نوشتهها
Red House Painters – Katy Song
۰۱- ۰۲- ۰۱-
ساده بودم و درگیر استکانْ و پُر و خالیاش،
درگیرِ ریتم و خواب و ذوق کرده از کشفِ پیچشِ مو،
بی خبر از اعتیاد.
*
گرچه شکستهام، ولی،
چه خوب که نیمهی دیگرِ دنیا امشب است،
بی نیاز به ترحّم و تنها رقص،
تنها ترس،
آ-آ-آ-آ...
ساده بودم و درگیر استکانْ و پُر و خالیاش،
درگیرِ ریتم و خواب و ذوق کرده از کشفِ پیچشِ مو،
بی خبر از اعتیاد.
*
گرچه شکستهام، ولی،
چه خوب که نیمهی دیگرِ دنیا امشب است،
بی نیاز به ترحّم و تنها رقص،
تنها ترس،
آ-آ-آ-آ...
۰۱- ۰۲- ۰۳-
"با فکری بخواب،
که به بیدار شدن بیارزد".
به من گفت و گیر کرده به لگدهای حقیقتش،
چسبِ روی دهانم باز شد و نظمِ به ترس مبتلایِ محیط،
خیالِ خامم را پُر کرده بود،
از خشمِ رامشده و عشقِ به میز نشسته،
قبلِ این که داغ کند،
با تهسیگار،
فکری که اعتیاد را نفهمیده به چوب گرفته بود.
*
درونِ حلقتان دردیست،
که اسلحه درمانش میکند و بی کاغذ و نفت،
آتش میزنیم،
مسجدی را که تکثیر سرما کند و بی جنگِ علیهِ جنگ،
تمامِ دنیا پرچمیست،
بی طرح و رنگ.
*
به بیدار شدن میارزی و گاهی زمزمهای،
از زیرِ نوشتههای تلخ،
ریشه را از خاک میکند...
صدایِ بودنت،
صدایِ بودنش،
صدایِ بودنم.
- - - -
بی نیاز به مرز و ناجیِ مرز، محتاجِ چشم و دست.
"با فکری بخواب،
که به بیدار شدن بیارزد".
به من گفت و گیر کرده به لگدهای حقیقتش،
چسبِ روی دهانم باز شد و نظمِ به ترس مبتلایِ محیط،
خیالِ خامم را پُر کرده بود،
از خشمِ رامشده و عشقِ به میز نشسته،
قبلِ این که داغ کند،
با تهسیگار،
فکری که اعتیاد را نفهمیده به چوب گرفته بود.
*
درونِ حلقتان دردیست،
که اسلحه درمانش میکند و بی کاغذ و نفت،
آتش میزنیم،
مسجدی را که تکثیر سرما کند و بی جنگِ علیهِ جنگ،
تمامِ دنیا پرچمیست،
بی طرح و رنگ.
*
به بیدار شدن میارزی و گاهی زمزمهای،
از زیرِ نوشتههای تلخ،
ریشه را از خاک میکند...
صدایِ بودنت،
صدایِ بودنش،
صدایِ بودنم.
- - - -
بی نیاز به مرز و ناجیِ مرز، محتاجِ چشم و دست.
۰۱- ۰۲- ۰۴-
زیرِ ردّ پایِ در برف،
تنها برف بود و توپِ پارهای،
رویِ توپِ دولایهی کودکی.
*
زمان را بزرگ که میکنم،
دقّتِ دوربین،
به سوژهها لگد میزند و هر چه عرق میکنم،
فهمِ پاهایِ نابلدم،
به گُل زدنِ فوتبالِ کودکی نمیرسند.
*
بازیِمان زیر ماشینها گیر که میکرد،
با کیکِ تولّدی بزرگ میشدیم و امروز،
خیابان،
بازیِ جدید،
گیر کرده زیرِ ماشینِ اسباببازیِ دوازده سالهها.
*
زیرِ خونِ ریختهی کوچهها،
تنها کوچه بود و مرزِ پارهای،
رویِ مرزهایِ دوگانهیِ فکرهای بی قصّهای،
که مترسک در باغ میکارند،
برای جلبِ بالهای کلاغِ بریده از آدم.
*
گرمایشِ زمین است و یخبندانِ عصر،
ظهرِ تابستانی که کودکِ کار میشکند.
*
گفتی عشق،
به دنیات آمدم و قندیلِ ترسشان را آب اگر نکنی،
توپِ پارهایست،
انتهایِ بازیِ بچّهها.
- - - -
به خدا و همهی توپدارای دیگه.
