۰۰- ۱- ۳-
روی دنیایی که با ریتمِ پایَش غریبه بود،
لنگ میزد مَردی،
با بلیط پنجاه تومنی.
*
پشتِ شیشههای گرفتهای که به کسی نمیرسید،
نورِ مغازهها به من نمیخورْد و انگار،
به جز صدایِ درِ اتوبوس، ایستگاهِ دیگری نبود...
سَرَم را تِکاندم و زمانِ من گیر نکرده بود،
پس پیاده شدم و سوار،
پیاده و یک روز،
کوچهها سُر بود از باریدنِ آدم و صندلیای نماند،
دلم ایستاد و با من سوار نشد.
*
دیوانهای به قفسش آب میداد و دیوانهتری گفت:
"کافی اگر بودیم، بیهوده تولید نمیشدیم".
- - - "شرف داشته باش و اتّفاقها را نَبُر!
از دختر نارنجیای بنویس که دلت را بُرد،
مغرور،
نشسته روی اخمِ نا-مردهای صندلیهای جلو.
از دختر سادهیِ کلاسِ المپیاد،
بنویس و انگشت به سمتِ دیوانهها نَبَر،
که در قبرِ فرداتْ اگر زندهای،
به لطفِ تیغیست که در رگت نمیکنم"
*
مرز اگر نکشی،
نه کشوری میمانَدَت،
نه آدمی و نه حتّی جملهای.
مینویسم و میبُرم...
- - - "شرف داشته باش و نَبُر!
از این آرزوی زیباتر از تمامِ بودنت".
*
زیباترینِ مَنی و به ذوقِ دیدنت،
من مرا نمیکُشد و بلیتِ پنجاه تومنی،
پاره نمیشود.
روی دنیایی که با ریتمِ پایَش غریبه بود،
لنگ میزد مَردی،
با بلیط پنجاه تومنی.
*
پشتِ شیشههای گرفتهای که به کسی نمیرسید،
نورِ مغازهها به من نمیخورْد و انگار،
به جز صدایِ درِ اتوبوس، ایستگاهِ دیگری نبود...
سَرَم را تِکاندم و زمانِ من گیر نکرده بود،
پس پیاده شدم و سوار،
پیاده و یک روز،
کوچهها سُر بود از باریدنِ آدم و صندلیای نماند،
دلم ایستاد و با من سوار نشد.
*
دیوانهای به قفسش آب میداد و دیوانهتری گفت:
"کافی اگر بودیم، بیهوده تولید نمیشدیم".
- - - "شرف داشته باش و اتّفاقها را نَبُر!
از دختر نارنجیای بنویس که دلت را بُرد،
مغرور،
نشسته روی اخمِ نا-مردهای صندلیهای جلو.
از دختر سادهیِ کلاسِ المپیاد،
بنویس و انگشت به سمتِ دیوانهها نَبَر،
که در قبرِ فرداتْ اگر زندهای،
به لطفِ تیغیست که در رگت نمیکنم"
*
مرز اگر نکشی،
نه کشوری میمانَدَت،
نه آدمی و نه حتّی جملهای.
مینویسم و میبُرم...
- - - "شرف داشته باش و نَبُر!
از این آرزوی زیباتر از تمامِ بودنت".
*
زیباترینِ مَنی و به ذوقِ دیدنت،
من مرا نمیکُشد و بلیتِ پنجاه تومنی،
پاره نمیشود.
۹۹- ۴- ۴-
پرنده افتاد،
کنار کوچهام و تو،
صندوقی را ناز میکردی که صاحبش،
آرزوی مَردم را میبُرید و هر چه میبافت،
اندازه نبود... کاموا-وا-وا-واژه میافتاد،
روی کاغذِ بُریدهای و به دیوار که میزدمش،
پرنده میافتاد و توهّم ایران،
برای هیچکدامشان بال نمیشد.
*
مُردن آرزو به آبی آسمان رسید و خون از تو میچکد؛
قضاوتِ تاریخ،
گریه به مُردهزار میشود و من،
با اخم،
تنها اخم،
مُرده زنده میکردم، اگر،
دستهای قرمزم مرا نمیفروخت...
*
+ "قاتلی و مَست!
که لکنتِ دیو را خبر میکنی،
انگار نه انگار که در خانه تمرگیده بودی که..."
- "...روی عکسِ یک ایرانِ خیس،
به دوربین نگاه میکنی و آبان نیز،
برای چشمهایت،
جز فضای مجازی نبود."
*
پرنده میافتاد و ما،
به پرندهها سنگ میزدیم.
*
کشورمان را یاد ندادند و زِ یاد رفت،
خَس و خاشاکی که ما بودیم و امروز،
تنها آهنیم...،
تشنهی پرندهها و قاتلِ پرندهها.
پرنده افتاد،
کنار کوچهام و تو،
صندوقی را ناز میکردی که صاحبش،
آرزوی مَردم را میبُرید و هر چه میبافت،
اندازه نبود... کاموا-وا-وا-واژه میافتاد،
روی کاغذِ بُریدهای و به دیوار که میزدمش،
پرنده میافتاد و توهّم ایران،
برای هیچکدامشان بال نمیشد.
*
مُردن آرزو به آبی آسمان رسید و خون از تو میچکد؛
قضاوتِ تاریخ،
گریه به مُردهزار میشود و من،
با اخم،
تنها اخم،
مُرده زنده میکردم، اگر،
دستهای قرمزم مرا نمیفروخت...
*
+ "قاتلی و مَست!
که لکنتِ دیو را خبر میکنی،
انگار نه انگار که در خانه تمرگیده بودی که..."
- "...روی عکسِ یک ایرانِ خیس،
به دوربین نگاه میکنی و آبان نیز،
برای چشمهایت،
جز فضای مجازی نبود."
*
پرنده میافتاد و ما،
به پرندهها سنگ میزدیم.
*
کشورمان را یاد ندادند و زِ یاد رفت،
خَس و خاشاکی که ما بودیم و امروز،
تنها آهنیم...،
تشنهی پرندهها و قاتلِ پرندهها.
