نوشته‌ها
28 subscribers
3 photos
2 files
24 links
خواستم با اشاره‌ای نشانتان دهم، ولی،
خود نیز،
انگشتِ اشاره‌ام.
Download Telegram
۹۹- ۱۲- ۲-
خنده روی عکس‌ها می‌گیریم و تصویر که به ما می‌خورَد،
گوشه‌ی حمّام، مچاله می‌شویم.
کف، کف، کف،
چرکِ کثافتِ این دنیا نمی‌رود و زورمان،
آینده‌ی انکار شده‌ی پنج سالگیمان را می‌خورَد،
با آدم و شیرْ-کاکائویِ چکیده رویِ روزهایمان.
*
عید می‌آید و مردانِ زغالی‌اش،
عید می‌آید و جیب‌های خالی‌اش،
عید می‌آید و این حرام‌زاده‌ها هنوز،
برای گشنه‌های خوردنِ مغزشان صندوقِ رأی می‌پزند.
*
با این خبرهایِ سیاه،
هَفت می‌کشند بالای دهانِ ذوق‌کرده‌ها،
گرچه اخم نمی‌کنیم،
مایی که مادرانتان را به خواب می‌دَریم.
*
سیر نشده از ما و استخوان،
گربه‌ی ایرانِ مرا کَرد،
سگِ بودنتان و هاپ-هاپِ سیاستش.
...هواپیمای ۷۵۲ و کشورِ چسبیده‌اش دیگر،
لباسِ نو نمی‌خرد و این ویروس که برود،
رَنگ می‌پاشند با تفنگ، روی اعتراض...
*
"خون‌ریزیِ این قاتلان قطع نمی‌شود".
*
سکوت کرده بودم،
چون حرفی نمانده بودم و امروز،
صدای خشمم را بلند می‌کنم و کمی...،
رقص می‌کنم روی قبرِ این وطن،
که مُردنِ آرزو حیف نشود. 🕺
*
مَردم به درد مسلّح‌اند و دیگر،
سکس هم اگر کنید،
تکثیر نمی‌شوید... :)
۹۹- ۱۲- ۳-
- "من محیطِ تو ام".
دست‌هایت به گردنم می‌گفت،
وقتی برای کشیدنِ نَفَسِ کوچک،
هیچ مدادی نمانده بود...
داشتیم می‌دویدیم که زمان افتاد،
رویِ کیکِ ۲۳ سالگی و تو،
شعر اگر می‌شدی،
آن‌قدر دیوانه می‌شدم که می‌نوشتم:
"شعر اگر..." و حیف،
که تنها من‌ای.
*
+ کوچه‌ها را سانت می‌کردم و دلم جا نمی‌شد.
طرحش را کشیدم و هُل دادی‌ام روی پُشتِ بام،
که "به آدم نمی‌خوری، ابله!" و من،
آن‌قدررر خوردم که سرگیجه‌ها لالایی‌ام شدند.
خوابِ تو را دیدم و چون تو ندیدی‌اش،
دست به دورِ گردنت بُردم و حال،
تنها من‌ام.
*
با نخ و نگاه،
بازی‌ام می‌دادند و گره خورد،
آرزوهای رنگی‌ام و منِ کورتر از گره،
روبانِ سیاه می‌زدم،
کنارِ لحظه‌های زندگی‌ام.
"زندگی، وهم و عشق، کارِ دیوانه‌هاست"؟
تو را دیدم و آن‌قدر محکم کوبیدمم که شکسته‌هایم هنوز،
لرزِ‌ ترسشان تمام نمی‌شود.
*
شبیه‌سازی‌ام از این غبار،
سرفه‌های مرا نمی‌دید و امروز،
غیرِ تنها، من‌ام.
۰۰- ۰- ۰-
از آب‌سردکنی که تشنه را می‌فهمید،
روی چشمه‌های خونِ خیابانِ رشت،
آب می‌چکید و فرفره‌ی دنیا،
چرخ می‌زد که "باید دوید" و خیس از قطره‌های بی ثمر،
زمینِ وارفته‌ای بود که از پریدنِ توپِ بسکتبالم کم می‌کرد.
چنان از ترسِ باتوم می‌دَویدم که سفتیِ جاذبه،
از سرم به قلبم رسید و آی!
...چه مُجرمِ خوبی بودم،
آن روزها که جُرمی نبود.