زیرِ ردّ پایِ در برف،
تنها برف بود و توپِ پارهای،
رویِ توپِ دولایهی کودکی.
*
زمان را بزرگ که میکنم،
دقّتِ دوربین،
به سوژهها لگد میزند و هر چه عرق میکنم،
فهمِ پاهایِ نابلدم،
به گُل زدنِ فوتبالِ کودکی نمیرسند.
*
بازیِمان زیر ماشینها گیر که میکرد،
با کیکِ تولّدی بزرگ میشدیم و امروز،
خیابان،
بازیِ جدید،
گیر کرده زیرِ ماشینِ اسباببازیِ دوازده سالهها.
*
زیرِ خونِ ریختهی کوچهها،
تنها کوچه بود و مرزِ پارهای،
رویِ مرزهایِ دوگانهیِ فکرهای بی قصّهای،
که مترسک در باغ میکارند،
برای جلبِ بالهای کلاغِ بریده از آدم.
*
گرمایشِ زمین است و یخبندانِ عصر،
ظهرِ تابستانی که کودکِ کار میشکند.
*
گفتی عشق،
به دنیات آمدم و قندیلِ ترسشان را آب اگر نکنی،
توپِ پارهایست،
انتهایِ بازیِ بچّهها.
- - - -
به خدا و همهی توپدارای دیگه.
Don't Stop Me Now
Queen
۰۱- ۰۳-
وقتی غرور،
زیرِ فنا را نیز خط کشیده بود،
زایید دنیا و به بیمارستانی اگر میرسید،
سوالهای کودکی سقط نمیشد.
نوحِ بی پسری که برای کشتیاش،
تختش که از وسط نصف کرده بود و یک اخمِ تیز،
فرشِ قرمزِ زیرِ پایِ خاطرهها.
*
سلام به شکستهها و تیزهای واقعی!
مهرهی کمرِ درد گرفتهی کارگرِ دنیا،
به آخر که میرسید،
جای وزیر،
تنها خاک میشد و چه بنویسمت؟
که عاشقِ دنیا منم،
"And the world,
I'll turn it inside out, yeah
I'm floating around"
بی اکستاسی و رقصهای بی ریشه و گرچه با مدادِ سیاه مینویسم، ولی،
زیرِ پریدنها و دویدنها، به شوقِ فهمِ ساقهای،
کلّهی قاصدک را کچل میکنند،
آرزوها و سوالهای رنگیام.
*
نور از چشمها پریده و یک زنگ اگر بزنی،
با یک خشاب و صندلیبازیِ ریز،
به چشمِ اسکندر میرسانم، نورِ پریدهی دنیا را.
- - - -
به تاریخ و گرمایِ دینِ آتیش گرفتهش.
وقتی غرور،
زیرِ فنا را نیز خط کشیده بود،
زایید دنیا و به بیمارستانی اگر میرسید،
سوالهای کودکی سقط نمیشد.
نوحِ بی پسری که برای کشتیاش،
تختش که از وسط نصف کرده بود و یک اخمِ تیز،
فرشِ قرمزِ زیرِ پایِ خاطرهها.
*
سلام به شکستهها و تیزهای واقعی!
مهرهی کمرِ درد گرفتهی کارگرِ دنیا،
به آخر که میرسید،
جای وزیر،
تنها خاک میشد و چه بنویسمت؟
که عاشقِ دنیا منم،
"And the world,
I'll turn it inside out, yeah
I'm floating around"
بی اکستاسی و رقصهای بی ریشه و گرچه با مدادِ سیاه مینویسم، ولی،
زیرِ پریدنها و دویدنها، به شوقِ فهمِ ساقهای،
کلّهی قاصدک را کچل میکنند،
آرزوها و سوالهای رنگیام.
*
نور از چشمها پریده و یک زنگ اگر بزنی،
با یک خشاب و صندلیبازیِ ریز،
به چشمِ اسکندر میرسانم، نورِ پریدهی دنیا را.
- - - -
به تاریخ و گرمایِ دینِ آتیش گرفتهش.
۰۱- ۰۳- ۰۲-
خودم را که به آتش میکشیدم، لباسم بوی دود میگرفت و چه آبها که به سرم ریختم و چه خاکها که به سرم نریخت. دستانم میلرزید و زیر نقّاشیهایِ مغلوبِ انحنا، ماهیِ کوچکی بود که گاهی به دختری میرسید و گاه به تُنگ و رودخانهای و برای فهمیدنش، درسته بلعیدمش و آه، ماهیِ بیچارهیِ من...
*
چه روغنی داشت، خیالِ گرسنهام.
