The Outlaw.
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
#نظامی
اوهــام
❤5❤🔥1
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد
زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد
این است پند من که ز خوب و بد جهان
نه غرّه شو، نه رنجه؛ که هر چیز بگذرد
صبح نشاط خندد و آید «بهار» عیش
وین شام شوم و عصر غمانگیز بگذرد
#ملکالشعرای_بهار
اوهــام
❤4
آن بار گران رفت و دگر یار شما نیست
دل کندنم این بار به اصرار شما نیست
من رود پریشان و تو دریای غروری
دیگر به سرم خواهش دیدار شما نیست
یا تاب دلم کم شده یا ظلم تو بسیار
چون طاقتم اندازه آزار شما نیست
سوزاندن و له کردن من عادتتان شد
این آدم دلسوخته سیگار شما نیست
#مهدی_جوینی
اوهــام
❤4💔2
اوهــام
چرخ ار نگردد گرد دل، از بیخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم #مولانا اوهــام
باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم
وین چرخِ مردمْخوار را چنگال و دندان بشکنم
زآغاز عهدی کردهام کاین جان فدایِ شه کنم
بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم
#مولانا
اوهــام
❤6
آیدا در آینه– احمد شاملو، آیدا در آینه
لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود.
بهمنِ ۱۳۴۲
اوهــام
❤4
Forwarded from مِیخانه (Mαtthew)
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
برگردان به فارسی امروزی
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
خیام، رباعیات، رباعی شمارهٔ ۷۰
برگردان به فارسی امروزی
اگر تقدیر، بیاجازهٔ من، سرنوشتم را نوشته،فلسفهٔ شعر
پس چرا باید جواب پس بدهم؟
اعمال دیروز دست من نبود، امروز هم به دست من نیست،
فردا چرا محاکمهام میکنند؟
این شعر بیش از آنکه پاسخی باشد، پرسشیست، پرسشی دربارهٔ تناقض جبر و اختیار و در نتیجه، امکانِ مسئولیت اخلاقی.
چهار دیدگاه از دید خداباوران بر این سؤال قید شده وجود دارد.
–مُجْبِره؛ جبرگرایانِ محض.
جبرگرایان بر حاکمیت و قدرت مطلق خداوند تأکید داشتند و افعال انسان را در قلمرو تقدیر الهی میدیدند. و خدا را فاعلِ بیواسطهٔ افعال ما میپنداشتند. در این دیدگاه، همین مسئله پرسشی دشوار دربارهٔ مبنای مسئولیت اخلاقی انسان ایجاد میکند.
–اَشاعِره؛ نظریهٔ «کسب»
اشعریه کوشیدند خالقیت مطلق خدا را با مسئولیت انسان سازگار کنند؛ خداوند خالقِ فعل است، اما انسان «کاسِب» آن است و از همین راه، فعل به او منتسب میشود. این نظریه دقیقاً برای حل تنش میان قدرت مطلق الهی و مسئولیت اخلاقی انسان صورتبندی شد.
–مُعتَزِله؛ انسان، خالقِ افعال خویش.
معتزله برای حفظ «عدل الهی» بر قدرت و اختیار واقعی انسان تأکید کردند و معتقد بودند انسان در افعال اختیاری خود نقش حقیقی دارد؛ زیرا اگر انسان مجبور به فعل باشد، مجازات او با عدالت سازگار نخواهد بود.
–عرفان؛ استحالهٔ اراده.
مولوی و ابنعربی، و در زبان شعری حافظ، مسئله را از زاویهای دیگر میبینند، مسئله نه نفیِ سادهٔ اختیار، بلکه فنا و استحالهٔ ارادهٔ خودبنیادِ انسان در ارادهٔ حق است.
در عرفان ابنعربی، انسانِ کامل به این دریافت میرسد که اراده و فعل او از حق جدا و مستقل نیست؛ ازاینرو، دوگانگیِ ظاهری میان ارادهٔ بنده و ارادهٔ خدا در مرتبهٔ شهود رنگ میبازد.