*
چسبیده‌تر از میله‌های زندان،
فکرهایی که حبسشان بودم و یک روز،
قد کشیدم و پشتِ دیوار مدرسه،
موج بود و ساحلی نبود.
*
غرقِ دوازده‌سالگی،
از ترسِ انگشت‌هایشان،
خنده می‌زدم به من،
به گُل‌های به خاک چسبیده در بهار،
به ریشه‌های تکرار،
به بادی که نمی‌آمد و قاصدکی که نمی‌رفت...
*
می‌خواستم بنویسم "گذشت" و سرم،
با دردهای یاد-گرفته‌ام نمی‌گذشت.
به عشق می‌پریدم،
به من،
به جامعه،
می‌نوشتم "از درد..."
و هنوز هم نمی‌پرم،
از این حصار که به من گیر می‌کند و با من بلند می‌شود.
*
در چنگالِ من،
ترس گذاشته‌اند و کاش،
دندان‌هایم مزّه‌ی تو را بِچِشند...
*
دیروز که دیدمت،
زیبایی از چشم‌هایم چکید و عید،
نامبارک و با تو،
تمامِ این روزها مبارک است.
۰۰- ۱- ۱-
اتّفاق که روی دوچرخه می‌افتاد،
چرخ‌ها با من نمی‌آمدند و هنوز به صورتم می‌چکد،
آسفالتِ داغ و بستنی‌ام که آب می‌شود.
"جوهرِ قرمزی در ما پخش شده که تیغ اگر بزنیم،
می‌پاشد و اگر نزنیم، بی رنگیِ آب زِ یاد می‌رود."
پس جنگ می‌کنم و جنگ می‌کنم و جنگ که نمی‌کنم،
موهای بلندم به زندگی‌ام می‌پیچد و با من جنگ می‌کند.
من اسیرِ قانونِ من‌ام، زندان‌بانِ من و زندانی‌ام،
پس جنگ می‌کنم و جنگ می‌کنم و جنگ که نمی‌کنم،
آرامشم به زندگی‌ام می‌پیچد و با من جنگ می‌کند.
اتفاق می‌اُفتاد و به چاه گفتم که "این‌جا منم".
من و پژواک‌های ترس،
می‌لرزیدیم و زندگی‌ام افتاد و داد زدی:
"سیزیففففف، سنگت را بچسب!" و داد می‌زنمت:
"آینه‌ام!
و این جهان،
سنگِ اُفتاده‌ات".
*
ساعتِ شنی‌ام را می‌چرخانم و به ثانیه نگاه می‌کنم؛
به سقوطِ ساکنِ قبلِ اُفتادنِ زمان،
به بعدِ انتظار...
پس جنگ نمی‌کنم و جنگ نمی‌کنم و جنگ که می‌کنم،
اتّفاقِ افتاده‌ام.
۰۰- ۱- ۲-
گُل صورتی‌ای که دیروز نوشته بودم،
روزی زرد می‌شود و دیوانگی‌ست اگر سفت بگیرم،
دیده‌های چشمم را که روی حادثه سُر می‌خورَد.
*
خانه‌ای که صدای رقص می‌داد، تنها نور محلّه بود و فریاد زنی را می‌شنیدم، بی دفاع، ساعت چهار صبح، گوشه‌ی پارک. [...] من، من، من...، تمام اتّفاق‌هایی که در سرم گیر می‌کرد می‌شدم: پدری که داد می‌زد و آن چه نمی‌خواستمش. جدا مانده بودم از کوچه‌ها و هر چه مدادم نمی‌نوشت، ابتذال می‌دیدمش. آن‌قدر تیز نبودم که نبُرم. که ببینم تکامل دنیا روی خطا و شانس می‌چرخد و دیوانه‌ای که با تمام قدرتش آدم آفرید و من...
*
با دست‌های کوچکم با چه جنگ می‌کنم؟
*
قلبم-بم-بم-بَ-آرام می‌زد و سردم که می‌شد، به پتویم می‌گفتم که مرا بیدار نکند و عصرِ یک روز، همسایه از پشتِ بام پرید و سایه‌ای از پشتم نمی‌پَرید. تمامِ شهر را تارِ عنکبوت می‌دیدم و گوشه‌ای نشسته بودم به امیدِ مبتذلی که به تار چسبیده بود و به خوشیِ بی دلیل اخم می‌کرد. لگدهایی که می‌زدم، به جز دردِ پا کمکی نکرد و اعتصابِ زندگی‌ام، هیچ فسادی را آب نمی‌زند.
