۰۱- ۰۵- ° -
بین این همه رنگ،
عکس از نگاه تو اگر میگرفتم،
برای استاپمُوشنی بود که بعدِ سکتهی زمان،
پخش کنمت،
چون نوتِ آخرِ تمامِ عطرهای نزده،
چون تمامِ نامههایی که آتش گرفت،
بی آن که بخوانی قصّههای شهرزادی را،
که هزار و یک شب «ما» نوشت،
گرچه بُریده از شهر میدیدیام.
*
پشتِ لجبازیای که از حجمِ دنیا نجاتم میداد،
هر که مرا میدید، آیندهای پر اتّفاق برایم میکشید و محوِ گرما و شوقِ فکرها که میشدم، تارِ مویی میسوخت و گر چه در برفبازیتان نبودم، ولی...، همان گوشهها، ردّ پای دیوانهای بود که تشنه که میشد، به لیوانی چای میرسید، چون تمامِ خیالِ دنیا و شرابِ نگاههایتان، نوشیدنی...
*
شیطانی که در خیالِ تو «من» است،
به آدم سجده میکند و قبلِ این که سنگ بزنیام،
از دختری که در کوچه میرقصید بپرس،
که چه کسی با ذوق خندید؟ و قبلِ این که باز «لنی اسمال» ببینیام،
در چشمِ من بیا و ثانیههای دیدنت،
که گرچه سالها پیش در آن خواستنت شکست...،
دروغگو نیست و نور را بازتابِ گیج نمیکند.
*
به بنبست نمیرسد،
کوچهای که به تو و تو-ها رسید و به «ادرکأساً و ناولها»یِ یزیدِ خواستن بگو که ماهِ حرامی نیست، برای شمشیرِ ما -از نگاهِ شما- کافران و مرگ بر این محرّمی که به لطفِ بودنتان تمام نمیشود.
- - - -
به جانم فدای رهبر گفتنای لشکرِ یزید و سینههایی که برای زدن نیستن.
بین این همه رنگ،
عکس از نگاه تو اگر میگرفتم،
برای استاپمُوشنی بود که بعدِ سکتهی زمان،
پخش کنمت،
چون نوتِ آخرِ تمامِ عطرهای نزده،
چون تمامِ نامههایی که آتش گرفت،
بی آن که بخوانی قصّههای شهرزادی را،
که هزار و یک شب «ما» نوشت،
گرچه بُریده از شهر میدیدیام.
*
پشتِ لجبازیای که از حجمِ دنیا نجاتم میداد،
هر که مرا میدید، آیندهای پر اتّفاق برایم میکشید و محوِ گرما و شوقِ فکرها که میشدم، تارِ مویی میسوخت و گر چه در برفبازیتان نبودم، ولی...، همان گوشهها، ردّ پای دیوانهای بود که تشنه که میشد، به لیوانی چای میرسید، چون تمامِ خیالِ دنیا و شرابِ نگاههایتان، نوشیدنی...
*
شیطانی که در خیالِ تو «من» است،
به آدم سجده میکند و قبلِ این که سنگ بزنیام،
از دختری که در کوچه میرقصید بپرس،
که چه کسی با ذوق خندید؟ و قبلِ این که باز «لنی اسمال» ببینیام،
در چشمِ من بیا و ثانیههای دیدنت،
که گرچه سالها پیش در آن خواستنت شکست...،
دروغگو نیست و نور را بازتابِ گیج نمیکند.
*
به بنبست نمیرسد،
کوچهای که به تو و تو-ها رسید و به «ادرکأساً و ناولها»یِ یزیدِ خواستن بگو که ماهِ حرامی نیست، برای شمشیرِ ما -از نگاهِ شما- کافران و مرگ بر این محرّمی که به لطفِ بودنتان تمام نمیشود.
- - - -
به جانم فدای رهبر گفتنای لشکرِ یزید و سینههایی که برای زدن نیستن.
۰۱- ۰۵- ' - ۱ -
لایِ این روزهای تقویم،
زیرِ پتو، نقّاشی اگر نمیشوی،
مداد را روی لبت میگذارم و از گردنت،
سکوتی میکشم،
که انتهایش صدایی جز من و تو نیست.
