۱۱- دوازده ماه را، ماهِ چهاردَه،
دروغِ سیزدَه است...
مغرور، نَه!
بی تو،
درد، راحتتر است...
***
لُطف کن،
وَ بیجهت نَخوان!
که ” مَن “،
برایم بس است...
***
بِبَند، بیدِرَنگ،
” خُفته را،
دید نمیزنند... “
دنیا را، حراج...
گِران، تمام شدی!
***
وَرشِکَسته،
نِسیّهات را، نَقد...
وَ بدونِ عَرض،
صَرف نمیکند!
***
عُمر،
بی قِصّه، سیاه،
وَ بی دلیل،
گناه نمیکنند!
***
شک نکن!
” زمزمه از داد،
بلندتر است... “
***
زندگی را مُرور،
ناخوانده، واجبتر است...
***
نوارِ قلبِ آوارهام،
او را پخش...
وَ من،
” مرا ببخش! “
***
با هم بیگانهاند...
وِ من، با من.
تو نیز،
لُطف نمیکنی؟
***
سنگ را،
کاغذ نمیبَرَد...
کودکی، سلام!
کلاغ،
عاشق شده...
” دیگر نمیپرد! “
***
تَرک کردی مَرا...
” محضِ اعتیاد،
برگرد، یه پُک... “
***
دوست؟
سیاهِ لَشکَرَم!
” وَ کاش،
دُشمَنَت باشم. “
***
نکردههایت را،
تمام، کردهام!
***
” صمیمی “ تو را،
چسبِ خوبی نبود،
وا رفت، سَوا شدی...
در عَجَبَم،
چِرا عَلَف نمیخورم!؟
***
رفت،
وَ زیرِ درد،
” عشق،
با من چه کرد؟! “
***
من؟
نَپُرس، نمیدانم...
که حال،
از ما گذشت...
” گذشته، مانده است... “
***
از ابتدا،
دوری، نزدیک...
قلبم را نشانه،
” ...که خنجر، شیک نبود... “
***
هوایَت در سَرَم،
بی نَفَس...
” بازو بگیر،
وَ من، زانو... “
***
معشوقِ بی عشق،
مفعولِ ساده است...
***
فردا نیامد...
وَ ثانیه را،
به جرمِ امروز، میکُشَم!
مُجرمِ بعدی نشو...
***
” دوست ندارَمَت “
عشقِ اوّلم...
وَ ” زندِگیَم تویی “
دروغِ آخرت...
” ...مَرگِ من، چرا؟ “
***
پشتِ سَر،
رقصِ چاقو، نکن!
” نیمهیِ گُمشده را،
قاچ نمیکنند... “
***
رژیمِ امروز را،
حِرص نمیخورند...
” ...تغییر،
پیشنهادِ سرآشپز است... “
***
بُغضَش را،
سرِ وقت نخورد،
خوب نمیشود...
نقّاش، بامْداد،
بی مِداد، مُضحِک است...
” چه میکِشَد؟ “
***
فردا،
ختمِ امروز،
” سیاه بپوشَمَش... “
***
فراموش شده را،
چسبِ فردا نزن...
خُلاصه بگویم:
خاص نبود،
وَ خاصیَتَش این بود.
***
فراموش نشد،
خواستهای، چون تو...
نَتَوانِستَم،
نه این که نخواهمت!
***
داوری کن،
وَ کارتِ قرمزی بده...
که بازی را،
ترک، ببازمت...
خطایم را، چشم نپوش!
” خیانت، عینِ امانت است... “
***
پایانِ بازم را،
پایانی بساز...
وَ برنگرد...
” که چشم،
با آب...،
بَدرقهات کُنَد... “
***
اندکی آه، در بساط بود،
” که بیحِساب شدیم! “
تو هم بخند،
یک تیر، صد هَدَف...
دروغِ سیزدَه است...
مغرور، نَه!
بی تو،
درد، راحتتر است...
***
لُطف کن،
وَ بیجهت نَخوان!
که ” مَن “،
برایم بس است...
***
بِبَند، بیدِرَنگ،
” خُفته را،
دید نمیزنند... “
دنیا را، حراج...
گِران، تمام شدی!
***
وَرشِکَسته،
نِسیّهات را، نَقد...
وَ بدونِ عَرض،
صَرف نمیکند!
***
عُمر،
بی قِصّه، سیاه،
وَ بی دلیل،
گناه نمیکنند!
***
شک نکن!
” زمزمه از داد،
بلندتر است... “
***
زندگی را مُرور،
ناخوانده، واجبتر است...
***
نوارِ قلبِ آوارهام،
او را پخش...
وَ من،
” مرا ببخش! “
***
با هم بیگانهاند...
وِ من، با من.
تو نیز،
لُطف نمیکنی؟
***
سنگ را،
کاغذ نمیبَرَد...
کودکی، سلام!
کلاغ،
عاشق شده...
” دیگر نمیپرد! “
***
تَرک کردی مَرا...
” محضِ اعتیاد،
برگرد، یه پُک... “
***
دوست؟
سیاهِ لَشکَرَم!
” وَ کاش،
دُشمَنَت باشم. “
***
نکردههایت را،
تمام، کردهام!
***
” صمیمی “ تو را،
چسبِ خوبی نبود،
وا رفت، سَوا شدی...
در عَجَبَم،
چِرا عَلَف نمیخورم!؟
***
رفت،
وَ زیرِ درد،
” عشق،
با من چه کرد؟! “
***
من؟
نَپُرس، نمیدانم...
که حال،
از ما گذشت...
” گذشته، مانده است... “
***
از ابتدا،
دوری، نزدیک...
قلبم را نشانه،
” ...که خنجر، شیک نبود... “
***
هوایَت در سَرَم،
بی نَفَس...
” بازو بگیر،
وَ من، زانو... “
***
معشوقِ بی عشق،
مفعولِ ساده است...
***
فردا نیامد...
وَ ثانیه را،
به جرمِ امروز، میکُشَم!
مُجرمِ بعدی نشو...
***
” دوست ندارَمَت “
عشقِ اوّلم...
وَ ” زندِگیَم تویی “
دروغِ آخرت...
” ...مَرگِ من، چرا؟ “
***
پشتِ سَر،
رقصِ چاقو، نکن!
” نیمهیِ گُمشده را،
قاچ نمیکنند... “
***
رژیمِ امروز را،
حِرص نمیخورند...
” ...تغییر،
پیشنهادِ سرآشپز است... “
***
بُغضَش را،
سرِ وقت نخورد،
خوب نمیشود...
نقّاش، بامْداد،
بی مِداد، مُضحِک است...
” چه میکِشَد؟ “
***
فردا،
ختمِ امروز،
” سیاه بپوشَمَش... “
***
فراموش شده را،
چسبِ فردا نزن...
خُلاصه بگویم:
خاص نبود،
وَ خاصیَتَش این بود.
***
فراموش نشد،
خواستهای، چون تو...
نَتَوانِستَم،
نه این که نخواهمت!
***
داوری کن،
وَ کارتِ قرمزی بده...
که بازی را،
ترک، ببازمت...
خطایم را، چشم نپوش!
” خیانت، عینِ امانت است... “
***
پایانِ بازم را،
پایانی بساز...
وَ برنگرد...
” که چشم،
با آب...،
بَدرقهات کُنَد... “
***
اندکی آه، در بساط بود،
” که بیحِساب شدیم! “
تو هم بخند،
یک تیر، صد هَدَف...
۹-
- رو خط قرمزا نرو!
+ تازه رنگ زدین؟
***
- خشت رو خشت چیدی ولی،
"حکم دل باشه چی؟"
+ خاطرات رو بُر میزنم،
میرم کارد بازی!
***
- چرا دیروز انقدر ناراحت بودی؟
+ هر روز دیروزه،
ولی فردا نه!
- آدم کسی رو که دوست داره،
تو خوابم ول نمیکنه.
اون وقت تو...
+ آدما وسیلههاشون رو که میفروشن،
یا بدبخت شدن،
يا میخرن بهترشو بخرن!
- فکر نمیکردم انقدر نامرد باشی...
+ اون قدری هم مرد نیستم،
که خدامو بفروشم،
برا شصت کیلو حماقت!
***
- این همه نوشتی،
ولی برای کی؟
+ هیچکی!
- نمیخوای بگی؟!
+ برای دکترم مینویسم...
یه سری مشکل جدّی،
که باید نسخشون رو بپیچه!
***
+ عمامه آدما رو عوض میکنه،
یا حوزه آبِ مغزو میکشه؟
***
برایِ خودِ لعنتیت،
که نقاشیت خوب نیست ;)
فروردین،
سرِ خط.
- رو خط قرمزا نرو!
+ تازه رنگ زدین؟
***
- خشت رو خشت چیدی ولی،
"حکم دل باشه چی؟"
+ خاطرات رو بُر میزنم،
میرم کارد بازی!
***
- چرا دیروز انقدر ناراحت بودی؟
+ هر روز دیروزه،
ولی فردا نه!
- آدم کسی رو که دوست داره،
تو خوابم ول نمیکنه.
اون وقت تو...
+ آدما وسیلههاشون رو که میفروشن،
یا بدبخت شدن،
يا میخرن بهترشو بخرن!
- فکر نمیکردم انقدر نامرد باشی...
+ اون قدری هم مرد نیستم،
که خدامو بفروشم،
برا شصت کیلو حماقت!