*
از چنگکِ شهرِ بازیِ آن روز، جایِ آبنبات، دستبند خواستیم و رویِ میزِ بیلیارد، گیجِ توپها شدیم و گاه، خودم را به آتش نمیکشیدم و داد میزدند "خامی پسر!". فکرهایم را فروختم و چمنِ پارک خریدم و روزی، محوِ تماشایِ دوستها و دستها، انگشتِ اشارهای، لایِ ابرهایِ خیالِ من، مرغی را دید که نمیپرید. دنیایی که روی خمیر، سنگ میزد و به گرفتگی قلبم گفتم: "لابد بچّهای" و به پاهایی که میلرزیدند گفتم "برای راه کمید". بینِ رَم و رام، الفِ فهمِ من شکست و "نمیدانمِ بزرگی"، درسته بلعیدم و آه، چه ساده بود، گاز نگرفتنم!
*
شاید، قهر کرده از کودکی، سنگی را محکم به آسمانت بزنم که آبی بچکد و بویِ دودم برود و شاید، روی پردهی نمایشِ فردا، لُخت...، درسته لقمه شوم و بگوییام: "چه روغنی داشت، خیالِ گرسنهات".
- - - -
به آتیش و خاطرههای قاطیش.
خودم را که به آتش میکشیدم، لباسم بوی دود میگرفت و چه آبها که به سرم ریختم و چه خاکها که به سرم نریخت. دستانم میلرزید و زیر نقّاشیهایِ مغلوبِ انحنا، ماهیِ کوچکی بود که گاهی به دختری میرسید و گاه به تُنگ و رودخانهای و برای فهمیدنش، درسته بلعیدمش و آه، ماهیِ بیچارهیِ من...
*
چه روغنی داشت، خیالِ گرسنهام.
*
از چنگکِ شهرِ بازیِ آن روز، جایِ آبنبات، دستبند خواستیم و رویِ میزِ بیلیارد، گیجِ توپها شدیم و گاه، خودم را به آتش نمیکشیدم و داد میزدند "خامی پسر!". فکرهایم را فروختم و چمنِ پارک خریدم و روزی، محوِ تماشایِ دوستها و دستها، انگشتِ اشارهای، لایِ ابرهایِ خیالِ من، مرغی را دید که نمیپرید. دنیایی که روی خمیر، سنگ میزد و به گرفتگی قلبم گفتم: "لابد بچّهای" و به پاهایی که میلرزیدند گفتم "برای راه کمید". بینِ رَم و رام، الفِ فهمِ من شکست و "نمیدانمِ بزرگی"، درسته بلعیدم و آه، چه ساده بود، گاز نگرفتنم!
*
شاید، قهر کرده از کودکی، سنگی را محکم به آسمانت بزنم که آبی بچکد و بویِ دودم برود و شاید، روی پردهی نمایشِ فردا، لُخت...، درسته لقمه شوم و بگوییام: "چه روغنی داشت، خیالِ گرسنهات".
- - - -
به آتیش و خاطرههای قاطیش.
۰۱- ۰۴-
خواستم روی دیوار،
اثری بماند و پشتِ دیوارهای رویِ دیوارهایِ رویِ دیوار،
انتهایِ گیجِ انگشتِ کوچکم، به دنبالِ قطرهای،
با تردید رقص میکرد و خودکار اتّفاق،
بی دلیل اگر در نوارِ خالیام نمیچرخید،
صدایی میگفت:
"من نیز به آب زدم!".
*
*
لیوانِ امشبم میگفت:
"دریا منم" و داد میزدید که "دنیا منم".
چشمهایی که محوِ تو میگفت "تنها باش"،
دیوار را دید و "تنها باد".
...از آسمان شنید،
انگشتِ خیسِ کوچکم.
خواستم روی دیوار،
اثری بماند و پشتِ دیوارهای رویِ دیوارهایِ رویِ دیوار،
انتهایِ گیجِ انگشتِ کوچکم، به دنبالِ قطرهای،
با تردید رقص میکرد و خودکار اتّفاق،
بی دلیل اگر در نوارِ خالیام نمیچرخید،
صدایی میگفت:
"من نیز به آب زدم!".
*
*
لیوانِ امشبم میگفت:
"دریا منم" و داد میزدید که "دنیا منم".
چشمهایی که محوِ تو میگفت "تنها باش"،
دیوار را دید و "تنها باد".
...از آسمان شنید،
انگشتِ خیسِ کوچکم.
