97 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
یه جایی از زندگی میرسه که کنترل آینده دست توعه... به یه تصمیم کوچیک تو وابسته است، تصمیماتی که نتیجه هیچکدوم برات واضح نیست. برای من که نیست!
تصمیم گرفتن برام سخت شده. هیچوقت اینطور سردرگم نبودم. هیچوقت نرسیده بودم به جایی که مجبور شم زندگی ام رو در بدترین حالت خودش ببینم. این ها... همه تجربه های جدیده.
حالا باید چکار کرد؟ تصمیم من اینه... نوشتن تمام افکار، ایده ها، راه ها، صدا ها، غر ها، جیغ ها و...که توی مغزم به هم می‌پیچند. بعد... یکی یکی بر میگردم و درمورد هرکدوم فکر میکنم و تصمیم درست رو میگیرم.
طول میکشه،میدونم! ولی ارزشش رو داره... رها شدن از دست این گیجی و بلاتکلیفی ارزش 2-3 ساعت زمان رو داره.
برای هرکدوم نیاز به فکر بیشتر، تحقیق بیشتر و مشورت داشتم، یکم صبر میکنم. نمیخوام احساسی و فقط برای فرار از احساس ترس تو وجودم تصمیم بگیرم.
#برای_رشد
کاش همین قدر سبز باشم، با همین میزان آرامش
خب... مژده دهید که بالاخره قراره بریم خونه و روال عادی رو از سر بگیریم و من شادمان ترینم. چون یه پرینتر رو میزم منتظرمه و هم این که... من درس خوندنم بهتر شده!
بله... من خونه که بودم نمیتونستم ۴۰ دقیقه پشت سر هم درس بخونم و اینجا به دوساعت پشت سر هم رسید.
دقت کردم هرچی شرایط سخت تر و یچیزی دست نیافتنی تر باشه، احتمال این که من به اون چیزی که میخوام برسم بیشتر میشه.
وقتایی که شرایط خیلی فراهمه من دیگه حرص و جوش نمیخورم. برای رشد تقلا نمیکنم. چون دم دستمه... فقط باید یه تکون به خودم بدم تا برسم بهش!
حالا راه حل...این که برای خودم چالش و هدف تعیین کنم. مسیر رو پر هیجان تر کنم تا رسیدن به هدف برام لذت بخش تر باشه.
Forwarded from جان‌پناه
و من از همیشه همین بودم. امروز و دیروز نیست، من از همیشه آدم رویاپرداز و بلندپروازی بودم. هیچوقت به آرزوهای کوچولو قانع نبودم. ثابت یه جا نشستن یا دنبال کردن یه روتین تکراری مزخرف بیخود که از بیدار شدن و خوردن و کار یا درس و خوابیدن و بعد تکرار و تکرار و تکرار تشکیل می‌شه کار من نبوده. من می‌خوام اگه حتی روتینی برای گذروندن روزهام دارم اون روتینی باشه که باعث می‌شه من قدم قدم به آرزوم نزدیک شم.
و به همین دلیله که من گیر کردم بین دو رشته بیوتکنولوژی و پزشکی... پزشکی کار از پیش تعیین شده ای هست. برنامه درسی منظمی تو دانشگاه داره و تو از همون سال اول برنامه سال سوم رو میدونی، اما... بیوتکنولوژی اینطور نیست... و من این بی نظمی بیوتکنولوژی رو ترجیح میدم
تمام کتاب هام پخش زمین هستن. خودم و رخت خوابم هم دست کمی از کتاب ها نداریم. سر درد کشنده دیشب اجازه بلند شدن بهم نمیده. امتحان صبح هم کنسل شد و کمی بی هدفی پاشید به روزم. بدنم درد میکنه. درد بی تحرکی، جوری که به بدنت کش و قوس میدی و از درد توی ماهیچه هات لذت میبری. باید وسیله هام رو جمع کنم که برگردیم خونه... شنبه امتحان فاینال زبانمه و من اصلا آماده نیستم. ۵ درس هست و به نظرم شاید ۸ ساعت زمان ببره خوندنش :) فکر کردن بهش باعث میشه خسته بشم :| باید وسطش زیست هم بخونم، ژنتیک... اینطوری دیگه خسته نمیشم!
برم روزمو شروع کنم (از ۷ صبح بیدارم)🚶🏻‍♂
این قسمت: بازگشت به خانه :)
برم بخوابم که فردا باید کلی درس بخونم و یکم رکورد خودم رو جا به جا کنم. اندر احوالات هم یدونه دارم نگه میدارم برا روز مبادا، زیرش متن بنویسم :)