***
- این همه نوشتی،
ولی برای کی؟
+ هیچکی!
- نمیخوای بگی؟!
+ برای دکترم مینویسم...
یه سری مشکل جدّی،
که باید نسخشون رو بپیچه!
***
+ عمامه آدما رو عوض میکنه،
یا حوزه آبِ مغزو میکشه؟
***
برایِ خودِ لعنتیت،
که نقاشیت خوب نیست ;)
فروردین،
سرِ خط.
۷۲- همه چیز،
آهسته میدود،
” وَ زمان،
پشتِ ساعتِ رولِکس،
کندتر نمیرود... “
***
فیروز،
رو سیاهِ دیروز...
” که تکرار، جوانه میزند! “
***
قرآنها باز،
برایِ قرائتِ پول.
” فقرِ میزبانِ ناخواندهات،
وَ چُرتکههایِ محبّتش... “
***
” سکّهها،
دلیلِ آینهاند! “
وَ دین،
کنارِ ماهیِ تُنگ،
زُخمِ نخواندن گرفته است...
***
اقتصاد،
شیرهیِ فقرِ تو را،
درونِ کارخانه میکِشَد.
” وَ جلدش که کرد،
زیرِ بارکُد میرود. “
***
لباسهایِ نو خریدهاید،
” وَ عیدتان، مبارک است! “
***
شادیِ مرگ و دود.
” زردیِمان، در نقاب،
وَ سُرخیَش،
چشم حسود... “
***
روزهایِ تکراری،
وَ ارتباطهایِ اجباری...
«وَ رقصهایِ چند هزاری،
از جیب،
به جیبِ دیگرت...»
***
سبزهیِ عید بِخَر،
وَ سیزدَهَش،
” طبیعتمان، به در! “
***
عدد بْین، شدهاند...
وَ «سیب» که از سفره رَوَد،
«سُماق» میمَکَند!
***
سررسیدهایِ جدید،
خالیتر از قبل.
” برگهها،
بویِ مرگ میدهند... “
***
راویان، مَست.
وَ دنیا،
پَلَشتتر از نالهیِ سگ است.
***
سالهایِ نو،
زخمهایِ کُهنهاند...
زمین،
به سرعت، چرخ.
تکرارِ سر درد،
” وَ جشنِ دوبارهاش... “
***
تخمه میشِکَنَد،
پستهیِ مغزْ فندقی.
” وَ خندههایِ توست،
قرضهایِ ندادهاش... “
***
تفالهیِ آدمان،
وامِ همخوابگی.
” رویِ هم میروند...
وَ بیچاره میکُنَند! “
***
احمد، مسافر است.
وَ محکوم به «قفس»، حسین.
احمد، سالِ نو.
وَ حسین، زخمِ کهنه است...
***
زیرِ این همه دِکور،
مرگِ ماست.
” روابط، فَرسایشی،
وَ دیدها، نمایشیست... “
***
همه چیز را تِکانْدهایم،
وَ جْیبی نمانده است...
” ...رفعِ زحمت کنید،
مُزاحم نمیشوید! “
***
دلم گرفت،
از این بازیِ تکرار...
عَزا را جشن،
دَم از شکوفه میزنند!
بی دلیل، نمیشود...
” که ما آدمان،
دَلّالهای مُحبّتیم! “
***
دروغِ سیزده،
«روزِ طبیعت».
و گره میزنند،
” شاید که باز شود! “
***
سر به لاک،
وَ کنترل به دست.
” دست، به دستِ خاک میدهند. “
هر روز، نوروز،
وَ روزی، نیازهایِ نداشتهات!
***
پستههایِ خندان،
به جیبِ پدر، تحمیل.
وَ «حَوِّل حالِنا»،
بدونِ پول،
تحویل نمیشود...
***
شاهها شکوفه میدهند،
وَ رَعیَت، سبز...
” بینِ این همه سین،
آینه را نیز، ببین! “
***
تیرِ شروعِ سال،
زغالِ دار.
وَ ماهی،
قصّهیِ ماست،
که درونِ تُنگ،
سکته میکنیم...
***
فیروزها، مَردُماند.
” وَ اربابهایِمان،
سِکّه نمیدهند... “
***
سَر رسید،
به تَه رسید...
«وَ عیْد،
شاید مبارک است!»
آهسته میدود،
” وَ زمان،
پشتِ ساعتِ رولِکس،
کندتر نمیرود... “
***
فیروز،
رو سیاهِ دیروز...
” که تکرار، جوانه میزند! “
***
قرآنها باز،
برایِ قرائتِ پول.
” فقرِ میزبانِ ناخواندهات،
وَ چُرتکههایِ محبّتش... “
***
” سکّهها،
دلیلِ آینهاند! “
وَ دین،
کنارِ ماهیِ تُنگ،
زُخمِ نخواندن گرفته است...
***
اقتصاد،
شیرهیِ فقرِ تو را،
درونِ کارخانه میکِشَد.
” وَ جلدش که کرد،
زیرِ بارکُد میرود. “
***
لباسهایِ نو خریدهاید،
” وَ عیدتان، مبارک است! “
***
شادیِ مرگ و دود.
” زردیِمان، در نقاب،
وَ سُرخیَش،
چشم حسود... “
***
روزهایِ تکراری،
وَ ارتباطهایِ اجباری...
«وَ رقصهایِ چند هزاری،
از جیب،
به جیبِ دیگرت...»
***
سبزهیِ عید بِخَر،
وَ سیزدَهَش،
” طبیعتمان، به در! “
***
عدد بْین، شدهاند...
وَ «سیب» که از سفره رَوَد،
«سُماق» میمَکَند!
***
سررسیدهایِ جدید،
خالیتر از قبل.
” برگهها،
بویِ مرگ میدهند... “
***
راویان، مَست.
وَ دنیا،
پَلَشتتر از نالهیِ سگ است.
***
سالهایِ نو،
زخمهایِ کُهنهاند...
زمین،
به سرعت، چرخ.
تکرارِ سر درد،
” وَ جشنِ دوبارهاش... “
***
تخمه میشِکَنَد،
پستهیِ مغزْ فندقی.
” وَ خندههایِ توست،
قرضهایِ ندادهاش... “
***
تفالهیِ آدمان،
وامِ همخوابگی.
” رویِ هم میروند...
وَ بیچاره میکُنَند! “
***
احمد، مسافر است.
وَ محکوم به «قفس»، حسین.
احمد، سالِ نو.
وَ حسین، زخمِ کهنه است...
***
زیرِ این همه دِکور،
مرگِ ماست.
” روابط، فَرسایشی،
وَ دیدها، نمایشیست... “
***
همه چیز را تِکانْدهایم،
وَ جْیبی نمانده است...
” ...رفعِ زحمت کنید،
مُزاحم نمیشوید! “
***
دلم گرفت،
از این بازیِ تکرار...
عَزا را جشن،
دَم از شکوفه میزنند!
بی دلیل، نمیشود...
” که ما آدمان،
دَلّالهای مُحبّتیم! “
***
دروغِ سیزده،
«روزِ طبیعت».
و گره میزنند،
” شاید که باز شود! “
***
سر به لاک،
وَ کنترل به دست.
” دست، به دستِ خاک میدهند. “
هر روز، نوروز،
وَ روزی، نیازهایِ نداشتهات!
***
پستههایِ خندان،
به جیبِ پدر، تحمیل.
وَ «حَوِّل حالِنا»،
بدونِ پول،
تحویل نمیشود...
***
شاهها شکوفه میدهند،
وَ رَعیَت، سبز...
” بینِ این همه سین،
آینه را نیز، ببین! “
***
تیرِ شروعِ سال،
زغالِ دار.
وَ ماهی،
قصّهیِ ماست،
که درونِ تُنگ،
سکته میکنیم...
***
فیروزها، مَردُماند.
” وَ اربابهایِمان،
سِکّه نمیدهند... “
***
سَر رسید،
به تَه رسید...
«وَ عیْد،
شاید مبارک است!»
۷۳- در جبرِ تاس،
دلخوش به شِش...
وَ در شهرِ مار،
امیدِ پلّه حماقت است!
*
زیرِ باتون،
بنفش...
«وَ هیپنوتیزم شدهاند!»
*
پِشگِل، سوا.
وَ به انتخابِ خویش،
افتخار...
سیاستندار.
«وَ تنها،
شعار میدهند...»
*
«گوسالهای اگر نروی!»
وَ آلتِ خوکهایِ زمانهاند.
*
بازی، اشتباه.
«تغییرِ مُهره میدهند!»
ترسو، دُگم...
«...قُفل ساخته،
کلید میزنند!»
*
کوک شدهاند، سخت!
خوشاند و مَست...
رسانه، دست.
«وَ این،
رقصِ سیاست است!»
*
اصلاحطلب،
برایِ سکّه خم...
وَ اصولگرا،
به هیچ،
سجده میکند!
*
مُدرن شدهاند.
وَ به سیاستزُدایی، گَرم...
راضی به بَد،
وَ یا نَرم،
به تولهیِ رضا...
*
نیمجین، دروغ.
«وَ ارضایِ سیاسی».
موج، ابتذال.
وَ سوار،
که به گِل نشست،
وَطَن...
*
«وَضَعَ المیزان»
وَ اشتباه،
تَکرارِ مِلّت است!
*
سیاست، کثیف.
وَ رأی، بازی...