۰۱- ۰۴- ۰۲-
گوشهی کمد،
هر چه آویزها را تکان میدهم،
لباسی نیست که دوباره صبح شود،
بی نیاز به نوری که روزی چشم را میزد و این غروب، دل را.
*
آرام باش قشنگم،
که این لباسها که بیفتد،
هیچ آدمی به سرِ کوچه نمیرسد.
شاید طوسیِ پیراهن،
شاید آبیِ شلوار،
شاید عشق.
...
ما را،
ما را،
ما را،
کسی نمیپوشد اگر پاره شویم.
*
شاید سیاهِ کُت،
شاید سیاهِ زندگی...
... تو مرا بپوش،
که حجابِ واقعی منم.
گوشهی کمد،
هر چه آویزها را تکان میدهم،
لباسی نیست که دوباره صبح شود،
بی نیاز به نوری که روزی چشم را میزد و این غروب، دل را.
*
آرام باش قشنگم،
که این لباسها که بیفتد،
هیچ آدمی به سرِ کوچه نمیرسد.
شاید طوسیِ پیراهن،
شاید آبیِ شلوار،
شاید عشق.
...
ما را،
ما را،
ما را،
کسی نمیپوشد اگر پاره شویم.
*
شاید سیاهِ کُت،
شاید سیاهِ زندگی...
... تو مرا بپوش،
که حجابِ واقعی منم.
۰۱- ۰۵-
شعبدهبازِ دنیا،
تفنگ در کلاه میکرد و رویِ قبر،
از آستین، گُلِ لاله میگذاشت.
هر سگی که واق میزد،
به استخوان میرسید و هر آدمی که رشد میکرد،
از بدن میافتاد، سَرِ رسیدهاش.
اندیشمندانمان...،
گاهی با تیغ،
گردنِ دختری را کشف میکردند و گاه،
اسید میخوراندند و دلی صاف نمیشد.
*
میبُریدم شاید،
تکّهتکّه که سیر شوید،
چاقویم را تیز اگر کرده بودید، ولی...،
تقدیم به صورتتان،
تمامِ کیکِ بودنم.
:[
شعبدهبازِ دنیا،
تفنگ در کلاه میکرد و رویِ قبر،
از آستین، گُلِ لاله میگذاشت.
هر سگی که واق میزد،
به استخوان میرسید و هر آدمی که رشد میکرد،
از بدن میافتاد، سَرِ رسیدهاش.
اندیشمندانمان...،
گاهی با تیغ،
گردنِ دختری را کشف میکردند و گاه،
اسید میخوراندند و دلی صاف نمیشد.
*
میبُریدم شاید،
تکّهتکّه که سیر شوید،
چاقویم را تیز اگر کرده بودید، ولی...،
تقدیم به صورتتان،
تمامِ کیکِ بودنم.
:[
۰۱- ۰۵- / -
بد تا میکنید،
موشکِ کاغذیتان را،
وگرنه هوایِ رفتن است،
هر آنچه میوزد.
*
«بادکنکهای تولّد فردایت را چه کسی فوت میکند؟».
لب را از همان بگیر و اگر هم ترکید،
تب را از همان.
هر چه میخواهی بگیر، ولی...
شب را از من گرفت،
دردی که زمین میزدم و هوایی که نمیرفت.
*
پینوکیوها با دماغِ چاق،
به هم سلام میکنند و آدم نمیشود،
عروسکِ گیر کرده به بندِ پیرِمرد.
*
توپِ پارهات،
به زمین گیر میکند،
عینِ آرزوهایِ بد تا کرده،
عینِ اسکناسِ چسبیده به درِ صندوق...
و عینِ من نیستم من،
روزهایی که گریه میکنم.
*
گاهی سخت و گاهی سخت،
ساعتِ شنی را دوباره میچرخانی و...،
به ساحل نمیرسم،
...به فهمِ آب اگر برسم.
بد تا میکنید،
موشکِ کاغذیتان را،
وگرنه هوایِ رفتن است،
هر آنچه میوزد.
*
«بادکنکهای تولّد فردایت را چه کسی فوت میکند؟».
لب را از همان بگیر و اگر هم ترکید،
تب را از همان.
هر چه میخواهی بگیر، ولی...
شب را از من گرفت،
دردی که زمین میزدم و هوایی که نمیرفت.
*
پینوکیوها با دماغِ چاق،
به هم سلام میکنند و آدم نمیشود،
عروسکِ گیر کرده به بندِ پیرِمرد.
*
توپِ پارهات،
به زمین گیر میکند،
عینِ آرزوهایِ بد تا کرده،
عینِ اسکناسِ چسبیده به درِ صندوق...
