زنی با لباس گُلگُلی،
میانِ مأمورهای مسلّح،
مرگ ظالم را میخواست...
نگاهم از ترس باد کرد و هوا رفت،
به کیسهای رسید که میشد پرسید:
«در تو چه رفت، قبلِ بال زدنت؟»
دیروز نشده بود و محسن کشته شد،
باریستایی نبود و باریستایی هم بود.
هیچ نپرسیدمش.
*
هفتهها گذشت و بچهای از روی قبرها میپرید.
چه کسی گُلِ عروس را چید؟ و برای کدام قطعه گلاب بیاوریم؟
به دنبال مویی و آینهی تو نمیفهمید،
جیوههایِ پشتِ آینه را.
- - - -
نمیدونم چرا بعد از چند هفته دلم خواست این چیزا رو توی یه کانال تموم شده تایپ کنم، ولی میدونم که نوشتهها به درد نمیخورن و باید برگردم به خیابون، مواظبتر از همیشه. مرگ بر توهمهایی که اسم آرزو دارن و لعنت به غرورها.
میانِ مأمورهای مسلّح،
مرگ ظالم را میخواست...
نگاهم از ترس باد کرد و هوا رفت،
به کیسهای رسید که میشد پرسید:
«در تو چه رفت، قبلِ بال زدنت؟»
دیروز نشده بود و محسن کشته شد،
باریستایی نبود و باریستایی هم بود.
هیچ نپرسیدمش.
*
هفتهها گذشت و بچهای از روی قبرها میپرید.
چه کسی گُلِ عروس را چید؟ و برای کدام قطعه گلاب بیاوریم؟
به دنبال مویی و آینهی تو نمیفهمید،
جیوههایِ پشتِ آینه را.
- - - -
نمیدونم چرا بعد از چند هفته دلم خواست این چیزا رو توی یه کانال تموم شده تایپ کنم، ولی میدونم که نوشتهها به درد نمیخورن و باید برگردم به خیابون، مواظبتر از همیشه. مرگ بر توهمهایی که اسم آرزو دارن و لعنت به غرورها.
نوشتهها
۰۱- ۰۴- ۰۲- گوشهی کمد، هر چه آویزها را تکان میدهم، لباسی نیست که دوباره صبح شود، بی نیاز به نوری که روزی چشم را میزد و این غروب، دل را. * آرام باش قشنگم، که این لباسها که بیفتد، هیچ آدمی به سرِ کوچه نمیرسد. شاید طوسیِ پیراهن، شاید آبیِ شلوار، شاید عشق.…
Na Mimiram Na Barmigardam
Ali Sorena
- - - - - -
۰۱- ۱۱- ۲۱-
آنطرفتر از این گوشهها،
لباسی بی من،
در کوچهها میچرخد، به شوقِ تغییر و شاید،
آویزانش کنی بی دلیل،
روی یکی از خداهای بزرگترِ اذان صبح،
که از دیگری بزرگترتر است.
*
آرام باش قشنگم،
تو آنطرفِ میلهای ولی،
هر کسی در طرفی از میلهایست،
... حیف میشود اگر نرقصیام.
*
ما را،
ما را،
ما را،
لباس دادهاند که بپوشیم.
*
شاید چشم،
شاید سیاهِ چادر...
... کمد را ببند،
که بی لباس، «من» است،
زیرِ تمامِ پوششهای واقعی.
- - - - - -
۰۱- ۱۱- ۲۱-
آنطرفتر از این گوشهها،
لباسی بی من،
در کوچهها میچرخد، به شوقِ تغییر و شاید،
آویزانش کنی بی دلیل،
روی یکی از خداهای بزرگترِ اذان صبح،
که از دیگری بزرگترتر است.
*
آرام باش قشنگم،
تو آنطرفِ میلهای ولی،
هر کسی در طرفی از میلهایست،
... حیف میشود اگر نرقصیام.
*
ما را،
ما را،
ما را،
لباس دادهاند که بپوشیم.