«...احمق،
کسیست،
که اعتماد کُنَد!»
*
به یاد آر،
هر چه یاد نمیدهند...
*
سِکّه بنداز،
به صندوقِ انتصاب...
وَ فقر،
فرهنگِ نداشتهات!
*
پسزمینه، فرق.
وَ فکر،
دلیلِ تفاهم...
به برقِ سکوت، مَست.
«...وَ مدادِ رام شده،
کم[تر] از گلوله است...»
*
خواستی، بده!
«...که کرده را،
تدبیر...»
مصرفکنندهایم.
«وَ هیچ،
تقصیر، نمیشود».
*
حکومتِ تزویر،
راضی به رنگ...
تاریخ، قاضی.
«وَ حرف،
بهانه است!»
دلخوش به شِش...
وَ در شهرِ مار،
امیدِ پلّه حماقت است!
*
زیرِ باتون،
بنفش...
«وَ هیپنوتیزم شدهاند!»
*
پِشگِل، سوا.
وَ به انتخابِ خویش،
افتخار...
سیاستندار.
«وَ تنها،
شعار میدهند...»
*
«گوسالهای اگر نروی!»
وَ آلتِ خوکهایِ زمانهاند.
*
بازی، اشتباه.
«تغییرِ مُهره میدهند!»
ترسو، دُگم...
«...قُفل ساخته،
کلید میزنند!»
*
کوک شدهاند، سخت!
خوشاند و مَست...
رسانه، دست.
«وَ این،
رقصِ سیاست است!»
*
اصلاحطلب،
برایِ سکّه خم...
وَ اصولگرا،
به هیچ،
سجده میکند!
*
مُدرن شدهاند.
وَ به سیاستزُدایی، گَرم...
راضی به بَد،
وَ یا نَرم،
به تولهیِ رضا...
*
نیمجین، دروغ.
«وَ ارضایِ سیاسی».
موج، ابتذال.
وَ سوار،
که به گِل نشست،
وَطَن...
*
«وَضَعَ المیزان»
وَ اشتباه،
تَکرارِ مِلّت است!
*
سیاست، کثیف.
وَ رأی، بازی...
«...احمق،
کسیست،
که اعتماد کُنَد!»
*
به یاد آر،
هر چه یاد نمیدهند...
*
سِکّه بنداز،
به صندوقِ انتصاب...
وَ فقر،
فرهنگِ نداشتهات!
*
پسزمینه، فرق.
وَ فکر،
دلیلِ تفاهم...
به برقِ سکوت، مَست.
«...وَ مدادِ رام شده،
کم[تر] از گلوله است...»
*
خواستی، بده!
«...که کرده را،
تدبیر...»
مصرفکنندهایم.
«وَ هیچ،
تقصیر، نمیشود».
*
حکومتِ تزویر،
راضی به رنگ...
تاریخ، قاضی.
«وَ حرف،
بهانه است!»
۶۹- هوا، گرم.
رقصِ ماهیِ زرد،
وَ حوض،
استفراغِ سفید...
*
شهرِ رنگ،
”...وَ آب،
همیشه سنگ میخورَد...“
*
انارهایِ نارسی،
که بویِ موز میدهند...
”تابی شکستهام،
وَ سوار میشوند...“
*
دل را بُریده،
خرجِ فقر.
”به هم، نیاز،
وَ هیچ،
گم شدهات!“
*
مترسکِ دنیا،
بازیچهی کلاغ...
”...وَ انعکاسِ همیم،
زیرِ عشقهایِ داغ“.
*
دیوارِ نور،
زیرِ میخِ سیاه،
وَ کرمهایِ شبتابِ عشق...
”...به هم، پیله.
پروانه نمیشوند!“
*
قورباغه با ملخ،
”...وَ درد،
با من...»
*
عینکِ سیاه،
فرارِ خورشید...
”وَ من،
فرارِ منم!“
*
”نقابهایِمان،
خندهای نمیزنند“.
*
محبّت از غرور،
و احتیاج از ضعف.
”وَ به دنبالِ قَفَس،
برایِ پریدنایم!“
*
دیوارهایِ سختِ شهر،
بهانهیِ رفتن...
وَ شاید، «من»،
بهانهیِ منام!
*
نقدینگی، کم.
”وَ به خندههایِ کودکی،
چوبِ حراج...“
سر از خاک،
به در.
وَ بی ریشهایم،
که به باد میرویم...
*
”مقیاس،
چسبِ حماقتی،
زیرِ رنگِ عدد...“
وَ همیشه، داد،
کم صداتر است!
*
سزایِ حملِ بار،
چکیدن.
زندگی، ابهام،
”وَ عشق،
نرسیدن است...“
*
دستش را بگیر،
وَ پایش را ببند...
*
عشقِ خام؟
”...سوختهای، پسر!“
*
تکی کار نمیکنند،
این خراب، آدمان.
خستهای، خدا!
وَ غریزهی قراضهات،
تولیدِ دوباره است...
*
کتابِ حساب خواندهایم!
”وَ زیر آموزشِ عدد،
حدّ عشق،
آمیزش است...“
*
لبهایش نوتِلّا،
دهانش، دورِکس...
”...و حماقت است؛
تکثیرِ دوبارهام.“
*
آینه، آینه جان،
”بهترین کیست،
در این شهرِ غریب؟“
وَ میشِکَنَد،
که بهترین نمایَدَش.
*
نمیدانم، مرا.
وَ این گیاهِ درد،
”در خویش،
جوانه میزند...“
*
اهمیّت میدهم،
به هر، حرامزاده جوانهای.
”وَ آب میچِکَم، زَخم،
که ریشهای دهند...“
*
فکرِ غذایِ شب است،
ضعف کرده از معنا.
وَ «مرگ»،
پایههای شناختنم.
*
اهلی، خر است!
”...که اسبهای نجیب،
زینِ سوار شدناند...“
*
همه چیز، وسیله.
عکس، قاب.
”...وَ دِل،
توجیهِ حماقت است...“
*
فرارِ تنهایی، عشق.
وَ فرارِ عمر، خاطره...
گریه، گریه، صبر.
وَ صبر، صبر، خطا.
”...تکرارِ رگبارِ تیر،
وَ ریسههایِ نشانهات“.
*
از باران، فرار.
”...وَ چتر میخرد،
که خیسِ اشک شود!“
*
ساعتها، خواب،
و بیداریام، بی دلیل،
برایِ قرائتت...
کلمهها، گُم،
وَ دریغ از حرف،
”...باشی، فقط...“
*
جوابی نیست؛
چه بگویمش؟
که عشق،
فرارِ بودن است؟
وَز نفهم بودنم؟
بی مصرفیم!
”...وَ حرف،
صَرفی نمیکند.“
*
خاطرات،
همیشه در چرخشاند.
وَ سالِ چند و چند،
«تکرارِ دوبارهاش».
*
آفرودیت،
کاندومِ فکر...
وَ اشاره کن!
که حجاب، مَنم،
برایِ «من»ات...
*
کلمهها، خیس.
وَ به درک،
اگر عقلها کوچکاند...
عروسک، خواب،
وَ ناب،
سایههایِ بودنش...
*
لعنت به عشق!
زجّه میزنم، زرد...
زِ خاک، فرار،
وَ مرگ میشوم، تَبَر.
*
عروسهای هلندی،
در قفس...
باز با باز،
وَ بازنده است؛
هر که دچار شود!
*
زرد،
همین که سبز میشوم...
*
کجاست،
مَنجِلابِ بودن؟
”...گیج،
قبطه میخورم به هیچ...“
”نه سیب، کشفِ توست،
وَ نه دلپیچهاش...“
*
به ثانیه، عادت،
وَ سراغِ دقیقه میرود...
”مرگ، جاری...
وَ عِجق،
عِجباریست!“
*
در قفسم،
گر چه آب...
تشنه، عشق،
وَ محیط، سراب!
*
شَصت و شِش، پانزده.
وَ عشق،
عدد، عدد، عَطَش...
*
چیده بودم، سیاه.
باخته، انتخاب...
خوشم به بادِ رفته، گیج.
”وَ کیشِ عشق،
به کیرِ نداشتهات!“
*
”شِکَر نخوردهاند،
وَ شیرهیِ عشق میکِشَند!“
*
آتشم، گرم،
وحشیتر از سکوت...
”وَ پروانهای، سرد،
که شمعت، دوا نمیشود.“
*
تجویزِ مرگ میکنند،
لایِ نسخههایِ رنگ...
”کُسکِشاند،
چو آیِنه!“
سانت، سانت،
عدالتش...
*
خواستم،
برای خودت.
اینگونهات، مرگ...
”وَ عشق،
زجّهای...،
کَز دور، خوشتر است.“
*
نشستهای به بام،
”وَ عشق،
بالِ پریدنت!“
خسته از آغاز،
وَ تکرارهایِ همارهاش...
*
اعتیادِ مو،
وَ احتیاطِ حجاب...
خالقِ عشق،
وَ قاتلِ عشق، خدا!
*
مغازههای مصرفاند.
”وَ زیبا،
فاطمهایست،
که مالِ من نمیشود...“
*
خرسِ عروسکی، بُغض،
پسری،
وَ هیولا شدهت!
آرایش، اجبار،
که دختری انگار...
*
تلخ،
وَ تلخ، هر چه لب...