Katy Song
Red House Painters
۹۹- ۵- (-۱)
"Can't go with my heart
When I
Can't feel what's in it
I
Thought you'd come over
But for some reason you didn't. Glass..."
*
کنارِ این ریتمهایِ مُرده، آرزوی تو میلرزانَدَم...
با من بخواب،
که ردّ پای حیاتی نیست،
برفِ بودنِ تو اگر آب شود.
هر چه میخواستم تو بودی و ندیدنم،
ماندنِ تو را لرزاند و هیچ از دنیایِ من نمانْد.
*
استکان برای نوشیدن است و حواسِ پرتم که مرا میشکست،
بازیِ ترس است؟
یا جبرِ دوری از دریایِ خندههات؟
نیمهی خالیِ دنیا امشب است؟
یا-یا-یا اشتباهِ دیگرم؟
نمیدانم،
ولی...
موهای تو اگر بود،
غرقِ هیچ سرابی نمیشدم.
*
کلمههایم... آ-آ-آ...
*
"...on the pavement under my shoe
Without you is all my life amounts to."
"Can't go with my heart
When I
Can't feel what's in it
I
Thought you'd come over
But for some reason you didn't. Glass..."
*
کنارِ این ریتمهایِ مُرده، آرزوی تو میلرزانَدَم...
با من بخواب،
که ردّ پای حیاتی نیست،
برفِ بودنِ تو اگر آب شود.
هر چه میخواستم تو بودی و ندیدنم،
ماندنِ تو را لرزاند و هیچ از دنیایِ من نمانْد.
*
استکان برای نوشیدن است و حواسِ پرتم که مرا میشکست،
بازیِ ترس است؟
یا جبرِ دوری از دریایِ خندههات؟
نیمهی خالیِ دنیا امشب است؟
یا-یا-یا اشتباهِ دیگرم؟
نمیدانم،
ولی...
موهای تو اگر بود،
غرقِ هیچ سرابی نمیشدم.
*
کلمههایم... آ-آ-آ...
*
"...on the pavement under my shoe
Without you is all my life amounts to."
نوشتهها
۴۱- وقتی سرباز ، آخرین قدمها را میچِکانْد ؛ در زمینِ عدالت ، دروغ میتِکانْد ! مَرقَدَش ، با زکات ، شات ، وَ با خمس ، اُنس گرفته است ... *** پِطرُس ، سوراخِ دین را کشیک ، پیامبر نشت نکند ! کشیش ، فیشِ بهشت ، وَ کفترباز ، روح القُدُس تُخس میکند ... کور…
۹۹- ۵- ۲-
در تمامِ نوشتههای من نفرتیست،
که تا قابِ عکسها در این دنیایِ سیاه پایین نروند،
به تفنگ دخیل بسته...
به مرگِ ظلم،
به مسجدی که آتش نمیگرفت،
وقتی که در آن جوب،
زیرِ لگدهایشان را خون گرفته بود.
*
الاغ را از ترسِ نمردن،
دیروز...،
لایِ کلمهها قایم کرده بودم و امروز،
مرگ بر طالبان،
مرگ بر هر که خواب را از ما گرفت،
مرگ بر تمامِ کلمههایم که به شقیقهی ظلم نمیرسند،
بی بارشِ تیر،
مرداد.
در تمامِ نوشتههای من نفرتیست،
که تا قابِ عکسها در این دنیایِ سیاه پایین نروند،
به تفنگ دخیل بسته...
به مرگِ ظلم،
به مسجدی که آتش نمیگرفت،
وقتی که در آن جوب،
زیرِ لگدهایشان را خون گرفته بود.
*
الاغ را از ترسِ نمردن،
دیروز...،
لایِ کلمهها قایم کرده بودم و امروز،
مرگ بر طالبان،
مرگ بر هر که خواب را از ما گرفت،
مرگ بر تمامِ کلمههایم که به شقیقهی ظلم نمیرسند،
بی بارشِ تیر،
مرداد.
۹۹- ۷- ۱-
مرکزِ دنیای امشبم،
جاذبه ندارد و به دلم نمیچسبم،
وقتی که آنقدر لَزِجام،
که رویِ اخمهای تو سُر میخورم،
بی آنکه ببوسم، سِفت،
نقطههایِ جدیدِ تو را.
*
اتّفاق افتاده بود.
*
هفتهها گذشت و به دنبال پرتویِ یک ستارهی دور،
گیج ماندم و ماه از آسمان پرید.
لاطالئات، لاطالئات،
سفیدی دیوار را پُر میکند و آخ،
چه فیلم قشنگی بود،
دیواری که ده سال ندیده بودمش.
*
به من میگفت:
"دنیا زیباست" و امروز،
به دنبال تغییرِ آدم است، با فشار،
آن که از آرامشِ دِبشِ بعدِ انقراضِ آدم،
به جز اخم، نفهمیده بود.
*
تا کلمهها، کلمههای من است،
نطفههای ابتذال،
رنگِ آسمان را سفت نگه میدارد و حتی "شک"،
به هیچ ایدهی جدیدی نمیرسد.
*
کاش سیر شوید،
از این سیر نشدن و یک بار،
کنارِ مُردنتان،
خنده بزنید به ایدههایِ قیامت،
به زندگیِ دوباره و به این بازیِ لیز،
به سایکِدِلیک و قبلِ تحوّلِ بزرگ،
کمربندتان را سِفت کنید،
با یک تغییرِ دکمهی ریز.
*
اتفاق افتاده بود.
*
هفتهها گذشت و به دنبالِ خندههای بیشترمان،
برایِ آسمان،
یک ماهِ جدید خریدم،
بی خطا!
بی عکسِ خمینی و...
بدونِ نصف شدن و آخ،
چه سیاهِ قشنگیست،
شبی که نمیبینیاش.
- - - -
به دخترِ قشنگ و فرید.