*
شاید چشم،
شاید سیاهِ چادر...
... کمد را ببند،
که بی لباس، «من» است،
زیرِ تمامِ پوششهای واقعی.
- - - - - -
۰۲- ۰۰-
نارنجیِ پرتقالیِ آتش،
به گردنِ مأمور نمیرسید و بعد از بویِ خون،
به پیرمردی خوردم که گفت:
«اخم نکن و بیا»،
چنان مست بودم دیشب،
که نوکِ قطرهای از لیوانِ آبم را اگر بگیری،
به عطشِ انتقام میرسی،
یا به گردیِ ماه،
یا به ناکجایِ بهار،
به هر جا که رسیدی، بنشین،
از خودت بگو و یخِ لپّ سرخ آتش که آب شد،
به رقصهای گرمش میرسیم و بیهوده نپّر،
...شاید این بار پُخته شدیم.
*
بنزین میریختیم و بنزین گران میشد،
آه میکشیدیم و سرعتِ آهمان کم میشد،
درخت نکاشتیم،
به جای رئیسها و رأسها و پشتِ تمامِ فیلترشکنها،
فیلمِ مادرِ فرماندهای بود،
با دست و پایی گم شده، زیبا،
آنقدر که شیطان به شانههایش بوسه زد.
شاید در دریایِ تو،
ماه افتاده بود و کاوهای ولی،
تهِ استکانِ قهوهی من خونِ باریستایی بود،
که اعدام شد و «عید تو نیز مبارک».
نارنجیِ پرتقالیِ آتش،
به گردنِ مأمور نمیرسید و بعد از بویِ خون،
به پیرمردی خوردم که گفت:
«اخم نکن و بیا»،
چنان مست بودم دیشب،
که نوکِ قطرهای از لیوانِ آبم را اگر بگیری،
به عطشِ انتقام میرسی،
یا به گردیِ ماه،
یا به ناکجایِ بهار،
به هر جا که رسیدی، بنشین،
از خودت بگو و یخِ لپّ سرخ آتش که آب شد،
به رقصهای گرمش میرسیم و بیهوده نپّر،
...شاید این بار پُخته شدیم.
*
بنزین میریختیم و بنزین گران میشد،
آه میکشیدیم و سرعتِ آهمان کم میشد،
درخت نکاشتیم،
به جای رئیسها و رأسها و پشتِ تمامِ فیلترشکنها،
فیلمِ مادرِ فرماندهای بود،
با دست و پایی گم شده، زیبا،
آنقدر که شیطان به شانههایش بوسه زد.
شاید در دریایِ تو،
ماه افتاده بود و کاوهای ولی،
تهِ استکانِ قهوهی من خونِ باریستایی بود،
که اعدام شد و «عید تو نیز مبارک».
۰۲- ۰۱-
از قبارهای چشمم اگر داخل شوی،
لابد تصویر میشوی و دستکشت را در بیار،
که پیدا شود دستی،
گوشههای زلزلهی چشم...
داخل هم اگر نشوی، نیستی؛
پس بیهوده از من نپرس،
که «چرا وسط هیچ درختی میوه نیست؟»
...آدم مُرده بود و سیاه پوشید،
چشمِ سفیدم و ستارهمان را ببین،
گرچه تو را نمیبیند و کور که شدی،
هندسه میسازی از شکل و عینکِ آفتابی میخری،
بعد از سنگینیِ تصویرِ نور و زایمانِ مفاهیم.
*
زیر همین فکرها و نگاهها،
بدنتان را در میآوریم،
...وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا.
:)
از قبارهای چشمم اگر داخل شوی،
لابد تصویر میشوی و دستکشت را در بیار،
که پیدا شود دستی،
گوشههای زلزلهی چشم...