”بیا و باش،
خندهای فقط!“
*
با همه موازی،
وَ به هیچ نمیرسیم!
*
کنجِ تنهایی، بِشاش.
”که یار،
جوانهای دهد...“
رابطهها، دُگم.
وَ تخمِ دوستی،
به تخمهایِ نداشتهات.
*
قانونِ عاشقی؟
”...تمام،
تبصره است!“
*
زِ خود خسته،
وَ دچارِ هم میشوند.
”...که آرزویِ قتل،
مرگی دوباره است!“
*
به ضعف، اعتیاد.
وَز عشق،
آبی نمیچِکَد...
*
ادامه:
https://t.me/Issues/156
رقصِ ماهیِ زرد،
وَ حوض،
استفراغِ سفید...
*
شهرِ رنگ،
”...وَ آب،
همیشه سنگ میخورَد...“
*
انارهایِ نارسی،
که بویِ موز میدهند...
”تابی شکستهام،
وَ سوار میشوند...“
*
دل را بُریده،
خرجِ فقر.
”به هم، نیاز،
وَ هیچ،
گم شدهات!“
*
مترسکِ دنیا،
بازیچهی کلاغ...
”...وَ انعکاسِ همیم،
زیرِ عشقهایِ داغ“.
*
دیوارِ نور،
زیرِ میخِ سیاه،
وَ کرمهایِ شبتابِ عشق...
”...به هم، پیله.
پروانه نمیشوند!“
*
قورباغه با ملخ،
”...وَ درد،
با من...»
*
عینکِ سیاه،
فرارِ خورشید...
”وَ من،
فرارِ منم!“
*
”نقابهایِمان،
خندهای نمیزنند“.
*
محبّت از غرور،
و احتیاج از ضعف.
”وَ به دنبالِ قَفَس،
برایِ پریدنایم!“
*
دیوارهایِ سختِ شهر،
بهانهیِ رفتن...
وَ شاید، «من»،
بهانهیِ منام!
*
نقدینگی، کم.
”وَ به خندههایِ کودکی،
چوبِ حراج...“
سر از خاک،
به در.
وَ بی ریشهایم،
که به باد میرویم...
*
”مقیاس،
چسبِ حماقتی،
زیرِ رنگِ عدد...“
وَ همیشه، داد،
کم صداتر است!
*
سزایِ حملِ بار،
چکیدن.
زندگی، ابهام،
”وَ عشق،
نرسیدن است...“
*
دستش را بگیر،
وَ پایش را ببند...
*
عشقِ خام؟
”...سوختهای، پسر!“
*
تکی کار نمیکنند،
این خراب، آدمان.
خستهای، خدا!
وَ غریزهی قراضهات،
تولیدِ دوباره است...
*
کتابِ حساب خواندهایم!
”وَ زیر آموزشِ عدد،
حدّ عشق،
آمیزش است...“
*
لبهایش نوتِلّا،
دهانش، دورِکس...
”...و حماقت است؛
تکثیرِ دوبارهام.“
*
آینه، آینه جان،
”بهترین کیست،
در این شهرِ غریب؟“
وَ میشِکَنَد،
که بهترین نمایَدَش.
*
نمیدانم، مرا.
وَ این گیاهِ درد،
”در خویش،
جوانه میزند...“
*
اهمیّت میدهم،
به هر، حرامزاده جوانهای.
”وَ آب میچِکَم، زَخم،
که ریشهای دهند...“
*
فکرِ غذایِ شب است،
ضعف کرده از معنا.
وَ «مرگ»،
پایههای شناختنم.
*
اهلی، خر است!
”...که اسبهای نجیب،
زینِ سوار شدناند...“
*
همه چیز، وسیله.
عکس، قاب.
”...وَ دِل،
توجیهِ حماقت است...“
*
فرارِ تنهایی، عشق.
وَ فرارِ عمر، خاطره...
گریه، گریه، صبر.
وَ صبر، صبر، خطا.
”...تکرارِ رگبارِ تیر،
وَ ریسههایِ نشانهات“.
*
از باران، فرار.
”...وَ چتر میخرد،
که خیسِ اشک شود!“
*
ساعتها، خواب،
و بیداریام، بی دلیل،
برایِ قرائتت...
کلمهها، گُم،
وَ دریغ از حرف،
”...باشی، فقط...“
*
جوابی نیست؛
چه بگویمش؟
که عشق،
فرارِ بودن است؟
وَز نفهم بودنم؟
بی مصرفیم!
”...وَ حرف،
صَرفی نمیکند.“
*
خاطرات،
همیشه در چرخشاند.
وَ سالِ چند و چند،
«تکرارِ دوبارهاش».
*
آفرودیت،
کاندومِ فکر...
وَ اشاره کن!
که حجاب، مَنم،
برایِ «من»ات...
*
کلمهها، خیس.
وَ به درک،
اگر عقلها کوچکاند...
عروسک، خواب،
وَ ناب،
سایههایِ بودنش...
*
لعنت به عشق!
زجّه میزنم، زرد...
زِ خاک، فرار،
وَ مرگ میشوم، تَبَر.
*
عروسهای هلندی،
در قفس...
باز با باز،
وَ بازنده است؛
هر که دچار شود!
*
زرد،
همین که سبز میشوم...
*
کجاست،
مَنجِلابِ بودن؟
”...گیج،
قبطه میخورم به هیچ...“
”نه سیب، کشفِ توست،
وَ نه دلپیچهاش...“
*
به ثانیه، عادت،
وَ سراغِ دقیقه میرود...
”مرگ، جاری...
وَ عِجق،
عِجباریست!“
*
در قفسم،
گر چه آب...
تشنه، عشق،
وَ محیط، سراب!
*
شَصت و شِش، پانزده.
وَ عشق،
عدد، عدد، عَطَش...
*
چیده بودم، سیاه.
باخته، انتخاب...
خوشم به بادِ رفته، گیج.
”وَ کیشِ عشق،
به کیرِ نداشتهات!“
*
”شِکَر نخوردهاند،
وَ شیرهیِ عشق میکِشَند!“
*
آتشم، گرم،
وحشیتر از سکوت...
”وَ پروانهای، سرد،
که شمعت، دوا نمیشود.“
*
تجویزِ مرگ میکنند،
لایِ نسخههایِ رنگ...
”کُسکِشاند،
چو آیِنه!“
سانت، سانت،
عدالتش...
*
خواستم،
برای خودت.
اینگونهات، مرگ...
”وَ عشق،
زجّهای...،
کَز دور، خوشتر است.“
*
نشستهای به بام،
”وَ عشق،
بالِ پریدنت!“
خسته از آغاز،
وَ تکرارهایِ همارهاش...
*
اعتیادِ مو،
وَ احتیاطِ حجاب...
خالقِ عشق،
وَ قاتلِ عشق، خدا!
*
مغازههای مصرفاند.
”وَ زیبا،
فاطمهایست،
که مالِ من نمیشود...“
*
خرسِ عروسکی، بُغض،
پسری،
وَ هیولا شدهت!
آرایش، اجبار،
که دختری انگار...
*
تلخ،
وَ تلخ، هر چه لب...
”بیا و باش،
خندهای فقط!“
*
با همه موازی،
وَ به هیچ نمیرسیم!
*
کنجِ تنهایی، بِشاش.
”که یار،
جوانهای دهد...“
رابطهها، دُگم.
وَ تخمِ دوستی،
به تخمهایِ نداشتهات.
*
قانونِ عاشقی؟
”...تمام،
تبصره است!“
*
زِ خود خسته،
وَ دچارِ هم میشوند.
”...که آرزویِ قتل،
مرگی دوباره است!“
*
به ضعف، اعتیاد.
وَز عشق،
آبی نمیچِکَد...
*
ادامه:
https://t.me/Issues/156
Telegram
Serious Issues
ادامهی
https://t.me/Issues/155
*
التیامِ هماند،
دردهایِ مشترک.
زیرِ سنگر «عشق»،
از دلیل، فرار...
وَ تا من،
من است؛
”عاشق نمیشوم!“
*
همیشه خط،
وَ امروز،
دَه سال، نوشتمت!
فاطمه هست.
”وَ لعنت به من،
که نقدِ عشق میکنم...“
*
چسبیدهام به هیچ،
از ترسِ تکرار،…
https://t.me/Issues/155
*
التیامِ هماند،
دردهایِ مشترک.
زیرِ سنگر «عشق»،
از دلیل، فرار...
وَ تا من،
من است؛
”عاشق نمیشوم!“
*
همیشه خط،
وَ امروز،
دَه سال، نوشتمت!
فاطمه هست.
”وَ لعنت به من،
که نقدِ عشق میکنم...“
*
چسبیدهام به هیچ،
از ترسِ تکرار،…
ادامهی
https://t.me/Issues/155
*
التیامِ هماند،
دردهایِ مشترک.
زیرِ سنگر «عشق»،
از دلیل، فرار...
تا من،
من است؛
”عاشق نمیشوم!“
*
همیشه خط،
وَ امروز،
دَه سال، نوشتمت!
فاطمه هست.
”وَ لعنت به من،
که نقدِ عشق میکنم...“
*
چسبیدهام به هیچ،
از ترسِ تکرار،
بیدلیل...
ژاله رویِ برگ،
”...وَ به هیچ،
حوالهام!“
*
بر اجتماع، قمار.
حبسِ خانه شدم!
”...جرقّه میزند،
وَ کام نمیدهند...“
*
دخالتِ بی جا...