دلت اگر رقص خواست،
با مداد،
نُت میکشم،
روی این دنیایِ خشک و اگر نشنویاش،
در را میکوبد، دلم،
در توهّمِ اتاق...
"با ریتمِ قلبِ من برقص"،
قبلِ این که بیفتد،
پردهی صحنهی بازیِمان و برای قطرهای عَطَش،
در آب میافتمت، ماهیِ لیزِ من...
*
دوباره مینویسم و تو اگر نبینیاش،
به گوشهی اتاق میرود، سَرَم،
لایِ پاورقیِ دیوار...
"با ذوقِ چشمِ من ببین"،
قبلِ این که بیفتد،
نگاه،
رویِ تُنگِ دورِمان و فرار اگر خواستی،
با مداد،
دریا میکشم و اگر نخواستی،
مداد را روی لبت میگذارم و از گردنت،
سکوتی میکشم،
سُرخِ سُرخ،
ماهیِ قرمزِ من...
- - - - - -
به قرمزیِ خواستن.
لایِ این روزهای تقویم،
زیرِ پتو، نقّاشی اگر نمیشوی،
مداد را روی لبت میگذارم و از گردنت،
سکوتی میکشم،
که انتهایش صدایی جز من و تو نیست.
دلت اگر رقص خواست،
با مداد،
نُت میکشم،
روی این دنیایِ خشک و اگر نشنویاش،
در را میکوبد، دلم،
در توهّمِ اتاق...
"با ریتمِ قلبِ من برقص"،
قبلِ این که بیفتد،
پردهی صحنهی بازیِمان و برای قطرهای عَطَش،
در آب میافتمت، ماهیِ لیزِ من...
*
دوباره مینویسم و تو اگر نبینیاش،
به گوشهی اتاق میرود، سَرَم،
لایِ پاورقیِ دیوار...
"با ذوقِ چشمِ من ببین"،
قبلِ این که بیفتد،
نگاه،
رویِ تُنگِ دورِمان و فرار اگر خواستی،
با مداد،
دریا میکشم و اگر نخواستی،
مداد را روی لبت میگذارم و از گردنت،
سکوتی میکشم،
سُرخِ سُرخ،
ماهیِ قرمزِ من...
- - - - - -
به قرمزیِ خواستن.
۰۱- ۰۵- ' - ۲ -
چمدان برمیداشت،
هر که به زمین چسبیده بود و به مسافرانِ گیجِ هواپیما گفتم،
که "موشکِ کاغذیِ من به مقصد میرسد!"
نگاهم را رویِ نقشهی دنیا،
چرخاندم و روی لباسم،
پونز زدم و داد زدم "اینجا!" و زیبا بود،
گرچه زیاد نپوشیدیاش. :[
*
فالودهباز اگر بودی،
به بستنیفروش میگفتم "دو تا" و بویِ آبلیمو میگرفت،
خستگیِ فکرت و ظرفِ سرد اگر نمیخواستی،
به لیست نگاه میکردی و میگفتی "تو چی؟" و منِ مست،
تو را انتخاب میکردم و انتخابِ تو را.
*
میچرخیدیم،
مثلِ فرفرههایِ رنگی و بی نیاز به مداد،
با قهقهه میکشیدمت و جیغِ شادیِمان تمام که میشد،
دوباره به هوا میپرید و به مقصد میرسید،
موشکِ آبیِ من.
- - - - - -
به آبیِ آرزو.
چمدان برمیداشت،
هر که به زمین چسبیده بود و به مسافرانِ گیجِ هواپیما گفتم،
که "موشکِ کاغذیِ من به مقصد میرسد!"
نگاهم را رویِ نقشهی دنیا،
چرخاندم و روی لباسم،
پونز زدم و داد زدم "اینجا!" و زیبا بود،
گرچه زیاد نپوشیدیاش. :[
*
فالودهباز اگر بودی،
به بستنیفروش میگفتم "دو تا" و بویِ آبلیمو میگرفت،
خستگیِ فکرت و ظرفِ سرد اگر نمیخواستی،
به لیست نگاه میکردی و میگفتی "تو چی؟" و منِ مست،
تو را انتخاب میکردم و انتخابِ تو را.