مرکزِ دنیای امشبم،
جاذبه ندارد و به دلم نمیچسبم،
وقتی که آنقدر لَزِجام،
که رویِ اخمهای تو سُر میخورم،
بی آنکه ببوسم، سِفت،
نقطههایِ جدیدِ تو را.
*
اتّفاق افتاده بود.
*
هفتهها گذشت و به دنبال پرتویِ یک ستارهی دور،
گیج ماندم و ماه از آسمان پرید.
لاطالئات، لاطالئات،
سفیدی دیوار را پُر میکند و آخ،
چه فیلم قشنگی بود،
دیواری که ده سال ندیده بودمش.
*
به من میگفت:
"دنیا زیباست" و امروز،
به دنبال تغییرِ آدم است، با فشار،
آن که از آرامشِ دِبشِ بعدِ انقراضِ آدم،
به جز اخم، نفهمیده بود.
*
تا کلمهها، کلمههای من است،
نطفههای ابتذال،
رنگِ آسمان را سفت نگه میدارد و حتی "شک"،
به هیچ ایدهی جدیدی نمیرسد.
*
کاش سیر شوید،
از این سیر نشدن و یک بار،
کنارِ مُردنتان،
خنده بزنید به ایدههایِ قیامت،
به زندگیِ دوباره و به این بازیِ لیز،
به سایکِدِلیک و قبلِ تحوّلِ بزرگ،
کمربندتان را سِفت کنید،
با یک تغییرِ دکمهی ریز.
*
اتفاق افتاده بود.
*
هفتهها گذشت و به دنبالِ خندههای بیشترمان،
برایِ آسمان،
یک ماهِ جدید خریدم،
بی خطا!
بی عکسِ خمینی و...
بدونِ نصف شدن و آخ،
چه سیاهِ قشنگیست،
شبی که نمیبینیاش.
- - - -
به دخترِ قشنگ و فرید.
نوشتهها
۰۰- ۱- ۱- اتّفاق که روی دوچرخه میافتاد، چرخها با من نمیآمدند و هنوز به صورتم میچکد، آسفالتِ داغ و بستنیام که آب میشود. "جوهرِ قرمزی در ما پخش شده که تیغ اگر بزنیم، میپاشد و اگر نزنیم، بی رنگیِ آب زِ یاد میرود." پس جنگ میکنم و جنگ میکنم و جنگ که نمیکنم،…
Sisyphus
Andrew Bird
Did he raise both fists and say, "To hell with this" and just let the rock roll?
Let it roll, let it crash down low
There's a house down there but I lost it long ago
Let it roll, let it crash down low
See my house down there but I lost it long ago
- - - - -
به دیروزِ تمومشدنی.
Let it roll, let it crash down low
There's a house down there but I lost it long ago
Let it roll, let it crash down low
See my house down there but I lost it long ago
- - - - -
به دیروزِ تمومشدنی.
۹۹- ۷- ۲-
کاش از چشمِ تو مرا میدیدم،
از دهانِ تو مرا میبوسیدم و کام میگرفتم، کمی،
زیرِ نفسهایی که میکِشی،
وقتی لبم به تو میخورَد و کمی باد،
به این خیالهایِ خاک گرفتهام.
*
تارِ مویِ تو را شبی،
آنقَدَر ناز میکنم که به مشکلاتم بپیچند و از نو زاده شوم،
از نگاهی که مرا دوست دارد و بیهوده مرا نمیکُشَد.
تارِ موی تو را شبی،
آنقَدَر نگاه میکنم که تار نمانَدَم،
انتهایِ بیناییام و چه لکنتی گرفتهام،
زیرِ زیباییِ دست نیافتنیات و سَ-سَ-سلام میکنم،
به دنیایِ واقعی،
آن روز که بی ترس، بنویسمت.
*
آنقَدَر میخواهمت،
که کلمهها و فکرهایِ دیگرم،
رویِ تو خوابیدهاند و به خیالهایِ سَرَم نمیرسند....
- - - - -
به آرزویِ تمومنشدنی.
کاش از چشمِ تو مرا میدیدم،
از دهانِ تو مرا میبوسیدم و کام میگرفتم، کمی،
زیرِ نفسهایی که میکِشی،
وقتی لبم به تو میخورَد و کمی باد،
به این خیالهایِ خاک گرفتهام.
*
تارِ مویِ تو را شبی،
آنقَدَر ناز میکنم که به مشکلاتم بپیچند و از نو زاده شوم،
از نگاهی که مرا دوست دارد و بیهوده مرا نمیکُشَد.
تارِ موی تو را شبی،
آنقَدَر نگاه میکنم که تار نمانَدَم،
انتهایِ بیناییام و چه لکنتی گرفتهام،
زیرِ زیباییِ دست نیافتنیات و سَ-سَ-سلام میکنم،
به دنیایِ واقعی،
آن روز که بی ترس، بنویسمت.
*
آنقَدَر میخواهمت،
که کلمهها و فکرهایِ دیگرم،
رویِ تو خوابیدهاند و به خیالهایِ سَرَم نمیرسند....
- - - - -
به آرزویِ تمومنشدنی.
۹۹- ۸- ۲-
نوکِ گرمیِ آتش،
زیرِ محو شدن در هوا،
لایِ دودِ سهشنبهیِ تهِ سال،
سوختههای دفتریست که تقدیر را روایت میکرد:
"خواهم پرید از این شهرِ سَرد".
جوانی که از ترسِ اتّفاق،
دیگر از آتش هم نمیپرید.
میخواست روایت کند مَرا، ولی،
لایِ آن آتش ترقّهایست که از ترسِ ترکیدنش،
هیچ آدمی کنارِ حادثه نمیرود.
*
میشد کنارِ نارنجیِ شعلهها،
ساز بزنمت و به آسمانی نگاه کنیم،
که آسمانش ابر دارد و ابرش حرف، ولی،
تهِ فکرهایم بغضیست که از ترسِ ترکیدنش،
به آتش نگاه میکنم و به سوختههایِ آرزو...