و عینِ من نیستم من،
روزهایی که گریه میکنم.
*
گاهی سخت و گاهی سخت،
ساعتِ شنی را دوباره میچرخانی و...،
به ساحل نمیرسم،
...به فهمِ آب اگر برسم.
۰۱- ۰۵- ° -
بین این همه رنگ،
عکس از نگاه تو اگر میگرفتم،
برای استاپمُوشنی بود که بعدِ سکتهی زمان،
پخش کنمت،
چون نوتِ آخرِ تمامِ عطرهای نزده،
چون تمامِ نامههایی که آتش گرفت،
بی آن که بخوانی قصّههای شهرزادی را،
که هزار و یک شب «ما» نوشت،
گرچه بُریده از شهر میدیدیام.
*
پشتِ لجبازیای که از حجمِ دنیا نجاتم میداد،
هر که مرا میدید، آیندهای پر اتّفاق برایم میکشید و محوِ گرما و شوقِ فکرها که میشدم، تارِ مویی میسوخت و گر چه در برفبازیتان نبودم، ولی...، همان گوشهها، ردّ پای دیوانهای بود که تشنه که میشد، به لیوانی چای میرسید، چون تمامِ خیالِ دنیا و شرابِ نگاههایتان، نوشیدنی...
*
شیطانی که در خیالِ تو «من» است،
به آدم سجده میکند و قبلِ این که سنگ بزنیام،
از دختری که در کوچه میرقصید بپرس،
که چه کسی با ذوق خندید؟ و قبلِ این که باز «لنی اسمال» ببینیام،
در چشمِ من بیا و ثانیههای دیدنت،
که گرچه سالها پیش در آن خواستنت شکست...،
دروغگو نیست و نور را بازتابِ گیج نمیکند.
*
به بنبست نمیرسد،
کوچهای که به تو و تو-ها رسید و به «ادرکأساً و ناولها»یِ یزیدِ خواستن بگو که ماهِ حرامی نیست، برای شمشیرِ ما -از نگاهِ شما- کافران و مرگ بر این محرّمی که به لطفِ بودنتان تمام نمیشود.
- - - -
به جانم فدای رهبر گفتنای لشکرِ یزید و سینههایی که برای زدن نیستن.
بین این همه رنگ،
عکس از نگاه تو اگر میگرفتم،
برای استاپمُوشنی بود که بعدِ سکتهی زمان،
پخش کنمت،
چون نوتِ آخرِ تمامِ عطرهای نزده،
چون تمامِ نامههایی که آتش گرفت،
بی آن که بخوانی قصّههای شهرزادی را،
که هزار و یک شب «ما» نوشت،
گرچه بُریده از شهر میدیدیام.
*
پشتِ لجبازیای که از حجمِ دنیا نجاتم میداد،
هر که مرا میدید، آیندهای پر اتّفاق برایم میکشید و محوِ گرما و شوقِ فکرها که میشدم، تارِ مویی میسوخت و گر چه در برفبازیتان نبودم، ولی...، همان گوشهها، ردّ پای دیوانهای بود که تشنه که میشد، به لیوانی چای میرسید، چون تمامِ خیالِ دنیا و شرابِ نگاههایتان، نوشیدنی...
*
شیطانی که در خیالِ تو «من» است،
به آدم سجده میکند و قبلِ این که سنگ بزنیام،
از دختری که در کوچه میرقصید بپرس،
که چه کسی با ذوق خندید؟ و قبلِ این که باز «لنی اسمال» ببینیام،
در چشمِ من بیا و ثانیههای دیدنت،
که گرچه سالها پیش در آن خواستنت شکست...،
دروغگو نیست و نور را بازتابِ گیج نمیکند.
*
به بنبست نمیرسد،
کوچهای که به تو و تو-ها رسید و به «ادرکأساً و ناولها»یِ یزیدِ خواستن بگو که ماهِ حرامی نیست، برای شمشیرِ ما -از نگاهِ شما- کافران و مرگ بر این محرّمی که به لطفِ بودنتان تمام نمیشود.
- - - -
به جانم فدای رهبر گفتنای لشکرِ یزید و سینههایی که برای زدن نیستن.
۰۱- ۰۵- ' - ۱ -
لایِ این روزهای تقویم،
زیرِ پتو، نقّاشی اگر نمیشوی،
مداد را روی لبت میگذارم و از گردنت،
سکوتی میکشم،
که انتهایش صدایی جز من و تو نیست.
دلت اگر رقص خواست،
با مداد،
نُت میکشم،
روی این دنیایِ خشک و اگر نشنویاش،
در را میکوبد، دلم،
در توهّمِ اتاق...