*
منی که صدای رقص می‌دهم و تنها نورِ‌ منم...
من، من، من، نمی‌دانَ-من.
۰۰- ۱- ۳-
روی دنیایی که با ریتمِ پایَش غریبه بود،
لنگ می‌زد مَردی،
با بلیط پنجاه تومنی.
*
پشتِ شیشه‌های گرفته‌ای که به کسی نمی‌رسید،
نورِ مغازه‌ها به من نمی‌خورْد و انگار،
به جز صدایِ درِ اتوبوس، ایستگاهِ دیگری نبود...
سَرَم را تِکاندم و زمانِ من گیر نکرده بود،
پس پیاده شدم و سوار،
پیاده و یک روز،
کوچه‌ها سُر بود از باریدنِ آدم و صندلی‌ای نماند،
دلم ایستاد و با من سوار نشد.
*
دیوانه‌ای به قفسش آب می‌داد و دیوانه‌تری گفت:
"کافی اگر بودیم، بیهوده تولید نمی‌شدیم".
- - - "شرف داشته باش و اتّفاق‌ها را نَبُر!
از دختر نارنجی‌ای بنویس که دلت را بُرد،
مغرور،
نشسته روی اخمِ نا-مردهای صندلی‌های جلو.
از دختر ساده‌یِ کلاسِ المپیاد،
بنویس و انگشت به سمتِ دیوانه‌ها نَبَر،
که در قبرِ فرداتْ اگر زنده‌ای،
به لطفِ تیغی‌ست که در رگت نمی‌کنم"
*
مرز اگر نکشی،
نه کشوری می‌مانَدَت،
نه آدمی و نه حتّی جمله‌ای.
می‌نویسم و می‌بُرم...
- - - "شرف داشته باش و نَبُر!
از این آرزوی زیباتر از تمامِ بودنت".
*
زیباترینِ مَنی و به ذوقِ دیدنت،
من مرا نمی‌کُشد و بلیتِ پنجاه تومنی،
پاره نمی‌شود.
۹۹- ۴- ۴-
پرنده افتاد،
کنار کوچه‌ام و تو،
صندوقی را ناز می‌کردی که صاحبش،
آرزوی مَردم را می‌بُرید و هر چه می‌بافت،
اندازه نبود... کاموا-وا-وا-واژه می‌افتاد،
روی کاغذِ بُریده‌ای و به دیوار که می‌زدمش،
پرنده می‌افتاد و توهّم ایران،
برای هیچ‌کدامشان بال نمی‌شد.
*
مُردن آرزو به آبی آسمان رسید و خون از تو می‌چکد؛
قضاوتِ تاریخ،
گریه به مُرده‌زار می‌شود و من،
با اخم،
تنها اخم،
مُرده زنده می‌کردم، اگر،
دست‌های قرمزم مرا نمی‌فروخت...
*
+ "قاتلی و مَست!
که لکنتِ دیو را خبر می‌کنی،
انگار نه انگار که در خانه تمرگیده بودی که..."
- "...روی عکسِ یک ایرانِ خیس،
به دوربین نگاه می‌کنی و آبان نیز،
برای چشم‌هایت،
جز فضای مجازی نبود."
*
پرنده می‌افتاد و ما،
به پرنده‌ها سنگ می‌زدیم.
*
کشورمان را یاد ندادند و زِ یاد رفت،
خَس و خاشاکی که ما بودیم و امروز،
تنها آهنیم...،
تشنه‌ی پرنده‌ها و قاتلِ پرنده‌ها.
Katy Song
Red House Painters
۹۹- ۵- (-۱)

"Can't go with my heart
When I
Can't feel what's in it
I
Thought you'd come over
But for some reason you didn't. Glass..."
*
کنارِ این ریتم‌هایِ مُرده، آرزوی تو می‌لرزانَدَم...
با من بخواب،
که ردّ پای حیاتی نیست،
برفِ بودنِ تو اگر آب شود.
هر چه می‌خواستم تو بودی و ندیدنم،
ماندنِ تو را لرزاند و هیچ از دنیایِ من نمانْد.
*
استکان برای نوشیدن است و حواسِ پرتم که مرا می‌شکست،
بازیِ ترس است؟
یا جبرِ دوری از دریایِ خنده‌هات؟
نیمه‌ی خالیِ دنیا امشب است؟
یا-یا-یا اشتباهِ دیگرم؟
نمی‌دانم،
ولی...
