نوشته‌ها
28 subscribers
3 photos
2 files
24 links
خواستم با اشاره‌ای نشانتان دهم، ولی،
خود نیز،
انگشتِ اشاره‌ام.
Download Telegram
+ وقتی دیگه توی آینه، خبری نیست،
چسبیدنِ دو تا زغال، رویِ جیوه‌یِ چشم، گفتنیه!

دو تا ناخُنِ بلند،
که یکی زیرِ یه عالمه صورتی، یاد گرفته که بلند نشه،
و یکی...

- ولی همیشه یه امیدی هست که سوهان بزنه به...

+ به چی؟

- میشه رقصید و به هیچی فکر نکرد.

+ کور که باشی، با میله‌های زندانم می‌شه رقصید.
۹۳ سالِ پیش. ۳۹.
یا همین ۲۰ سالِ پیش، خودِ تو.
اگه بهتر می‌شه، برقص!

- دیوونه‌ای!

+ اگه نبودم که کلّی قرص می‌خوردم تا بتونم توی قبرا شنا کنم...

سوهان.

- - - - - - - -
به خودِ دیوونه‌م. ۲۶ ف. ۹۶.
۷۵-
به بودن‌ام نخند،
خودکار که روی دلم می‌رود،
سوراخ می‌شود،
کلمه‌های خوابیدنش.
*
ای دنیای کاغذی!
موشک نمی‌شوی‌ام؟
پَرت می‌کنمت به هوا،
دستِ من اگر تویی.
*

تا، تا، تا...
*
کاغذِ قهر کرده از من و،
منِ خمیر شده،
کاغذ.
۹۹- ۱-
خانه‌ی ریخته‌ی خواب،
زیر برف نمی‌ماند و این تهوّعِ تنها،
بغل می‌کند از ترس،
سردهای چکیده را.
*
«روی روزنامه خوابید».
...سوخته‌های پدری،
که به خیالِ بنزین نمی‌ر[سَد].
*
تُف...
تُف که نمی‌کنیـــم،
زیرِ شُستنِ مُشت‌هایِ نشده،
دلِ هر آب، می‌شِکَنَد.
*
خدا به پنجره می‌خورَد و،
تمام، حماقتِ من است اگر،
دردها را به سَر زنم،
کنارِ تو نایستاده روی این حادثه‌ها.
*
عیسیٰ به شراب رسید و،
مهدی اگر، به جمعه‌های نیامده،
سرهای ریخته، زیرِ خاک نمی‌مانَدَت.

.
۹۹- ۲-
خیابان‌های ترسم را، کج‌دار،
لگد می‌زنم و این‌جا که منم،
ستاره گاز نمی‌زنند.
*
بازی‌ام نمی‌دهند و از لج،
چشم می‌بندم به خیالِ همسایه‌ها.
به دیوارِ من می‌خورم و زیر این خاکِ نشسته، غرق...
ساعتم خراب می‌شود-د.
*
*
به زمین که می‌چسبم،
نور، سایه می‌دمد و ماه، طعمه‌ی برکه می‌شود.
سَرَم از ترس،
خودش را خیس و بادکنک‌هایش را دو دست،
طبّ سوزنی می‌کنند.
← بالا می‌پرم.
← قدّ ارتفاع، می‌زَنَدَم.
*
کنار آتشی که آب می‌دهم،
همه‌ی زندگی‌ام صاف و هنوز،
درگیرِ یک گونیای مدرّج‌ام.
۹۹- ۳-
جرقّه‌یِ چشمِ خالی‌ام،
دلِ آینه را می‌زند و نورِ مغازه‌ها،
به خانه پرتم می‌کند و صدای یک پرنده حیف می‌شود.
*
توپِ ترکیده‌ام نیست،
چهل تکّه‌ای که کنار هم چیده‌ام و من،
دیگر رویِ جوانه‌ی این قبر، گریه نمی‌کنم.
*
با سایه و دنیای چسبیده‌اش،
لج کنیم و از لزجِ ترس، بِپ-پَریم،
که مگس نیستیم و اشتهایِ قورباغه حیف نمی‌شود.
*
در این ناکجای سیاه و سفید،
مرا ببین که به ذوق یک نگاه،
درونِ خیابانِ تو می‌دوند، مدادهای نیمه‌رنگی‌ام.
۹۹- ۳- ۶-
زغال می‌زنند، دست‌های کاغذی،
جوجه‌ای را که تخم نمی‌کند و شیشه‌یِ شیرِ گربه‌ای،
پُر می‌شود از خونِ به دیوار-خورده پدری،
که هیچ دری به جیب کوچکش نمی‌خورَد.