داخل هم اگر نشوی، نیستی؛
پس بیهوده از من نپرس،
که «چرا وسط هیچ درختی میوه نیست؟»
...آدم مُرده بود و سیاه پوشید،
چشمِ سفیدم و ستارهمان را ببین،
گرچه تو را نمیبیند و کور که شدی،
هندسه میسازی از شکل و عینکِ آفتابی میخری،
بعد از سنگینیِ تصویرِ نور و زایمانِ مفاهیم.
*
زیر همین فکرها و نگاهها،
بدنتان را در میآوریم،
...وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا.
:)
۰۲- ۰۵-
زیر نفس کشیدنهای یک طرفه پرسید:
دست به چمن که میزنی، چمن نیز تو را لمس میکند؟
و نگاهم افتاد،
در دنیایی که رِندِر نشده بود.
آنطرف تیتراژ برنامههای کودکی که در آن،
توپ قلقلی،
دیگر بی دلیل به هوا نمیرفت و چه بد،
وقتی میبینی بین نوشابه و آروغ بعدش،
تشنگی رفته و به دموکریت بگویید،
که این لوزیهای تیزش گوشه ندارند،
بعد از اعتیاد.
پول ما را بدهند؛
فیات. فیات. فیات.
*
از خواب که بیدار شدم،
ذوق کرده بودم از «قاتل نبودن»، ولی،
بتادین را پس به کجا بزنم؟
سرمازده از اصطکاک صرف نظر نمیکند؛
...نقاشی یک پرنده،
گوشهی دفترهای دبیرستان.
نقطهها را به هم وصل کنم و بنویسم پرید؟
مچاله شد،
تمام مسألههای حل شده و ناتمام،
نمرهی ما را بدهند؛
قبل این که تشنگی به نوشابه بازآید،
که این بار برای رفع عطش،
یعقوب را به چاه میاندازند و دست زلیخا زخم نمیشود و آخ! بتادین،
بتادین را پس به کجا بزنیم؟
*
سرش را زیر برف کرده بود،
آدم برفی دیوانه و پارو باید کرد؛
...و یا باید زد.
قرصِ ما را بدهند؛
...و شاید هم رقص.
هابز، هابز، هابز،
ما گوسفندان، گرگِ انسانیم اگر،
این بار تو بگو،
قرص ماه را به کجا بزنیم؟
زیر نفس کشیدنهای یک طرفه پرسید:
دست به چمن که میزنی، چمن نیز تو را لمس میکند؟
و نگاهم افتاد،
در دنیایی که رِندِر نشده بود.
آنطرف تیتراژ برنامههای کودکی که در آن،
توپ قلقلی،
دیگر بی دلیل به هوا نمیرفت و چه بد،
وقتی میبینی بین نوشابه و آروغ بعدش،
تشنگی رفته و به دموکریت بگویید،
که این لوزیهای تیزش گوشه ندارند،
بعد از اعتیاد.
پول ما را بدهند؛
فیات. فیات. فیات.
*
از خواب که بیدار شدم،
ذوق کرده بودم از «قاتل نبودن»، ولی،
بتادین را پس به کجا بزنم؟
سرمازده از اصطکاک صرف نظر نمیکند؛
...نقاشی یک پرنده،
گوشهی دفترهای دبیرستان.
نقطهها را به هم وصل کنم و بنویسم پرید؟
مچاله شد،
تمام مسألههای حل شده و ناتمام،
نمرهی ما را بدهند؛
قبل این که تشنگی به نوشابه بازآید،
که این بار برای رفع عطش،
یعقوب را به چاه میاندازند و دست زلیخا زخم نمیشود و آخ! بتادین،
بتادین را پس به کجا بزنیم؟
*
سرش را زیر برف کرده بود،
آدم برفی دیوانه و پارو باید کرد؛
...و یا باید زد.
قرصِ ما را بدهند؛
...و شاید هم رقص.