موهای تو اگر بود،
غرقِ هیچ سرابی نمی‌شدم.
*
کلمه‌هایم... آ-آ-آ...
*
"...on the pavement under my shoe
Without you is all my life amounts to."
نوشته‌ها
۴۱- وقتی سرباز ، آخرین قدم‌ها را می‌چِکانْد ؛ در زمینِ عدالت ، دروغ‌ می‌تِکانْد ! مَرقَدَش ، با زکات ، شات ، وَ با خمس ، اُنس گرفته است ... *** پِطرُس ، سوراخِ دین را کشیک ، پیامبر نشت نکند ! کشیش ، فیشِ بهشت ، وَ کفترباز ، روح القُدُس تُخس می‌کند ... کور…
۹۹- ۵- ۲-
در تمامِ نوشته‌های من نفرتی‌ست،
که تا قابِ عکس‌ها در این دنیایِ سیاه پایین نروند،
به تفنگ دخیل بسته...
به مرگِ ظلم،
به مسجدی که آتش نمی‌گرفت،
وقتی که در آن جوب،
زیرِ لگدهایشان را خون گرفته بود.
*
الاغ را از ترسِ نمردن،
دیروز...،
لایِ کلمه‌ها قایم کرده بودم و امروز،
مرگ بر طالبان،
مرگ بر هر که خواب را از ما گرفت،
مرگ بر تمامِ کلمه‌هایم که به شقیقه‌ی ظلم نمی‌رسند،
بی بارشِ تیر،
مرداد.
۹۹- ۷- ۱-
مرکزِ دنیای امشبم،
جاذبه ندارد و به دلم نمی‌چسبم،
وقتی که آن‌قدر لَزِج‌ام،
که رویِ اخم‌های تو سُر می‌خورم،
بی آن‌که ببوسم، سِفت،
نقطه‌هایِ جدیدِ تو را.
*
اتّفاق افتاده بود.
*
هفته‌ها گذشت و به دنبال پرتویِ یک ستاره‌ی دور،
گیج ماندم و ماه از آسمان پرید.
لاطالئات، لاطالئات،
سفیدی دیوار را پُر می‌کند و آخ،
چه فیلم قشنگی بود،
دیواری که ده سال ندیده بودمش.
*
به من می‌گفت:
"دنیا زیباست" و امروز،
به دنبال تغییرِ آدم است، با فشار،
آن که از آرامشِ دِبشِ بعدِ انقراضِ آدم،
به جز اخم، نفهمیده بود.
*
تا کلمه‌ها، کلمه‌های من است،
نطفه‌های ابتذال،
رنگِ آسمان را سفت نگه می‌دارد و حتی "شک"،
به هیچ ایده‌ی جدیدی نمی‌رسد.
*
کاش سیر شوید،
از این سیر نشدن و یک بار،
کنارِ مُردنتان،
خنده بزنید به ایده‌هایِ قیامت،
به زندگیِ دوباره و به این بازیِ لیز،
به سایکِدِلیک و قبلِ تحوّلِ بزرگ،
کمربندتان را سِفت کنید،
با یک تغییرِ دکمه‌ی ریز.
*
اتفاق افتاده بود.
*
هفته‌ها گذشت و به دنبالِ خنده‌های بیشترمان،
برایِ آسمان،
یک ماهِ جدید خریدم،
بی خطا!
بی عکسِ خمینی و...
بدونِ نصف شدن و آخ،
چه سیاهِ قشنگی‌ست،
شبی که نمی‌بینی‌اش.
- - - -
به دخترِ قشنگ و فرید.
۹۹- ۷- ۲-
کاش از چشمِ تو مرا می‌دیدم،
از دهانِ تو مرا می‌بوسیدم و کام می‌گرفتم، کمی،
زیرِ نفس‌هایی که می‌کِشی،
وقتی لبم به تو می‌خورَد و کمی باد،
به این خیال‌هایِ خاک گرفته‌ام.
*
تارِ مویِ تو را شبی،
آن‌قَدَر ناز می‌کنم که به مشکلاتم بپیچند و از نو زاده شوم،
از نگاهی که مرا دوست دارد و بیهوده مرا نمی‌کُشَد.