”وَ عشق،
گریههایِ دوستانِ من است.“
*
پنجرهها، باد نمیوزند.
سکوت، مُشَوّش،
وَ ضبط،
خواننده نمیشود!
خاطره، پاک...
”...هیچکس،
فاطمه نمیشود...“
*
مَگَر ابلهم،
که بی عشق، نَپَرَم؟!
یا مَگَر سنگ،
که به باد، نشکنم؟!
بی رنگام، مَرگ.
”...وَ قَلَم نمیزَنَند...“
*
وقیح، اراده است.
”نطفه، کِرم،
وَ در عُمر، میخزند...“
*
خسته از امید،
وَ خالی از یقین...
بَشَر، سرد.
”...وَ در برف،
سوزِ حرف، صداقت است!“
*
گلها،
زیرِ شیشه، حبس.
”...خارهایِ ندیده، عشق.
وَ خوارِ ما را،
عشق،
دریده است!“
*
شهوت،
تصاحب است.
”وَ عشق،
تویی که ما نمیشود...“
*
درد،
پرستش.
”و در این جنون،
لیلی، بهانه است...“
*
چشم را ببند،
فدایِ آرامشت...
”وَ ترانه باش،
که عُمری، برقصَمَت!“
*
تار و مار شَوَم،
چو سوسک...
سادهای، سیاه،
که ناشناس،
مرگیده میشود!
*
کولهبارِ خاطره، عشق.
وَ راههایِ مچاله...
مَکَنده، عشق!
”وَ عشق، عشق،
هر چه پرنده است...“
*
بیدِ بیدلیل،
وَ جوجهکِشی با چراغ...
زالویِ فقر،
به لولیتایِ بینصیب...
”...وَ توهّمِ رقص،
زیرِ استفراغِ رنگ،
مَرد.“
*
تَزَلزُلِ آرزو،
وَز دست رفتنِ رفیق،
هایْ، هایْ،
هایِ نداشتهات!
*
رویِ هم، ذرّهبین.
”وَ بزرگ،
سوخته میشوند!“
*
عشق،
چون دُهُل.
”وَ خارکُسّههایِ فهم،
بحثِ دوباره میکنند...“
*
وا رفت،
هر چه تنید...
”وَ دید،
دیده نمیشود“.
*
با هم حرف،
وَ قُرصهایِ مُسریِ درد،
سَرد،
جویده میشوند...
*
مصرفگرایِ صِرف،
وَ اصلِ جنس،
ندیدهاند!
*
گرگهای تشنه،
رویِ هم...
”وَ اینجا، آب،
بوسیده نمیشود!“
دنیا، سخت.
”وَ عشق،
پرسشیست،
که جواب نمیدهد“.
*
ریشه، قطع.
”وَ سکوت،
قاطع است!“
*
زیبا،
فرارِ دلیل.
”...و بی دعا،
بر چه دخیل بستهایم؟!“
*
در کافه، پُرُو...
با دود، دُچار.
وَ به باد،
”...سُرفه میکنند!“
*
سیگار وْ چای.
”...تلخیِ عشق“
از هم، سرد،
وَ باز، جرقّه میزنیم!
*
معتادِ خاطرهای،
که از آن فرار...
”...وَ سوارِ یأس،
خاطره میشویم...“
*
”حُبابِ فکر،
وَ کنتورِ سوختهیِ فهم...“
فِسادِ غریزههایِ نسلِ قبل،
”وَ فرشته،
در جست وْ جویِ عدل،
لایِ زبالهها...“
”وَ فرشتهتری،
که دنبالِ خرج...“
تمام،
زباله است!
*
عَروسک، پَرت...
وَ دیوها،
چه دلبرانه، بوتاکس!
فَشِن، فَشِن، رنگ.
”...وَ تَنگ، تَنگ،
مغزِ نداشتهات...“
*
تشنهیِ دایرهایم!
همه، خط.
”وَ به خود،
وصل نمیشوند.“
*
”کُجاست، عدالتش؟“
*
دین، شابلُنِ خدا.
وَ عشق،
سیبِ آدمی.
”ناجی، اضطرار...“
وَ مُبتَذَل است؛
هر چه وصف نمیشود.
*
عشق، فَرّ.
وَ عشق، فَرار...
”...وَ فَرّار،
که زِ یاد، پریده است!“
*
زادهیِ خنده، عشق.
قاتلِ خیال، وَصل...
”وَ بَندانایِ قرمزی،
که از آسمان، آبیتر است!“
*
”حلقه، حلقه، عشق.
وَ جَرَقّه، جَرَقّه، دود.“
مُرورِ خشتِ خاطره،
در دستِ بنّایِ غرور...
”وَ لَمیده، درد،
زیرِ سایههایِ فهم.“
*
کراوات،
کوککنندهیِ سکوت.
وَ کُت،
فرارِ کودکی، فَقر!
*
به عروسک، محتاج.
وَ بر گردنِشان،
بغضهایِ گرفته است...
*
صندلیهایِ وِرّاج،
کفشهایِ بیقرار...
”وَ کمی آنطرف، لنزیست،
مبهوتِ این همه رنگ...“
*
سُرفه، سُرفه، درد.
”...وَ دو پاف، آدم،
برایِ پریدنش...“
*
ضعیف، طعمه میشود.
*
وَ عشق،
تنها عشق...
«به دَرَک!»
https://t.me/Issues/155
*
التیامِ هماند،
دردهایِ مشترک.
زیرِ سنگر «عشق»،
از دلیل، فرار...
تا من،
من است؛
”عاشق نمیشوم!“
*
همیشه خط،
وَ امروز،
دَه سال، نوشتمت!
فاطمه هست.
”وَ لعنت به من،
که نقدِ عشق میکنم...“
*
چسبیدهام به هیچ،
از ترسِ تکرار،
بیدلیل...
ژاله رویِ برگ،
”...وَ به هیچ،
حوالهام!“
*
بر اجتماع، قمار.
حبسِ خانه شدم!
”...جرقّه میزند،
وَ کام نمیدهند...“
*
دخالتِ بی جا...
”وَ عشق،
گریههایِ دوستانِ من است.“
*
پنجرهها، باد نمیوزند.
سکوت، مُشَوّش،
وَ ضبط،
خواننده نمیشود!
خاطره، پاک...
”...هیچکس،
فاطمه نمیشود...“
*
مَگَر ابلهم،
که بی عشق، نَپَرَم؟!
یا مَگَر سنگ،
که به باد، نشکنم؟!
بی رنگام، مَرگ.
”...وَ قَلَم نمیزَنَند...“
*
وقیح، اراده است.
”نطفه، کِرم،
وَ در عُمر، میخزند...“
*
خسته از امید،
وَ خالی از یقین...
بَشَر، سرد.
”...وَ در برف،
سوزِ حرف، صداقت است!“
*
گلها،
زیرِ شیشه، حبس.
”...خارهایِ ندیده، عشق.
وَ خوارِ ما را،
عشق،
دریده است!“
*
شهوت،
تصاحب است.
”وَ عشق،
تویی که ما نمیشود...“
*
درد،
پرستش.
”و در این جنون،
لیلی، بهانه است...“
*
چشم را ببند،
فدایِ آرامشت...
”وَ ترانه باش،
که عُمری، برقصَمَت!“
*
تار و مار شَوَم،
چو سوسک...
سادهای، سیاه،
که ناشناس،
مرگیده میشود!
*
کولهبارِ خاطره، عشق.
وَ راههایِ مچاله...
مَکَنده، عشق!
”وَ عشق، عشق،
هر چه پرنده است...“
*
بیدِ بیدلیل،
وَ جوجهکِشی با چراغ...
زالویِ فقر،
به لولیتایِ بینصیب...
”...وَ توهّمِ رقص،
زیرِ استفراغِ رنگ،
مَرد.“
*
تَزَلزُلِ آرزو،
وَز دست رفتنِ رفیق،
هایْ، هایْ،
هایِ نداشتهات!
*
رویِ هم، ذرّهبین.
”وَ بزرگ،
سوخته میشوند!“
*
عشق،
چون دُهُل.
”وَ خارکُسّههایِ فهم،
بحثِ دوباره میکنند...“
*
وا رفت،
هر چه تنید...
”وَ دید،
دیده نمیشود“.
*
با هم حرف،
وَ قُرصهایِ مُسریِ درد،
سَرد،
جویده میشوند...
*
مصرفگرایِ صِرف،
وَ اصلِ جنس،
ندیدهاند!
*
گرگهای تشنه،
رویِ هم...
”وَ اینجا، آب،
بوسیده نمیشود!“
دنیا، سخت.
”وَ عشق،
پرسشیست،
که جواب نمیدهد“.
*
ریشه، قطع.
”وَ سکوت،
قاطع است!“
*
زیبا،
فرارِ دلیل.
”...و بی دعا،
بر چه دخیل بستهایم؟!“
*
در کافه، پُرُو...
با دود، دُچار.
وَ به باد،
”...سُرفه میکنند!“
*
سیگار وْ چای.
”...تلخیِ عشق“
از هم، سرد،
وَ باز، جرقّه میزنیم!
*
معتادِ خاطرهای،
که از آن فرار...