ساز می‌زدند، دست‌های کاغذی.
ریتم گرفته بود،
دخترِ بی لباس،
از جیر-جیرِ تختِ پسری.

می‌شود لحظه‌ای، دست‌های کاغذی،
انتهای خمیربازیمان با تنور...
«لحظه‌های کاغذی».

- - - - - -
به رومینای گیر کرده‌ی توی گلو.
۹۹- ۳- ۷-
تیز می‌شود از درد،
بادکنک‌های باد کرده و آن‌قَدر تکانت می‌دهند،
که حل می‌شود بغض،
در تمامِ رگ‌هایِ «از قلب بریده»‌ات.

دیوار می‌شود،
دوستیِ آجرهایِ کنارِ دروازه‌یِ کودکی و گاه،
داس می‌دَمَد،
تنه‌یِ درختی که تکیه‌یِ عشق، ندیده است.

از تخت، خون می‌چکد.
از گوشه‌هایِ خیالِ قاصدکی،
که آبروی خاک را بُرد، به باد چسبیدنش.

دنیا به تخت خیره می‌شود.
← آبروی باد می‌رود و از تنه‌ی درخت، خون می‌چکد.

- - - - - -
به دنیای گیر کرده روی رومینا.
۹۹- ۳- ۱۳-
دریا را صدا می‌زنند،
دکمه‌های پیراهنی که ساخته می‌شود کوچه‌ای،
زیرِ سقوطِ نگاهِ مسافرش و بوی برگ می‌دهد،
ساقه‌ی ضعیفِ یک درختِ کربنی،
زیرِ صورتیِ ثانیه‌هایِ ذوق کردنِ دختری.

پشتِ پرده‌های پنجره‌ها و خانه‌هایِ پشتِ خانه‌ها،
باد می‌زند، زیرِ فیلم‌نامه‌ی سیر نشده‌ای...،
که هیچ نمی‌کُنَند،
دندان‌های کرم‌نخورده‌اش.