به سکونِ مردمی که از سوز،
کنارِ سوختههایِ خاکشان جمع میشوند و چه نفتی میچِکَد، آخ...
...
میشد کنارِ نارنجیِ شعلهها،
مستِ تو باشم و لبِ تو را ببوسم، سِفت،
زیرِ محو شدن در هوا،
در آبانِ سرد اگر بمانیام.
نوکِ گرمیِ آتش،
زیرِ محو شدن در هوا،
لایِ دودِ سهشنبهیِ تهِ سال،
سوختههای دفتریست که تقدیر را روایت میکرد:
"خواهم پرید از این شهرِ سَرد".
جوانی که از ترسِ اتّفاق،
دیگر از آتش هم نمیپرید.
میخواست روایت کند مَرا، ولی،
لایِ آن آتش ترقّهایست که از ترسِ ترکیدنش،
هیچ آدمی کنارِ حادثه نمیرود.
*
میشد کنارِ نارنجیِ شعلهها،
ساز بزنمت و به آسمانی نگاه کنیم،
که آسمانش ابر دارد و ابرش حرف، ولی،
تهِ فکرهایم بغضیست که از ترسِ ترکیدنش،
به آتش نگاه میکنم و به سوختههایِ آرزو...
به سکونِ مردمی که از سوز،
کنارِ سوختههایِ خاکشان جمع میشوند و چه نفتی میچِکَد، آخ...
...
میشد کنارِ نارنجیِ شعلهها،
مستِ تو باشم و لبِ تو را ببوسم، سِفت،
زیرِ محو شدن در هوا،
در آبانِ سرد اگر بمانیام.
نوشتهها
۹۹- ۵- ۱- صدا میدهد دیوار و هر چه سر میکوبدش، نمی-نمی-نمیشود و بعدِ این تکرار، تیز میشود، پایِ بریدهاش. سوراخ میکند و از سردیِ سوز، فرار میکند از دریچهی "چه کنم؟" هیچ نمیبیند و به جعبه میچسبد، آتشنگرفتهیِ مستینپریده، کبریت، درونِ جعبهی من، قبلِ…
۹۹- ۸- ۳-
"مرا ببین،
مرا ببین،
مرا!..."
جرقّههایی که روزی، بی دلیل،
گوشهی جعبهی زندگی،
به دیدنِ تو رسید و چه جهنمّی بود،
فاصله از آتشِ بودنت.
*
ما کبریتهایِ اشتباه،
نور که کم میشد،
خودمان را آتش میزدیم و دودِ گیر کرده در سرمان انتهایی نداشت.
*
تنهایی سوز داشت و جعبهی خالی، درد.
*
به من بِتاب،
کبریتترینِ جعبهیِ اتّفاق!...
...و مرا ببین،
مرا ببین،
مرا،
که با خیالِ تو از خالیِ من بُریدهام.
- - - - - -
به جعبهی سرد و به گرمِ دوستداشتنی.
"مرا ببین،
مرا ببین،
مرا!..."
جرقّههایی که روزی، بی دلیل،
گوشهی جعبهی زندگی،
به دیدنِ تو رسید و چه جهنمّی بود،
فاصله از آتشِ بودنت.
*
ما کبریتهایِ اشتباه،
نور که کم میشد،
خودمان را آتش میزدیم و دودِ گیر کرده در سرمان انتهایی نداشت.
*
تنهایی سوز داشت و جعبهی خالی، درد.
*
به من بِتاب،
کبریتترینِ جعبهیِ اتّفاق!...
...و مرا ببین،
مرا ببین،
مرا،
که با خیالِ تو از خالیِ من بُریدهام.
- - - - - -
به جعبهی سرد و به گرمِ دوستداشتنی.
۹۹- ۸- ۴-
بارانِ چسبناکی میبارید،
تاریکی از آسمان میچکید و شبی،
خندههای پسرش را از دخترهای غریبه گرفت،
پیاده از پیکانِ گوجهای،
که در این کوچهها روزی کنارِ صورتِ زیبایی ایستاده بود،
گوشهی عکسی که گرفته نشد.
آمده بودم یک لیس بزنم،
به شیرینیِ دنیایی که از آسمان میچکید و آب شد،
پشتِ خطّ قرمزِ پنجرهی اتاق،
دانه-دانه اسکوپهای بستنیام...
*
آمده بودم یک گاز بگیرمت،
دندانها و بدنم جا ماند و حال که "نوشته"ام،
نگاهت را از من نگیر،
که در این دنیا منظرهایست و قابِ چشمِ منتظری،
برای خنده با تمامِ خندههات.
برای دیدنِ تمامِ تویی که دل را میبَری،
به بالایِ سطحیِ دنیا،
به آرامشِ واقعی و بی نیاز به مسابقهها.
*
آنجایم را بخوان که تویی،
آنجا که اسلامشان میلرزد و هر روز میبوسمت،
قبلِ این که تمامِ دنیا نوشتهای شود،
بی عشق، گوشهی خاطرهها...
بارانِ چسبناکی میبارید،
تاریکی از آسمان میچکید و شبی،
خندههای پسرش را از دخترهای غریبه گرفت،
پیاده از پیکانِ گوجهای،
که در این کوچهها روزی کنارِ صورتِ زیبایی ایستاده بود،
گوشهی عکسی که گرفته نشد.
آمده بودم یک لیس بزنم،
به شیرینیِ دنیایی که از آسمان میچکید و آب شد،
پشتِ خطّ قرمزِ پنجرهی اتاق،
دانه-دانه اسکوپهای بستنیام...
*
آمده بودم یک گاز بگیرمت،
دندانها و بدنم جا ماند و حال که "نوشته"ام،
نگاهت را از من نگیر،
که در این دنیا منظرهایست و قابِ چشمِ منتظری،
برای خنده با تمامِ خندههات.
برای دیدنِ تمامِ تویی که دل را میبَری،
به بالایِ سطحیِ دنیا،
به آرامشِ واقعی و بی نیاز به مسابقهها.