”...وَ سوارِ یأس،
خاطره میشویم...“
*
”حُبابِ فکر،
وَ کنتورِ سوختهیِ فهم...“
فِسادِ غریزههایِ نسلِ قبل،
”وَ فرشته،
در جست وْ جویِ عدل،
لایِ زبالهها...“
”وَ فرشتهتری،
که دنبالِ خرج...“
تمام،
زباله است!
*
عَروسک، پَرت...
وَ دیوها،
چه دلبرانه، بوتاکس!
فَشِن، فَشِن، رنگ.
”...وَ تَنگ، تَنگ،
مغزِ نداشتهات...“
*
تشنهیِ دایرهایم!
همه، خط.
”وَ به خود،
وصل نمیشوند.“
*
”کُجاست، عدالتش؟“
*
دین، شابلُنِ خدا.
وَ عشق،
سیبِ آدمی.
”ناجی، اضطرار...“
وَ مُبتَذَل است؛
هر چه وصف نمیشود.
*
عشق، فَرّ.
وَ عشق، فَرار...
”...وَ فَرّار،
که زِ یاد، پریده است!“
*
زادهیِ خنده، عشق.
قاتلِ خیال، وَصل...
”وَ بَندانایِ قرمزی،
که از آسمان، آبیتر است!“
*
”حلقه، حلقه، عشق.
وَ جَرَقّه، جَرَقّه، دود.“
مُرورِ خشتِ خاطره،
در دستِ بنّایِ غرور...
”وَ لَمیده، درد،
زیرِ سایههایِ فهم.“
*
کراوات،
کوککنندهیِ سکوت.
وَ کُت،
فرارِ کودکی، فَقر!
*
به عروسک، محتاج.
وَ بر گردنِشان،
بغضهایِ گرفته است...
*
صندلیهایِ وِرّاج،
کفشهایِ بیقرار...
”وَ کمی آنطرف، لنزیست،
مبهوتِ این همه رنگ...“
*
سُرفه، سُرفه، درد.
”...وَ دو پاف، آدم،
برایِ پریدنش...“
*
ضعیف، طعمه میشود.
*
وَ عشق،
تنها عشق...
«به دَرَک!»
۱- بودَنَت،
اشکهایم را چکاند،
وَ ماندَنَت،
شیرهام را.
اندکی آه در بساط هست...
بگیر، تا بیحساب شویم!
وامِ رفاقت، بهرهاش شاید،
تو دهنیِ محکمی، امّا قِسطی.
وَ شاید انتهای این راه،
ابتدایِ یک اشتباهِ دیگر...
بیخطا نیستم،
که ممکنالخطا بودن نیز،
برچسبِ خوبی نیست، برایِ خودفریبی...
لیک، سهمِ تو زِ آههایم،
از پوچی، تو را سیر.
وَ چه دیر...
دنیا را میبینی؟!
سَر به سَرش گذاشتیم،
که سرمان را،
سرِ چوبهیِ دارِ بیقاضی گذاشت،
لامَصَّب!
*
طَرد شدن،
شیرینترین مسیری بود،
که تلخ،
زِ دایرهیِ انتخاب گُریخت...
و مَرد شدن،
تلخترین نتیجهیِ این مسیرِ تکراری...
*
هدف، پوچِ عمیقیست، فکر شده.
هدف: دوری از هدف...
به وسعتِ دو دیده و عمقِ یک دریاچه.
همچنان در پیِ آبِ سراب،
بیخبر از کوزه...
*
گرفتنِ چند کاغذِ پاره،
میشود لطفِ خدا،
وَ اگر حسابِ بانکی خالی شود،
خدایِشان کاغذْپاره...
بعضی هم،
تا کشتیِشان نَشکَنَد،
دریا و باد چه میفهمند؟
*
اگر از وضعِ فعل، بد بگویی،
روشنفکر،
وَ آینده را روشن،
کوتَه فکر...
*
عشق،
تفریحِ جامعه،
وَ خیانت،
نقطهیِ قُوَّت.
من، هنوز نفس میکِشَم!
خندهدار نیست رفیق؟
*
بخند،
که حالِ من،
مسخرهتر از گذشته،
وَ خالیتر از،
نیمهیِ پُرِ لیوانِ شکستهام شده.
بخند،
که دَرد، گریه نمیکند...
اشکهایم را چکاند،
وَ ماندَنَت،
شیرهام را.
اندکی آه در بساط هست...
بگیر، تا بیحساب شویم!
وامِ رفاقت، بهرهاش شاید،
تو دهنیِ محکمی، امّا قِسطی.
وَ شاید انتهای این راه،
ابتدایِ یک اشتباهِ دیگر...
بیخطا نیستم،
که ممکنالخطا بودن نیز،
برچسبِ خوبی نیست، برایِ خودفریبی...
لیک، سهمِ تو زِ آههایم،
از پوچی، تو را سیر.
وَ چه دیر...
دنیا را میبینی؟!
سَر به سَرش گذاشتیم،
که سرمان را،
سرِ چوبهیِ دارِ بیقاضی گذاشت،
لامَصَّب!
*
طَرد شدن،
شیرینترین مسیری بود،
که تلخ،
زِ دایرهیِ انتخاب گُریخت...
و مَرد شدن،
تلخترین نتیجهیِ این مسیرِ تکراری...
*
هدف، پوچِ عمیقیست، فکر شده.
هدف: دوری از هدف...
به وسعتِ دو دیده و عمقِ یک دریاچه.
همچنان در پیِ آبِ سراب،
بیخبر از کوزه...
*
گرفتنِ چند کاغذِ پاره،
میشود لطفِ خدا،
وَ اگر حسابِ بانکی خالی شود،
خدایِشان کاغذْپاره...
بعضی هم،
تا کشتیِشان نَشکَنَد،
دریا و باد چه میفهمند؟
*
اگر از وضعِ فعل، بد بگویی،
روشنفکر،
وَ آینده را روشن،
کوتَه فکر...
*
عشق،
تفریحِ جامعه،
وَ خیانت،
نقطهیِ قُوَّت.
من، هنوز نفس میکِشَم!
خندهدار نیست رفیق؟
*
بخند،
که حالِ من،
مسخرهتر از گذشته،
وَ خالیتر از،
نیمهیِ پُرِ لیوانِ شکستهام شده.
بخند،
که دَرد، گریه نمیکند...
نوشتهها
۱- بودَنَت، اشکهایم را چکاند، وَ ماندَنَت، شیرهام را. اندکی آه در بساط هست... بگیر، تا بیحساب شویم! وامِ رفاقت، بهرهاش شاید، تو دهنیِ محکمی، امّا قِسطی. وَ شاید انتهای این راه، ابتدایِ یک اشتباهِ دیگر... بیخطا نیستم، که ممکنالخطا بودن نیز، برچسبِ خوبی…
۷۴- غرور، ریشهیِ نور.
اتاقکِ تاریک،
وَ اکرانِ یک حماقتِ چِگال.
*
شاشِ خُنَک.
”وَ تکثیرِ روز،
از ترسِ رسیدن به انتها...“
پاره کردنِ طنابِ دست،
خط خطی.
”وَ تنفّسِ یک ساعتِ شنی،
رویِ توهّمِ زنده بودنات...“
*
گلهایِ فَرش، تَزئینِ قبر.
از قاب، به قاب
وَ تکرارِ آینه است،
دلیلِ جوانههایِ سنگ.
*
در تُنگ، حُباب.
”سلام.
ماهْی، سلام!“
*
به من بگو،
که به دنبالِ نور، نَرَود.
”وقتی به خود سنگ بزنی، بُت،
وَ وقتی به بُت سنگ میزنی، گُمای.“
...وَ نور شَوَد،
بی نیاز به پروانهای.
*
نَفَس میکُشَم،
زیرِ هر چه کام دَهَد...
*
به توهّمِ درد، هویج.
در این کلاه،
به دنبالِ خرگوشِ سفید،
دخترانِ در خود شکسته، آ.
*
هدف: مسیر.
قاصدک: صلیب.
رقصِ خون، در آب،
وَ خدا،
در انتظارِ تاکسیِ زرد.
*
خسته از غروب،
وَ در انتظارِ شاهزادهای، بر اسب،
سوار نمیشویم...
*
باد نخورده، باد،
وَ انتهایِ هر ”نمیدانم“ی،
سخت،
ولی نوشتنیست...
*
کوزهشکستهای،
که زیرِ چسبِ استکان،
تشنه، غرق.
بی آب
وَ بی سرآب...
*
دلیلِ گریه نباش،
خندهاش با من! ;)
.
اتاقکِ تاریک،
وَ اکرانِ یک حماقتِ چِگال.
*
شاشِ خُنَک.
”وَ تکثیرِ روز،
از ترسِ رسیدن به انتها...“
پاره کردنِ طنابِ دست،
خط خطی.
”وَ تنفّسِ یک ساعتِ شنی،
رویِ توهّمِ زنده بودنات...“
*
گلهایِ فَرش، تَزئینِ قبر.
از قاب، به قاب
وَ تکرارِ آینه است،
دلیلِ جوانههایِ سنگ.
*
در تُنگ، حُباب.
”سلام.
ماهْی، سلام!“
*
به من بگو،
که به دنبالِ نور، نَرَود.
”وقتی به خود سنگ بزنی، بُت،
وَ وقتی به بُت سنگ میزنی، گُمای.“
...وَ نور شَوَد،
بی نیاز به پروانهای.
*
نَفَس میکُشَم،
زیرِ هر چه کام دَهَد...