🌬
۹۹- ۳- -
پیدا می‌شود یک شهر،
درونِ جیبِ قصّابی که مرغ می‌بُرید،
از انتهایِ قُد-قُدهای خالی و پشتِ قرمزِ چراغِ خیابانی که نیست،
عابری به ماشین می‌پاشد و سدّ چشم می‌شِکَنَد.
*
قلّه را با کوه، به سرش می‌زنند و روی نردبان نمی‌رود،
ارتفاع‌زده‌ای که صدای موج می‌دهد، جعبه‌ی مدادرنگی‌اش.
چه آب‌هایی که رویشان، چشم می‌گذاریم،
و چه خاک‌هایی که روی صورتشان، بادمجان کشت می‌کنند.
*
دنیا پر از تصادف...
زیبا!‌ زیبا! عینکِ بد که می‌زنی،
چشمِ خوشگلت حیف می‌شود... :(
۹۹- ۵- ۱-
صدا می‌دهد دیوار و هر چه سر می‌کوبدش،
نمی-نمی-نمی‌شود و بعدِ این تکرار،
تیز می‌شود، پایِ بریده‌اش.
سوراخ می‌کند و از سردیِ سوز،
فرار می‌کند از دریچه‌ی "چه کنم؟"
هیچ نمی‌بیند و به جعبه می‌چسبد،
آتش‌نگرفته‌یِ مستی‌نپریده، کبریت،
درونِ جعبه‌ی من، قبلِ صدایِ‌ تو.
۹۹- ۷- ۱-
رقصِ پایِ پرنده‌ای،
آرزوهای گره زده‌ام را گُم کرد و فردا-شبی،
سراغِ خُرده‌کاغذی،
به آدامسِ باد کرده‌ات می‌چسبیدم اگر بودی،‌ ولی،
زردیِ این فصل،
آسمان را از آب‌ها گرفت و من،
خسته از پیدا نشدن،
در کابینت را محکم کوبیدم و اخمِ مادرم، آخ.
من، من،
تمامِ لیستِ بدهای کلاس می‌شدم اگر،
مبصرِ کلاس،
دوستِ صمیمی‌ام نبود.
*
کاغذم را تا می‌کردم اگر،
رویِ طرحِ موشکم، قلب کشیده بودم، ولی،
می‌ترسم اخم کنی و فراری نمانَدَم.
*
با دست‌هایم بازی نمی‌کنند،
عروسک‌هایِ شهر و انگشت‌هایم،
به تنهایی اشاره می‌کنند اگر،
هفته‌ای به شعبده‌هایِ برق نرسند.
*
از من دوری.
از من که قهر هم اگر می‌کنم،
خُرده‌های کاغذ است.
۹۹- ۹- ۲-
در سرپیچِ مناسب نرقصیدی و این گوشه‌ها پُر است از خواب‌های نصفه و آب‌های نصفه و نقطه‌ها را که وصل می‌کنم، کبوتری نیست میانِ این فاصله‌ها. مگر نگفته بودی که شش؟ دیوانه‌ای می‌شوی که نیستی و زیرِ ابرهای گرفته، جرقّه می‌زنی.
*
گاهی درس می‌خواندَت و گاه، به شکل‌هایی زُل می‌زنی که کلام نمی‌شوند. به دیواری که ساختمان نمی‌دهد و نگاهی که نمی‌کنی و آذر است. در دنیایی که شبش ماهِ سفید دارد، دروغ می‌گوییم و شن‌ها را بَد لگد می‌کنیم، بی خبر از ماهیِ تُنگ. عیب می‌کند دلم... چرا نکند؟ مگر نگفته بودی که شش؟ رقصیدم، با چاقوی تیز... حواست نبود و این تابِ بُریده مالِ توست.
*
تمام این دنیا، خانه‌ایست که از من نمی‌کَنَد. بارها بی دلیل، خیابان‌ها را دویدم، با سر، به نئون‌های مغازه‌ای که هیچ نمی‌فروخت. دلتنگ. E14. خاک گرفته در جعبه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۹۹- ۱۰-