*
میچرخیدیم،
مثلِ فرفرههایِ رنگی و بی نیاز به مداد،
با قهقهه میکشیدمت و جیغِ شادیِمان تمام که میشد،
دوباره به هوا میپرید و به مقصد میرسید،
موشکِ آبیِ من.
- - - - - -
به آبیِ آرزو.
Eyes Wide Open
Gotye
۰۱- ۰۵- ' - ۳ -
“And some people offered up answers
We made out we like we heard they were only words
They didn't add up, to a change in the way we were living
And the saddest thing, is all of it could've been avoided
But it was like to stop consuming, to stop being human
And why'd I make a change if you won't
We're all in the same, boat, stayin' afloat for the moment”
- - - - - -
آهنگ مورد علاقهی بچّگیم و یادآوریِ بنفشِ دوستداشتنی و بعضی وقتا کبودِ واقعیت.
“And some people offered up answers
We made out we like we heard they were only words
They didn't add up, to a change in the way we were living
And the saddest thing, is all of it could've been avoided
But it was like to stop consuming, to stop being human
And why'd I make a change if you won't
We're all in the same, boat, stayin' afloat for the moment”
- - - - - -
آهنگ مورد علاقهی بچّگیم و یادآوریِ بنفشِ دوستداشتنی و بعضی وقتا کبودِ واقعیت.
زنی با لباس گُلگُلی،
میانِ مأمورهای مسلّح،
مرگ ظالم را میخواست...
نگاهم از ترس باد کرد و هوا رفت،
به کیسهای رسید که میشد پرسید:
«در تو چه رفت، قبلِ بال زدنت؟»
دیروز نشده بود و محسن کشته شد،
باریستایی نبود و باریستایی هم بود.
هیچ نپرسیدمش.
*
هفتهها گذشت و بچهای از روی قبرها میپرید.
چه کسی گُلِ عروس را چید؟ و برای کدام قطعه گلاب بیاوریم؟
به دنبال مویی و آینهی تو نمیفهمید،
جیوههایِ پشتِ آینه را.
- - - -
نمیدونم چرا بعد از چند هفته دلم خواست این چیزا رو توی یه کانال تموم شده تایپ کنم، ولی میدونم که نوشتهها به درد نمیخورن و باید برگردم به خیابون، مواظبتر از همیشه. مرگ بر توهمهایی که اسم آرزو دارن و لعنت به غرورها.
میانِ مأمورهای مسلّح،
مرگ ظالم را میخواست...
نگاهم از ترس باد کرد و هوا رفت،
به کیسهای رسید که میشد پرسید:
«در تو چه رفت، قبلِ بال زدنت؟»
دیروز نشده بود و محسن کشته شد،
باریستایی نبود و باریستایی هم بود.
هیچ نپرسیدمش.
*
هفتهها گذشت و بچهای از روی قبرها میپرید.
چه کسی گُلِ عروس را چید؟ و برای کدام قطعه گلاب بیاوریم؟
به دنبال مویی و آینهی تو نمیفهمید،
جیوههایِ پشتِ آینه را.
- - - -
نمیدونم چرا بعد از چند هفته دلم خواست این چیزا رو توی یه کانال تموم شده تایپ کنم، ولی میدونم که نوشتهها به درد نمیخورن و باید برگردم به خیابون، مواظبتر از همیشه. مرگ بر توهمهایی که اسم آرزو دارن و لعنت به غرورها.
نوشتهها
۰۱- ۰۴- ۰۲- گوشهی کمد، هر چه آویزها را تکان میدهم، لباسی نیست که دوباره صبح شود، بی نیاز به نوری که روزی چشم را میزد و این غروب، دل را. * آرام باش قشنگم، که این لباسها که بیفتد، هیچ آدمی به سرِ کوچه نمیرسد. شاید طوسیِ پیراهن، شاید آبیِ شلوار، شاید عشق.…
Na Mimiram Na Barmigardam
Ali Sorena
- - - - - -
۰۱- ۱۱- ۲۱-
آنطرفتر از این گوشهها،
لباسی بی من،
در کوچهها میچرخد، به شوقِ تغییر و شاید،
آویزانش کنی بی دلیل،
روی یکی از خداهای بزرگترِ اذان صبح،
که از دیگری بزرگترتر است.