هابز، هابز، هابز،
ما گوسفندان، گرگِ انسانیم اگر،
این بار تو بگو،
قرص ماه را به کجا بزنیم؟
۰۲- ۰۷-
پانصد گِرَم خیار درختِ تنومدِ انقلاب،
کمی هم گوجه و با چاقو،
زن میبُرم و زندگی،
میچپانم در ظرف پیشغذایِ گروه آزادیخواه پارتیزانی،
سلامتی آقای «لشکری» و ماهی است،
آنچه غیب میشود،
پشتِ خندهی مشتری به سبزی پلو.
*
«گوشت کم است و محوِ مو اگر شوی،
این غذا میسوزد و قبلِ اجبار رستوراندار به پُختَنَت،
به دزدِ فیروزهایپوش بگو،
ظرفهای ما را پس بدهد،
که غذای فردا با من است.»
*
...و پخته میشود فردا،
یک دستی که به جایی نرسید،
به جز انتها.
- - - - -
سید علیرضا جعفری رو آزاد کنین حرومزادهها.
پانصد گِرَم خیار درختِ تنومدِ انقلاب،
کمی هم گوجه و با چاقو،
زن میبُرم و زندگی،
میچپانم در ظرف پیشغذایِ گروه آزادیخواه پارتیزانی،
سلامتی آقای «لشکری» و ماهی است،
آنچه غیب میشود،
پشتِ خندهی مشتری به سبزی پلو.
*
«گوشت کم است و محوِ مو اگر شوی،
این غذا میسوزد و قبلِ اجبار رستوراندار به پُختَنَت،
به دزدِ فیروزهایپوش بگو،
ظرفهای ما را پس بدهد،
که غذای فردا با من است.»
*
...و پخته میشود فردا،
یک دستی که به جایی نرسید،
به جز انتها.
- - - - -
سید علیرضا جعفری رو آزاد کنین حرومزادهها.
۰۲- ۰۸-
«پرتقال، پرتقال،
پرتقال خونی را جوری گاز بزن،
که از قاب عکس بیرون نچکد،
ترسِ دندانهای کوچکت،
مادام که در تصویرِ منی».
*
پرچم اسرائیل میکشیدند،
مُنکران وجود آن،
در جایجای خیابانها و از مرگ میترسید،
سربازی که «جنگ» را نفهمیده بود.
*
اندازهگیری خطاست و مُفت نمیارزد صلح،
مُفت نمیارزد انساندوستی لهجهدار و خطکشی که تنبیه نکند و دچار دردِ عدد شود.
«مرگ بر بگو به حماس»،
«مرگ بر بگو به خامنهای»،
«مرگ بر بگو به تمام این مادرجندهها، ولی...،
از رقص هم بگو،
از مظلومِ قبل ظلم،
که پشت تمام این «جوسازیها»،
آدم است،
آن چه میافتد،
دریغ از اتفاق.
- - - -
به خودم.
«پرتقال، پرتقال،
پرتقال خونی را جوری گاز بزن،
که از قاب عکس بیرون نچکد،
ترسِ دندانهای کوچکت،
مادام که در تصویرِ منی».
*
پرچم اسرائیل میکشیدند،
مُنکران وجود آن،
در جایجای خیابانها و از مرگ میترسید،
سربازی که «جنگ» را نفهمیده بود.
*
اندازهگیری خطاست و مُفت نمیارزد صلح،
مُفت نمیارزد انساندوستی لهجهدار و خطکشی که تنبیه نکند و دچار دردِ عدد شود.
«مرگ بر بگو به حماس»،
«مرگ بر بگو به خامنهای»،
«مرگ بر بگو به تمام این مادرجندهها، ولی...،
از رقص هم بگو،
از مظلومِ قبل ظلم،
که پشت تمام این «جوسازیها»،
آدم است،
آن چه میافتد،
دریغ از اتفاق.
- - - -
به خودم.