شاخه‌ی خُشک می‌کِشند از رویِ شابلونِ سیب و گُم می‌شود عکسِ ماه،
با رقصِ آب دُورِ سنگ‌ریزه‌ای و دور از این دنیایِ خراب،
دلتنگیِ من است،
تسلیم شده از فرار و دو شده در آینه‌ای که تحریم کرده‌ای در آن،‌
دیدنِ تمامِ چهار حرفِ تو را.
*
حیف می‌شوند لباس‌های مردانه‌ام،
وقتی بیشتر می‌خواهَمَت و صدای رفتن می‌دهی...
*
یک سیب، به تمامِ بهشت می‌ارزد و تو،
آن‌قَدْر دوست دارَمَت که
[ ... ]
‌‌‌
- - - - - -
به ماهِ گاز گرفتنی.
می‌خ...
تَق تَق. کج است!
نهادینه، ترس و تجربه‌های تَق،
تَتَق، تَتَق...
ده سال،
کرمِ پیله‌بسته‌ی فکر،
فا، طَتَق...
آری! کج است.
می‌خواستم مَر او و ناگاه،
"من"ام که تق،
تقصیر ترس...
در قاب،
می‌خ...
- - - - - -
قبلِ کنکور و همه‌ی این سالایی که حتی جرأتِ کامل کردن یه "می‌خوام" رو هم نداشتم. به خواستنیِ آزاد، بی ترس.
۹۹- ۱۱-
از سُرسُره بلند می‌شوند،
بچّه‌نمانده‌ها و جیغ می‌زند دکمه‌ای،
که چشمِ آدم‌برفی نمی‌شود.
از خنده‌های تو بگو،
که دیر نمی‌شود زندگی،
ساعتِ سفتی اگر نچسبَدَم.
*
دست‌هایی که تکان می‌دهم،
به پنجره می‌خورد و پشتِ شیشه‌ی ماشینِ چند،
انگشت‌های دختری که خسته از کلاس،
رویِ نُه‌سالگی‌ام خوابیده‌اند.
*
دندانی که از عشقِ نوشابه شکست،
با گوشت‌ها و میوه‌ها، گرم نمی‌شود و سیب‌زمینیِ بیهوده بارکُد خورده‌اند،
چیپس‌هایی که با دوست نمی‌خورَم.
*
“ Nothing's changed
Nothing's changed ”
مُرد،
پشتِ صفحه‌ی سررسید،
دوستی که چشم‌هایش رنگ داشت، قبلِ بسیج...
کجای ایران را تکان بدهم که قاصدکی برود؟
که زیر عمّامه‌های سفید و سیاه،
قرمز نشود،
خاطره‌ای که سبز کشیده بودمش؟
*
ستاره‌هایِ آسمان، ماه اگر می‌شدند،
غرق می‌شدیم شبی، کم‌حُباب و لا،
لا، لا، لا، الّا، لا، لا...
“ I bet you thought that I was dead
But I'm still here ”
- - - - - -
به خدا و ماهش.
۹۹- ۱۱- ۲-
شیرجه می‌زنم توی استخرِ خندیدنت،
شبی که کنارِ ج-ج-جیر-جیرِ درِ کُمُد،
بویِ زمستانِ با تو باشد و در گوشه‌یِ یواشکیِ پارک،
برگ‌ها را خم کُنم...،
وزنِ ساقه‌ها را ببینیم و تعجّب بخریم،
از باطری‌فروشِ بازار،
برای کوکِ ساعتِ پرواز از این زندانِ بزرگ.
*
بِایستمت،
بِایستی‌ام و برای بازیِ ابرهای سفید،
دست بزنیم و با چایْ، بخورَمَت،
بی نعلبکی و بی ملاحظه. جِ-جِ-جِ...
*
Apple berry, baby, cherry lime
I want to eat you, baby, all of the time
More sugar and I'll be fine
Je-Je-Je-Jello on my mind