تارِ موی تو را شبی،
آن‌قَدَر نگاه می‌کنم که تار نمانَدَم،
انتهایِ بینایی‌ام و چه لکنتی گرفته‌ام،
زیرِ زیباییِ دست نیافتنی‌ات و سَ-سَ-سلام می‌کنم،
به دنیایِ واقعی،
آن روز که بی ترس، بنویسمت.
*
آن‌قَدَر می‌خواهمت،
که کلمه‌ها و فکرهایِ دیگرم،
رویِ تو خوابیده‌اند و به خیال‌هایِ سَرَم نمی‌رسند....
- - - - -
به آرزویِ تموم‌نشدنی.
۹۹- ۸- ۲-
نوکِ گرمیِ آتش،
زیرِ محو شدن در هوا،
لایِ دودِ سه‌شنبه‌یِ تهِ سال،
سوخته‌های دفتری‌ست که تقدیر را روایت می‌کرد:
"خواهم پرید از این شهرِ سَرد".
جوانی که از ترسِ اتّفاق،
دیگر از آتش هم نمی‌پرید.
می‌خواست روایت کند مَرا، ولی،
لایِ آن آتش ترقّه‌ای‌ست که از ترسِ ترکیدنش،
هیچ آدمی کنارِ حادثه نمی‌رود.
*
می‌شد کنارِ نارنجیِ شعله‌ها،
ساز بزنمت و به آسمانی نگاه کنیم،
که آسمانش ابر دارد و ابرش حرف، ولی،
تهِ فکرهایم بغضی‌ست که از ترسِ ترکیدنش،
به آتش نگاه می‌کنم و به سوخته‌هایِ آرزو...
به سکونِ مردمی که از سوز،
کنارِ سوخته‌هایِ خاکشان جمع می‌شوند و چه نفتی می‌چِکَد، آخ...
...
می‌شد کنارِ نارنجیِ شعله‌ها،
مستِ تو باشم و لبِ تو را ببوسم، سِفت،
زیرِ محو شدن در هوا،
در آبانِ سرد اگر بمانی‌ام.
نوشته‌ها
۹۹- ۵- ۱- صدا می‌دهد دیوار و هر چه سر می‌کوبدش، نمی-نمی-نمی‌شود و بعدِ این تکرار، تیز می‌شود، پایِ بریده‌اش. سوراخ می‌کند و از سردیِ سوز، فرار می‌کند از دریچه‌ی "چه کنم؟" هیچ نمی‌بیند و به جعبه می‌چسبد، آتش‌نگرفته‌یِ مستی‌نپریده، کبریت، درونِ جعبه‌ی من، قبلِ…
۹۹- ۸- ۳-
"مرا ببین،
مرا ببین،
مرا!..."
جرقّه‌هایی که روزی، بی دلیل،
گوشه‌ی جعبه‌ی زندگی،
به دیدنِ تو رسید و چه جهنمّی بود،
فاصله از آتشِ بودنت.
*
ما کبریت‌هایِ اشتباه،
نور که کم می‌شد،
خودمان را آتش می‌زدیم و دودِ گیر کرده در سرمان انتهایی نداشت.
*
تنهایی سوز داشت و جعبه‌ی خالی، درد.
*
به من بِتاب،
کبریت‌ترینِ جعبه‌یِ اتّفاق!...
...و مرا ببین،
مرا ببین،
مرا،
که با خیالِ تو از خالیِ من بُریده‌ام.
- - - - - -
به جعبه‌ی سرد و به گرمِ دوست‌داشتنی.
۹۹- ۸- ۴-
بارانِ چسبناکی می‌بارید،
تاریکی از آسمان می‌چکید و شبی،
خنده‌های پسرش را از دخترهای غریبه گرفت،
پیاده از پیکانِ گوجه‌ای،
که در این کوچه‌ها روزی کنارِ صورتِ زیبایی ایستاده بود،
گوشه‌ی عکسی که گرفته نشد.
آمده بودم یک لیس بزنم،
به شیرینیِ دنیایی که از آسمان می‌چکید و آب شد،
پشتِ خطّ قرمزِ پنجره‌ی اتاق،
دانه-دانه اسکوپ‌های بستنی‌ام...
*
آمده بودم یک گاز بگیرمت،
دندان‌ها و بدنم جا ماند و حال که "نوشته‌"ام،
نگاهت را از من نگیر،
که در این دنیا منظره‌ای‌ست و قابِ چشمِ منتظری،
برای خنده با تمامِ خنده‌هات.