*
آنجایم را بخوان که تویی،
آنجا که اسلامشان میلرزد و هر روز میبوسمت،
قبلِ این که تمامِ دنیا نوشتهای شود،
بی عشق، گوشهی خاطرهها...
۹۹- ۱۱-
در گوشِ بچّه اذان میگفت،
حرامزادهای که به ظلمِ کوچهها نگاهی نداشت و به هم میپرند،
کلاغهای سیاه،
بی دان،
در گوشههایِ توییتر و توهّمِ آبیاش.
*
دو بالِ آزادی را،
خدا به مرغ داد و کبابش میکنید و هر سال،
نزدیکِ هواپیما که میشود،
نگاهتان روی اتّفاق سقوط میکند و بینِ ما درد گرفتهها از دیوارهایِ هیچیندار،
سرِ ماریو،
روزی به آجری خورد و بعدِ قارچ،
پیامبری شد،
دشمنِ کلام و پیام...
گرچه که در آسمان، ابریست،
که در شکل و حرفها خلاصه نمیشود.
*
...تسلیمِ قدرتیم و بی باور به داشتنش.
*
چرا خیابانهای شهر را به آتش نمیکشم که این سوز، کمی، کَ-کم شود؟
در این دنیای مجهّز به ماسک، به چه آلودهام که به اعتراض دست نمیبرم؟
*
افسردگی منام و افسردگی تویی و بینمان آدمیست،
محکوم به هجومِ اتّفاق.
- - - - - -
به فریدِ تمومشده. امیدوار به تصویر و چِقچِقِ قبلش.
در گوشِ بچّه اذان میگفت،
حرامزادهای که به ظلمِ کوچهها نگاهی نداشت و به هم میپرند،
کلاغهای سیاه،
بی دان،
در گوشههایِ توییتر و توهّمِ آبیاش.
*
دو بالِ آزادی را،
خدا به مرغ داد و کبابش میکنید و هر سال،
نزدیکِ هواپیما که میشود،
نگاهتان روی اتّفاق سقوط میکند و بینِ ما درد گرفتهها از دیوارهایِ هیچیندار،
سرِ ماریو،
روزی به آجری خورد و بعدِ قارچ،
پیامبری شد،
دشمنِ کلام و پیام...
گرچه که در آسمان، ابریست،
که در شکل و حرفها خلاصه نمیشود.
*
...تسلیمِ قدرتیم و بی باور به داشتنش.
*
چرا خیابانهای شهر را به آتش نمیکشم که این سوز، کمی، کَ-کم شود؟
در این دنیای مجهّز به ماسک، به چه آلودهام که به اعتراض دست نمیبرم؟
*
افسردگی منام و افسردگی تویی و بینمان آدمیست،
محکوم به هجومِ اتّفاق.
- - - - - -
به فریدِ تمومشده. امیدوار به تصویر و چِقچِقِ قبلش.
۹۹- ۱۱- ۲-
تمامِ دفترها حاشیه شد و از نگاههایمان به هم،
تنها چشم ماند و ترس و دزدیدنش.
دست به نگاههایم اگر بکشی،
با چند قطره اشک،
به گونههایی هدایتت میکنم که کتک میخورد و به لبانم اگر بکشی،
خندههایم را میبینی و دندانِ سه بار شکستهام.
*
کلاغپَر را،
در مهدِ کودک اگر جا میشدم،
جوری یاد میگرفتم که با دوستها بِپَرم و یا...،
بعدِ الکلی،
رویِ آتشی،
از تمامِ مشکلات و امروز،
"بی خبرم، از هر چه پرنده است"،
وقتی که سنگ میزنید و سنگ را نمیزنید.
*
خواستم دوربینی شوم،
شکارچیِ خندهها و بعد از محویِ سوژهها،
دست به تمامِ من اگر بکشی،
تنها چِقچِقایست،
در آرزوی ثبتِ اتّفاق.
- - - - - -
به خط-هایی که روم کشیده میشن.
تمامِ دفترها حاشیه شد و از نگاههایمان به هم،
تنها چشم ماند و ترس و دزدیدنش.
دست به نگاههایم اگر بکشی،
با چند قطره اشک،
به گونههایی هدایتت میکنم که کتک میخورد و به لبانم اگر بکشی،
خندههایم را میبینی و دندانِ سه بار شکستهام.
*
کلاغپَر را،
در مهدِ کودک اگر جا میشدم،
جوری یاد میگرفتم که با دوستها بِپَرم و یا...،
بعدِ الکلی،
رویِ آتشی،
از تمامِ مشکلات و امروز،
"بی خبرم، از هر چه پرنده است"،
وقتی که سنگ میزنید و سنگ را نمیزنید.
*
خواستم دوربینی شوم،
شکارچیِ خندهها و بعد از محویِ سوژهها،
دست به تمامِ من اگر بکشی،
تنها چِقچِقایست،
در آرزوی ثبتِ اتّفاق.
- - - - - -
به خط-هایی که روم کشیده میشن.
۹۹-۱۱-۳-
خط-های قرمزمان،
زیر لغزشِ دست...،
در آب افتادند و از ترس،
قاصدک را سفت گرفتیم و هیچ وقت نمیرسید،
آرزوهای گیر کرده در آینهمان.
*
گفتم "مجرمیم" و "چرا جمع میبندی؟" شدی!
چگونه بنویسم از سیبِ گاز نزده؟
از آهویی که در من بود و به دنبالِ بوی مُشک،
پریدنش نُتِ پایه شد،
برای بیهوده نشستنم؟
*
دورِ چه خط بکشم که تصویرِ بهتری دهد؟
*
خواستم به زیر کارهایی که میکنم حد نزنم و تبصرهی قانونِ من نشوم و زیر لغزشِ دست،
فکرهایم افتاد و قاصدک و بغضِ بیهوده گیر کردهام پَرید.
- - - - - -
به بیهودگیِ خط و چِقچِقِ اتّفاق.