"با ریتمِ قلبِ من برقص"،
قبلِ این که بیفتد،
پردهی صحنهی بازیِمان و برای قطرهای عَطَش،
در آب میافتمت، ماهیِ لیزِ من...
*
دوباره مینویسم و تو اگر نبینیاش،
به گوشهی اتاق میرود، سَرَم،
لایِ پاورقیِ دیوار...
"با ذوقِ چشمِ من ببین"،
قبلِ این که بیفتد،
نگاه،
رویِ تُنگِ دورِمان و فرار اگر خواستی،
با مداد،
دریا میکشم و اگر نخواستی،
مداد را روی لبت میگذارم و از گردنت،
سکوتی میکشم،
سُرخِ سُرخ،
ماهیِ قرمزِ من...
- - - - - -
به قرمزیِ خواستن.
لایِ این روزهای تقویم،
زیرِ پتو، نقّاشی اگر نمیشوی،
مداد را روی لبت میگذارم و از گردنت،
سکوتی میکشم،
که انتهایش صدایی جز من و تو نیست.
دلت اگر رقص خواست،
با مداد،
نُت میکشم،
روی این دنیایِ خشک و اگر نشنویاش،
در را میکوبد، دلم،
در توهّمِ اتاق...
"با ریتمِ قلبِ من برقص"،
قبلِ این که بیفتد،
پردهی صحنهی بازیِمان و برای قطرهای عَطَش،
در آب میافتمت، ماهیِ لیزِ من...
*
دوباره مینویسم و تو اگر نبینیاش،
به گوشهی اتاق میرود، سَرَم،
لایِ پاورقیِ دیوار...
"با ذوقِ چشمِ من ببین"،
قبلِ این که بیفتد،
نگاه،
رویِ تُنگِ دورِمان و فرار اگر خواستی،
با مداد،
دریا میکشم و اگر نخواستی،
مداد را روی لبت میگذارم و از گردنت،
سکوتی میکشم،
سُرخِ سُرخ،
ماهیِ قرمزِ من...
- - - - - -
به قرمزیِ خواستن.
۰۱- ۰۵- ' - ۲ -
چمدان برمیداشت،
هر که به زمین چسبیده بود و به مسافرانِ گیجِ هواپیما گفتم،
که "موشکِ کاغذیِ من به مقصد میرسد!"
نگاهم را رویِ نقشهی دنیا،
چرخاندم و روی لباسم،
پونز زدم و داد زدم "اینجا!" و زیبا بود،
گرچه زیاد نپوشیدیاش. :[
*
فالودهباز اگر بودی،
به بستنیفروش میگفتم "دو تا" و بویِ آبلیمو میگرفت،
خستگیِ فکرت و ظرفِ سرد اگر نمیخواستی،
به لیست نگاه میکردی و میگفتی "تو چی؟" و منِ مست،
تو را انتخاب میکردم و انتخابِ تو را.
*
میچرخیدیم،
مثلِ فرفرههایِ رنگی و بی نیاز به مداد،
با قهقهه میکشیدمت و جیغِ شادیِمان تمام که میشد،
دوباره به هوا میپرید و به مقصد میرسید،
موشکِ آبیِ من.
- - - - - -
به آبیِ آرزو.
چمدان برمیداشت،
هر که به زمین چسبیده بود و به مسافرانِ گیجِ هواپیما گفتم،
که "موشکِ کاغذیِ من به مقصد میرسد!"
نگاهم را رویِ نقشهی دنیا،
چرخاندم و روی لباسم،
پونز زدم و داد زدم "اینجا!" و زیبا بود،
گرچه زیاد نپوشیدیاش. :[
*
فالودهباز اگر بودی،
به بستنیفروش میگفتم "دو تا" و بویِ آبلیمو میگرفت،
خستگیِ فکرت و ظرفِ سرد اگر نمیخواستی،
به لیست نگاه میکردی و میگفتی "تو چی؟" و منِ مست،
تو را انتخاب میکردم و انتخابِ تو را.
*
میچرخیدیم،
مثلِ فرفرههایِ رنگی و بی نیاز به مداد،
با قهقهه میکشیدمت و جیغِ شادیِمان تمام که میشد،
دوباره به هوا میپرید و به مقصد میرسید،
موشکِ آبیِ من.
- - - - - -
به آبیِ آرزو.