*
به توهّمِ درد، هویج.
در این کلاه،
به دنبالِ خرگوشِ سفید،
دخترانِ در خود شکسته، آ.
*
هدف: مسیر.
قاصدک: صلیب.
رقصِ خون، در آب،
وَ خدا،
در انتظارِ تاکسیِ زرد.
*
خسته از غروب،
وَ در انتظارِ شاهزادهای، بر اسب،
سوار نمیشویم...
*
باد نخورده، باد،
وَ انتهایِ هر ”نمیدانم“ی،
سخت،
ولی نوشتنیست...
*
کوزهشکستهای،
که زیرِ چسبِ استکان،
تشنه، غرق.
بی آب
وَ بی سرآب...
*
دلیلِ گریه نباش،
خندهاش با من! ;)
.
+ وقتی دیگه توی آینه، خبری نیست،
چسبیدنِ دو تا زغال، رویِ جیوهیِ چشم، گفتنیه!
دو تا ناخُنِ بلند،
که یکی زیرِ یه عالمه صورتی، یاد گرفته که بلند نشه،
و یکی...
- ولی همیشه یه امیدی هست که سوهان بزنه به...
+ به چی؟
- میشه رقصید و به هیچی فکر نکرد.
+ کور که باشی، با میلههای زندانم میشه رقصید.
۹۳ سالِ پیش. ۳۹.
یا همین ۲۰ سالِ پیش، خودِ تو.
اگه بهتر میشه، برقص!
- دیوونهای!
+ اگه نبودم که کلّی قرص میخوردم تا بتونم توی قبرا شنا کنم...
سوهان.
- - - - - - - -
به خودِ دیوونهم. ۲۶ ف. ۹۶.
چسبیدنِ دو تا زغال، رویِ جیوهیِ چشم، گفتنیه!
دو تا ناخُنِ بلند،
که یکی زیرِ یه عالمه صورتی، یاد گرفته که بلند نشه،
و یکی...
- ولی همیشه یه امیدی هست که سوهان بزنه به...
+ به چی؟
- میشه رقصید و به هیچی فکر نکرد.
+ کور که باشی، با میلههای زندانم میشه رقصید.
۹۳ سالِ پیش. ۳۹.
یا همین ۲۰ سالِ پیش، خودِ تو.
اگه بهتر میشه، برقص!
- دیوونهای!
+ اگه نبودم که کلّی قرص میخوردم تا بتونم توی قبرا شنا کنم...
سوهان.
- - - - - - - -
به خودِ دیوونهم. ۲۶ ف. ۹۶.
۷۵-
به بودنام نخند،
خودکار که روی دلم میرود،
سوراخ میشود،
کلمههای خوابیدنش.
*
ای دنیای کاغذی!
موشک نمیشویام؟
پَرت میکنمت به هوا،
دستِ من اگر تویی.
*
تا، تا، تا...
*
کاغذِ قهر کرده از من و،
منِ خمیر شده،
کاغذ.
به بودنام نخند،
خودکار که روی دلم میرود،
سوراخ میشود،
کلمههای خوابیدنش.
*
ای دنیای کاغذی!
موشک نمیشویام؟
پَرت میکنمت به هوا،
دستِ من اگر تویی.
*
تا، تا، تا...
*
کاغذِ قهر کرده از من و،
منِ خمیر شده،
کاغذ.
۹۹- ۱-
خانهی ریختهی خواب،
زیر برف نمیماند و این تهوّعِ تنها،
بغل میکند از ترس،
سردهای چکیده را.
*
«روی روزنامه خوابید».
...سوختههای پدری،
که به خیالِ بنزین نمیر[سَد].
*
تُف...
تُف که نمیکنیـــم،
زیرِ شُستنِ مُشتهایِ نشده،
دلِ هر آب، میشِکَنَد.
*
خدا به پنجره میخورَد و،
تمام، حماقتِ من است اگر،
دردها را به سَر زنم،
کنارِ تو نایستاده روی این حادثهها.
*
عیسیٰ به شراب رسید و،
مهدی اگر، به جمعههای نیامده،
سرهای ریخته، زیرِ خاک نمیمانَدَت.
.
خانهی ریختهی خواب،
زیر برف نمیماند و این تهوّعِ تنها،
بغل میکند از ترس،
سردهای چکیده را.
*
«روی روزنامه خوابید».
...سوختههای پدری،
که به خیالِ بنزین نمیر[سَد].
*
تُف...
تُف که نمیکنیـــم،
زیرِ شُستنِ مُشتهایِ نشده،
دلِ هر آب، میشِکَنَد.
*
خدا به پنجره میخورَد و،
تمام، حماقتِ من است اگر،
دردها را به سَر زنم،
کنارِ تو نایستاده روی این حادثهها.
*
عیسیٰ به شراب رسید و،
مهدی اگر، به جمعههای نیامده،
سرهای ریخته، زیرِ خاک نمیمانَدَت.
.
۹۹- ۲-
خیابانهای ترسم را، کجدار،
لگد میزنم و اینجا که منم،
ستاره گاز نمیزنند.
*
بازیام نمیدهند و از لج،
چشم میبندم به خیالِ همسایهها.
به دیوارِ من میخورم و زیر این خاکِ نشسته، غرق...
ساعتم خراب میشود-د.
*
*
به زمین که میچسبم،
نور، سایه میدمد و ماه، طعمهی برکه میشود.
سَرَم از ترس،
خودش را خیس و بادکنکهایش را دو دست،
طبّ سوزنی میکنند.
← بالا میپرم.
← قدّ ارتفاع، میزَنَدَم.
*
کنار آتشی که آب میدهم،
همهی زندگیام صاف و هنوز،
درگیرِ یک گونیای مدرّجام.
خیابانهای ترسم را، کجدار،
لگد میزنم و اینجا که منم،
ستاره گاز نمیزنند.
*
بازیام نمیدهند و از لج،
چشم میبندم به خیالِ همسایهها.
به دیوارِ من میخورم و زیر این خاکِ نشسته، غرق...
ساعتم خراب میشود-د.
*
*
به زمین که میچسبم،
نور، سایه میدمد و ماه، طعمهی برکه میشود.
سَرَم از ترس،
خودش را خیس و بادکنکهایش را دو دست،
طبّ سوزنی میکنند.
← بالا میپرم.
← قدّ ارتفاع، میزَنَدَم.
*
کنار آتشی که آب میدهم،
همهی زندگیام صاف و هنوز،
درگیرِ یک گونیای مدرّجام.
۹۹- ۳-
جرقّهیِ چشمِ خالیام،
دلِ آینه را میزند و نورِ مغازهها،
به خانه پرتم میکند و صدای یک پرنده حیف میشود.
*
توپِ ترکیدهام نیست،
چهل تکّهای که کنار هم چیدهام و من،
دیگر رویِ جوانهی این قبر، گریه نمیکنم.
*
با سایه و دنیای چسبیدهاش،
لج کنیم و از لزجِ ترس، بِپ-پَریم،
که مگس نیستیم و اشتهایِ قورباغه حیف نمیشود.
*
در این ناکجای سیاه و سفید،
مرا ببین که به ذوق یک نگاه،
درونِ خیابانِ تو میدوند، مدادهای نیمهرنگیام.
جرقّهیِ چشمِ خالیام،
دلِ آینه را میزند و نورِ مغازهها،
به خانه پرتم میکند و صدای یک پرنده حیف میشود.
*
توپِ ترکیدهام نیست،
چهل تکّهای که کنار هم چیدهام و من،
دیگر رویِ جوانهی این قبر، گریه نمیکنم.
*
با سایه و دنیای چسبیدهاش،
لج کنیم و از لزجِ ترس، بِپ-پَریم،
که مگس نیستیم و اشتهایِ قورباغه حیف نمیشود.
*
در این ناکجای سیاه و سفید،
مرا ببین که به ذوق یک نگاه،
درونِ خیابانِ تو میدوند، مدادهای نیمهرنگیام.
۹۹- ۳- ۶-
زغال میزنند، دستهای کاغذی،
جوجهای را که تخم نمیکند و شیشهیِ شیرِ گربهای،
پُر میشود از خونِ به دیوار-خورده پدری،
که هیچ دری به جیب کوچکش نمیخورَد.
ساز میزدند، دستهای کاغذی.
ریتم گرفته بود،
دخترِ بی لباس،
از جیر-جیرِ تختِ پسری.
میشود لحظهای، دستهای کاغذی،
انتهای خمیربازیمان با تنور...
«لحظههای کاغذی».
- - - - - -
به رومینای گیر کردهی توی گلو.
زغال میزنند، دستهای کاغذی،
جوجهای را که تخم نمیکند و شیشهیِ شیرِ گربهای،
پُر میشود از خونِ به دیوار-خورده پدری،
که هیچ دری به جیب کوچکش نمیخورَد.
ساز میزدند، دستهای کاغذی.
ریتم گرفته بود،
دخترِ بی لباس،
از جیر-جیرِ تختِ پسری.
میشود لحظهای، دستهای کاغذی،
انتهای خمیربازیمان با تنور...
«لحظههای کاغذی».
- - - - - -
به رومینای گیر کردهی توی گلو.
۹۹- ۳- ۷-
تیز میشود از درد،
بادکنکهای باد کرده و آنقَدر تکانت میدهند،
که حل میشود بغض،
در تمامِ رگهایِ «از قلب بریده»ات.