خط-های قرمزمان،
زیر لغزشِ دست...،
در آب افتادند و از ترس،
قاصدک را سفت گرفتیم و هیچ وقت نمیرسید،
آرزوهای گیر کرده در آینهمان.
*
گفتم "مجرمیم" و "چرا جمع میبندی؟" شدی!
چگونه بنویسم از سیبِ گاز نزده؟
از آهویی که در من بود و به دنبالِ بوی مُشک،
پریدنش نُتِ پایه شد،
برای بیهوده نشستنم؟
*
دورِ چه خط بکشم که تصویرِ بهتری دهد؟
*
خواستم به زیر کارهایی که میکنم حد نزنم و تبصرهی قانونِ من نشوم و زیر لغزشِ دست،
فکرهایم افتاد و قاصدک و بغضِ بیهوده گیر کردهام پَرید.
- - - - - -
به بیهودگیِ خط و چِقچِقِ اتّفاق.
۹۹- ۱۲-
آدمهآخ- که میمیرند و هر رنگی که بزنی،
«نه به جنگ» ظلمیست،
به تاریخی که نمیخوانیم و کودک اوکراینی میشومآخ-
"...چرا آتش نمیکند روی تانک،
کوکتل مولوتوف؟"
*
خونها به نحوی روی دیوار میپاشند که نقشی نمیماند و چگونه بپاشمت کلمهها-ها-هایم را-را-را که گرم شود دستهای بریدهات؟ زیبایِ من! زنده بمان و با آتش برقص، که این خبرهای سکّهای، نه از کودتا مینویسند و نه از تو و نه از دیسکوهای شبانهات.
*
بی جوهر،
با مهُر و پرچمِ خُشک نشده،
با شناسنامه و بی پدر.
*
ظلمهای آینه به حلق رسیده و انکارش اگر کنی، قِی میکند صبح، معدهات آدمی را که شب لقمه کردی و خفه که نمیشوی، طنابهای دنیا به چه دری حلقه زنند؟ سیبِ فهمت تنها کرم شده و مولوتوف، تُف-تُف به توهّم عدالتت!
به آرزوی صلحات که به گریه خنده میزند!
به دستهایت که از ترسِ سرپناه،
با چاقویِ دستها «طرحِ دوستی» میدهد.
آدمهآخ- که میمیرند و گُلهای صلحِ مسخرهات،
نه به دردِ داغِ خانوادهها،
که به سنگِ قبر هم نمیخورد!
*
درود بر اسلحهای که به مظلوم میرسد و آدمهآخ- که میمیرند و پلاکهای گمشده، سکّه میشودتان، برای رقص و اخمِ بی رنگتان، درونِ کوچههای شهر...
- - - - - -
برای دریای خونِ اوکراین و رسانهها و سوسکایی که آب رو نمیبینن و دنبال ماهیان.
آدمهآخ- که میمیرند و هر رنگی که بزنی،
«نه به جنگ» ظلمیست،
به تاریخی که نمیخوانیم و کودک اوکراینی میشومآخ-
"...چرا آتش نمیکند روی تانک،
کوکتل مولوتوف؟"
*
خونها به نحوی روی دیوار میپاشند که نقشی نمیماند و چگونه بپاشمت کلمهها-ها-هایم را-را-را که گرم شود دستهای بریدهات؟ زیبایِ من! زنده بمان و با آتش برقص، که این خبرهای سکّهای، نه از کودتا مینویسند و نه از تو و نه از دیسکوهای شبانهات.
*
بی جوهر،
با مهُر و پرچمِ خُشک نشده،
با شناسنامه و بی پدر.
*
ظلمهای آینه به حلق رسیده و انکارش اگر کنی، قِی میکند صبح، معدهات آدمی را که شب لقمه کردی و خفه که نمیشوی، طنابهای دنیا به چه دری حلقه زنند؟ سیبِ فهمت تنها کرم شده و مولوتوف، تُف-تُف به توهّم عدالتت!
به آرزوی صلحات که به گریه خنده میزند!
به دستهایت که از ترسِ سرپناه،
با چاقویِ دستها «طرحِ دوستی» میدهد.
آدمهآخ- که میمیرند و گُلهای صلحِ مسخرهات،
نه به دردِ داغِ خانوادهها،
که به سنگِ قبر هم نمیخورد!
*
درود بر اسلحهای که به مظلوم میرسد و آدمهآخ- که میمیرند و پلاکهای گمشده، سکّه میشودتان، برای رقص و اخمِ بی رنگتان، درونِ کوچههای شهر...
- - - - - -
برای دریای خونِ اوکراین و رسانهها و سوسکایی که آب رو نمیبینن و دنبال ماهیان.
Telegram
Arsalun
سوسک
کلام: دیگرد
آهنگ: مهدیار
نقاشی آمیخته: اترس
دریافت ⬇️
تلگرام دیگرد:
@arsaluuun
ساندکلاد:
https://soundcloud.com/mahdyar/soosk
حمایت در ایران و خارج از ایران:
http://daygard.me
کلام: دیگرد
آهنگ: مهدیار
نقاشی آمیخته: اترس
دریافت ⬇️
تلگرام دیگرد:
@arsaluuun
ساندکلاد:
https://soundcloud.com/mahdyar/soosk
حمایت در ایران و خارج از ایران:
http://daygard.me
نوشتهها
۷۲- همه چیز، آهسته میدود، ” وَ زمان، پشتِ ساعتِ رولِکس، کندتر نمیرود... “ *** فیروز، رو سیاهِ دیروز... ” که تکرار، جوانه میزند! “ *** قرآنها باز، برایِ قرائتِ پول. ” فقرِ میزبانِ ناخواندهات، وَ چُرتکههایِ محبّتش... “ *** ” سکّهها، دلیلِ آینهاند! “…
۷۲- ۲-
پشتِ میوههای سفرهها و توهّمِ خیرهها،
چشمهای نرسیدهاند و سایههای نمایشتان هنوز،
فرشِ خانهها را میبُرَند و قامتِ پدری کم میشود.