نوشتهها
۹۹- ۱۲- آدمهآخ- که میمیرند و هر رنگی که بزنی، «نه به جنگ» ظلمیست، به تاریخی که نمیخوانیم و کودک اوکراینی میشومآخ- "...چرا آتش نمیکند روی تانک، کوکتل مولوتوف؟" * خونها به نحوی روی دیوار میپاشند که نقشی نمیماند و چگونه بپاشمت کلمهها-ها-هایم را-را-را…
امیدوارم مصاحبهی پوتین باعث شه که به جز آگاه شدن مردم از کودتاها و تاریخ اوکراین و روسیه، ایدهی «مرگ بر زلنسکی»ای که توش کسی مشکلی با روسیه و اوکراین نداره رواج پیدا کنه.
۰۳-۰۱-
کبریت جمع کردهام،
تمام این سالها برای یک آتشِ ناب،
پشتِ فاصلههای دورتر از توانِ قاصدک برای رساندن منظور،
یک سال دیگر هم گذشت.
*
گفته بودی بازآ،
نگفته بودی بی کبریت...
پای پدرم به من گیر کرد و درد گرفت «مفاهیم»،
وقتی که خط قرمزم به دُورِ خانه رسید،
وقتی که «ایدهی خاکی نشدن» خاک گرفت و از تب شدید،
به آبریزش بینی رسید، بیماریِ دنیا.
*
صبح فردا بیدارم کن!
دینهای کاغذیِ قیچی شده را سنگ بزنم و اخم کنم به تو و خنده کنی به من.
کبریت جمع کردهام،
تمام این سالها برای یک آتشِ ناب،
پشتِ فاصلههای دورتر از توانِ قاصدک برای رساندن منظور،
یک سال دیگر هم گذشت.
*
گفته بودی بازآ،
نگفته بودی بی کبریت...
پای پدرم به من گیر کرد و درد گرفت «مفاهیم»،
وقتی که خط قرمزم به دُورِ خانه رسید،
وقتی که «ایدهی خاکی نشدن» خاک گرفت و از تب شدید،
به آبریزش بینی رسید، بیماریِ دنیا.
*
صبح فردا بیدارم کن!
دینهای کاغذیِ قیچی شده را سنگ بزنم و اخم کنم به تو و خنده کنی به من.
۰۳- ۰۲- /// -
اینجا نوشتهای بود که دیگر نیست؛
بریده از «آرمان فلسطین» و به دنبال سوزاندن تمام چفیهها،
به امید آزادی تمام مردم اورشلیم،
از بازی چپ و راست.
*
از یمن نوشته بودم و ایلات...
از پرچم و چم-یدانمش،
از گلدا و خاورمیانه،
از صدها سال ستم «انگلیس»،
درد ساختگی نقشهها و فلسطینِ زبالهی اِشغالی.
*
بعد از وضو گرفتن با خون،
قبلهات اگر پلاسیبو نیست،
بگو که سجده کنیم.
- - - -
هر چی فرصت انتقام نزدیکتر میشه، بیشتر میفهمم که حتی اگه جنگ از تنها حقیقتها باشه، من خوب یادش نگرفتم.
اینجا نوشتهای بود که دیگر نیست؛
بریده از «آرمان فلسطین» و به دنبال سوزاندن تمام چفیهها،
به امید آزادی تمام مردم اورشلیم،
از بازی چپ و راست.
*
از یمن نوشته بودم و ایلات...
از پرچم و چم-یدانمش،
از گلدا و خاورمیانه،
از صدها سال ستم «انگلیس»،
درد ساختگی نقشهها و فلسطینِ زبالهی اِشغالی.
*
بعد از وضو گرفتن با خون،
قبلهات اگر پلاسیبو نیست،
بگو که سجده کنیم.
- - - -
هر چی فرصت انتقام نزدیکتر میشه، بیشتر میفهمم که حتی اگه جنگ از تنها حقیقتها باشه، من خوب یادش نگرفتم.
نوشتهها via @DeezerMusicBot
Viguen – Mara Beboos
۰۳- ۰۲-
خواست در آینه چیزی بگوید،
ولی،
هر چه جیبش را گشت،
کلید خانهاش پیدا نشد.
*
ننویس.
*
نَفَس آنقدر تنگ بود،
که برای لحظهای هوا،
خواست از پنجره بپرد، ولی...