*
آرام باش قشنگم،
تو آنطرفِ میلهای ولی،
هر کسی در طرفی از میلهایست،
... حیف میشود اگر نرقصیام.
*
ما را،
ما را،
ما را،
لباس دادهاند که بپوشیم.
*
شاید چشم،
شاید سیاهِ چادر...
... کمد را ببند،
که بی لباس، «من» است،
زیرِ تمامِ پوششهای واقعی.
- - - - - -
۰۱- ۱۱- ۲۱-
آنطرفتر از این گوشهها،
لباسی بی من،
در کوچهها میچرخد، به شوقِ تغییر و شاید،
آویزانش کنی بی دلیل،
روی یکی از خداهای بزرگترِ اذان صبح،
که از دیگری بزرگترتر است.
*
آرام باش قشنگم،
تو آنطرفِ میلهای ولی،
هر کسی در طرفی از میلهایست،
... حیف میشود اگر نرقصیام.
*
ما را،
ما را،
ما را،
لباس دادهاند که بپوشیم.
*
شاید چشم،
شاید سیاهِ چادر...
... کمد را ببند،
که بی لباس، «من» است،
زیرِ تمامِ پوششهای واقعی.
- - - - - -
۰۲- ۰۰-
نارنجیِ پرتقالیِ آتش،
به گردنِ مأمور نمیرسید و بعد از بویِ خون،
به پیرمردی خوردم که گفت:
«اخم نکن و بیا»،
چنان مست بودم دیشب،
که نوکِ قطرهای از لیوانِ آبم را اگر بگیری،
به عطشِ انتقام میرسی،
یا به گردیِ ماه،
یا به ناکجایِ بهار،
به هر جا که رسیدی، بنشین،
از خودت بگو و یخِ لپّ سرخ آتش که آب شد،
به رقصهای گرمش میرسیم و بیهوده نپّر،
...شاید این بار پُخته شدیم.
*
بنزین میریختیم و بنزین گران میشد،
آه میکشیدیم و سرعتِ آهمان کم میشد،
درخت نکاشتیم،
به جای رئیسها و رأسها و پشتِ تمامِ فیلترشکنها،
فیلمِ مادرِ فرماندهای بود،
با دست و پایی گم شده، زیبا،
آنقدر که شیطان به شانههایش بوسه زد.
شاید در دریایِ تو،
ماه افتاده بود و کاوهای ولی،
تهِ استکانِ قهوهی من خونِ باریستایی بود،
که اعدام شد و «عید تو نیز مبارک».
نارنجیِ پرتقالیِ آتش،
به گردنِ مأمور نمیرسید و بعد از بویِ خون،
به پیرمردی خوردم که گفت:
«اخم نکن و بیا»،
چنان مست بودم دیشب،
که نوکِ قطرهای از لیوانِ آبم را اگر بگیری،
به عطشِ انتقام میرسی،
یا به گردیِ ماه،
یا به ناکجایِ بهار،
به هر جا که رسیدی، بنشین،
از خودت بگو و یخِ لپّ سرخ آتش که آب شد،
به رقصهای گرمش میرسیم و بیهوده نپّر،
...شاید این بار پُخته شدیم.
*
بنزین میریختیم و بنزین گران میشد،
آه میکشیدیم و سرعتِ آهمان کم میشد،
درخت نکاشتیم،
به جای رئیسها و رأسها و پشتِ تمامِ فیلترشکنها،
فیلمِ مادرِ فرماندهای بود،
با دست و پایی گم شده، زیبا،
آنقدر که شیطان به شانههایش بوسه زد.
شاید در دریایِ تو،
ماه افتاده بود و کاوهای ولی،
تهِ استکانِ قهوهی من خونِ باریستایی بود،
که اعدام شد و «عید تو نیز مبارک».
۰۲- ۰۱-
از قبارهای چشمم اگر داخل شوی،
لابد تصویر میشوی و دستکشت را در بیار،
که پیدا شود دستی،
گوشههای زلزلهی چشم...
