اما به این شکل نیست، شما توسط درد و همچین مضامینی تعریف نمیشین.
⚡12
کمک بگیرین، به دنبال درمان این سرماخوردگی روح باشید.
اگه نمیدونید از کجا باید درمان رو شروع کنین بهم پیام بدین از هرجا که راحتین و من کمکتون میکنم و تو این راه همراهتون میام.
قوی بمونین رفقا.
اگه نمیدونید از کجا باید درمان رو شروع کنین بهم پیام بدین از هرجا که راحتین و من کمکتون میکنم و تو این راه همراهتون میام.
قوی بمونین رفقا.
⚡13
دارم کتاب ۱۱/۲۲/۶۳ رو از استیون کینگ میخونم.
کتاب هزار صفحه هستش، کتابایی که اینجور صفحات طولانی دارن و مدت بیشتری باهاشون زندگی میکنم خیلی روم تاثیر بیشتری میزارن، جوری که بیشتر حس شخصیت هارو حس میکنم.
برام جالبه این حس اما زیادش خوب نیست برای همین تو هر فصل یک کتاب با این تعداد صفحه میخونم و باقی کتابا پایین ۷۰۰ صفحه هستش.
کتاب هزار صفحه هستش، کتابایی که اینجور صفحات طولانی دارن و مدت بیشتری باهاشون زندگی میکنم خیلی روم تاثیر بیشتری میزارن، جوری که بیشتر حس شخصیت هارو حس میکنم.
برام جالبه این حس اما زیادش خوب نیست برای همین تو هر فصل یک کتاب با این تعداد صفحه میخونم و باقی کتابا پایین ۷۰۰ صفحه هستش.
⚡16
کتاب طولانی فصل زمستونم قراره آناکارنینا باشه که نزدیک به ۲ هزار صفحست.
⚡14
حاضرم تو چندتا جنگ مسخره ببازم تا برای اون جنگ بزرگ زنده بمونم.
👍8⚡2
امروز چند جامعه شناس، مترجم و اقتصاد دان دستگیر شدن.
باز آبان شد.
باز آبان شد.
👍17⚡1
آدم ها مدام در حال انجام یه کاری هستن.
میخرن، تند میرن، حرف میزنن، عاشق میشن و حتی عبادت میکنن تا با اون سکوت لعنتی داخل خودشون مواجه نشن.
میخرن، تند میرن، حرف میزنن، عاشق میشن و حتی عبادت میکنن تا با اون سکوت لعنتی داخل خودشون مواجه نشن.
⚡11
چون میترسن که وایستن که شاید فقط شاید با اون پوچی درون خودشون مواجه بشن، با اون ترس، اون نسخه عریان خودشون
⚡11
اما شاید بگین که خب باید با خودمون مواجه بشیم؟
این مواجه شدن به دوراهی میرسه که بستگی به خودتون داره کدومش برای شما باشه
این مواجه شدن به دوراهی میرسه که بستگی به خودتون داره کدومش برای شما باشه
⚡10
اگه آمادگیشو نداشته باشی، میتونه خردت کنه. چون اونجا با ترسهات، ضعفهات، دروغهایی که به خودت گفتی، روبهرو میشی. واسه همینه که خیلیا ناخودآگاه ازش فرار میکنن، حتی با کارهای ظاهراً بیربط مثل شلوغ کردن زندگیشون.
⚡10
ولی اگه بتونی تحملش کنی، اون مواجهه میتونه شروع یه رهایی باشه. چون بعد از اون، دیگه چیزی برای قایم شدن نمیمونه. یه جور آزادی خام و دردناک.
⚡10
Forwarded from Hidden Chat
درود.
این بحثی که در رابطه با امکان و وجوب گفتین توی کتاب دینی سال دوازدهم ما قشنگ این گفته شده
فقط توی کتاب ما با عنوان پدیده و یک مقدار هم عقاید مذهبی قاطیش کردن و یه ما درس میدن
خلاصه امشب که چشمم خورد و مطالب رو خوندم و بعد نقضش رو دیدم خیلی جالب بود برام.
در ضمن اضافه کنم
من دیر به دیر اما با دقت مطالب چنل رو دنبال میکنم و بسی لذتبخش هستن برام.
این بحثی که در رابطه با امکان و وجوب گفتین توی کتاب دینی سال دوازدهم ما قشنگ این گفته شده
فقط توی کتاب ما با عنوان پدیده و یک مقدار هم عقاید مذهبی قاطیش کردن و یه ما درس میدن
خلاصه امشب که چشمم خورد و مطالب رو خوندم و بعد نقضش رو دیدم خیلی جالب بود برام.