دیوار میشود،
دوستیِ آجرهایِ کنارِ دروازهیِ کودکی و گاه،
داس میدَمَد،
تنهیِ درختی که تکیهیِ عشق، ندیده است.
از تخت، خون میچکد.
از گوشههایِ خیالِ قاصدکی،
که آبروی خاک را بُرد، به باد چسبیدنش.
دنیا به تخت خیره میشود.
← آبروی باد میرود و از تنهی درخت، خون میچکد.
- - - - - -
به دنیای گیر کرده روی رومینا.
تیز میشود از درد،
بادکنکهای باد کرده و آنقَدر تکانت میدهند،
که حل میشود بغض،
در تمامِ رگهایِ «از قلب بریده»ات.
دیوار میشود،
دوستیِ آجرهایِ کنارِ دروازهیِ کودکی و گاه،
داس میدَمَد،
تنهیِ درختی که تکیهیِ عشق، ندیده است.
از تخت، خون میچکد.
از گوشههایِ خیالِ قاصدکی،
که آبروی خاک را بُرد، به باد چسبیدنش.
دنیا به تخت خیره میشود.
← آبروی باد میرود و از تنهی درخت، خون میچکد.
- - - - - -
به دنیای گیر کرده روی رومینا.
۹۹- ۳- ۱۳-
دریا را صدا میزنند،
دکمههای پیراهنی که ساخته میشود کوچهای،
زیرِ سقوطِ نگاهِ مسافرش و بوی برگ میدهد،
ساقهی ضعیفِ یک درختِ کربنی،
زیرِ صورتیِ ثانیههایِ ذوق کردنِ دختری.
پشتِ پردههای پنجرهها و خانههایِ پشتِ خانهها،
باد میزند، زیرِ فیلمنامهی سیر نشدهای...،
که هیچ نمیکُنَند،
دندانهای کرمنخوردهاش.
🌬
دریا را صدا میزنند،
دکمههای پیراهنی که ساخته میشود کوچهای،
زیرِ سقوطِ نگاهِ مسافرش و بوی برگ میدهد،
ساقهی ضعیفِ یک درختِ کربنی،
زیرِ صورتیِ ثانیههایِ ذوق کردنِ دختری.
پشتِ پردههای پنجرهها و خانههایِ پشتِ خانهها،
باد میزند، زیرِ فیلمنامهی سیر نشدهای...،
که هیچ نمیکُنَند،
دندانهای کرمنخوردهاش.
🌬
۹۹- ۳- -
پیدا میشود یک شهر،
درونِ جیبِ قصّابی که مرغ میبُرید،
از انتهایِ قُد-قُدهای خالی و پشتِ قرمزِ چراغِ خیابانی که نیست،
عابری به ماشین میپاشد و سدّ چشم میشِکَنَد.
*
قلّه را با کوه، به سرش میزنند و روی نردبان نمیرود،
ارتفاعزدهای که صدای موج میدهد، جعبهی مدادرنگیاش.
چه آبهایی که رویشان، چشم میگذاریم،
و چه خاکهایی که روی صورتشان، بادمجان کشت میکنند.
*
دنیا پر از تصادف...
زیبا! زیبا! عینکِ بد که میزنی،
چشمِ خوشگلت حیف میشود... :(
پیدا میشود یک شهر،
درونِ جیبِ قصّابی که مرغ میبُرید،
از انتهایِ قُد-قُدهای خالی و پشتِ قرمزِ چراغِ خیابانی که نیست،
عابری به ماشین میپاشد و سدّ چشم میشِکَنَد.
*
قلّه را با کوه، به سرش میزنند و روی نردبان نمیرود،
ارتفاعزدهای که صدای موج میدهد، جعبهی مدادرنگیاش.
چه آبهایی که رویشان، چشم میگذاریم،
و چه خاکهایی که روی صورتشان، بادمجان کشت میکنند.
*
دنیا پر از تصادف...
زیبا! زیبا! عینکِ بد که میزنی،
چشمِ خوشگلت حیف میشود... :(
۹۹- ۵- ۱-
صدا میدهد دیوار و هر چه سر میکوبدش،
نمی-نمی-نمیشود و بعدِ این تکرار،
تیز میشود، پایِ بریدهاش.
سوراخ میکند و از سردیِ سوز،
فرار میکند از دریچهی "چه کنم؟"
هیچ نمیبیند و به جعبه میچسبد،
آتشنگرفتهیِ مستینپریده، کبریت،
درونِ جعبهی من، قبلِ صدایِ تو.
صدا میدهد دیوار و هر چه سر میکوبدش،
نمی-نمی-نمیشود و بعدِ این تکرار،
تیز میشود، پایِ بریدهاش.
سوراخ میکند و از سردیِ سوز،
فرار میکند از دریچهی "چه کنم؟"
هیچ نمیبیند و به جعبه میچسبد،
آتشنگرفتهیِ مستینپریده، کبریت،
درونِ جعبهی من، قبلِ صدایِ تو.
۹۹- ۷- ۱-
رقصِ پایِ پرندهای،
آرزوهای گره زدهام را گُم کرد و فردا-شبی،
سراغِ خُردهکاغذی،
به آدامسِ باد کردهات میچسبیدم اگر بودی، ولی،
زردیِ این فصل،
آسمان را از آبها گرفت و من،
خسته از پیدا نشدن،
در کابینت را محکم کوبیدم و اخمِ مادرم، آخ.
من، من،
تمامِ لیستِ بدهای کلاس میشدم اگر،
مبصرِ کلاس،
دوستِ صمیمیام نبود.
*
کاغذم را تا میکردم اگر،
رویِ طرحِ موشکم، قلب کشیده بودم، ولی،
میترسم اخم کنی و فراری نمانَدَم.
*
با دستهایم بازی نمیکنند،
عروسکهایِ شهر و انگشتهایم،
به تنهایی اشاره میکنند اگر،
هفتهای به شعبدههایِ برق نرسند.
*
از من دوری.
از من که قهر هم اگر میکنم،
خُردههای کاغذ است.
رقصِ پایِ پرندهای،
آرزوهای گره زدهام را گُم کرد و فردا-شبی،
سراغِ خُردهکاغذی،
به آدامسِ باد کردهات میچسبیدم اگر بودی، ولی،
زردیِ این فصل،
آسمان را از آبها گرفت و من،
خسته از پیدا نشدن،
در کابینت را محکم کوبیدم و اخمِ مادرم، آخ.
من، من،
تمامِ لیستِ بدهای کلاس میشدم اگر،
مبصرِ کلاس،
دوستِ صمیمیام نبود.
*
کاغذم را تا میکردم اگر،
رویِ طرحِ موشکم، قلب کشیده بودم، ولی،
میترسم اخم کنی و فراری نمانَدَم.
*
با دستهایم بازی نمیکنند،
عروسکهایِ شهر و انگشتهایم،
به تنهایی اشاره میکنند اگر،
هفتهای به شعبدههایِ برق نرسند.
*
از من دوری.
از من که قهر هم اگر میکنم،
خُردههای کاغذ است.
۹۹- ۹- ۲-
در سرپیچِ مناسب نرقصیدی و این گوشهها پُر است از خوابهای نصفه و آبهای نصفه و نقطهها را که وصل میکنم، کبوتری نیست میانِ این فاصلهها. مگر نگفته بودی که شش؟ دیوانهای میشوی که نیستی و زیرِ ابرهای گرفته، جرقّه میزنی.
*
گاهی درس میخواندَت و گاه، به شکلهایی زُل میزنی که کلام نمیشوند. به دیواری که ساختمان نمیدهد و نگاهی که نمیکنی و آذر است. در دنیایی که شبش ماهِ سفید دارد، دروغ میگوییم و شنها را بَد لگد میکنیم، بی خبر از ماهیِ تُنگ. عیب میکند دلم... چرا نکند؟ مگر نگفته بودی که شش؟ رقصیدم، با چاقوی تیز... حواست نبود و این تابِ بُریده مالِ توست.
*
تمام این دنیا، خانهایست که از من نمیکَنَد. بارها بی دلیل، خیابانها را دویدم، با سر، به نئونهای مغازهای که هیچ نمیفروخت. دلتنگ. E14. خاک گرفته در جعبه.
در سرپیچِ مناسب نرقصیدی و این گوشهها پُر است از خوابهای نصفه و آبهای نصفه و نقطهها را که وصل میکنم، کبوتری نیست میانِ این فاصلهها. مگر نگفته بودی که شش؟ دیوانهای میشوی که نیستی و زیرِ ابرهای گرفته، جرقّه میزنی.
*
گاهی درس میخواندَت و گاه، به شکلهایی زُل میزنی که کلام نمیشوند. به دیواری که ساختمان نمیدهد و نگاهی که نمیکنی و آذر است. در دنیایی که شبش ماهِ سفید دارد، دروغ میگوییم و شنها را بَد لگد میکنیم، بی خبر از ماهیِ تُنگ. عیب میکند دلم... چرا نکند؟ مگر نگفته بودی که شش؟ رقصیدم، با چاقوی تیز... حواست نبود و این تابِ بُریده مالِ توست.
*
تمام این دنیا، خانهایست که از من نمیکَنَد. بارها بی دلیل، خیابانها را دویدم، با سر، به نئونهای مغازهای که هیچ نمیفروخت. دلتنگ. E14. خاک گرفته در جعبه.