«پاییز آمدهست که خود را ببارمت!
پاییز: نامِ دیگرِ «من دوست دارمت»
بر باد میدهم همهی بودِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت میسپارمت!
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم میفشارمت
پایان تو رسیده گلِ کاغذیِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت
اصرار میکنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا میگذارمت!
پاییز من، عزیزِ غمانگیزِ برگریز!
یک روز میرسم... و تو را میبهارمت!!»
پاییز: نامِ دیگرِ «من دوست دارمت»
بر باد میدهم همهی بودِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت میسپارمت!
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم میفشارمت
پایان تو رسیده گلِ کاغذیِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت
اصرار میکنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا میگذارمت!
پاییز من، عزیزِ غمانگیزِ برگریز!
یک روز میرسم... و تو را میبهارمت!!»
«چهقدر دنیا ناامن شده!
بگذار دستهات را
پنهان کنم توی جیبهام
بگذار قشنگیات را قورت بدهم
دنیا ناامن شده
بانوی من...»
بگذار دستهات را
پنهان کنم توی جیبهام
بگذار قشنگیات را قورت بدهم
دنیا ناامن شده
بانوی من...»
«چهقدر دلم میخواست او را در آغوش بگیرم و مادرانه نوازشش کنم.
بیآنکه خود چشم برهم گذارم، بگذارم تا صبح ابد بخوابد.»
بیآنکه خود چشم برهم گذارم، بگذارم تا صبح ابد بخوابد.»
«دنبال کی میگردی؟»
«خودم.»
«مگر کجایی؟»
«توی دستهایِ تو، لایِ موهای تو. کارم ساخته شده...»
«خودم.»
«مگر کجایی؟»
«توی دستهایِ تو، لایِ موهای تو. کارم ساخته شده...»
«من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم و بمیرم
اما نشد...
هستی خسیستر از اینهاست
دردی که آدم حسی
احساس میکند
بیانتهاست.»
اما نشد...
هستی خسیستر از اینهاست
دردی که آدم حسی
احساس میکند
بیانتهاست.»
«آن سالهای بد، روزگار سیاه مردم مثل زخمی ناسور بر پیشانی تاریخ ماند که ماند. هیچکس سال بلوا و قحطی و جنگ را از یاد نبرد، هیچکس این نحوست و نکبت را از یاد نبرد که برخی تفنگ برداشتند یاغی شدند مردم شهرشان را کشتند و چپاول کردند.»
«به همین سادگی آدم اسیر میشود و هیچکاری هم نمیشود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید! همینجوری دوتا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگي كند؛
میخواهد پَر بكشد...»
میخواهد پَر بكشد...»
«زیباست مثل یک علامت، داخل تقویم
یک خندهی بیانتها در مجلس ترحیم
مانند هرچیزی که ما اصلا نمیفهمیم!
زیباست مثل گفتن یک راز در مستی
یا سادگی استکانهای دمِدستی!
یا مثل وقتی چند ساعت پیش من هستی
زیباست مثل قایقی وارونه در ساحل
مانند کاملبودن هرچیز ناکامل!
یا نفرت دیوانهای از مردم عاقل!»
یک خندهی بیانتها در مجلس ترحیم
مانند هرچیزی که ما اصلا نمیفهمیم!
زیباست مثل گفتن یک راز در مستی
یا سادگی استکانهای دمِدستی!
یا مثل وقتی چند ساعت پیش من هستی
زیباست مثل قایقی وارونه در ساحل
مانند کاملبودن هرچیز ناکامل!
یا نفرت دیوانهای از مردم عاقل!»