داخل هم اگر نشوی، نیستی؛
پس بیهوده از من نپرس،
که «چرا وسط هیچ درختی میوه نیست؟»
...آدم مُرده بود و سیاه پوشید،
چشمِ سفیدم و ستارهمان را ببین،
گرچه تو را نمیبیند و کور که شدی،
هندسه میسازی از شکل و عینکِ آفتابی میخری،
بعد از سنگینیِ تصویرِ نور و زایمانِ مفاهیم.
*
زیر همین فکرها و نگاهها،
بدنتان را در میآوریم،
...وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا.
:)
از قبارهای چشمم اگر داخل شوی،
لابد تصویر میشوی و دستکشت را در بیار،
که پیدا شود دستی،
گوشههای زلزلهی چشم...
داخل هم اگر نشوی، نیستی؛
پس بیهوده از من نپرس،
که «چرا وسط هیچ درختی میوه نیست؟»
...آدم مُرده بود و سیاه پوشید،
چشمِ سفیدم و ستارهمان را ببین،
گرچه تو را نمیبیند و کور که شدی،
هندسه میسازی از شکل و عینکِ آفتابی میخری،
بعد از سنگینیِ تصویرِ نور و زایمانِ مفاهیم.
*
زیر همین فکرها و نگاهها،
بدنتان را در میآوریم،
...وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا.
:)
۰۲- ۰۵-
زیر نفس کشیدنهای یک طرفه پرسید:
دست به چمن که میزنی، چمن نیز تو را لمس میکند؟
و نگاهم افتاد،
در دنیایی که رِندِر نشده بود.
آنطرف تیتراژ برنامههای کودکی که در آن،
توپ قلقلی،
دیگر بی دلیل به هوا نمیرفت و چه بد،
وقتی میبینی بین نوشابه و آروغ بعدش،
تشنگی رفته و به دموکریت بگویید،
که این لوزیهای تیزش گوشه ندارند،
بعد از اعتیاد.
پول ما را بدهند؛
فیات. فیات. فیات.
*
از خواب که بیدار شدم،
ذوق کرده بودم از «قاتل نبودن»، ولی،
بتادین را پس به کجا بزنم؟
سرمازده از اصطکاک صرف نظر نمیکند؛
...نقاشی یک پرنده،
گوشهی دفترهای دبیرستان.
نقطهها را به هم وصل کنم و بنویسم پرید؟
مچاله شد،
تمام مسألههای حل شده و ناتمام،
نمرهی ما را بدهند؛
قبل این که تشنگی به نوشابه بازآید،
که این بار برای رفع عطش،
یعقوب را به چاه میاندازند و دست زلیخا زخم نمیشود و آخ! بتادین،
بتادین را پس به کجا بزنیم؟
*
سرش را زیر برف کرده بود،
آدم برفی دیوانه و پارو باید کرد؛
...و یا باید زد.
قرصِ ما را بدهند؛
...و شاید هم رقص.
هابز، هابز، هابز،
ما گوسفندان، گرگِ انسانیم اگر،
این بار تو بگو،
قرص ماه را به کجا بزنیم؟
زیر نفس کشیدنهای یک طرفه پرسید:
دست به چمن که میزنی، چمن نیز تو را لمس میکند؟
و نگاهم افتاد،
در دنیایی که رِندِر نشده بود.
آنطرف تیتراژ برنامههای کودکی که در آن،
توپ قلقلی،
دیگر بی دلیل به هوا نمیرفت و چه بد،
وقتی میبینی بین نوشابه و آروغ بعدش،
تشنگی رفته و به دموکریت بگویید،
که این لوزیهای تیزش گوشه ندارند،
بعد از اعتیاد.
پول ما را بدهند؛
فیات. فیات. فیات.
*
از خواب که بیدار شدم،
ذوق کرده بودم از «قاتل نبودن»، ولی،
بتادین را پس به کجا بزنم؟
سرمازده از اصطکاک صرف نظر نمیکند؛
...نقاشی یک پرنده،
گوشهی دفترهای دبیرستان.