*
جِلو آن مای مایند.
۹۹- ۱۲-
به سرمایی که انگشت‌هایم را ناز نمی‌کرد،
یک جیغ زدم و سگم از ترس،
به استخوان‌هایم رسید و یک منِ پوک،
بی رقص،
گیر کرده روی ترجمه‌ی تابلویِ محو...:
"زندان
با شیشه‌هایی که برای پاک کردنشان،
روزنامه‌ای خالی نمی‌شود و جیوه اگر بزنی،
تنها اخم‌هایِ تو را تکرار می‌کنند.
*
سَرَم به هر سنگی که می‌خورْد،
"کاغذ، سنگ را می‌بُرد" و به من که نگاه می‌کنم،
از همین کاغذ است، هر چه بُریده‌ام.
زیر سردیِ این سوز،
ری-ری-ریتم گرفته‌ام از تو و کَنده می‌شوم مَرا...
دوست دارَمَت! برفیِ سفیدترین. :*
۹۹- ۱۲- ۲-
خنده روی عکس‌ها می‌گیریم و تصویر که به ما می‌خورَد،
گوشه‌ی حمّام، مچاله می‌شویم.
کف، کف، کف،
چرکِ کثافتِ این دنیا نمی‌رود و زورمان،
آینده‌ی انکار شده‌ی پنج سالگیمان را می‌خورَد،
با آدم و شیرْ-کاکائویِ چکیده رویِ روزهایمان.
*
عید می‌آید و مردانِ زغالی‌اش،
عید می‌آید و جیب‌های خالی‌اش،
عید می‌آید و این حرام‌زاده‌ها هنوز،
برای گشنه‌های خوردنِ مغزشان صندوقِ رأی می‌پزند.
*
با این خبرهایِ سیاه،
هَفت می‌کشند بالای دهانِ ذوق‌کرده‌ها،
گرچه اخم نمی‌کنیم،
مایی که مادرانتان را به خواب می‌دَریم.
*
سیر نشده از ما و استخوان،
گربه‌ی ایرانِ مرا کَرد،
سگِ بودنتان و هاپ-هاپِ سیاستش.
...هواپیمای ۷۵۲ و کشورِ چسبیده‌اش دیگر،
لباسِ نو نمی‌خرد و این ویروس که برود،
رَنگ می‌پاشند با تفنگ، روی اعتراض...
*
"خون‌ریزیِ این قاتلان قطع نمی‌شود".
*
سکوت کرده بودم،
چون حرفی نمانده بودم و امروز،
صدای خشمم را بلند می‌کنم و کمی...،
رقص می‌کنم روی قبرِ این وطن،
که مُردنِ آرزو حیف نشود. 🕺
*
مَردم به درد مسلّح‌اند و دیگر،
سکس هم اگر کنید،
تکثیر نمی‌شوید... :)
۹۹- ۱۲- ۳-
- "من محیطِ تو ام".
دست‌هایت به گردنم می‌گفت،
وقتی برای کشیدنِ نَفَسِ کوچک،
هیچ مدادی نمانده بود...
داشتیم می‌دویدیم که زمان افتاد،
رویِ کیکِ ۲۳ سالگی و تو،
شعر اگر می‌شدی،
آن‌قدر دیوانه می‌شدم که می‌نوشتم:
"شعر اگر..." و حیف،
که تنها من‌ای.
*
+ کوچه‌ها را سانت می‌کردم و دلم جا نمی‌شد.
طرحش را کشیدم و هُل دادی‌ام روی پُشتِ بام،
که "به آدم نمی‌خوری، ابله!" و من،
آن‌قدررر خوردم که سرگیجه‌ها لالایی‌ام شدند.
خوابِ تو را دیدم و چون تو ندیدی‌اش،
دست به دورِ گردنت بُردم و حال،
تنها من‌ام.
*
با نخ و نگاه،
بازی‌ام می‌دادند و گره خورد،
آرزوهای رنگی‌ام و منِ کورتر از گره،
روبانِ سیاه می‌زدم،
کنارِ لحظه‌های زندگی‌ام.
"زندگی، وهم و عشق، کارِ دیوانه‌هاست"؟
تو را دیدم و آن‌قدر محکم کوبیدمم که شکسته‌هایم هنوز،
لرزِ‌ ترسشان تمام نمی‌شود.
*
شبیه‌سازی‌ام از این غبار،
سرفه‌های مرا نمی‌دید و امروز،
غیرِ تنها، من‌ام.
۰۰- ۰- ۰-
از آب‌سردکنی که تشنه را می‌فهمید،
روی چشمه‌های خونِ خیابانِ رشت،
آب می‌چکید و فرفره‌ی دنیا،
چرخ می‌زد که "باید دوید" و خیس از قطره‌های بی ثمر،
زمینِ وارفته‌ای بود که از پریدنِ توپِ بسکتبالم کم می‌کرد.
چنان از ترسِ باتوم می‌دَویدم که سفتیِ جاذبه،
از سرم به قلبم رسید و آی!
...چه مُجرمِ خوبی بودم،
آن روزها که جُرمی نبود.
*
چسبیده‌تر از میله‌های زندان،
فکرهایی که حبسشان بودم و یک روز،
قد کشیدم و پشتِ دیوار مدرسه،
موج بود و ساحلی نبود.
*
غرقِ دوازده‌سالگی،
از ترسِ انگشت‌هایشان،
خنده می‌زدم به من،
به گُل‌های به خاک چسبیده در بهار،
به ریشه‌های تکرار،
به بادی که نمی‌آمد و قاصدکی که نمی‌رفت...
*
می‌خواستم بنویسم "گذشت" و سرم،
با دردهای یاد-گرفته‌ام نمی‌گذشت.
به عشق می‌پریدم،
به من،
به جامعه،
می‌نوشتم "از درد..."
و هنوز هم نمی‌پرم،
از این حصار که به من گیر می‌کند و با من بلند می‌شود.
*
در چنگالِ من،
ترس گذاشته‌اند و کاش،
دندان‌هایم مزّه‌ی تو را بِچِشند...
*
دیروز که دیدمت،
زیبایی از چشم‌هایم چکید و عید،
نامبارک و با تو،
تمامِ این روزها مبارک است.