خانهای نداشت.
*
ننویس!
جناب سروان.
ننویس.
*
زمین پارک گفته بود:
“Don't hurt me darling”
و باز بی دلیل میپرم،
شاید باور کنی که «دلیل»ی نیست،
پشت جنون حسابشدهام.
*
از عشق ننویس!
جناب سروان، پشت چراغ...
بگذار به جدولی بزنم،
گوشهی خیابان،
که موهای نرم عابر پیاده،
زیر خشونت بوقها به باد نرود.
*
به دنبال یک خاطره،
یک خاطرخواه و یک مخاطره،
یک خ-خ-خواب که به جواب برسد،
بندِ ناف بی خود بریده شدهام.
«بهار من گذشته» بود یا نبود؟
خ-خ-خ،
بی دلیل بخند!
پیدا نشد که نشد.
*
جریمهام کن سروان!
ولی از گریههای شبها ننویس،
«که میروم به سوی سرنوشت»،
ارواحِ عمّهام.
- - - -
باید جنگید و زندگی رو هم کنارش ادامه داد، شاید.
خواست در آینه چیزی بگوید،
ولی،
هر چه جیبش را گشت،
کلید خانهاش پیدا نشد.
*
ننویس.
*
نَفَس آنقدر تنگ بود،
که برای لحظهای هوا،
خواست از پنجره بپرد، ولی...
خانهای نداشت.
*
ننویس!
جناب سروان.
ننویس.
*
زمین پارک گفته بود:
“Don't hurt me darling”
و باز بی دلیل میپرم،
شاید باور کنی که «دلیل»ی نیست،
پشت جنون حسابشدهام.
*
از عشق ننویس!
جناب سروان، پشت چراغ...
بگذار به جدولی بزنم،
گوشهی خیابان،
که موهای نرم عابر پیاده،
زیر خشونت بوقها به باد نرود.
*
به دنبال یک خاطره،
یک خاطرخواه و یک مخاطره،
یک خ-خ-خواب که به جواب برسد،
بندِ ناف بی خود بریده شدهام.
«بهار من گذشته» بود یا نبود؟
خ-خ-خ،
بی دلیل بخند!
پیدا نشد که نشد.
*
جریمهام کن سروان!
ولی از گریههای شبها ننویس،
«که میروم به سوی سرنوشت»،
ارواحِ عمّهام.
- - - -
باید جنگید و زندگی رو هم کنارش ادامه داد، شاید.
۰۳- ۰۲-
فکر میکردم که «باید رفت» و خواستم سنگها را از بادکنکها جدا کنم،
اما نمیدانستم کجا...
*
- «انگشتت را در دهانت بکن،
شاید جهت باد را بهتر بفهمی».
*
از پشت این شیشههای چشم که به جز غبار دیده نشد،
پس بگذار که اخم کنم و لرزشِ دست مشت شدهام را ننویسم و قیچی کنم،
اشکهایم را از انتقام.
*
بگذار رویا ببافد،
این دیوانه در این هوای سردی که دوستش از «حراست» میلرزید و دید،
امّا به دیوار خورد...،
در کوچهها به دنبال نور،
به جای راه حل.
*
پشتِ تمام این نمادها و نهادها،
گزارهایست خبر دهنده از «هیچ»،
وقتی که چفیه دور گردنتان گیر نمیکند و رد نمیشود چرخ دنیا، از خیابان گلوهایتان.
*
- «انگشتت را از دهانت در بیار،
محض رضای خدا».
*
فکر میکردم که «باید بود» و ماند،
گوشهی یکی از همین قابها،
اما نمیدانم کجا رفتهاند،
آن خندههای قبل عکس.
- - - -
زنده باد جنگ! :)
فکر میکردم که «باید رفت» و خواستم سنگها را از بادکنکها جدا کنم،
اما نمیدانستم کجا...
*
- «انگشتت را در دهانت بکن،
شاید جهت باد را بهتر بفهمی».