نقطهها را به هم وصل کنم و بنویسم پرید؟
مچاله شد،
تمام مسألههای حل شده و ناتمام،
نمرهی ما را بدهند؛
قبل این که تشنگی به نوشابه بازآید،
که این بار برای رفع عطش،
یعقوب را به چاه میاندازند و دست زلیخا زخم نمیشود و آخ! بتادین،
بتادین را پس به کجا بزنیم؟
*
سرش را زیر برف کرده بود،
آدم برفی دیوانه و پارو باید کرد؛
...و یا باید زد.
قرصِ ما را بدهند؛
...و شاید هم رقص.
هابز، هابز، هابز،
ما گوسفندان، گرگِ انسانیم اگر،
این بار تو بگو،
قرص ماه را به کجا بزنیم؟
۰۲- ۰۷-
پانصد گِرَم خیار درختِ تنومدِ انقلاب،
کمی هم گوجه و با چاقو،
زن میبُرم و زندگی،
میچپانم در ظرف پیشغذایِ گروه آزادیخواه پارتیزانی،
سلامتی آقای «لشکری» و ماهی است،
آنچه غیب میشود،
پشتِ خندهی مشتری به سبزی پلو.
*
«گوشت کم است و محوِ مو اگر شوی،
این غذا میسوزد و قبلِ اجبار رستوراندار به پُختَنَت،
به دزدِ فیروزهایپوش بگو،
ظرفهای ما را پس بدهد،
که غذای فردا با من است.»
*
...و پخته میشود فردا،
یک دستی که به جایی نرسید،
به جز انتها.
- - - - -
سید علیرضا جعفری رو آزاد کنین حرومزادهها.
پانصد گِرَم خیار درختِ تنومدِ انقلاب،
کمی هم گوجه و با چاقو،
زن میبُرم و زندگی،
میچپانم در ظرف پیشغذایِ گروه آزادیخواه پارتیزانی،
سلامتی آقای «لشکری» و ماهی است،
آنچه غیب میشود،
پشتِ خندهی مشتری به سبزی پلو.
*
«گوشت کم است و محوِ مو اگر شوی،
این غذا میسوزد و قبلِ اجبار رستوراندار به پُختَنَت،
به دزدِ فیروزهایپوش بگو،
ظرفهای ما را پس بدهد،
که غذای فردا با من است.»
*
...و پخته میشود فردا،
یک دستی که به جایی نرسید،
به جز انتها.
- - - - -
سید علیرضا جعفری رو آزاد کنین حرومزادهها.
۰۲- ۰۸-
«پرتقال، پرتقال،
پرتقال خونی را جوری گاز بزن،
که از قاب عکس بیرون نچکد،
ترسِ دندانهای کوچکت،
مادام که در تصویرِ منی».
*
پرچم اسرائیل میکشیدند،
مُنکران وجود آن،
در جایجای خیابانها و از مرگ میترسید،
سربازی که «جنگ» را نفهمیده بود.
*
اندازهگیری خطاست و مُفت نمیارزد صلح،
مُفت نمیارزد انساندوستی لهجهدار و خطکشی که تنبیه نکند و دچار دردِ عدد شود.
«مرگ بر بگو به حماس»،
«مرگ بر بگو به خامنهای»،
«مرگ بر بگو به تمام این مادرجندهها، ولی...،
از رقص هم بگو،
از مظلومِ قبل ظلم،
که پشت تمام این «جوسازیها»،
آدم است،
آن چه میافتد،
دریغ از اتفاق.
- - - -
به خودم.
«پرتقال، پرتقال،
پرتقال خونی را جوری گاز بزن،
که از قاب عکس بیرون نچکد،
ترسِ دندانهای کوچکت،
مادام که در تصویرِ منی».
*
پرچم اسرائیل میکشیدند،
مُنکران وجود آن،
در جایجای خیابانها و از مرگ میترسید،
سربازی که «جنگ» را نفهمیده بود.
*
اندازهگیری خطاست و مُفت نمیارزد صلح،
مُفت نمیارزد انساندوستی لهجهدار و خطکشی که تنبیه نکند و دچار دردِ عدد شود.
