی.
*
روزی چشمی بود، گوشه‌ی اخم‌هایم به مسجدِ تک مناره‌ای که روزی از پدر و مادرم به آن پناه برده بودم و حال، دختر ساده‌ای که پدرش پر کشیده است.
*
هر خاکی که بر سرم می‌ریخت را کلمه می‌کردم و رویا-بافی‌هایم با قرمزِ اتفاقات بود،
گاه زنده‌ترینم و گاه،
می‌میرد، مُردنی.
*
آن‌قدر بغض‌هایم را سرکوب کرده‌ام که پشتِ چشم‌هایم دریاییست،
در این منظره‌های سراب.
*
باید پس گرفت،
انحنای خنده‌ها را که "یکی بود یکی نبود"،
رقصِ جیوه‌ی پشتِ آینه‌هاست.
*
من همراهِ من است و قبلِ اتفاقات بعد، پاک می‌شود،
این چرک‌نویس‌های پاک شدنی.
11