و خیام اما در این رباعی به هیچیک از این پاسخها تن نمیدهد.
دیدگاه خداناباوران به این موضوع
–جبرگرایی طبیعی؛ انسان محصول علل پیشین.
جبرگرایان طبیعی، بدون توسل به تقدیر الهی، رفتار انسان را نتیجهٔ زنجیرهای از علل پیشین میدانند؛ عواملی مانند ژنتیک، ساختار مغز، تربیت و محیط. از این منظر، اگر شرایط کاملاً یکسان باشد، انسان نمیتواند جز آنچه در نهایت انجام میدهد، عمل دیگری انجام دهد؛ بنابراین مفهوم اختیارِ مطلق و در نتیجه مسئولیت اخلاقیِ سنتی، با پرسش جدی روبهرو میشود.
–سازگارگرایی؛ جبر و مسئولیت اخلاقی
سازگارگرایان معتقدند جبر علّی لزوماً اختیار و مسئولیت اخلاقی را از میان نمیبرد. از نظر آنان، آزادی به معنای بیعلت بودنِ انتخاب نیست؛ بلکه انسان زمانی آزاد است که عملش از خواستهها، باورها و دلایل خودش ناشی شود و تحت اجبار بیرونی نباشد. بنابراین حتی در جهانی کاملاً علّی نیز میتوان انسان را مسئول اعمالش دانست.
–اختیارگرایی خداناباورانه؛ اختیار بدون خدا
اختیارگرایان خداناباور، وجود اختیار واقعی را مستقل از وجود خدا ممکن میدانند. از نظر آنان، انسان صرفاً محصول زنجیرهای از علل پیشین نیست و در برخی تصمیمهای خود میتواند واقعاً میان گزینههای مختلف انتخاب کند. بنابراین، مسئولیت اخلاقی را میتوان بر پایهٔ اختیار انسان توضیح داد، بدون آنکه نیازی به فرضِ تقدیر یا ارادهٔ الهی باشد.
❤6
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
گرگان به سمورند نهان تا به گریبان
ما بی دهنان طالع سنجاب نداریم
#صائب_تبریزی
اوهــام
❤6
دعوی چه کنی؟! داعیهداران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید: «چه نشینی؟! که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بَرِ سرو
کز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادرهکاران همه رفتند
افسوس که افسانهسرایان همه خفتند
اندوه که اندوهگساران همه رفتند
فریاد که گنجینهطرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فُرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
اوهــام
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید: «چه نشینی؟! که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بَرِ سرو
کز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادرهکاران همه رفتند
افسوس که افسانهسرایان همه خفتند
اندوه که اندوهگساران همه رفتند
فریاد که گنجینهطرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فُرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
ملکالشعرا بهار، غزلیات، شمارهٔ ۵۶
اوهــام
🕊7
با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو
رام به خود نمودهام بازِ رمیدهٔ تو را
تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین
پشت خمیده مرا، قد کشیدهٔ تو را
#فروغی_بسطامی
اوهــام
❤8
بی پدر
#پروین_اعتصامی
اوهــام
به سر خاک پدر، دخترکی
صورت و سینه به ناخن میخست
که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر میپیوست
گریهام بهر پدر نیست که او
مرد و از رنج تهیدستی رست
زان کنم گریه که اندر یم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال آفت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مرد ز بی داروئی
وندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبیش ببالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم به پدر چون نان خواست
دیشب از دیدهٔ من آتش جست
هم قبا داشت ثریا، هم کفش
دل من بود که ایام شکست
این همه بخل چرا کرد، مگر
من چه میخواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدائی گر بود
آه از این آدمی دیوپرست
#پروین_اعتصامی
اوهــام
❤4
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
اوهــام
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
حافظ، غزلیات، برشی از غزل شمارهٔ ۳۳۶
اوهــام
❤6