«مرگ بر بگو به حماس»،
«مرگ بر بگو به خامنهای»،
«مرگ بر بگو به تمام این مادرجندهها، ولی...،
از رقص هم بگو،
از مظلومِ قبل ظلم،
که پشت تمام این «جوسازیها»،
آدم است،
آن چه میافتد،
دریغ از اتفاق.
- - - -
به خودم.
نوشتهها
۹۹- ۱۲- آدمهآخ- که میمیرند و هر رنگی که بزنی، «نه به جنگ» ظلمیست، به تاریخی که نمیخوانیم و کودک اوکراینی میشومآخ- "...چرا آتش نمیکند روی تانک، کوکتل مولوتوف؟" * خونها به نحوی روی دیوار میپاشند که نقشی نمیماند و چگونه بپاشمت کلمهها-ها-هایم را-را-را…
امیدوارم مصاحبهی پوتین باعث شه که به جز آگاه شدن مردم از کودتاها و تاریخ اوکراین و روسیه، ایدهی «مرگ بر زلنسکی»ای که توش کسی مشکلی با روسیه و اوکراین نداره رواج پیدا کنه.
۰۳-۰۱-
کبریت جمع کردهام،
تمام این سالها برای یک آتشِ ناب،
پشتِ فاصلههای دورتر از توانِ قاصدک برای رساندن منظور،
یک سال دیگر هم گذشت.
*
گفته بودی بازآ،
نگفته بودی بی کبریت...
پای پدرم به من گیر کرد و درد گرفت «مفاهیم»،
وقتی که خط قرمزم به دُورِ خانه رسید،
وقتی که «ایدهی خاکی نشدن» خاک گرفت و از تب شدید،
به آبریزش بینی رسید، بیماریِ دنیا.
*
صبح فردا بیدارم کن!
دینهای کاغذیِ قیچی شده را سنگ بزنم و اخم کنم به تو و خنده کنی به من.
کبریت جمع کردهام،
تمام این سالها برای یک آتشِ ناب،
پشتِ فاصلههای دورتر از توانِ قاصدک برای رساندن منظور،
یک سال دیگر هم گذشت.
*
گفته بودی بازآ،
نگفته بودی بی کبریت...
پای پدرم به من گیر کرد و درد گرفت «مفاهیم»،
وقتی که خط قرمزم به دُورِ خانه رسید،
وقتی که «ایدهی خاکی نشدن» خاک گرفت و از تب شدید،
به آبریزش بینی رسید، بیماریِ دنیا.
*
صبح فردا بیدارم کن!
دینهای کاغذیِ قیچی شده را سنگ بزنم و اخم کنم به تو و خنده کنی به من.
۰۳- ۰۲- /// -
اینجا نوشتهای بود که دیگر نیست؛
بریده از «آرمان فلسطین» و به دنبال سوزاندن تمام چفیهها،
به امید آزادی تمام مردم اورشلیم،
از بازی چپ و راست.
*
از یمن نوشته بودم و ایلات...
از پرچم و چم-یدانمش،
از گلدا و خاورمیانه،
از صدها سال ستم «انگلیس»،
درد ساختگی نقشهها و فلسطینِ زبالهی اِشغالی.
*
بعد از وضو گرفتن با خون،
قبلهات اگر پلاسیبو نیست،
بگو که سجده کنیم.
- - - -
هر چی فرصت انتقام نزدیکتر میشه، بیشتر میفهمم که حتی اگه جنگ از تنها حقیقتها باشه، من خوب یادش نگرفتم.
اینجا نوشتهای بود که دیگر نیست؛
بریده از «آرمان فلسطین» و به دنبال سوزاندن تمام چفیهها،
به امید آزادی تمام مردم اورشلیم،
از بازی چپ و راست.
*
از یمن نوشته بودم و ایلات...
از پرچم و چم-یدانمش،
از گلدا و خاورمیانه،
از صدها سال ستم «انگلیس»،
درد ساختگی نقشهها و فلسطینِ زبالهی اِشغالی.
*
بعد از وضو گرفتن با خون،
قبلهات اگر پلاسیبو نیست،
بگو که سجده کنیم.
- - - -
هر چی فرصت انتقام نزدیکتر میشه، بیشتر میفهمم که حتی اگه جنگ از تنها حقیقتها باشه، من خوب یادش نگرفتم.