*
محکوم به شلّیکاند،
تفنگهایِ بی دفاع و مرگ به خندههایِ منکرِ گریهها،
به عمّامههایی که روی تیرِ چراغِ برق،
نور به کوچهها نمیدهند و مرگ به پیلهی پروانه،
به هر چه بال نمیشود.
*
به گلوی هم چنگ نزنیم،
فردایِ رقصِ امروز و در این حبابِ ترکیدهی زمان،
تشدید روی تیز نمیگذارم که امسال،
بویِ بهار و آرزو،
بی نیاز به لباس و رسوم،
مبارک است.
پشتِ میوههای سفرهها و توهّمِ خیرهها،
چشمهای نرسیدهاند و سایههای نمایشتان هنوز،
فرشِ خانهها را میبُرَند و قامتِ پدری کم میشود.
*
محکوم به شلّیکاند،
تفنگهایِ بی دفاع و مرگ به خندههایِ منکرِ گریهها،
به عمّامههایی که روی تیرِ چراغِ برق،
نور به کوچهها نمیدهند و مرگ به پیلهی پروانه،
به هر چه بال نمیشود.
*
به گلوی هم چنگ نزنیم،
فردایِ رقصِ امروز و در این حبابِ ترکیدهی زمان،
تشدید روی تیز نمیگذارم که امسال،
بویِ بهار و آرزو،
بی نیاز به لباس و رسوم،
مبارک است.
۰۱- ۰۲- ۰۰-
"بی خبر از بازیِ چای،
فنجان روی گوشهایش خزید و بعد از یک برشِ دقیق،
طرحِ زندگی جانِ تازه گرفت و زیرِ خیسیِ لحظههایِ خون،
دو گاز از حوا،
کرمِ سیبِ آدم است..."
*
از ترسِ دیدنِ اتّفاق،
زنجیرِ کلمههایم را دورِ حماقتم حلقه میزنم که علامتِ سوال،
بمیرد و وجدانِ مُردهام،
در نمیدانمِ "جمله" نماندم.
*
زیرِ لکنتِ موسی خدای من است،
کافرم به نمازِ بی اجازه و چه گازهایی که بیهوده میزدم،
به سوژههایی که در من جا نمیشدند.
*
بی خبر از بازیِ چای،
تنها نوشیدمش و حال،
دهانِ سوختهی من معجزهای نمیکند...
- - - - - -
روی بخارای ۱۴۰۰ و گرمی اون روزا و سردیِ بعدش.
"بی خبر از بازیِ چای،
فنجان روی گوشهایش خزید و بعد از یک برشِ دقیق،
طرحِ زندگی جانِ تازه گرفت و زیرِ خیسیِ لحظههایِ خون،
دو گاز از حوا،
کرمِ سیبِ آدم است..."
*
از ترسِ دیدنِ اتّفاق،
زنجیرِ کلمههایم را دورِ حماقتم حلقه میزنم که علامتِ سوال،
بمیرد و وجدانِ مُردهام،
در نمیدانمِ "جمله" نماندم.
*
زیرِ لکنتِ موسی خدای من است،
کافرم به نمازِ بی اجازه و چه گازهایی که بیهوده میزدم،
به سوژههایی که در من جا نمیشدند.
*
بی خبر از بازیِ چای،
تنها نوشیدمش و حال،
دهانِ سوختهی من معجزهای نمیکند...
- - - - - -
روی بخارای ۱۴۰۰ و گرمی اون روزا و سردیِ بعدش.
نوشتهها
Red House Painters – Katy Song
۰۱- ۰۲- ۰۱-
ساده بودم و درگیر استکانْ و پُر و خالیاش،
درگیرِ ریتم و خواب و ذوق کرده از کشفِ پیچشِ مو،
بی خبر از اعتیاد.
*
گرچه شکستهام، ولی،
چه خوب که نیمهی دیگرِ دنیا امشب است،
بی نیاز به ترحّم و تنها رقص،
تنها ترس،
آ-آ-آ-آ...
ساده بودم و درگیر استکانْ و پُر و خالیاش،
درگیرِ ریتم و خواب و ذوق کرده از کشفِ پیچشِ مو،
بی خبر از اعتیاد.
*
گرچه شکستهام، ولی،
چه خوب که نیمهی دیگرِ دنیا امشب است،
بی نیاز به ترحّم و تنها رقص،
تنها ترس،
آ-آ-آ-آ...
۰۱- ۰۲- ۰۳-
"با فکری بخواب،
که به بیدار شدن بیارزد".
به من گفت و گیر کرده به لگدهای حقیقتش،
چسبِ روی دهانم باز شد و نظمِ به ترس مبتلایِ محیط،
خیالِ خامم را پُر کرده بود،
از خشمِ رامشده و عشقِ به میز نشسته،
قبلِ این که داغ کند،
با تهسیگار،
فکری که اعتیاد را نفهمیده به چوب گرفته بود.
*
درونِ حلقتان دردیست،
که اسلحه درمانش میکند و بی کاغذ و نفت،
آتش میزنیم،
مسجدی را که تکثیر سرما کند و بی جنگِ علیهِ جنگ،
تمامِ دنیا پرچمیست،
بی طرح و رنگ.
*
به بیدار شدن میارزی و گاهی زمزمهای،
از زیرِ نوشتههای تلخ،
ریشه را از خاک میکند...
صدایِ بودنت،
صدایِ بودنش،
صدایِ بودنم.
- - - -
بی نیاز به مرز و ناجیِ مرز، محتاجِ چشم و دست.
"با فکری بخواب،
که به بیدار شدن بیارزد".
به من گفت و گیر کرده به لگدهای حقیقتش،
چسبِ روی دهانم باز شد و نظمِ به ترس مبتلایِ محیط،
خیالِ خامم را پُر کرده بود،
از خشمِ رامشده و عشقِ به میز نشسته،
قبلِ این که داغ کند،
با تهسیگار،
فکری که اعتیاد را نفهمیده به چوب گرفته بود.