Eyes Wide Open
Gotye
۰۱- ۰۵- ' - ۳ -
“And some people offered up answers
We made out we like we heard they were only words
They didn't add up, to a change in the way we were living
And the saddest thing, is all of it could've been avoided
But it was like to stop consuming, to stop being human
And why'd I make a change if you won't
We're all in the same, boat, stayin' afloat for the moment”
- - - - - -
آهنگ مورد علاقهی بچّگیم و یادآوریِ بنفشِ دوستداشتنی و بعضی وقتا کبودِ واقعیت.
“And some people offered up answers
We made out we like we heard they were only words
They didn't add up, to a change in the way we were living
And the saddest thing, is all of it could've been avoided
But it was like to stop consuming, to stop being human
And why'd I make a change if you won't
We're all in the same, boat, stayin' afloat for the moment”
- - - - - -
آهنگ مورد علاقهی بچّگیم و یادآوریِ بنفشِ دوستداشتنی و بعضی وقتا کبودِ واقعیت.
زنی با لباس گُلگُلی،
میانِ مأمورهای مسلّح،
مرگ ظالم را میخواست...
نگاهم از ترس باد کرد و هوا رفت،
به کیسهای رسید که میشد پرسید:
«در تو چه رفت، قبلِ بال زدنت؟»
دیروز نشده بود و محسن کشته شد،
باریستایی نبود و باریستایی هم بود.
هیچ نپرسیدمش.
*
هفتهها گذشت و بچهای از روی قبرها میپرید.
چه کسی گُلِ عروس را چید؟ و برای کدام قطعه گلاب بیاوریم؟
به دنبال مویی و آینهی تو نمیفهمید،
جیوههایِ پشتِ آینه را.
- - - -
نمیدونم چرا بعد از چند هفته دلم خواست این چیزا رو توی یه کانال تموم شده تایپ کنم، ولی میدونم که نوشتهها به درد نمیخورن و باید برگردم به خیابون، مواظبتر از همیشه. مرگ بر توهمهایی که اسم آرزو دارن و لعنت به غرورها.
میانِ مأمورهای مسلّح،
مرگ ظالم را میخواست...
نگاهم از ترس باد کرد و هوا رفت،
به کیسهای رسید که میشد پرسید:
«در تو چه رفت، قبلِ بال زدنت؟»
دیروز نشده بود و محسن کشته شد،
باریستایی نبود و باریستایی هم بود.
هیچ نپرسیدمش.
*
هفتهها گذشت و بچهای از روی قبرها میپرید.
چه کسی گُلِ عروس را چید؟ و برای کدام قطعه گلاب بیاوریم؟
به دنبال مویی و آینهی تو نمیفهمید،
جیوههایِ پشتِ آینه را.
- - - -
نمیدونم چرا بعد از چند هفته دلم خواست این چیزا رو توی یه کانال تموم شده تایپ کنم، ولی میدونم که نوشتهها به درد نمیخورن و باید برگردم به خیابون، مواظبتر از همیشه. مرگ بر توهمهایی که اسم آرزو دارن و لعنت به غرورها.
نوشتهها
۰۱- ۰۴- ۰۲- گوشهی کمد، هر چه آویزها را تکان میدهم، لباسی نیست که دوباره صبح شود، بی نیاز به نوری که روزی چشم را میزد و این غروب، دل را. * آرام باش قشنگم، که این لباسها که بیفتد، هیچ آدمی به سرِ کوچه نمیرسد. شاید طوسیِ پیراهن، شاید آبیِ شلوار، شاید عشق.…
Na Mimiram Na Barmigardam
Ali Sorena
- - - - - -
۰۱- ۱۱- ۲۱-
آنطرفتر از این گوشهها،
لباسی بی من،
در کوچهها میچرخد، به شوقِ تغییر و شاید،
آویزانش کنی بی دلیل،
روی یکی از خداهای بزرگترِ اذان صبح،
که از دیگری بزرگترتر است.
*
آرام باش قشنگم،
تو آنطرفِ میلهای ولی،
هر کسی در طرفی از میلهایست،
... حیف میشود اگر نرقصیام.
*
ما را،
ما را،
ما را،
لباس دادهاند که بپوشیم.
*
شاید چشم،
شاید سیاهِ چادر...
... کمد را ببند،
که بی لباس، «من» است،
زیرِ تمامِ پوششهای واقعی.
- - - - - -
۰۱- ۱۱- ۲۱-
آنطرفتر از این گوشهها،
لباسی بی من،
در کوچهها میچرخد، به شوقِ تغییر و شاید،
آویزانش کنی بی دلیل،
روی یکی از خداهای بزرگترِ اذان صبح،
که از دیگری بزرگترتر است.