برای دیدنِ تمامِ تویی که دل را می‌بَری،
به بالایِ سطحیِ دنیا،
به آرامشِ واقعی و بی نیاز به مسابقه‌ها.
*
آن‌جایم را بخوان که تویی،
آنجا که اسلامشان می‌لرزد و هر روز می‌بوسمت،
قبلِ این که تمامِ دنیا نوشته‌ای شود،
بی عشق، گوشه‌ی خاطره‌ها...
۹۹- ۱۱-
در گوشِ بچّه اذان می‌گفت،
حرام‌زاده‌ای که به ظلمِ کوچه‌ها نگاهی نداشت و به هم می‌پرند،
کلاغ‌های سیاه،
بی دان،
در گوشه‌هایِ توییتر و توهّمِ آبی‌اش.
*
دو بالِ آزادی را،
خدا به مرغ داد و کبابش می‌کنید و هر سال،
نزدیکِ هواپیما که می‌شود،
نگاهتان روی اتّفاق سقوط می‌کند و بینِ ما درد گرفته‌ها از دیوارهایِ هیچی‌ندار،
سرِ ماریو،
روزی به آجری خورد و بعدِ قارچ،
پیامبری شد،
دشمنِ کلام و پیام...
گرچه که در آسمان، ابری‌ست،
که در شکل و حرف‌ها خلاصه نمی‌شود.
*
...تسلیمِ قدرتیم و بی باور به داشتنش.
*
چرا خیابان‌های شهر را به آتش نمی‌کشم که این سوز، کمی، کَ-کم شود؟
در این دنیای مجهّز به ماسک، به چه آلوده‌ام که به اعتراض دست نمی‌برم؟
*
افسردگی من‌ام و افسردگی تویی و بینمان آدمی‌ست،
محکوم به هجومِ اتّفاق.

- - - - - -
به فریدِ تموم‌شده. امیدوار به تصویر و چِق‌چِقِ قبلش.
۹۹- ۱۱- ۲-
تمامِ دفترها حاشیه شد و از نگاه‌هایمان به هم،
تنها چشم ماند و ترس و دزدیدنش.
دست به نگاه‌هایم اگر بکشی،
با چند قطره اشک،
به گونه‌هایی هدایتت می‌کنم که کتک می‌خورد و به لبانم اگر بکشی،
خنده‌هایم را می‌بینی و دندانِ سه بار شکسته‌ام.
*
کلاغ‌پَر را،
در مهدِ کودک اگر جا می‌شدم،
جوری یاد می‌گرفتم که با دوست‌ها بِپَرم و یا...،
بعدِ الکلی،
رویِ آتشی،
از تمامِ مشکلات و امروز،
"بی خبرم، از هر چه پرنده است"،
وقتی که سنگ می‌زنید و سنگ را نمی‌زنید.
*
خواستم دوربینی شوم،
شکارچیِ خنده‌ها و بعد از محویِ سوژه‌ها،
دست به تمامِ من اگر بکشی،
تنها چِق‌چِق‌ایست،
در آرزوی ثبتِ اتّفاق.

- - - - - -
به خط-هایی که روم کشیده می‌شن.
۹۹-۱۱-۳-
خط-های قرمزمان،
زیر لغزشِ دست...،
در آب افتادند و از ترس،
قاصدک را سفت گرفتیم و هیچ وقت نمی‌رسید،
آرزوهای گیر کرده در آینه‌مان.
*
گفتم "مجرمیم" و "چرا جمع می‌بندی؟" شدی!
چگونه بنویسم از سیبِ گاز نزده؟
از آهویی که در من بود و به دنبالِ بوی مُشک،
پریدنش نُتِ پایه شد،
برای بیهوده نشستنم؟
*
دورِ چه خط بکشم که تصویرِ بهتری دهد؟
*
خواستم به زیر کارهایی که می‌کنم حد نزنم و تبصره‌ی قانونِ من نشوم و زیر لغزشِ دست،
فکرهایم افتاد و قاصدک و بغضِ بیهوده گیر کرده‌ام پَرید.
- - - - - -
به بیهودگیِ خط و چِق‌چِقِ اتّفاق.