*
درونِ حلقتان دردیست،
که اسلحه درمانش میکند و بی کاغذ و نفت،
آتش میزنیم،
مسجدی را که تکثیر سرما کند و بی جنگِ علیهِ جنگ،
تمامِ دنیا پرچمیست،
بی طرح و رنگ.
*
به بیدار شدن میارزی و گاهی زمزمهای،
از زیرِ نوشتههای تلخ،
ریشه را از خاک میکند...
صدایِ بودنت،
صدایِ بودنش،
صدایِ بودنم.
- - - -
بی نیاز به مرز و ناجیِ مرز، محتاجِ چشم و دست.
۰۱- ۰۲- ۰۴-
زیرِ ردّ پایِ در برف،
تنها برف بود و توپِ پارهای،
رویِ توپِ دولایهی کودکی.
*
زمان را بزرگ که میکنم،
دقّتِ دوربین،
به سوژهها لگد میزند و هر چه عرق میکنم،
فهمِ پاهایِ نابلدم،
به گُل زدنِ فوتبالِ کودکی نمیرسند.
*
بازیِمان زیر ماشینها گیر که میکرد،
با کیکِ تولّدی بزرگ میشدیم و امروز،
خیابان،
بازیِ جدید،
گیر کرده زیرِ ماشینِ اسباببازیِ دوازده سالهها.
*
زیرِ خونِ ریختهی کوچهها،
تنها کوچه بود و مرزِ پارهای،
رویِ مرزهایِ دوگانهیِ فکرهای بی قصّهای،
که مترسک در باغ میکارند،
برای جلبِ بالهای کلاغِ بریده از آدم.
*
گرمایشِ زمین است و یخبندانِ عصر،
ظهرِ تابستانی که کودکِ کار میشکند.
*
گفتی عشق،
به دنیات آمدم و قندیلِ ترسشان را آب اگر نکنی،
توپِ پارهایست،
انتهایِ بازیِ بچّهها.
- - - -
به خدا و همهی توپدارای دیگه.
زیرِ ردّ پایِ در برف،
تنها برف بود و توپِ پارهای،
رویِ توپِ دولایهی کودکی.
*
زمان را بزرگ که میکنم،
دقّتِ دوربین،
به سوژهها لگد میزند و هر چه عرق میکنم،
فهمِ پاهایِ نابلدم،
به گُل زدنِ فوتبالِ کودکی نمیرسند.
*
بازیِمان زیر ماشینها گیر که میکرد،
با کیکِ تولّدی بزرگ میشدیم و امروز،
خیابان،
بازیِ جدید،
گیر کرده زیرِ ماشینِ اسباببازیِ دوازده سالهها.
*
زیرِ خونِ ریختهی کوچهها،
تنها کوچه بود و مرزِ پارهای،
رویِ مرزهایِ دوگانهیِ فکرهای بی قصّهای،
که مترسک در باغ میکارند،
برای جلبِ بالهای کلاغِ بریده از آدم.
*
گرمایشِ زمین است و یخبندانِ عصر،
ظهرِ تابستانی که کودکِ کار میشکند.
*
گفتی عشق،
به دنیات آمدم و قندیلِ ترسشان را آب اگر نکنی،
توپِ پارهایست،
انتهایِ بازیِ بچّهها.
- - - -
به خدا و همهی توپدارای دیگه.
Don't Stop Me Now
Queen
۰۱- ۰۳-
وقتی غرور،
زیرِ فنا را نیز خط کشیده بود،
زایید دنیا و به بیمارستانی اگر میرسید،
سوالهای کودکی سقط نمیشد.
نوحِ بی پسری که برای کشتیاش،
تختش که از وسط نصف کرده بود و یک اخمِ تیز،
فرشِ قرمزِ زیرِ پایِ خاطرهها.
*
سلام به شکستهها و تیزهای واقعی!
مهرهی کمرِ درد گرفتهی کارگرِ دنیا،
به آخر که میرسید،
جای وزیر،
تنها خاک میشد و چه بنویسمت؟
که عاشقِ دنیا منم،
"And the world,
I'll turn it inside out, yeah
I'm floating around"
بی اکستاسی و رقصهای بی ریشه و گرچه با مدادِ سیاه مینویسم، ولی،
زیرِ پریدنها و دویدنها، به شوقِ فهمِ ساقهای،
کلّهی قاصدک را کچل میکنند،
آرزوها و سوالهای رنگیام.
*
نور از چشمها پریده و یک زنگ اگر بزنی،
با یک خشاب و صندلیبازیِ ریز،
به چشمِ اسکندر میرسانم، نورِ پریدهی دنیا را.
- - - -
به تاریخ و گرمایِ دینِ آتیش گرفتهش.
وقتی غرور،
زیرِ فنا را نیز خط کشیده بود،
زایید دنیا و به بیمارستانی اگر میرسید،
سوالهای کودکی سقط نمیشد.
نوحِ بی پسری که برای کشتیاش،
تختش که از وسط نصف کرده بود و یک اخمِ تیز،
فرشِ قرمزِ زیرِ پایِ خاطرهها.
*
سلام به شکستهها و تیزهای واقعی!
مهرهی کمرِ درد گرفتهی کارگرِ دنیا،
به آخر که میرسید،
جای وزیر،
تنها خاک میشد و چه بنویسمت؟
که عاشقِ دنیا منم،
"And the world,
I'll turn it inside out, yeah
I'm floating around"
بی اکستاسی و رقصهای بی ریشه و گرچه با مدادِ سیاه مینویسم، ولی،
زیرِ پریدنها و دویدنها، به شوقِ فهمِ ساقهای،
کلّهی قاصدک را کچل میکنند،
آرزوها و سوالهای رنگیام.
*
نور از چشمها پریده و یک زنگ اگر بزنی،
با یک خشاب و صندلیبازیِ ریز،
به چشمِ اسکندر میرسانم، نورِ پریدهی دنیا را.
- - - -
به تاریخ و گرمایِ دینِ آتیش گرفتهش.