در ضمن اضافه کنم
من دیر به دیر اما با دقت مطالب چنل رو دنبال میکنم و بسی لذتبخش هستن برام.
👍7⚡3
Hidden Chat
درود. این بحثی که در رابطه با امکان و وجوب گفتین توی کتاب دینی سال دوازدهم ما قشنگ این گفته شده فقط توی کتاب ما با عنوان پدیده و یک مقدار هم عقاید مذهبی قاطیش کردن و یه ما درس میدن خلاصه امشب که چشمم خورد و مطالب رو خوندم و بعد نقضش رو دیدم خیلی جالب بود…
خوشحالم چنل براتون مفید بوده، از اول هدف زدن این چنل وجود یه دیلی برای گذاشتن بخشی از نوشته ها افکارم بود و قرار نبود و نیست هیچوقت چنل محتوایی بشه.
خوشحالم که شما اینجا حضور دارین و میتونین افکارمون رو باهم تقسیم کنیم و شاید به چیزی که باید نزدیک تر بشیم.
خوشحالم که شما اینجا حضور دارین و میتونین افکارمون رو باهم تقسیم کنیم و شاید به چیزی که باید نزدیک تر بشیم.
👍9
روانشناس آدمخوار
Gorillaz & IDLES – The God of Lying (feat. IDLES)
متنی که نوشتم از این اهنگ الهام گرفته شده:
من مدتهاست با خودم حرف میزنم.
نه با اون خودی که صبح تو آینه میبینم،
با اون یکی.
با اون "بودن" لعنتی که همیشه یه قدم جلوتر از منه،
که میدونه چی توی تاریکی میجوشه،
چی زیر پوست آدم میپزه،
ولی هیچوقت هیچی نمیگه.
میخوام بدونم —
واقعاً کسی اینجاست؟
یا من فقط صدای پژواک خودمم تو یه اتاق بزرگ و خالی؟
دیشب رفتم مغازهی مشروبفروشی.
پول نداشتم، ولی لبخند زدم، مثل همیشه.
آینهی اونجا زل زد تو چشمم.
گفتم: "دوستم داشته باش، فقط یه بار."
خندید.
گفت: "تو خودِ منی، احمق. من چجوری میتونم دوستت داشته باشم وقتی خودم از خودم بیزارم؟"
بیرون که اومدم، آسمون داشت خودشو خفه میکرد.
نورها خاموش میشدن، صداها محو میشدن.
یه جایی بین ناامیدی و خلسه،
فهمیدم هیچچیز قرار نیست درست شه،
و همین...
یهجور آزادی بود.
اون لحظه دویدم —
با یه لبخند بزرگ،
به سمت درِ خروج،
به سمت هر چی که نبود.
پشت سرم امید میسوخت،
و من بالا رفتم... نه به آسمون،
به درونِ خودم.
من مدتهاست با خودم حرف میزنم.
نه با اون خودی که صبح تو آینه میبینم،
با اون یکی.
با اون "بودن" لعنتی که همیشه یه قدم جلوتر از منه،
که میدونه چی توی تاریکی میجوشه،
چی زیر پوست آدم میپزه،
ولی هیچوقت هیچی نمیگه.
میخوام بدونم —
واقعاً کسی اینجاست؟
یا من فقط صدای پژواک خودمم تو یه اتاق بزرگ و خالی؟
دیشب رفتم مغازهی مشروبفروشی.
پول نداشتم، ولی لبخند زدم، مثل همیشه.
آینهی اونجا زل زد تو چشمم.
گفتم: "دوستم داشته باش، فقط یه بار."
خندید.
گفت: "تو خودِ منی، احمق. من چجوری میتونم دوستت داشته باشم وقتی خودم از خودم بیزارم؟"
بیرون که اومدم، آسمون داشت خودشو خفه میکرد.
نورها خاموش میشدن، صداها محو میشدن.
یه جایی بین ناامیدی و خلسه،
فهمیدم هیچچیز قرار نیست درست شه،
و همین...
یهجور آزادی بود.
اون لحظه دویدم —
با یه لبخند بزرگ،
به سمت درِ خروج،
به سمت هر چی که نبود.
پشت سرم امید میسوخت،
و من بالا رفتم... نه به آسمون،
به درونِ خودم.
⚡8