۹۹- ۱۲-
آدم‌هآخ- که می‌میرند و هر رنگی که بزنی،
«نه به جنگ» ظلمی‌ست،
به تاریخی که نمی‌خوانیم و کودک اوکراینی می‌شومآخ-
"...چرا آتش نمی‌کند روی تانک،
کوکتل مولوتوف؟"
*
خون‌ها به نحوی روی دیوار می‌پاشند که نقشی نمی‌ماند و چگونه بپاشمت کلمه‌ها-ها-هایم را-را-را که گرم شود دست‌های بریده‌ات؟ زیبایِ من! زنده بمان و با آتش برقص، که این خبرهای سکّه‌ای، نه از کودتا می‌نویسند و نه از تو و نه از دیسکوهای شبانه‌ات.
*
بی جوهر،
با مهُر و پرچمِ خُشک نشده،
با شناسنامه و بی پدر.
*
ظلم‌های آینه به حلق رسیده و انکارش اگر کنی، قِی می‌کند صبح، معده‌ات آدمی را که شب لقمه کردی و خفه که نمی‌شوی، طناب‌های دنیا به چه دری حلقه زنند؟ سیبِ فهمت تنها کرم شده و مولوتوف، تُف-تُف به توهّم عدالتت!
به آرزوی صلح‌ات که به گریه خنده می‌زند!
به دست‌هایت که از ترسِ سرپناه،
با چاقویِ دست‌ها «طرحِ دوستی» می‌دهد.
آدم‌هآخ- که می‌میرند و گُل‌های صلحِ مسخره‌ات،
نه به دردِ داغِ خانواده‌ها،
که به سنگِ قبر هم نمی‌خورد!
*
درود بر اسلحه‌ای که به مظلوم می‌رسد و آدم‌هآخ- که می‌میرند و پلاک‌های گم‌شده، سکّه می‌شودتان، برای رقص و اخمِ بی رنگتان، درونِ کوچه‌های شهر...
- - - - - -
برای دریای خونِ اوکراین و رسانه‌ها و سوسکایی که آب رو نمی‌بینن و دنبال ماهی‌ان.
نوشته‌ها
۷۲- همه چیز، آهسته می‌دود، ” وَ زمان، پشتِ ساعتِ رولِکس، کندتر نمی‌رود... “ *** فیروز، رو سیاهِ دیروز... ” که تکرار، جوانه می‌زند! “ *** قرآن‌ها باز، برایِ قرائتِ پول. ” فقرِ میزبانِ ناخوانده‌ات، وَ چُرتکه‌هایِ محبّتش... “ *** ” سکّه‌ها، دلیلِ آینه‌اند! “…
۷۲- ۲-
پشتِ میوه‌های سفره‌ها و توهّمِ خیره‌ها،
چشم‌های نرسیده‌اند و سایه‌های نمایشتان هنوز،
فرشِ خانه‌ها را می‌بُرَند و قامتِ پدری کم می‌شود.
*
محکوم به شلّیک‌اند،
تفنگ‌هایِ بی دفاع و مرگ به خنده‌هایِ منکرِ گریه‌ها،
به عمّامه‌هایی که روی تیرِ چراغِ برق،
نور به کوچه‌ها نمی‌دهند و مرگ به پیله‌ی پروانه‌،
به هر چه بال نمی‌شود.
*
به گلوی هم چنگ نزنیم،
فردایِ رقصِ امروز و در این حبابِ ترکیده‌ی زمان،
تشدید روی تیز نمی‌گذارم که امسال،
بویِ بهار و آرزو،
بی نیاز به لباس و رسوم،
مبارک است.
۰۱- ۰۲- ۰۰-
"بی خبر از بازیِ چای،
فنجان روی گوش‌هایش خزید و بعد از یک برشِ دقیق،
طرحِ زندگی جانِ تازه گرفت و زیرِ خیسیِ لحظه‌هایِ خون،
دو گاز از حوا،
کرمِ سیبِ آدم است..."
*
از ترسِ دیدنِ اتّفاق،
زنجیرِ کلمه‌هایم را دورِ حماقتم حلقه می‌زنم که علامتِ سوال،
بمیرد و وجدانِ مُرده‌ام،
در نمی‌دانمِ "جمله" نماندم.
*
زیرِ لکنتِ موسی خدای من است،
کافرم به نمازِ بی اجازه و چه گازهایی که بیهوده می‌زدم،
به سوژه‌هایی که در من جا نمی‌شدند.
*
بی خبر از بازیِ چای،
تنها نوشیدمش و حال،
دهانِ سوخته‌ی من معجزه‌ای نمی‌کند...
- - - - - -
روی بخارای ۱۴۰۰ و گرمی اون روزا و سردیِ بعدش.