*
آرام باش قشنگم،
تو آنطرفِ میلهای ولی،
هر کسی در طرفی از میلهایست،
... حیف میشود اگر نرقصیام.
*
ما را،
ما را،
ما را،
لباس دادهاند که بپوشیم.
*
شاید چشم،
شاید سیاهِ چادر...
... کمد را ببند،
که بی لباس، «من» است،
زیرِ تمامِ پوششهای واقعی.
- - - - - -
۰۲- ۰۰-
نارنجیِ پرتقالیِ آتش،
به گردنِ مأمور نمیرسید و بعد از بویِ خون،
به پیرمردی خوردم که گفت:
«اخم نکن و بیا»،
چنان مست بودم دیشب،
که نوکِ قطرهای از لیوانِ آبم را اگر بگیری،
به عطشِ انتقام میرسی،
یا به گردیِ ماه،
یا به ناکجایِ بهار،
به هر جا که رسیدی، بنشین،
از خودت بگو و یخِ لپّ سرخ آتش که آب شد،
به رقصهای گرمش میرسیم و بیهوده نپّر،
...شاید این بار پُخته شدیم.
*
بنزین میریختیم و بنزین گران میشد،
آه میکشیدیم و سرعتِ آهمان کم میشد،
درخت نکاشتیم،
به جای رئیسها و رأسها و پشتِ تمامِ فیلترشکنها،
فیلمِ مادرِ فرماندهای بود،
با دست و پایی گم شده، زیبا،
آنقدر که شیطان به شانههایش بوسه زد.
شاید در دریایِ تو،
ماه افتاده بود و کاوهای ولی،
تهِ استکانِ قهوهی من خونِ باریستایی بود،
که اعدام شد و «عید تو نیز مبارک».
نارنجیِ پرتقالیِ آتش،
به گردنِ مأمور نمیرسید و بعد از بویِ خون،
به پیرمردی خوردم که گفت:
«اخم نکن و بیا»،
چنان مست بودم دیشب،
که نوکِ قطرهای از لیوانِ آبم را اگر بگیری،
به عطشِ انتقام میرسی،
یا به گردیِ ماه،
یا به ناکجایِ بهار،
به هر جا که رسیدی، بنشین،
از خودت بگو و یخِ لپّ سرخ آتش که آب شد،
به رقصهای گرمش میرسیم و بیهوده نپّر،
...شاید این بار پُخته شدیم.
*
بنزین میریختیم و بنزین گران میشد،
آه میکشیدیم و سرعتِ آهمان کم میشد،
درخت نکاشتیم،
به جای رئیسها و رأسها و پشتِ تمامِ فیلترشکنها،
فیلمِ مادرِ فرماندهای بود،
با دست و پایی گم شده، زیبا،
آنقدر که شیطان به شانههایش بوسه زد.
شاید در دریایِ تو،
ماه افتاده بود و کاوهای ولی،
تهِ استکانِ قهوهی من خونِ باریستایی بود،
که اعدام شد و «عید تو نیز مبارک».
۰۲- ۰۱-
از قبارهای چشمم اگر داخل شوی،
لابد تصویر میشوی و دستکشت را در بیار،
که پیدا شود دستی،
گوشههای زلزلهی چشم...
داخل هم اگر نشوی، نیستی؛
پس بیهوده از من نپرس،
که «چرا وسط هیچ درختی میوه نیست؟»
...آدم مُرده بود و سیاه پوشید،
چشمِ سفیدم و ستارهمان را ببین،
گرچه تو را نمیبیند و کور که شدی،
هندسه میسازی از شکل و عینکِ آفتابی میخری،
بعد از سنگینیِ تصویرِ نور و زایمانِ مفاهیم.
*
زیر همین فکرها و نگاهها،
بدنتان را در میآوریم،
...وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا.
:)
از قبارهای چشمم اگر داخل شوی،
لابد تصویر میشوی و دستکشت را در بیار،
که پیدا شود دستی،
گوشههای زلزلهی چشم...
داخل هم اگر نشوی، نیستی؛
پس بیهوده از من نپرس،
که «چرا وسط هیچ درختی میوه نیست؟»
...آدم مُرده بود و سیاه پوشید،
چشمِ سفیدم و ستارهمان را ببین،
گرچه تو را نمیبیند و کور که شدی،
هندسه میسازی از شکل و عینکِ آفتابی میخری،
بعد از سنگینیِ تصویرِ نور و زایمانِ مفاهیم.
*
زیر همین فکرها و نگاهها،
بدنتان را در میآوریم،
...وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا.
:)