*
از پشت این شیشههای چشم که به جز غبار دیده نشد،
پس بگذار که اخم کنم و لرزشِ دست مشت شدهام را ننویسم و قیچی کنم،
اشکهایم را از انتقام.
*
بگذار رویا ببافد،
این دیوانه در این هوای سردی که دوستش از «حراست» میلرزید و دید،
امّا به دیوار خورد...،
در کوچهها به دنبال نور،
به جای راه حل.
*
گزارهایست خبر دهنده از «هیچ»،
وقتی که چفیه دور گردنتان گیر نمیکند و رد نمیشود چرخ دنیا، از خیابان گلوهایتان.
*
- «انگشتت را از دهانت در بیار،
محض رضای خدا».
*
فکر میکردم که «باید بود» و ماند،
گوشهی یکی از همین قابها،
اما نمیدانم کجا رفتهاند،
آن خندههای قبل عکس.
- - - -
زنده باد جنگ! :)
۰۳- ۰۶-
«سوار ما شوید»،
نوشته بود دیوانهای،
پشتِ تمامِ روندههای شهر،
از اگزوزِ قرمزِ تشنه به شلنگِ پمپِ بنزین،
تا باغبان ما که خاک شد،
پشت یکی از ابرهای ساعت پنج،
برای رویش یکی از آن گلهای کندَنی.
*
«نترس!
دنیا به قدر کافی تیز نیست و پرت شدنمان در آب، دایره میشود».
قبلِ پریدنِ الکلِ بودن،
بنشین،
بی توجه به نورِ گیر کردهی پشتِ سایهی درخت،
چو سفیدِ بی معنیِ گرد،
قاصدک،
یک جای توهّمِ باد،
روی صورت هر که میخندید و اگر درگیر وزنی،
روی یک صندلی.
*
کمی برقص، میانِ خیابانی سفید،
بی خبر از جنگ چرخهای ماشین سیاه،
با رانندهاش.
بی خبر از کلمههای جدید،
بی خبر از تصویر جدیدِ آینهها.
*
هرچه دورتر از دنیا،
نزدیکتر به آرزو.
*
از سگهای ملوسی که گاز میگرفتند،
به امید یک قلاده نگاه،
تا استخوانِ پرت نشدهی تمام مظلومان اورشلیم،
قیچیِ ما تیز است و میبُرد.
...«بِ-بِ-بئاتریس-بترس!
کلمههای ما کم است و انتهای تمام نوشتهها، مچاله میشود»
«سوار ما شوید»،
نوشته بود دیوانهای،
پشتِ تمامِ روندههای شهر،
از اگزوزِ قرمزِ تشنه به شلنگِ پمپِ بنزین،
تا باغبان ما که خاک شد،
پشت یکی از ابرهای ساعت پنج،
برای رویش یکی از آن گلهای کندَنی.
*
«نترس!
دنیا به قدر کافی تیز نیست و پرت شدنمان در آب، دایره میشود».
قبلِ پریدنِ الکلِ بودن،
بنشین،
بی توجه به نورِ گیر کردهی پشتِ سایهی درخت،
چو سفیدِ بی معنیِ گرد،
قاصدک،
یک جای توهّمِ باد،
روی صورت هر که میخندید و اگر درگیر وزنی،
روی یک صندلی.
*
کمی برقص، میانِ خیابانی سفید،
بی خبر از جنگ چرخهای ماشین سیاه،
با رانندهاش.
بی خبر از کلمههای جدید،
بی خبر از تصویر جدیدِ آینهها.
*
هرچه دورتر از دنیا،
نزدیکتر به آرزو.
*
از سگهای ملوسی که گاز میگرفتند،
به امید یک قلاده نگاه،
تا استخوانِ پرت نشدهی تمام مظلومان اورشلیم،
قیچیِ ما تیز است و میبُرد.
...«بِ-بِ-
کلمههای ما کم است و انتهای تمام نوشتهها، مچاله میشود»